رمان ترنم

رمان ترنم پارت 49

 

چی داری میگی ترنم
صداش اینبار عصبانی نبود. بیشتر شوکه و انگار ترسیده بود
با قدرت بیشتری گفتم
– بلاخره که پیدات میکنن … اونوقت باید جواب این تهدید ها و کاراتو بدی
هنوز حرفم تموم نشه بود که امیر قطه کرد
با شوک به گوشی نگاه کردم که تقه ای به در اتاقم خورد
سریه گفتم بیا تو . منتظر بودم گلی با غذا باشه اما بلور تو قاب در پیداش شد
با اون چشم های متورم نگاهم کردو گفت
– امیر نمرده نه ؟
با اخم اما سوالی نگاهش کردم . این بچه چش بود ؟ عقلش کم بود ؟
گیتی خانم از پشت سرش جواب داد
– کدوم احمقی بهت گفته امیر مرده ؟ پسرم زنده است … خیلی زود هم
مرخص میشه … حالا برو اتاقت بلور انقدر دنبال دردسر نگرد
بلور با خوشحالی به گیتی خانم نگاه کرد
بعد به من نگاه کرد و گفت
– اگه بمیره با دستای خودم تورو میکشم … اصلا شک نکن
دیگه واقعا شوکه بودم
گیتی خانم محکم زد پس گردن بلور و گفت
– برو اتاقت کم چرت و پرت بگو بلور
بلور گردنشو گرفتو با دلخوری به گیتی خانم نگاه کردو رفت
گیتی خانوم سری با تاسف تکون داد. نفس کلافه ای کشید . اومد تو اتاقم .
در و بستو گفت
– زنگ زدم به بابام …
– خب ؟
– خداروشکر سطح هوشیاری امیر بالا تر اومده
با ذوق بلند شدمو گفتم
– جدا ؟ به هوش اومده؟
– آروم باش عزیزم . هنوز بهوش نیومده . اما تو این سطح امید به بازگشتش
بیشتره …
– خدارو شکر ….
اشک های شوقم رو پاک کردم و نشستم که گیتی خانم گفت
– من راجب بلور به بازپرس گفتم … اینکه امیر چی فکر میکرد و … اینکه
سام خواستگار تو بود … البته فکر کنم تو نوشتی همه رو درسته ؟
همه رو ننوشته بودم. اما اصل قضیه رو گفته بودم
برای همین سر تکون دادم و گفتم
– بله درسته …
– خوبه… چون میخوام ازت باهام رو راست باشی
چشم آرومی گفتم که گیتی خانم پرسید
– میشه بهم بگی آیا تو با سام رابطه داشتی؟

فقط شوکه با گیتی خانم نگاه کردم
چی پرسید دقیقا ؟!
رابطه؟
راجب من چی فکر کرده بود ؟
ناخداگاه اخم گردمو با عصبانیت گفتم
– منظورتون چیه که من با سام…
گیتی خانم نذاشت ادامه بدم و گفت
– عزیزم من هیچ منظوری ندارم . فقط میخوام بدونم سام تا چه حد به تو
نزدیک بوده .
– سام اصلا به من نزدیک نبود
اینو هم با عصبانیت گفتم
از درون داغ کرده بودم و میلرزیدم
گیتی خانم دستمو گرفت و گفت
– ترنم… میخوام بدونم سام چیزی برای تهدید امیر راجب تو داشت؟ چیزی که
بخاطرش دعوای ناموسی بکنن؟
تازه متوجه منظورش شدمو سریع گفتم
– سام چیزی از من نداشت اما آدم دروغگوییه هرچیزی ممکنه بگه . سام رو
اعصاب امیر رفتنو خوب بلده… اولین بار هم یادمه راجب پدر امیر یه چیزی
گفت که عصبی شد !
با این حرفم گیتی خانم ابروهاش بالا پرید و متعجب گفت
– راجب پدر امیر چی گفت
– نمیدونم … یادم نیست
مکث کردم و سکوت شد.
گیتی خانم هم ساکت بود که یهو گفتم.
– راستی الان سام زنگ زد . میگفت جلو دادگاهه . انگار از این اتفاق برا امیر
خبر نداشت . وقتی بهش گفتن قطع کرد. نمیدونم فیلمش بود یا واقعا نمیدونست
گیتی خانم شوکا نگاهم کردو گفت
– چرا زودتر نگفتی ترنم ؟ همه دنبال سام هستن!
دستپاچه شدمو چیزی نگفتم که گیتی خانم موبایلشو برداشتو شماره گرفت
زیر لب گفت
– من که حس میکنم کار یه نفر دیگه است اما سام هم توش دست داره
سوالی نگاهش کردم که گفت
– ملک حسان هم کم دشمن نداره آخه …
ادامه حرفشو نگوفت و رو به گوشی گفت
– سلام… میخواستم راجب تماس سام نادری اطلاع بدم
به من نگاه کردو گفت
– چند لحظه پیش با عروسم تماس گرفتن…
به من نگاه کردو گفت
– میتونی کامل بگی چی گفته؟
گوشیو به سمتم گرفت و منم به کسی که پشت خط بود کامل گفتم سام چی گفته
و کجا بوده . تشکر کردن و قطع کرد که تقه ای به در اتاق خورد .
گیتی خانم بلند شد و درو باز کرد
دیگه اینبار باید گلی میبود
اما باز هم بلور پشت در بود
بلور با آزردگی به ما نگاه کردو با عصبانیت رو با من گفت
– تو چی گفتی؟ چرا میخوام از من بازجوئی کنن؟
گیتی خانم قبل من جواب دادو گفت
– چرا فکر میکنی ترنم چیزی گفته بلور؟ اونا از همه بازجویی میکنن چیز
عجیبی نیست ..
بلور نگاه با حرصی به من و گیتی خانم انداخت و رفت .
میدونستم به همینجا ختم نمیشه
گیتی خانم گفت
– میترسم بذاره بره حالا باید بدوئیم دنبال این
با این حرف بلند شدو از اتاق بیرون رفت.
حق با مادر امیر بود. ممکن بود بلور هم مثل سام گم و گور شه اگه میفهمید لو
رفته !
بلاخره گلی با غذا رسیدو من گرسنه و خسته بعد توردن نهارم خوابیدم. اما
تمام خوابم امیر بود.
امیر تو اولین دیدارمون.
امیر تو اولین رابطمون.
امیر سر سفره عقد
امیر تو آخرین رابطمون
آخرین بوسمون
با گریه از خواب بیدار شدم .
باید برمیگشتم بیمارستان
اینجوری کلافه تر میشدم
پاشدمو لباس پوشیدم و از اتاقم زدم بیرون. عمارت حسابی سون و کور بود و
نور غروبی که از پنجره ها افتاده بود تو همه جارو دلگیر تر کرده بود
رفتم پائین اما خبری از کسی نبود.
رفتم مطبخ و از گلی خبر گرفتم که گفت همه رفتن بیمارستان
خیلی عصبانی شدم بدون من رفتن و از گلی خواستم برام یه ماشین زنگ بزنه
تا منم برم.
اونم چشم گفت و رفت زنگ بزنه. نشستم سر میز مطبخ
از مادر امیر انتظار داشتم حداقل من بیدار کنه . به کسی زنگ نزدم چون
شاکی بودم . اما قصدم این بود که رسیدم بیمارستان حتما ناراحتیمو بگم
گلی برگشتو گفت راننده نیم ساعت دیگه میرسه منو مبتونه ببره
مجبود شدم صبر کنمو چون پیش گلی معذب بودم برگشتم تو پذیرایی
واقعا آدم تو چنین عمارتی دلش میگیره . به عکس های رو دیوار نگاه کروم .
خیلی جالب بود که تماما عکس های کل خانواده کنار هم بود. به اولین عکس
دقت کردم که به نظر چند سال پیش بود.
امیر کنار مادرش ایستاره بود و دیبا سمت دیگه امیر . بلور ام جلو امیر با یه
لبخند گنده اییتاده بود
رفتم سراغ عکس بعد که قدیمی تر بود.
باز هم امیر کنار مادرش و دیبا و بلور هم که جلوتر بود .
همینطدر عقب رفتمو بلور رو تعقیب کردم اما از یا جایی به بعد نبود
حتما از اونجا بود که عاشق امیر شده بود .
نگاهم تو عکس ها چرخید تا رسیدم به عکسی که امیر توش یه پسر ۱۰ یا
۱۱ ساله بود. دستش دور گردن دختر کناریش بود و داشت لپ اون دخترو
میبوسید .
یهو کل عکسا تو سرم مرور شد
دیبا ! تو تمام عکس ها دیبا دوش با دوش امیر بودو اینجا هم امیر داشت دیبا
رو میبوسید
من فکر میکردم امیر با کرشمه صمیمی تره . اما انگار دیبا بهش نزدیک تر
بود .
با صدای گلی که گفت ماشین اومده از افکارم جدا شدمو به سمت بیرون رفتم.
تو کل مسیر داشتم به گذشته امیر و این عمارت فکر میکردم
مسلما خیلی چیزا بود که من نمیدونستم
اما مهم ترین چیزی که باید میفهمیدم نوع ارتباط امیر با بقیه بود. مخصوصا با
دیبا …
نفهمیدم کی رسیدیم بیمارستان. پیاده شدمو به سمت پذیرش رفتم که ملک حسان
و بقیه رو دیدم.
با دیدن من تعجب کردن و دائی امیر گفت
– چرا اومدی ترنم جان.
به سرم اشاره کردو گفت
– خونه میموندی بهتر بود
– خونه بمونم فکرم همش اینجاست نه غذا میتونم بخورم نه بخوابم . اینجا باشم
حداقل فکرم آرومه… امیر تغییری نکرد؟
ملک حسان گفت
– هوشیاریش بالا تر اومده. گیتی الان پیششه… اومد تو برو .
تشکر کردم و نشستم .
از بلور خبری نبود . منم نپرسیدم کجاست . فقط ناخداگاه پرسیدم
– دیبا هم اینجاست؟
– نه… مگه خونه نبود؟
ملک حسان اینو با اخم پرسیدو من سریع گفتم
– نمیدونم . خونه خیلی ساکت بود حدس زدم اونم نیست. شاید با بلور سرگرم
بودن
– بلور پیش بازپرس پرونده است
با این حرف دائی امیر نگاهش کردمو سری تکون دادم که ملک حسان گفت
– اون عکسی که از خونه ما برداشته شده رو داری؟
– عکس بچگی امیر
ملک حسان سری تکون دادو گفتم
– من ندارم اما تو کیف امیر هست.
ملک حسان کیف پول امیر رو از جیبش بیرون آوردو داد به من
کیفو باز کردمو تو قسمت های مختلفش گشتم .
عجیب بود … نبود …
دائی امیر گفت
– هیچ عکسی نیست
خیره به کیف گفتم
– عجیبه هم عکس من بود هم عکس خودش. مطمئنم تو کیف بود.
– شاید از تو کیف برداشته
ملک حسان اینو گفت که یهو یاد بلور سر کمدمون افتادم و گفتم
– شما اینو از تو کمد ما برداشتین؟
ملک حسان سری تکون دادو گفت
– چطور ؟
– آخه بلور سر کمد ما بئد . میگم شاید دنبال همین عکس ها بوده .
دائی امیر نسبتا عصبانی گفت
– دیگه شما هم همه چی رو طوری گردن بلور میندازین انگار این بچه شیطان
بزرگه
با این حرفش تو دلم خالی شد
بلور بلاخره عضوی از این خانواده بود و مسلما همه هواشو داشتن
ملک حسان زودتر از من گفت
– بلاخره شواهدیه که هست … نمیشه منکر یه سری اتفاقات شد… اما اینکه
کی واقعا مقصره و چکار کرده به زودی مشخص میشه
رو به من کردو گفت
– امیر فیلمی که گرفته بودی رو به من نشون داده بود
جا خوردمو شوکه نگاهش کردم
خداروشکر امیر نشون داده بود
وگرنه مسلما ملک حسان باور نمیکرد.
حرفی که زد فکر منو تائید کرد چون گفت
– وگرنه باور نمیکردم بلور رفته باشه سر کمد شما
دائی امیر گفت
– منم باورم نمیشه …
به زخم رو پیشونیم اشاره کرد و گفت
– و اینکه کاری کنه شا اینجوری آسیب ببینی
معذب بودم . همه بلا ها داشت سر ما می اومد
اونوقت باید ثابت میکردیم سرمون اومده
انگار ته دل اونا میخواست مقصر من باشم که این اتفاق برا امیر افتاده
اینجوری هم مقصر پیدا شده بود
هم کسی از بین اونا آدم بده نبود
نشستم رو صندلی تا گیتی خانم بیاد
حس تنهائی بدی داشتم
هر لحظه که میگذشت این تنهائی بیشتر میشد
اگه امیر چیزیش میشد … من باید چکار میکردم؟
کجا میرفتم ؟ کسی رو نداشتم ! برمیگشتم پیش بابا ؟
اونوقت الهام و حرف هاش چی ؟ اصلا بابا منو قبول میکرد ؟
داشت اشک هام راه می افتاد که گیتی خانم برگشت .
با دیدن من تعجب کردو گفت
– چرا نموندی خنه استراحت کنی
بلند شدمو گفتم
– خوبم … میتونم امیر رو ببینم ؟
اونم سر تکون دادو خواست چیزی بگه که صدای بلور از پشت سرم اومد
– من میخوام الان امیر رو ببینم

همه برگشتیم سمت بلور .
دلم میخواست داد بزنم سرش نه . الان نه . اصلا تو نه . اما فقط لب هامو با
حرص به هم فشار دادم و اونم بدون اینکه منتظر حرف کسی بمونه به سمت
راهرو ها رفت
گیتی خانم کنارم نشست و گفت
– بلور میگه اصلا سام رو نمیشناسه …
منم نشستم . چیزی نداشتم بگم
یعنی داشتم … حرف خیلی داشتم . اما تو این جمع که همه خانواده بلور بودن
حرفی نداشتم بگم
زیر لب فقط گفتم
– سام رو نگرفتن ؟
– اول گفتن گرفتیم . بعد گفتن فقط ردشو پیدا کردیم .
– خداکنه امیر زودتر بهوش بیاد بگه چی شده
– میاد … پسر من خیلی قوئه … بهوش میاد
تو دلم فقط دعا میکردم . من امیر رو از خدا میخواستم .
سرمو تکیه دادم به دیوار
از درد سرم خستکی نفهمیدم کی خوابم برد
با صدای بلر از خواب پریدم که گفت
– پرستار بخش گفت دیگه کسی نیاد بالا
با نفرت به من نگاه کردو به سمت دائی امیر رفت
بدون توجه به حرفش از جام بلند شدمو به سمت راهرو رفتم
هیچکس حرفی نزد
وارد بخش شدمو به پرستار گفتم
– میخوام برم اتاق امیر کهن
– من که گفتم دیگه کسی نیاد
هیچی نگفتمو ایستادم
نمیدونم چقدر گذشت
فقط نگاهش می کردم . انگار از تو چشم هام خوند اگه نذاره برم انقدر اینجا
یممونم تا اجازه بده
کلافه گفت
– باشه … برو اتاق 315 انتهای سالنه … فقط مثل قبلیه صدای های های گریه
سر نده
بی رمق اما با احساس تشکر کردمو سریع به سمت اتاق امیر رفتم
باورم نمیشد بلاخره امیر رو دیدم
کنار تختش نشستمو دست سردشو تو دستم گرفتم
اینجا همه چی سرد بود
حتی دست های همیشه داغ امیر
تحمل دیده چهر بی رنگ و رو امیر رو نداشتم
عادت نداشتم امیر رو اینجوری ببینم
موهای پریشونشو نوازش کردمو پیشونیشو بوسیدم .
کنار گوشش گفتم
– امیر … خیلی تنهام … گفتی نمیذاری هیچوقت دیگه تنهائی رو حس کنم .
سرمو رو بازوش گذاشتمو آروم اشک هام را افتاد . چشم هامو بستم تا اشکامو
کم کنم اما انگار بی فایده بود
زیر لب با بغض گفتم
– تو دنیا تنها دوست داشتنی من توئی امیر … دوستت دارم …
– ترنم …
شوکه سرمو بلند کردم . فکر کردم اشتباه شنیدم
اما چشم های نیمه باز امیر نشون میداد درست شنیدم
صدای امیر بود … امیر من بهوش اومده بود
با اشک از جا پریدمو با ذوق گفتم
– امیر … برگشتی …
لب های خشکیده اش به شکل لبخند کمرنگی شکل گرفتو چشم هاشو دوباره
بست
سریع از اتاق دوئیدم بیرون و پرستار رو صدا کردم
با عصبانیت اومد سمتمو گفت
– خانم چه خبره ؟
با ذوق گفتم
– بهوش اومد
ابروهاش بالا پریدو سریع تر از من سمت اتاق رفت
امیر چشم هاش بسته بود و بالای سرش دوباره صداش کردم که پرستار در
حالی که دستگاه هارو چک میکرد گفت
– حرکات دست و چشم غیر ارادیه دلیل بر بهوش اومدن…
ادامه جمله اش رو نگفت چون امیر چشم هاشو باز کردو دستشو آروم بلند کرد
اشک هام دیدمو تار کرده بود
فقط تو دلم خدارو شکر میکردم
احساس میکردم دوباره متولد شدم … دوباره فرصت زندگی کردن دارم
پرستار رفت تا به دکتر خبر بده و من خم شدمو پیشونی امیر رو بوسیدم
با انگشتاش به رمق دستمو که تو دستش بود نوازش کردو اسممو زیر لب گفت
یهو یاد اتفاقات افتادمو گفتم
– امیر کی باهات این کارو کرد ؟ سام ؟ آره ؟
با تکون سر گفت نه و چشمهاشو بست
نه ؟ کار سام نبود ؟
نمیخواستم امیر رو خسته کنم برای همین دیگه نپرسیدم کار کی بود . چند
لحظه بعد دکتر اومدو ازم خواست بیرون وایسم
بیرون اتاق تازه یادم به گیتی خانم و بقیه افتاد
به گیتی خانم مسیج دادم امیر چشم هاشو باز کرد
سریع زنگ زد اما نمیتونستم جواب بدمو رد تماس کردم .
دکتر از اتاق بیرن اومد و گفت
– خوداروشکر هوشیاریش برگشته . اما الان خوابه و بهتره بذارین بخوابه
– میتونم پیشش بمونم ؟ خواهش میکنم
دکتر سری تکون دادو رو به پرستار گفت
– به خانواده اش خبر بدین اما اجازه ملاقات ندین تا دوباره ویزیتش کنم
پرستار چشمی گفتو من برگشتم پیش امیر .
دستشو گرفتمو سرمو رو بازوش گذاشتم
منم خسته بودم … میتونستم حالا پیش امیر کمی بخوابم …
انقدر خسته بودم که نفهمیدم کی خوابم برد
با صدای پرستار که داشت شرح حال امیر رو میگفت سرمو بلند کردم
گردنم خشک شده بود و چشم هام تار بود . سرمو بلند کردم که دست امیر
آروم گونه ام رو نوازش کرد
با تعجب بهش نگاه کردم که بی رمق خندید
ماسک اکسیژن دیگه رو صورتش نبود
لبخند گنده ای بهش زدم که دکتر ازم خواست برم بیرون
بیرون اتاق ایستادم و منتظر بودم تا ویزیت امیر تموم شه که موبایلم زنگ
خورد .
فکر کردم گیتی خانمه
اما سام بود …
دلم لرزید
نمیدونستم بهتره جواب بدم یا نه
یاد جواب امیر افتادم که وقتی پرسیدم کار سامه گفت نه !
تماسو وصل کردمو گوشیو کنار گوشم بردم
آروم و طوری که کسی نخواد بهم تذکر بده گفتم
– الو
سام سریع گفت
– ترنم … امیر چطوره ؟ زنده است دیگه ؟
از سوالش جا خوردم و ناخداگاه گفتم
– چه فرقی برا تو میکنه ؟
– ترنم من کاریش نکردم . برا چی مامور هارو فرستادی دنبال من .
– اگه کاری نکردی پس مشکلت چیه که نگرانی
مکث کرد.
از صداش حس میکردم عصبانیه
کلافه گفت
– بگو حالش چطوره؟
گوشیو رو قطع کردم
تا دیروز زنگ میزد به تهدید و توهین
حالا زنگ زده از من سوال میپرسه ! انتظار جواب هم داره
به گوشی تو دستم نگاه کردم که دوباره زنگ خورد
به شماره سام رو صفحه پوزخند زدم
انقدر زنگ بزن تا جونت در بیاد
گوشیو سایلنت کردم و خواستم بذارم تو جیبم که دیدم بازپرس پرونده و یه
نگهبان دارن میان سمت من
حتما از بهوش اومدن امیر با خبر شده بودن
به من که رسیدن سلام کردیم و گفت
– خانم احمدیان آقای کهن چیزی گفتن با درد پرونده بخوره؟
– وقتی ازش پرسیدم کار کی بوده و آیا کلر سام بوده گفت نه اما دیگه هیچی
دیگه نگفت منم بیشتر نپرسیدم چون دکتر گفت باید استراحت کنه.
جمله آخرو تاکیدی گفتم
میترسیدم امیر رو خسته کنن
بازپرس سری تکون دادو گفت
– خودتون چی؟ تماس جدید نداشتین؟
همین لخظه گوشیم تو دستم ویبره خورد
به صفخه اش نگاه کردم
سام بود .
رو به بازپرس گفتم
– آقای نادریه ! چند دقیقه پیش هم زنگ زد حال امیر رو بپرسه من بهش
اطلاعات ندادم
انتظار نداشتم امد آقای رضایی گوشیو ازم گرفتو گفت
– بذارین من جواب میدم
گوشی رو دادم بهش . چون کار دیگه هم نمیشد بکنم .
اونم سریع تماس و وصل کردو گفت
– الو …
صدای نا محسوس سام از اون سمت شنیده میشد که گفت
– الو … ترنم …
– ترنم اینجاست … شما کارتون رو بگین .
– تو کی هستی؟
– من دائی امیر هستم
از اینکه بازپرس پرونده دروغ بگه شوکه شدم . اما از حرف سام بیشتر شوکه
شدم که گفت
– اگه دائی امیری بهتره بدونی اون دختر که پیشتونه نامزد من بوده . به من
خیانت کرده رفته با دوستم خوابیده .
من شوکه به آقای رضادی نگاه کردم و خواستم چیزی بگم که اون آروم لب زد
ساکت باشم
لب هامو با حرص به هم فشار دادمو سام گفت
– حالا هم یه بلایی سر امیر آورده لابد بره سراغ یه نفر دیگه
– اما شما رو تو دوربین دیدن
اینوکه گفت سام قطع کرد
آقای رضائی گوشیو به سمت من گرفت و گفت
– حالا میفهمم وقتی نوشتین آدم دروغگو منظورتون چی بود
دهنم تلخ شده بودو به سختی گفتم
– من نامزدش نبودم هیچوقت
آقای رضائی سری تکون دادو گفت
– همسرتون خوشبختانه بهوش اومده دیگه جای نگرانی نیست . خودشون
میتونن بگن کی بهشون ضربه زده
با این حرفش برگشتم سمت اتاق و از پنجره شیشه ای به امیر نگاه کردم
وقتی دیدم تختو کمی بالا آوردن و در حال صحبت با دکتره قلبم گرم شد
نگاهش به نگاهم افتادو لبخند آرومی زد .
دلم میخواست پرواز کنم به طرفشو بغلش کنم. تو دلم هزار بار از خدا تشکر
کردم. مثل زندگی دوباره بود . مثل نفس کشیدن بعد خفگی . با صدای آقای
رضائی به خودم اومدم که گفت
– دختر دائی آقای کهن با شما خیلی مشکل دارن
برگشتم سمتش و گفتم
– اگه منظورتون بلور ، همون دختری که باهاش صحبت کردینه . بله .
به پیشونیم اشاره کردمو گفتم
– این آخرین بلائی بود که سرم آورد
چشم های آقای رضائی گرد شدو سری تکون داد و گفت
– بقیه اقوام ایشون چطور ؟
چشم های آقای رضائی گرد شدو سری تکون داد و گفت
– بقیه اقوام ایشون چطور ؟
مردد شدم . نمیدونستم چی بگم . کرشمه و دیبا بد نبودن !
اما ملک حسان هم دل خوشی از من نداشت . اما چی میشد بگم . با تردید گفتم
:
– کلا اومدن من به این خانواده با تنش همراه بود …
باز هم فقط سر تکون داد و چیزی نگفت . انگار تو ذهنش داشت چیزی رو
حل میکرد چون یهو گفت
– از اقوام آقای کهن کس دیگه ای هست که فکر کنین با آقای نادری در ازتباط
باشه
با تکون سر گفتم نه . چه کس دیگه ای میخواست مرتبط باشه ؟
فقط بلور بود که مخالف من بود و میتونست بره سمت سام . بقیه فکر کنم حتی
از حضور سام هم خبر نداشتن
اما بلور هم یکم مشکوک بود ارتباطش با سام . ناخداگاه گفتم
– از سام بعید نیست به هر کسی وصل بشه
آقای رضائی لبخند کمرنگی زدو گفت
– دقیقا حق با شماست… ما تو پرونده ها با افراد انتقام جو مثل آقای نادری زیاد
برخورد میکنیم و باید بگم دقیقا کاری میکنن که حدسش همیشه سخت یا غیر
ممکنه
ترس بدی تو دلم افتاد و گفتم
– به نظرتون خطری امیر رو تهدید میکنه
– بله … هم همسرتون … هم شما … هم مادر ایشون میتونن هدف بعدی باشن
. همه باید تحت نظر و هوشیار باشین
لرز بدی به تنم افتاد که دکتر اومد بیرون و رو به ما گفت
– باید استراحت کنه زیاد خسته اش نکنین
چشم آرومی گفتمو با سرباز و آقای رضائی وارد شدیم . به سمت امیر رفتم
دستشو تو دستم گرفتمو گفتم
– ایشون آقای رضائی بازپرس پرونده تو هستن . باید چندتا سوال بپرسن ازت
. اما هروقت خسته شدی بگو
امیر آروم لبخند زدو با صدای خسته و خشداری گفت
– خوبم …
رو کرد به بازپرسو آروم سلام کرد. آقای رضائی جواب سلامشو دادو رو به
من گفت
– ممکنه مار تنها بذارین
دوست داشتم داد بزنم بگم نه . اما چاره ای جز بیرون رفتن نداشتم .
دست امیر رو فشار ریزی دادمو با چشم هام بهش گفتم زود میام
به سمت در رفتم و به اجبار درو پشت سرم بستم .
اما نزدیک به در استادم تا بشنوم چی میگن .
رضائی با صدای نسبتا آرومی گفت

نوشته های مشابه

‫8 نظرها

  1. واییی خدارو شکر امیر به هوش اومد این سام حتی تو حالت اضطراری هم دست بردار نیست ولی خدا رو شکر که امیر به هوش اومد ترنم هم خوشحال شد⁦♥️⁩😍

  2. به نظر من کار دیباعه عاشق امیره ولی کسی نمیدونه الان داره با سام همکاری میکنه انتقام بگیرن

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن

codebazan

بستن
بستن