رمان ترنم

رمان ترنم پارت 5

 

تو نمایشگاه قبل کلی سفارش گرفته بودم که باید تحویل میدادم.
سام ::::::::::::
دیشب تو سرم کلی برنامه چیده بودم .
یه مهمونی حسابی باید میگرفتم
حسابی ترنم رو میبردم تو جو مهمونیو اونجا …
میشد شب آرزو ها …
برای همین صبح تا بیدار شدم اول زنگ زدم ترنم هماهنگ کردم
بعد رفتم دوش بگیرم
این دو هفته اصلا به رستوران و کافه سر نزده بودم
رمان ترنم نویسنده: ترنم ، پرستو

درسته آدم کاری و پیگیری نبودم
اما هیچوقت انقدر هام بی توجه نبودم که این چند وقته شدم.
لباس پوشیدمو خواستم برم که متوجه پیام ترنم شدم.
خرید برای چی ؟ !
اینم سواله ؟!
خرید برای عروسی عمه ام خب !
این دختر هم یه چیزیش هستا .
شماره داده بود که اگه آنتن نداشت بهش زنگ بزنم
مسیج دادم بهش که خرید برای مهمونی دیگه
از خونه زدم بیرون.
اگه تا من برسم رستورن مسیج نرسید ! اونوقت بهش زنگ میزنم !
امیر :::::::::::
وارد دفتر کارم شدم و پشت میز نشستم
دیشب با الناز انقدر دیر خوابیدیم و سر گرم هم بودیم که بعد مدت ها دیر اومدم
سر کار …
رمان ترنم نویسنده: ترنم ، پرستو
البته رسوندن النازبه محل کارش و شیطنت سر صبحمون تو خونه هم تو دیر
شدن بی تاثیر نبود .
دیشب نزدیک بود از خودم بی خود شم و خط قرمر ها رو رد کنم . اما با
وجود اصرار الناز این کارو نکردم .
الناز زرنگ بود و همیشه یه نقشه و فکر پشت همه کار هاش بود .
اگه میخواست با این روش ها منو تو دام ازدواج بندازه … باید حالا حالا ها
تلاش میکرد .
دوست نداشتم مثل سام فردا پس فردا یه گندی بالا بیارم و توش بمونم
تو این افکار بودم که در اتاق باز شد و سام اومد تو
نیشش تا بنا گوش باز بود . ولو شد رو کاناپه و گفت

نیشش تا بنا گوش باز بود . ولو شد رو کاناپه و گفت
– چه خبرا ؟ بی من مدیریت خوش میگذره
تکیه دادم به صندلیمو گفتم
– سلام! … منم خوبم! … صبحت بخیر ! … اگه لطف کنی و بیشتر تشریف
بیاری به ما هم بیشتر خوش میگذره !
سام بلند خندید و گفت
– بده بهت فرصت میدم همه چی باب میل خودت بشه ؟!
تو گلو خندیدمو گفتم
– نه … عالیه … مرسی از اینهمه فرصتی که به من و خودت میدی …
سام کش و قوصی به خودش داد و گفت
– میگی برام صبحانه بیارن ؟ نرسیدم صبحانه بخورم
سر تکون دادم و گوشیو برداشتم تا بگم دوتا صبحانه بیارن بالا
درسته دیر شده بود برای صبحانه . اما امروز میشد به خودم یکم ارفاق کنم
سام موبایلشو بیرون آوردو چکش کرد . پوفی کرد و بلند شد
– ترنم کل روز تو کارگاه نقاشیشه … آنتن نداره … اعصاب آدمو داغون
میکنه …
ناخداگاه گفتم
– حالا مگه آنتن داشته باشه حرف میزنه
سام خندید و گفت
– هیمنو بگو
رمان ترنم نویسنده: ترنم ، پرستو
نمیدونم چرا انقدر با قاطعیت چنین نظری دادم
سام تلفن رو میز رو برداشت و شروع به شماره گیری یه خط تلفن ثابت کرد
ترنم :::::::::
یه قدم عقب رفتم و به تابلو جدیدی که شروع کرده بودم نگاه کردم .
با دیدن دور نمای چشم هایی که طرح اولیه اش رو در آورده بودم هنگ کردم
چرا این شکلی شده بودن ! سریع به سمت تابلو رفتم تا طرح رو پاک کنم .
من همیشه بدون مدل و از ذهنم میکشیدم ! تا حالا هیچکدوم از کارام به کسی
شباهت نداشت . اما اینبار این چشم ها به طرز مضحکی شبیه … امیر بود …
رنگ سفید رو روی بوم کشیدم که تلفن زنگ خورد … تا گوشی رو برداشتیم
سام گفت
– سلام خابالو … خوبی؟
– سلام … شکر… تو خوبی ؟
– مگه میشه تو خوب باشی و من نباشم عزیزم!
عزیزم ! اولین بار بود سام داشت اینجوری حرف میزد !
از طرز رفتار من خودش فهمیده بود اهل اینجور صحبت ها همین اول راه
نیستم .
مکث که کردم گفت
– غروب میام دنبالت بریم خرید برای مهمونی .
– چه خریدی؟ برای تدارکات مهمونی منظورته؟
– نه … اونارو که ماین انجام میدن … بریم برا تو خرید
سریع گفتم
رمان ترنم نویسنده: ترنم ، پرستو
– من چیزی لازم ندارم
– میدونم. برا تنوع میگم .
– تنوع؟ خب باشه یه فرصت دیگه . هم الان خیلی کار دارم . هم اصلا با بابا
صحبت نکردم که بدونم میتونم بیام یا نه .
سام سریع گفت
– نگی راجب مهمونیا… خودم صحبت میکنم با بابات
– منظورت چیه؟
– هیچی . فقط خودم صحبت میکنم . غروب شیش بیام دنبالت خوبه عزیزم؟
نمیخواستم تند حرف بزنم اما نمیدونم چرا عزیزم گفتناش رو اعصابم میرفت .
برای همین کلافه گفتم
– نه … واقعا نمیرسم امروز …

سام دیگه اصرار نکرد و خداحافظی کرد . واقعا لازم بود ما همدیگه رو بیشتر
بشناسیم ؟
از نظر من همین الانم میشد فهمید به درد هم نمیخوریم !
امیر ::::::::::
سام گوشی رو گذاشت و پوفی کرد
سوالی نگاهش کردم که گفت
– این زن زندگیه ها ! خرید میگم بیا میگه چیزی لازم نداری
بی صدا خندید م و گفتم
– عادت نداری به اینجور دخترا نه !؟
– نکه تو داری ؟
خواستم جواب دندون شکن بهش بدم و بگم من کلا به کسی عادت ندارم نه
اینکه مثل تو معتاد این چیزا شده باشم
اما در باز شد آبدارچی با صبحانه برامون اومد تو
همون بهتر که بحث نکنم با سام
جدیدا داشتیم زیاد بحث میکردیم و این برا شراکتمون خوب نبود
سام نشست و سریع شروع کرد
رمان ترنم نویسنده: ترنم ، پرستو
رو بهش گفتم
– حالا که امشب برنامه ات خالیه یه قرار میزارم برای صحبت با مالک
رستوران
سری تکون داد و گفت
– الناز میاد برا پنج شنبه؟
من از کار حرف میزنم … اون از چی ….
با سر گفتم نه که شاکی تکیه داد به صندلیشو گفت
– ئه ! چرا امیر ؟ میخواستم ترنم رو ببینه …
– تازه دیدمش … زود به زود ببینمش پر رو میشه
با این حرفم بلند خندید و گفت
– حالا نه اینکه الانش کم پروئه …
حرفشو تائید کردم وخندیدم .
چون سام هنوز از همه پر رو بازی های الناز خبر نداشت …
ترنم ::::::::::
ساعت نه بود و تازه فهمیدم من امروز حتی نهار هم نخوردم.
رمان ترنم نویسنده: ترنم ، پرستو
تازه میخواستم وسایلم رو جمع کنم که بابا اومد تو سالن .
سلام کردمو با لبخند جوابمو داد . نگاهی به تابلوم انداخت و گفت

سلام کردمو با لبخند جوابمو داد . نگاهی به تابلوم انداخت و گفت
– سفارشیه یا ایده خودته ؟
– این یکی سفارشیه …
– خوبه … قشنگ شده …
– تازه اولشه … مرسی …
بابا اینو گفت و نشست . پاهاشو رو هم انداخت و به صندلی رو به روش
اشاره کرد
رمان ترنم نویسنده: ترنم ، پرستو
منم نشستم که بدون مقدمه گفت
– سام زنگ زد اجازتو گرفت که پنج شنبه برین مهمونی دوستش
مهمونی دوستش ؟ یعنی انقدر راحت به بابام دروغ گفت ؟!
سر تکون دادم و بابا گفت
– از نظر من عیبی نداره … خیلی هم خوبه که دارین با هم بیشتر معاشرت
میکنین … اما باید خیلی حواست باشه چون مهمونی های اینجوری باب میل
من نیست
سر تکون دادم و گفتم
– راستش منم میخواستم یه چیزی راجب سام بگم
– چی ؟
دوست نداشتم غیر منطقی باشم اما باید واقعیت حسمو بابا میدونست . برای
همین گفتم
– واقعیتش اینه سام اصلا شخصتی که من خوشم بیاد نداره . نمیگم پسر بدیه .
من هیچ بدی ازش ندیدم . اما رفتارش هم به دلم ننشسته
با این حرف من قیافه بابا عملا وا رفت اما گفت
– خب شما هم دارین معاشرت میکنین که همینو متوجه شین دیگه .
خواستم بگم دیگه از نظرم ادامه معاشرت فایده نداره که بابا گفت
رمان ترنم نویسنده: ترنم ، پرستو
– اما من ازت میخوام فعلا عجله نکنی … بهتره بیشتر بشناسیش … الان زوده
برای قضاوت
با بابا موافق نبودم .
اما من حرفمو زده بودم اگه میگفت الان زوده … یعنی ازم میخواست ادامه بدم
. هرچند امیدی نداشتم به اینکه از سام خوشم بیاد
سام ::::::::::
ساعت ده بود که برگشتم خونه . جلسه با مالک خوب پیش نرفت
میگفت یا بخرین یا بلند شین ! انگار خونه کرایه کرده بودیم وسایلو برا بزنیم
بریم !
رستوران بود ! کلی هزینه تبلیغاتش شده بود تا جا افتاد … مگه یمشد به این
راحتی …
رو تختولو شدمو گوشیمو چک کردم . خبری از این دختر نبود !
از اینکه ترنم جلو امیر تقریبا منو ضایع کردحالم گرفته بود . اما نقشه خوبی
براش داشتم که رام من بشه … دیگه نتونه نه بگه … خودش 24 ساعته
آویزون گوشیم باشه و من رد تماسش کنم
بله ترنم خانم الان مغرور نشو که بهت زنگ میزنم میگی نه… چنان آشی
برات بپزم که در عمرت نخوردی …
ادامه دارد ….
رمان ترنم نویسنده: ترنم ، پرستو

هر چی بیشتر میگذشت رفتار ترنم منو بیشتر یاد بهار مینداخت
کسی که منو به چیزی که الان هستم تبدیل کرد و رفت …
از یه پسر احمق و عاشق پیشه … منو تبدیل به یه مرد …
مردی که دیگه هیچوقت حماقت نمیکنه…
برای اینکه برنگردم به خاطرات تلخ گذشته موبایلمو برداشتم و به ترنم پیام
دادم
ترنم ::::::::::
تو آینه به خودم نگاه کردم
یه پیراهن آستین سه ربع یشمی و مشکی پوشیده بودم که تا وسط زانوم بود
رمان ترنم نویسنده: ترنم ، پرستو
میدونستم احتمالا برای این مهمونی زیادی پوشیده باشه
اما با همین راحت تر بودم
چند روز گذشته با وجود پیشنهاد سام نرفتیم بیرون .
هم کار هام مونده بود . هم واقعا بعد از اون شب …
انگار بیشتر از قبل نظرم بهش برگشته بود
مخصوصا که به بابا دروغ هم گفته بود
این دروغشو حتما به روش میاوردم .
صدای ویبره گوشیم اومد و چک کردم . سام نوشته بود یه عکس از خودت
بفرست ببینم لباست مناسب مراسمه . اخم هام تو هم رفت و فقط براش نوشتم
مناسبه . اونم جواب داد نیم ساعت دیگه جلو دره …
موهامو مرتب کردم و شال و مانتوم رو پوشیدم . امیدوارم از رفتن به این
مهمونی پشیمونم نکنه
نیم ساعت نشده بود که زنگ در به صدا در اومد و از اونجایی که باز هم تنها
بودم خودم جواب دادم و رفتم پائین
سوار شدم و سلام کردم
سام تو قیافه رفته بود و فقط جواب سلامم رو داد . منم حرفی نزدم . یکم که
گذشت گفت
– من میگم لباستو ببینم برا خودت میگم چون اولین بارته میای توجمع دوستای
من معذب نباشی .
– مرسی . در هر صورت همیشه اولین بار ها سخت هست
رمان ترنم نویسنده: ترنم ، پرستو
از گوشه چشم نگاهش کردم که یه لبخن رو لبش نشست و گفت
– بله این که درسته .. همیشه اولین بار ها سخته . اما اگه با آدم درستی باشه
… سختیش کمتر میشه …
حالا به پهنای صورت لبخند رو لبش بود.
جوابی نداشتم بدم و بحثو از جهتی که سام برده بود خارج کنم برای همین
ترجیح دادم سکوت کنم .
من به اندازه سام حاضر جواب نبودم . یکم که گذشت پرسید
– چرا انقدر ساکتی ترنم … انگار وجود نداری … یه حرفی بزن
اینو که گفت دستشو از رو دنده گذاشت رو پای من . تو رستوران هم اینکارو
کرده بود و خوشم نیومده بود
بازم پام رو کنار کشیدم تا متوجه شه خوشم نمیاد و پرسیدم
– مهمونی کجاست؟ خونه خودتون ؟ راستی چرا به بابا گفتی مهمونی دوستته !

با وجود این حرکت من سام دستشو بر نداشت و گفت
– خونه باغ دوستمه … خونه خودمون که بابام نمذاره . البته خودم خونه دارم
اما همیشه خونه باغ پیمان اینا مهمونی میگیریم اوجا همه تدارکات آماده است .
همسایه هام هرچقدر سر و صدا کنیم شاکی نمیشن
– آها … کجاست خونه اش ؟
– سمت اوین …
اوه پش خیلی دور بود از ما . جواب سوال دومم رو نداره بود برای همین
دوباره پرسیدم
– چرا به بابا گفتی مهمونی دوستته ؟
– اینجوری بهتره . نمیخواستم به گوش بابام برسه بعد بگه بیا خونه خودمون
مهمونی بگیر
دلیل قانع کننده ای نبود اما جای سوالی هم نمیذاشت . سام دستش رو پام
حرکت کرد و گفت
– ممکنه دوستام برا اذیت کردن من یه سری خاطرات چرت و پرت بگن …
از الان بهت بگم آمادگی داشته باشی
رمان ترنم نویسنده: ترنم ، پرستو
تمام تمرکزم رو دست سام بود که از خودم دورش کنم
فقط به این حرفش سر تکون دادم که سام دوباره از دوستاش گفت
امیر ::::::::::::
سام گفته بود زودتر بیام چون خودش باید بره دنبال ترنم و ممکنه تا برسه
بعضی از بچه ها بیان .
اما الان ساعت 9 بود و تقریبا همه اومده بودن جز خودش و ترنم
بچه ها گرم صحبت بودن که علی گفت
– آقا بیاین شروع کنیم … سام فکر کنم داره بهش زیادی خوش میگذره حالا
حالا ها نمیاد
همه خندیدن و شیدا گفت
– راست میگه … معلوم نیست الان کجا باشه …
تقریبا با بچه ها موافق بودم . اما نمیدونم چرا از دیر کردن سام حرص
میخوردم
پیمان به سمت آشپزخونه رفت و یخ و مشروب هارو آورد روی میز . رو کرد
به منو گفت
– میریزی برای همه ؟
با سر گفتم نه که در باز شد و سام و ترنم وارد شدن . حسین بلند گفت
رمان ترنم نویسنده: ترنم ، پرستو
– به … ساقی هم رسید …
ترنم ::::::::::::
یه خونه باغ بزرگ بود . خیلی بزرگ … در واقع یه باغ بود که وسطش یه
خونه قرار داشت … نگهبان در رو برامون باز کردو وارد شدیم . بالای ده تا
ماشین داخل پارک بود
سام پارک کرد و هر دو به سمت خونه رفتیم . صدای آهنگ ملایمی می اومد
و باعث شد امیدوار باشم مهمونی وحشتناکی نیست
اما با ورودمون و دیدن اونهمه دختر پسر کنار یه میز بزرگ پر از مشروب
قلبم ریخت .
خدایای … فقط امیدوارم همه حد خودشون رو بدونن و سام امشب بلایی سرم
نیاره …
با ورودمون همه برگشتن سمت ما اما مثل آهن ربا دوتا چشم مشکی چشم هامو
به سمت خودش کشید

با ورودمون همه برگشتن سمت ما اما مثل آهن ربا دوتا چشم مشکی چشم هامو
به سمت خودش کشید
صورتش هیچ حسی رو نشون نمیداد
نگاهشو ازم گرفت و به سام نگاه کرد
تازه به خودم اومدمو به بقیه سلام کردم
سام گفت
– معرفی میکنم …دوستان ، ترنم … ترنم ، دوستام ..
با این معرفی سام همه خندیدن و یکی از دخترای تو جمع گفت
– تو نمیخواد معرفی کنی … ما خودمون بعدا معرفی میشین
دوباره خنده ای پیچید تو جمعیت و سام گفت
– بیا بریم لباستوئ عوض کن … هرکسی هم خواستی خودم معرفی میکنم بهت
سر تکون دادم تا بریم .
حس خوبی نداشتم . معذب بودم
نگاهم تو دوستاش چرخید
رمان ترنم نویسنده: ترنم ، پرستو
خوشبختانه لباس ها و قیافه خیلی وحشتناک نبود .
اما خب … از لباسی که من پوشیده بودم … خیلی باز تر بودن …
با سام از یه راه پله باریک بالا رفتیم و طبقه بالا یه نشیمن خیلی کوچیک با
سه تا در قرار داشت
سام یکی از در هارو باز کردو نگاهی تو اتاق انداخت و گفت
– بیا … اینجا خالیه … آینه هم داره .
وارد اتاق شدم که خودش هم اومد تو
کیفم رو روی تخت تو اتاق گذاشتم و مانتوم رو درآوردم که سام مانتوم رو ازم
گرفت و نگاهی به لباسم انداخت
ابروهاش بالا پرید و گفت
– از این پوشیده تر نبود ؟! شما که مذهبی نیستین !
بدون توجه به حرفش رفتم جلو آینه و گفتم
– این جمع رو نمیشناسم که …
– منو که میشناختی … اینام دوستای من هستن
– در این حد لباسم مناسبه
– شالتو که در میاری حداقل
جلو خودمو گرفتم که چشم هامو نچرخونم و شالمو از سرم برداشتم
رمان ترنم نویسنده: ترنم ، پرستو
گیره ای که موقت موهامو بهش زده بودم باز کردم و دستم توش کشیدم …
سام اومد سمتمو با کاری که کرد خشک شدم

سام ::::::::::
خیره بودم به موهاش ! تا کمرش میرسید و مثل یه آبشار ابریشمی بود
جلو رفتم و ناخداگاه دستمو تو موهاش کشیدم
از نرمیش یه لحظه حس کردم خوابه . مگه ممکن بود …
ترنم سوالی برگشت سمتم و زود به خودم اومدم که پرسید
– چیزی تو موهامه ؟
– آره … یه تیکه نخ بود … برداشتم
رمان ترنم نویسنده: ترنم ، پرستو
– آها… مرسی …
اینو گفتو برگشت سمت آینه . حالا تو آینه با موهای باز بر اندازش کردم .
خیلی لباسش پوشیده نبود اما باز هم حس خوبی به این نوع لباس پوشیدنش
نداشتم
بلاخره مهمونی بود … نه جلسه ختم … هرچند با موهای باز و چشم های
درشت ترنم … کسی عمرا به لباسش نگاه میکرد .
برگشت سمتم و گفت بریم پائین
تو راه پله بازومو به سمتش گرفتمو گفتم
– بازو منو بگیر … اینجوری انگار غریبه ایم
– من راحتم …
هنوز جمله اش تموم نشده بود که با عصبانیت تکرار کردم
– میشه لج نکنی … یه چیزی میدونم میگم … بازومو بگیر…
با اکراه و با کمترین تماس بازومو گرفت . حرکتش عصبانی ترم کرد اما سعی
کردم به روی خودم نیارم و به سمت بچه ها رفتیم
همه بلند شدن از دور میزو اینبار خودشون شروع به معرفی خودشون کردن
صندلی رو برا ترنم عقب کشیدم و نشست . خودمم کنارش خواستم بشینم که
علی به لیوان ها اشاره کرد و گفت
رمان ترنم نویسنده: ترنم ، پرستو
– نشین دیگه دیر که اومدی تازه میخوای بشینی ؟
حق با اونا بود . خندیدم و شرع کردم به ریختن نوشیدنی برای همه …
امیر :::::::::
وقتی سام و ترنم رفتن تا لباس عوض کنن همه تو شوک بودن .
حتی پیمان ازم پرسید خبریه ! سام با اینجور دخترا نمی گشت … نمیدونم چرا
نگفتم قضیه چیه و فقط شونه بالا انداختم
وقتی با هم پائین اومدن و ترنم لباس خیلی سنگینی پوشیده بود پچ پچ بچه ها
بیشتر شد .
با اون موهای باز و چشم های متفاوت حتی شیدا هم زیر لب گفت سام چه
حوری شکار کرده .
نمیدونم چرا حالم گرفته بود
مخصوصا وقتی دیدم ترنم بازوم سام رو گرفته
سام برای همه نوشیدنی ریخت و چون ترنم گفت نمیخوره رفت تو آشپزخونه تا
براش آب میوه بریزه …
نگاهم رو سام بود و دیدم از همون قرص های همیشگیش از جیبش بیرون
آورد

نوشته های مشابه

‫2 نظرها

  1. سلام ادمین میگم که رمان ترنم خیلیییی قشنگه دستت درد نکنه🥰🥰 یه سوال دیگه کلا رمان ترنم چند تا پارت داره؟؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن

codebazan

بستن
بستن