رمان ترنم

رمان ترنم پارت 50

 

رضائی با صدای نسبتا آرومی گفت
– آقای کهن خیلی خوشحالیم که شما بهوش اومدین اما برای سلامت خودتون و
خانوادتون لازمه برای ما بگین چه اتفاقی اون شب افتاد ؟
صدای امیر رو نشنیدم اما آقای رضائی گفت
– نه … تو دوربین شما و آقای نادری بودین که از کادر خارج شدین . ماشین
دختر دائیتون وارد عمارت میشه . بعد هم آقای نادری میره . اما شما دیگه دیده
نمیشین تا همسرتون شمارو پیدا میکنه . خود صحنه ضربه خوردن شما تو
دوربین نیست .
بازم صدای امیر رو نشنیدم که نادری گفت
– یعنی هیچ چیزی ازش ندیدین ؟
یه لحظه صدای امیر رو شنیدم که گفت از پشت سرم اومد… اما صدای امیر
خیلی ضعیف بود و قابل تشخیص نبود
آقای رضائی دوباره گفت
– پس کار خود آقای نادری نبوده . بعد رفتن ایشون برای شما پیش اومد…
– بله … داشتم به ماشین سام نگاه میکردم که اتفاق افتاد
از جواب امیر جا خوردم
واقعا ؟ امیر متوجه نشده بود کس بهش حمله کرد ! نمیتونستم باور کنم
آخه امیر خیلی هوشیار بود همیشه ! شاید چون انتظار نداشت !
اعصابم از فکر کردن به دردی که امیر کشید خورد شدو کلافه شدم
آقای رضایی تشکر کردو گفت دوباره میاد برای سوالات دیگه اما قبل رفتن از
امیر پرسید
– کسی هست که بهش شک داشته باشین ؟ که ممکنه کار اون باشه ؟ از اقوام
از همکاران خودتون یا پدر بزرگتون
نشنیدم امیر چی گفت اما رضائی بعد مکثی تشکر کردوبیرون اومد
از من هم تشکر کردو رفت اما اون سرباز رو پشت در اتاق برای امنیت امیر
کذاشت
برگشتم داخل و بی تحمل دست امیر رو گرفتم
پیشونیشو بوسیدم که دستش رو گونه ام نشستو نرم گونه ام رو به لبش رسوند
بوسه ای رو گونه ام کاشت و کنار گوشم گفت
– سلام …
نفسشو نفس عمیق کشیدمو نرم رو لبشو بوسیدم و گفتم
– خیلی دوستت دارم امیر
آروم و بی رمق خندید . کنارش نشستم و گفت
– حتما باید تو این حال باشم تا دوستت دارمو از زبونت بشنوم
براش چشم چرخوندمو خواستم دستشو ببوسم که دستشو عقب کشیدو آروم گفت
– ترنم… ملک حسان اینجاست ؟
سر تکون دادم که گفت
– بهش میگی بیاد … باید ببینمش

از حرفش جا خوردم . اونم وقتی تو این حاله . اما چیزی نگفتمو سریع
موبایلمو بیرون آوردم . زنگ زدم به گیتی خانم و گفتم امیر میگه باید ملک
حسان رو ببینه .
دلم برای گیتی خانم سوخت و گفتم میام پائین تا اون جای من بیاد بالا و امیر
رو ببینه
دوست نداشتم خودخواه باشم . اما واقعا دلکندن از امیر برام سخت بود
به امیر گفتم
– من میرم پائین که مامانت بیاد بالا
دستمو گرفتو گفت
کیا پائین هستن ؟
– الانو نمیدونم … قبلا که ائی و بلور پائین بودن… چطور مگه ؟
– هیچی … زود برگرد پیشم …
دلم از حرفش گرم تر شدو دوباره آروم لب امیر رو بوسیدم
اینبار امیر آروم گفت
– دوستت دارم ترنم
بغضمو عقب فرستادمو پلک زدم تا اشکم نریزه . تو دلم دوباره خدارو شکر
کردم
لبخندی به امیر زدمو زیر لب گفتم من بیشتر
اونم آروم لبخند زدو گفت من بیشتر…
هر دو خندیدیمو به سمت در رفتم . حس میکردم دوباره متولد شدم
حس میکردم دنیا زیبا شده حتی راهرو های بیمارستان هم برام قشنگ شده
بودن
رسیدم به پذیرشو گیتی خانم به همراه ملک حسان بالا رفتن
احساس تنهائی بدی داشتم
از دور دائی امیر رو دیدم که تنها نشسته بود .
نفس عمیق کشیدمو به سمتش رفتم از اینکه بلور نبود خوشحال شدم. با رسیدنم
دائیش بهم نگاه کردو گفت
– چیزی خوردی ترنم جان ؟
– نه … میل هم ندارم
بلند شدو گفت
– بیا بیرم تریا یه چیزی بخور … حالا که خداروشکر امیر بهوش اومده شما
هم باید یه چیز بخوری …
همراهش رفتم اما اقعا میل نداشتم
وارد تریا که شدیم با دیدن بلور و دیبا میل نداشته ام بدتر شدو دلم پیچید
هر دو برگشتن سمت منو بلور اخم هاش تو هم رفت
واقعا نمیدونستم این دخترو کجای دلم بذارم . هیچوقت رابطه ام با آدم ها خوب
نبود . مخصوصا دخترای دیگه ! برای همین هیچ دوستی نداشتم و میدونستم
بخش زیادی مشکل از من بود . انگار یه انرژی منفی دورم بود که همه از من
دوری میکردن . اما رفتار بلور دیگه باهام خیلی زیادی بد بود .
میدونستم بخاطر علاق اش به امیر یا دشمنیش با اون یا هر چیز دیگه ایه .
اما نه دیگه در این حد که وقتی امیر بهوش اومده بخواد اینجوری ابراز
احساسات کنه
نزدیک که شدیم از رو صندلی بلند شدو گفت
– من میرم تو سالن انتظار
کسی چیزی نگفتو بلور رفت . خدارو شکر کردم رفتو به بحث نکشید
کارمون
نشستمو دیبا گفت
– امیر بهوش اومده ؟ حرف زدین ؟
– آره … اما در حد چند کلمه … چون خیلی خسته است …
– گفت کی این کارو کرده ؟
– نه … گفت ندیده
دیبا سری تکون دادو لبخند بی رمقی زد
دائی امیر با یه لیوان بزرگ شیر کاکائو و کیک برگشت .
واقعا میل نداشتم اما به اصرار دائیش خوردمو دیبا هم بلند شد تا بره پیش بلور
.
با رفتن دیبا دائی امیر گفت
– فکر کنم خودت هم متوجه شدی … بلور به امیر …
مکث کرد اینجا و خودم گفتم
– امیر برام قضیه رو گفته …
خیره با حرکت قاشقم تو لیوان شیر کاکائو گفتم
– من درجریان نبودم . بعد اتفاقی که بلور سرم آورد … امیر بهم گفت …
– اون اتفاق از قصد نبود
کلافه گفتم میدونم … از اینکه تو هر شرایطی همه از بلور میخواستن دفاع کنم
خوشم نمی اومد.
شاید چون هیچوقت خانواده ای نداشتم که اینجوری حتی وقتی مقصر هستی هم
پشتت باشن .
زندگی خودمو که مرور میکردم حتی وقتی بی گناه بودم هم بابا طرف الهام
رو میگرفت
ناخداگاه بغض کردم … دلم برا بابا تنگ شده بود
سعی کردم با پلک زدن اشکمو بفرستم عقب که دائی امیر بلند شدو گفت
– با من کاری نداری ترنم جان ؟ من یه سر برم خونه
سریع گفتم نه و تشکر کردم . از خدام بود تنها باشم .
تنهائی از بودن تو جمعی که در عذابی مسلما بهتره .
دائی امیر رفتو منم به اشک هام اجازه دادم آزادانه راه خودشونو برن
یکم دلم سبک شدو خواستم برگردم که حس کردم سام رو دیدم
از درتریا وارد شدو متوجه من نشد
نگاهمو ازش گرفتم تا متوجه من نشه
تجربه بهم ثابت کرده بود هر وقت به کسی نگاه میکنم متوجه نگاهم میشه و
برمیگرده سمت من .
سام با عجله وارد سالن بیمارستان شد
باید به بازپرس خبر میدادم اما شمارش نداشتم
سریع زنگ زدم به گیتی خانم و تا جواب داد گفتم
– من سام رو دیدم که اومد تو … از در تریا وارد بیمارستان شد
– مطمئنی ترنم ؟
– بله همین الان دیدمش
– کی پیشته ؟
– من تنهام … دائی رفت خونه . بلور و دیبا هم تو سالن انتظارن
– برو پیش نگهبان بیمارستان… تنها نمون … قطع هم نکن … ما الان میایم
چشمی گفتمو گوشی رو کنار گوشم نگه داشتم
به سمت انتظامات بیمارستان رفتم و به مسئولش گفتم چی پیش اومده
اونم گفت برم داخل وایشسم تا بیان دنبالم
هیمن لحظه گیتی خانم از پشت تلفن گفت
– ترنم جان کسی اینجا نیست . مطمئنی خود سام بود
– بله … مطمئنم …
– باشه عزیزم … کجائی الان بیام دنبالت
خواستم جواب بدم که سام رو دیدم دوباره داشت از پله ها پائین میرفت . از
انتظامات دوئیدم بیرونو داد زدم
– سام …
گیتی خانم از تو گوشی گفت
– چی شده ؟
سام منو دیدو سرعتشو بیشتر کرد تا دور شه اما یهو پشیمون شدو دوئید سمت
من
تو گوشی گفتم
– سام … داشت میرفت… الان داره میاد سمت من …. جلو در اصلی
بیمارستان …
– تکون نخور ترنم ما الان میایم
شوکه ایستاده بودم سام چند قدم با من فاصله داشت و گفتم
– اینجا چکار میکنی سام ؟
با دیدن چشم های عصبانیش حس حماقت بهم دست دادو خواستم برگردم سمت
انتظامات که سام چنگ زد به بازومو گفت
– تو فضول همه جا باید باشی ؟!
خواست منو همراه خودش بکشه که دستمو از دستش بیرون کشیدم و گفتم
– الان میان میگیرنت …
– به همین خیال باش

سام بازو دیگه ام رو محکم تر از قبل گرفت تا بکشه که گیتی خانمو سرباز
همراهش رسیدن .
سام با دیدن اونا ولم کرد. خلاف جهت دوئید به سمت خروجی حیاط بیمارستان
حالا با دیدن گیتی خانمو سرباز همراهش ترسم ریخته بودو پشت سر سام راه
افتادم
اما اون خیلی سریع دوئیدو سوار ماشینش شد
گیتی خانم به من رسیدو سرم داد زد
– چرا نموندی تو انتظامات ترنم … میدونی ممکن بود چی بشه ؟
از دادش جا خوردم
انتظار این برخوردو نداشتم
درست مثل امیر بود … چند لحظه که گذشت نفس عمیق کشیدو برگشت سمتم .
با کلافگی سری تکون دادوگفت
– معذرت میخوام عزیزم… خیلی ترسیدم وقتی دیدم دستتو گرفته …نباید تنهات
میذاشتیم
– شما درست میگین من نباید از انتظامات میومدم بیرون … اما اینجا چی
میخواست ؟
– نمیدونم … بریم ببینیم اجازه بررسی دوبینای بیمارستانو میدن
سری تکون دادمو گفتم
– بلور و دیبا اونو ندیدن ؟
از قصد اینو پرسیدم چون یه حسی درونم میگفت سام اومده بلور ببینه
هرچند بلور گفته بود اصلا سام رو نمیشناسه
امامن باورم نمیشد
همه شواهد نشون میداد بلور با سام در ارتباطه …
گیتی خانم گفت
– نمیدونم… من دخترارو ندیدم … بریم ببینیم اونا کجان اصلا
وارد شدیمو دنبال دیبا و بلور گشتیم اما خبری از اونا نبود.
سرباز به آقای رضایی خبر داده بودو اونم خیلی زود رسید
گیتی خانم زنگ زد به بلور … اونم گفت با دائی اومده خونه دیبا هم خودش
گفت میره خونه .
اما به نظرم یه جای کار میلنگید …
سام برای چی باید بیاد این بیمارستان ! اونم وقتی میدونه دنبالشن
آقای رضائی رفت دوربین های بیمارستانو چک کنه و منم رفتم بالا تا امیر رو
ببینم
در اتاق امیر بسته بود و با ملک حسان در حال صحبت بود
نمیخواستم گوش وایسم اما صدای ملک حسان رو شنیدم که گفت
– مطمئنی نمیخوای با بازپرس بگی امیر ؟
در اتاق امیر بسته بود و با ملک حسان در حال صحبت بود
نمیخواستم گوش وایسم اما صدای ملک حسان رو شنیدم که گفت
– مطمئنی نمیخوای به بازپرس بگی امیر ؟
نشنیدم امیر چی گفت
تق ای به در زدمو وارد شدم
هر دو به من نگاه کردن و امیر با صدای آروم اما نگرانی گفت
– سام اومده بود ؟
سری تکون دادمو کنار تختش نشستم .
جلو ملک حسان خجالت میکشیدم دست امیر رو بگیرم
خیره به دست های امیر گفتم
– نتونستن بگیرنش… فرار کرد
– چی میخواست اینجا ؟
امیر و ملک حسان هم زمان اینوگفتن و من شونه بالا انداختم و گفتم
– نمیدونم … اول متوجه من نشد رفت داخل … موقع بیرون رفتن منو دید اومد
سمتم که مامان و نگهبان رسیدن …
– تو چرا تنها بودی ؟
امیر با عصبانیت اینو گفتو بخاطر این کارش نفسش رفتو به سرفه افتاد
ملک حسان با اخم به امیر گفت
– آروم پسر … تو یادت رفته تو بیمارستانی ها
با این حرف نگاه تندی هم به من انداخت و گفت
– من میرم پائین … حواست به امیر باشه … عصبانیش نکنی
هم خجالت کشیده بودم هم عصبانی نشده بودم
فقط سر تکون دادمو رو به امیر گفتم
– برم بپرسم میتونی آب بخوری یا نه ؟
– نه … خوبم … تو نمیخواد هیچ جائی بری
اینو گفت و دوباره سرفه کرد
دستشو گرفتم و گفتم
– باشه … پس آروم باش و نفس عمیق بکش
خودمم با دیدن رفتار سام یکم ترسیده بودم .
اما نه در این حر که تا پیش پرستار هم نرم .
ملک حسان که رفت امیر گفت
– غیر تو کی پائین بود ؟
ملک حسان که رفت امیر گفت
– غیر تو کی پائین بود ؟
– میگن هیچکس اما من فکر میکردم بلور و دیبا هم هستن
امیر آروم سری تکون دادو چیزی نگفت
بلند شدم موهای پریشونشو از رو پیشونیش کنار زدم
آروم پیشونیشو بوسیدمو گفتم
– خیلی ترسیده بودم وقتی بیهوش بودی
نگرانی چشم هاش کمی کم شدو لبخند زد
با دستش سرمو به سمت پائین تر هدایت کردو لب هامو به لب هاش رسوند
نرم لب هامو بوسیدو گفت
– من حالا حالا ها هستم جوجه
بی صدا خندیدم …
مامانم آخرین بار بهم گفته بود جوجه ، جوجه طلائی من …
هر بار یاد خاطرات بچگیم می افتادم غم سنگینی وجودمو میگرفت
اما اینبار اون حس سراغم نیومد
شاید از بس نگرانی ها و مشکلات دیگه پیش اومده بود که اون حس ضعیف
شده بود
شایدم حضور امیر تو زندگیم بهم کمک کرده بود در برابر غم گذشته قوی تر
باشم
نشستم کنار امیر و گفتم
– سام اون شب جلو در خونه چی میگفت ؟
امیر هنوز جواب نداده بود که سر و صدایی از سالن بلند شد
خواستم برم بیرون ببینم چه خبره که امیر دستمو محکم نگه داشتو گفت
– از پیش من جائی نرو
– امیر اینجا که …
صدای شکستن چیزی اومدو ساکت شدم
چند دقیقه سر و صدا ادامه داشت تا بلاخره آروم شدو یه پرستار اومد تو اتاق
ما و گفت
– خانم شما باید برین بیرون . میخوایم ایشون رو منتقل کنیم بخش عمومی
– خانمم پیشم میمونه
امیر اینو بلند و محکم گفت
یه جورایی لحنش منو یاد ملک حسان مینداخت
پرستار اخمی کردو گفت
– آقای محترم این جز قوانین بیمارستانه
– جز قوانینتون مشتری مداری نیست مگه ؟ من میخوام خانمم پیشم باشه
پرستار با اخم به من نگاه کرد
به زبون بی زبونی با معذرت خواهی نگاهش کردم
میدونستم حق با اونه
اما واقعا نمیخواستم امیر رو عصبانی کنمو بگم نه میرم پائین . برای همین
گفتم
– من نمیام جلو دست و بالتون . انگار اصلا وجود ندارم
پرستار نفس با حرصی بیرون دادو گفت

به زبون بی زبونی با معذرت خواهی نگاهش کردم
میدونستم حق با اونه
اما واقعا نمیخواستم امیر رو عصبانی کنمو بگم نه میرم پائین . برای همین
گفتم
– من نمیام جلو دست و بالتون . انگار اصلا وجود ندارم
پرستار نفس با حرصی بیرون دادو گفت
– اگه از من ایراد بگیرن میگم شما به زور موندین
– باشه اگه کسی ایراد گرفت بگین من خودم جواب میدم
امیر اینو گفتو دست منو فشار آرومی داد
پرستار رفت بیرون و رو به امیر گفتم
– من میرفتم پائین پیش مامانت اینا … چرا انقدر نگرانی
– تو هیچ جا نمیری تنهائی … تا این قضیه تموم شه
– سام که الان تو بیمارستان نیست تو انقدر نگرانی
– من فقط نگران سام نیستم
تازه دوزاریم افتاد منظور امیر کسیه که اون رو به این روز انداخته
رو بهش گفتم
– تو به کسی مشکوک نیستی که این بلا رو سرت آورده باشه ؟
زود گفت
– نه … اما باید مواظب همه بود ترنم… همه
لحنش یکم عجیب بود
انگار چیزی میدونست که نمیخواست به من بگه
یاد عکس های رو دیوار پذیرائی افتادمو گفتم
– تو و دیبا خیلی صمیمی بودین همیشه
متعجب برگشت سمتو گفت
– چرا اینو میپرسی ؟
– از رو عکس هاتون گفتم
– عکس های ما !
– عکس هایی که تو پذیرایی بود ! چرا حالا ایقدر تعجب کردی ؟ یه سوال ساده
پرسیدم
واقعا این حجم از تعجب و شوک امیر برام عجیب بود
سریع خودشو جمع و جور کردو گفت
– نه یهو پرسیدی تعجب کردم … آره ما بچگی همبازی بودیم
– بزرگسالی هم گویا رابطه خوبی داشتین …
– زیاد همو نمیدیدم … اما رابطه بدی هم نبود … من با کسی جز ملک حسان
رابطه ام خراب نبود
اینو گفتو نگاهشو از من گرفت
انگار نمیخواست بحثو ادامه بده
اما این کارش باعث شده بود بیشتر از قبل راجب دیبا کنجکاو بشم
خواستم باز سوال بپرسم که گوشیم زنگ خورد
گوشیم زنگ خورد . شماره ناشناس بود . جواب دادم
اما کسی حرف نزد .
چندبار الو گفتم اما وقتی صدایی نیومد قطع کردم . امیر مشکوک نگاهم کرد
که گفتم
– شماره اش سیو نبود حرف هم نزد!
– شماره اش رو بفرست برای بازپرس پرونده
– نه بابا شاید اشتباه گرفته باشه اگه دوباره زنگ زد میفرستم
– ترنم
امیر اسممو خیلی جدی و عصبانی گفت
انگار نه انگار تو بیمارستانیم و اونم بین اینهمه دستگاه و مانیتوره !
انگار همون امیر مغرور و قدرتمند همیشگیه
دوست نداشتم ناراحتش کنم
باشه ای گفتمو مثلا خودمو با فرستادن شماره مشغول کردم که پرستار اومد تا
امیر رو ببرن برای اسکن
به من اخمی کردو گفت
کنرا وایسا دکتر ببینه شاکی میشه
چشمی گفتمو شت سرشون راه افتادم …
امیر :::::::::::
دوست نداشتم ترنم یه لحظه هم از جلو چشمم کنار بره
با اتفاقی که برای من افتاد نمیتونستم حتی فکرشم بکنم چه بلایی میتونه سر
ترنم بیاد
ملک حسان هم باورش نشده بود وقتی براش گفتم
خودمم تو شوک بودم !
تا مشخص نشدن نهایی نمیخواستم ترنم یا بازپرس یا هیچ کس دیگه بدونه .
به ملک حسان هم برای این گفتم که امنیت ترنم حفظ شه !
آه .. ترنم …
بهش نگاه کردم که نگران و مظلوم یه گوشه ایستاده بود
وقتی خواستم باهام ازدواج کنه ! وقتی خواستم باهام بیاد تو عمرات ! فکرشم
نمیکردم انقدر دردسر درست شه !
یه لحظه هم تصور نمیکردم کسی بخواد انقدر برای ما دردسر درست کنه !
حس میکردم مقصر همه اتفاقات خودمم
بلاخره همه چی به گذشته من وصل میشدو من بی تقصیر نبودم
از کار سام مونده بودم !
یعنی تو چاقو خوردن من اونم دست داشت ؟!
همه چی به هم گره خورده بود .
دکتر به نتایج اسکنم نگاه کرد و گفت
– شرایطتون خوبه …
– کی مرخص میشم
متعجب برگشت سمتمو گفت
– شما تازه از کما برگشتی … یکم برای پرسیدن این سوال زوده
از حرفش عصبانی شدمو قفسه سینه ام درد گرفت
سعی کردم آروم باشم و لبخند زورکی زدم و گفتم
– منظورم روتین مرخصی موارد مثل من بود
– حدودا 72 ساعت بعد
لعنتی … 3 روز …
سری تکون دادمو دوباره نفس آروم و منظم کشیدم
نمیخواستم با حرص خوردن و فشار به بدنم این روتین رو طولانی تر کنم
به ترنم نگاه کردم که نگران نگاهم میکرد
این سه روز چطور مواظب ترنم باشم
دکتر رو به پرستار دستورات جدیدو دادو منو منتقل کردن به بخش عادی
خوشبختانه بازم اتاقم انفرادی بودوبا وجود اینکه بخش آقایون بود ترنم میشد
پیشم بمونه
کنارم رو صندلی نشستو سرشو گذاشت رو دستم
شالشو از سرش پائین دادمو شروع کردم به نوازش موهاش
آروم گفت
– دوست ندارم بدون تو برم تو اون عمارت … میشه برم خونه خودمون
– یکم تحمل کنی برمیگردم
برگشت سمتمو نگاهم کرد
چشم هاش نم داشتو آماده گریه بود
آروم صورتشو نوازش کردمو گفتم
– کسی اونجا اذیتت میکنه ؟ مامانم هواتو داره بهش بگی
لبخند بی رمقی زدو گفت
– بدون تو سخته …
دوباره سرشو برگردوند رو دستمو دیگه حرفی نزد
منم سرمو به بالشت تکیه دادمو در حالی که موهاش نوازش میکردم چشم هامو
بستم
چطور میتونم هم امنیت ترنم حفظ کنم … هم نذارم اذیت شه …
خدایا چرا همه چی انقدر بهم ریخته بود
نفهمیدم کی خوابم برد
با صدای مامان بیدار شدم
ترنم هم انگار خوابش برده بود سرشو بلند کردو مامان با لبخند گفت
– سلام بچه ها… سام رو گرفتن …
ترنم ::::::::
نمیدونستم خوشحال باشم یا ناراحت !
سام رو گرفته بودن باید خوشحال میبودم
اما حس عجیبی داشتم. انگار این شادی کاذبه و مقصر جای دیگه ایه
امیر گفته بود ندیده کی چاقو زده بهش

نوشته های مشابه

‫11 نظرها

  1. مرسی از همگییی ولی اگه قسمتای تکراری رو حذف کنیم
    خیلی کم بوداااا

    اووووف علاوه بر سام و ترنم لعنت به ایننن دیبااا
    اه اه اه

    فردا پارت بذاریاااا
    تورو خداااااا

  2. 😯😯😯😯😐😐🤨🤨🤨🤨؟؟؟؟؟؟؟
    چه هیجانی شده خدایی من اگه زندگی واقعیم اینجوری بود خود را خلاص میکردم🔪🔪

  3. ای جونم آیلین هم داره ترنم رو میخونه☺
    من تو رو از کجا میشناسم😀😆🤦‍♀️؟
    از تاثیرات قرنطینه مخ پوکیده است🤦‍♀️🧠🤯
    فکر کنم از رمان استاد خلافکار بشناسم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن

codebazan

بستن
بستن