رمان ترنم

رمان ترنم پارت 52

 

بلند شد تا از اتاق بره بیرون که گفتم
– ما راحتیم ترنم…
اما مکث نکردو رفت
مامان آروم گفت
– بذار تنها باشه …
نفس عمیق و با حرصی کشیدم
دلم میخواست از رو تخت بلند شم و برم دنبالش .
نمیتونستم وقتی انقدر غمگینه بذارم تنها باشم حتی اگه خودش بخواد…
ترنم :::::::
نمیدونم چرا انقدر احساساتی شدم
دلم سنگین شده بود و گرفته بود . بیرون اتاق امیر با فاصله نشستم اشک هامو
پاک کردم
دلم برای بابا تنگ شده بود
دلم سالها بود برای مامان تنگ شده بود
چقدر سخته تنها باشی… انقدر تنها …
با صدای گیتی خانم برگشتم سمتش که گفت
– میدونم میخای تنها باشی … اما اگه نمی اومدم دنبال امیر با همه اون سرم ها
و دستگاه ها می اومد
لبخند زورکی زدمو چیزی نگفتم که گیتی خانم کنارم نشستو گفت
– میخوای من با پدرت صحبت کنم ؟
از حرفش جا خوردم
سوالی نگاهش کردم که گفت
– امیر برام گفته چی شده … شاد من صحبت کنم جواب بده
با تکون سر گفتم نه
بغضمو عقب روندم و گفتم
– هم یه سو تفاهم بد شده که اینجوریا قابل حل نیست … هم بابام خیلی مغروره
… هم خیلی ازم ناراحته … شما هم زحمت بکشی حرف بزنی حل نمیشه .
گیتی خانم دستمو گرفتو گفت
– میتونم تلاشمو بکنم
مردد نگاهش کردم
نمیدونستم چی بگم
بلنشد شدو منم باهاش بلند شدم که گفت
– من تو زندگیم تا دلت بخواد از این سو تفاهم ها کشیدم … بزار یه با تجربه
امتحان کنه شاید جواب داد
ناخداگاه لبخند رو لبم نشست
هرچند مطمئن بودم جواب نمیده
اما این این محبت و تلاش گیتی خانم ممنون بودم
با هم به سمت اتاق برگشتیم که گیتی خانم گفت
– تو میمونی پیش امیر ؟ من باید برم موسسه
– موسسه ؟
– آره … من یه موسسه آموزشی دارم چند روزه نرفتم امروز باید حتما برم
ارد اتاق شدیمو امیر با اخم خیره به در بود
با دیدن ما اخمش باز شدو به من نگاه کرد
اما هیچی نگفت
رو به گیتی خانم گفتم
– من میمونم تا شب
اونم سری تکون داد. خداحافظی کردو رفت
با امیر که تنها شدیم گفت
– ناراحتت کردم
– نه … تو کاری نکردی… خودم دلم گرفته بود
دستمو گرفتو انگشتاشو تو انگشتام قفل کردو گفت
همه این دل گرفتگی هات هم تقصیر منه … فکر نمیکردم به این روز بیفتم
از حرفش خیلی ناراحت شدمو سریع گفتم
– نه امیر … هیچی تقصیر تو نیست … بسه اصلا این حرفا … فقط داریم
خودمونو غمگین میکنیم …
امیر آروم خندید و گفت
– باشه … حالا وقتی که مرخص بشم زندگی ما تازه شروع میشه
با این حرف چشمکی به من زدو گفت
– یه لب کوچولو دیگه میدی …
ناخداگاه از حرفش خندیدم و بحثمون عوض شد . هرچند خیلی مقاومت کردم اما
آخر چندتا بوس کوچولو امیر گرفتو کلی حرف های شیطنت آمیز و خنده دار تو
گوشم گفت
نهار با امیر شریک شدمو از اتاق بیرون نرفتم
اصلا دوست نداشتم جائی برم
ساعت 6 عصر بود که دائی دیگه امیر دائی بهرام اومد تا پیش امیر بمونه
گیتی خانم هم اومد تا هم امیر رو ببینه و هم منو برگردونه عمارت
باز دلم گرفته بود
اصلا بدون امیر اونجا برام قابل تحمل نبود .
اما چاره ای نداشتم
تو مسیر تا خونه گیتی خانم راجب موسسه اش گفت که برای بچه های کم شنوا
یا نا شنواست و تقریبا خیریه است و تو زمینه های دیگه هم اون بچه هارو
حمایت میکنه .
بهم پیشنهاد داد برای بچه ها کلاس نقاشی بذارم و منم قبول کردم
براش گفتم کنار دفتر امیر اتاق کار برای خودم درست کردمو دوست دارم بازم
نمایشگاه بذارم
حرف زدن از این چیزا حالمو بهتر کرده بود
رسیدیم خونه و وارد عمارت شدیم . ملک حسان با دیدن ما گفت
– گیتی … این گلی نیومده … خبری هم ازش نیست … زنگ بزن ببین کجاست.
خانواده اش هم بی خبر بودن ازش …
ملک حسان اینو گفتو در حالی که کلافه به سمت مطبخ میرفت گفت
– فقط غیب شدن اینو کم داشتیم. خداکنه بلایی سرش نیومده باشه.
منو گیتی خانم به هم نگاه کردیم.
نکنه بلایی سر گلی اومده…
بعد از اینکه از پیش من رفت …
حالا دیگه واقعا حس خوبی به این عمارت نداشتم .
گیتی خانم پشت سر ملک حسان رفت و گفت
– دوربینارو چک کن ببین کی رفته بیرون …
هیمنجور شوکه سر جام ایستاده بودم و به رفتن اونا نگاه میکردم
باید میرفتم اتاقم دوش میگرفتم
اما واقعا یه ترس بدی تو وجودم بود
به اطراف نگاه کردم.
عمارت خالی و سوت و کور به نظر میرسید
با گام های بی جون به سمت طبقه دوم رفتم
مگه یه آپارتمان کوچیک یه طبقه چه بدی داره که چنین جای وحشتناک بزرگی
زندگی میکنن
به تابلو های راه پله نگاه کردم
بازم عکس های قدیمی و خانوادگی بود. اینبار خیلی قدیمی تر
بی توجه بهشون رفتم طبقه دومو و وارد اتاق شدم .
در اتاقو اینبار قفل کردم چون حس خوبی نداشتم
یه دست لباس برداشتمو رفتم داخل حمام تازه تنمو آب زدم که صدای در شنیدم
سرمو از سرویس بیرون بردمو گفتم بله …
اما کسی جواب نداد
حس کردم توهم زدم
اما تا دوباره شیر آب رو باز کردم صدای در بلند شد . آبو بستمو دوباره سرمو
بیرون آوردم و گفتم بله
باز هم هیچکس حرفی نزد
دیگه جدی ترسیده بودم .
لخت اومدم تا رو تخت و موبایلو برداشتم که دوباره در زدن
اینبارچیزی نگفتم
زنگ زدم به گیتی خانم و تا جواب داد آروم گفتم
– یه نفر پشت در اتاق منه … در میزنه اما میگم بله جواب نمیده
– مطمئنی؟
– بله …
هیمن لحظه صدای در اومد و صداش رفت . گیتی خانمم شنید و گفت
– الان میام بالا .
– من تو حمامم داشتم دوش میگرفتم
– باشه عزیزم … تو دوشتو بگیر
اینو گفتو قطع کرد
منم در حمام قفل کردم تا حماممو تموم کنم .
حس میکردم کار بلوره میخواد اذیتم کنه
دلم میخواست برگردم بیمارستان پیش امیر
بریم خونه خودمون و دیگه اینجا نیایم .
سریع یه دست موها و تنمو شستمو اومدم بیرون .
هیچ صدایی از بیرون اتاقم نمی اومد .
اما میترسیدم درو باز کنم. زنگ زدم به گیتی خانم ببینم چه خبر که صدای
موبایلش از بیرون اتاقم اومد .
اما جواب نداد هرچی زنگ خورد
دوباره زنگ زدم و باز هم صدای زنگ موبایل گیتی خانم از پشت در اومد
آروم به سمت در رفتمو خم شدم
از پائین در که باز بود به بیرون به سختی نگاه کردم …
از چیزی که میدیدم شوکه شدم…
گیتی خانم رو زمین افتاده بود …
تمام تنم از ترس میلرزید و عرق کرده بود . تو گوشیم با دستای لرزون دنبال
شماره موبایل ملک حسان گشتم.
اما پیداش نمیکردم .
با درموندگی بلاخره شمارشو از بین شماره هائی که امیر بهم داده بود پیدا
کردمو زنگ زدم بهش
اما هرچی زنگ خورد جواب نداد
دوباره و سه باره زنگ زدم تا بلاخره جواب داد
صدای کلافه ملک حسان که گفت الو ترسم بیشتر شد و بدون مقدمه گفتم
– میشه بیاین بالا … گیتی خانم پشت در اتاق من رو زمین افتاده
با تعجب و شوک گفت
– ترنم … توئی ؟
– بله … منم … میترسم بیام بیرون … میشه بیاین بالا… لطفا تنها نیاین …
– باشه … باشه اومدم
ملک حسان اینو گفتو قطع کرد
پشت در با ترس رو زمین نشستمو گوش دادم . هیچ صدای پائی نمی اومد. اگه
مادر امیر چیزیش شده باشه چی ؟ کاش وقتی گفتم بیاد بالا نمیرفتم حمام و
بیرون میموندم …
چقدر احمقی ترنم …
چقدر این عمارت ترسناکه …
امیر ::::::::
با رفتن ترنم و مامان دوباره بحث بلور و خانواده شروع شد . دائی بهرام اعتقاد
داشت من قضیه رو بزرگ کردمو اینجوری انسجام خانواده لطمه میخوره .
همون حرف های کلیشه و تکراری دیشب
آخر مجبور شدم بگم سرم درد میکنه و خسته ام …
برای همین از این عمارت بدم می اومد
اینجا یه اشتباه کوچیک میتونست بزرگ و مثل یه گناه بشه
اما یه گناه و اشتباه میتونست در حد یه عطسه بی موقع بی اهمیت بشه
همیشه همینطوری بود
و متاسفانه من همیشه کسی بودم که اشتباهش هزار برابر بزرگ میشه و گناهش
صد برابر .
چشم هامو بسته بودمو وانمود به خواب کرده بودم که گوشی دائی زنگ خورد
زیر لب گفت
– ملک حسانه …
با یان حرف از جا بلند شدو رفت سمت پنجره و گفت
– سلام پدر … چیزی …
ادامه حرفشو خورد و سکوت کرد …
با استرس دوباره گفت
– گیتی ؟ الان حالش چطوره ؟
با این حرف دائی از جا پریدمو پرسیدم
– مامان چی شده؟
دائی نگاهی به من انداخت و سر تکون داد. تو گوشی گفت
– باشه … من حواسم هست … نگران نباشین
اینو گفتو قطع کرد که بی تحمل پرسیدم
– چه خبر شده خونه ؟
– یکی به مادرت حمله کرده … درست پشت در اتاق خانمت…
شوکه نگاهش کردم . این جمله رو طوری گفت انگار ترنم کاری کرده باشه و
نشست و گفت
– نمیخوان به پلیس زنگ بزنن گفت ما حواسمون باشه
عصبیگوشیمو از کنار تخت برداشتمو در حالی که شماره ترنمو میگرفتم گفتم
– اوضاع داره از کنترل خارج میشه …
دائی نشست کنار تخت و گفت
– خیلی وقته از کنترل خارج شده…
نمیدونستم منظورش چیه اما همین لحظه ترنم با صدای نگران جواب دادو گفت
– الو امیر …
– خوبی؟ چی شده ؟
– من خوبم … اما مامانت طفلک از حال رفته … داریم میریم بیمارستان …
– چه اتفاقی افتاد … برام تعریف کن ببینم …
ترنم ::::::
تمام جزئیاتو برای امیر گفتمو قطع کردم .
اون نگران من بودو من نگران اون
سر گیتی خانم رو پای من بود که آروم و با درد چرخیدو پیشونشیش رو گرفت
ملک حسان جلو نشسته بود و راننده مارو داشت میبرد بیمارستان
نگران گفتم
– خوبین مامان…
نا مفهوم ناله کردو دوباره انگار از حال رفت
ملک حسان به من و گیتی خانم کلافه نگاه کردو چیزی نگفت
اما حس میکردم میخواد حرفی بزنه اما جلو خودشو میگیره .
وقتی گفتم من تو حمام بودم این اتفاقا افتاد حس کردم باور نکرد
اما مطمئن بودم گیتی خانم بهوش بیاد حقیقتو میگه و بی گناهیم ثابت میشه
اما واقعا ترس به جونم افتاده بود.
این عمارت هیچ چیزش عادی نبود.
بلاخره رسیدیم بیمارستانو گیتی خانم بردن داخل
به نظر میرسید به سرش ضربه خورده و ما شرح اتفاقو گفتیم
اما پرستار که شالشو باز کرد یهو گفت
– چی تو گردنش تزریق شده؟
با این حرف ملک حسان با اخم به من نگاه کرد و گفت
– شما بیرون منتظر بمون
شوکه و متعجب نگاهش کردم
اما چیزی نگفتمو از اتاق بیرون رفتم
دل تو دلم نبود
به امیر مسیج دادمو براش نوشتم چی پیش اومد
امیر پشت سرش بهم پیام داد اما قبل اینکه بخونم چی شده ملک حسان اومد
بیرون و صدام کرد
ملک حسان اومد بیرون و صدام کرد . رفتم پیشش که گفت
– راجب این قضیه با کسی صحبت نمیکنی … حتی امیر …
خواستم بگم من الان به امیر گفتم
اما از نگاهش ترسیدمو سر تکون دادم
اونم برگشت داخل . پیام امیر رو خوندم که نوشته بود بهتره تو عمارت نمونی
… برو خونه …
براش نوشتم ملک حسان چی گفته و لونده که میدونه . خونه هم نمیتونم الان برم
مخصوصا که گیتی خانم اینجوریه … باید بمونم بیمارستان پیشش و تنها خونه
خودمونم میترسم .
این پیامو که فرستادم امیر زنگ زد . جا خوردم که این وقت شب زنگ زده . از
در فاصله گرفتمو آروم جواب دادم که گفت
– ترنم … باز دارن تو اون عمارت خراب شده لا پوشونی میکنن . من میدونم
کار یکی از خودیاست…
مکث کرد. انگار میخواست چیزی بگه بعد پشیمون شد و گفت
– نمیخوام برات اتفاقی بیفته … باید خودم بیام پیشت …
– تو آروم باش امیر .. الان که بیمارستانم خبری نیست . انشالله مامانت هم
بهوش میاد میگه قضیه چی بوده .
با صدای پرستار که از کنارم رد شد جا خوردم که گفت
– زنه رو میخواستن بکشن …پیرمرده میگه به پلیس خبر ندین. انگار مملکت
هر کی هرکیه !
تنم سر شدو گوشیو پائین بردم
با ترس سریع گفتم
– ببخشید …
انگار تازه متوجه من شدنو برگشت سمتم که گفتم
– خانم اتاق 22 … راجب اون صحبت میکردین ؟
– بله … همراهش بودی ؟ آره ؟ کیه این پیرمرده که نمیذاره پلیس خبر کنیم ؟
با شوک و بهت گفتم
– پدرشه …
حالا ترسم بیشتر شده بود
امیر از پشت خط میگفت چی شده ترنم
اما من نا نداشتم حرف بزنم
خب مسلما اون سرنگو برای تفریح که نزدن … برای کشتن طرف زدن… کشتن
گیتی خانم… مثل کشتن امیر … مثل … مثل کشتن من …
واقعا ممکنه کسی بخواد منو …
تو گوشی آروم و با شوک گفتم
– بیمارستان زنگ زده به پلیس … الان میان … من … من باید چکار کنم ؟
امیر ::::::::
نفسمو با حرص و عصبانیت بیرون دادم
چقدر بده که از ترنم دورم
که نمیتونم پیشش باشم . همین لحظه دائی اومد تو اتاق. نمیخواستم جلو اون با
ترنم حرف بزنم . کلافه فقط گفتم
– تو هیچکاری نکن … فقط جای خلوت تنها نباش …
ترنم باشه ای گفتو من زود قطع کردم
رو به دائی گفتم
– به پرستار بخش میگین بیاد
– با اون چکار داری؟
اینو گفتو خواست بشینه که گفتم
– دائی … صداش کن بیاد وگرنه خودم پا میشم …
دائی که اصرار منو دید با اخم نگاهی بهم انداخت و رفت بیرون …
چند دقیقه بعد با پرستار اومد داخل و سریع گفتم
– من میخوام مرخص شم. مراحل قانونی ترخیص با رضایت خودم چیه ؟
ترنم ::::::::
دوباره بازپرسی… دوباره پر کردن فرم…
ساعت 4 صبح بود که گیتی خانم منتقل شد بخش
آزمایش خون و اسکن سر انجام شده بودو خطر رفع شده بود
به موقع رسیدیم به بیمارستان و بهش دارو مورد نیاز رو زدن
من نفهمیدم چی بهش تزریق شده بود که به این روز افتاد
فقط متوجه شدم اون شب عمارت کاملا خالی هم نبود …
با وجود اینکه ملک حسان به بازپرس گفت کسی جز ما و خدمتکار ها تو
عمارت نبودن ! اما وقتی زنگ زد به دائی امیر گفت بچه ها هنوز تو عمارتن

ملک حسان به خدمتکار ها نمیگفت بچه ها…
پس مسلما کسی غیر از اونا تو عمارت بود.
وقتی به من گفت برم خونه مخالفت کردم
به بهونه موندن پیش گیتی خانم تو بخش خانم ها ملک حسان رو فرستادم خونه
و پیش گیتی خانم موندم
اینجا حداقل یه نگهبان جلو در اتاق بود و من خیالم راحت بود
تو اون عمارت شوم که امنیت نداشتم
رو کاناپه تو اتاق از شدت خستگی خوابم بردو با صدای پرستار که صبحانه
همراه و بیمار رو آورده بود بیدار شدم
گیتی خانم که هنوز بهوش نیومده بودو من صبحانه خوردم . هنوز گیج خواب
بودم که گیتی خانم شروع کرد به هزیون گفتن
پرستارو صدا کردم که گفت طبیعی و تا بهوش بیاد احتمالا به هزیون گفتن ادامه
میده …
اما من هنوز نگران بودم که گفت
– همه اونائی که اور دوز میکنن اینجوری میشن
شوکه نگاهش کردمو گفتم
– اور دوز ؟
پرستار سری تکون ددادو بیرون رفت
شوکه نشستم کنار تخت…
اور دوز؟ یعنی چی بهش تزریق کرده بودن ؟
خواستم برم از پرستار دقیق آمار بگیرم که گیتی خانم تو خواب و بیداری گفت
– نه .. نه … امیر نه … اون نباید بفهمه
آروم و با تردید بلند شدمو کنار گوشش گفتم
– چیو نباید بفهمه ؟
اما جوابی نداد. خواستم بشینم که گفت
– خواهش میکنم… نذار بفهمه …
اینبار گفتم
– چیو نذارم ؟
– باباش…
فقط همینو گفتو دوباره انگار خوابید
آروم صداش کردم و گفتم
– گیتی خانم …
خواب خواب بود . خسته برگشتم رو کاناپه و چشم هامو بستم .
اینبار با صدای آشنا بلور از خواب پریدم که اومده بود تو اتاق
در حال حرف زدن با دیبا بود و اومدن بالای سر گیتی خانم که منو دیدن
دیبا سلام با محبتب کردو بلور فقط بهم نگاه کرد
سلام کردمو بلند شدم که دیبا گفت
– حسابی خسته شدی ترنم …
– نه … خوبم
شالمو مرتب کردم که بلور پرسید
– حال عمه چطوره؟
– بهتره … گفتن کم کم بهوش میاد
کرشمه و زن دائی امیر اومدن داخل و با دیدن من گرم سلام کردن
خیلی خسته بودم
میدونستم چهره ام هم داغونه
چون همه با دلسوزی بهم نگاه میکردن
یاد نگاه های همه وقتی مامانم فوت شد افتادم .
چقدر از این نگاه ها متنفر بودم .
تایم ملاقات بود
کم کم بقیه هم اومدن و من خودمو عقب کشیدم
دوست نداشتم تو جمع باشم
بخصوص که به این جمع تعلق نداشتم
دیبا و کرشمه اما حواسشون به من بود و اومدن پیشم .
کرشمه گفت
– من پیش عمه میمونم تو برو خونه استراحت کن
– مرسی من خوبم جدی… اگه تو میمونی اینجا برم پیش امیر
کرشمه به نشونه تائید سر تکون داد که دیبا سریع گفت
– من میرم پیش امیر ترنم … تو برو استراحت کن صورتت داد میزنه خسته ای
هنوز چیزی نگفته بودم که بلور اومد سمتمون. با نفرت خیره به من نگاه کردو
گفت
– چقدر پا قدمت بده تو … اول امیر اونجوری کردی … حالا هم عمه گیتی …
نفر بعدی کیه؟
همه گرم حرف بودن
اما انگار تا بلور حرف زد سکوت محض شد
حرفش انقدر سنگین بود که تو شوک فقط بهش نگاه کردم
هیچ کسی هم حرفی نزد
انگار همه یا تو شوک بودن یا با بلور موافق بودن
دهنم فقط باز و بسته شد که کرشمه گفت
– این چه حرفیه میزنی بلور …
زن دائی ومیر هم گفت
– زشته بلور ترنم …
ادامه جمله زندائیش با حرف بلور قطع شد که گفت
– چی زشته … حقیقتو میگم . قدمش شره دیگه … وگرنه هم شوهرش هم مادر
شوهرش تو بیمارستان نبودن … نفر بعدی هم خدای نکرده …
حرف بلور با صدای قاطع و محکم امیر قطع شد که گفت
– خدای نکرده کی؟ بگو بلور تعارف نکن …دستتون درد نکنه … زنم امانت
پیشتونه اونوقت بهش این حرف هارو میزنین؟
امیر اینو گفتو به من نگاه کرد
اگه انقدر خجالتی نبودم مسلما میرفتم سمتشو بغلش میکردم
اما فقط نگاهش کردمو زیر لب اسمشو صدا کردم که دائی بهرام اومد تو و گفت
– امیر … کی بلند شدی… میخوای کار دست ما بدی …
امیر با کلافگی برگشت سمت دائی و گفت خوبم
نگاهی به بلور انداخت و با اخم گفت
– البته اگه بعضیا بذارن
بلور دهنش مثل ماهی باز و بسته شد
اما هیچی نتونست بگه و دیبا گفت
– بلور منظوری نداشت امیر
اما امیر به دیبا نگاه نکردو اومد سمت من که دائی کوچیکش گفت
– بحثو ادامه ندیم . کدورتو تموم کنیم
میخواستم بگم بحثو ادامه ندیم چون فامیل شما به من حرف زده
اگه برعکس بود هم همینو میگفتین ؟
اما امیر با تکون سرش بهم اشاره کرد به حرف دائی توجه نکنمو گفت
– به کسی که بحث شروع کرده یاد بدین ساکت باشه و هر فکری به سرش رسید
به زبون نیاره ! وگرنه ما خیلی وقته داریم مراعات میکنیم کدورت نشه …
با این حرف امیر بلور بهش بر خوردو به حالت قهر به سمت در رفت دیبا هم
صداش کرد
اما بلور جواب ندادو رفت
میدونستم بغض کرده و ناراحته
اما الان با حرفی که زده بود دیگه برام بچه و قابل دلسوزی نبود .
دیبا پشت سر بلور رفتو امیر هم به سمت گیتی خانم رفت
دائی بهرام با یه ویلچر اومد ت و به امیر گفت
– بشین رو ویلچر امیر تو تعهد دادی سر پا واینستی تا مرخصت کردن…
با این حرفش همه نگران به امیر نگاه کردنو ناخداگاه گفتم
– امیر تو با تعهد مرخص شدی؟
قبل اینکه امیر جواب بده دائی بهرام گفت
– بله … دیشب تا صبح درگیر بودیم تا مرخص شد… بیا بشین پسر
امیر خواست بگه خوبم که دستشو گرفتمو گفتم
– بشین امیر… نمیخوام باز از هم دور شیم
میدونستم این حرفمو همه شنیدن اما برام مهم نبود
اخم بین ابروهایی امیر کمرنگ شدو سر تکون داد . رو ولچر نشستو کلافه گفت
– اما من خوبم …
امیر ::::::::
شنیدن حرف بلور خیلی عصبانیم کرده بود
خدارو شکر به موقع رسیده بودم
من میدونستم ترنم چی یمکشه .
من که فقط پدرم یه غریبه بود گاهی برای خانواده یه غریبه بزرگ بدمو همه
علیه من میشدن !
حالا ترنم که کاملا غریبه بود مسلما حال بدتری از من داشت
آخرای وقت ملاقات بود و دیگه جز منو ترنم و دائی بهرام کسی نمونده بود

نوشته های مشابه

‫4 نظرها

  1. ادمین جوووونم؟
    چرا پارتای قشنگت یه شب درمیون شده؟
    ما که این همه دوست دااااریم
    تروخدا هر شب پارتارو بزار
    خخخخخ
    مرسی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن

codebazan

بستن
بستن