رمان ترنم

رمان ترنم پارت 54

 

حس میکنم کسی از بالا نگاهم کرد … دفعه قبل هم حس کردم .. حتی سایه
اش رو دیدم …
امیر با اخم به بالا نگاه کردو گفت
– دیبا … توئی ؟
خواستم بگم حتما اشتباه دیدم که دیبا اومد کنار نرده ها
نگاهش و صورتش مثل همیشه نبود
خیره به امیر گفت
– میخوای به ملک حسان بگی ؟
امیر سکوت کرد
نمیدونستم قضیه چیه
نگاهم بینشون چرخیدو گفتم
– چی شده ؟
امیر اما بدون توجه به من رو به دیبا گفت
– نه … اگه تو دلیل کارتو بهم بگی …
با این حرفش دیبا خیره شد به من و آروم گفت
– واقعا دلیل کارمو نمیدونی ؟
سوالی گفتم
– چیو باید بدونم ؟
دیبا دوباره به امیر نگاه کرد
پوزخندی زدو گفت
– برو به درک… هر دو تون … برو به ملک حسان بگو … اصلا همتون برین
به درک
اینو گفتو دوئید
امیر هم دوئید به سمت بالا و داد زد
– ترنم … بدو جلوشو بگیر…
نمیدونستم به امیر کمک کنم یا دنبال دیبا برم
امیر دوباره داد زد
– ترنم …
به خودم اومدمو به سمت بالا دوئیدم …
امیر رو تنها گذاشتمو خودمو به بالای پله ها رسوندم
طبقه بالا فقط یه در بود که به سمت پشت بوم میرفت
به سمت همون در دوئیدمو وارد فضای پشت بوم شدم
دیبا لبه بوم ایستاده بود
به سمتش دوئیدم که پرید
نفهمیدم دارم چکار میکنم فقط چنگ زدم به سمتش و دستشو تو زمین و هوا
گرفتم
اما وزن دیبا زیاد بودو به سمت پائین کشیده شدم
داشتم خودمم از لبه ساختمون جدا میشدمو دیبا با دست دیگه تقلا کرد تا ولش
کنمو داد زد
– لم کن لعنتی
احساس کردم انگشتام دارن کنده میشن
دستم داره از بدنم جدا میشه
از زور فشار نمیتونستم حرف بزنم
به زحمت دیبارو به سمت خودم کشیدم که با ناخونش دستمو چنگ زدو کسی از
پائین عمارت جیغ زد
صدای بلور بود که جیغ زد
– ترنم داره دیبارو میندازه پائین …
چنان از این فریادش دلم به درد اومد که درد دستم فراموشم شد
تو اون شرایط نگاهی بهش انداخم که دو تا دست از دو طرفم به کمکم اومدن و
دست دیبارو گرفتن
دیبارو به سمت بالا کشیدن
از استرس نمیتونستم به اطراف نگاه کنمو میترسیدم دست دیبارو هم ول کنم
با هم دیبارو به این سمت بوم کشیدیمو تازه تونستم نفس بکشم
رو زانوهام خم شده بودمو دستمو بغل کرده بودم از درد که دست گرم امیر رو
بازوم نشستو گفت
– خوبی ترنم ؟
جرئت کردمو سرمو بلند کردم
دائی های امیر اومده بودن کمکو امیر بالای سرم بود
خواستم چیزی بگم که چشم هام سیاهی رفت
دیگ چیزی نفهمیدم
امیر :::::::
میدونستم دیبا میخواد چکار کنه . میدونستم بهش نمیرسم
برای همین داد زدمو از پائین کمک خواستم
خوشبختانه ترنم به موقع دیبارو گرفت
خوشبختانه بقیه به موقع رسیدن کمک
اما متاسفانه هیچکس حرکت زشت بلور رو نه دید … یا اگه دید هم به روی
خودش نیاورد
ترنمو گذاشتن رو تخت اتاقو یکی از خدمتکارا براش آب قند آورد
درد پللوم شدید شده بودو به اجبار دراز کشیدم رو تخت که دائی بهرام گفت
– خوبی امیر جان ؟ شانس آردیم شما رسیدین
با درد گفتم
– دائی … من باید با دیبا و ملک حسان صحبت کنم
دائی به سمت در اتاق رفتو گفت
– باشه … بذار حالت جا بیاد بعد … زنتم که بیهوشه بنده خدا
اینو گفتو رفت بیرون
میدونستم دیر میشه اما این عمارت همین بود … همش لاپوشونی و سر پوش
گذاشتن رو مشکلات . به ترنم نگاه کردم که خدمتکار سعی کرد کمی ب قند
بریزه بین لب هاش
با دای در برگشتم سمت در و بلور رو دیدم که تو قاب دره
سلام دوستان.رمان صحنه داری که ملودی مینویسه رو زیر پارت میذارم.
پایانش خوشه و هیجانی و خوناشامیه
به ترنم نگاه کردم که خدمتکار سعی کرد کمی آب قند بریزه بین لب هاش
با صدای در برگشتم سمت در و بلور رو دیدم که تو قاب دره
با خجالت اومد تو و گفت
– امیر … من معذرت میخوام… واقعا فکر کردم ترنم داره دیبا رو هول میده
پائین …
فقط چند لحظه نگاهش کردم
نگاهشو به زمین دوخت که گفتم
– بلور واقعا چطوری این فکرو کردی ؟ اونم وقتی ترنم دست دیبارو تو زمین و
هوا گرفته .
بلور نفس عمیق و سریعی کشید و گفت
– اشتباه کردم … میدونم …
به خدمتکار نگاه کردمو گفتم
– کافیه شما میتونین برین
لیوان آب قندو گذاشت کنار تختو سریع بیرون رفت
برگشتم سمت بلور و گفتم
– بلور … من واقعا نمیتونم رفتارت هضم کنم… خودت میفهمی داری چکار
میکنی؟
بلور به من نگاه کرد
چشم هاش پر از اشک شد بود
لب هاشو با بغض به هم فشار دادو برگشت سمت در که گفتم
– بلور …
مکث کرد
نمیدونستم چطور باید بگم فقط میدونستم اگه نگم دردسر های بعدی ممکنه
بزرگتر باشه
برای همین گفتم
– تو همیشه برای من مثل یه خواهر کوچیکتر بودی و هستی … لطفا به خودت
بیا …
مکث کرد
انتظار داشتم چیزی بگه
اما پا تند کردو رفت بیرون .
تو این شرایط نمیخواستم با بلور دعوا کنمو همه چیو بدتر کنم
اما این بهترین جمله ای بود که میشد بهش بگم تا در عین حقیقت … جبهه هم
نگیره علیه ما .
به ترنم نگاه کردمو آروم پیشونیشو نوازش کردم
خیلی بهش فشار اومده بود
مثل من
در اتاق باز بودو اینجوری ختم بود بخوابم
میدونستم اون پائین یه آشوب بزرگه
دلم میخواست برم و ببینم دارن چه نقشه شومی میریزن
به سختی بلند شدمو درو بستم
اینبار قفل هم کردمو برگشتم رو تخت
دوباره پیشونی ترنم دست کشیدم
کمی سرد بود . پتو رو هردومون دادمو چشم هامو بستم
لعنت به این خاندان بزرگ …
ترنم :::::::
با صدای در بیدار شدم . دستم به شدت درد میکرد .
انگار از بدنم جدا میخواست بشه
با کرختی نشستم رو تخت
با صدای دوباره در امیر بیدار شدو به من نگاه کرد
کبودی زیر چشمش بیشتر شده بودو این نشون میداد درد داره
از تخت بلند شدمو تلو خوران به سمت در رفتم
تو ذهنم داشتم میگشتم چی شده بود که اینجوری خواب بودم و درد داشتم
دروباز کردمو کرشمه سریع وارد اتاق شدو در رو بست
سلام دوستان. لینک رمان توکا پرنده کوچک پرستو زیر همین پارت براتون
میذارم. آخر داستانه و تا چند روز دیگه توم میشه . رمان بعدی هم اگه ماه مه
آلود رو خونده باشین تو تم اونه و راجب گرگینه هاست … تو کانال اصلی
گذاشته میشه از دست ندین
با دیدن کرشمه همه چی یادم اومد…
دیبا … خود کشی … خدای من .
کرشمه به ما دوتا نگاه کردو آروم گفت
– ملک حسان داره میاد بالا …
رو کرد به امیر و گفت
– گذشته داره تکرار میشه… دیبا همه گند هائی که زده رو به پای تو نوشته …
اینبار دیگه زیر بار نرو امیر… دیبا لیاقت نداره خودتو زندگیتو خراب کنی …
امیر با اخم و ناراحتی نشست رو تخت و گفت
– چی شده کرشمه ؟ چی داری میگی؟
کرشمه نگاهش نگران تو اتاق چرخید و گفت
– امیر من میدونم اونبار هم از عمارت رفتی مقصر نبودی… من میدونم دیبا چه
بلایی سر اون دختر خدمتکار آورده بود و تو الکی گفتی کار تو بوده … الانم
گفته مقصر همه چی تو بودی
کرشمه به سمت حمام رفت و گفت
– امیر اگه حقیقتو نگی اینبار ترنم قربانی میشه… دیبا ارزش اینهمه از خود
گذشتگی نداره .
امیر بلند شدو گفت
– کرشمه … چی داری میگی …
کرشمه پرید تو حمام و گفت
– دارم بهت میگم اگه اینبار دلت براش بسوزه … ترنمو از دست میدی …
اینو گفتو به من نگران نگاه کرد
با تقه ای که به در اتاق خورد پرید تو حمام و در رو بست
ملک حسان صداشت از پشت در اومد که گفت
– امیر… باز کن درو پسر …
به امیر نگاه کردم که با تکون سر گفت درو باز کنم
درو باز کردمو تو ذهنم عکس های امیر و دیبا مرور شد …
ملک حسان بدون توجه به من اومد تو اتاق و رو به امیر گفت
– دختری مونده تو این عمارت تو آزارش نداده باشی؟
– چی دارین میگین ؟
– خودتو نزن به اون راه… دیبا همه چی رو گفته … تو هم مثل پدرت بی
غیرتی که فرق ناموس و غیر ناموستو تشخیص نمیدی ؟
نه نه … دوباره این حرف
دوباره امیری که عصبانیتش در یک لحظه به مرز انفجار رسیدو بدون توجه به
عمل داد زد
* سلام دوستان مجبور شدم وسط پارت بنویسم که همه بخونین و سردرگم نشین
از فردا پارتا رو برای اینکه کپی صورت نگیره به شکل عکس میذاریم دقت
کنین .مرسی از همراهیتون *
– منو با اون عوضی یکی نکن …
ملک حسان هم با عصبانیت گفت
– تو و پدرت مثل همین… بلور رو بگیم بدون رفتاری از تو عاشقت شده! دیبا
چی؟ اون که اینهمه عکس و نامه نگاری با تو داره رو چطور انکار میکنی؟
بعد دست این دخترو میگیری به اسم زنت میاری اینجا ؟
اینو گفتو با دستش به من اشاره کرد که امیر گفت
– من با دیبا عکس و نامه نگاری دارم ؟
ملک حسان عکس و کاغذی که تو دستش بودو به صورت امیر پرت کردو رو
زمین ریختن

ترنم
شوکه به امیر و ملک حسان نگاه کردم
امیر با دستشو کشید و برگشت سمت ملک حسان و گفت
– عقد کنم ؟ مگه من اینجا به وسیله ام که تو هی برای
من تصمیم میگیری… بلور رو عقد کن … دیبا رو عقد
کن … !؟ شما حالتون خوب نیست ..
– کسی که خوب نیست توئی امیر!
– من ؟ آره من حالم خوب نیست … اون از بلور که
قیافه اش هم یادم نبود و میگفت عاشقمه … اینم از دیبا
که چاقو تا ته میکنه تو شکمم و فرداش ادعای عاشقی
میکنه … اون دختر داشت منو میکشت …
– چون تو جلوی روی اون زن گرفتی !
امیر عصبی بلند خندیدو گفت
– برای تو این دلیل قانع کننده ایه ؟ چون من زن گرفتم
اونو نگرفتم ؟ من کی بهش گفتم عاشقشم ؟
در اتاقمون باز شدو دیبا اومد تو
چشم هاش متورم و سرخ بود
با عصبانیت گفت
– اگه عاشقم نبودی چرا پس اینهمه بلا رو تحمل
کردی تا من لو نرم ؟
امیر با دادگفت
– چون دلم برات سوخت… چون بهت ترحم کردم …
حالا میفهمم اشتباه کردم… تو لیاقت ترحمم نداری
اصلا نمیفهمیدم چی شده
اینجا چه خبره . از چی حرف میزنن
امیر به سمت دیبا رف و گفت
– تو صورت اون خدمتکار بیچاره رو سوزوندی … دختر
بدبخت … نکنه آنم فکر کردی چون من بهش علاقه دارم
این کارو کردی؟ ها ؟ چون بهش ریاضی درس میدادم ؟
صورت دیبا پر از شوک بود
اما من از همیشه بیشتر رسیده بودم
اینجا چه خبر بود ؟ بین یه مشت روانی و دیوونه
گیر افتاده بودم
چقدر بابا درست گفته بود که خاندان بزرگ
دردسرشم بزرگه
امیر رو کرد به ملک حسان و گفت
– به دروغ گفتم کار من بود… تو مستی اینکارو کردم…
چرا ؟ چون این اتحاد لعنتی خاندانت بهم نخوره… چون
دیبا طرد نشه … اونوقت توئی که برا همه لاپوشونی
میکردی با من چه کردی؟
بلند خندیدو به قدم عقب رفت و گفت
– دیبا داشت منو میکشت … اما مقصر من شدم …
دوباره عصبی خندیدو گفت
– از من متنفری … اما به دروغ به مادرم میگی
دوستم داری و مشکلت غرور منه … تو مغزشو با
چرندیانت پر میکنی
ملک حسان سکوت کرده بود
امیر رو به دیبا گفت
– تو خیلی بدبخت و حقیری…
دیبا با شوک به امیر نگاه کردو ملک حسان گفت
– دیبا … گفتنی امیر به دست زده …
امیر پرید وسط حرف ملک حسان و گفت
– ابدا … من بهش هیچوقت فراتر از حد فامیل
دست نزدم …
دیبا مکثی کرد
به من نگاه کرد. نفرتو تو چشم هاش میدیدم. چطور تا
دیروز انقدر هوب همه چیو مخفی میکرد
چطور نفهمیده بودم این حجم تنفر
با حرص ولی آروم گفت
– زده … به من دست زده … با من رابطه داشته …
من دیگه دختر نیستم …

با این حرف دیبا سکوت شد
امیر پوزخند زدو گفت
– انتظار نداری که این حرفتو کسی باور کنه دیبا
دیبا با حرص به امیر نگاه کردو گفت
– تو همیشه همینو میگی… اما من حرف حقیقت میزنم … آفتاب پشت ابر
نمیمونه
امیر اینبار بلند تر خندیدو گفت
– بس کن دیبا… این حرفت خیلی زشته … تو داری میگی من به خواهرم دست
درازی کردم… میفهمی چی داری میگی ؟
ملک حسان عصبانی گفت
– دیبا … میفهمی چی میگی؟ یهو قیافه دیبا عوض شد
اون حجم حرص و تفر رنگ باختو با چهره مظلوم برگشت سمت ملک حسان
و گفت
– نه نمیفهمم … من دیگه هیچی نمیفهمم … بهم قول داد… نجابتمو ازم
گرفت… رفت با یکی دیگه … چطور بفهمم؟ چطور با یه مرد دیگه ازدواج
کنم ؟ کی منو قبول میکنه؟
با هر حرف هق میزد
اشک کل صورتشو گرفت
شوکه شده بودم
دو زانو نشست رو زمینو با هق هق زد زیر گریه . خدای من. مگه میشه این
حجم از بغض و درد و گریه دروغ باشه
شوکه به امیر نگاه کردم که از عصبانیت میارزید . تقریبا داد زد
– چقدر پستی دیبا …
اما جمله اش با داد ملک حسان قطع شد . ملک حسان داد زد و گفت
– خفه شو امیر … خفه شو و دهنتو ببند… از الان به بعد من تصمیم میگیرم
چه اتفاقی بیفته … تو دیبا عقد میکنی… ختم کلام
اینو گفتو خم شد تا دست دیبا رو بگیره که امیر گفت
– ازتون شکایت میکنم… مخصوصا از تو دیبا… بهم حمله کردی … حالا هم
به دروغ تهمت میزنی
ملکحسان دیبا رو بلند کردو گفت
– تو غلط میکنی …
با دیبا به سمت در رفتو امیر داد زد
– بلاخره این عمارت باید رنگ حقیقتو ببینه…
ملک حسان با غضب به امیر نگاه کردو دیبا همچنام حق حق کنان رفتن بیرون
ملک حسان درو بست که یهو امیر دوئید سمت در
درو به سمت خودمون کشید اما در باز نشدو امیر داد زد
– جواب این رفتارتو میبینی پیرمرد
ملک حسان با تمسخر گفت
– تربیتت میکنم
همچنان شوکه بودم . امیر هم شوکه و عصبی برگشت سمت من. کرشمه هم با
شوک از حمام اومد بیرون. هر سه به هم نگاه کردیم که کرشمه گفت
– دیبا راست میگه …
من و امیر هم زمان گفتیم چی؟
که دیبا جا خوردو سریع گفت
– منظورم اینه راست میگه دختر نیست …
متعجب بهش نگاه کردم که ادامه داد
– دیبا سه ساله با یه نفر دوسته… در واقع رابطه داره… اونپسره هم مراکشیه.
همه چی هم جور بود بینشون. نمیدونم چرا الان به تو گیر داد امیر یا داره این
دروغ هارو میگه
امیر نشست رو تخت
صورتش نشون میداد سر حال نیست
با درد دراز کشید و گفت
– از شانس خوب منه …
امیر به من نگاه کرد
نمیدونم چرا سریع نگاهمو ازش گرفتم.
شاید نمیخواستم ناراحتیمو بفهمه
شایدم چون ناراحت بودم غیر ارادی این کارو کردم
رفتم سمت پنجره که امیر گفت
– ترنم …
سکوت کردمو امیر دوباره گفت
– ترنم… تو که چرندیات دیبا باور نکردی؟
– نه … چطور از اینجا بریم بیرون؟
بحث عوً کردنم جواب دادو کرشمه طریع گفت
– من میتونم در رو باز کنم . شاه کلید خونه رو دارم
امیر با شوک و اخم به کرشمه نگاه کرد که اون گفت
– مامانت بهم داده… تو که نبودی ما اینجا ماجراهای زیادی داشتیم
اینو گفتو به سمت در رفت
کلیدو از جیبش بیرون آوردو گفت
– امیر… دیگه نذار عمه برگرده اینجا… اون خیلی اذیت میشه …
به صورت امیر کا ناراحت و کلافه بود خیره شدم
واقعا چند درصد از حرفای امیر درست بود
چند درصد از حرف های دیبا درست بود.
کرشمه قفل درو آروم باز کردو لای در رو باز کرد
اما شوکه ایستادو گفت
– بلور …
خدای بزرگ …
این بلوا کی میخواست تموم شه
بلور اینجا چکار میکرد
آماده بودم جیغ بزنه و همه رو خبردار کنه که کرشمه رو هول داد داخل و
خودش هم اومد تو
با اضطراب به ما نگاه کردو گفت
– ملک حسان زنگ زده عاقد و قابله بیان برای چک دیبا و عقد شما
حس کردم سرم داره گیج میره نشستم لبه تخت و امیر نگران گفت
– چت شده ترنم ؟
خواستم بگم خوبم که حس کردم دارم بالا میارم
دوئیدم سمت سرویسو واقعا بالا آوردم …
امیر :::::::
لعنت به تو ملک حسان
نه لعنت به تو دیبا…
نه … لعنت به من که اومدم تو این خراب شده .
کرشمه به ترنم کمک کرد تا بیاد بشینه رو تخت
بلور هنوز جلو در بود
هنگ و شوکه بودیم همه .
بلور چند قدم به سمت ما اومد و آروم گفت
– میخوام کمک کنم
بهش نگاه کردم . نمیدونستم چقدر داره راست میگه یا میخواد باز یه ضربه
دیگه بزنه
کرشمه نگران بلند شدو گفت
– اگه میخوای کمک کنی برو پشت خونه یه آتیشی بسوزون که همه رو
بکشونی اون سمت تا من بچه هارو از عمارت ببرم بیرون
فکر خوبی بود اما عملی نبود
بلور با ترس به من نگاه کردو گفت
– برم چکار کنم که همه توجه کنن؟
صدای بی جون ترنم جوابشو داد که گفت
– تو هم مثل دیبا یه خودکشی ساختگی درست کن …
فکر خوبی بود
تنها چیزی که ممکن بود جواب بد همین بود
بلور چشم ها برق زدو گفت
– آره … فهمیدم
به سمت در رفت اما قبل اینکه بیرون بره مکث کردو گفت
– امیر … تو که با دیبا …
اخم کردمو گفتم
– بلور این چه حرفیه آخه …
لب گزیدو مثل یه بچه کوچولو دوئید بیرون اتاق
کرشمه رفت سمت پنجره و گفت
– از این عمارت متنفرم …
خواستم بگم منم که ترنم گفت
– منم …
بهش نگاه کردم. این رنگ پریده و حال و روز بد ترنم فقط مقصرش من بودم
من بهش قول داده بودم نذارم اذیت شه . اونوقت …
نفس کلافه ای کشیدم و گفتم
– آماده شو ترنم . وسایلتو بگیر.
ترنم :::::::
منو امیر لباس پوشیدیم که صدای جیغی ازحیاط پشت عمارت بلند شد . دیبا
گفت
– بلوره… وقتشه… بریم
ترس و کلافگی تو وجودم به اوج رسیده بود
منو امیر سری تکون دادیمو کیفمو برداشتم
با هم از اتاق رفتیم بیرون و کرشمه جلو تر از ما از پله ها میرفت پائین و
اشاره میکرد ما بریم
امیر آروم گفت
– معذرت میخوام ترنم …
نگاهش کردمو سری تکون دادم
واقعا انقدر کلافه و سر در گم بودم حتی حوصله معذرت خواهی امیر رو هم
نداشتم. نمیدونستم باور کنم همه این اتفاقات بدون حرکتی از امیر باشه. آخه

نوشته های مشابه

‫6 نظرها

  1. ادمین یعنی چی با عکس میذاره ؟؟؟؟؟؟؟؟یعنی اینم رفت که رفت ؟؟؟؟؟؟؟یعنی دوباره خماری ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

  2. عاقا هم پارت گذاریتون داره افتضاح میشه میشه هم رمان
    الان چرا یهو همه چی رفت تو هم :/
    منو گیج کردین 😐
    ادمین چ وضعه پارت گذاریه :{
    اه 😐

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن

codebazan

بستن
بستن