رمان ترنم

رمان ترنم پارت 55

 

مگه میشه یه نفر اینجور به یکی تهمت بزنه ! یا تو یه عمارت همه دخترا
دنبال یه نفر باشن ؟ مگ امیر چی داشت ؟
امیر متوجه حال من شد
خواست چیزی بگه که کرشمه اشاره کرد وایسین
صدای چند نفر که با عجله به سمت حیاط پشتی میرفتن اومد و رد شدن
دوباره خواستیم بریم پائین که دیبا برگشت سمت ما و لب زد
– برین بالا
هر دو خواستیم بگیم چی که صدای یکی از خدمتکار ها بلند شد که گفت
– طبقه بالا هست… من میرم بیارم
سریع راه اومده رو به سمت بالا پا تند کردیم
قیافه امیر تو هم رفته بود
تو پاگرد بالا ایستادیمو امیر دستشو گرفت به دیوار
دست دیگه اش رو رو جا عملش گرفتو گفت
– پله سخته …
صورتش نشون میداد که داره خیلی درد میکشه
نمیدونستم باید چکار کنم . دیبا رو دیدم که اشاره میکنه بیاین
برگشتم تا به امیر بگم که خشکم زد
تمام دست و پراهن امیر خونی شده بود

کرشمه که از تاخیر ما کلافه شده بود هم اومد بالا و با دیدن حال امیر شوکه
گفت
– یا خدا … چی شدی امیر .
امیر به سختی دستشو به دیوار زدو گفت
– عجله کنین … باید بریم تا سر پام
این حرفش یعنی داشت از حال میرفت
هر دو زیر بغل امیر رو گرفتیمو کمک کردیم تا از پله ها بیاد پائین
خیلی کند بودیم
قلبم از استرس داشت منفجر میشد
کرشمه مدام به پشت سرش نگاه میکرد
به هر سختی بود به در اصلی عمارت رسیدیم
امیر خیس عرق بودو لباسش تا شلوارش خونی شده بود
کرشم درو باز کرد و گفت
– ماشینم اونجاست
فاصله ما تا ماشینش بیست متر بیشتر بود
امیر به سختی از باقی پله ها پائین اومد و نالید
نمیتونم کرشمه … دنده عقب بیا
با این حرف تکیه داد به ماشین خودش که من سوئیچو از کیفم بیرون آوردمو
گفتم
– با ماشین خودت بریم
هر دو به من نگاه کردنو در ماشینو زدم
امیر رو صندلی عقب دراز کشیدو منو کرشمه سوار شدیم
کرشمه پشت فرمون نشستو ماشینو روشن
کرد با سرعت فاصله عمارت تا در خروجو گاز دادو ریموت در خروجو از
جیبش بیرون آوردو زد
نگهبان جل در خواست چیزی بگه که کرشمه گفت
– منم ماشین امیرو دارم میبرم خودش نیست
قبل اینکه نگهبان بخواد تو ماشینو نگاه کنه کرشمه گاز دادو از در نیمه باز رد
شد
جیغ خفه ای از استرس کشیدمو کرشمه از تو آینه امیر رو چک کردو گفت
– فکر کنم دو طرف ماشینت رنگ بخواد
امیر با درد لبخند زدو چشم هاشوبست
رو به کرشمه گفتم
– بریم بیمارستان
– میریم… میریم کلینیک دوست پسرم
– نه … لو میریم …
اینر اینو با درد گفت که کرشمه گفت
– نگران نباش …مراکشی نیست… لو نمیریم
به کرشمه نگاه کردم که لبخند تلخی به من زدو گفت
– ما اینجا برای ساده ترین حقمون باید بجنگیم .
کرشمه خیلی تند میرفت اما من نمیگفتم یواش تر .
به اتفاقات و حرف ها فکر میکردمو دستم رو دست امیر بود
بلاخره رسیدیم. تو راه کرشمه به دوست پسرش زنگ زده بود تا آماد باشن
وقتی میرسیم معطل نشیم . با ماشین وارد حیاط کلینیک شدو جلو در برانکارد
آماده. بود . پسر قد بلند وسبزه ای اومد جلو سریع سلام کرد و به بهیار ها
گفت امیر رو منتقل کنن رو برانکارد
امیر نیمه هشیار بود و کرشمه گفت
– ترنم تو با ایمر برو … من باید اوضاع خونه رو چک کنم
امیر نیمه هشیار بود و کرشمه گفت
– ترنم تو با امیر برو … من باید اوضاع خونه رو چک کنم
صبر نکردمو همراه امیر رفتم
بعد چک اولیه گفتنباید بره اتاق عمل برای ترمیم زخمش
بیرون اتاق عمل تنها نشستم
سر در گم بودم
هر لحظه بیشتر به حرف بابا میرسیدم
تنهائی… دو دلی … عشق و دردهای دوست داشتن …
چرا همه چی به جای اینکه بهتر بشه بدتر میشد
گوشیمو از جیبم بیرون آوردمو تلگرامو باز کردم
پروفایل بابا رو چک کردمو به عکس جدیدش نگاه کردم
دلتنگیم هزار برابر شد
ناخداگاه براش نوشتم
– دلم برات تنگ شده بابا .
اما تا فرستادم پشیمون شدم
تا برسم پاکش کنم دوتا تیک خوردو بابا پیامو دید
انقدر سریع ؟!
یا شایدم بهتر بود بگم… انقدر بد شانس
برای اینکه نخونم بابا چی میخواد بگه و دلم بیشتر نکنه از تلگرام اومدم بیرون
و نت گوشیمو قطع کردم
شاید اصلا گوشی دست الهام بود .
شاید ندید و من زودتر پاک کردم .
نفس خسته ای کشیدم. واقعا دلم تنگ شده بود … واقعا …
سرمو تکیه دادم به دیوار که صدای کرشمه رو شنیم
– کل عمارت آشوبه … همه دنبال ما هستن
بدون نگاه کردن بهش گفتم
– بلاخره که پیدامون میکنن . مگه کجا رو داریم بریم ؟
کرشمه چیزی نگفتو کنارم نشست
یهو چشم هامو باز کردم و نگاهش کردم که دیدم داره گریه میکنه
شوکه گفتم
– چی شده ؟
اشک هاش که حالا سریع تر شده بودو پاک کردو با بغض گفت
– حق با توئه … مگه کجارو داریم بریم… مگه میشه از خانواده فرار کرد …
تا آخر دنیا هم بری باز تو ذهنت هستن …
آروم پشتشو دست کشیدمو گفتم
– فرار کردن فایده نداره … باید حقتونو بگیرین
کرشمه سری تکون دادو اشک هاشو پاک کرد
اما انگار اشک هاش قصد بند اومدن نداشت
خواست چیزی بگه که موبایل من زنگ خوردو سکوت کرد
به صفحه گوشی نگاه کردم
با دیدن اسم بابا جا خوردم. خواستم رد تماس کنم
اما واقعا دلم برای شنیدن صداش تنگ شدهبود
آروم بلند شدمو تماسو وصل کردم
قبل اینکه بتونم حتی بگم الو بابا گفت
– ترنم … بابا …
چشم هام داغ شدو اشک هام سرازیر شد
قلبم تو سینه فشرده شد
چقدر دلتنگش بودم
با بغض گفتم
– بابا
بابا هم انگار مثل من بود . مکث کرد… با صدای گرمی گفت
– کجائی؟ میخوام ببینمت
احساسات درونم انقدر بهم ریخته بود که نمیتونستم درست فکر کنم .
بابا که صدام کرد به خودم اومدم و گفتم
– الان نمیتونم …
– کجائی ترنم ؟ صدای سر و صدا میاد …
– داستانش طولانیه … بهتون زنگ میزنم
خواستم قطع کنم که بابا گفت
– ترنم … من اشتباه کردم… بگو کجائی ؟
کاملا از این حرف بابا شوکه شده بودم . ناخداگاه زیر لب آدرسو گفتمو بابا که
نگران شده بود گفت
– خوبی ترنم ؟ چیزی شده ؟ چرا کلینیک ؟
– خوبم … امیر تو اتاق عمله …
همین لحظه امیر رو از اتاق عمل آوردن بیرون …
امیر :::::::
با سر درد بدی چشم هامو باز کردم
به اطراف نگاه کردم و با دیدن ترنم و کرشمه که کنار تختم ایستاده بودن همه
چی تو ذهنم مرور شد و کرشمه سریع گفت
– برم به سامان بگم امیر بهوش اومد
با این حرف رفت بیرون و ترنم به من نگاه کرد
چقدر صورتش خسته و بی رنگ و رو بود
اون چشم های براق حالا پر از خستگی بود و گودی زیر چشمش از حال این
چند روزش خبر میداد.
لب هاش خشکی زده بودو خیسی مژه هاش نشون میداد گریه کرده
آروم پیشونی و موهامو نوازش کردو گفت
– درد داری ؟
با تکون سر گفتم نه
هرچند خیلی درد داشتم
کرشمه و سامان اومدن تو و سامان مانیتورم چک کردو گفت
– قرار بود یه عمله سر پائی باشه… اما از حال رفتی…. خیلی خون ازت رفته
بود… الان شرایط ثابته … اما ما اینجا امکاناتمون در حد کلینیکه … شاید بهتر
باشه منتقل شی بیمارستان
کرشمه قبل از من گفت
– نه… همینجا جاش امن تره…
سری تکن دادمو و ترنم گفت
– اما شرایطش چی؟
سامان نگاهش بین ترنم و کرشمه چرخید و گفت
– چی بگم والا … با هم کنار بیاین… ممکنه به هیچ چیزی نیاز پیدا نکنه…
ممکنم هست خدای نکرده نیاز به چیزی باشه که اینجا نیست
با درد گفتم
– من خوبم … فقط میشه یه مسکن بهم بزنین ؟
سامان خندیدو گفت
– مشخصه …
رفت تا مسکن بیاره و کرشمه هم باهاش رفت
ترنم دوباره پیشونیمو نوازش کردو دستمو گرفت. با نگرانی گفت
– امیر… بهتر نیست بریم یه جای دیگه ؟ میترسم آخه …
دستشو آروم فشار دادمو گفتم
– خوبم … نگران …
با دیدن پدر ترنم تو قاب در نتونستم جمله ام رو کامل کنم
اون اینجا چکار میکرد
اینم تو این شرایط
به ترنم نگاه کردم که برگشت سمت در
اما بر خلاف انتظارم به جای شوک یا ناراحتی خوشحال شد و سمت در رفت
پدرش هم به سمتش اومد و بغلش کرد
جا خوردم …
از اینکه رابطه ترنم با پدرش خوب باشه خوشحال میشدم
اما نمیدونم چرا این لحظه دیدن این اتفاق حس بدی بهم داده بود
انگار من کنار گذاشته شده بودم و در جریان نبودم
اما اونا از قبل هماهنگ کرده بودن
پدرش موهای ترنم بوسیدو گفت
– چی شده … اینجا چکار میکنین
به من نگاه کرد که سلام کمرنگی کردم و گفت
– ترنم گفت بهت حمله شده
اوه … پس ترنم همه چی رو گفته بود
سعی کردم حس حسادت و عصبانیت درونمو کنار بذارم
نباید زود قضاوت میکردم
شاید همه چی فرق میکرد با چیزی که تو سرم میگذشت
سری تکون دادم گفتم
– بله متاسفانه
ترنم با نگاه شرمنده ای به من نگاه کردو گفت
تو تو اتاق عمل بودی با بابا صحبت کردم
رو کرد به بابش و گفت
– امیر تازه بهوش اومده
پدرش هم سری تکون داد و اومد سمتم
ترنم کنارم ایستادو دستمو گرفت
اما مثل دفعه قبل منم دستشو نگرفتم
نمیشد انکار کرد درونم حس خوبی نبود . با این وجود گفتم
– خوشحالم که با هم آشتی کردین. ترنم واقعا شما رو دوست داره
پدرش لبخندی زدو گفت
– از روزی که از محضر برگشتیم میخواستم باهاتون تماس بگیرم
اما گفتم بذارم ببینم کی ترنم زنگ میزنه
با این حرفش به ترنم نگاه کردم
پس اون زنگ زده بود
ترنم انگار متوجه نگاه من شده بود
نگاهم کردو با خجالت تو ام با شرمندگی گفت
– امیر…
اما حرفش با ورود کرشمه و دکتر نا تموم موند
کرشمه به ما نگاه کردو با تعجب پرسید
– شما؟
– من پدر ترنم هستم… شما ؟
کرشمه سریع حالت دفاعی رو کنار گذاشتو با لبخند و مودبانه خودشو معرفی
کرد و و به من گفت
– سامان میگه میشه همینجا بمونی … اما یه آمبولانس هم آماده هسو اگه خدای
نکرده لازم شد منتقلت کنن
سامان به حالت من بی گناهم دستشو بالا گربتو کرشمه بهش اخم کرد
لبخندی زدمو سامان گفت
– ما اینجا ساعت ملاقات نداریم اما بهتره بذارین امیر استراحت کنه. یه خواب
طولانی برات خوبه امیر جان. من تو دفترم کاری داشتین خبرم کنین
با این حرف رفت بیرون و کرشمه رو با ترنم گفت
– میخوای برسونمت خونه خودم یکم استراحت کنی
– نه میمونم
ترنم دستمو تو دستش فشردو اینو گفت
نمیدونم چرا نمیتونستم مسل قبل احساسشو حس کنم
حس میکردم به زور مونده
خسته شده
ناخداگاه رو بهش گفتم
– برو خونه ترنم . یکم استراحت کنی… این روزا خیلی تحت فشار بودی
با این حرفم پدرش سریع گفت
– من میبرمش خونه… رنگ و روت پریده ترنم جان. یکم بخواب تا امیر هم
بخوابه . زود برمیگردیم
ترنم با دو دلی به همه نگاه کردو گفت
– نه … میمونم
دوست داشتمبره
این غرور مسخره تو وجودم دوباره فعال شده بود.
نمیدونم چرا ازش ناراحت بودم به پدرش زنگ زده
در حالی که خودم دوست داشتم با پدرش خوب باشه
شاید از اینکه بی خبر به من این کار رو کرده بود ناراحت بودم
نمیدونم…
هرچی بود حس خوبی نداشتم
دست ترنم رو گرفتم و گفتم
– من میخوام بخوابم… ازت خواهش میکنم برو و استراحت کن
چشم هاش دو دل بود ….
برای من دو دلی یعنی نخواستن من
نفس عمیق کشیدمو چشم هامو بستم
میدونستم متوجه حسم میشه…
ترنم با صدای گرفته گفت
– باشه… پس من با بابا میرم
نمیدونم چرا داشتم این کارو میکردم
غرور لعنتیم داشت منو خلاف میل قلبیم به جلو میبرد
اما نمیتونستم جلوشو بگیرم
با چشم های بسته سری تکون دادمو به صدای قدم پاشون گوش دادم
ترنم :::::::::::
امیر ناراحت شده بود
حق هم داشت .
لابد الان فکر میکرد وقتی شرایط سخت شد من جا زدمو رفتم سراغ بابا
یعنی واقعا این کارو کرده بودم ؟
امیر رو تنها تو بیمارستان گذاشتمو داشتم میرفتم خونه
اونم درست وقتی که همه چی بدتر از قبل بود
مامانش تو بینارستان بود و خودش اینحال ! ملک حسان هم دنبالش
سرمو به صندلی ماشین تکیه دادمو خیره شدم به اتوبان نیمه شلوغ
بابا نیم نگاهی بهم انداخت و گفت خوبی ؟
سری تکون دادم و گفتم
– خوبم … فقط خسته ام
برای بابا همه اتفاقاتو تعریف کرده بودم
میدونستم میگه من بهت گفتم دردسر داره و انتخابت اشتباهه ولی تو این لحظه
فقط دلم میخواست بگم
بر خلاف انتظارم بابا چیزی نگفت و فقط شنونده بود
به خونه رسیدیمو وارد پارکینگ شدیم
با تردید گفتم
– الهام ناراحت نشه من اومدم
بابا مکثی کرد و برگشت سمتم
نفس خسته ای کشید و گفت
– الهام نیست
خیالم راحت شد که بابا گفت
– داریم جدا میشیم
با این حرفش شوکه شدم و گفتم
– جدا میشین ؟
سری تکون دادو از ماشین پیاده شد
سریع پشت سرش پیاده شدم و پرسیدم
– چرا بابا ؟ چی شده ؟
الهام اینهمه سال تو این خونه دنبال بیرون کردن من بود . حالا که منو بیرون
کرده بود داشت جدا میشد ؟نمیتونستم درک کنم
با بابا هم قدم شدم به سمت خنه که گفت
– ماجراش طولانیه … اما حق با تو بود … الهام یه زن دروغگوئه …
اینو گفتو در خونه رو باز کرد
وارد شدیم و خواستم بپرسم چطور به این حقیقت بلاخره رسید که با حس بوی
خونه دلم پیچیدو عوق زدم
نفهمیدم دارم جکار میکنم
فقط از خونه اومدم بیدون تا هوا بگیرم
هوای بیرون که بهم خورد حالم بهتر شد
بابا نگران گفت
– خوبی ترنم ؟ چی شده
چندتا نفس عمیش کشیدم و برگشتم سمتش
– نمیدونم. یهو دلم پیچید . فکر کنم از خستگیه . خیلی خوابم میاد
بابا سری تکون دادو دوباره وارد خونه شدیم
بازم همون حس اومد
اما خفیف تر
سعی کردم خودمو کنترل کنم و به سمت اتاقم پا تند کردم .
سریع پنجره اتاقمو باز کررم تا هوا عوض شه
رو تخت دراز کشیدم و تازه تونستم اطرافو ببینم
اینجا دیگه اتاق من نبود
هیچ چیزی از من اینجا نبود ….
سرم سنگین بود
چشم هامو بستم که بابا اومد تو
یه لیوان شربت و دوتا شکلات آورده بود برام
تشکر کردم و نشستم رو تخت
اونم نشستو گفت
– بخور تا شام سفارش بدم
– خوبم بابا لازم نیست
بزار یکم جون بگیری میخوای بری بیمارستان
سری تکون دادمو شربتمو خوردم
حالم بهتر شده بود واقعا
بابا لیوان شربتو گرفت و خواست بره که گفتم
– قضیه الهام چیه؟
– باشه بعد برات میگم . الان استراحت کن
– نمیتونم بابا رو اعصابمه… میشه الان بگی
بابا دو دل نگاهم کردو گفت
– الهام بارداره …
هنگ به بابا نگاه کردم . سعی کردم عادی جلوه بدم . اما نتونستم . برام قابل
هضم نبود .
درسته الهام سنش زیاد نبود خیلی.اما پدر من آخه مگه دیگه سن بچه کوچیک
داشتنش بود ؟
با من و من گفتم
– ئه … به سلامتی
اما بابا پوزخندی زد و گفت
– سدامتی تودش و بابای بچه اش
هینی از شوک گفتم که بابا نگاهم کردو گفت
– من مشکل دارم ترنم … نمیتونم بچه دار شم
با این حرف بابا با شوک نگاهش کردم
پس من اینجا چی بودم ؟
متوجه نگاهم شد و گفت
– نه اینجوری نگاه نکن ترنم … تو دختر مائی …
با این حرف تلخ خندیدم پیشونیمو بوسید
نفس خسته ای کشیدو گفت
– قبل از فوت مادرت یادته من یه جراحی داشتم … یه توده بد که عمل کردم .
با برداشتن اون توده من دیگه امکان بچه دار شدن نداشتم .
اون روز هارو تو ذهنم مرور کردم
آروم گفتم
– مطمئنین بچه الهام …
بابا نذاشت ادامه بدم و گفت
– آره … تست دی ان ای دادیم …
حالم بد شد .
سرم تیر میکشید
بابا بلند شد و گفت
– باشه بعد صحبت میکنیم .. منم به استراحت نیاز دارم
با این حرف از اتاق رفت بیرن
انقدر خسته و کلافه بودم که چیزی نگفتمو فقط دراز کشیدم
تو ذهنم اتفاقی که ممکن بود برای الهام افتاده باشه رو مرور کردم
هر فکری بد و وحشت ناک بود
نفهمیدم کی خوابم برد
اما فقط خواب های چرت و پرت دیدم
صبح هشت بیدار شدم
گرسنه و خسته تر از قبل بودم
انگار تمام شب کار کرده بودم
اولین کاری که کردم زنگ زدم به امیر
وقتی جواب ندادقلبم یخ شدو زنگ زدم به کرشمه
کرشمه با صدای خسته گفت
– امیر رفته سونو ترنم نترس …
نفس راحتی کشیدمو گفتم الان میام
اونم باید میرفت استراخت میکرد
رفتم طبقه پائین . بابا داشت صبحانه میخورد با دیدن لبخندی زد و گفت
– ببرمت بیمارستان
سری تکون دادمو برای خودم چای ریختم . رو به رو بابا نشستم . چقدر دلم
براش تنگ شده بود . به هم لبخند زدیم و گفتم
خیلی دلم تنگت بود بابا
با این حرفم لبخندش بزرگتر شد و گفت
– امیر پسرخوبی هست ؟
– خودش عالی … اما خانواده اش …
وسط جمله ام با زنگ موبایلم قطع شد
یهو کل تنم از استرس یخ شد
سریع صدای موبایلو قطع کردم و به بابا نگاه کردم
بابا نگران و سوالی سری تکون داد که گفتم
– ماجراش مفصله … تو راه بیمارستان براتون میگم …
امیر :::::::::
سرمو تو بالشت فرو کردمو چشم هامو بستم .
تمام شب از درد و فکر و خیال بیخواب بودم
ترنم … ترنم… من نتونسته بودم براش آرامش و آسایش ایجاد کنم
از خدم عصبانی بودم
اما نیمدونم چرا از پدرش و از این برگشتش به پدرش … یه مرد دیگه غیر از
من هم عصبانی بودم
نفس خسته ای کشیدم که بوی عطر آشنائی حس کردم
چشم هامو که باز کردم ترنم با همن لبخند همیشگیش کنار تختم ایستاده بود
دستشو رو دستم گذاشتو گفت
– بهتری ؟
لبخند زورگی زدم و گفت
– آره… خوب استراحت کردی؟
اطرافو نگاه کردو آروم خم شد
گونه ام رو بوسید و گفت
– نه … بدون تو فقط خواب بد دیدم
نیمدونم چرا حس خوبی تو دلم ایجاد شد
در حالی که باید از خوب نخوابیدن ترنم ناراحت میشدم
سریع این حسو کنار زدمو گفتم
– امشب پیش همیم
با خوشحالی گفت
– مرخص میشی؟
– آره … صبح سونو و عکس نشون داداوضاع خوبه . دکتر ظهر که بیاد
عکس هارو چک کنه مرخصم
– خدارو شکر … خدارشکر … دیگه نباید به خودت فشار بیاری امیر
لبخندی زدمو گفتم
– میدونم… بابات کو ؟
– جلسه داشت منو رسوند و رفت
– خوشحالم آشتی کردین
– منم … اما … امیر… اوضاع بابام خیلی بده …
قبل اینکه بخوام بپرسم چی گوشی ترنم زنگ خورد
با دست پاچگی گوشیو از جیبشبیرون آورد و گفت
– پدر بزرگته. این سومین باره داره زنگ میزنه. من جواب ندادم
دستمو دراز کردمو گفتم
– بده خودم جواب میدم
ترنم گوشیو با نگرانی گذاشت دست من و گفت
– امیر … حرص نخور تورو خدا
باشه ای گفتمو تماس وصل کردم که ملک حسان سریع گفت
– قبل از اینکه دیر بشه برگردین عمارت
– دیر بشه مثلا چی میشه ؟
ملک حسان از صدای من جا خورد اما سریع با عصبانیت بیشتر گفت
– امیر … کاری که کردی تو شرع و عرف و قانون هر کجای مملکت که بری
جرمه
– من هیچ کاری نکردم … اینا همه دروغ دیباست
– اگه دروغه چرا فرار کردی ؟
پوزخندی زدم و گفتم
– اگه راست بود چرا مارو تو اتاق زندانی کردی؟
– این توچیح کار تو نیست …
– من توجیح نمیکنم … من ثابت میکنم دیبا داره دروغ میگه . اونوقت رو
سیاهیش برای تو میمونه . توئی که اون موقع همه از دورت میرن و تنها
میشی
به چشم های ترنم نگاه کردم که نگران و عصبی بود
ملک حسان از پشت گوشی پوزخندی زد و گفت
– فعلا که تو تنهائی
با یان حرفش قطع کرد
اما واقعا حس بدی بهم داد
من یه روز هم از عمرم مونده باشه ثابت میکنم همه از ملک حسان متنفرن …
نفس خسته ای کشیدم و گوشیو دادم به ترنم
نگران گفت
– امیر… چی میشه حالا !؟
قبل از اینکه من چیزی بگم کرشمه و بلور اومدن تو
از دیدن بلور جا خوردم
درسته برای خارج شدنمون از عمارت کمک کرده بود
اما انتظار نداشتم کرشمه بگه بهش ما کجائیم.
بلاخره اون بچه بود و پر از انتخاب های بچگانه .
بلور با خجالت به من نگاه کردو آروم گفت
– سلام
سری تکون دادم و رو به کرشمه گفتم
– دیگه کی میدونه من اینجام ؟
آروم خندید و گفت
– هر کی مورد اعتماده

نوشته های مشابه

‫2 نظرها

  1. سلام من جواب ایلین رو بدم
    اره عزیزم یکی از نویسنده های رمان ترنم پونه سعیدی یا همون پرستو س هست
    نویسنده رمان هایی مثل :
    ماه مه آلود
    ال ای
    توکا پرنده کوچک
    کوازار
    و……

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن

codebazan

بستن
بستن