رمان ترنم

رمان ترنم پارت 58

 

دلم میخواست از اونجا برم
برای اولین بار تو زندگی نمیتونستم مسئولیت حرفی که زده بودمو به عهده
بگیرم
دیبا با دیندن ما سریع رو تخت نشستو نگاهش بین همه ما چرخید
خاست بلند شه که دستشو رو دستبند گذاشت
نگاهش به دست بند افتادو مکث کرد
قبل از همه گفتم
– دیبا …
با شوک به دستبند و بعد به من نگاه کرد که گفتم
– باید با هم حرف بزنیم
سریع بلند شد
شالش که دور گردنش افتاده بودو جلو کشیدو خواست به سمت در بره که بلند
شدمو بازوشو گرفتم
کرشمه و فراز هم بلند شدن
فراز جلو راه دیبا ایستادو کرشمه گفت
– بهتره با هم صحبت کنین دیبا … تا کی میخوای یه طرفه جلو بری
سنگینی نگاه ترنمو رو خودم حس میکردم
بلور با تردید گفت
– برین دوتائی تنهائی حرف بزنین اگه اینجا سختتونه
دیبا نگاهش باز بین همه چرخید
به دست من که بازوشو گرفته بود نگاه کردو لب زد
– تنهائی …
سری تکون دادمو به سمت اتاق ها اشاره کردم
دیبا دستشو از دستم بیرن کشیدو با گام ای بلند به سمت اتاق من رفت
برگشتم سمت ترنمو نگاهش کردم
ناراحتی از چهره اش مشهود بود
آؤوم گفتم
– معذرت میخوام ترنم اما باید …
نذاشت جمله ام تموم شه و سریع گفت
– برو … درک میکنم …
جمله اش حس لازمو نداشت
میدونستم مسلمه این شرایط براش ناراحت کننده
اما چاره ای نداشتم
سری تکون دادمو به سمت اتاقم رفتم
دیبا تو اتاق من رو به تخت خواب ایستاده بود
وارد شدمو درو بستم
میدونستم اینحوری شاید راحت تر حرف بزنیم.قبل اینکه چیزی بگم دیبا گفت
– میدونم فکر میکنی من دیوونه ام
برگشت سمتم
چشم هاس پر از اشک بودو گفت
– همتون راجب من اینطوری فکر میکنین.
یهو عصبی تر شد
به سمت در رفتو گفت
– اصلا من نمیخوام باهات حرف بزنم
بازوشو گرفتمو نذاشتم به در برسه که چرخید سمت من
من فقط بازوش رو گرفتم تا مانع رفتنش بشم
اما اون خودشو تو بغلم قرار دادو با نگاه منتظری خیره شد تو چشم های من
سریع خودمو عقب کشیدم
نگاهش اول پر از غم و بعد پر از نفرت شد
نفس پر حرصی کشیدو خواست بره بیرون
اما اینبار من بودم که دستشو گرفتم
کشیدمش تو بغامو محکم بغلش کردم
نه مثل کسی که عاشقشه
اما مثل یه برادر که همیشه سعی کردم براش باشم
بین بازوهام قفلش کردمو گفتم
– دیبا … تو همیشه برام عزیز بودی… چرا داری این کار هارو میکنی
حس کردم داره گریه میکنه
اما از خودم جداش نکردم
میترسیدم بره
سرشو به سینه ام فشردو گریه اش تبدیل به هق هق آرومی شد
با بغض لب زد
– من فکر میکردم تو هیچوقت عاشق نمیشی امیر…
سرمو کمی عقب بردم تا به صورتش نگاه کنم
اما اون سرشو پائین تر گرفتو گفت
– من فکر نمیکردم یه روز با یه دختر بیای … بخاطرش تو رو ملک حسان
وایسی … بهش اونجوری لبخند بزنی … قلبتو بدی بهش
با این حرف گریه اش بیشتر شد
ناخداگاه گفتم
– دیبا … کرشمه گفت تو دوست پسر داری … خیلی هم با هم خوب بودین
با این حرفم سرشو بلند کرد
اشک هاش صورتشو گرفته بود
چند لحظه نگاهم کرد
بلاخره گفت
– اون مال وقتی بود که فکر میکردم تو … هیچوقت قرار نیست مال کسی
باشی …
یهو اخم کردو گفت
– نه اینکه یهو با کسی بیای
با این حرفش هولم داد تا از بغلم جدا شه .اما دستمو دورش قفل کردم تا نتونه
بره
نمیخواستم تا بحثمون تموم نشه از این اتاق بره بیرون
دیبا مشتی به سینه ام زدو بلند گفت
– ولم کن امیر … تو خیلی پستی …
کمرشو رها کردمو گفتم
– نمیری بیرون تا حرفمون تموم شه
دیبا اما به سمت در رفت
اما خشک سر جاش ایستاد
به در نگاه کردم و با دیدن ترنم تو قاب در منم خشک ایستادم
از کی اومده بود اینجا؟
نگاهش به من خیلی سنگین بود
نگاهشو اما زود از من گرفت
به دیبا نگاه کردو گفت
– میشه من و تو دوتائی حرف بزنیم دیبا ؟
دیبا مکث کرد …
میخواستم بگم نه
چون واقعا میترسیدم ترنم رو با دیبا تنها بذارم . دیبا از چشم هاش مشخص بود
حالت طبیعی نداشت
اما قبل من دیبا گفت
– باشه …
به سمت ترنم رفتو سریع گفتم
– نه …
ترنم و دیبا هیچکدوم به من توجه نکردنو به سمت اتاق دیگه رفتن
عصبی از اتاق زدم بیرون
اما اونا در اتاقو بستن
کرشمه نگران اومد پیشمو گفت
– چی شده ؟ ترنم تنها نذار امیر
کلافه دست بردم تو موهام
با چیزی که ترنم احتمالا دیده بود … من عملا باخته بودم … خدای من …
رفتم پشت در اتاقو در زدم
دستگیره درو بدون اینکه جواب بدن پائین دادم
اما در اتاق قفل بود
ترنم از اون سمت در جواب داد
– تنهامون بذار امیر … خواهش میکنم
خیره به در بسته نگاه کردم
با کلافگی گفتم
– ترنم… چیزی که دیدی …
پرید وسط حرفمو گفت
– من به اندازه کافی دیدم امیر … حالا میشه بری …
دیبا هم پشت سرش گفت
– نترس کاری با عروست ندارم … برو …
این حرفش بیشت تو دلمو خالی کردو کرشمه نگران به من نگاه کرد
ترنم ::::::::
نمیدونم امیر بلاخره رفت یا هنوز ایستاده بود
اما تو دلم خالی خالی بود
امیر رو در حالی دیدم که دیبارو به زور میخواست تو بغلش نگه داره
میتونم فکر کنم قضیه چیز دیگه ای بود
اما نمیتونم چیزی که دیدمو از جلو چشمم کنار بدم
به دیبا نگاه کردم
اومده بودم باهاش طور دیگه ای حرف بزنم
اما چیزی که دیدم همه چیز رو بهم زد
برای همین گفتم
– امیر دورت زد ؟
با این سوالم شوکه به من نگاه کرد
اخمش تو هم رفته و خواست به من بتوپه که سریع گفتم
– صبر کن دیبا … من میخوام حقیقتو از زبون خودت بشنوم … بدون قضاوت
با عصبانیت چند لحظه نگاهم کرد
اما کمی چشم هاش آروم شد
نشست رو تخت و گفت
– باشه … اگه تحملشو داری بدونی با چه کسی ازدواج کردی … من برات
میگم
منم با فاصله ازش سمت دیگه تخت نشستمو منتظر نگاهش کردم
دیبا نگاهشو از من گرفت
با دستبند تو دستش مشغول بازی شد
حالت صورتش در حال تغییر بود
دیگه از اون خشم و نفرت خبری نبود
حالا به وضوح غمو میشد تو صوراش دید
پلک زدو دو ردیف اشک رو صورتش راه افتاد
سرشو بلند کرد
به من نگاه کردو گفت
– من از بچگی دوستش داشتم … از وقتی که یادمه …
نمیدونستم چی بگم و چه برخوردی داشته باشم
فقط نگاش کردم
تو دلم اما قلبم داشت مچاله میشد
دیبا دوباره خیره شد به دستبند که گفتم
– کرشمه گفت دوست پسر داری …
بدون نگاه کردن به من دیبا گفت
– داشتم …
میخواستم بگم چطور اگه امیر رو دوست داشتی دوست پسر داشتی و طبق
گفته کرشمه باهاش رابطه هم داشتی
اما قبل اینکه من حرفی بزنم خودش گفت
– اون شبیه امیر بود … برا همین باهاش دوست شدم
دوباره به من نگاه کردو گفت
– امو اونم مثل امیر منو نخواست…
دوباره پلک زد
اشک هاش کل صورتشو گرفتو نگاهشو از مم گرفت
خیره به دستبند گفت
– تو خیلی خوشگلی … از من زیبا تری … اما مگه چهره دست ماست ؟ خدا
منو اینجوری آفریده ! این انصافه که چهره ما دست خودمون نباشه اما بر
اساس اون انتخاب بشیم ؟ پس تکلیف قلبمون و احساسمون چی میشه
هنگ بودم
انتظار این حرف هارو از دیبا نداشتم
دیبا با اخم به من نگاه کردو گفت
– امیر خیلی پسته … اون با من محبت کرد … منو به خودش وابسته کرد…
بعد گذاشتو رفت … انگار که من اصلا وجود نداشتم …
دیبا با این حرف دست بند تو دستشو پاره کرد
دونه های دستبند پخش زمین شدنو دیبا به من نگاه کردو گفت
– امیر منو زجر داد… دوست دارم زجرش بدم
نگاهش حسابی ترس ناک بود
از اینکه تو اتاق باهاش تنها شده بودم ترس برم داشت که دیبا به سمتم حمله
کرد
خواستم عقب برم که اون دیوانه وار به گردنم چنگ زدو هر دو رو زمین
افتادیم.
درد تو گردن و کمرم پیچید و دیبا گردنمو با دستاش فشار داد
با تمام توان هولش دادم
اما وزنش نمیذاشت موفق شم
نفسم دیگه بالا نمی اومد
دنبال جیزی گشتم تا بزنم تو سرش
صدای در زدن اتاق بلند شد
امیر از پشت در هر دومون رو صدا میکرد و به در میکوبید
چنگ زدم به موهای دیباو با تمام قدرت کشیدمش به عقب
جیغ کشیدو دستشو ول کرد تا دست منو از تو موهاش بیرون بکشه که سریع
موهاشو ول کردمو با تمام توانم مشتی به گردنش زدم
چشم هاش جلو صورتم به سفیدی کشید و بی هوش رو من افتاد
انقدر وزنش یهو زیاد شده بود که انگار مرده باشه
به زور از روی خودم کنارش دادم
سرم از کمبود اکسیژن درد گرفته بود
نمیتونستم رو پاهام وایسم
خودمو به سمت در کشیدم
به سختی درو باز کردم که امیر با شتاب درو باز کردو اومد تو
پشت سرش هم کرشمه و بقیه اومدن
به من و دیبا رو زمین نگاه کردن
شوک و سوال تو نگاه همه پیدا بود
کرشمه رفت بالای سر دیبا و امیر کنار من نشست
دستشو رو گردنم کشیدو گفت
– ترنم … چکار کرد باهات
– میخواست خفه ام کنه …
کرشمه با نگرانی گفت
– بهتره دیبارو ببریم بیمارستان. هم برای خودش هم بقیه خطرناکه
باهاش موافق بودم
سر تکون دادیمو امیر کمک کرد بلند شم اما با هینی که بلور کشید همه نگران
برگشتیم سمتش که با ترس گفت
– ترنم … خون …
رد نگاهشو گرفتم و یخ شدم
بچه …
با ترس به امیر نگاه کردم…
ترس و شوک تو صورت اون بیشتر تو دلمو خالی کردو کرشمه با عجله گفتم
– امیر … تو اول ترنمو برسون بیمارستان …
امیر :::::::::
نمیدونم تو اون اتاق لعنتی چی گذشته که ترنم و دیبا با هم گلاویز شدن
نیم نگاهی به ترنم انداختم
سرشو به صندلی ماشین تکیه داده بودو اشک کل صورتشو خیس کرده بود
با کلافگی گفتم
– نمیخوای بگی چی گفتین ؟
– چه فرقی میکنه امیر ؟
انقئر سریع جوابمو داد حس کردم از قبل به این مکالمه فکر کرده
برای همین مکثی کردمو گفتم
– فرقش اینه میفهمم چه حسی داری
– بدترین حسی که فکرشو بکنی
ترنم اینو گفتو به من نگاه کرد
چشم هاش سرخ شده بودو گفت
– حس میکنم بخاطر گذشته گند زدم به آینده
دستش رو شکمش گذاشتو دوباره چشم هاشو بستو سرشو تکیه داد به صندلی
ماشین
نمیدونستم چی بگم … موقعیتی نبود که بدونم باید توش چکار کنم
نفس بی حوصله و عمیقی کشیدمو گفتم
– ترنم … دیگه ازت معذرت نمیخوام … چون فایده ای نداره … اما بگو چکار
کنم که حالت خوب بشه ؟
دوباره به من نگاه کردو گفت
– بلور بگیم بچه بودو توهمی … اما … اگه من نبودمو دیبا بهن ابراز علاقه
میکرد … تو چکار میکردی؟
با اخم نگاهش کردم و گفتم
– این چه سوالیه میپرسی ترنم ؟! مگه من منتظرم ببینم کی عاشقم میشه که برم
سمتش ؟ دیبا سالها بود … اگه قرار بود حسی بهش داشته باشم دنبال تو نمی
اومدم که
نگاهشو از من گرفتو صورتشو بین دست هاش گرفت که عصبی گفتم
من اصلا نمیفهمم اینجا چه خبره ؟ اینهمه سال من میرفتم عمارت … دیبا هم
بود … نه حرفی نه حسی … بعد حالا میگنه چون فکر میکردم تو با هیچ کسی
نیستی رفتم با یه نفر دوست شدم ! این به نظر تو عشق و علاقه است ؟ نه …
معلومه که نیست ! این فقط حسادت !
ترنم سوالی نگاهم کرد
نیم نگاهی بهش انداختمو وارد خیابون اصلی بیمارستان شدم و گفتم
– حسادته کثیفیه که تا وقتی من تنهام کاری به کارم نداشت. تا دیدد کسی وارد
زندگیم شده … از همه طرف حمله کرد … این اگه بیماری روانی نیست پس
چیه ؟
ترنم با شوک و ناباوری بهم نگاه میکرد
ماشینو پارک کردمو گفتم
– میتونی بیای یا بگم ویلچر بیارن ؟
ترنم اشکشو پاک کردو گفت
– میترسم … میشه ویلچر بیاری …
سری تکون دادمو پیاده شدم
هنوز چند قدمی از ماشین دور نشده بودم که موبیالم زنگ خورد
انتظار هر اسمی رو تو صفحه گوشیم داشتم جز … سام …
خواستم رد تماس کنم اما پشیمون شدم
مسلما برنامه ای توسرش بود که داشت زنگ میزد
پس بهتر رود بدونم چه خبره…
گوشیو جواب دادمو کنار گوشم گذاشتم هنوز چیزی نگفته بودم که سام گفت
– جلسه قبل دادگاه رو که نیومدی… زنگ زدم بهت تاریخ جلسه بعدیو بگم که
جا نمونی
سریع گفتم
– جا نمیمونم… تو بپا جا نمونی
– نترس … شهادت دروغ خانواده ات لو رفت… من الان دفترم
هنگ تکرار کردم
– شهادت دروغ ؟ ! منظورت جیه ؟
پوزخندی زدو گفت
– هرچند شک دارم ندونی اما میتونی از پدربزرگت بپرسی
قبل اینکه من چیزی بگم سام قطع کرد
ایستادمو به صفحه گوشی نگاه کردم
شهادت دروغ؟!
یهو یاد ترنم افتادم
لعنتی … با عجله باقی مسیر رو رفتمو از اورژانس یه ویلچر گرفتم
یکی از مسئولین خدمات هم با من تا ماشین اومد
اما ذهنم درگیر حرف سام شده بود
چه شهادت دروغی؟
باز ملک حسان چه کرده بود ؟
الان موقعیت زنگ زدن بهشنداشتم
اما باید حتما میفهمیدم چی شده
ترنم با ویلچر بردیم اوژانس . پزشک زنان اومد بالای سرشو ازم خواست برم
بیرون
تو وجودم چیزی خالی شده بود
درسته برای این بچه برنامه ریزی نکرده بودیم
اما اگه با این خون ریزی سقط شده باشه …
واقعا انگار چیزی درونم خالی میشد
مثل حسی که تازه جوونه زده بود و قبل اینکه به بار بشینه میمرد …
دکتر اومد بیرون و رو به من گفت
– سونو واژینال برای خانومتون نوشتم . چون اول بارداری بوده احتمال سقط
جنین هست . سونو انجام داد بیارین ببینم
سر تکون دادم فقط
امو تو دلم خالی تر بود
رفتم داخلو با ترنم کمک کردم دوباره رو ویلچر بشینه. به سمت سونوگرافی
اورژانس رفتیم
هیچکدوم حرفی نمیزدیم
هر دو انگار تو یه ترس و دو دلی اسیر بودیم
مدارک ترنمو برای سونو دادم و رفت داخل
قبل اینکه درو ببنده نگاهمون گره خورد لب زدم
– نگران نباش
لبخند بی رمقی زدو درو بست
انگار همه پل های بین منو ترنم ویرون شده بود
انگاردیگه تو نگاهش امیر قبل نبودم
دیبا همه چیو نابود کرده بود
درست همونطور که میخواست
بی رمق رو صندلی انتظار نشستمو سدمو بین دستام گرفتم
ذهنم مدام بین اتفاقات افتاده بالا و پائین میشد
با شنیدن فامیلی خودم از جا پریدم
خانمی از اتاق سونو اومده بود بیرون و منو صدا میکرد
با ترس گفتم بله و به سمتش رفتم که گفت
– خانم دکتر میگن بیاین داخل
چشمی گفتمو وارد اتاق نیمه تاریک سونو شدم
ترنم رو تختی که گوشه اتاق بود دراز کشیده بودو فقط سرشو میدیدم
پرده ای بدنشو از دید من مخفی کرده بود و دکتر هم سمت دیگه همون پرده
بود
اما یه مانیتور سمت من بود
ترنم با ورودم برگشت سمت من
اشک تازه رو صورتش زانو هامو سست کرد
سوالی و با ترس سر تکون دادم که دکتر گفت
– خانمتون گفت صداتون کنم تا صدای قلب بچه رو بشنوین
نگاهم بین ترنم و مونیتور چرخید
چی؟
چیو بشنوم ؟
زبونم بند اومده بود
ترنم با بغض گفت
– امیر …
همین لحژه صدای ضربان قلبی که انگار دو برابر قلب من میزد تو اتاق پیچید
و دکتر گفت
– خداروشکر قلبش میزنه .
صدا قطع شد
اما من هنوز تو اون صدا مونده بودم
بوم بوم بوم بوم …
صدای قلب نبود
صدای زندگی بود
چشم هام سوخت و مژه هام تر شد
ترنم پلک زدو اشکش ریخت
هر دو به هم با لب های فشرده لبخند زدیم که دکتر گفت
– قلبش داره خوب میزنه اما جاش زیاد خوب نیست … دکتر احتمال داره بهت
استراحت مطلق بده عزیزم. هر چی گفت رعتیت کن اگه میخوای نگهش داری

ترنم چشم آرومی گفتو بازم به من نگاه کرد
فقط لبخند زدم
ترنم :::::::::
به صورت دکتر نگاه کردم
خیلی دقیق و با اخم داشت جواب سونوگرافی منو بررسی میکرد
نفس عمیقی کشیدمو به امیر نگاه کردم.
خیره به من بود و نگاهمون که به هم رسید لبخند کمرنگی رو لبش نقش بست
وقتی دکتر گفت بخاطر خونریزی ممکنه بچه سقط شده باشه!
درست همون لحظه !
همه تردیدم از بین رفت .
همونجا بود که فهمیدم میخوام این بچه بمونه .
میخوام با امیر بمونم .
میخوام مادر بشم .
تردید و شک همه تا وقتیه که دوتا گزینه داری.اما وقتی یه گزینه رو از دست
میدی و فرصت انتخابت تموم میشه دقیقا میدونی دلت چی میخواست
مثل من که اون لحظه فهمیدم دلم موندن این بچه رو میخواد
مطمئنم هیچوقت لحظه ای که صدای قلبشو شنیدم یادم نمیره
لحظه ای که امیر با چشم های سرخ و اشکی به من نگاه کردو لبخند زد .
با صدای دکر از افکارم اومدم بیرون که پرسید ؟
– باید اول بپرسم میخواین این بچه رو نگه دارین ؟
هر دو هم زمان گفتیم
– بله
دکتر لبخندی زدو گفت
– خب پس یه سری دارو تقویتی و یه سری آمپول هورمونی هست برات
مینویسم. همه رو مو به مو رعایت میکنی و ماه بعد میای پیشم . میتونی مطب
بیای یا باز بیای بیمارستان
سری تکون دادمو دکتر دفترچه منو گرفتو شروع به نوشتن کرد
امیر آروم گفت
– سوالی نداری؟
– نمیدونم
واقعا نمیدونستم . خیلی سر در گم بودم و غافل گیر . مسلما سوالی هم بود الان
تو مغزم نمی اومد
امیر رو به دکتر گفت
– رژیم غذایی خاصی لازمه ؟
دکتر بدون نگاه کردن به ما سری تکون دادو از کشو میزش یه برگه بیرون
آورد و گفت
– طبق این جدول جلو میریم .
برگه و دفترجه رو به سمت ما گرفت
امیر دفترچه رو گرفتو هر دو بلند شدیم. تشکر کردیمو اومدیم بیرون
.توراهرو امیر دستمو گرفتو گفت
– بریم داروت رو بگیریم و اگه آمپول داری همینجا بزنیم..
سری تکون دادمو هم قدم شدیم . اصلا انگار نه انگار یه دیبا بیهوش تو
خونمون بود. یه ملک حسان عصبانی منتظرمون. یه سام دیوونه هم دنبالمون !
هر دو خبلی ریلکس و آروم بودیم
وقتی همو داریم . سالمیم . یه هدیه خدا تو شکممه ! اصلا چرا دیگه ناراحت
باشم . تو این افکار بودمو امیر دارومو گرفت. برگشتیم اوژانس تا آمپولمو
بزنم که موبایل امیر زنگ خورد

سوالی به امیر نگاه کردمو پرسیدم
– کیه؟
– کرشمه است …تو برو آمپولتو بزن من جواب میدم
باشه ای گفتمو رفتم داخل اما صدای امیرو میشنیدم که شروع به صحبت کرد
– سلام … شکر … بیمارستان … خوبه … شکر … شما چی ؟ … جدا …
آزمایش گرفتن ؟ … چی هست حالا ؟ … شیشه ؟! … جدی میگی ؟ … به
ملک حسان خبر دادی ؟ … باشه ما کارمون تموم شه میایم … مرسی …
میبینمتون …
انقدر مشغول گوش دادن به حرف امیر بودم که وقتی به خودم اومدم دیدم
آمپولمو زدن و منتظرن من تخت رو خالی کنم
سریع لباسمو مرتب کردمو اومدم بیرون
امیر با دیدنم گفت
– اوکی هستی بریم بیمارستان پیش کرشمه؟ یا تورو برسونم خونه اول؟
با هم هم قدم شدیم به سمت در و گفتم
– برم خونه بهتره
امیر سری تکون داد که پرسیدم
– کرشمه چی میگفت ؟
– هیچی … دیبا بستری کردن

نوشته های مشابه

‫13 نظرها

  1. ادمین دستت درد نکنه که پارت رو زود گذاشتیییی💕💕💕
    واییی فکر کنم دیبا به خاطر مواد اینجورییی شدههه

  2. باورم نمیشه پارت جدید نزاشتین نکنه شمام مثل سایتای دیگه آخر رمان میخواین اذیت کنین😑
    لطفا زودتر بزارین

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن

codebazan

بستن
بستن