رمان ترنم

رمان ترنم پارت 61

دستمو گذاشتم رو گوشیش و گفتم
– زنگ نزن … تابلو میشه
دستشو کنار کشیدو گفت
– امیر… آروم باش
شروع کرد به مسیج دادن و من به اجبار سکوت کردم
نمیخواستم عصبانی و ناراحتش کنم
برای همین حرفی نزدم
چند دقیقه ترنم سرش تو گوشی بود تا بلاخره گوشیو گذاشت روی پاش و گفت
– تموم شد …
نگاهش کردم که لبخندی تحویلم دادو گفت
– لازم نیست عجله کنی
مشکوک نگاهش کردم که لبخندی تحویلم داد
یعی کردم صدام عصبی نباشه
اما دست خودم نبود
کلافه پرسیدم
– چکار کردی ؟
فقط لبخند زدو گفت
– بریم خودت میفهمی
این جوابش کلافه ترم کرد اما هیچی نگفتم تا برسیم
میدونستم با ترنم بحث کنم دعوامون میشه و من اصلا اینو نمیخواستم
نیم ساعت بیشتر طول کشید تا برسم
لعنت به تهران و ترافیکش
پیاده شدیمو وارد بیمارستان شدیم
خواستم برم سمت ورودی طبقات که ترنم بازومو گرفتو گفت
– بلور اونجاست
شوکه برگشتم سمت بلور
خوبه بهش گفتم دیبا رو تنها نذاره با سام
با عصبانیت گفتم
– اینجا چکار میکنی؟ سام و دیبا تنهان؟
سری تکون دادو گفت
– آره. وقت ملاقات تموم شده نمیذارن چند نفر بالا باشن
– بهت گفتم تنهاشون نذاری که
با تعجب نگاهش بین منو ترنم چرخید که ترنم گفت
– امیر در جریان نیست. من به بلور گفتم که …
پریدم وسط حرف ترنمو گفتم
– من میرم بالا
رفتم سمت پله ها
نمیخواستم باهاش دعوا کنم
برای همین نموندم تا حرفی نزنم ناراحت شه
اما در حد انفجار از دستش عصبانی بودم .
ترنم صدام کرد
اما من سریع تر رفتم
نگهبان جلومو گرفت که با عصبانیت گفتم
– باید برم جناب. قضیه ناموسیه
شوکه نگاهم کرد و گفتم
– لازمه خودتونم بیاین باید یه عوضیو پرت کنم پائین
با این حرفم به یه نگهبان دیگه اشاره کرد تا باهام بیادو به سمت پله ها رفتیم
ترنم :::::
اشتباه کردم
باید تو ماشین برای امیر توضیح میدادم برنامه چیه
امیدوارم گند نزنه به همه چی
با بلور دنبال امیر دوئیدیم اما اون با نگهبان رفت بالا
برعکس امیر نگهبان هرچقدر اصرار کردیم به ما اجازه نداد بریم بالا
بلر نگران به من گفت
– من فکر کردم با امیر هماهنگی
بدون توجه به این حرفش گفتم
– بلور … موبایلت بالاست دیگه ؟
– آره … رو حالت ضبط صداست … دقیقا کنار تخت دیبا جاسازیش کردم که
نبینن اما همه صحبت هارو بگیره
– مطمئنی نمیبینن
– امیدوارم …
هر دو نشستیم رو صندلی ها و بلور گفت
– ترنم… نمیدونم چطوری بگم …
خواستم بگم اگه باز میخوای معذرت خواهی کنی الان وقت مناسبی نیست
اما بلور گفت
– میترسم به امیر بگم عصبانی بشه
نگاهش کردمو گفتم
– چی شده ؟
– من به دیبا گفتم امیر ازت متنفره
شوکه نگاهش کردم که گفت
– میدونم کارم اشتباه بود… اما رفت رو اعصابم… حالا میترسم با سام نقشه
بریزن سر امیر بلایی بیارن
نفس عمیق و خسته ای کشیدمو بلند شدم
بلور واقعا بچه بود
همین بچه بازی هاش هم مدام برای ما دردسر میشد
رو به بلور گفتم
– برو یه حرکتی انجام بده نگهبان بیاد سمتت من برم بالا
– من ؟ من چکار کنم؟
به طرف نگهبان رفتمو گفتم
– نمیدونم هر کاری که بلدی
چند قدمی نگهبان خودمو با بروشور رو دیوار سرگرم کردم
نیم نگاهی به بلور انداختمو با اخم گفتم پاشو
به اجبار بلند شدو با تردید اومد سمت ما
اما با فاصله از منو نزدیک سالن ایستاد
نمیدونستم میخواد چکار کنه یهو خم شد
۹ یغ کشیدو به پهلو رو زمین افتاد
نگهبان و همه افراد تو سالن دوئیدن سمتشو من سریع رفتم سمت آسانسور
صدای همهمه بلند شده بود که در آسانسور بسته شدو از صدا ها دور شدم
وقتی رسیدم به طبقه بخش دیبا سر و صدا و داد و هوار بلند بود
قلبم ریخت
به سمت اتاق دیبا پا تند کردم
امیدوار بودم از اونجا نباشه
اما صدای بلند امیر رو شنیدم که داد زد
– جیبشو بگردین اگه مواد نبود منو ببرین جای اون.
تنم یخ شد… مواد ؟
وارد اتاق شدمو شوکه به امیر و سام نگاه کردم
بینی سام خونی بود و یکی از انتظامات امیر رو گرفته بود
یه نفر هم سامو گرفته بود
نگاهبان ورودی به سمت سام رفت تا جیب هاشو بگرده که سام گفت
– شما حق ندارین به من دست بزنین
اما اون بدون توجه به حرف سام جیبشو گشت
دیبا از رو تخت سعی کرد بیاد پائین که دوتا پرستار تو اتاق جلوشو گرفتن
دیبا با عصبانیت امیر رو نشون دادو گفت
– از اتاقم بندازینش بیرون… اون اصلا حق نداره بیاد پیش من .
یهو انگار تازه متوجه من شد
با خشم به من نگاه کردو گفت
– تو… تو اینجا چی میخوای عوضی…
جا خوردمو شوککه نگاهم بین همه چرخید که امیر با اخم نگاهم کرد
خواست چیزی بگه که نگهبان گفت
– این چیه ؟
به پاکت پلاستیکی کوچیک که توش چیزی شبیه برگ خشک بود تو دستش بود
سام تقلا کرد دستشو از توی دست اون مامور انتظامات بیرون بیاره
اما مامور که حسابی هیکلی بود سامو چرخوند سمت دیوارو داد زد
– علفه … رئیس انتظاماتو خبر کنین…
مردی که دست امیر رو گرفته بود اونو رها کردو به سرعت به سمت در رفت
سام داد زد
– ولم کنین…. مصرف شخصیه به شما ربطی نداره
دیبا داد زد
– ازت متنفرم امیر
امیر با تنفر به سام نگاه کردو گفت
– خیلی پر روئی آشغال
احساس کردم سرم داره گیج میره و برگشتم سمت راهرو
به سمت اولین صندلی رفتمو نشستم
چندبار نفس عمیق کشیدم تا حالم جا بیاد
بلور نفس زنان به من رسیدو گفت
– چی شده؟ بزور تونستم بیام…
حرفش نصفه کاره موند
چون سام در حالی که دستش پشتش بسته شده بود با مامور انتظامات و نگهبان
از اتاق اومد بیرون و همراه اون امیر و یه پرستار هم بیرون اومدن
امیر به من نگران نگاه کردو لب زد خوبی؟
سری تکون دادمو به دور شدنشون نگاه کردم که بلور با شوک گفت
– چی شده؟
– تو جیب سام علف بود… برو ببین گوشیت چیزی ضبط کرده؟
سری تکون دادو دوئید سمت اتاق که دیبا جیغ زد
با جیغ دیبا منم بلند شدم
صدای بلند دیبا تو سالن پیچید مدام جیغ میزد ولم کنین… دست از سرم
بردارین
رسیدم به اتاق
بلور موبایلشو برداشت که دیبا متوحه شد
یه لحظه دست از جیغ کشیدن و کلنجار رفتن با پرستار برداشتو به بلور نگاه
کرد
بلور سریع موبایلو گذاشت تو کیفشو اومد سمت در
بدون نگاه کردن به دیبا گفت
– من میرم بهار میاد جای من
دیبا مشخص بود متوجه شده خبریه
اما بلور از اتاق زد بیرونو دیبا به من نگاه کرد
خواستم منم برم بیرون که دیبا گفت
– منتظرم روز سیاهنو ببینم
با این حرفش شوکه ایستادم
برگشتم سمتشو گفتم
– وقتی به کسی آزار نرسوندمو دروغ نگفتم … شاید روز سیاهی ببینم ! اما
روز سیاه خودم نیست ! روز سیاهه دروغ گوهایی مثل توئه
پوزخندی تحویلش دادمو نگاهمو از چشم هاش شوکه اما پر از نفرتش گرفتمو
به سمت بلور رفتم
امروز روز سیاه دیبا بود
روز سیاه کسی که امیر رو به اون روز درآوردو شب و روزمو سیاه کرد
حالا اون بود که باید میکشید
به بلور رسیدمو گفتم
گوشیتو بده
با هم به سمت پله ها رفتیمو بلور گفت
– وایسا با امیر گوش کنیم
– باشه… میخوام بکاپ بگیرم ازش
سریع یه نسخه از اون فایل تو تلگرام به خودم و امیر فرستادم
گوشیو دادم به بلور و هر دو تو سالن انتظار نشستیم
بلور زنگ زد تا بهار بیاد پیش دیبا بمونه
تلگراممو باز کردمو ویسو دانلود کردم
خبری از امیر نبود و منم بی تحمل
برای همین ویسو پلی کردمو گوشیو کنار گوشم گرفتم
صدای دیبا و بلور بود اول
بلور گفت میره
سام اومد داخل و جز سلام انگار حرف دیگه نزدن
صدای آروم دیبا به سختی شنیده میشد که گفت
لازم نبود بیای
اما سام گفت خودم خواستم بیام
دیبا گفت نمیخوام بخاطر مم تو دردسر بیفتی
لحن دیبا حس عحیبی بهم مداد
صدای خش زیادی اومد
سام چیزی گفت که نفهمیدم
دیبا هم یه چیز گفت
کلافه شده بودم که نمیفهمم چی میگن که سام گفت
– همش تقصیر منه
دقیق شدم ، صدای دیبا اومد که گفت
– سام … کافیه … هیچی به تو مربوط نیست و نبود …
سام بلافاصله گفت
– اگه همون موقع که فهمیدم گردن بهزادو شکسته بودم … الان تو اینجا نبودی
سکوت شد
یه سکوت طولانی و دیبا گفت
– سام… برو … دردسر میشه برات
– دیبا … بده بهم…نکش … بس کن… اینجوری نه دردی خوب میشه نه غمی
از بین میره . اینجوری تو فقط چند ساعت تو خماری به این چیزا فکر نمیکنی
هنگ این جمله اش شدم
یعنی … یعنی سام اومده بود از دیبا موادو بگیره؟
یا بهش مواد برسونه
دیبا با عصبانیت گفت
– مگه همین کمه ؟ حداقل اینجوری میتونم راحت نفس بکشم نا با بغض و کینه
و نفرت …
– تو داری زندگیتو به باد میدی
– بدم…مهمه ؟ اصلا چرا برات مهمه سام ؟
صدا دوباره خش دار شد
فهمیدم سام در حال گشتن تخته که صدا اینجوری میشه
سام کلافه گفت
– من این لعنتی رو ازت میگیرم دیبا … تو میخوای خودتو بکشی
– به تو ربطی نداره سام
– داره … داره و نمیذارم
– چه ربطی داره ؟ من از زندگیم حالم بهم میخوره
سام هم تقریبا داد زد
– منم… منم حالم از زندگیم بهم میخوره … اما با مواد خودمکو خفه کردم ؟
نکردم
دیبا با پوزخند گفت
– تو؟ تو بهم میخوره حالت از زندگیت؟ تو که همه چی داری؟ چرا لوس
میکنی خودتو ؟
– مگه تو همه چی نداری؟
– خودت میدونی درد من چیه
– دردت پردته ؟ این که بهزاد …
دیبا پرید وسط حرف سام و گفت
– دردم خودمم… خودم که همیشه پس زده میشم
سکوت شد و صدای آروم گریه اومد
سام آروم گفت
– دیبا … به من نگاه کن
قلبم درد گرفته بود
کاش این مکالمات همه دروغ بود یا قصه و فیلم بود… خیلی دردناک بود…
خیلی
امیر دوباره آروم گفت
– تقصیر خودته… چون هر بار آدم اشتباهو انتخاب میکنی …
سکوت شد و دیبا با صدای بغض داری گفت
– حق با توئه … اما دیگه درس گرفتن برای من بی فایده …
سام سریع گفت
– نیست …
دیبا مکث کردو سام گفت
– همین الانم اگه درس بگیری … چشماتو باز کنی میبینی… هستن افرادی که
براشون تو مهمی
– – من حتی برای پدر خودمم مهم نیستم سام
یهو سام با صدای نسبتا بلندی گفت
– برای من که مهمی لعنتی …
مکث شد تو اتاق…
باورم نمیشد
اینا نقشه بود یا واقعیت ؟
سام واقعا از دیبا خوشش اومده بود
چند لحظه که گذشت صدای نایلون اومدو دیبا گفت
– این آخریشه… دیگه ندارم
سام که انگار پاکتو از دیبا گرفته بود گفت
– دیگه بهش نیاز نداری دیبا… این آشغال به کارت نمیاد …
تو گوشی بودم و محو گوش دادن به صدای دیبا و سام که با صدای امیر از جا
پریدم
نفهمیدم کی اومده کنارمون که گفت
– زیر بار نمیره عوضی… با مواد اومده … میگه مال من نیست… منتظریم تا
پلیس برسه
به صورت عصبانی امیر نگاه کردمو گفتم
– مال اون نیست …
امیر با غصبانیت به من نگاه کردو گفت
– تو از کجا میدونی؟
گوشیو به سمتش گرفتمو گفتم
– بلور مکالمه اونارو سیو کرده …گوش کن
امیر با اخم گوشیو از من گفت . نشست کنارمو گذاشت کنار گوشش
امیر:::::::::
باورم نمیشد !
یعنی واقعا سام از دیبا خوشش اومده بود یا اینم یه فیلم دیگه بود ؟
اون استاد فیلم بازی کردن جلو دخترا بود
هرچند الان و تو این معضل مهم نبود سام داره فیلم بازی میکنه یا نه…
مهم این بود که… راست گفته بود
مواد مال دیبا بود نه سام …
لعنتی …
بلند شدمو گوشیو دادم به ترنم
دوست نداشتم اینکارو کنم
اما چاره دیگه ای نبود
برگشتم دفتر انتظامات و به مدیر انتظامات ویسی که ترنم بهم داده بودو نشون
دادم
دقیق گوش دادو متعجب نگاهم کرد
مکثی کردو گفت
– تو این زمونه که هیچکس به اشتباهش اعتراف نمیکنه این حرکت شما خیلی
عجیب بود برام
سری تکون دادمو گفتم
– دوست داشتم مواد مال خودش بود. اینجوری حس بهتری داشتم. اما دوست
ندارم نامردی کنم
مدیر انتظامات لبخندی زدو گفت
– بریم … آقای رضایی خیلی خوش شانسه که شما رو نفست پا گذاشتی
با هم برگشتیم به اتاقی که سام داخلش بود
سام با دیدن من پوزخندی زد اما جیزی نگفت که مدیر انتظامات گفت
– آقای رضایی ترخیص کنین …
سام و نگهبانا شوکه به ما نگاه کردن
اما اینبار من به سام پوزخند زدمو گفتم
– دیبا گفته مواد مال خودش بوده
نمیخواستم راجب ویس و مکالماتمون بدونه
مدیر انتظامات نگاهی به من انداخت
سری تکون دادم که متوجه منظورم شد و چیزی نگفت
سام شوکه بود
نگهبانا دستشو باز کردن و مدیر انتظامات هم درو باز کرد
کنار ایستادم تا رد شه
پوزخندی به من زدو گفت
– یه نفر تو خاندانتون پیدا شد که جنم داشته باشه مسئولیت کارشو قبول کنه
لبخند زدم.اینبار واقعی
به این توهم سام لبخند زدم
اما چیزی نگفتم تا بره بیرون .از اتاق که رفت بیرون پشت سرش رفتمو گفتم
– این عجول بودنت بلاخره کار دستت میده
سام با همون قیافه حق به جانب برگشت سمت من و گفت
– تو نگران خودت باش
با این حرف خواست بره که مسئول انتظامات گفت
مسئول انتظامات گفت
– آقای رضائی … میشه تشریف بیارین
سام مکث کردو بدون حرف دیگه ای از کنارم رد شد و رفت
درسته این قضیه حل شده بود
حالا راجب ارتباط سام و دیبا اطلاعات داشتم
اما هنوز وسط یه سردرگمی بزرگ بودم
اون شب سام رفتو دیبا به من حمله کرد
اینبا ربطی بهم داشت؟
برگشتم پیش ترنم و بلور
ترنم نگران نگاهم کردو گفت
– امیر…پدربزرگت داره میاد…بیمارستان بهش خبر داده اینجا سرو صدا شده
تو راهن…
– باشه… چرا انقدر نگرانی… تا بیاد ما میریم
بلور گفت
– بریم…منم نمیخوام باشم
با هم به سمت در خروج رفتیمو گفتم
– تو چرا؟
بلور بی حوصله گفت
– الان میخواد بگه تو چرا بهم خبر ندادی و این حرفا
با ابرو بالا پریده نگاهش کردمو گفتم
– تو که سوگولی پدربزرگ بودی… همش تو اتاقش … نوه ته تغاری لوس
اخم کردو گفت
– من که معذرت خواستم
ایستادمو گفتم
– نه بلور جدی میگم ! تو که با ملک حسان خوب بودی… نگو اون خوبیا همه
فیلم بود
نگاهشو از ما گرفت
ترنم گفت
– بیخیال بابا… بیاین بریم الان میان
اما من تکون نخوردم
برام واقعا سوال بود بلور چرا انقدر عوض شده
بلور بلاخره نگاهم کردو گفت
– من بر عکس شما پدر بزرگو دوست دارم. برای همینم دوست ندارم بدونه من
اینجا بودمو بهش خبر ندادم. میدونم میگین مغرورو و خودخواهه. چون واقعا
هست! اما من دوستش دارم دیگه… مگه دست منه …
با یان حرف پا تند کرد سمت در
متعجب به ترنم نگاه کردمو گفتم
– دلایلش مثل مامانمه… میدونم بده اما دوستش دارم !
ترنم با اخم زد به سینه ام و گفت
– اگه بخاطر اخلاق های بد یه نفر بخوای کل وجودشو قضاوت کنی منم نباید
الان اینجا میبودم
با این حرف و با همون اخم به سمت در رفت
شوکه به رفتنش نگاه کردم
منظورش چی بود؟
یعنی منم مثل ملک حسان بودم ؟
با عصبانیت پشت سرش رفتم
خواستم صداش کنم که با ملک حسان چشم تو چشم شدم
ترنم هم که ملک حسان رو دیده بود شوکه ایستاد
بهش رسیدمو دستشو گرفتم
همراه خودم به سمت در بردمش
از کنار ملک حسان بدون حرفی رد شدیم
اونم بدون توجه به ما رد شد
ترنم آروم گفت
– حس خوبی ندارم
چیزی نگفتمو به سمت ماشین رفتیم
هر دو سوار شدیمو ترنم دوباره گفت
– حس خوبی ندارم امیر… نگاه پدر بزرگت تو دلمو خالی کرد
با کلافگی گفتم
– بهشتوجه نکن… فعلا مشکل ما اون نیست
حرکت کردمو ترنم کلافه تر از من گفت
– الان مشکل ما چیه امیر؟
نیم نگاهی بهش انداختمو گفتم
– منظورت چیه؟
با همون حالت عصبانی گفت
– میتوام بدونم شکلمون چیه از نظرت ؟ دقیقا الان چی مانع زندگی آروم و
راحت ماست؟
مکث کرد
نگاهش کردم
نگاهشو از من گرفتو خیره به بیرون گفت
– چرا حالا که عروسی کردیگ. تو خونه خودمونیم. شر دیبا کم شده .مامانت
مرخص شده ! چرا نمیشه تو آرامش زندگی کنیم. چرا انقدر تنش؟ مشکل از
نظر تو چیه الان که باید حل شه ؟
حرف ترنم درست بودو جوابش سخت
مشکل الان عذاب وجدان من به شرایط دیبا بود
وگرنه چه اهمیتی داشت دیبا رو چه کسی معتاد کرده یا رابطه اش با سام چیه؟
چه امیتی داشت ملک حسان چی میخوادو تو سرش چیه؟
ما میتونستیم راحت مثل همه زندگیمونو ادامه بدیم
دادگاهم با سام رو بدمو جریمه ای که بخاطر برداشت از حساب مشترک
داشتمو بدم
اما هیچ چیزی اینجوری نبود و نمیشد …
چون عذاب وجدان میل خوره به جونم افتاده بود
برای توجیح خودم به دروغ گفتم
– مشکل مو الان سامه…باید بفهمم داره چکار میکنه… من دو روز دیگه
باهاش دادگاه دارم ترنم .باید آماده باشم
ترنم تو سکوت خیره به ماشینا بود
با همون کلافگی گفتم
– تو اگه داری اذیت میشی میخوای ببرمت پیش بابات
با این حرفم ترنم با اخم برگشت سمت منو گفت
– الان با این حرف داری مثلا محبتتو به من نشون میدی
خواستم جواب بدم که با عصبانیت گفت
– اینهمه تو سختی باهات بودم حالا داری…
یهو مکث کرد
حس کردم رنگش پرید …
دست گذاشت رو شکمشو گفت
– امیر …
از درد نالیدو حرفش ناتموم موند
سریع ماشینو پارک کردمو برگشتم به سمتش

نوشته های مشابه

‫2 نظرها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن
بستن