رمان ترنم

رمان ترنم پارت 62

 

دستمو گرفتو با دردفشار داد
ناخوناش تو دستم فرو رفتو لب زد
– دارم میمیرم
شونه هاشو گرفتم تا سرشو بلند کنم که استفراغ کرد و از حال رفت
وحشت کل وجودمو گرفت
سریع صورتشو پاک کردمو سرشو تکیه دادم به صندلی
رنگ و روش پریده بود
استفراغ ، درد ، از حاا رفتن ! اینا نشونه های خوبی نبود
با عجله دور زدمو برگشتم سمت بیمارستان.
هنوز خیلی دور نشده بودیم
پیچیدم تو ورودی اورژانس و رو به نگهبان گفتم
– از حال رفته … بارداره …
فوری در ورودی زد برامو با ماشین وارد شدم .
جلوی ورودی ایستادم و در ماشینو باز کردم
ترنم رنگ پریده و بیهوش بود. بدنش سرد بود …
ترنم :::::::
صدای پا … صدای حرف زدن … صدای در … صدای کشیده شدن چیزی رو
زمین
سرم داشت میترکید
درد تو سرم نبض میزد
به سختی چشم هامو باز کردم
نور مهتابی های سقف چشممو زد
چشم هامو بستم
خسته بودم
صدای آشنا امیر رو شنیدم که گفت
– ترنم…
نا نداشتم جوابشو بدم
– بهوش اومده ؟
این صدای بابا بود …
نمیدونستم کجام و چی شده
امیر پیشونیمو نوازش کردو گفت
– یه لحظه چشم هاشو باز کرد
به زور گفتم
– خستم
دیگه نه شنیدم نه چیزی دیدم
دوباره یه خواب سفید منو در بر گرفت
امیر ::::::::
موهای ترنمو آروم نوازش کردم
دوباره خوابیده بود
هنوز دارو بی هوشی تو بدنش بود
پدرش اومد کنارمو گفت
– دکتر گفت دو ساعتی میکشه تا بهوش بیاد
سری تکون دادمو سکوت کردم
دردناک بود… خیلی درناک …
اون قلب کوچولویی که تند تند میزد… دیگه از کار افتاده بود
پدر ترنم گفت
– خیلی سخته… امیدوارم ترنم باهاش راحت کنار بیاد
کلافه سر تکون دادم
حس و حال حرف زدن نداشتم
راحت کنار بیاد ؟ مگه میشه ؟ همش تقصیر من بود
کلافه بلند شدمو گفتم
– انگار حق با شما بود … من نه تنها ترنم خوشبخت نمیتونم بکنم … همش هم
مایه درد و عذابشم …
به ترنم نگاه کردم
مسلما بهوش بیاد نمیخواد منو ببنیه
منی که با قول حل کردن سختی های زندگیش اومدم اما خودم بزرگترین درد
هارو تو وجودش کاشتم
پدر ترنم دستشو گذاشت رو شونه ام و مجبورم کرد دوباره بشینم رو صندلی
اخمی بین ابروهاش انداخت و گفت
– الان دیگه مهم نیست من چی گفتم و چی شده … منم اینه تو این روزای
سخت جا نزنی… وگرنه هر زندگی پستی و بلندی داره
– کلافه و نسبتا عصبانی نگاهش کردمو گفتم
– ترنم بفهمه چی شده از من متنفر میشه
هنوز پدرش چیزی نگفته بود که ترنم با صدای بی جونی گفت
– چی شده ؟
هر دو برگشتیم سمتش
نگاهش پر از درد بودو صورتش بیروح
نگران نگاهش بین من و پدرش چرخید
رو نداشتم بگم چی شده
خواستم بلند شم که دوباره دست پدر ترنم مانع من شدو گفت
استراحت کن دخترم… بعد صحبت میکنیم
انگار ترنم هم منتظر همین حرف بود
چشم هاشو دوباره بستو انگار به خواب رفت
با خوابیدن دوباره ترنم گفتم
– من نمیتونم بهش بگم
پدرش گفت
– اتفاقا میتونی و خودت باید بگی… راهی که شروع کردینو با هم ادامه
میدین… زندگیتون به آرامش برمیگرده… یه عروس مجلل و یه شادی بزرگ
برگزار میشه … همه این غم ها پاک میشه و بعد اون دوباره باردار میشه …
یه سقط جنین که پایان دنیا نیست پسر … غم های بزرگتری ممکن به زندگی
هر کسی وارد بشه. تو الان داغت تازه است… داری احساسی تصمیم
میگیری. آروم باش و اجازه بده زمان غمتو سبک تر کنه
پدرش مکث کرد
منم ساکت بودم
میدونستم حق با اونه اما نمیتونستم چیزی بگم
فقط سر تکون دادمو برگشتم سمت ترنم
تو حرف آسون بود
اما تو عمل سخت بود
گوشیمو بیرون آوردمو به مامان پیام دادم
دوست داشتم اونم اینجا باشه
فکر نمیکردم مرگ یه جنین یکماهه انقدر منو داغون کنه
اما از درون خورد شده بودم
پیامو برای مامان سند کردم. نوشته بودم ترنم سقط کرد… ما بیمارستانیم…
میشه بیای .
به دقیقه نکشید که مامان زنگ زد
بلند شدم تا از اتاق برم بیرون و جواب بدم
اما از در اتاق که رفتم بیرون شوکه ایستادم
ملک حسان پشت در اتاق ما ایستاده بود
با عصبانیت نگاهی بهش انداختم و خواستم رد شم که گفت
– از پرستار پرسیدم چی شده
مکث کردم اما چیزی نگفتم. انتظار نداشتم بدونه .
هیچوقت دوست نداشتم ضعف ها وشکست های زندگیمو کسی بدونه .
دوباره خواستم برم که گفت
– امیر … میخوام حرف بزنیم
برگشتم سمتشو گفتم
– من نمیخوام
اخمشو تو هم کشیدو گفت
– شاید نخوای… اما باید به حرفم گوش بدی
غم و پشیمونی از یک طرف این استبداد و دستور دادن ملک حسان از طرف
دیگه باعث شد از کوره در برم .
تقریبا داد زدم
– بسه… دیگه بسه… دیگه …
قبل اینکه حفمو بزنم بازومو گرفتو گفت
– منم خسته شدم پسر جون… میخوام تمومش کنیم
با این حرف با قدرتی که واقعا ازش انتظار نداشتم دستمو کشید تا باهاش به
سمت در هم قدم بشم
دستمو از دستش بیرون کشیدم
اما همراهش به سمت در خروج رفتم
نمیدونستم تو سرش چی میگذره اما واقعا ظرفیتم پر بود
تمام عمر دستور داده بود
تمام عمر به زور حرف خودشو زده بود
حتی وقتی مشخص شد اشتباه کرده هم به زورگوئیش ادامه میداد
مثل قضیه دیبا… مثل همین الان
انگار اگه حرف خودش به کرسی نمینشست میمرد …
چند قدم از در ورودی بیرون رفتیمو ملک حسان ایستاد
منم کلافه ایستادم که ملک حسان گفت
– مادرت همیشه میگه تو کپی منی… برای همین ما نمیتونیم با هم کنار بیایم
از این حرفش جا خوردم
انتظار هر حرفی رو داشتم جز این حرف
عصبانیتم بیشتر شدو گفتم
– من مثل تو نیستم…
نذاشت دوباره حرفمو تموم کنم پوزخندی زد و گفت
– آره … منم باهات موافقم… فقط نظر مادرتو گفتم… نمیخوام اینجا تو این
شرایط باهات دعوا کنم فقط میخوام بدونی منم از شنیدن این اتفاق ناراحتم.
مسلما اگه این دعوا ها و دردسر های خانوادگی نبود این اتفاق نمی افتاد.
درسته تو تو دامن زدن به این اتفاقات مقصری
با ای حرفش خواستم بتوپم بهش که سریع گفت
– اما منم خودمو مقصر میدونم
رسما از این حرفش شوکه شدم
ملک حسان و اعتراف به مقصر بودن
برای یه لحظه به صورتش بدون خشم نگاه کردم
اونم نفس سنگینی بیرون دادو آروم تر شد
حالا رد غم و خستگی تو صورتش کاملا برام پیدا بود
هر دو چند لحظه مکث کردیم که ناخداگاه گفتم
ناخداگاه گفتم
– خودتو مقصر میدونی ؟
سری تکون دادو گفت
– تو خامی … با من سر ناسازگاری میزاری… من بزرگترت بودم… اشتباه
کردم …
با این حرف با تاسف سری تکون دادو گفت
– تو قضیه دیبا … تو مقصری امیر… مثل من… مثل پدرش… مثل همه ما که
به اندازه کافی با حال و روز دیبا توجه نداشتیم.
آروم سر تکون دادم
دیگه باهاش نجنگیدم
چون واقعا موافق بودم
ملک حسان هم سر تکون دادو گفت
– دیگه کافیه دنبال مقصر گشتن. این لجبازی رو با من کنار بذار. مثل یه
خانواده مشکلاتو حل میکنیم
نتونستم آروم بمونمو گفتم
– قبول دارم حرفاتون درسته اما شما هیچوقت عملتون این نبودو شک ندارم که
نیست
ملک حسان اخم کرد که گفتم
– نمیشه بعد اینهمه بلایی که سرم آوردی بیای بگی بیخیال اتفاقات … اینجا
کسی که آسیب دیده منم ! کسی که بهش تهمت زدی منم … اونوقت برگردم
مثل اینکه هیچی نشده ؟ چرا ؟ شما برا من مشکلی نسازین … نمیخوام حلش
کنین
اینو گفتمو بدون مکث برگشتم سمت اتاق ترنم
آدم عاقل از یه سوراخ دوبار گزیده نمیشه
یه بار باور کردم میشه برگشت
چوبشو خوردم
خودن نابود شدم
زندگیم رفت رو هوا
بچمون سقط شد
دوباره اعتماد نمیکنم
دوباره برنمیگردم
هرچقدر هم ملک حسان منطقی حرف بزنه . اما اون ملک حسانه
مرد مستبدی که به جای معذرت خواهی سرت داد میزنه
تو این افکار بودم که وارد اتاق شدم
با دیدن چشمهای خمار ترنم که خیره به من بود خشک شدم
پدر ترنم اومد سمتمو گفت
– من تنهاتون میذارم …
قبل اینکه از اتاق بره بیرون دست گذاشت رو شونه ام و آروم گفت
– وقتشه حرفاتو به حقیقت تبدیل کنی…
به این حرف از اتاق بیرون رفت
حرفامو به حقیقت تبدیل کنم
اما تو این وضعیت بحران زده چطور میتونم به ترنم دلداری بدم
وقتز خودم داغونم
قلبم تیر میکشه
چطور قلب ترنمو آروم کنم
در اتاقو بستم که ترنم گفت
– سقط شد؟
صداش بغض دهشتو خش دار بود
اینو که گفت اشک هاش راه افتاد
به سمتش رفتمو سر تکون دادم
دستشو گرفتمو اشکشو پاک کردم
با بغض لب هاشو فشدو چشمشو بست
اما اشکش بند نمی اومد
لب زد
– همش تقصیر من بود … رعایت نکردم
صورتشو نوازش کردمو گفتم
– آروم… همه مقصر بودیم… نه فقط تو
نفس عمیقی کشیدو به هق هق افتاد
دوست داشتم آرومش کنم
اما راهی بلد نبودم
پیشونیمو به پیشونیش چسبوندمو همراهیش کردم
چون منم خیلی خسته و بریده بودم

ترنم :::::::
دلم میخواست میمردم …
حس مردن داشتم
باورم نمیشد برام اتفاق افتاده
قلبم درد میکرد
مدام صدای قلبش تو سرم تکرار میشد
یعنی دیگه نبود… دیگه نیست …
امیر سرشو به سرم تکیه دادو هق هقم بلند شد
نمیتونستم آروم باشم
قطره اشکی روی صورتم چکید
به صورت امیر نگاه کردم
چشم هاش بسته بود
اما قطره اشکی که روی مژه اش بود خبر از حال اون میداد
باورم نمیشد امیر هم گریه کرد
امیر پیشونیمو بوسیدو سرشو بلند کرد
هر دو چشمشو دست کشیدو گفت
– میریم …
سوتلی نگاهش کردم که گفت
– از اینجا میریم … همه چیو میفروشم از اینجا میریم
سوالی نگاهش کردم که گفت
– از اینجا میریم … همه چیو میفروشم از اینجا میریم
– چیکار میکنیم؟
– میریم… دور میشیم… زندگی جدید شروع میکنیم. همه چیو از اول شروع
میکنیم. بدون حاشیه و دخالت بقیه
سر تکون دادمو لب زدم نه …
حالا این امیر بود سوالی نگاهم میکرد
از حرفم مطمئن نبودم
اما شک نداشتم حرف امیر هم کار درستی نیست
برای همین گفتم
– نه امیر… اینجا خونه ماست… کار تو و منه… یه عمر وقت و انرژی
گذاشتی … چرا بریم
امیر نفس سنگینی از ریه هاش خارج کردو گفت
– میشه همه چیو از اول شروع کرد….
– میشه… اما … چرا ؟
– بخاطر تو
با این حرفش ساکت شدم.خیره به هم بودیم
واقعا میتونست بخاطر من از همه چی بگذره؟
امیر دوباره گفت
– من بهت قول دادم آرامش بیارم برات… اما نتونستم … تا وقتی نزدیک
خانواده ام باشم … نمیشه …
نذاشتم ادامه بده و گفتم
– امیر …
خم شد پیشونیمو بوسیدو گفت
– میخوام جبران کنم . میخوام زندگی جدیدی شروع کنیم
نمیدونستم چی بگم
درسته دوست داشتم دور شم
برم و جایی باشم که فقط آرامش و سکوت باشه
نه دعوای خانوادگی
اما….اما نمیخواستم بهای انقدر سنگینی بدیم
مخصوصا امیر …
دستمو رو گونه پر از ته ریش امیر کشیدمو گفتم
– از نو شروع میکنیم… اما همینجا …
امیر سر تکون داد نه
اما من چشم هامو بستمو سرمو تکیه دادم به تخت
خسته بودم و غمگین
دلم سنگین بود …
امیر :::::::::::
این خواست خودم بود
دور شدن از این هیاهو و خاطرات تلخ از نظر من بهترین گزینه بود
اما اگه خلاف میل ترنم بود این کارو نمیکردم
هدف اول من آرامش ترنم بود
به صورت بی رنگ و رو ترنم نگاه کردم
هیچوقت تو این حال ندیده بودمش
م هاش سرخ بودو متورم
انتظار نداشتم بخاطر سقط شدن بچه ما اینجوری و با این حال باشه
برای همین تا دیدمش گفتم
– چی شده مامان
لبخند تلخی زدو اومد تو
درو آروم بست تا ترنم بیدار نشه و گفت
– پدر ترنم بهم گفت چی شده … بهش گفتی ؟
با این حرف دلسوزانه به ترنم نگاه کردو گفتم
– گفتم…
بدون نگاه کردن به مامان و خیره به ترنم گفتم
– اشتباه کردم خواستم هم آرامش داشته باشم و هم خانواده ! حالا هیچکدومو
ندارم
مامان سریع گفت
– این چه حرفیه امیر … همه چی درست میشه… خداروشکر مشخص شد دیبا
و رفتارش از کجا شروع شده
نفس خسته ای کشیدمو گفتم
– دیبا به سام مربوطه… هنوز کامل نفهمیدم قضیه چیه… اما نمیشه حل شده
فرض کنین
مامان نگران گفت
– امیر… انقدر به این قضیه دامن نزن . بزار تموم شه بره
با عصبانیت به مامان نگاه کردمو گفتم
– کدوم قضیه ؟ دیبا اگه …
پرید وسط حرفمو گفت
– دشمنی خودتو سامو میگم … تمومش کنین… دوست بودین دلیل نداره بعد
پایان دوستیتون دشمن بشین
خواستم چیزی بگم که مامان مانع شدو گفت
– به حرمت سالهائی که حداقل کمی دوست بودین جنگو تموم کنین
با عصبانیت نفسمو بیرون دادمو گفتم
– من جنگی ندارم. اونه که شروع کرده
مامان با ناراحتی سر تکون دادو گفت
– مهم نیست کی شروع کنه. مهمه اینه کی آلوده نشه… هیچ جنگی بدون تلفات
نیست امیر… حتی کسی که برنده است تلفات میده… یه نگاه به ترنم بنداز… تا
کی آخه ؟
قلبم درد گرفت
نفس خسته ای کشیدمو گفتم
– باشه… دیگه نمیخوام راجبش بحث کنم
به سمت در رفتم
مامان نگران پرسید
– حالا کجا میری ؟
خودمم نمیدونستم کجا دارم میرم
فقط میخواستم یکم فکر کنم
تنها و تو سکوت
باید تصمیم میگرفتم با این زندگی پر از گره چه کنم
ترنم ::::::::
تو خواب و بیدلری دیدم که گیتی خانم اومد
با امیر بحث کرد
امیر رفت و دلمم انگار رفت
نای بیدار شدن نداشتم
بدنم خسته و ذهنم خسته تر بود
گیتی خانم موهامو نوازش کردو گفت
– سختیا همیشه با هم میان … اما یکی یکی میزن ….
به سختی چشم هامو باز کردمو نگاهش کردم
لبخند کم رنگی زد و گفت
– من میدونم چه حالی داری… منم تجربه اش کردم …
تو حرفش موندم .
تجربه اش کرده؟
گیتی خانم به تعجب تو نگاه من سری تکون دادو گفت
– آره … بعد از امیر …
نفس سنگینی کشیدو گفت
– درست بعد اون پدرش بهم خیانت کردو رفت
شوکه بهش نگاه کردم که اینبار تلخ لبخند زد و گفت
– ببخشید نمیخواستم تو این شرایط از خودم حرف بزنم. فقط میخواستم بگم
شرایط سخت برای هر دوتاتون سخته… هدای همدیگه رو داشته باشین
با این حرف پیشونیمو بوسیدو گفت
– مرخص شدی من میام خونه پیشت …الان چیزی لازم نداری؟
نمیدونستم تشکر کنم یا سوالمو بپرسم
اما مادر امی قبل اینکه فرصت هیجکدومو داشته باشم از در رفت بیرون
دوبلره چشم هامو بستم
نمیدونم چقدر گذشت که بابا اومد تو
بازم با خستگی نگاهش کردم
خوابم سبک بودو پر از رویا
بابا پیشونیمو بوسیدو گفت
– درد نداری ترنم ؟
با تکون سر گفتم نه که گفت
– با پدر بزرگ امیر صحبت کردم
با این حرف بابا دو برابر قبل هوشیار شدم و گفتم
– چرا؟ چی گفتین؟
بابا بر عکس من خیلی ریلکس بود اما من میتونستم رد ناراحتی رو تو نگاهش
ببینم
رو صندلی کنار تخت نشستو گفت
– پدربزرگ امزر مسلما آدمی نیست که ازش خیلی خوشم بیاد. اون رک
حرفشو میزنه و یکمی هم به نظر من متوقع هست .اما خب حرفش بد نبود…
البته تا حدودی
بی رمق و بی حوصله گفتم
– چی گفت مگه؟
– میگه برگردین عمارت
پریدم وسط حرف بابا و گفتم
– اینو میگین بد نیست
بابا خندیدو گفت
– بزار حرفم تموم شه …. میگه برگردین عمارت یه مهمونی خانوادگی میگیره
و همه حقایقو میگه. در واقع از امیر یه جوری معذرت خواهی میخواد بکنه و
البته از تو. اما انقدر مغروره که حرفشو اینجوری میزنه
سری با تاسف تکون دادمو گفتم
– بی نهایت مغرور و دیکتاتور
بابا در تائید حرف من سر تکون دادو گفت
– برای همین گفتم زیاد دلچسب نیست. چون طوری به من از برنامه اش میگه
انگار که باید صد در صد طبق حرف اون عمل شه
خندیدمو گفتم
– تو کارش اصلا پیشنهاد نیست
بابا هم خندیدو گفت
– دقیقا … منم گفتم فقط میتونم درخواستتونو انتقال بدم تصمیم با تو و امیره
لبخند زدمو گفتم
– مرسی حتما حسابی عصبانی شد
بابا چشمکی زد بهم و گفت
– حسابی …
سرمو تو بالشت فرو بردمو گفتم
– خوبه … حقشه … امیر کجاست ؟
بابا موهامو نوازش کردو گفت
– نگفت کجا میره … فقط گفت مواظبت باشم
تو گلو خندیدمو گفتم
– من دیگه مراقبت نمیخوام
با این حرفم سکوت شد
بی منظور گفته بودم
اما هزار معنی میداد
بلاخره بابا سکوتو شکستو گفت

بابا سکوتو شکستو گفت
– حق با توئه … دیگه مراقبت نمیخوای… وقتی باید مراقبت میبودم نبودم….
الان دیگه چه فایده داره
به بابا نگاه کردمو گفتم
– منظورم این بود . منظورم این بود که دیگه خوبم.
لبخند تلخ رو لب بابا نشون میداد چیزی که نباید میشد ! شده .
هرچند دور از حقیقت نبود
اما دوست نداشتم تو این شرایط مطرحش کنم .
بابا پیشونیمو بوسیدو گفت
– گیتی خانم بیرونه اتاقه . میاد پیشت .
سریع گفتم
– تو کجا میری؟
– هیچ جا… همین بیرونم
دوباره پیشدنیمو بوسیدو رفت بیرون
میدونستم ناراحتش کردم
شک نداشتم یه چیزی تو فکرش بود که رفته بیرون
مثل امیر که معلوم نبود کجاست
قبل اینکه گیتی خانم بیاد داخل چشم هامو بستمو تظاهر کردم خوابم
خیلی خسته بودم…
پند دقیقه نکشید که جدی خوابم برد .
امیر ::::::
ماشینو پارک کردمو وارد ساختمون رستوران شدم
متصدی صندق با دیدن من بلند شد که بهش دست تکون دادمو با عجله به سمت
مدیریت رفتم
شک داشتم سام اینجا باشه
اونم این وقت روز
اما اگه بود هم برام مهم نبود
بخش مدیریت خالی بودو منشی رفته بود
وارد اتاق خودم شدم و به سمت کمد مدارکم رفتم
میدونستم اینجاست
فقط امیدوارم سام بهش دست نزده باشه
مشغول گشتن اسناد بودم که در اتاقم بدون در زدن باز شد
میدونستم سامه
فقط اون انقدر پر رو بود که بیاد تو
نیم نگاهی به در انداختمو با دیدن سام حق به جانب تو قاب در پوزخند زدم و
گفتم.
– جدیدا شب کار شدی؟
اونم پوزخندی تحوسلم دادو اومد تو
رو مبل جلو میزم نشستو پاهاشو انداخت رو میز پذیرایی کوچیک وسط اتاقم و
گفت
– بگو دنبال چی میگردی تا کمکت کنم

نوشته های مشابه

یک نظر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن

codebazan

بستن
بستن