رمان ترنم

رمان ترنم پارت 7

 

همه مشغول هم بودن
با ترس دوئیدم سمت در … اما کجا باید مرفتم تنهایی.
کاش سوئیچ سام رو میگرفتم
برگشتم که برم سوئیچو بردارم
اما مستقیم تو سینه کسی رفتم
سرمو بلند کردمو خیره شدم به امیر که با اخم نگاهم میکرد
امیر ::::::::::::
محمد پاشد رفت وسط جمعیتو من تنها بودم
خواستم بلند شم و یه هوایی بیرون بخورم که دیدم ترنم سراسیمه از پله ها
پائین اومد
مانتو و شالشو پوشیده بود و انگار میخواست بره
تو تاریک و روشن خونه ترس تو چشم هاش داد میزد
از سام خبری نبود
به سمت در دوئید و ناخداگاه پشت سرش رفتم
خواستم بپرسم کجا که برگشتو مستقیم اومد تو بغلم
سریع عقب رفتو نگاهم کرد
تو نور کم هم میشد خون رو لبش و آرایش بهم ریخته اش رو دید
آروم پرسیدم
– چی شده ؟
با غضو صدای لرزون گفت
– منو میبری از اینجا؟

با بغضو صدای لرزون گفت
– منو میبری از اینجا؟
التماسی که تو چشم هاش بود باعث شد ناخداگاه سر تکون بدم
دستشو گرفتمو سریع به سمت در رفتم
نمیدونم چی شده بود
نمیدونم چرا منم عجله میکردم
دزد گیر ماشینو زدم و دست ترنمو ول کردم
– سوار شو
سریع سوار شد و خودمم نشستم
دور زدم و به سمت در خروجی رفتم
نگهبان درو برامون باز کرد و رو به ترنم گفتم
کمربندتو ببند
دستاش به وضوح میلرزید
از خونه که خارج شدیم گفتم
– چه غلطی کردین اون بالا اینجور میلرزی ؟
با صدای لرزون گفت
– به زور خواست … به زور خواست بهم … من … با یه بطری دکوری زدم
تو سرش !
با این حرفش پام ناخداگاه رفت رو ترمز و ایستادم
– تو چکار کردی ؟
دستشو گرفت جلو صورتشو زد زیر گریه …
گوشیمو بیرون آوردم و زنگ زدم به سام . چند بار زنگ خورد تا بلاخره
جواب داد . صداش انگار از ته پاه در می اومد و گفت
– الو …
– سام … کجائی ؟
– خوابم … بعدا زنگ بزن امیر …
اینو گفتو قطع کرد . معلوم بود بد مست کرده … از حال رفته بود … خیالم
راحت شد زنده است رو به ترنم گفتم .
– خماره … سرش که خونریزی نکرد ؟
با سر گفت نو آروم گریه کرد
دوباره راه افتادم . زیر لب پرسیدم
– میخواست چکار کنه که زدی تو سرش ؟!
خودم جوابشو میدونستم … اما میخواستم ببینم ترنم چی میگه … با بغض گفت
– بهم حمله کرد … سرمو کوبید به تخت … دهنمو بست … خواست لباسمو …
اینجا که رسید هق زد و ادامه نداد … باورم نیمشد سام از این وحشی کاری
هام بلد باشه …

. باورم نیمشد سام از این وحشی کاری هام بلد باشه …
بارون آروم شروع شده بود .
همش حس میکردم این صحنه رو یه جائی دیدم
به اجبار پرسیدم
– کاریت که نکرد ؟
میدونستم اکه کاری کرده باشه باید ببرمش پزشک قانونی … البته اگه
میخواست . ترنم با همون صدای گرفته گفت
– نه …
ناخداگاه گفتم
– تقصیر خودته که رفتی بالا … اگه پایه این کارا نبودی نباید میرفتی
چند برگ دستمال کاغذی بهش دادم . اشک هاشو پاک کرد گفت
– گوشیم بالا بود . رفتم زنگ بزنم بابام بیاد دنبالم
– زدی؟
– سام گوشیو ازم گرفت …
نمیدونم راست میگفت یا مظلوم نمائی میکرد . یعنی انقدر ساده بود .
سکوت کردم و اونم ساکت شد.بارون هر لحظه شدید تر میشد
ترنم هنوز میلرزید برای همین بخاری رو روشنکردم و گفتم
– الان کجا برسونمت ؟
آدرس خونشون رو بهم داد . نیم نگاهی به صورتش انداختم و گفتم
– اینجوری بری خونه که بابات اینا میفهمن چی شده
اشک هاشو پاک کردو گفت
– بفهمن … شاید بیخیال سام بشن
دوباره نگاهش کردم . یعنی واقعا به زور داشت سام رو تحمل میکرد ؟! بهش
نمیخورد انقدر دیگه تو سری خور باشه .
– کسی که از زیر یه مرد مست در میره . مسلما بیشتر از اینا جرئت داره که
جلو پدرش وایسه
یهو به خودم اومدم و دیدم حرف تو سرمو بلند گفتم . ترنم نگاهم کرد و آروم
گفت
– نمیخوام جلو بابام وایسم … میخوام خودش بیخیال شه … یه سری مسائل
هست که شما نمیدونین
– من عروسی بابات اومده بودم . منظورم ازدواج مجددشه…
با این حرفم شوکه شد و نگاهشو ازم گرفت . آروم گفت
– بابام بخاطرم تحت فشاره . از دو طرف … خانواده خودمون و خانواده زنش
… به پدر زنش قول داده بود من هنرستانم تموم شد از خونه برم . اما به
خانواده گفته ترنم تا وقتی ازدواج کنه پیش من میمونه …
پوزخندی زدم و گفتم
– این دلیل میشه برای ازدواج اجباری؟ اونم با هر کسی ؟!
ترنم سکوت کرد . حرف هاش برام مسخره بود . از نظر من که این حرفا هیچ
دلیل قانع کننده ای نبود
بدون اینکه به من نگاه کنه گفت

پوزخندی زدم و گفتم
– این دلیل میشه برای ازدواج اجباری؟ اونم با هر کسی ؟!
ترنم سکوت کرد . حرف هاش برام مسخره بود . از نظر من که این حرفا هیچ
دلیل قانع کننده ای نبود
بدون اینکه به من نگاه کنه گفت
– بابام پدر سام رو خیلی قبول داره . رو حساب اون سام رو قضاوت میکنه
پوزخند زدم و چیزی نگفتم
آدم امروز با دو روز پیش فرق داره و نمیشه از رو گذشته اش قضاوت کرد
اونوقت پسرو از رو پدر قضاوت میکنن
درسته سام از نظر من آدم بدی نبود . اما از نظر رابطه اش با دخترا … یه
عوضی به تمام معنی بود …
بارون انقدر شدید شده بود که مجبور شدم سرعتمو کم کنم
ساعت نزدیک یک شب بود که رسیدم به آدرسی که ترنم داد
ترمز کردم و برق ماشینو روشن کردم
لبش کبود شده بود و چشم هاش وروم داشت
از اون صورت بی نقص چند ساعت پیش خبری نبود
لبش تر کرد و آروم گفت
– مرسی … مهمون شمارو هم خراب کردم
از جیب کتم کارتمو بیرون آوردمو به سمتش گرفتم
– بهم زنگ بزن اگه مشکلی پیش اومد … کلیدتم در بیار زیر بارون نمونی …
سر تکون دادو تشکر کرد. کارتمو گذاشت تو کیفش و دنبال کلیدش گشت
هنوز دستاش لرزش نامحسوسی داشت . کلافه سرشو بلند کردو گفت
– فکر کنم از کیفم افتاده تو ویلا .. بابا اینا هستن … زنگ میزنم
سر تکون دادم و با خداحافظ خفه ای پیاده شد
خواستم برم اما گفتم وایسم تا بره داخل .
زیر سقف کوچیک جلوی در خونشون هم از بارون در امان بود .
چند بار زنگ زد اما درو باز نکردن .
گوشیشو برداشت و مشغول شماره گرفتن شد
شیشه رو دادم پائینو بلند گفتم
– بیا تو ماشین بشین زنگ بزن
اول مردد نگاهم کرد اما وقتی تماس اول رو جواب ندادن دوئید سمت ماشین .
کاملا خیس شده بود و حالا از سرما هم میلرزید
دوباره شماره گرفت و گفت
– خونه جواب ندادن . فکر کنم نیستن . به موبایل بابام زنگ بزنم

دوباره شماره گرفت و گفت
– خونه جواب ندادن . فکر کنم نیستن . به موبایل بابام زنگ بزنم
– آروم باش … من عجله ندارم
با مظلومیت نگاهم کرد و سر تکون داد
رو صفحهگوشیش اسم بابا بود و گوشی رو گذاشت کنار گوشش
صدای مشترک مورد نظر در دسترش نیست رو منم شنیدم
خیره شد به گوشی و تو شماره ها بالا پائین رفت
رو شماره الهام جون ثابت شد
اما دکمه تماس رو نزد
نفس عمیق کشید و دوباره شماره خونه رو گرفت . هرچقدر بوق خورد جواب
ندادن . دوباره باباش. دیگه اینبار به الهام زنگ زد . وقتی تلفن گفت مشترک
مورد نظر در دسترس نیست …
ماشینو روشن کردم و راه افتادم
شوکه به من نگاه کرد که گفتم
– بی فایده است … میخوای برسونمت خونه خاله ای عمه ای کسی ؟ یا میای
خونه خودم . فکر نکنم لازم باشه بگم … من مست نیستم مثل سام …
ترنم :::::::::::
دلم میخواست برای بدبختی خودم بلند گریه کنم
چرا … چرا همه چی امشب دست به دست هم داده بود
دستام همچنان میلرزید و حالا که خیس هم شده بودم بدتر شده بود
دوباره تو کیفم گشتم . هیچی نبود . لعنتی … در کیفم باز بود وقتی از پیش سام
گرفتمش
یعنی تو همین لحظه از کیفم افتاد ؟! انقدر بدشانس ؟
بابا اینا کجا بودن . یهو تو ذهنم اومد
امشب میرفتن ویلای دماوند … لعنتی … تا شنبه صبح هم نمی اومدن
سرمو کوبیدم به صندلی که امیر گفت
– دارم میرم خونه خودم … مشکلی که نیست ؟!
چی میگفتم ؟ برم پیش کی ؟
عموم ؟ که کوه حرف ها برام ساخته شه ؟ همین الان کم زیر ذره بین بودم ؟
بگم کجا بودم ؟ صورتم چی شده ! آروم سر تکون دادم و با بغض گفتم
– مرسی …
داشتم با یه پسر غریبه میرفتم خونه اش . دارم چکار میکنم ؟ اما چه راه دیگه
ای داشتم
تمام مسیر تا خونه امیر تو سکوت گذشت
با اینکه بخاری روشن بود اما هنوز میلرزیدم . اتفاقات امشب ترس بدی تو
جونم انداخته بود
امیر ریموت پارکینگو زد و وارد شدیم .

با اینکه بخاری روشن بود اما هنوز میلرزیدم . اتفاقات امشب ترس بدی تو
جونم انداخته بود
امیر ریموت پارکینگو زد و وارد شدیم .
اگه انقدر دیروقت نبود میتونستم برم خونه کسی …
به این فکرم خندیدم
خونه کی ؟ ! انقدر بد زندگی کرده بودم که تو این شرایط تنها بودم .
اگه بیشتر معاشرت میکردم
اگه انقدر تو کارام غرق نمیشدم الان تنها نمیموندم .
من حتی با پدر خودمم راحت و صمیمی نبودم … تازه فهمیدم تو زندگی چقدر
تنهام …
امیر ماشین رو پارک کرد و پیاده شد
منم همراهش پیاده شدم . به سمت آسانسور رفت و برام صبر نکرد
حس بدی داشتم که مجبور بودم اینجا بیام
فقط تا هوا روشن شه و بتونم یه کلید ساز پیدا کنم باید تحمل کنم .
امیدوارم امیر مثل سام نشه یهو …
کنار امیر سوار آسانسور شدم و تازه تو نور آسانسور خودمو کامل تو آینه دیدم
دستمو شوکه رو لبم کشیدم . چقدر افتضاح شده بود .
رو پیشونیمم کبود بود . کمرم هم بخاطر ضربه ای که خورده بود تیر میکشید
دور دهنم قرمز بود از رد شالم که بسته بود
– فکر کنم تا فردا صورتت خوب شه … ردش نمونه …
با این حرفش بهش نگاه کردم . صورتش هیچ حسی رو نشون نمیداد
همین لحظه در آسانسور باز شد و امیر خارج شد . بازم پشت سرش رفتم . در
واحدشو باز کرد و کنار ایستاد. خیلی شرمنده بودم
قبل از اینکه وارد بشم گفتم
– معذرت میخوام برات دردسر درست کردم و مزاحمت شدم
لبخند کمرنگی زد و گفت
– فعلا که تو روند عادی زندگی من خللی ایجاد نکردی پس معذرت خواهی
لازم نیست…
اینو گفتو با سر اشاره کرد برم داخل . نمیدونم چرا اعتماد کردم بهش؟ شاید
چون ناجی من شد از اون مهمونی کذایی
اما میترسیدم این ناجی خودش بلای بدتر بشه
هرچند چشم هاش میگفت میتونم بهش اعتماد کنم
وارد شدمو نگاهی به خونه امیر انداختم . خونه بزرگی بود برای یه آدم مجرد
. و خیلی مرتب و تمیز
پرده های تراسش کنار بود و نمای شهر ازش پیدا بود
دوست داشتم برم کنار پنجره . اما روم نشد تکون بخورم . امیر وارد شد و باز
با سر بهم اشاره کرد پشت سرش برم
وارد راهرو شدیم و امیر تو اتاق اول پیچید

یه تخت تک نفره و یه کمد داخلش بود
امیر گفت
– اینجا اتاق مهمون منه … میتونی امشب اینجا راحت باشی
به سمت کمدش رفت و گفت
– بلوزتو در بیار
فقط نگاهش کردم که در کمدشو باز کرد . یه پیراهن مردونه به سمتم گرفت و
گفت
– بیا … اینو بپوش تا سرما نخوردی …
همچنان داشتم میلرزیدم و خیسی لباس هام رو اعصابم رفه بود
بلوزو رو ازش گرفتم . امیر دیگه چیزی نگفت و بیرون رفت . شالو مانتوم
رو رو دسته تخت گذاشتم. خواستم در رو ببندم اما جالباسی ایستاده جلو در بود
نای تکون دادنشو نداشتم . صدای در کابینت اومد و از اینکه امیر تو آشپزخونه
است خیالم راحت شد
زیپ پیراهنمو پائین دادم و به این فکر کردم که میتونم پست در کمد کامل لخت
شم که یهو امیر تو قاب در پیداش شد و گفت
– راستی …
اما با دیدن من تو اون وضعیت نگاهش رو تنم ثابت شد
پیراهنمو بالاتر گرفتم که با تردید جلو اومد و گفت
– کی تنتو اینجور اینجوری کرده ؟
عقب رفتم. مغزم جواب نمیداد . خوردم به تخت و راهی برا عقبتر رفتن
نداشتم که پیراهنمو آروم پائین تر داد و خیره به بدنم شد
به سختی نگاهمو از صورت امیر برداشتم و به تنم نگاه کردم
تازه متوجه کبودی و جای دندون رو تنم شدم
امیر آروم دستشو رو کبودی تنم کشید و گفت
– میخوای ازش شکایت کنی ؟ میتونیم الان بریم پزشک قانونی
زبونم بند اومده بود . اون از سر شب که یه پسر تنمو با هوس برانداز کرد …
این از الان که یکی دیگه با شوک و عصبانیت …
امیر خیره نگاهم کرد و من فقط سر تکون دادم نه
اخم هاش تو هم رفت و خواست چسزس یگه
اما انگار پشیمون شد و به سمت در رفت
تو قاب در ایستاد و پرسید
– قبلا هم کسی باهات این کارو کرده بود ؟
شوکه بودم از سوالش … چرا اینو ازم پرسید؟ با صدایی که به زور در می
اومد گفتم
– نه
برگشت سمتمو با عصبانیت گفت

امیر برگشت سمتمو با عصبانیت گفت
– پس کاری نکن که دوباره این بلا سرت بیاد…
بدون حرف دیگه ای از اتاق رفت بیرون .
منظورش این بود که من مقصرم این بلا سرم اومده ؟! یا چون نخواستم شکایت
بکنم … دوباره ممکنه سرم بیاد ؟
واقعا متوجه حرفش نشده بودم
تو آینه در کمد به خودم نگاه کردم
واقعا اگه میرفتم شکایت میکردم … چی بدست می آوردم ؟
اگه خیالم از بابا راحت بود … حتما این کارو میکردم
اما یه لحظه قیافه بابا و برخورد الهام تو ذهنم اومد …
نفس عمیق کشیدمو کمرم تیر کشید
بی فایده است … من حتی نمیدونم چطور باید نظر بابا رو به سام تغییر بدم
چه برسه به اینکه بخواد از پسر شریکش شکایت کنم
فقط فکر به آبروریزی و دردسری که درست میشه موهای تنمو سیخ میکنه
پیراهن خیسمو بیرن آوردم و پیراهن امیر رو پوشیدم
اما نیاز به شلوار داشتم
صدایی از بیرون اتاق گفت
– اومده بودم بهت بگم از کشو میتونی هر شلوار گرمکنی که اندازته رو بپوشی
– ام… مرسی …
صداش دیگه عصبانی نبود . کشو پائین کمد رو باز کردم و یه شلوار نسبتا
کوچیکتر برداشتم
وقتی همه رو پوشیدم و تو آینه نگاه کردم حالم از خودم بهم خورد
چقدر داغون و شلخته بودم

با کبودی رو لب و سرم … قابل تحمل نبودم …
لباس هامو رو دسته تخت گذاشتم تا خشک شه که امیر صدام زد
– ترنم … بیا چائی بخور تنت گرم شه …
دوباره تو آینه نگاه کردم . واقعا با این وضع برم بیرون ؟
پوزخندی به افکارم زدم. فکر کردی برا اون مهمه ؟ خیلی خودتو آدم حساب
کردی ترنم …
دستی تو موهام کشیدمو از اتاق رفتم بیرون
امیر با دوتا لیوان چایی رو صندلی اپن نشسته بود .
روم نشد به صورتش نگاه کنم . اما حس کردم نگاهش رو سر تا پام چرخید
حس شرمندگی بدی داشتم . رو صندلی دیگه نشستم و دستامو دور لیوان چایی
حلقه کردم
گرمای لیوان حس خوبی بهم میداد .
امیر آروم پرسید

نوشته های مشابه

‫2 نظرها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن

codebazan

بستن
بستن