رمان ترنم

رمان ترنم پارت 8

گرمای لیوان حس خوبی بهم میداد .
امیر آروم پرسید
– میخوای دوش بگیری ؟
– نه … خوبم … صبح میرم دنبال کلید ساز …
– مگه بابات اینا تا صبح برنمیگردن ؟
– یادم نبود رفتن دماوند … تا شنبه نمیان
امیر مکثی کرد و بعد از چند لحظه گفت
– صبح خودم میبرمت …
سرمو بلند کردم . نگاهش رو من بود . چی میگفتم ؟
من دو بار این آدمو دیدم و دقیقا تو دفعه دوم اومدم خونه اش
اونم با این سر و وضع … با این آبرو ریزی
رمان ترنم نویسنده: ترنم ، پرستو
میدونستم حرفم مسخره است و قبول نمیکنه . اما گفتم
– به اندازه کافی برا شما دردسر درست کردم . خودم میرم
بدون تغییری تو صورتش به چائیم اشاره کرد و گفت
– بخور سرد میشه … میبرمت اینجوری خیال خودم راحت تره
خیره شدم به چائیم وزیر لب گفتم مرسی
امیر پرسید
– با سام میخوای چکار کنی ؟ صبح حالش جا بیاد حتما میاد دنبالت
– باید اول با بابام صحبت کنم …
– من راجب بابات نپرسیدم … خودت میخوای باهاش چکار کنی ؟
امیر :::::::::
ترنم سرشو دوباره بلند کرد و ناخداگا دوباره نگاهم تو کل صورتش چرخید
وقتی سرشو پائین مینداخت میل عجیبی داشتم که چونه اش رو بگیرمو سرشو
بلند کنم
نگاه کردن به صورتش … حتی وقتی تو این شرایط بود هم برام لذت بخش بود
چرا ؟ شاید اثر مشروب بود
با اینکه زیاد نخورده بودم اما حالم مثل همیشه نبود
نگاهم رو لب های ترنم ثابت شد
شونه های ظریفش و بدن سفیدش با اون چند جای کبود که چند لحظه پیش دیدم
از ذهنم بیرون نمی رفت
هرچند چیز زیادی ندیده بودم
اما همون هم حس متفاوتی تو وجودم بیدار کرده بود .
شهوت نبود … یه جور تعصب عجیب بود برای محافظتش …
محافظت از کسی که اگه واقع بین بودم هیچ ربطی به من نداشت …

شهوت نبود … یه جور تعصب عجیب بود برای محافظتش …
محافظت از کسی که اگه واقع بین بودم هیچ ربطی به من نداشت …
لب هاش تکون خورد و بلاخره گفت
– نمیدونم باید چکار کنم ؟
نگاهمو به اجبار از رو لب هاش برداشتم و به چشم هاش خیره شدم
– چیو نمیدونی ؟ نمیدونی که باهاش ادامه بدی یا نه ؟
ناخداگاه این جمله رو با عصبانیت و خشم گفتم
کسی که باهاش این کارو کرده تکلیفش روشنه !
اما میگه نمیدونم ؟! این یعنی خود حماقت
ترنم سریع گفت
– نه … مسلمه نمی خوام باهاش ادامه بدم … منظورم اینه … چطور باید
باهاش بخورد کنم تا … ام … نمیخوام شراکت بابام و پدر سام بهم بخوره
درسته از اینکه گفت نمیخواد ادامه بده حسم بهتر شد اما باز هم عصبانیتم کم
نشد
تکیه دادم به صندلیم و گفتم
– شراکت یه مسئله کاریه … مطمئن باش اگه میخواست با جواب رد تو بهم
بخوره … تا حالا صد بار بهم خورده بود
دوباره نگاهشو ازم گرفتو سرشو پائین انداخت
لعنتی … منو نگاه کن …
لیوان پائی رو بین دستاش چرخوند و گفت
– همش همین نیست …زندگی من خیلی پیچیده تره …

ناخداگاه پوزخند زدم . از نظر من هیچ پیجیدگی دلیل نمیشد که ترنم بخواد به
اجبار سام رو تحمل کنه
اما سکوت کردم . نمیخواستم با عصبانیتم بترسونمش …
نمیدونم چرا انقد عصبانی شده بودم
متوجه پوزخندم شد و گفت
– شاید واقعا خنده دار باشه … اما من نمیتونم بدون در نظر گرفتن همه جوانب
رفتار کنم … من نمیخوام پدرمو تو دردسر بیشتر از این بندازم
اینبار دیگه از کوره در رفتم و گفتم
– پدرتو تو دردسر بندازی ؟ میدونی چقدر حرفت احمقانه است ؟ اون پدر توئه
… قبل از اینکه همسر اون زن بشه پدر تو بود … پس قبل از اینکه بخواد
قولی به اون زن بده باید تورو در نظر میگرفت … اون مسئول زندگی و
خوشبختیه توئه … مثل هر پدری … حالا چون مادرت فوت شده و پدرت
دوباره ازدواج کرده دلیل نمیشه تو از حقت بگذری …
ترنمو سرشو بلند کرده بود و خیره به من بود
شوک و تعجب تو نگاهش موج میزد . اما واقعا از کوره در رفته بودم
کلافه ادامه دادم
– فکر میکنی داری نقشه دختر خوب رو برای پدرت بازی میکنی ؟ اما از
نظر من با نگفتن واقعیت راجب سام و حست واقعیت بهش به پدرت در واقع
داری نقش یه دختر احمق رو بازی میکنی …

کلافه ادامه دادم
– فکر میکنی داری نقشه دختر خوب رو برای پدرت بازی میکنی ؟ اما از
نظر من با نگفتن واقعیت راجب سام و حست واقعیت بهش به پدرت در واقع
داری نقش یه دختر احمق رو بازی میکنی …
از این حرفم چشم هاش گرد شد و اخم کرد
– تو هیچی راجب زندگی من نمیدونی
بلند شدمو گفتم
– آره … نمیدونم و نمیخوام هم بدونم … به گول زدن خودت ادامه بده دختر
خوب …

به سمت اتاقم رفتم
بیشتر از این میموندم بدتر از کوره در میرفتم
من به این کار ها میگفتم حماقت … هر بار که از حقت بگذری حماقت کردی
… حماقت …
مهم نیست برای چه کسی یا بخاطر چه چیزی از حقت گذشتی …
کارت حماقته و دیر یا زود میفهمی …
ترنم :::::::::::
از عصبانیت دست هامو چنان مشت کرده بودم که انگشتام سر شده بود
با رفتن امیر نفسمو با حرص بیرون دادم و تکیه دادم به صندلیم
اون هیچی از زندگی من نمیدونه .
درسته من سام رو نمیخوام و هیچ رقمه زیر بار نمیرم …
اما این دلیل نمیشه گند بزنم به کار و زندگی پدرم
درسته با بابا خیلی صمیمی نیستم
اما دوستش دارم . نمیخوام اذیت شه …
نمیخوام الهام بیشتر از این اذیتش کنه
یا تو کار به مشکل بخوره …
چایمو که دیگه خیلی هم داغ نبود یه نفس خوردم و بلند شدم
پسره از خود راضی مغرور
تو چی میدونی که بقیه رو قضاوت میکنی ؟ خودت احمقی …
وارد اتاق خواب شدم و سعی کردم جا لباسی رو جا به جا کنم و در رو ببندم
اما لعنتی سنگ پائینش انقدر سنگن بود تکون نمیخورد .
کلافه به سمت تخت رفتم و گوشیمو چک کردم
پیامم به بابا هنوز نرسیده بود
از سام هم خوشبختانه خبری نبود
زیر پتو کز کردم و سعی کردم بخوابم. تو خونه یه مرد غریبه … با اتاقی که
درش بسته نمیشه … حتما هم باید بخوابی …
از امیر عصبانی بودم

زیر پتو کز کردم و سعی کردم بخوابم. تو خونه یه مرد غریبه … با اتاقی که
درش بسته نمیشه … حتما هم باید بخوابی …
از امیر عصبانی بودم
اما نمیدونم حالت صورتش …حرکت چشم هاش رو صورتم … مکثش رو لب
هام و …داغی دستش …
چرا مدام مثل فیلم تو سرم تکرار میشد .
ساعتو رو شیش کوک کردم که اگه خوابم برد طبق عادت زیاد نخوابم .
به در اتاق و نور کم سو چراغ خواب راهرو خیره شدم کم کم خوابم برد .
با صدای زنگ گوشیم به زور بیدار شدم
کوفته و خسته بودم
حس میکردم سرما خوردن . بدنم بیش از حد داغ بود
به زور نشستم رو تخت که امیر با موهای خیس و حوله دور سرش از جلو
اتاق رد شد
با دیدن من برگشت عقب و خیره نگاهم کرد
– چه زود بیدار شدی…

نمیدونستم چه سر و وضعی دارم . صدام به زور در اومد و گفتم
– برم دیگه …
ابروهاشو بالا انداخت و چیزی نگفت
سری تکون داد و رد شد .
بلند گفت
– بیا پس صبحانه بخوریم بریم … هرچند شک دارم صبح جمعه کلید سازی به
این زودی بار باشه .
کوفته بلند شدمو تختو مرتب کردم
خوشبختانه لباس هام خشک شده بود
اول رفتم سرویس و بعد برگشتم پشت در کمد لباسمو عوض کردم . آماده رفتم
سمت آشپزخونه که دیدم امیر هم آماده نشسته پشت میز.
یه تیشرت مشکی پوشیده بود که چشم هاشو تیره تر نشون میداد . با شلوار
جین تیره .
اولین بار بود با این تیپ میدیدمش … انگار جوون تر به نظر میرسید
نگاهش تو نگاهم گره خورد و لبخند معنی داری زد
انگار متوجه شده بود تیپشو چک کردم . سرمو انداختم پائین و نشستم سر میز
. برام چائی گذاشته بود . نون پنیر و گرده . مربا و عسل …. صبحانه کاملی
بود خونه یه پسر مجرد

تشکر کردم و به زور چندتا لقمه خوردم . امیر آروم پرسید
– حالت خوبه ؟ صورتت گل انداخته … انگار تب داری
دستای یخمو به صورتم که داشت میسوخت زدم و گفتم
– فکر کنم یکم سرما خوردم … بخاطر بارون دیشب …
سر تکون داد و گفت
– میخوای بریم دکتر ؟
سریع و هول گفتم نه …. با این حرکتم دوباره ابروهاش بالا پرید و دقیق نگاهم
کرد
سر تکون داد و گفت

– میخوای بریم دکتر ؟
سریع و هول گفتم نه …. با این حرکتم دوباره ابروهاش بالا پرید و دقیق نگاهم
کرد
من فقط میخواستم زودتر از امیر دور شم . نمیتونستم با وجودش تمرکز کنم .
حتی وقتی نگاهش نمیکردم هم چشم هاش تو ذهنم بود
سری تکون داد و گفت
– باشه هر جور راحتی …
مشغول صبحانه اش شد و منم به زور چندتا لقمه خودم . بلند شدم ظرفمو جمع
کردم . امیر هم بلند شد و گفت
– بذار تو سینک فقط . اومدم میچینم تو ماشین .
به سمت در رفت و منم سریع پشت سرش رفتم .
تو سکوت به سمت خونه ما میرفتیم . نزدیک شدیم پرسید
– کلید سازی این اطراف بلدی یا از مغازه ها بپرسم ؟
– بدلم … از این سمت بریم …
– کلید داخلو داری ؟
– آره … اون رو یه دونه یدک تو حیاط گذاشتیم…

– خوبه …
امیر اینو گفتو راه افتاد … قبلا هم پشت در مونده بودم . برای همین میدونستم
کجاست . سکوت بینمون سنگین نبود.
البته این نظر شخصی من بود . جلوی کلید سازی ایستاد . مغازه تعطیل بود .
اما شماره اش رو در مغازه بود.
موبایلمو بیرون آوردم شماره رو بگیرم که امیر گفت
– من زنگی میزنم .
شماره گرفت و منتظر موند . مغازه دار که جواب داد امیر خیلی راحت آدرس
خونه مارو از حفظ داد به طرف و راه افتاد .
انتظار نداشتم یه بار اونم تو شب بیاد اما تا پلاک خونمون رو حفظ باشه .
ما زودتر از کلید ساز رسیدیم و امیر گفت
– سام الاناست که بیدار شه زنگ بزنه … برای من فرقی نداره بدونه شب
خونه من بودی … اما اگه نمیخوای بدونه بهتره حرفمون یکی باشه
واقعا نمیدونستم چه کاری درسته . اما میترسیدم سام بعد از اینکه رفتم خونه
امیر علیه ام استفاده کنه .
کی باورش میشه بری خونه یه مرد مجرد و بهت دست نزنه …

البته امیر دست زد… اما نه اون دست …
نفسمو کلافه بیرون دادمو گفتم
– بهتره ندونه … میترسم سو استفاده کنه … فقط بگو منو رسوندی خونه …
سر تکون داد . اما نگاهش انگار حرف داشت .
نگاهشو ازم گرفتو خیره شد به خیابون . زیر لب گفتم
– معذرت میخوام خیلی زحمت…
یهو خیلی جدی و محکم گفت
– بس کن ترنم … انقدر این حرفتو تکرار نکن … من این کارو برای آرامش
اعصاب خودم کردم نه تو
جا خوردم و زیر لب سریع و بی اختیار گفتم چشم

یهو خیلی جدی و محکم گفت
– بس کن ترنم … انقدر این حرفتو تکرار نکن … من این کارو برای آرامش
اعصاب خودم کردم نه تو
جا خوردم و زیر لب سریع و بی اختیار گفتم چشم
ماشین کلید ساز همین لحظه رسید …
امیر بدون حرف دیگه ای پیاده شد و درو کوبید
ترکیب چندتا حس عجیب بودم. درک امیر و برخورداش برام سخت بود
اما از طرفی … باهاش خیلی راحت بودم . خیلی راحت تر از خیلی های دیگه

شاید چون کلا خودش بود … هی نظرش و حرفش عوض نمیشد …
شایدم چون بی تعارف و بی پرده حرفشو میزد .
امیر منو به کلید ساز نشون داد و کارتشو هم بهش داد. خواستم از ماشین پیاده
شم اما با اخم بهم فهموند بشینم سر جام .
یه لحظه خنده ام گرفته بود. مثل مرد های قدیمی بود این حرکتش . اما خنده ام
رو خوردمو نشستم. در خونه که باز شد و کلید ساز رفت بلاخره اجازه صادر
کرد پیاده شم .
بیرون در ایستادو وارد شدم

برگشتم سمتش اما نیمدونستم چی بگم که عصبانی نشه دوباره . فقط گفتم
– مرسی بخاطر همه چی .
سر تکون داد و گفت
– کاری داشتی … کارتمو داری …
منم سر تکون دادم که برگشت سمت ماشین … اما قبل از اینکه بره گفتم
– من یه دختر احمق نیستم امیر …
بدون اینکه برگرده سمتم گفت
– پس مثل یکی از اونا هم رفتار نکن …
به سمت ماشین رفت و سوار شد
با سر بهم اشاره کرد برم تو .
میخواستم بدرقه اش کنم اما گویا تا نمیرفتم تو اونم نمیرفت
با سر گفتم باشه و درو بستم . اما پشت در ایستادم تا صدای رفتن ماشینش اومد
.
حالا که تنهام … میشد اعتراف کنم نه ؟!
امیر برام جالب بود… دوست داشتم بیشتر راجبش بدونم …
اما اون دوست دختر داشت و ظاهرا براش…

من فقط یه دختر احمق بودم …
امیر :::::::::::
من یه دختر احمق نیستم امیر …
امیر … اسمم رو برای اولین بار گفت …
چرا برام مهم بود ؟ دیشب و بدن کبودش دوباره تو ذهنم اومد .

امیر :::::::::::
من یه دختر احمق نیستم امیر …
امیر … اسمم رو برای اولین بار گفت …
چرا برام مهم بود ؟ دیشب و بدن کبودش دوباره تو ذهنم اومد .
دوست داشتم حرصمو رو سام خالی کنم … اما اینجوری میفهمید قضیه چی
بوده …
هرچند برا من مهم نبود بفهمه اما بخاطر ترنم محبور بودم برو خودم نیارم …
شاید اینبار حق داشت که خواست سام نفهمه دیشب خونه من بود …
اگه میفهمید با اخلاق سام هر چیزی ممکن بود …
کلافه کوبیدم رو فرمون
اما حتی دلیلی این کلافگیمو هم نمیدونستم . در باز شد و ترنم تو خونه است.
کار من تموم شده و تازه ساعت ده صبحه .
باید خوشحال باشم باقی روز برا منه .
اما یه چیزی نمیذاشت اعصابم آروم باشه … نمیدونستم چی و چرا …
کنار خیابون پارک کردمو سرمو به صندلی تکیه دادم
چش هامو بستم و دستمو رو چشم هام گذاشتم
لعنت به تو سام … چرا این دخترو وارد زندگیم کردی …
سام :::::::::::

با درد بدی تو سرم بیدار شدم . همه تنم کوفت بود
به زور بلند شدم . نصفه نیمه رو تخت خوابیده بودم و یکم طول کشید تا مغزم
جواب بده چی شده بود
دیشب … مهمونی … ترنم …
اومدم اینجا که باهاش خوش بگذرونم . مقاومت کرد … رو تنش بودم …
یاد بدن نرم و سفیدش افتادم و لبخند رو لبم نشست …
اما بقیه اش یادم نمی اومد …
چی شد بعدش ؟ پشت سرمو دست کشیدم و درد تو سرم پیچید
سرم چی شده بود ؟!
پا شدمو از اتاق زدم بیرون . همه جا آشفته بود
بچه ها رو کاناپه ها ولو بودن . چند نفر مثل من بیدار بودن تو آشپزخونه
پیمان با دیدنم خندید و گفت
– به به میزبان … اول از همه کله پا شدی ها …
– اصلا نفهمیدم چی شد
– ما هم نفهمیدیم چی شد … یهو تو و امیر و ترنم غیب شدین

انگار آب یخ ریختن رو سرم . امیر و ترنم … گوشیمو بیرون آوردمو چک
کردم . آخرین تماس از امیر به من بود
ساعت 10 بود … شماره امیر رو گرفتم و به سمت در رفتم

انگار آب یخ ریختن رو سرم . امیر و ترنم … گوشیمو بیرون آوردمو چک
کردم . آخرین تماس دیشب از امیر به من بود .
الان ساعت 10 صبح بود …
نه ترنم پیام داده بود نه امیر…
شماره امیر رو گرفتم و به سمت در رفتم
باید هوای خنک میخورد به سرم تا حالم جا بیاد …
دیشب امیر چه غلطی کرده …

ترنم ::::::::::::
یه کلید یدک زیر گلدون رو پله ها بود
با اون وارد خونه شدم و به سمت اتاقم رفتم
اولین کاری که کردم دوش گرفتم .
سرم داغ بود و یکم سرگیجه داشتم
اما دوش گرفتن ضروری بود .
هنوز حس میکردم رد لب های سام رو تنمه
تو آینه حمام به خودم و بدنم خیره شدم
تازه میدیدم دیشب امیر چی دیده
نگاهش وقتی رو تنم چرخید از ذهنم پاک نمیشد
انگار یه دسته پروانه تو دلم حرکت کردن و داغ تر شدم
با دیدن این کبودیا عصبانی شد …
چرا عصبانیتش برام مهمه …
چرا حس خوبی بهم میده …
نگاهمو از آینه گرفتم و گفتم

– بس که احمقی ترنم
یهو خشکم زد . واقعا احمقم ؟ نکنه حق با امیره ؟
نکنه دارم از حقم میگذرم ؟
دوش آبو باز کردم و خیره شدم به رد آب …
منم تو این زندگی حق دارم ! نباید از حقم بگذرم .
اما چطور میتونم هم به حقم برسم هم برای بابا دردسر درست نکنم ؟!
امیر ::::::::::
با زنگ موبایلم چشم هامو باز کردم .
ده دقیقه بود کنار خیابون زده بودم کنار و به ترنم فکر میکردم .

نوشته های مشابه

یک نظر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن
بستن