رمانرمان ت مثل طابو

رمان ت مثل طابو پارت 1

 

#ت_مثل_طابو
#نویسنده : لیلی*ضاد
#ژانر : معمایی ، انتقامی

هو الوکیل

رژ قرمز رنگ را دوباره و این بار محکم تر روی لب هایم می کشم تا خوب رنگ بگیرند، سرخی شان بدجور هوسناک شده. زرشکی و مات مات؛ اما به شدت زیبا ترم کرده.
دست زیر موهای سیاه و بازم می کشم و با انگشتان دست راستم ساقه هاشان را شانه می زنم؛ شال کرم رنگ با سیاهی بیش از حدشان، تضاد جذابی ساخته و دیدنی ترم کرده. لبخند کوچکی به تصویر زن درون آینه می زنم.

آینه جیبی ام را درون کیف پرت می کنم و به آهستگی دور و برم را از نظر می گذرانم، نور نسبی تریا جوری ست که کسی متوجه ام نشده باشد.
پوست لبم را با وسواس می کنم و به ساعتم خیره می شوم. زود تر رسیده ام، خلاف نظر عزیز جون که همیشه می گوید:
《زنه و نازش، مرده و نیاز‌ش… مبادا خودتو مشتاقش نشون بدی!》
زود تر رسیده ام و این دفعه را با رفتارم به عزیز جون طعنه زده ام:
《زن از نظر شما با یه برده رومی که فقط باید روح و روان اربابشو ارضا کنه چه تفاوتی داره؟ ما زنیم ولی قبل از جنسیتمون، آدمیم! اگه آتیش تنوره زد تو دلمون از دلتنگی، بی حیا وچشم دریده نیستیم، آدمیم!》

دویست و هفت سیاه رنگش تا کنار فواره ها می آید و من از پشت شیشه های سرتا سری تریا مشغول دید زدنش می شوم. دوباره آینه را از کیفم کش می روم و نگاه آخر را به خودم می اندازم؛ موهایم را رنگ کرده ام، سیاه پرکلاغی، هیچ آرایشی به جز این رژ سنگین و مات ندارم.
زن درون آینه همان است. همانی که او دوست دارد.
پیاده شدنش طول می کشد، وقتی که پیاده می شود هم مقابل در مکث می کند و تمام حواسش را به گوشی اش می دهد و من تمام حواسم را به قد بلند و کت قهوه ای سوخته ایی که روی دستانش آویخته، می دهم.
هوا سرد شده، کاش زود تر بیاید.
گفته بود کارم دارد و زیاد نمی ماند؛ اما باز دلم گرمِ کنارش ماندن است؛ از همان روزی که آق بابا گفت:
《بهرام باید تو این خونواده پاگیر بشه》
و برای این پا گیر کردن، ازدواج با من را پیشنهاد داد، دلم گرم ماندنش بود.
نفس های پرخنده اش را پشت در جا می گذارد و وارد جای همیشگی مان می شود.
پیرهن کرم رنگش کیپ تا کیپ اندامش را گرفته و با شلوار کبریتیِ ست کتش، هارمونی قشنگی ایجاد کرده.
نزدیک تر که می آید به پایش بلند می شوم:
_سلام.
مثل همیشه در سلام دادن پیش قدمم، مثل همیشه بی خیال جواب دادن می شود:
_همیشه آن تایمی پناه‌‌‌!
لبخندش زیادی برایم دلگرمی ست. در حالی که روی صندلی اش می نشیند، اشاره می کند سر جایم بنشینم:
_دیر کردم؟

مچ دستش را بالا می آورد و ساعت بزرگ و استیلش را دور دستش می چرخاند.
دیر نکرده، مثل همیشه هول دیدنش باعث شده نیم ساعتی زود تر برسم:
_نه. یه کم کار داشتم این اطراف، کارم که تموم شد یه راست اومدم اینجا… یه چیزی بخوریم؟

لبخند دومش زورکی ست:
_بخوریم، ولی نمی تونم زیاد بمونم، راستش گفتم بیای که حرف بزنیم.

نگاهش در چشم هایم گشت زد و جدی تر از قبل می گوید:
_در مورد ازدواجمون.

قلبم یک باره و ناگهانی از جا کنده می شود؛ آق بابا از مراسم عقد کنون حرف زده بود، گفته بود جمعه این هفته زمان سعد است و آقا محسن، پدر بهرام، فقط تایید کرده بود.
دست هایم یخ می کند، تکان مختصری می خورم و پنجه هایم را در هم قفل می زنم:
_می شنوم.
جدیتم کمی معذبش می کند:
_ناهار بخوریم بعد. الان خیلی گشنه ام.

سر گردانی درون قرنیه های قهوه ای اش را می بینم و نمی فهمم. صدای دینگ دینگ گوشی اش همزمان با نزدیک شدن گارسون می شود:
_ به تریا خودتون خیلی خوش اومدین آقای نوروزی، هر وقت که میاین بچه ها…

کلافه سر در گوشی فرو می برد و بی اینکه نگاهی به پیش خدمت بیندازد با لحن زیادی خشکی کلامش را می بُرد:
_همون همیشگی.

نطقش باز نشده کور می شود و لبخندش لال. سعی می کنم مهربان تر به نظر بیایم و چشمی به معنای احترام هم می گذارم و سری تکان می دهم.
خودم را گول می زنم که پسر نماینده مجلس است و آنقدری جا پایش سفت بوده که هیچ وقت مردم عادی را نفهمد. درست می شود، بالاخره درست می شود…
ترکیب اخم پررنگ و لبخند کمرنگش دلم را می لرزاند، اما فکرم هنوز پی نگاه به یک باره خاموش شده ی گارسون است:

_یه کم بهتر هم می شه جواب داد…

تند تند چیزی تایپ می کند و جوابم را نمی دهد، بعد از چند دقیقه گوشی را روی میز می اندازد و در حالی که از جا برمی خیزد می گوید:

_تا دستامو بشورم غذا رو میارن.

با دلخوری سری تکان می دهم و رفتنش را تماشا می کنم.
شاید هیچ وقت هم درست نشد، نباید اخلاق های مددکارانه خودم را به او غالب کنم. بی خیال گارسون می شوم، با استرس آینه جیبی ام را برای بار هزارم بیرون می کشم و تصویرم را درون آینه محدب نگاه می کنم، زیر نور های قرمز و
زرد کافه زیبا تر به نظر می رسم. لب کش می دهم به تصویر

دخترک درون آینه و آه ریزی می کشم.
صدای دینگ موبایل روی میز توجه ام را به خود می گیرد، پنجره ای روی گوشی اش باز شده و تصویر گیفی کوچک در حال لود شدن است.

قاب ژله ای آینه را تو مشتم می چلانم و از شیشه های سر تا سری کنارم به منظره خیابان خیره می شوم.

پاییز به جان خیابان افتاده، برگ به برگ درختان را سر زده تا پادشاهی اش را تثبیت کند. باد چند برگ زرد و نارنجی را در هوا می رقصاند و فواره ی روشن مقابل کافه با هر وزش شدید باد به سمتی روانه می شود.

صدای دوباره گوشی نگاهم را درگیرِ گوشی روی میز می کند، این بار گیف باز شده، می خواهم دوباره به سمت پنجره ها برگردم که یک باره چشم هایم از حدقه بیرون می زند.

بدون هیچ فکری گوشی را از روی میز بر می دارم و به گیف افتضاحی که دارد وسط صفحه حرکت می کند چشم می دوزم.
گونه هایم در کسری از ثانیه رنگ می گیرد و داغ می شود، باورم نمی شود. بهرام! مرد مغروری که حتی با من هم در نهایت سردی رفتار می کند، با چه کسی چنین مراوده ای دارد؟!
ناخودآگاه چشمم می چرخد و روی اسم مخاطب مکث می کند. دستم می لرزد، دلم بد تر. مثل ماهی بیرون افتاده از آب می تپم، تند و پی در پی.
منظور آن ”مهی” بالای صفحه را نمی فهمم و با تمام وجودم نمی خواهم که بفهمم. فکری دیوانه کننده مثل موش به انبار ذهنم آمده. نفس هایم رمقی ندارند، دست روی صفحه می گذارم و به راحتی بازش می کنم.
چشم هایم خلاف جانی که در حال در رفتن است خوب تیز و حریص است، سانت به سانت صفحه را وجب می کند.
با دیدن عکس و شماره مهنوش آخرین رمق هم از تنم خارج می شود. خودش بود، خواهرِ بزرگ ترم…
دست روی صفحه می کشم و گفتگو هایشان را دید می زنم:
《_قهر نکن دیگه دختر، می دونی که ازم رو بگیری اتفاق های خوبی برات نمی افته.》
لعن پشت لعن، تیر پشت تیر:
《_ قهر نکنم؟ تو نگفتی با اون دختره ی مادر خراب کاری نداری؟ پاشدی رفتی تریا، انتظار داری ماچت کنم؟》
خودش بود، خود خود خودش! همیشه به همین اسم صدایم می کردند، هم خودش، هم خواهرِ بی وجدانش.
مادر پاک تر از گلبرگ های مریمم شده بود مضحکه دهن های بی چفت و بستشان، هم خودشان، هم مادرشان.
پیام بعدی استخوان هایم را شکست و صدایش را در گوشم پیچاند:
《_پیشنهاد می دم گزینه دومو انتخاب کنی، اومدم بهش بگم به درد هم نمی خوریم و با آق بابا حرف بزنیم. 》

اشک بی هیچ تلاشی گونه هایم را تر می کند.
من… پناه بی پناه، از این عالم فقط همین یک مرد را خواسته بودم. به جای تمام نداشته هایم… به جای پدری که از غم مرگ مادر دق کرده بود، به جای مادری که از نیش و کنایه های آق بابا، سرطان به جانش افتاده بود؛ به جای ناخواهری هایی که همیشه عذاب مسلمم بودند، فقط همین یک مرد را خواسته بودم.از کودکی هم خواسته بودم.

از جا بلند می شوم کیفم را دنبال خودم می کشم. از کجا به اینجا رسیده ام؟
متوجه گارسون نبودم، وقتی به خودم آمدم که میز چرخ دار کوچکش روی زمین ولو شد و من هم به کناری پرت شدم.
صدا ها در ذهنم نمی ماند؛ مهنوش و بهرام این همه به هم نزدیک شده بودند که گیف و عکس هایی به هم بفرستند که زن و شوهر ها هم شرمشان می آمد به هم نشان بدهند؟ از تصور حرف های رکیکشان عق ام گرفت.
کسی اسمم را صدا می زد، کسی مدام پناه می خواست و من قرار نبود دیگر پناه او شوم.
مقابل فواره بودم که بازویم کشیده شد و به شدت به سمتش برگشتم، قطره ای روی صورتم چکید نم باران بود یا قطره ی اشک نمی دانم:

_چیکار می کنی؟ دیوونه شدی؟ آبرو واسم نذاشتی!

فقط لب می زد و من تماشایش می کردم، دستم را که کشید تازه به خودم آمدم:
_ولم کن…

ابروهایش همزمان با صدایم بالا پریدن:
_بهت میگم ولم کن! دستتو به من نزن!

قدمی عقب می گذارم که سکندری می
شود و به عقب پرتم می کند. گریه ام اوج می گیرد، پای چپم بد جور درد می کند. می خواهم از مقابلش بگذرم که باز دست به سمتم دراز می کند، نمی فهمم چه می شود، از فکر لمس دوباره اش تمام بدنم دهان می شود و می خواهد بالا بیاورد.
با قدرتی بیش از آنچه تصورش را می کردم می دوم. نمی دانم از کجا این همه قدرت به پاهایم سرازیر شده، فقط می دوم، آنقدر می دوم که دیگر هیچ نشانی از آن کافه کذایی و خاطرات سوهان روحش باقی نمی ماند.
نفسم گرفته و خون در عروقم یخ بسته.
از درون می لرزم.

روی جدول گوشه خیابان کز می کنم، چانه ام را در شالم فرو می برم و کف دست هایم را روی چشم های سوزناکم می گذارم.
صدای هق هق هایم جیغ کلاغ های به خواب رفته را هم در آورده.
چطور انقدر احمق شده بودم که یادم رفته، من برای بهرام طُفیلی بیش نیستم و او تنها برای مهنوش و سولماز یار غار است؟

به سکسکه افتادم. سردم بود، کاپشنم را تو کافه جا گذاشته بودم، کنار خاطراتی که پا نگرفته افتاده بودند.
باز دوباره روح مادرم را در گور لرزانده بودند… اجازه نمی دادم. اجازه نمی دادم دوباره پاهایم را قطع کنند و بال هایم را

بچینند.
من پناه شده بودم… کانون وکلا را با ضرب و زور وشب بیداری قبول شده بودم. کاری که هیچ کدامشان نتوانستد را کرده بودم تا دوباره پا در بیارم، بایستم؛ پرواز کنم و اوج بگیرم.

تو همین فکر ها دست و پا می زدم که صدای بوق ممتد ماشینی مرا به خود آورد. به دور و برم چشم انداختم، کجا بودم؟

اسم خیابان، فرعیِ پشت کافه را نشان می داد، این وقت ظهر اینجا نشسته بودم؟
صدای بوق این بار کشدار و ممتد بود و در پس آن صدای جوانی الواتی:

_هی؟ چیکار دارین می کنین اون پایین؟ مام بازی بدین!

با مسخرگی خندید. گونه هایم رنگ به رنگ شد، چه فکری کرده بود؟ با بی حالی از روی جدول پشت شمشاد ها بلند می شوم، کوله ام را روی شانه ام پرت می کنم.
با دیدنم سوت بلندی می زند:
_نه بابا! منم بودم می کشیدم کنار خیابون‌ تا با همچین عروسکی…

با ترس به قدم هایم سرعت می دهم، وقاحت امثال او را می شناسم، پا به پایم ماشین را می کشاند:
_عه؟ تنها بودی؟ خب زودتر می گفتی جیگر، پای پیاده چرا؟ در رکاب باشیم!

ترسم هر لحظه پررنگ تر می شود و یاد بهرام و نوشته های وقیحانه اش با مهنوش کمرنگ تر. هروله کنان به سمت خیابان بعدی می روم که پاروی گاز می گذارد و دقیقاً کنارم می ایستد:

_عمراً اگه بذارم اینجوری بری!

وحشت زده و بی اینکه نگاهی خرجش کنم، به سمت خیابان می دوم، این بار ترس، سرعت قدم هایم را گرفته، کوله را در مشت می گیرم و بی محابا فرار می کنم.
شال روی موهایم حسابی عقب رفته،
کیفم روی هوا تاب می خورد و همچنان حس می کنم ماشین لعنتی دارد دنبالم می آید.
نمی دانم چقدر دویده ام که دیگر نفسم بالا نمی آید.
کف هر دو دستم را روی زانو می گذارم و صورتم را با تمام توان در هم مچاله می کنم.
کلیه هام ذوق ذوق می کنند. زیر شکمم تیر می کشد و دیگر جانی باقی نمانده.
قد صاف می کنم و در حالی که سعی می کنم با نفس های عمیق، تپش پر شور و شر قلبم را کنترل کنم به پشت سرم چشم می دوزم.
نیست.
لبخندِ بی دلیلی روی لب هایم نیش می زند. کوله ام را روی دوشم پرت می کنم، به عقب برمی گردم و هنوز لبخندم جمع نشده که سینه به سینه ی مرد قد بلند و لاغر اندامی که اونیفرم سبز پسته ای اش بدجور توی ذوق می زند در می آیم.

سر بالا می گیرم و با دیدن سرباز کم سن و سالی که کلاهش را تا جایی که می توانسته پس سرش خوابانده، لبخند از سر بی کسی ام را محکم تر می کنم.

حس امنیت مثل جویی روان در رگ هایم شریان پیدا می کند، انگار واقعاً خلاص شده ام.
دست لرزانم را بالا می برم و درحالی که به پشت سرم اشاره می کنم نفس‌نفس می زنم:

_آقا… آقا چه خوب… شد دیدمتون…

دم عمیقی می گیرم و پر انرژی یک باره بیرون می فرستمش:
_اونجا یکی از این جوونای بی سرو پا راهمو بسته بود، می خواست به زور با خودش ببرتم. ماشین داشت… (نفس هایم ریتم منظم می گرفتند) می خواست به زور سوارم کنه.

چشم های ریز و قهوه ایی اش را گرداگرد بدنم می کشد؛ در چشم هایم مکث می کند، نگاهش را محکم و کشدار از چشم هایم برمی دارد و به شالی که در اثر فرار و گریزم روی فرق سرم جا گرفته، می دوزد.

هنوز نفس‌نفس می‌زنم. با دیدن ون سبز رنگ گوشه خیابان برای یک لحظه نفسم قطع می شود و دوباره با شدت به ریه هایم برمی گردد.
ناخودآگاه و بی اراده قدمی فاصله می گیرم. چشم های از کاسه درآمده و حرکت ناگهانی ام باعث می شود درِ ون باز شود و زنی چادری و قد بلند از ماشین پیاده شود.

قلبم با قدرت دو برابر اسب بخار در سینه ام می تازد و بوم بوم به استخون هایم می کوبد.
پسرک سرباز دست به کمر سر تا پایم را رصد می کند و با صدای خفه ایی می غرد:

_بکش جلو! بکش جلو اون روسری رو!

یک دستم بند کوله ام است و دست دیگرم روی مانتوی سیاه و ساده ام کشیده می شود. دلم گواه بد می دهد.
زن با قدم های شتاب زده ای خودش را به ما می رساند و با اخم و تخم می گوید:
_باید با ما بیاین.

دستش را به سمت ون می گیرد و اشاره می زند:
_سوار شو.

اشک به چشم هام نیش می زند. اگر نمی خواستم سوار آن ماشین لعنتی شوم به خاطر آق بابا بود. آق بابایی که اگر می فهمید نوه اش چه خبطی کرده، سرش را گوش تا گوش هم نمی برید، از دلش این بار یقیناً می برید.
حالا… من… سوار آن ماشین کذایی… از فکرش هم رعشه بر چهار ستون بدنم می افتد.

کوتاه و بی هدف پشت سرم را از نظر می گذرانم. اگر دوباره می شد که بدوم شاید… تشر زن از جا می پراندم:

_هی دختر استخاره می کنی؟ یالا سوار شو!

چند قدم عقب عقب می روم، نه نمی شود، نمی شود سوار آن ماشین مسخره شد. مرد به سمتم خیز برمی دارد و انگار با این کارش خرگوشی را ترسانده باشند، با تمام سرعتی که می توانستم داشته باشم رو به عقب خیز برمی دارم.

نای دویدن دوباره را ندارم، صدای پوتین های لعنتی اش را می شنوم که همگام با من دارد می آید، زدم به عرض خیابان و همچنان ‌سعی دارم بدوم که صدای جیغ لاستیک هایی پا

پاهام را از نخاع فلج می کند.
همان مرد مزاحم است. به پشت سرم نگاهی می اندازم؛ با مرد سبز پوش فقط چند متر فاصله دارم. مغزم به کار می افتد، به سمت ماشین قدم تند می کنم و در را باز می کنم؛ هنوز در را نبسته ام که باز صدای جیغ لاستیک ها بلند می شود و ماشین با تمام سرعت به حرکت درمی آید.

دستیِ بالای شیشه ماشین را سفت می چسبم و به مرد اوباشی که چند دقیقه پیش، از او به پلیس پناه برده بودم، خیره می شوم. کجا آمده ام؟

پایش را روی گاز فشار می دهد، از آینه به عقب نگاهی می کند وبا شادی هوار می کشد:

_ایـــنه!

بیشتر به در می چسبم. کمی که دور می شود، آهسته می گویم:
_همین کنارا پیاده ام کن.
به سمتم می چرخد، نگاهش زیادی کثیف و عمیق است، با لحن مستانه و آرامی می گوید:
_جــون چه گوشتی! می خوای واسه مورو ملخ توی گور نگه داری، شل کن بابا!

بیشتر به در می چسبم، نفس هایم تنگ می شود و صدایم را گم می کنم؛ واقعاً گیر افتاده ام!
_من از اوناش نیستم، بزن بغل…

می خندد و بیشتر گاز می دهد، قفل مرکزی را که می زند رم می کنم، حنجره ام را پاره می کنم:
_بزن کنار مرتیکه مریض، برو سراغ اهلش نگه دار بهت می گم!
نگاهش در گیر آینه می شود و اخم هایش در هم می رود، دستی میان موهای به هم چسبیده و سیخ سیخش می کشد و کامل به عقب می چرخد:
_بخشکی شانس!
رو به من که ترسیده به او زل زده ام فریاد می کشد:
_بسیجم اونجا بود؟ چرا لالی پس!

با حرصی مضاعف فریاد می کشد:
_سر کن این لامصبو واسم شر شدی.
روسری ام را که در مرز افتادن است جلو می کشم؛ از شدت دویدن و تقلا کردن به کلی فراموشش کرده بودم.

به عقب می چرخم. سمند نقره ای رنگی همراه با دو سر نشین که یکی اسلحه اش را نشان می دهد و دیگری بی سیم اش را، مدام اشاره می کند کنار بزنیم.
به ثانیه نکشیده تنم یخ می بندد.
_وای وای وای… یا امام حسین حالا چه غلطی کنم؟

رو به او که دارد کنار می کشد فریاد می زنم:

_واینستا! واینستا بیچاره می شیم! تو رو قرآن برو! فقط برو!

ترمز دستی را می کشد و نفس آخرم را می کشم:
_نمی خورنمون که بابا، خودم حلش می کنم تو هیچی نگو.
صدای ناله ضعیفم مساوی می شود با باز شدن در ماشین. حلش می کند؟ چه خوش خیال است…

_پایین، پایین بجنبین‌!

قلبم از تپیدن می ایستد، حقوق خوانده ام، روند قانونی این مزخرفات را خوب می دانم. وای از آق بابا…
شالم را جلو تر می کشم و لب زیرینم را می گزم، چقدر پیگیر هم هستند. یکی از مرد ها نگاه اخم آلودی به سر تا پایم می اندازد و می غرد:
_مدارک ماشین.
پسرک زبان بازی می کند:
_داداش قربونت ترسوندیمون، چیزی شده؟ خدای نکرده خلاف شرعی کردیم؟

دستی به ریش نو رسته اش می کشد و با گوشه بی سیم به من اشاره کرد:
_از دست مامورای ما در میرین فکر کردین خیلی زرنگین؟ کشف حجابشو همه مامورای ما دیدن.
چانه ام می لرزد:
_شالم از سرم افتاد، داشتم سر می کردم.

چینی به پیشانی و گوشه بینی اش می دهد و با لحن مشمئز شده ای می غرد:
_ بکش جلو اون روسری رو! فکر کردین بچه تهرونین زرنگین؟ چی خیال کردی در رفتی؟

زانو هایم می لرزند. کوتاه نمی آمدند. مرد دیگری که کنارش بود و سنش بیشتر به نظر می رسید رو به راننده ماشین گفت:
_چه نسبتی با هم دارین اینجوری به هم نزدیک شدین؟

به فاصله مان نگاه می کنم. دو قدم بینمان فاصله است، قدم دیگری جدا می شوم و صدای مرد خون را درون رگ هایم منجمد می کند:
_نامزدیم. صیغه خوندیم تا عقد محرم باشیم.

از درون می لرزم؛ شدید:
_چی می گی؟ آقا من اصلاً این آقا رو نمی شناسم! سوار شدم تا از مامورای گشت فرار کنم. تو رو خدا بذارید برم؛ من نمی تونم با شما بیام!

مرد بسیجی نگاه بدی به کناری ام می اندازد و دیگری با همان لحن مشمئز شده اش می غرد:
_چرا مثلاً؟ بابات نمی دونه چه غلطایی
می کنی؟

او چه می فهمد؟ سعی می کنم صادق باشم:
_ نوه ی حاج یحیی خدابنده ام…

نگاه مرد مشکوک می شود، سر تا پایم را از نظر می گذراند و دوباره به پسرکِ زبان باز خیره می شود، نزدیک تر می شوم:
_پام برسه منطقه رسانه ها واسمون آبرو نمی ذارن…

نگاهش مشکوک می شود، کمی عقب تر می رود که آن دیگری صدایش را در سرش می اندازد:
_هر کی هستی واسه خودتی، اون وقتی که روسری اتو از سرت در می آوردی باید فکر آبروی پدر بزرگت می بودی.

پوزخندش بوی غرض و کینه می دهد:
_دادگاهی که شدی هم حساب کار دست خودت و بابا بزرگت میاد هم اون هویت پوچ جناح تون رو می شه… یالا سوار شو!

خون در رگم می جوشد، در این گیر و دار دنبال تسویه حساب جناحی ست. عصبی می شوم و زبانم کار دستم می دهد:

_نمیام! چرا باید بیام؟ طبق فقه گناه کبیره تعزیر داره، شما با استناد به چی می خواین مجازاتم کنین و آبرومو ببرین؟

قلبم تند تند می زند، نگاه همه شان رویم با بهت ایستاده، اوف کلافه ای می کشم و با بغض ادامه می دهم:
_تو رو خدا بذارین برم…

کوچک تر است؛ ولی تند و تیز تر:
_من زبون تو یکی رو قیچی نکنم آدم نیستم!
رو به رفیقش به سمت ماشینمان اشاره می زند و خودش به سمت سمند نقره ای می رود:
_نکنین این کارو…

مرد با اخم هایی در هم سوار ماشین می شود و پسرک راننده هم با قیافه ای زار و ناباور می گوید:
_کی هست این حاج یحیی خدا بنده که گفتی؟ اصلاً چی بود اینایی که گفتی؟

زار تر و عاجز تر در عقب را باز می کنم و تنم را روی صندلی می کشم. بیچاره شدم.

* * *

با سری افکنده روی صندلی نشسته ام و از پس اشک به ناخن های کوتاه و بی حاشیه ام زل زده ام.
زمزمه های خوش و بش اشان برای من فقط صدای ناقوس قبل از اعدام با گیوتین است.
بلند می شود و می ایستد، چشمم سریع بالا می آید، از قد متوسط و کت و شلوار پارچه ای و سیاهش می گذرد و روی مو های یک دست سفیدش می ماند.

سریع از جا می پرم. نیم نگاهی هم به من نمی اندازد:
_خانم گفتن نوه شما هستن حاج آقا، ولی انگار بچه ها باور نکردن. خودتون بهتر می دونین که چقدر قالتاق تو این دوره زمونه زیاد شده. تقصیر این مردک هم هست، گفت نامزدن ما هم به وظیفه امون عمل کردیم.

دروغ می گوید، باور کرده بودند و از روی دشمنی او را تا اینجا کشیده بودند.
دروغ می گوید!
وظیفه اش تهمت نبود که در برابر اصرار و التماسم بگوید:
《 یا زنگ می زنی ولی ات بیاد، یا می نویسم به جرم کشف حجاب و رابطه نامشروع دستگیرتون کردن》

لبخند زورکی اش را حفظ می کند، صدایش پخته و محکم است و در همین حال هم می تواند باعث شود برایش ضعف بروم:
_متوجه ام… این پسره رو هم ولش کنین بره، نمی خوام این ماجرا دنباله دار شه.

دلم یک پارچه آه می شود. شناسنامه ام را از روی میز می کشد:
_به این دیگه نیازی نیست؟
مامور کشیک تملق می کند:
_صاحب اختیارین، شرمنده نکنین.
پشت می کند و بی توجه به من به سمت در می رود، با همهء وجودم به سمتش پرواز می کنم.
نگاه تمام پرسنل روی ماست، دوباره گر می گیرم و یخ می زنم:
_آق بابا…
بی توجه به من و با قدم های بلندی از راهرو عبور می کند و پشت سرش روان شده ام:
_ تقصیر من نبود… آق بابا…
وارد محوطه می شود، چند مرد غولتشن و چاق را دست بند زده به سمت یکی دیگر از ساختمان های یک طبقه ای یک طبقه ای می برند.
دنبالش می دوم:
_فقط می خواستم از دستشون فرار کنم، به جانِ عزیز جون که دنیامه…

به سمتم می چرخد و قبل از اینکه بفهمم چه شده، صورتم به عقب پرتاب می شود و پشت لب ها و بینی ام آتش می گیرد.
اشک به چشم هایم هجوم می آورد. همه چیز را تاب می آوردم، اما این یکی کمرم را خم می کند:

_کر و لال سوار می شی؛ می ریم خونه!

دیگر جایی برای خودداری ندارم، پر شده ام، مثل زندانی ایی که دیگر طاقت دیوار ندارد. گرمی خون را روی پوستم احساس می کنم، لب هایم داغ و نبض دار شده اند.
بغضم بی صدا و سنگین می شکند، همانطور که او خواسته، کر و لال.
باز راه می افتد و بی توجه به من به سمت ماشینش می رود. دستمال پارچه ای مادرم که همیشه همراهم است را از جیبم بیرون می کشم و روی زخم کنار لبم می گذارم و با پاهایی که روی زمین کشیده می شود، دنبالش می روم. کنارش روی صندلی جا می گیرم و دستمال را توی مشتم پنهان می کنم تا نبیند با من چه کرده.
امروز برایش گران تمام خواهد شد. از دادگاه و کار های بی پایانش زده و به خاطر من تا اینجا آمده، یک مشتِ پر از نفرت که به جایی بر نمی خورد.
امروز برای من هم گران تمام شده؛ اما وجودم با مشت مشت نفرت هم آرام نمی گیرد.

 

پارت گذاری هر شب 
* * *

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن
بستن