رمان ت مثل طابو

رمان ت مثل طابو پارت 3

 

امیر یَل:

پشت میز می نشینم و روزنامه را توی مشتم می گیرم.
فشارم بالا و پایین و سرم سنگین و داغ شده. تیترِ مزخرفی که روی صفحه اول خورده بلعم را تلخ و زهر مزه کرده.
دستی روی شانه ام می نشیند و فشار خفیفی وارد می کند:
_ انگار حق با تو بود… باید زود تر یه تصمیمی بگیری.
کاغذ روزنامه در مشتم جمع و جمع تر می شود، میان خش‌خش نفرت انگیزش می گویم:
_تصمیم؟ راهی به جز این نداریم.

فشار دستانش بیشتر می شود.
سرم را بر می گردانم و در مردمک های قهوه ای سوخته اش خیره می شوم:
_قرار شد خبرشو بهم بدین. تونستین؟

صورتش جمع می شود، میان موهای جو گندمی اش چنگ می اندازد و نگاه اش را از چشمانم فراری می دهد:

_واسه من ارتباط گرفتن با شرکتی که تو تموم این سالا دنبال همکاری باهامون بوده، کار یه دقیقه اس… ولی…

از جا دوباره بلند می شوم و سینه به سینه اش می ایستم:
_اما و اگه نداره.
روی صندلی می نشیند و به روزنامه مچاله شده خیره می شود، تیترش خار شده و در چشمم فرو رفته. خون در رگ هایم به جوش و خروش می افتد:
_شرکت و دارو ندارم که هیچ، لازم باشه باید جون وسط بذاریم. درست نمی گم؟

سکوت دنباله دارش را نمی فهمم، اصلاً نمی دانم به چه چیزی فکر می کنه و اولویت او چیست!
هرچه صبر می کنم چیزی نمی گوید، از کوره در می روم:
_تو این وضعیت که انگار محمد داره تو خون خودش دست و پا می زنه، من بشینم و حساب و کتاب ارث پدری امو دو دستی بچسبم؟ اینو می خوای بهم بگی غیاث خان؟

چشم از روزنامه بر نمی دارد، مکثش کوتاه بود؛ اما حسابی صدایش را دورگه کرده:

_سی ساله دارم واسه این به اصطلاحِ تو حساب و کتاب ارث پدری ات تقلا می کنم، کار می کنم که بکشونمش به اینجا. به جایی که آرزوی یوسف، پدرت بود، بشه بزرگترین برند صادرات واردات و شرکتی مثل شرکت خدابنده بیوفته دنبالش واسه یه کار مشترک!

نگاه ام تیز در چشم های سرخش می گردد، سرش را دوباره پایین می اندازد و به تیتر روزنامه چشم می دوزد:

_ولی کِی حرف من یه قروونی بوده که واسه خاطر تو دو زارش کردم؟

کم می آورم از چیزی که می گوید، این روزها به قدری عصبی شده ام که همه چیز را یادم رفته. سرم را پایین می اندازم، صداقتش حکم کلام الله را برایم داشت. چرا فراموش کرده بودم؟
با چشمانی ریز شده و دقیق اخم و تَخمم را از نظر می گذراند و دوباره می گوید:
_همه حرف من تویی جوون! تویی که بعد از سال ها برگشتی و هنوز خوب بوت نکردم تا یادم بیاد داداشم چه بویی می داد…

چیزی در گلویم گیر می کند و راه هوا را می بندد. بعد از پانزده سال برگشته ام. به امید وصل آمده ام اما…
صدای همیشه محکمش بم تر از قبل می شود:
_ درد من تویی که از وقتی رفتی سر خاک مجتبی دیگه لب هات کش نیومده محض خنده… درد من تویی امیر. کم آدمایی نیستن اینایی که می خوای باهاشون هم پیاله شی.

دستم را در جیب شلوارم مشت می کنم و در سکوت فقط نگاه اش می کنم.
بی تاب تر از قبل می غرد:
_تو که تو چشمات جهنم روشن شده و دیگه نمی شناسمت. تو که اصلاً نمی دونم کی هستی! حق بده از راهی که می خوای توش پابذاری، بترسم.

دمش را با حرص آزاد می کند؛ آهسته اما مصمم می گوید:
_ اما باشه. اگه تو اینطوری می خوای… باشه. می گم فردا بهشون پیغوم بِدن. بگن تنها پهلوون خاندان من برگشته! مثل یه شیر، تازه نفس و تیز دندون برگشته تا بشه همون یلی که پدرش آرزو شو داشت!

سرم را بالا می آورم؛ هر دویمان می دانیم که برای همین ها برگشته بودم؛ اما حالا… چشمانش برق می زند، از شوق یا غم نمی دانم:
_برگشته و می خواد خودش همه چی رو تو مشت بگیره. امیر یـَل برگشته… پسربرادرم که نه، تنها بازمونده ی خونواده ام برگشته.

گوشه چشم هایش خون افتاده؛ مثل کسانی که دارند خداحافظی می کنند حرف می زند.
توی صورتش دقیق می شوم؛ از وقتی که آمده ام هنوز فرصت نشده خوب تماشایش کنم، هنوز چین های درشتی که دور چشمش افتاده اند را خوب ندیده ام، زیاد شدن تارهای سفید را، کوتاه شدن دو سه سانتی قد بلندش، فروغی که دیگر در چشمانش نیست، هیچ کدام را وقت نکرده ام خوب ببینم.
انگار تازه‌تازه این ها را می بینم.
می بینم که عمو غیاث، مرد همیشه خندانی که هر جا بود جمع را ساکت نمی گذاشت، چقدر پیر شده.

دستش روی شانه ام می نشیند، سنگینی غمی سیاه میانمان چادر انداخته. دلم برای آرزو هایش خون است؛ اما تیتر روی روزنامه اراده ام را برای هر کاری گرفته.

گوشه های کاغذش تا خورده اما دیگر متنش را از برم:
《دادگاه م.ز اختلاس گر معروف شنبه همین هفته》

دندان هایم روی هم فشرده می شود.
حق با غیاث خان است. امیریل برگشته، مثل یک شیر تیز دندان و تازه نفس هم برگشته؛ اما نه برای پدرش. که این بار برای جانش، به خاطر برادرش برگشته.

پناه:

پله های پل را یکی پس از دیگری طی می کنم. آفتابی که دارد غروب می کند از مقابلم تیغه می کشد و نور نارنجی رنگش رویم می افتد.
هنوز پله ها را تمام نکرده ام که شیرین را می بینم. کنار نازیلا روی زمین نشسته، یک پایش در سینه اش جمع شده و پای دیگرش را آزاد تر خم کرده و بی توجه به اتفاقات دور و اطرافش، سرش را به دیواره پل تکیه داده و سیگار می کشد.

نزدیک تر که می شوم سرش را می چرخاند و نگاهم می کند. صدای دنگ و دونگِ انگری بردز تنها صدایی ست که فضا را می شکافد. با نزدیک شدنم از جا بر می خیزد و دستی به پشت مانتوی خاکی اش می کشد:
_بالاخره اومدی خراب کار؟
دست سرما زده اش را می فشرم و رو به نازیلا که پشت آن ترازوی درب و داغانش هنوز نشسته محو گوشی شیرین شده می گویم:
_احوال نازی خانم؟ تحویل نمی گیری خوشگله!

با شنیدن صدایم سرش را بالا می آورد و با نهایت ذوقی که می تواند داشته باشد م گوید:
_سلام خاله! بالاخره اون مرحله سخته رو رد کردم نگا کن!

از جا بلند می شود و لقمه ای که روی پایش است به زمین می افتد؛ شیرین با خنده غر می زند:
_یواش! آخرش مثل خاله پناه اش از هول حلیم می افته تو دیگ.

دستی روی سر نازیلا می کشم و بی توجه به مسیر دلخواه شیرین برای بحث، می گویم:
_تمرین هاتو حل کردی؟ امروز با معلمت صحبت می کردم، گفت بهت کلی مشق داده. من شوخی ندارما نازی، قول دادی امسال ریاضی اتو خیلی خوب بگیری.

لب های باریکش را به هم می فشارد و مثل گناه کار ها دزدکی به شیرین نگاه می کند. نفسم را کلافه از ریه هایم خالی می کنم و به شیرین چشم غره می روم. اسمش مددکار است، در واقع از هر خرابکاری بدتراست.

_یه کم دیگه بازی کنم خاله، شب می تونم بنویسم مشقامو ولی گوشی که ندارم…

سکوت می کنم و سکوتم را جواب مثبت تلقی می کند. با خوشحالی به جای قبلی اش برمی گردد. روی دو زانو می نشینم و شال و کلاه صورتی رنگش را محکم تر می بندم. شیرین بالا سرم می ایستد:

_ آق بابات کوتاه اومد؟ یا هنوز به پاس گندی که زدی قهر تشریف دارن؟

با شنیدن نام آق بابا دست هایم آشکارا می لرزد. نفس لرزانم را رها می کنم و همان جا رو به روی نازیلا می نشینم.
بی اراده و پر استیصال لب می زنم:
_بدبخت شدم شیرین…

سیگارش را روی نرده های پل خاموش می کند.
پاکت سیاه Marlboro را بر می دارد و به پشتش ضربه می زند تا نخی دیگر از آن خارج کند.
_چی شده باز؟
صدایش مابین دو لبی که سعی دارد سیگار را ثابت نگه دارد شنیده می شود:

_هر چند؛ هر کار کرده باشه حقته. من بودم می نداختمت از خونه بیرون.

بایاد حرف هایی که دیشب زده دست هایم یخ می کند و شانه هایم می لرزد.
سرم را تکان می دهم تا دوباره بغضم نشکند. پلاستیکی که همراهم آورده ام را جلو می کشم، بغضم را پشت کلمات پنهان می کنم و رو به نازیلا می گویم:

_ مرغ و قارچ گرفتم. همون که دوست داری.

چشمانش برق می زند، بالاخره گوشی کذایی را روی پای شیرین می اندازد و به من هم نگاهی می کند. شیرین بیش از این سکوت نمی کند، با حرص می غرد:

_گاهی همچین حرصم میدی پناه؛ دلم می خواد نصفت کنم. آخه دختر دیوونه! آدم انقد خنگ و بی سیاست می شه که بازی برده رو تسلیم حریف کنه‌؟ مگه بازی ایران اسرائیل بود که اینجوری خودتو به باختن دادی؟

مکث نسبتاً طولانی ایی می کنم و پلک روی هم می فشارم تا اشکی نچکد. پشت سرم ایستاده و سایه اش کاملا روی سرم افتاده:
_باتوام…
با بغض به سمتش می چرخم، با حرص به سیگارش پوک می زند و خیره‌خیره نگاهم می کند:
_می گی چیکار می کردم؟ می رفتم التماسش می کردم ولم نکنه؟ یا وایمیستادم آقا بهرام رو واسه مهنوش خانم تر و خشک کردم؟

روی دو زانو می نشیند. دستش را بالا می آورد و انگشت سبابه اش را چند بار با حرص روی شقیقه ام می کوبد:

_بهت میگم کودن پا آبی، بهت بر می خوره! آخه دختره دیوونه تو مگه فقط همین دوتا راه رو داشتی؟

اشکی که روی صورتم افتاده را با کف دست برمی دارم:
_چه غلطی می کردم مثلاً؟ اون روز تو کافه می خواست باهام تموم کنه شیرین!

نگاه کوتاهی به نازیلا که با چشم های بیرون زده داشت تندتند ساندویچش را می جوید و به ما نگاه می کرد، انداخت و باز دم کلافه شده اش را توی صورتم فوت کرد:
_بی سیاستی دیگه خواهر من، هِرتی شِرتی زندگی می کنی.
و با تمام وجودش از سیگار کام می گیرد.
سیگار را از بین دو لبش می کشم و با حرص می گویم:
_خفه کردی خودتو! مثلا میای به این بچه کمک کنی؟ تو خودت عامل اصلی کودک آزاریی با این سیگارات.

تن سوزان سیگار را روی زمین می فشارم و این بار شیرین تمام حرصش را سرم خالی می کند:
_ از دست تو سیگار نکشم چی بکشم؟ دختره سه نقطه فیلم فارسی زیاد دیده! واسه من ژست شهاب حسینی گرفته رفته حلقه رو پس داده. آخه توی بی مخ یه لحظه به یارا فکر کردی؟ یه لحظه تو سرت گنجید این ادا ها واسه از ما بهترونه نه من و تویی که

تو بدبختی دست و پا زدیم تا به اینجا
رسیدیم. اگه آق بابا از خونه بیرونت می کرد چی؟ اون وقت تکلیف یارا چی می شد؟

بغض چرکینم سر باز می کند و خون آبه هایش را بیرون می ریزد. دل پاره پاره ام زیادی عفونت کرده از این زندگی بی مروت. صدایم می لرزد:
_با یارا تهدیدم کرد…

تکیه اش را به پل می دهد، در آن ساعت از روز پرنده هم پر نمی زد و فقط سرما بود که حکومت می کرد.
_چی شده؟
دیگر تلاشی هم برای پاک کردن اشک هایم نمی کنم:
_گفت دور کارو باید بزنی. گفت میای تو شرکت خودمون. اونم نه به عنوان وکیل و سهام دار.
چشم هایش بیرون می زند، باورش نمی شود. با وحشت زمزمه می کند:
_چی؟
سر تکان می دهم:
_می خواد بچزونتم.
《وای》کوتاه و بی جانش به زور به از میان لب هایش شنیده می شود. با بی تابی ادامه می دهم:
_بعد از اینکه بهرام رفت اومد احضار شدم. گفت یا از خونه اش برم و بی آبرویی ام رو با خودم ببرم خونه عمه ماهی، یا بمونم و اونجور که اون می خواد زندگی کنم.
دستان سردش دو طرف صورتم را در بر می گیرد. با مهربانی نگاهم می کند و همین باعث می شود اشکم راحت روی صورتم بریزد:
_ می دونه بدون یارا می میرم. می دونه دستم همیشه خالی نمی مونه، دوره کار آموزیمو که بگذرونم وضعم خوب می شه. می خواد پرامو بزنه تا از پیشش جُم نخورم. من چه هیزم تری بهشون فروختم شیرین؟

سرم را در آغوش می گیرد و اشک هایم گویی که راهشان را می یابند:
_یارا رو من بزرگ کردم… خواهرش نیستم من دیگه مادرشم. جونم در اومد تا اون بچه مریض رو آماده کنم و بفرستمش مدرسه… جونم دراومد تا بزرگ شه و بهزیستی نفرستنش…

سرم را می بوسد:
_آروم باش قربونت برم…
سرم را به زور از سینه اش جدا می کنم:
_تو بگو! می شه من و یارا جدا شیم؟ می شه تنها یادگاری مادر و پدرمو بذارم زیر دست و پای مامان فاطیما و دختراش؟

گونه ام را می بوسد و با بی تابی زیر گوشم می نالد:
_آروم باش دردت به سرم. نازی رو می ترسونی…

چشم باز می کنم و به نگاه ترسانش خیره می شوم. سرم را از سینه شیرین جدا می کنم و به نازی لبخند می زنم.
شیرین سر در کیف بزرگ و چرمش می کند و تندتند دنبال چیزی می گردد:
_نباید نامزدی رو به هم می زدی اخه دختر! پناه با کیاستی که من می شناسم کجا، این حرکت نسنجیده کجا…

بطری آب معدنی اش را از کیف در می آورد و مقابلم می گیرد؛ از گرفتنش امتناع می کنم:
_ می موندم و می ذاشتم مثل همیشه به چشم بدبختا نگام کنن؟
در بطری را باز می کند:
_جون به جونت کنن کودن پا آبی خودمی. تو که اون چرتو پرتاشونو خوندی و از کافه بیرون اومدی، می تونستی یه مدت جدایی رو به تعویق بندازی و با یه حرکت حساب شده دستشونو رو کنی! می تونستی همه چی رو به نفع خودت تغییر بدی!

بطری را مقابل دهانم می گیرد. به چیزی که می گوید فکر کرده بودم، زیاد هم فکر کرده بودم؛ اما چه کنم که با وجود اتفاقاتی که افتاده هنوز هم یک پای دلم لنگ می زند.
_ببینمت! نگو که واسه خاطر بهرام این کارو کردی؟

آب را لاجرعه سر می کشم. اشک نیش می زند به چشمم و به زور پسش می زنم.
با حرصی بیشتر کیفش را به سمتم پرت می کند و جیغ می کشد:
_خاک تو سر من کنن که نشستم واسه تو غصه می خورم! خاک تو سر من!

نازی که ساندویچش را تمام و کمال خورده، دست های سسی اش را به لباسش می مالد و می گوید:
_مرسی خاله پناه. رو قولم هستم.

لب هایم مات می خندند. به یک ساندویچ دلش شاد می شود و قول شاگرد اول شدن می دهد؛ با یک گوشی موبایل همه را فراموش می کند سرش گرم کودکی اش می شود.
لبخندم کم رمق تر می شود. عجیب دنیایی ست، نه به من و یارا رحم می کند، نه به یک کودک هشت ساله.

دست در کت کوتاه و سیاه رنگم می کنم و دستمال مادرم را بیرون می کشم. گل های سرخ و گلدوزی شده اش دیگر پوسیده، اما هنوز بوی او را می دهد.

_می خوای چیکار کنی؟

دستمال را زیر چشمم می کشم. واقعا می خواستم چه کنم؟ چه می توانستم کنم؟
بینی ام را بالا می کشم:
_می رم شرکت.
تعجب نمی کند، اما مغموم تر از قبل به چشمانم خیره می شود:
_دو برابر اون خواهرای بی شعورت درس خوندی که بری پادویی شونو کنی؟ واقعا همین رو می خوای پناه؟

سرم را به سمت سقف پل می گیرم. پوسیده و زنگ زده است، درست مثل آسمان همین شهر:
_مجبورم. یه کم که پول جمع کردم، قیمومت یارا رو پس می گیرم، اونوقت دیگه راحت می شم… بالاخره راحت می شم…

گوشی اش را دوباره دست نازی می دهد:
_می دونی چی در انتظارته؟ یه شرکت بزرگ با کلی دنگ و فنگ؛ که یه سرش ختم می شه به بهرام خان و مامان فاطیمات، یه سر دیگه اش اون خواهرِ…

میان حرفش می پرم:
_یه سر دیگه اش رسول خسروی.

پوزخندش را بی جواب می گذارم و بی هدف به سقف خیره می مانم.
می دانم که تنبیه آق بابا کنار گذاشتن استقلال عمل است و می خواهد بنده و مطیعش باشم؛ می دانم که در آن شرکت قرار است شاهد ارباب منش ایه کسانی باشم که چشم دیدنم را ندارند

دستی روی موهای کوتاه قهوه ای روشنش می کشم، کک های کم رنگ روی بینی و زیر چشمش با آن پوست مهتابی حسابی دلبری می کند. فقط وقت هایی که خوابیده است می توانم به اختیار خودم و انقدر راحت لمسش کنم. انقدر بی مرز نوازشش کنم.

ده ساله بودم که به میهمانی این دنیا آمد. هرچند که طلوع ستاره زندگی اش، ستاره مادرمان را خاموش کرد و کمر پدرمان را خم؛ اما با تمام وجود به قوت پاهایم تبدیل شد. به انگیزه ام برای زندگی کردن.

چندی نگذشت که بابا هم ساز ناسازگاری کوک کرد و راهیِ راهی شد که مادرمان رفته بود.
کوچک بودم، هنوز هوای عروسک بازی و گرگ ام به هوا هوش از سرم می برد؛ اما تا او را در دامنم گذاشتند، همه اش از سرم پرید.
دیگر شب ها خواب دوچرخه ای را که بابا وعده کرده بود بعد از کارنامه برایم می خرد را در سر نداشتم، حتی دیگر اشکی برای مرگشان هم نداشتم. فقط او بود و موهای حنایی که کم‌کم تیره تر شد. او بود و چشم های عسل رنگی که با هر نگاه و خنده اش مادر را دوباره زنده می کرد.
حالا، سیزده سالی از آن روز ها می گذرد؛ اما هنوز فقط او را می بینم.

آرام آرام چشم هایش را باز می کند. فورا دستم را می کشم و با فاصله ای نسبتا زیاد بالای سرش می نشینم:
_یارا جان؟ بیدار شو داداشی. باید بری مدرسه…

اولش کمی می ترسد، نگاهش روی سقف دو دو می زند، آهسته تر صدایش می زنم:
_منم پناه، دِ پاشو دیگه آجی قربونت بره!

سرش تند به سمتم می چرخد، چشم های درشتش جایی نزدیکی های صورتم را نشانه می رود:
_مدرسه منتظرته ها! تو هنوز خوابی؟

ناراضی و کم حوصله پتو را کنار می زند و با صدایی که فقط من می توانم بفهممش می گوید:
_خَسَم. بذا بخوابم من. چقد برم مدسه. پَ کی تموم می شه این مدسه؟

شکلیک خنده ام توی اتاق می پیچد. از جا بر می خیزم و پرده های اتاق را به کناری می رانم تا نور وارد شود:
_انقد باید بری که… هنوز چیزی نخوندی که!

با حرص پتو را روی تخت پرت می کند، می خواهد از جا بلند شود که به سمتش پرواز می کنم. دیگر می تواند خودش کارهای خودش را انجام دهد؛ اما من نمی توانم باور کنم.
_یواش یواش! می خوری زمین!
رو در رویم می ایستد و با بد بینی به صورتم خیره می شود. مقنعه ام را جلو تر می کشم، هنوز به رنگ سیاه شده ی موهایم عادت نکرده.
_نمِخوام. مخوام بخوابم.
روپوش مدرسه اش را از کمد بر می دارم ومی تکانمش، با حوصله به جنگ سرد هر روزه مان ادامه می دهم:
_ خواب که نشد کار و زندگی…
دو تقه ای به در می خورد و بوی عزیز جان اتاق را بر می دارد:
_هنوز داری چونه می زنی مادر؟
به رویش لبخند می پاشم و سلام می کنم. یارا با تاخیر متوجه عزیز می شود؛ به سمتش پناه می برد:
_عزز جون. بهش بگو. بگو خوابم مآد.

گوشه چشم های عزیز جون از خنده چین می افتد؛ دستش را دور یارا که در آغوشش خزیده حلقه می کند و رو به من می گوید:
_نمی شه این یه روزه رو…
می داند که نمی شود؛ اما عزیز است و یک دنیا مهربانی. مهربانی هایی که انگار هیچ وقت ته نمی کشد:

_عزیز جون من باید راس هشت کارت بزنم تو شرکت. تو رو خدا این لباسا رو تنش کنین تا من ماشینو روشن می کنم.

عزیز سرش را به سمت یارا خم می کند:
_انگاری نمی شه. زود باش پسر خوب.

با نق و نوق حاضر می شود، روی عزیز جان را می بوسیم و از خانه بیرون می زنیم. در پراید درب و داغانم را به روی اش باز می کنم و خودم با سرعت به سمت صندلی راننده می روم. چهار روزی ست که تمام وحشتم شده کابوس دیر رسیدن به آن شرکت کذایی. تا جایی که شب ها خواب می بینم دیر رسیده ام و سولماز مواخذه گرانه منتظرم ایستاده.

مقابل مدرسه کودکان استثنایی ترمز می کنم و به سمتش بر می چرخم، کیفش را دوباره چک می کنم و در همان حال می گویم:
_صبحونه اتو کامل بخور. بد غذا بازی در نیاری که این بار راست راستی خاله رو دیوونه می کنی.
تند و کوتاه موهایی که به تازگی بلند تر شده و توی صورتش می ریزد را کنار می زند و همچنان به رو به رو خیره می ماند.
آرام‌آرام دستش را لمس می کنم، توجه ای نمی کند، دست نرم و کوچکش را به لب هایم می چسبانم. بوی خوش بابا را می دهد، دم عمیقم را با بوسه ای کوتاه که روی دستش می نشانم خالی می کنم:
_خوش بگذرون.

مثل همیشه حواسش پرت است، پیاده می شوم و در را به رویش باز می کنم.
با هول و ولا به ساعتم نگاه می کنم. چیز زیادی تا ساعت هشت نمانده.

پشت ترافیک سنگین نیش ترمزی می کنم و در دل لعنتی به این شانس مزخرفم می فرستم. روی فرمان ضرب می گیرم و زمزمه می کنم:
_زودباش، ‌زودباش، ‌زودباش‌!

صدای زنگ موبایل تمرکزم را از روی چراغ راهنما بر می دارد، اسم محمد طٰهٰ دارد روی اسکرین گوشی چشمک می زند.

روی قسمت سبز گوشی مکث می کنم. حتماً تا به حال شنیده که نامزدی را به هم زده ام. یعنی رفته؟ نفس حبس شده ام را آزاد می کنم و با تمام توانی که برایم باقی مانده جوابش را می دهم:
_سلام.
او هم مکث می کند، نفس آزاد می کند و مثل همیشه محکم جوابم را می دهد:
_سلام.

همین. بعد از یک ماه ای که درخواست انتقالی اش را به مدیر روزنامه داده بودو قرار بود از تهران برود، سر و کله اش پیدا شده و فقط سلام می دهد. خودم پیش قدم می شوم:

_چطوری رفیق قدیمی؟ یار غار! خوب رفتی حاجی‌حاجی ‌مکه؛ جویای احوالت از اون خواهر بی مصرفت، شیرین بودم.

صدایش رنگ هیجان و شوخی دارد:
_چرا خودت زنگ نزدی؟

سکوت می کنم، شیطنش عود می کند:
_روشو نداشتی… منم جای تو اون حرفا رو به *رفیق قدیمی ام و یار غارم* می زدم، روی زنگ زدن نداشتم.

لب زیرینم را محکم می گزم. همیشه همین قدر رک و بی پروا بود، سعی می کنم جدی باشم:
_می خواستم بزنم! ولی شیرین وقتی اومد و گفت بقچه پیچیدی بری شهر غریب با خودم گفتم بی فایده اس زنگ زدنم…

او هم مکث می کند و این بار علناً صدایش از خنده می لرزد:
_ مگه واسه خاطر تو راه افتادم شهر غریب که زنگ زدن رو بی فایده دونستی خاله موشه؟

می خواهم عذر خواهی کنم، می خواهم بگویم اشتباه کردم که جواب یک عمر حمایت و مهربانی شما خواهر و برادر را اینطور بی رحمانه دادم؛ اشتباه کردم که نفهمیدم چقدر دوستم دارید و می خواهید در برابر تصمیم غلطی که برای ازدواج گرفته ام حمایتم کنید.
از بهرام جانبداری کردم؟ اشتباه کردم. غلط کردن که شاخ و دم ندارد! غلط کردم که دلم حوالی بهرام گشت و کور شد و ندید شما چقدرگوشزد کردید او به درد من نمی خورد.
اما هر کار می کنم نمی شود. می ترسم بگویم و زخم دلم باز شود، آن وقت هیچ رقمه نمی توانم جمع اش کنم. به جایش می زنم به بی عاری:
_لااقل اول حالمو می پرسیدی بعد گله گذاری رو شروع می کردی!

بی صدا می خندد. باید پنج سالی با او آشنا باشی، خواهرش رفیق گرمابه و گلستانت باشد، پنج سالی را شب و روز با او بوده باشی تا بتوانی این خنده ها را ‌کشف کنی:
_شنیدم رفتی شرکت آق بابات.

اسم آق بابا را جوری به زبان می راند که انگار از گفتنش هم کراهت دارد:
_فقط تونستم تاسف بخورم از این همه ظلم آشکاری که در حقت روا دونستن. دوره کارآموزی اتو که ول نکردی؟

صدایم می لرزد، همه چیز را می داند!
_اونو ولش کن. از خودت بگو؛ جمع کردی رفتی شیراز… الان راحتی؟

باز دمش را سنگین رها می کند:
_فکر می کنه برده زر خریدشی! کی نوه خودشو دو دستی می ده به یه بی عرضه چشم چرون که از آدمیت فقط شکم و از مردی زیر شکم رو فهمیده…

پلک هایم محکم روی هم می افتد. خدا لعنتت کند شیرین که اینطور بی کم و کاست هم تعریف کردای.

صدای بوق ممتد چند ماشین باعث می شود به خیابان و چراغ قرمزی که پشتش مانده بودم برگردم. هول می شوم، کلاچ و ترمز را قاطی می کنم و ماشین خاموش می شود. صدای پشت خط هم ساکت شده. به سختی ماشین را روشن می کنم و کناری پارک می کنم. دست و پا گم کرده و عصبی تشر می زنم:
_طـه! اون مردی که هرچی از دهنت در میاد داری بارش می کنی، پدر بزرگ منه!

سکوت می کند. اما نفس های عصبی اش کشدار و مشوش است.
_خیلی خب! خیلی خب! بازم ازش دفاع کن. تقصیر منه کودنه که فکر کردم تو عوض می شی و عیار آدما دستت میاد؛ ولی زهی خیال باطل. مثل همیشه بالاشون در میای.

فقط وقت هایی که زیادی داغ کرده و از کوره در رفته به خودش توهین می کند. سکوت می کنم تا بیشتر از این اوضاع بیخ پیدا نکند.
_اونم بالای کیا؟ امثال حاج یحیی و اون بهرام خان نوروزی که از هر ده تا گندی که آقازاده های این شهر می زنن، رد پاش تو هشت تاش هست!

ساکت می شوم و اجازه می دهم هرچه می خواهد بگوید، این بار به بهانه هواداری دلش را نمی شکنم.
برای بار چندم نفسش را کلافه بیرون می فرستد و زمزمه می کند:
_سبحان الله… سبحان الله…

نام خدا را که بر زبان می راند لبخند روی لب هایم سبز می شود، این یعنی قصد عقب نشینی دارد و موقعیت سفید است.

_ اونا خانواده منن… گوشت از استخون جدا نمی شه… کاری با بهرام و گندای پشت همش ندارم؛ ولی آق بابا…

_آق بابا چی پناه؟ آق بابا چی؟ معلوم نیست دوستته یا دشمنت! معلوم نیست دوست داره یا می خواد بِکَنه بندازدت دور! چه مر‌گشونه که دست از سرت برنمی دارن؟ چرا تو نمی کَنی این دندون گندیده رو؟

بالاخره به شرکت می رسم. می خواهم پارک کنم که ماشین با پرت پرتی خاموش می شود. مشتی روی فرمان می کوبم:
_حقا که شیرین حق داره الاغ صدات کنه! همیشه خدا خرابی!
کیفم را برمی دارم و پیاده می شوم، می خواهم به سمت راه پله راه بیافتم که چشمم به دویست و هفت سیاه بهرام می افتد.
نمی توانم چشم از ماشین بردارم. او هم آمده…
معمولا بعد از ساعت ده می آمد. حتما حالا در اتاقش لم داده و صبحانه می خورد، یا شاید مثل تمام این چهار روز مهنوش با بهانه یا بی بهانه به اتاقش سر زده و با هم گپ می زنند.
از همان حرف هایی که تو گوشی اش بود، همان ها که هر شب کابوسش را می بینم و با وحشت از خواب می پرم.
قدمی برمی دارم و به سمت در راننده می روم.
چهار روز متوالیست که هر روز می بینمش، با همان نگاه مغرور و از دماغ فیل افتاده. چهار روزست که نگاه اش رویم سنگینی می کند و هر بار که جواب نگاه هایش را با کم محلی می دهم، چینی روی پیشانی اش می نشاند.
سرانگشتانم را روی دستی ایی که با آن در ماشین را باز می کند می کشم.

چهار روز… چهار روزست که وقتی از کنارش می گذرم نفس نمی کشم و بی اینکه یک لحظه صبر کنم از کنارش می گریزم.
چهار روزست که دلِ زخم خورده ام، از بس که اشک درَش تلنبار شده چرک کرده. درد می کند، تیر می کشد؛ ولی… بدجور هوایِ نفس کشیدن میان آن عطر تند و شیرین را کرده…

بی فکر و ناخودآگاه دستم را بالا می آورم و سر انگشت هایم را به هوای بو کشیدن عطرش، می بویم.
از حرکتی که ناخودآگاه انجام داده ام ماتم می برد. چشم هایم باز می شود و تازه به خودم می آیم. شاید تمام این اتفاقات در پنج شش ثانیه افتاده بود.
_چیکار دارم می کنم من؟
وحشت به جانم رخنه می کند، بر می گردم و بی پروا دور تا دور پارکینگ را از نظر می گذرانم؛ هیچ کس نیست.
دسته کیفم را روی شانه راستم پرت می کنم و با قدم هایی که میل پرواز دارند به سمت راه پله ها می روم:
_چیکار می کنی تو، چیکار می کنی؟ چیکار می کنی پناه!

عضله پشت پایم ناگهان تیری می کشد و آخم را در می آورد.
_اَه! دیوونه! احمق! دختر کودن!

لنگ لنگان به سمت پله ها می روم:
_آدم نمی شی! اون دختر بچه بی دست و پای دست و پاگیری که بودی تا آخرش می مونی… دِ مگه تو یه ذره غرور نداری احمق؟
به سمت پله ها می روم و با افسوس به در نقره ای رنگ آسانسور نگاهی می اندازم.
شرکت در طبقه هشتم است و ده دقیقه ای هم دیر کرده ام، اما فوبیایِ آسانسور پاهایم را به سمت راه پله ها می کشاند. از بچگی از آسانسور وحشت داشتم، درست از همان روزهای کودکی که مهنوش و سولماز به اسم بازی سوار آسانسورم کردند و فیوز برق را قطع کردند.
یادم می آید تا یک هفته تب و لرز گرفتم و بابا حسابی سولماز و مهنوش را گوشمالی داد.
نفس نفس زنان پله ها را یکی دو تا رد می کنم و بالاخره در چوبیِ شرکت نمایان می شود. حتما حالا سولماز دم اتاقم ایستاده تا توبیخم کند.
خیز برمی دارم و در را هل می دهم تا وارد شوم، همین که در باز می شود به کسی که پشت در ایستاده، برخورد می کنم و سکندری می روم.
_حواست کجاست مگه…

هنوز غر غرم تمام نشده که دست هایش آرنج هایم را در بر می گیرد.
گر می گیرم از دیدن دست های آشنایی که به قدرِ عمرم می شناسمشان… از بـَرَمشان…
به صورت سه تیغه و جدی اش خیره می شوم و قلبم از بالاترین نقطه نفیر کشان پایین می افتد.
هول می شوم، نفس کم می آورم، اعتماد به نفسم را گم می کنم، مثل گناهکاران خودم را از دستانش جدا می کنم و سلام می دهم:
_سلام.
فروغ غروری که این روزها کمرنگ شده بود، دوباره در چشمانش غوغا به پا کرده. مثل همیشه جواب سلامم را عقیم می گذارد و بی اینکه نگاه نافذش را بردارد، به ساعتش اشاره می کند:
_یه ربع تاخیر!

قدم عقب رفته را با یک گام بلند جبران می کند و صورتش درست نزدیکی های صورتم می آید.
جا می خورم! سرم را عقب می کشم؛ اما باز جلو می آید.
درحالی که میخ نگاهش را حسابی می کوبد با صدایی که بسان پچ پچ می ماند، می گوید:
_ می خوام بگم لابد تو پارک وِی کارِت گیر کرده و زیادی به سواری ها کولی دادی ولی…

نفس در سینه ام گره می خورد. جانم بالا می آید از این همه چشم دریدگی و بی سیرتی. باورم نمی شود بعد از چهار روز که لب باز کرده این ها را می گوید! به خودم می آیم، تمام حرصم از دلتنگی را که هنوز… هنوز هم سهم اوست، به دستانم سرازیر می کنم و با تمام قدرت توی سینه اش می کوبم.
مچ هر دو دستم را می گیرد و به خودش نزدیکم می کند، لبخند این بار روی لب هایش واضح است:
_ولی بعید می دونم. چون الان ساعتِ هرزگردی نیست، کسی رو پیدا نمی کنی!

چانه و فکم قفل شده، تمام وجودم می خواهد آب دهن کنار پایش پرت کند. به راهرویی که مسیرِ اصلی سالن شرکت تا در شیشه ایِ ورودی ست را نگاه می کنم. کسی نیست و او این همه جسور شده، صدایم را پایین می آورم:
_ چه با تجربه! ساعت

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن
بستن