رمان ت مثل طابو

رمان ت مثل طابو پارت 36

 

می‌کشد:
_مِن بعد از یونیفرم کارمندای اینجا استفاده می کنی.
با چشمانش سر تا پایم را اسکن می کند، از بالا تا پایین، نگاهش روی دامن و کفش هایم مکث می کنند و بعد مستقیم به سراغ چشمانم می آید. می خواهد دیوانه ام کند! دلیل کارش فقط و فقط همین می تواند باشد. پوشه را از دستش می‌کشم و او زیر نگاه سنگین من به سمت اتاقش راه می افتد. جنگ راه انداخته، یک جنگ تمام عیار!
_ صبیه آقای خدابنده!
صدای خانم ملکی قدم های او را کند می‌کند و توجه من را به خودش می‌گیرد. به چهره شاد و از هم شکفته خانم منشی خیره می‌شوم و او فاتحانه می گوید:
_ اینجا مثل شرکت اَبوی محترم نیست، یک ثانیه هم غنیمت شمرده می‌شه. تشریف ببرین سر کارتون.

چه کینه ای پشت آن دختر صبیه خدابنده ای که گفت بود! واقعا فقط به خاطر دیدار قبلمان است؟ یا فرزند سرشناس ترین مرد قانون بودن جرم تلقی می‌شود و همه باید با عینک بدبینی تماشامان کنند؟ پوشه را سفت می‌چسبم و راهی که آمده ام را بر می‌گردم. سرم سنگین است، تصمیم آق بابا به کنار، حرف های تلخ و سنگین ملکی که مصداقش را توی این بیست و چهارسال عمرم زیاد از دوست و همکلاسی و فامیل شنیده ام هم به کنار؛ من با رفتار خشک و سرد مردی که مقابلم قد علم کرده چطور کنار بیایم؟
مقابل در طبقه سوم می‌ایستم و هاج و واج پرسنلی را که غرق کارند و مثل فرفره دور خودشان می چرخند خیره می‌شوم. من اینجا چه می کنم؟ اصلاً اتاقم کدام است؟ حواسپرتی را کنار می زنم و از پله ها باز بالا می روم، چیزی نمانده که عقلم را از دست بدهم. وارد طبقه سفیدپوش چهارم که میشوم صدای یکباره امیریل که به تندی میان حرف های خانم ملکی می رود توجه ام را جلب می کند:
_ با من بحث نکن خانم! احترام خانم خدابنده حفظ می‌شه، نه مثل کارمندای عادی،مثل مدیرعاملا و معاونین این خراب شده باهاشون برخورد می کنین. اینو به الباقی هم تفهیم کن؛ مفهومه؟!
صدای ضعیفی می گوید: بله.

و امیریل بی اینکه متوجه من شود به در اتاقش می کوبد و وارد می‌شود و از برابر دیدگان ناباورم محو می‌شود. لبخند نرم نرمک روی لبم می‌نشیند. من اشتباه نکردم تو دوست ترین دشمن جانمی.

* * *

روز ها به سرعت می گذرند و من توی یک دخمه مربعی شکل پر از باکس های آهنی و پرونده هایی با خط خرچنگ قورباغه، گیر افتاده ام. توی این چهار روزی که گذشت معنای واقعی کار کردن و دویدن را فهمیدم. مدام تایپ می‌کنم، اسناد را تنظیم می‌کنم و لیست‌های بلند بالا، به اینور و آنور فکس می‌کنم و شب ها بی اینکه جانی برایم باقی مانده باشد به خانه بر می‌گردم. به زور می‌توانم قبل از بی هوش شدنم با یارا کمی از درس‌هایش را تمرین کنم و برای خانم خیری کارهای کاروزی ام را آماده کنم. به کل از زندگی افتاده ام. توی این چهار روز یک سمینار از دست داده ام! که هنوز نمی دانم برای الباقی اش باید چه کنم.
الحق که این مرد عصبانی دارد تا آخرین قطره شیره جانم را بیرون می کشد.
پرسنل شرکت همان‌طور که خواسته بود با احترامی وصف نشدنی با من رفتار می‌کردند اما خودش… امان از خودش که خرده فرمایش هایش تمامی نداشت و از طریق خانم ملکی هر بار یک دستور جدیدی به گوشم می‌رساند. با این همه من هیچ شکایتی ندارم. چطور داشته باشم؟ او با این جنگی که به راه انداخته مرا از هیاهوی خانه دور نگاه داشته. آنقدر دور که دیگر نمی بینم سوئیت ته باغ را دارند رنگ می زنند. آنقدر مرا عقب نگه داشته که متوجه کوه جهیزیه ای که از بهترین مارک ها خریداری و دارند گوشه خانه تلنبار می کنند، نیستم. متوجه نگاه راضی و سرسنگین مامان فاطیما، نگاه های دزدیده شده و فراری آق بابا اشک های قایمکی عزیزجان که مدام چکیده می شوند؛ شادی زاید الوصف یارا از این هیاهوی جدید توی خانه… من سِر شده ام. متوجه هیچ کدام نیستم.
دست هایم را توی جیب هایم مشت می کنم و از پنجره به آسمان تاریک و ارغوانی نگاه گذرایی می اندازم ؛ سازمان هواشناسی باریدن اولین برف زمستانی را پیش بینی کرده و من برای اولین بار از این بابت سخت ناراحتم. دادگاه سیامک حاتمی نزدیک است و از آن جایی که اولیاحضرت محال است اجازه دهد من پایم را از شرکت بیرون بگذارم باید بروم و هر طور که شده طاها و شیرین را به گرفتن رضایت ترغیب کنم. از طرفی پرونده های کارورزی ام را با هزار بدبختی و خواب آلودگی آماده کرده ام و باید به خانم خیری تحویل بدهم. و صد البته شانس خوبم با خراب بودن ماشینی که به حق و انصاف از طرف شیرین به درجه الاغ بودن تنزیل رتبه یافته، کامل شده. پرونده ها را بر می دارم و از اتاق بیرون می زنم. خبری از آن شلوغی و بلوایی که هر روز برقرار است نیست. عقربه های ساعت از هفت و نیم هم تجاوز کرده اند و بعید می دانم به جز من و خدمه نظافتچی و نگهبانی کسی مانده باشد.
پا که به خیابان می گذارم متوجه دانه های درشت برفی که به نرمی روی زمین می‌نشینند می شوم. با وجود اینکه برای من مشکلات بیشتری می تراشد

نمی‌توانم لبخند نزنم.

سرما به تنم می‌کوبد، می‌لرزم، با اینکه زیر کت و شلوار نازک شرکت بافت گرمی پوشیده ام اما غول سرما دست سنگینی دارد.
خسته و آرام عرضِ خیابان نیمه تاریک را پایین می‌روم و سعی می‌کنم از طریق تلفنم یک تاکسی خبر کنم که ماشین شاسی بلندی از ساختمان شرکت بیرون می آید و از کنارم می گذرد. سرم را بالا نمی آورم و چشم از اسکرین گوشی برنمی‌دارم، اینترنت تلفنم به شدت ضعیف است و هر کار می کنم خط نمی‌دهد. دیگر دارم کم‌کم می‌لرزم. ماشین که دنده عقب می آید واقعا بر خود می لرزم؛ اما با دیدن آفرود آشنایی که مقابل پایم ایستاد، آرام می گیرم. شیشه پایین می‌آید و من فکر می‌کنم چند روز است که ندیده امش؟ چهار روز! درست از همان روزی که من را به طبقه پایین و توی اتاق بایگانی تبعید کرده بود.
_ می رم خونتون دنبال سولماز. بپر بالا.

بعد از چهار روز ندیدنش، امروز به سراغش رفتم؛ تا پشت در اتاقش رفتم و او نبود! بعد از چهار روز باز می‌خواهد دستور بدهد؟
_ دارم ماشین می گیرم شما تشریف ببرین جناب رئیس.

جناب رئیس را با چنان غیظی ادا کرده بودم که حساب کار دستش بیاید اما چرا فراموش می کنم که او امیریل است؟ با نگاهی دقیق که کنار چشمانش چین افتاده می‌گوید:
_اینجا آنتن نمی ده؛ سرما بخوری،کارامون عقب بیوفته امتیاز منفی برات ثبت می کنم. خود دانی…
بادم خالی می شود. پنچر پنچر. خب مثلاً چه می شود اگر بگویی حالا که از شرکت خارج شده ایم همان دوستی هستی که برای خوب کردن حالم به اتوبوس شبیخون زدی؟
چه انتظاری از او دارم؟ نازکشی؟! اصلاً توی قاموسش نیست! دلخور می گویم:
_ خونه نمی رم…
نگاهش روی چهره ام ثابت ماند:
_ ساعت هشت شبه!
نگاهم روی چهره اش ثابت ماند. نگرانم شده است؟ این هم توی قاموسش نیست اما چند وقتی است که عجیب شده.
_ به نظرتون می تونه به این خاطر باشه که یه رئیس زورگو ازکارمند بی جیره مواجبش تا این وقت شب کار می کشه؟
عضلات صورتش فلج که نیستند؟ چرا انقدر در برابر خندیدن در کنار من انقدر مقاومت می کند:
_ جزای حقوقی اش چی می شه خانم وکیل؟ رد مال؟ جبران مافات؟ یعنی می گی دلت دور دور می خواد، حتی اگه از ساعت بیرون موندن دخترای خوب گذشته باشه؟
خنده ام می گیرد. انقدر زیاد که نمی توانم به این چرندیات مرد سالارانه اش ایراد چندانی بگیرم:
_ یکی می مرد ز درد بی نوایی یکی می گفت… دلتون خوشه ها! دارم می رم پیش وکیل سرپرستم. بعدش هم می خوام برم پیش شیرین و طاها در مورد رضایت گرفتن از یه شاکی راضی شون کنم؛ هر چی باشه کار ما خیلی مهم تر از جون یه پسر بچه اس! من باید بمونم و یه طومار جنس لیست بگیرم و فکس کنم. برم این کارای ساده رو بسپرم به بقیه و اونا رو بسیج کنم.
کوتاه می اید و لب های برجسته و گوشتی اش با یک لبخند ملیح می آید.
_ پس بپر بالا تا جبران مافات کنم.
وسط خیابان خلوت و کم تردد ایستاده ایم وبحث می کنیم. با خنده نرم دیگری یک قدم به می روم و می ایستم:
_در ضمن! در مورد این طرز فکر که می گه دختر خوب الان بیرون نیست و این چیزا مشکل دارم، باخبر باشین!
_ بیا بالا سرما خوردی مادر ترزا

سوار می شوم. شیشه را می‌بندد و بخاری را بالا می‌کشد و ماشین نرم و روان میان برف نو نشسته خیابان می رود و من با خودم فکر می کنم: هردویمان برای هم اسم گذاشته ایم. من به او آقای هوش می گویم و او مادر ترزا… نمی دانم برای چندمین بار است که مرا به این اسم خوانده او هم پیش خودش هزار بار به من فکر کرده و رفتارم را تحلیل کرده یا بی اهمیت بوده؛ اما حظ می برم از این چهره دوست داشتنی که در نظرش دارم. چقدر کیف می دهد که یک نفر خودت را، همین که هستی را، همین که دلت می خواهد باشی را تحسین کند.

سکوت دل انگیزی میانمان جاریست که با هر پرسش او در مورد ادامه مسیر، با اکراه می شکنمش. حتی نمی خواهم به آنچه صبح وقتی تا پشت اتاق غیاث خان به دنبالش رفته بودم، شنیده و دیده بودم، فکر کنم. به همراه امیریل به سراغ خانم خیری می روم، پرونده ها را تحویلش می دهم و هر کار که می کنم زبانم نمی چرخد تا از غیبت هایی که قرار است سر سمینار ها و کلاس های دادگستری داشته باشم چیزی بگویم. امید چیز عجیبی ست. مثل یک رشته که باریک و ضخیم می شود تا دست از آن نکشی. وقتی از اتاق خانم خیری خارج می شوم که امیریل مقابل تابلو اعلانات موسسه ایستاده و برنامه ها را تماشا می کند. من هم یک بار دیگر برنامه ها را از نظر می گذرانم؛ هفته بعد باید چند ساعتی را توی دادگستری کار کنم، احساس عجز می کنم. برای لحظه ای حتی از آق بابا که از همان ابتدا سعی داشت من را از ادامه کارآموزی و گرفتن پروانه وکالتم باز دارد، می رنجم.
رو به او می گویم:
_ شما دیگه برید، من کارم با دوستام طول می‌کشه، سولماز رو معطل نکنیم.
میان حرفم در ماشین را باز می کند و با سر اشاره

می زند سوار شوم. بیش از این تعارف نمی کنم و سوار می شوم. مسیرکوهسار را می گویم و برای چندمین بار در روز با عزیزجان تماس می‌گیرم و احوال یارا را جویا می‌شوم. او هم به این شور زدن دائمی دلم عادت کرده؛ همیشه همین‌طور بودیم. وقتی نوزاد بود به زور می‌توانستند مرا از او جدا کنند و به مدرسه بفرستند، با گذر زمان بهتر شدم؛ اما بعد از آن روزی که مامان فاطیما او را توی استخر پرت کرد دیگر تاب دور ماندن از او را ندارم.
عزیز جان می‌گوید حال یارا خوب است و از ذوق خانه ته حیاط یک لحظه هم پیش او بند نمی‌شود و مدام به آنجا سرک می‌کشد، وقتی خیالم راحت می‌شود نصیرخان لعنتی آن حوالی‌ها نیست، برای هزارمین بار یارا را به او می سپارم و قطع می‌کنم. کاش لااقل خیالم از بابت خانه راحت بود.

_ فکر نمی کنی بیش از اندازه به اون بچه گیر می‌دی؟ بچه باهوش و زرنگیه، نسبت به بچه هایی که شرایط اون رو دارن خیلی خوب می تونه از پس خودش بربیاد، لزومی نداره انقد نگرانش باشی.
جوابش را نمی دهم. او که خودش شاهد بود توی آن خانه کسانی هستند که برای به کرسی نشاندن حرفشان چه ریسک هایی روی جان او انجام می‌دهند، توضیح دادن و زیر و رو کشی‌اش به چه کار می‌آمد؟
_ گفتی اسم داداشت چیه؟
به سمتش می‌چرخم، نیم رخ بی خیال و بی‌تفاوتش به خیابان خیره است و با دست راست بالای فرمان را چسبیده که با احساس نگاه من سر به سمتم می‌چرخاند. با این ژست و پشت این ماشین، شبیه شوماخر شده؛ از تصورم لبخند می زنم و می‌گویم:
_ یارا.
نگاهش روی چال بالای گونه ام گیر می کند و باز به سمت خیابان بر می گردد:
_انگار پدر ومادرت خیلی به کمک احتیاج داشتن که این اسما رو براتون انتخاب کردن.

این بار نوبت من است که روی نیم رخش گیر کنم. هیچ وقت به اسمهایمان این طور دقت نکرده بودم. پناه و یارا… واقعا چرا پناه و یارا؟! نه! من بی خود به تو آقای هوش نگفته ام!

وارد محوطه پارک جنگلی کوهسار می‌شویم و از کوه‌هایی که از یک طرف به منطقه آزاد و از طرف دیگر با صخره های بزرگ مواجه‌ات می‌کنند بالا می‌رویم. شب‌های اینجا را دوست دارم، آرام است و تهران پر دنگ و فنگ را تا زیر پاهایت رام‌رام می‌کند. آرام و غرق نور.
بالاتر از میدان و کنار اولین آلاچیق هایی که دیده می‌شود می‌گویم نگه دارد، از همین فاصله طه و سهیل را می‌بینم که سینی چای به دست از بوفه داخل میدان بیرون می‌آیند و به سمت یکی از آلاچیق ها می روند. چند سالی می‌شود که اینجا پاتوق ما شده، درست از همان وقتی که یکی از بچه های موسسه دکه کوچکش را اینجا باز کرد و رفته رفته بوفه کوچکی خرید و ما را بالای این کوه ها که شب ها تهران را با قدرت هر چه تمامتر به نظاره می‌گذارد پاگیر کرد. رو به او می‌کنم و می گویم:
_ ممنونم. کاش می‌شد دعوتتون کنم بیاین ولی می دونم حوصلتون از بحثای ما سر می‌ره و…
خم می شود و از صندلی عقب کاپشنی را بر می‌دارد و به دستم می‌دهد:
_ بپوش هوا سرده.
و خودش پیاده می‌شود و من را متحیر برجا می گذارد. می خواهد بماند؟ پس سولماز چه می شود؟

پیاده می شوم و بلند صدایش می زنم: امیریل خان.
کلمه اول آسان بود اما بعدی نه، باد سرد چنان به تنم کوبید که نفس در سینه ام حبس شد. بارش برف متوقف شده و زمین سپید پوشِ آسمان است؛ اما تا دلت بخواهد سرما استخوان سوز شده، تا مغز استخوان نفوذ می کند و مانع از این می شود که بی خیال پوشیدن کاپشن چند سایز بزرگ تری که به دستم داده شوم. کنارم منتظر ایستاده و با لبخندی که به راحتی نمیتوان دید به من خیره است. در حالی که از سرما می‌لرزم می‌گویم:
_ مگه نگفتین سولماز… منتظره! پس اینجا… چیکار می‌کنین؟
تک خنده‌اش را که رها می‌کند بخار نفس هایش به صورتم می‌خورد، دستانش روی لبه های کاپشن می نشینند و چیزی که می‌گفتم را از خاطر می برم. لبه های کاپشن را می‌گیرد و درحالی که دو طرف آن را به هم می رساند می گوید:
_ جبران مافات، خانم وکیل.

واژه ها در دهانم می‌ماسند و گم می‌شوند؛ برای یک لحظه از پشت سر او متوجه شیرینی می‌شوم که کاسه آش به دست با دهانی باز و چشمانی از حدقه بیرون زده و قاشقی که توی هوا خشک مانده، به ما و وضعیت ما خیره است. چشم های من هم گشاد می‌شوند و خودم را ناشیانه عقب می‌کشم.

_ اجازه هست؟
شیرین به ما می پیوندد و بی حرف و با لبخندی از بناگوش در رفته به ما خیره می شود. این پا و آن پا کنان می گویم:
_ اتفاقا ما هم دیگه داشتیم می اومدیم به بقیه ملحق بشیم که آقای تابان دوستانه لطف کردن و کم حواسی من رو با این کاپشن جبران کردن.
نیش شل و بی چاک و بستش شل تر از قبل می شود:
_ ماشالا چه انسان لطیفی هستن آقای تابان! خدا قسمت همه کم حواسا کنه!
و با لودگی هرچه تمام تر نگاه شیطانش را بین ما رد و بدل می کند.
_شهریوری هستین دیگه نه؟ شهریوریای خاص!
تمام شد! زبان شیرین که باز شود، هر آدمی توی بدترین مخمصه عمرش می‌افتد. خشک و بی حرکت به او زل می زنم و ناباورانه زمزمه می کنم: شیرین!
_ اِوا! مگه چیه؟ داریم چاق سلامتی می کنیم.
و رو به امیریل ادامه می دهد:
_شک نکن که یه شیرِ شهریوری رو به روته! اصلا غیر این برازندشون نیست. ماشالا دقیق، وظیفه شناس، خوش تیپ، سالم…
از یک طرف خنده ام گرفته و از طرف دیگر دلم می‌خواهد به فرق سرش بکوبم و بگویم مگر آمدی اسب بخری که با سلامتش هم تو کار داری دختر؟ آهسته صدایش می زنم اما او بی‌توجه به من یک بند حرف می‌زند:
_ ولی خب ایرادای خاص خودشونم دارنا. مثلا آتیش عشق متولدین این ماه کمه. یعنی نه اینکه عاشق نشن ها! می شن! ولی همچین… سوزان نیست.
و کف دستش را به اندازه یک توپ گرد و بزرگ باد می دهد.
_ شیرین!
با وجود صدای بلندم بالاخره به جانبم می چرخد و مثل من بلند و پرهیجان می گوید: چیه!
گر گرفته لب زیرینم را به دندان می کشم و ساده لوحانه فقط تماشایش می کنم تا متوجه گندی که زده بشود؛ اما با حالتی انگار سرش را به معنای (چیه) محکم تکان می دهد؟ تنها ایراد او همین بود. با همه عالم و آدم یک جور رفتار می کرد. حس روز های نوزده سالگی مان را دارم که با اساتید خشک وجدی دانشگاه هم شوخی هایی می کرد که همه از ترس میخکوب می شدند و خودش با نیشی باز به ماجرا خیره می شد.
_ یعنی می گم آقای تابان رو سر پا نگه نداریم!
_ مشکلی نداره؛ منم تا حالا رمالی که بدون تلکه کردن جیبم زندگی ام رو برام بذاره رو دایره ندیده بودم.
هوای برفی برایم داغ می شود. چشم از نیم رخ شیرینی که چشم هایش اندازه دو تا توپ تنیس گرد شده اند نمی گیرم و این بار لب زیرینم را محکم تر می گزم. شیرین به سمتم بر می گردد و بهت زده می گوید: با من بود؟
و دوباره به سمت امیریل می چرخد تا با آن زبان سه متری و همیشه بی غلافش تلافی تکه سنگینی را که شنیده بود در آورد که امیریل سر نزدیک تر آورد و با ابرویی بالا پریده به گردنش به معنای طلب جمله خارج نشده سر تکان داد. همین ویژگی همیشه آماده به حمله اش کار خودش را کرد و بالاخره شیرین را ساکت و برجای مانده باقی گذاشت.
وقتی که خوب مطمئن شد رقیبی که مقابلش می خواست شاخ و شانه بکشد حرفی برای گفتن ندارد به سمت آلاچیقی که بچه ها داخلش بودند می رود.
با رفتنش نفس حبس شده ام را آزاد می کنم. شیرین دست به کمر و جیغ جیغ کنان پت سرش می غرد: خرس گریزلــی!
میان حرفش با حرص می گویم:
_ ببند شیرین! تو رو به علی ببند! تو رو به محمد ببند! ببند اون دهن رو! بردی آبرومون رو.
و من هم پشت سر امیریل راهی می شوم و غر می زنم «امون از اون زبون بی کله ات»

نزدیک آلاچیق منتظرم ایستاده بود و وقتی رسیدم نایستادم تا مبادا چیزی از آبرو ریزی چند لحظه پیش بگوید؛ وارد آلاچیق می شوم و علی رغم صدای گیتاری که نواخته می شد بلند سلام دادم. همه بودند از میلاد که از وقتی حوالی میدان کوهسار بوفه خرید، اینجا را پاتوق ماکرد گرفته تا سهیل و سلما که کمتر به جمعمان ملحق می شدند. مصطفی مثل همیشه ساکت و به دور از هیاهو های ما سازش را می نواخت و فضای مه آلود و برف گرفته ی کوه ها را به بهترین حالتش تبدیل
می کرد.

امیریل

اولین کسی که به پناه جواب داد، مردی متوسط اندام با چهره ای بشاش بود که از دور هم متوجه‌شان بود؛ اصلاً انگار با دیدن پناه گل از گلش شکفته بود که این طور نگاه خیره اش را به صورت گل انداخته ی پناه چسبانده بود. نگاه ها روی کاپشن مردانه و بزرگ پناه کنجکاوانه می چرخید اما پناه بی آنکه قصد توضیحی داشته باشد به او اشاره کرد و به دوستانش معرفی اش کرد: جناب امیریل تابان. همه دورا دور می شناسینشون.
اولین کسی که به سمتش می آید و دست به طرفش دراز می کند مرد قد بلند و چهار شانه ای است که از رفتارشان معلوم است بیش از همه به پناه نزدیک است. دست مرد را می فشارد و او حدسش را به یقین تبدیل می کند. همان طاهای معروف است! هر دستی که مقابلش کشیده شد را فشرد و در آخر طاها خندان رو به پناه می گوید:
_ آدم وقتی همچین مهمونی میاره یه خبر می ده دختر خوب. بریم رو صندلی های بوفه بشینیم اینجا بده.
قبل از اینکه پناه چیزی بگوید مثل مرد گیتار به دست روی سکو لاچیق می نشیند و می گوید: مهمون ناخونده که ادا نداره، من راحتم

نوشته های مشابه

‫4 نظرها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن
بستن