رمان ت مثل طابو

رمان ت مثل طابو پارت 6

 

کلاسور ها و پوشه های لازم را زیر بغل می زنم و بی خیال اینکه ده دقیقه ایست که جلسه شروع شده، به سمت اتاق جلسه می روم.
یک پایم جلو می رود و پای دیگر پس می کشد، یعنی حالا باید به آن اتاق کذایی بروم و مقابل خائنی بنشینم که هنوز هم طلبکارست؟
کاش کسی در این عالم وجود داشته باشد و بفهمید، فقط همین یک نکته کوچک و به ظاهر بی اهمیت را، همین یک بندی که به زور به خط می رسد را، فقط همین را بفهمد و بس! بفهمدکه هرچقدر هم محکم باشی، ستون شوی سقفی نریزد، کوه شوی رودی طغیان نکند، سپر شوی کسی آسیب نبیند، هرکه باشی، هر جا و در هر موقعیت شغلی که باشی باز هم آدمی…
با تمام احساس و عواطف آدمیان.
لای در اتاق جلسه با آن دکمه های گرد و توپرِ فرو رفته در چرمش باز بود.
صدای بلند سولماز بدون اینکه تپق بزند می پیچد و کمی به بیرون نفوذ می کند. سرک می کشم.
چشم هایم سرخود در جمع می گردند و او را نمی یابند، بالاخره نفسم به سینه بر می گردد. چشم می چرخانم،
سالن سراسر لمینت و چوب با آن میز چوبی و بزرگی که وسط اتاق قرار گرفته در تیر رسم قرار می گیرد. پروژکتور روشن است و سولماز با آن کت و شلوار سیاه و ظریف، مقابل همه و کنار پرده ی سفیدی که نمودار ها و چارت های فروشمان را به رخ تابان ها می کشد ایستاده و با صدای رسایی توضیح می دهد.

تمام سهامداران هردو شرکت روی صندلی ها دور میز، گرد هم نشسته اند

آق بابا در راس و غیاث خان در نزدیکی های او. موهای جو گندمی و کوتاه اش توجه ام را به خود می گیرد؛ با اینکه هیچ علاقه ای به کار در شرکت نداشته و ندارم و غالباً اخبارش را دنبال نمی کردم.، باز هم زیاد درباره او شنیده ام.
اینکه رفتارش کاریزماتیک و حساب شده است، و یا اینکه قانون مدار و زیادی باهوش است؛ با همه این ها هیچ کس خبر از زندگی خصوصی شان ندارد. حتی می شود گفت تقریباً هیچ کس از وجود خارجی برادر زاده ای که امروز سر از تخم درآورده و اینطور بیرون آمده، نداشت.
با یادآوری بردار زاده اش گوشه بینی ام چین می افتد، سر می چرخانم و در کمال ناباوری او را سر دیگر میز و نزدیک به سولماز می بینم. این همه فاصله ای که در نشستن از غیاث خان گرفته، اگر نشان از خودباوری محضش نیست، پس چه معنایی می دهد؟
خلاف بقیه کت سرمه ای رنگش هنوز کیپ تا کیپ اندامش را در برگرفته و انگار ترجیح داده با همان فرم رسمی بنشیند.
دو دکمه بالای پیرهنش باز است و این باعث می شود بیش از آنچه هست سینه ستبر کردنش به چشم بیاید.
ابروهایم بالا می پرد؛

عضلات پلکم منقبض و لب هایم روی هم فشرده می شوند؛ موشکافانه و با دقت زل می زنم به او که نگاه مته وارش را از سولماز بر نمی دارد. جدی و مصمم است، جوری روی صندلی چرخان صاف و بدون هیچ حسی که از صورتش خوانده شود، نشسته که آدمی را به یاد ولیعهدهای فرانسوی در فردای روز تاجگذاری شان می اندازد!
صدایش در گوشم پخش می شود: سیاست کاری همه اعضای این شرکت پیش به سوی جهنمه؟

لب زیرینم زیر دندان هایم کشیده می شود، خدا به آینده مان با این اسطوره منطق و استدلال رحم کند.
چشمم روی کاغذ هایی که زیر دست مشت شده اش روی میز قرار دارد می چرخد، می خواهم باز خیال بافی کنم که صدای سرفه ای از پشت سر، چشم هایم را درشت می کند.
به قدر ده پانزده سانت سرم را می چرخانم و هیبت بهرام را تشخیص می دهم.
پوشه ها را محکم تر می چسبم و قبل از اینکه متلکی بپراند وارد اتاق جلسه می شوم.

و کنار صندلی خالی سولماز می نشینم و بی توجه به تمام گندکاری های سر صبحی و نگاه خیره‌خیره بهرام، به سولماز و پرده نمایش کنارش زل می زنم.

در تمام مدتی که سولماز در حال ارائه داشته ها و نداشته های شرکت است، وظیفه ام جا به جا کردن صفحات پاورپینت و آب کنار دستش گذاشتن است. و او الحق که بهترین انتخاب برای ارائه امروز است. با توازنی که بین حرکات دست و چهره پرهیجانش می‌دهد همه را مجذوب حرف های خشک و اعصاب خرد کن امور تجاری کرده.
در آن کت خوش دوخت زیبا تر از قبل به نظر می رسد، تیزی نگاهش یک به یک اعضا را نشانه می‌رود و از همه بیشتر شیر جوان شرکت تابان را! هیجان دارد و این هیجان تبدیل شده به یک سخنرانی جذاب و شنیدنی.
《خسته نباشید》اش، به تشویق حضار می انجامد و او جدی و با لبخندی که در تمام لحظات کنج لبانش نشسته بود، کنارم می نشیند.
قبل از اینکه همهمه ها بخوابد، لامپ میکروفون آق بابا روشن می شود. بسم الله الرحمن الرحیم غلیظش سکوت را به جمع بر می گرداند:
_در ادامه صحبت های این دخترخانم… لازمه که نکات کلی و قوانین اصلی این شرکت رو بیان می کنم؛ تا امکان برخورد به مشکل رو به حداقل برسونم…

میان همه جملات کوتاهش فاصله می اندازد و صدای پیرش صلابتی دارد که هیچ کجا نمی توان مثلش را دید:

_این شرکت، بزرگ ترین صادر کننده شکر به خاورمیانه و حتی بعضی کشور های خاور دور و نزدیک بوده و هست.
همه سکوت کرده اند و به او

خیره شده اند؛ و این بار خلاف تمام مدتی که گذشت تابان ها هم جدی تر و تیز تر به نظر می رسند:
_اونچه این شرکت رو سرپا نگه داشته و یا اونچه که تا به امروز باعث محبوبیت ما بین تمام تولید و صادر کننده های دنیا شده؛ عزت ما، ایستادگی و موندگاری مون تو عرصه منطقه ای… اول از همه مرحمت خداوند و بعد از اون عمل به تمام شرایع و ضوابطی بوده که خداوند امر به انجام اون کرده.

جو سالن سنگین شده، غیاث خان به برادر زاده اش زل زده و امیریل نگاه از آق بابا نمی گیرد:
_بنابراین تمام سیاست های کاری این شرکت همان دیانت ما در امر زندگی و حیاته… ما نه تنها یک برَند(Brand) و یا شرکت مثل خیلی از شرکت های دیگه… که بلکه نمونه ای کوچیک از مدینه ای هستیم، که ایدولوژی و سیاست های کلی اش بر اساس متن قرآن مقدس است، و جمعیتی رو تشکیل می دادیم که دارای یک برنامه مقدس است.

لبخند روی لب هایم می نشیند، حاج یحیی خدابنده! چه کسی می داند که من تا چه حد می توانم عاشق تو باشم؟! کسی در جایش تکان هم نمی خورد؛ فقط صدای پیر؛ اما استوار آق باباست که در سالن می پیچد:

_با توجه به این مقدمه باید تو قرار داد تعریف و تبین بشه که تمام ضوابط در این همکاری بر اساس شرع مقدس، و استقلال کاری و موضوعی هر کدام از شرکت ها… و مقوله تقسیم، کاملا منصفانه و حلال باید باشد. این سیاست کلی خط قرمز ماست و تحت هیچ شرایطی تغیر نمی کند.

سکوت مزخرفی جمع را فرا می گیرد و فقط صدای تکبیر گفتن را این سخنرانی که نه، این خطابه خواندن کم دارد.
انگشتان غیاث خان می رود تا میکروفونش را روشن کند، اما دست امیریل به معنای امر به صبر کردن بالا می آید و او هم مکث می کند.
دست می برد و میکروفنش را مقابلش می کشد؛ افراد جمع براندازش می کنند. تا قبل از امروز همه در پی خبری هرچند کوچک در باره او بودند و حالا او با جدیتی تمام و درست شبیه به زئوس خدای خدایان کوه المپ، با جذبه در آن کت و شلوار سرمه ای با خط های ظریف سفید رنگ که کیپ تا کیپ اندام بزرگش را در آغوش گرفته، مقابلشان نشسته.

نام خدا را زیر لب زمزمه می کند و اتاق پر می شود از آن صدای بم و محکمی که فقط متلک پراندنش را شنیده ام.

امیریل:

از بس که این ماسک بوگندوی خونسردی راسفت چسبیده ام، حالت تهوع گرفته ام.
تمام مدتی که شیطان پیر داشت از سیاست های مقدسش می گفت، تمام لحظه هایی که نگاهم به یقه دیپلمات و ریش سپیدش بود، تمام آن لحظه ها می خواستم بالا بیاورم.
بوی خون می آید! حتی این بو به حدی غلیظ است که زیر دماغ می زند.
خوب این بو را می شناسم؛ می شناسم که قلبم از جا کنده شده و درون سینه ام معلق و چرخان است. اصلاً مگر می شود نشناسم، عمری سر به سینه ای چسبانده ام که تنش همین بو را می‌داد؛ ولی حالا… بوی خونش روی دستان این بی شرف ها چه می کند، نمی دانم.

حالا که او ساکت شده و اخم های عمو غیاث در هم رفته، می خواهم حرف بزنم. هرچند قرار بود عمو برنامه هایمان را برایشان دیکته کند و من دندان روی جگر صد پاره ام بگذارم، لام تا کام حرف نزنم.
عمو که با صورتی گرفته و عبوس می خواهد میکروفونش را روشن کرد، دست بالا می برم تا صبر کند. خیلی نامحسوس تر از لرزش دستان دخترکی که داشت طرح های‌شان را ارائه می‌داد، سرتکان می هم تا باور کند خوبم. هرچند که نیستم…
اگر امروز عمو با این همه دلخوری حرف بزند هیچ معلوم نیست چه خواهد شد. و بازهم اگر درد عمو از این حرف ها فقط توهین زیرپوستی ست که به یک عمر نان حلال خوردنش شده، درد من به بزرگی اجلی‌ست که دور سر محمد می چرخد.

میکروفون را به سمت خودم می کشم. باید هیجان زده باشم، یا شاید هم کمی ترسیده؛ اما من… دو ماهی می شود که تا ته این راه را رفته ام.
شصت روز… از مقابل زندان اوین گذشته ام و درختان پیرش را یک به یک شمرده ام. تو می‌گویی دوماه زمان کمی‌ست؟ اینکه هزار و چهارصد ساعت از عمرت را مدام به مسیرِ راه پله های انفرادی تا جوخه اعدام فکر کرده باشی، کم است؟

اینکه دوماه تمام در ذهنت، بوی مرگِ سلولِ انفرادیِ ساعات قبل از اعدام را به تن کشیده باشی و توی ذهنت هزار بار تصویر لگد خوردن به چهارپایه زیر پایت را جلو و عقب کرده باشی، کم است؟
نیست…
به خداوندی خدا که نیست…
چیزی شبیه مردن قبل از مردن است. اولش دلت می پوسد، بعد تمام رگ های عصبی و حسی بدنت، باغ آرزو هایت آتش می گیرد و به جای همه شان فقط دو نهال درش رشد می کند: خشم برای انتقام خون پاک مجتبی و امید برای نجات جان محمد.

میکروفون را روشن می کنم و مقابل چشم های کاسب‌کارانه ای که انگار دارند یک طعمه لذیذ را برانداز می کنند، می گویم:

_سلام مجدد خدمت حضار محترم. ضمن ادامه موارد ذکر شده، لازم دونستم چند کلامی هم من صحبت کنم.

نگاهم را به چشمان پر از ایمان و مطمئن عمو می دوزم:
_البته با کسب اجازه از جناب تابان بزرگ.
اصل اول برای متعاقد کردن دیگران، خیره شدن در چشم های طرف مقابل و ارتباط چشمی ست، هیچ کدامشان را از قلم نمی اندازم:
_ دیر زمانیه که این دو شرکت رابطه دوستانه و همدلانه ای داشته؛ خیلی وقت ها خیلی کار ها می شد برای این رقابت کرد؛ اما با جوونمردی هر دو طرف از این کار اجتناب کردن و دورادور هوای هم دیگه رو خیلی داشتن. خوشحالم که امروز می تونم اعلام کنم از این به بعد به جای رقابت، دست تو دست هم می تونیم یکی از بزرگترین واحد های خرید و فروش و حتی تولید دنیا رو داشته باشیم.
چشم ها چراغانی می شود و لب ها به خنده باز. نگاهم را به دخترکی که تمام مدت سخنرانی اش چشم ازم برنداشته بود می دوزم؛ سولماز خدابنده: نوه ارشدی که برایشان پسر شده و سعی دارد سکّان کشتی خدابنده ها را در دست بگیرد. زیرک و سیاست مدار؛ اما به شدت احساساتی. تمام آن چیزی که من نیاز دارم. همیشه برای نفوذ به هرچیزی باید به حساس ترین و سطحی ترین لایه ضربه زد.

_از حرف ها و نکته های دقیقتون نهایت استفاده رو بردم، و با این نکته که این قرارداد قوه و استعدادِ بهترین قرار دادِ سال شدن رو داره، موافقم.

حتی لبخند هم نمی زند، بی اینکه نگاه نافذش را از پشت آن لنز های طوسی بردارد فقط سری تکان می دهد و با این کار موهای بلوطی رنگش کنار شقیقه هایش اش سُر می خورند. این یعنی حساس ترین لایه های این خاندان هم حسابی زمخت و ضخیم اند!

خاکستر روی آتش دلم می ریزم و با یقین از آینده ای می گویم که فقط خودم می دانم چه جور جهنمی ست و بس؛ می گویم و در نگاه همه شان گرد شادی می نشیند و اوج می گیرد.

رنگ رضایت تقریباً در چشمان همه نشسته، حتی حاج یحیی که به دائم الشک بودن شهره عام و خاص است؛ به جز دو نفر که هنوز با تردید نگاهم می کنند. بهرام نوروزی که فکر نمی کنم چیزی باشد که از پسش برنیایم و پناه خدا بنده: مهره سوخته و بی اهمیت این خانواده که حتی به نظر می رسید یک تخته اش هم کم باشد.

بعد از سخنرانی ام دقایقی همه سکوت می کنند و بعد اولین صدایی که شنیده می‌شود، صوت هیجان زده محسن نوروزی ست:
_ این فوق العاده اس! از فوق العاده هم یه پرده بالا تر؛ البته اگه بتونه اجرایی بشه.
با اطمینان سر تکان می دهم و حرفش را تایید می‌

کنم:
_بله. مشکلات خیلی زیادی سر راهمون قرار می‌گیره؛ ولی اگه طبق تکنیک های به روز و آکادمیک من پیش بریم این مشکلات به حداقل می‌رسه. درکل فکر نمی‌کنم مسئله نگران کننده ای پیش بیاد.

از داخل کیف چرمی و قهوه ای سوخته ای که کنار دستم قرار دارد، پوشه های قرار داد را آهسته بیرون می‌کشم و کنارم می‌گذارم.
با نیشخند به جملات پر از امیدی که میانشان رد و بدل می‌شود گوش می کنم. این بازی فقط یک برنده دارد و من جوری این بازی را برنامه چیده ام که بازنده نباشم!

همهمه ای که در جمع افتاده را صدای بهرام قطع می کند، می دانستم که ساکت نمی ماند:
_ عرض ادب و احترام، هنوز یک مسئله روشن نشده و به عنوان عضو کوچیکی از این مجموعه، ترجیح می‌دم قبل از رسمی شدن همکاری این نکته هم مشخص بشه.

چند ورق منگنه خورده قرارداد را با نیشخند محوی از را از لابه لای برگه های دیگر بیرون می کشم، بی اینکه سرم را بالا بیاروم، می گویم:
_بله، می شنوم.
مکث می‌کند و بعد از سکوتی طولانی می گوید:
_چهار پنج سالی می‌شه که ما برای این شراکت پیش قدم می‌شدیم. و هربار بدون اینکه جواب دقیقی بگیریم توسط وکلا و یا حتی معاونین محترم به نوعی می شه گفت دست به سر می‌شدیم. ولی امروز…

سرم را بالا می آورم و با بی حس ترین حالت ممکن به چشم هایش خیره می‌شوم. به چشم های سیاه و شرورش زل می‌زنم، دست این چشم ها زیادی در این شصت روزی که گذشته و پنهانی توی زندگی‌شان سرک کشیده ام، برایم رو شده.
_خب…
_چرا حالا؟ حتی یک بار یکی از معاونین‌ شرکت تابان، و من تعجب می کنم که اینجا حضور هم دارن! در کمال بی‌شرمی این شرکت رو متهم به فساد اداری کرد و با غرور مدعی شد سیاست کاری تابان ها اتحاد با این شرکت رو برنمی تابه‌!

خیلی دلم می خواست به نیشخندم اجازه خودنمایی دهم؛ ولی این کار مساوی با خراب شدن همه چیز بود. یادم باشد بعداً ترفیعی، اضافه حقوقی چیزی نصیب این معاون مجهول کنم.

صدایش پر از استهزا و تمسخر است:
_امروز چی شده که شما خودتون پیش قدم شدین، نکنه ضوابط کاری تون کن فیکون شده! چون با اون سیاست کاری قدیم که… امروز و جمع شدن ما محال به نظر می‌رسید!

تکیه ام را به صندلی می دهم و نیم تنه ام را جوری روی دسته می اندازم که چرخ‌دنده های صندلی نیم چرخی بخورد. رسول خان که انگاری حسابی سیبیلش را برای یک وعده حسابی چرب کرده، تشری کوتاه به بهرام می زند.
اخم هایشان در هم است، گویی بهرام سوالی را مطرح کرده که در دل همه شان بوده؛ اما به خاطر جوش خوردن این معاملهء جهنمی سکوت کرده اند.
سکوتی که جمع را فراگرفته، پوزخند بهرام نوروزی را حسابی پررنگ کرده؛ هرچند که مکث من هم مزید بر علت شده. دوباره تکیه ام را به صندلی می دهم و سعی می‌کنم پوزخندی که تا پشت لب هایم آمده را مهار کنم:

_تو روزگار گرگا و موشا، دو تا شاه بودن که تو یه سرزمین با هم حکومت می‌کردن… یکی پادشاهی موش ها و اون یکی شاهنشاهی گرگ ها…

پناه:

تمام مدت به او زل زده و به لحن مغرورانه اش گوش داده ام. اما او کوچک ترین توجه ای هم به من نکرده؛ هیچ بعید نیست که اصلاً متوجه حضورم هم نشده باشد!
خیلی دلم می‌خواهد مثل همه اعضا مست این پیروزی باشم و با دلخوشی بخندم؛ اما یک چیز هایی این وسط جور در نمی آید. اصلاً جور درنمی آید!

با سوال بهرام برای اولین بار در این مدت با تحسین تماشایش می کنم؛ اما پاسخ آن مرد عجیب و غریب بدجوری چشم هایم را درشت می کند:

_تو روزگار گرگا و موشا، دوتا پادشاه بودن که تو یه سرزمین با هم زندگی می‌کردن… یکی پادشاهی موش ها و اون یکی شاهنشاهی گرگ ها…

تکیه اش را به صندلی داده و بی خیال اینکه همه با حیرت به صورتش زل زده اند چشم از بهرام نمی‌گیرد.
گوشه لب هایش از هم می جنبند و من حاضرم قسم بخورم که زیرپوستی ترین نیشخند دنیا را دیده ام!

_سال های زیادی اومدن و رفتن، موش های زیادی طعمه گرگ ها شدن و گرگ های زیادی با دندون های ریز و موزی موش ها کشته شدن.
تکیه اش را برمی دارد، به میز می چسبد و در حالی که انگشت های کشیده اش را در هم قفل می کند، ادامه می‌دهد:
_تا وزیر یکی از این شاه ها تدبیری کرد؛ اون کاری کرد که دو تا شاه مقابل هم قرار بگیرن و خودشون به جون هم بیوفتن.
لبخند روی لب های تیره و باریک غیاث خان دیگر چه معنایی می دهد؟
همه را تک به تک از نظر می‌گذراند، بی اینکه روی من مکث کند؛ به سمت آق بابا می چرخد و رو به اویی که با دقت تمام دارد نگاهش می کند، می گوید:
_همه منتظر بودن ببینن کدوم شاه می‌میره و کدوم یکی فرمانروای بقیه می‌شه؛ اما… میدون جنگ اون روز هیچ نئشی رو روی زمین ننداخت؛ هیچ جونی رو قربونی نکرد.

دوباره به سمت بهرام بر می گردد:
_می دونی چرا؟ چون هیچ چیز مسلمی توی سیاست وجود نداره. هیچ چیز مقدسی نیست! اون ها فقط چیزهایی اند که رئسا در موردش تصمیم گرفتن و به اسم ایدئولوژی به خوردت می‌دن. حقیقتِ ایده، نفع پادشاه هاست! اگه اون روز می گفتن “دو پادشاه در یک اقلیم نمی‌گنجن” اعضای هر پادشاهی موظف بود انقدر خون بده و خون بریزه تا این تصمیم برآورده بشه؛ اما امروز اگه این دو پادشاه نتونن از جون خودشون بگذرن و بگن “صلح” مقدس ترین حقیقت دنیاست، همه باید باورش کنند.

ابروهایم بالا می پرند، این دیگر چه جور استدلال مسخره ایست! ابرو بالا می اندازد و من این لحن گستاخ را خوب می شناسم:
_امروز اگه ما و رئسای شرکت شما به این نتیجه رسیده باشیم که این قرارداد بهترین قرارداد ساله؛ شما به عنوان یک کارمند باید مطابق خواسته ما برامون کار کنی. اونم نه مثل یه کار معمولی‌! بلکه مثل مقدس ترین چیزی که تو زندگی ات شنیدی.

دندان هایم روی هم فشرده می‌شوند. چقدر راحت آدم های زیر دستش را خرد و نابود می‌کند؛ با اینکه امروز حسابی از دست بهرام شکارم، ولی از این که اینطور مقابل همه کوچک و کم ارزش شمردش، حسابی عصبی می‌شوم.
به خدا که این مرد یک ریگ درشت در کفش های بزرگش پنهان کرده!

آقا محسن با چاپلوسی می‌خندد و “احسنت، احسنت” می‌کند و…
کدام احمقی ست که نفهمیده باشد با داستانی که گفته بود، تمام حرف های آق بابا را به سخره گرفته؟
الان این تشویق ها چه معنایی می دهد؟
زیر چشمی آق بابا را که از پشت عینک مربعی شکل و بدون قابش به او زل زده، از نظر می‌گذرانم.

غمش در نهانخانه‌ی جان نشیند… لعنتی… نمی توانم تحمل کنم. می‌دانستم با وجودِ اینکه همه ما فرمانبردار و گوش به فرمانش هستیم، تعداد کسانی که واقعاً باورش دارند کمتر از پنج انگشت دست و دشمنانش حتی لباس دوست به تن دارند؛ ولی دیدنش به چشم درد ناک تر بود.
امیریل جدی تر از قبل می‌گوید:
_من بیشتر از یک ربع دیگه نمی‌تونم اینجا بمونم. بهتره هرچه زود تر کار رو رسمی کنیـم…

نمی توانم تحمل کنم، این استهزا و تفریحی که از تحقییر زیر پوستی امیر یل تابان، در چشمان نزدیکان آق بابایم بی داد می کند را هیچ جوره نمی توانم تحمل کنم!
قبل از اتمام جمله اش صدایم را بلند می‌کنم:
_منم سوال دارم.
به چشمانش گردشی می دهد و با دیدن صاحب صدا، یک تای ابرویش بالا می رود:
_اینجا منشی ها هم حق اظهار نظر تو همچین جلسه مهمی دارن؟

اخم می‌کنم؛ لحنش جدی و بدون طعنه به نظر می‌رسد؛ ولی نمی‌دانم چرا رادارهایم رگه های تمسخر را اینطور قوی دریافت می‌کنند! به جای خالی اسمم روی میز اشاره می کند:
_حتی لازم دونسته نشده اسمتون روی میز باشه، نظرتون که چه عرض کنم…

عین خیالم هم نیست که تا چه حد تحقیرم کرده؛ ولی صدای پوزخند ریز و ظریف مامان فاطیما می تواند پنجه روی قلبم بکشد، همیشه همین طور بوده. هیچ کس قدرت منصرف کردن از کاری که می‌خواهم انجام دهم؛ و یا حتی ناراحت کردنم را ندارد؛ ولی خب هر آدمی نقطه ضعفی دارد. و ای کاش نقطه ضعف هیچ کس شبیه من نباشد
هوا را می بلعم و بی توجه به بالا رفتن تپش های قلبم، میکروفون را روشن می‌کنم و رسا تر از قبل می‌گویم:

_اگه ضبط و ربط سوال پرسیدن تو این جلسه مهم(!)به یه لیبل اسم و فامیل و سِمَته… که خب مشکلی نیست!
بلند تر و جدی تر از قبل ادامه می‌دهم:
_من پناه خدابنده، به استخدام اینجا در اومدم تا هر کاری از دستم برمی‌آد براش انجام بدم! نه تنها منشی، که تایپست، مستخدم و درصورت نیاز حتی آبدارچی اینجا هستم.
دستی آستین مانتوام را چنگ می زند و من خوب می فهمم این ناخن هایی که این جوری آرنجم را چسبیده اند، چه احساسی دارند؛ بی توجه به صورت های حیرت زده، رو به همان چشم هایی که به طرز غریبی به من خیره شده تاکید می‌کنم:
_هرکاری‌! این که فقط یه سوال پرسیدن ساده ست!

به صندلی اش تکیه می‌زند. خلاف بقیه هیچ نشانی از تعجب یا حتی متاثر شدن در صورتش نیست، یک حال خنثای به شدت گستاخ.
سکوت سنگینی جمع را فرا گرفته و فقط صدای بوم بوم ضربان قلبم است که در سراپرده گوشم می‌پیچد.
قبل از اینکه دوباره چیزی بگوید، دایی رسول مثل همیشه حامیانه به کمکم می‌‌آید:
_سوالت رو بپرس پناه جان.
لبخند پیروزی ام میان واژه های تند و سرد آق بابا خود را می‌بازد:
_جلسه رو ادامه بدین.
فشار دست سولماز به یک باره کاسته و ناخن هایش از توی گوشت دستم بیرون کشیده می‌شود.
مرد گستاخ با یک لنگه ابروی بالا پریده و همان چشمان سرمازده، به من خیره و من جفتِ چشم های آق بابای اخم آلود‌، فکر می کنم، نقطه ضعف از نظر من چه معنایی می‌دهد‌…
نقطه ضعف من، مستقیماً حال ابری آق باباست، وقتی که برسرم طوفان می‌شود.
اصلاً چه کشکی، چه خانواده ای؟ همه بد رفتاری ها و چشم و ابرو آمدن های مامان فاطیما و یک قوم اَعجوج و مَعجوج را به جان می‌خرم تا مبادا یک قدم بیشتر از قبل، این پیر مرد از من دورتر شود.
پس چرا همیشه بر عکس می‌شد؟

بُهت سالن را غیاث خان برهم می‌زند، موضوع را به سمت قرارداد کوفتی‌شان برمی‌گرداند و بعد از یک مکالمه دو سه دقیقه ای می گوید:
_اگه موافق باشین قرارداد رو امضا کنیم تا کار رو از همین فردا شروع کنیم.

نگاه های معنی دارشان اصلاً برای من مهم نیست. حتی اخم های تازه رسته روی صورت بهرام خبر از ناراحتی برای من می‌دهد!
با ناخن هایم روی قاب چرمی کلاسور ‌طرح‌های بی سر و ته می‌کشم، برود به درک! اگر اتفاقات دو هفته اخیر نیوفتاده بود، حالا رابطه من و آق بابا حسابی با هم جفت و جور بود. این اواخر که توفیق اجباری ازدواج با او را قبول کرده بودم، مهربان تر هم شده بود. مهربان که نمی‌شود گفت، ولی خب لااقل بیشتر با من هم کلام می‌شد و بیشتر از قبل…

کاغذی که امیریل تابان مشغول مرتب کردنش است با صدای دایی رسول از حرکت می ایستد:
_بله، به همین خاطر ما هم قرارداد رو تنظیم کردیم تا اتلاف وقت نداشته باشیم.
خشک شدن تک‌تک سهامداران و شرکای شرکت تابان را می‌شود به عینه دید. میان این همه آشوبِ مغزی خنده ام می‌گیرد. روی تاب خوردن نگاه های امیریل و غیاث خان به سمت هم، زوم می کنم.
انگار دیروز درست وسط هدف زده بو

نوشته های مشابه

یک نظر

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن
بستن