رمان جمعه سی ام اسفند

رمان جمعه سی ام اسفند پارت 2

 

_تو هم سلام عمو جان و زن عمو رو برسون.
در حالیکه به جلو خیره شده بود گفت:
_عمو حالش خوبه فرین جان، ولی سعی کن زیاد با ژاله یکه به دو نکنی.
خندیدم. بیچاره او هم مثل پگاه می ترسید که همه چیز خراب شود. خم شدم و گونه اش را
بوسیدم .
_نگران من نباش…
نگاهش برای لحظه ایی کوتاه خسته و پر از غم شد. از ماشین پیاده شدم و برایش دست
تکان دادم. با انکه کلید داشتم، ولی زنگ زدم. بابا خودش در را باز کرد. احتمالا ژاله خانه
نبود .
کمی تکیده شده بود. همیشه همین بود. یک مریضی کوچک مساوی می شد با تحلیل رفتن
او. بغلش کردم. ماسک نزده بود ولی موقع نفس کشیدن کمی خس خس می کرد .
_چطوری فرین جان؟ بهروز اومد سراغت؟
_بله بابا. شما خوبین؟ چرا خودتون زنگ نزدین؟
روی مبل لم داد و من هم کنارش نشستم. سرک کشیدم و متوجه شدم که ژاله خانه نیست .
_چیزی نبود اخه. یه سرما خوردگی بود، رفع شد .
_رفتین پیش دکتر زیانی؟
نفس کوتاهی کشید که همان هم او را به سرفه انداخت .
_چیزی نیست که خودم ندونم. ولی برای راحتی خیالت بله، پیش غلامحسین هم رفتم .
_چی گفت؟
_همون حرف همیشه .
_نیازی نیست یه دوره دیگه برید المان؟
خندید و دستش را دور شانه ام حلقه کرد و مرا به خودش فشرد.
_نه عزیزم. همه چی درسته…
نگران نگاهش کردم، ولی ترجیح دادم که دیگر بحثش را پیش نکشم .
_ژاله نیست؟
_نه رفته خونه خواهرش.
تنها سرم را تکان دادم. ظاهرا او هم برای عوض کردن بحث گفت:
_پگاه چطور بود؟
_پگاه هم خوب بود. سلام رسوند. احتمالا اون هم امروز راه می افته و برمی گرده .
_گوشه عزلت خوب بود؟
خندیدم. بابا همیشه به شوخی به روستا رفتن من و پگاه، رفتن به گوشه عزلت می گفت .
_اره خوب بود. می دونید بابا… به نظرم بهترین جا برای شما، زندگی کردن تو همچین
جاییه. نه این شهر کثیف و الوده
چانه اش را بالا برد و در حالیکه سعی می کرد بی تفاوت به نظر برسد، گفت:
_ژاله دوست نداره اون جا زندگی کنه.
دلم میخواست بگویم به جهنم که دوست ندارد. اما زبانم را گاز گرفتم .
_دیروز بارمان این جا بود. اومد عیادت .
تنها سرم را تکان دادم. تقریبا خجالت زده شدم. می دانستم ته این بحث به کجا خواهد کشید.
_خوب بود؟
_اره… خوب بود. میخواد برای تخصص امتحان بده. یکم سخته کارش. تخصص عمومی
تو ارتش یکم پذیرشش پایینه .
نفسم را محکم بیرون دادم. خواستم چیزی بگویم که در باز شد و ژاله امد. با دیدن من نه جا
خورد و نه حالت صورتش عوض شد .
_فرین جان…
با حالتی مشتاق جلو امد و مرا همانطور که نشسته بودم، بغل کرد .
_چه عجب مامان جان. خوبی؟ خوشی؟ خیلی کم پیدایی.
لبخند خشکی زدم. دوست نداشتم که به هیچ عنوان لفظ مامان جان را به کار ببرد، ولی او
همیشه همین کلمه را میگفت .
_مرسی ژاله جان. شما خوبین؟
_فدات شم عزیزم .
برخاستم. بابا هم با ناراحتی خیز برداشت تا بلند شود. دستم را روی شانه اش گذاشتم و نگه
داشتم .
_شما بشین. استراحت کن .
ژاله خونسرد گفت:
_کجا فرین جان؟ قدم من سنگین بود؟
لبخند بی حوصله ایی زدم.
_نه خواهش می کنم. من خیلی وقته که اومدم .
بابا سکوت کرد و نگفت که دقیقا من ده دقیقه بود که رسیده بودم. گونه اش را بوسیدم.
_مواظب خودتون باشید .
گونه ام را بوسید. ناخوداگاه بغلش کردم. مثل زمانهایی خاصی که بغلش می کردم. عید و
تولدش و وقتی از سفر می امد. ولی حالا هم دقیقا همان گونه بغلش کردم.
_دوستت دارم بابا!
چهره اش گشاده شد و محکم تر بغلم کرد .
_منم عزیزم!
ژاله ارام و خونسرد نگاه میکرد و لبخندی هم بر لب داشت. خداحافظی کوتاهی کردم و از
خانه بیرون زدم. تا خانه خودم که در حقیقت خانه ایی که متعلق به مادرم بود، پیاده رفتم.
خانه فاصله چندانی با خانه بابا نداشت. بعد از ازدواج بابا، دیگر در خانه زمان بچگیم
نماندم و به خانه مامان رفتم. مستاجر را جواب کردم و حالا تقریبا دو سال بود که انجا بودم
و یک سال بود که تنها شده بودم .
کلید انداختم و در را باز کردم. سبزی خوردن های باغچه از تشنگی در مرز هلاکت بودند.
بر خلاف همیشه، این بار نتوانسته بودم کلید را به جناب سرهنگ بدهم که به باغچه اب
بدهد. زمانی که پدر بزرگم در این خانه ساکن بود، جناب سرهنگ رفیق گرمابه و گلستان
او بود. یکی از قدیمی های محل که هنوز هم انجا ساکن بود و علی رغم اصرار بچه هایش
برای رفتن و زندگی کردن با انها، تنهایی و در خانه خودش بودن را ترجیح می داد .
_فرین جان؟
سرم را چرخاندم و به او که مثل همیشه از نردبان بالا اماده بود که با من در حیاط حرف
بزند، نگاه کردم. عادتش بود که از نردبان بالا بیاید و او ان سوی دیوار و من این سو، با
هم اختلاط کنیم. او از گذشته ها و رفاقتش با پدر بزرگم بگوید و من هم از زندگی و درس
و دانشگاه .
_سلام جناب سرهنگ!
_سلام دختر جون. کی اومدی؟
_الان…
شیر اب را باز کردم و سبزی ها را اب دادم .
_دیروز می خواستم پام رو بذارم رو دیوار بیام اونور سبزی هات رو اب بدم…
حیرت زده خندیدم.
_نکنید تو رو خدا جناب سرهنگ این کارها رو. می افتین دست و پاهاتون می شکنه خدا
نکرده
قیافه ایی مثل کسی که به او برخورده است، به خودش گرفت. سینه اش را کمی جلو داد.
_بچه جون من ارتشی بودم. اونم نه هر ارتشی. کلاه سبز بودم. هنوز هم یه تنه یه لشکر رو
حریفم! ما از روی دیوار بلند تر از این می پریدیم. یه بار یه مانور داشتیم که…
مکث کرد و حالت صورتش نشان داد که یادش نمی اید .
_حالا اون مانور به کنار! من همین حالا هم می تونم از روی دیوار بپرم.
جلوی خنده ام را گرفتم.
_نه تو رو خدا حالا… کوتاه بیاید!
_با کی اومدی؟ با دختر خاله ات؟
شیر اب را بستم .
_نه با بهروز اومدم. بابام یکم حال ندار بود، دیشب بهروز اومد سراغم. امروز صبح هم
راه افتادیم.
اخم اش در هم رفت.
_بابات چطوره؟
اهی کشیدم.
_همون مشکل همیشه. سرما خورده بود. ریخته بود اوضاع اش به هم…
سرش را تکان تکان داد .
_هی روزگار… چو ایران نباشد تن من مباد!
دستی برایم تکان داد .
_برو بابا جان. منم برم شام حاضر کنم .
خنده ام گرفت. همیشه این جمله اش مثل عمه قزی ها بیان می شد .
_من پیتزا درست می کنم، براتون میارم .
بینی اش را چین انداخت .
_نمی خورم بچه جون. چربه، اسهال می گیرم !
به شدت خندیدم. می دانستم دوست ندارد و بهانه می گیرد.
_هر چی دوست دارید درست می کنم .
_حالا که اصرار داری، قورمه سبزی خوبه!
خندیدم و گفتم که حاضر شد برایش می برم. خداحافظی کرد و از نردبان پایین رفت .
به داخل رفتم. کمتر از یک هفته دیگر دانشگاه شروع می شد و سرگرمی باعث می شد که
کمتر فکر کنم. ولی حالا و از سر بیکاری، وسواسی بیمارگونه پیدا کرده بودم. همین طور
در خانه راه می رفتم و مثل مرغ به زمین نوک می زدم و حتی یک نخ کوچک
میکروسکوپی را هم از روی زمین برمی داشتم. تمام خانه را به هم می ریختم و دوباره می
چیدم. اما باز هم بی قرار بودم. اشوبی درونم بود که درمان نداشت .
قبل از انکه مانتویم را در بیاورم، از فریز گوشت و سبزی در اوردم و برنج را خیس
کردم. ملافه هایی که فقط برای یک هفته روی مبلها کشیده بودم را برداشتم و در سبد رخت
چرکها انداختم. بعد هم یک دستمال نظافت برداشتم و به جان میز و مبل و دکوری ها و
تلوزیون افتادم .
ساعت هشت، غذای حاضر شده جناب سرهنگ را با سالاد و برنج کته که می دانستم دوست
دارد و دوغ برایش در سینی گذاشتم و بردم. از پله کان پشت بام بالا رفتم و صدایش کردم.
با پیژامه چهارخانه مامان دوزش و در حالیکه هندزفری در گوشش بود و موزیک گوش
میداد، لخ لخ کنان از تراس پایین امد. در دست دیگرش هم یک ذره بین بزرگ بود که
مخصوص مطالعه اش بود.
_حاضر شد؟
یکی از گوشی های هندزفری اش را در اورد. دو سال قبل زمانی که تازه به این جا امده
بودم، نزدیک یک ماه وقت گذاشتم و تمام زیر و بم کار کردن با یک گوشی هوشمند را به
او یاده دادم. حالا او از من هم به روز تر بود. در تلگرام، در گروه همکاران قدیم عضو
بود و پای ثابت گروهای خانوادگی و فرستادن عکس و فیلم و اهنگ، برای من بود .
روی دیوار خم شدم و سینی را تا جایی که می توانستم پایین اوردم. قبل از انکه سینی را از
من بگیرد، روی پنجه پاهایش بلند شد و ظرف خوروش را بوید .
_به این میگن غذا. نه اون اشغال پاشغالهایی که اسمش فست فوده.
خندیدم. سینی را گرفت .
_نوش جان!
_برنجش کته است؟
_بله…
چشمکی زد .
_خدا رحمت کنه امواتت رو…
خداحافظی کردیم و به داخل برگشتم. کمی غذا برای خودم کشیدم و پشت میز اشپزخانه
نشستم. برای چند لحظه به بشقاب غذا خیره شدم. بعد همان طور که قاشق در دستم بود،
بغضم ترکید و به گریه افتادم. دست اخر هم بشقاب دست نخورده را به قابلمه برگرداندم و
در یخچال گذاشتم و همان طور گرسنه خوابیدم

فصل دوم

وقتی که از در دانشگاه بیرون امدم، بهروز منتظرم ایستاده بود. از ماشین پیاده شده بود و
سیگار می کشید. با دیدنش تعجب کردم. از خیابان رد شدم و به طرفش رفتم .
_بری جان… چیزی شده؟
متوجه شدم که رنگش پریده است و پای چشمانش گود افتاده است. حالتی بیمار گونه پیدا
کرده بود .
_نه عزیزم .
_پس…
مکث کردم و نگفتم که پس این جا چه می کند. سیگارش را خاموش کرد و اشاره کرد که
سوار شوم .
_ماشین که نیاوردی؟
_نه… باطریش خوابیده.
سوار شدم و کمربندم را بستم.
_چرا خبر ندادی برم باطری بگیرم؟
_زحمتت میشه. قرار بود بابا بره دنبالش که نشد. احتمالا فردا با جناب سرهنگ می رم .
روشن کرد و راه افتاد.
_خودم می گیرم .
_باشه مرسی!
سیگار دیگری اتش زد. یک بار دیگر او را این چنین اشفته دیده بودم. بعد از ان اتفاق و ان
چند ماه جهنمی که گذراندیم، او هر چند دیگر بهروز قبل نشد، ولی دیگر هرگز ان چنان
مجنون و اشفته هم نشد .
_چیزی شده بری؟
نفسش را محکم بیرون داد. یک دفعه کنار کشید و خاموش کرد. سرش را روی فرمان
گذاشت. چند لحظه ایی در سکوت گذشت. حرف نمی زد، ولی تنفسش به شدت سنگین شده
بود .
_بهروز…
دستم را روی شانه اش گذاشتم. نفس عمیق و اه مانند کشید و سرش را بلند کرد. چشمانش
خشک، ولی سرخ بود. دوباره روشن کرد و راه افتاد. تا خانه سکوت کرد و من هم چیزی
نگفتم. وقتی که رسیدیم، هوا کاملا تاریک شده بود. از خانه جناب سرهنگ سروصدای
موزیک می امد و مقابل در خانه هم تعداد زیادی ماشین پارک شده بود. احتمالا باز هم از
ان دورهمی های هم سن و سالانش بود. به قول خودش گروه اراذل و اوباش! گاهی می
خندید و می گفت که خانه اش مثل فیلم خانه خلوت شده است .
در را باز کردم و بهروز هم داخل امد. هم چنان سکوت کرده بود. در همان سکوت شام
درست کردم و باز هم به وسواس بیمارگونه تمیز کاری پرداختم و بهروز هم هم چنان روی
مبل نشسته بود و دستش را زیر چانه اش زده بود و به یک نقطه خیره شده بود .
شام سریعی که حاضر کردم، شامل گوشت چرخ کرده و سیب زمینی سرخ شده بود، با کمی
برنج که از روز قبل مانده بود. ترشی که می دانستم بهروز دوست دارد را هم برایش سر
میز اوردم و صدایش کردم. مثل کسی که تازه از خواب بیدار شده است، چند لحظه منگ و

گیج به من نگاه کرد و بعد سرش را تکان داد و برخاست و درحالیکه استین هایش را بالا
می زد، به طرف سرویس بهداشتی رفت .
وقتی که به سر میز امد، کمی رنگ و رویش از زمانی که مقابل در دانشگاه بود، بهتر شده
بود. برایش برنج کشیدم و مقابلش گذاشتم .
_نمی خوای بگی چی شده؟
سرش را از روی بشقابش بلند کرد و نگاهم کرد. دستانش را زیر چانه اش زد و چند لحظه
محو صورتم شد .
_فرین تو اصلا شبیه فرح نیستی…
ابروانم با حیرت بالا رفت. درست می گفت، من هیچ شباهتی به فرح نداشتم. طوری که هر
کسی ما را با هم می دید اصلا فکر نمی کرد که ما خواهر باشیم ولی این به نظر نمی رسید
چیزی باشد که فکر بهروز را مشغول کرده است. او قطعا بهتر از هر کسی می دانست که
ما شبیه هم نیستیم .
_اره خب…
مکث کردم و با تردید پرسیدم:
_ناراحتیت برای این بود؟
لبخند کم رنگی زد و یک قاشق برنج خالی خورد .
_نه…
چیزی نگفتم و نشان دادم که منتظر بقیه حرف اش هستم .
_فرین…
دوباره مکث کرد. به نظر می رسید بیان چیزی که در ذهنش است، خیلی بیشتر از اینها
دشوار است که بتواند حتی چشمانش را ببنندد و حرفش را بزند .
_بری چی شده؟ داری من رو نگران می کنی.
قاشق اش را کنار گذاشت و به عقب تکیه داد .
_من فهمیدم که تو اون چند وقت اخر چه اتفاقی برای فرح افتاده…
قلبم پایین ریخت. نه حتی این هم نبود. پایین ریختن نبود. مثل خالی شده یک باره تمام
انرژی و زندگی از بدن بود.
_از کجا فهمیدی؟
منخرین اش گشاد شد. قفسه سینه اش مثل یک دونده ماراتن بالا و پایین می شد .
_این بماند. چند وقته که تمام زندگیم رو گذاشتم رو این جریان…
مکث کرد و یک دفعه برخاست و من را هم از جا پراند. اما به طرف هال رفت و پاکت
سیگارش را برداشت و دوباره به سر میز برگشت و سیگاری اتش زد .
_چی بوده؟
چشمانش را روی هم فشرد و بعد سرش را بین دستانش گرفت. مثل کسی که سردرد دارد.
بعد ان چنان محکم جمجمه اش را فشرد که پوست سرش از بین موهای کم پشت سرش،
چین خورد. درست مثل کسی که می خواهد مغزش را منفجر کند؛ یا شاید هم عجالتا از
انفجار ان جلوگیری کند. دست در موهایش انداخت و چنگ زد و همان جا نگه داشت .
_به هیچ کس چیزی نگفتم. قرار هم نیست کسی چیزی بفهمه. مخصوصا عمو. ولی اگر تو
بخوای تا اخر این جریان با من بیای، باید اول همه چی رو بفهمی .
کاملا غذا را فراموش کرده بودیم و غذا یخ کرده و ماسیده روی میز مانده بود. بدون
کمترین فکری گفتم:
_من هستم. برای هر کاری….
نگاهش دقیق و موشکافانه شد. بعد پلک چشمانش لرزید و با محبت پایین افتاد. دستش را از
روی میز دراز کرد و دستم را که مثل یخ سرد بود، در دست گرفت .
_فرین اصلا به این راحتی ها نیست…
دستش را فشردم.
_برای فرح هم به راحتی ها نبوده.
اخم کم رنگی کرد .
_نمی خوام اینده ات داغون بشه…
_داغون نمیشه .
گوشه لبش با بی حوصلگی بالا رفت .
_هیچ وقت بدون دونستن چیزی، پیش پیش قول نده عزیز دلم.
_فکر می کنی من هنوز فرین کوچولو هستم؟
لبخندش پر رنگتر شد .
_نه عزیزم! من تنها فکری که نمی کنم این فکره. شما یه خانم بزرگ و متین و با شخصیت
شدی. همین خوب بودن تو باعث میشه که من دست به عصا تر جلو برم…
_نمی خوام تو رو هم از دست بدم .
دستش را محکم تر فشردم .
_نمی دی. نباید هر دو تامون تو این برزخ دست و پا بزنیم .
فقط نگاهم کرد. مثل اینکه نمی توانست تصمیم بگیرد که چیزی را عنوان کند یا نه. برای
ترغیبش گفتم:
_هر چی که هست، با هم از پسش برمیایم .
چشمانش را از صورتم برداشت و به بشقاب برنج نگاه کرد.
_من ارامش ندارم فرین، ولی نمی خوام ارامش تو رو هم بگیرم .
دستش را از روی میز گرفتم.
_فکر می کنی من الان خیلی ارومم؟ همه چی اوکیه؟ صبح بری دانشگاه، ظهر برگردی و
با جنازه خواهرت روبه رو بشی، حال ادم نرمال می مونه؟
فکش منقبض شد و باز هم تنها نگاهم کرد. خودش هم می دانست که من در این جریان،
دقیقا به اندازه خود او صدمه دیده بودم. ان روز را لحظه به لحظه به یاد داشتم. مثل چیزی
که در ذهن و مغزم حک شده بود و پاک شدنی هم نبود. وقتی که از دانشگاه برگشتم، فرح
ظاهرا خوابیده بود. ولی هر چه صدایش کردم، جواب نداد. پزشک قانونی اعلام کرد به
علت مصرف بیش از اندازه قرص خواب، فوت کرده است. دو بسته کامل، کلونازپام. و بعد
زندگی ما یکباره به هم ریخت. مرگ فرح مثل یک گردباد همه زندگی و اینده و ما را به هم
ریخت و دستخوش تغییر کرد .
اما بیشترین کسی که در این جریان صدمه دید، من و بهروز بودیم. من تنها کسی که داشتم
و با او زندگی می کردم را از دست دادم و بهروز هم عشق و امید و تمام اینده اش را .
_شرکتی که توش کار می کرد این اواخر…
سرم را تکان دادم. تازگیها کم حواس شده بودم. اسم شرکت را به خاطر نیاوردم. ولی می
دانستم که در رابطه با صادرات و واردات است. یک جور شرکت بازرگانی .
_اسمش یادم نیست.
چانه اش را بالا برد .
_تهامی…
_اره، اره… تهامی.
سیگار دیگری اتش زد.
_شرکت بازرگانی تهامی…
لب بالایی اش را به نشانه کسی که از چیزی منزجر می شود، بالا داد .
_یه پشت هم انداز که ظاهرا شرکت بازرگانی داره، ولی فقط جنبه پولشویی داره. تو کار
قاچاقه. ولی تنگش یه کارت بازرگانی پیزوری هم گرفته که جنبه قانونی به کارش بده…
به میان حرفش پریدم و با وحشت گفتم:
_چه قاچاقی؟
_کالا…
هاج و واج نگاهش کردم.
_خب ربطش به فرح چیه؟
به عقب تکیه داد و چند ثانیه مرا نگاه کرد. مثل اینکه منتظر بود تا خودم ربطش را پیدا
کنم .

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن
بستن