رمان جمعه سی ام اسفند

رمان جمعه سی ام اسفند پارت 22

 

نفسم بند رفت. شنیده بود .
_کم مونده بود تصادف کنیم .
_من…
تقریبا زبانم بند رفته بود. دستش را از روی چانه ام برداشت و شالم را از سرم کشید و
روی شانه هایم انداخت. چند ثانیه چشمانش میان موها و صورتم چرخید .
_هیچ مرد دیگه ایی نیست.
چشمانش را تنگ کرد و دوباره چند ثانیه براندازم کرد .
_یه بار گفتی خیال ازدواج نداری
باز هم نفسم بند رفت .
_ندارم.
نه پوزخند زد و نه نیشخند. خونسرد، مثل اینکه یک حقیقت مسلم را بیان می کند، گفت:
_پس مردهای دیگه هم هستن.
چانه ام لرزید. اب دهانم را به زحمت فرو دادم. بغض در گلویم، مثل یک گره راه گلویم را
بسته بود. ترجیح دادم که حرف نزنم. دستم بسته بود. زبانم هم همراه با دستم. حس می کردم
که تمام اوقات خوشی که داشتیم، ته کشیده بود و به اخرش رسیده بود. حالا که او مصر، به
مشخص شدن به قول خودش، خط قرمزهای رابطه مان بود؛ پس این جا، اخر کار بود.
اخری که دیگه هیچ مدلی پای رابطه ما جلو نمی رفت .
شالم را از روی شانه ام برداشتم و روی سرم انداختم و قبل از انکه بتواند جلویم را بگیرد،
چرخی زدم و از در اشپزخانه و بعد هم هال بیرون زدم. چند ثانیه طول کشید که احتمالا
بهت و حیرت ناشی از کار من از بین برود و او عکس العمل نشان دهد .
زمانی که زیپ چکمه ام را بستم، در را باز کرد .
_فرین…
صدایش کاملا شوکه بود. سرم را بلند کردم و از میان موهایم که رها و پریشان بود،
نگاهش کردم .
_اره مردهای دیگه هم هستن …
بهت و حیرت از تمام صورتش مشخص بود. طول حیاط را دویدم و از در بیرون زدم. بعد
شروع به دویدن کردم. تازه سرشب بود و خیابان شلوغ بود. اشک هایم روان بود. موهایم
پریشان بود و باد، در گوشم می پیچید و سرم را از سرما منفجر کرده بود. ماشین ها از
کنارم رد می شدند و احتمالا به خاطر طرز دویدن بی ثبات و پر خطرم، برایم بوق می
زدند. تمام دو خیابان را دویدم .
وقتی که به خانه رسیدم، می لرزیدم. نه فقط از سرما. از ترس و درد و بیچارگی. پالتوی
بلندم را در اوردم و روی مبل پرت کردم. شالم دور گردنم پیچیده بود. کشیدم. گره محکم تر
شد و چیزی نمانده بود، خفه شوم. جیغ عصبانی کشیدم و انقدر محکم کشیدم که گلویم درد
گرفت و بالاخره باز شد. لباسهایم را در اوردم و همه را روی مبل تلنبار کردم. پتوی ضخیم
اوردم و کنار شوفاژ نشستم و کمرم را به بدنه شوفاژ چسباندم و پتو را دور خودم پیچیدم.
لحظاتی بعد صدای زنگ در بلند شد. می دانستم که خودش است .
خود مغرور و به قول خودش سرد. حتی بلند نشدم تا ایفون را نگاه کنم. موبایلم زنگ
خورد. گوشی را نگاه کردم. خودش بود. تماس را برقرار کردم، ولی حرف نزدم .
_کجایی؟
_خونه…
_پس چرا در رو باز نمی کنی…
مکث کرد و گفت:
_کسی که زنگ می زنه، من نیستم. یه مرده که قیافه اش هم خیلی اشناست برام. حداقل در
رو روی اون باز کن .
این بار واقعا نفسم بند رفت. از جا پریدم و ایفون را نگاه کردم. بهروز پشت در بود. با
اینکه می دانستم با باز کردن در، رابطه ما احتمالا دیگر تمام خواهد شد، اما در باز کردم.
به محض اینکه در باز شد، او هم تماس را قطع کرد .
این بار واقعا نفسم بند رفت. از جا پریدم و ایفون را نگاه کردم. بهروز پشت در بود. با
اینکه می دانستم با باز کردن در، رابطه ما احتمالا دیگر تمام خواهد شد، اما در باز کردم.
به محض اینکه در باز شد، او هم تماس را قطع کرد .
بهروز برعکس من، شاد و شنگول بود. اما با دیدن من وا رفت و با نگرانی پرسید که چه
شده است. خیلی بیشتر از حد و توانم به خودم فشار اوردم که اوضاع را نرمال و حال
پریشانم را، ناشی از خستگی نشان دهم. شاید نه متقاعد، ولی تا حدودی ارام شد و ان
نگرانی از بین رفت .
شام نخورده بود و من با وجود اینکه خودم هیچ اشتهایی نداشتم، برایش تخم مرغ نیمرو
کردم و گفتم که من شام خورده ام. از سر قرار با هنگامه می امد و گفت که مهیار با هنگامه
تماس گرفته و هنگامه به سرعت رفته است و انها به قرار شامشان نرسیده اند. من هم از
دعوای ان روز گفتم. البته منهای یاری .
_راجع به یاور تحقیق کردم. هر کی هست، که من واقعا نتونستم چیز زیادی ازش دربیارم،
یه ادم مرموزه و متنفذه. چیزی که گفتی احتمالا درسته. یاور پشت همه این قضایاست. اگر
تهامی ها گیری هم تو کارشون باشه، یاور یه پای ثابت قضایائه .
_اوهوم…
با تعجب نگاهم کرد .
_خوبی فرین؟
_اوهوم!
متقاعد نشد و امد و کنارم روی زمین و کنار شوفاژ نشست.
_چته؟
سرم را روی زانویم گذاشتم و نگاهش کردم .
_هیچی
چند لحظه نگاهم کرد .
_بچه که بودی، خیلی شیطون بودی. اونقدر که بارمان رو عاجز می کردی. بهش می گفتی
باهات بازی کنه. بعد کتکش می زدی، گازش می گرفتی، جز زنی می کردی. اخرم یه
جوری مظلوم نمایی می کردی، که بابا بارمان رو دعوا می کرد. بابا و مامان که دختر
ندیده بودن، دلشون برای شیطونی های دخترونه تو می رفت و دعواش نصیب بارمان می
شد…
خندید. من هم لبخند زد .
_ولی همیشه با من خوب بودی. اعتراف به شیطنت هات همیشه به من بود. وقتی چیزی رو
می شکستی و خراب می کردی، فقط به من می گفتی. نمی دونم… شاید چون خیلی ازت
بزرگتر بودم. شاید هم چون واقعا دوست داشتم…
دستش را پدرانه روی موهایم گذاشت .
_چته؟
باز هم سعی کردم تا اوضاع را نرمال نشان دهم. چیزی نمانده بود که قلبم از شدت ناراحتی
متوقف شود، اما باز هم خودداری می کردم .
_یکم خسته ام .
چشمانش را تنگ کرد و نگاهم کرد .
_مطمئنی؟
_اره
نگاهش نامطمئن بود، ولی برای اینکه بحث را عوض کند گفت:
_پگاه چطوره؟ کی برمی گرده؟
_فعلا که داره کیش افتاب می گیره .
بهروز مطمئن بود که چیزی شده است. اما به همان میزان هم مطمئن بود که من اگر
نخواهم چیزی بگویم، به هیچ وجه نمی شود از من حرفی بیرون کشید .
کمی دیگر هم ماند و از هنگامه و قرارهایشان و حرفهایی که ردوبدل شده بود، گفت. با
صحبت هایش این حس را در من ایجاد کرد که رابطه اش با هنگامه تا هر کجا که پیش
رفته بود، باعث دلبستگی هنگامه شده بود. بهروز هم از این نکته بی خبر نبود، اما نمی
خواست خودش را درگیر کند .
حس می کردم که بهروز هم در دوراهی بدی گیر کرده است. حسش به فرح همان که بود،
مانده بود. ولی بهروز اهل نارو زدن نبود. همین که حس می کرد دلبستگی ایجاد شده و از
طرفی پایان کار را هم می دانست، او را سردرگم کرده بود. حس می کردم که چیزی
سردلش است که جرات بیان ان و یا شاید هم، موقعیت بیان ان را، هنوز پیدا نکرده بود .
بالاخره ساعت یازده خداحافظی کرد و رفت. به اتاق خوابم نرفتم. همان جا کنار شوفاژ
کوسنی از کوسن های مبل را زیر سرم گذاشتم و به خوابی اشفته و پر از کابوس رفتم. تمام
مدت حس میکردم که زنگ در را می زنند. ولی وقتی از خواب می پریدم، متوجه می شدم
که خواب دیده ام .
فصل پانزدهم
دستانم را در جیب سویشرتم کردم و بیشتر در خودم فرو رفتم. سرد بود و یکی از ان
بارانهای با موقع و بی موقع شمال شروع شده بود. چکمه های لاستیکی و سیاهم مناسب این
گل و باران بود. راحت در میان چاله های اب می رفتم و مکثی نداشتم که خیس شوم. هر
چند که سرتاپایم خیس شده بود. موهایم، خیس و چسبناک، روی پیشانی ام افتاده بود و اب
بینی ام در حال ریختن بود. جیب هایم را در جستجوی دستمال گشتم، ولی چیزی پیدا
نکردم. سرعت قدم هایم را بیشتر کردم .
سرپیچ، بتول خانم همراه با پسرکوچکش، با تراکتور پیدایشان شد. پاهایم از سرما بیحس
شده بود. صدایشان کردم تا مرا هم ببرند. سه ساعت قبل که از خانه بیرون زده بودم. هوا
نیمه ابری بود و حالا مثل اینکه سقف اسمان سوراخ شده بود. باز هم در دام بارانهای سیل
اسا و بیخبر شمال، گرفتار شده بودم .
بتول خانم دستم را گرفت و تقریبا مرا به بالای تراکتور پرتاب کرد. نگاهی به صورت من
که مثل موش اب کشیده شده بودم، کرد با خنده کتش را در اورد و روی شانه ی من
انداخت. هر چه اصرار کردم که خوب هستم، توجهی نکرد. گفت که ما عادت داریم و این
من هستم که در ان لحظه، به ان کت بیشتر از او نیاز دارم .
فین فین کنان دستانم را زیر بغلم زدم و قوز کردم تا گرمانی اندکی که در زیر لباس ذخیره
شده بود، فرار نکند. وقتی که رسیدم متوجه ماشینی شدم که مقابل در خانه، زیر درخت
خشک و خالی سیب، پارک شده بود. باورم نمی شد. قلبم در دهانم امده بود. از تراکتور
پایین پریدم و به حرف بتول خانم که گفت مثل اینکه مهمان دارم، تنها سری تکان دادم.
خم شدم و نگاهی به داخل ماشین کردم. کسی داخل ماشین نبود. در خانه بتول خانم باز شد
و کاظم اقا با او بیرون امد. گرم صحبت با هم بودند. کاظم اقا با دیدن من گفت:
_مهمون داری فرین خانم. خبر ندادی چرا عمو جان. ترسیدی شیرینی ازت بخوایم؟
زبانم بند رفته بود و تنها نگاهم از یاری، به کاظم اقا می چرخید. بعد از تقریبا ده روز که
بی خبر گذاشته و به این جا امده بودم، او امده و جوری مثل همیشه ارام و خونسرد، مقابلم
ایستاده بود، مثل اینکه هیچ اتفاقی نیفتاده است. لبخندی به کاظم اقا زد و با هم دست دادند و
امد و مقابلم ایستاد. سرم را بلند کردم و نگاهش کردم. صورتم پر از اب باران شد .
همانطور گیج و منگ در را باز کردم و تعارفش کردم اما دستش را روی کمرم گذاشت و
مرا به داخل حیاط راهنمایی کرد. در سکوت مرغ ها را که بیشترشان زیر سقف بالکن به
صف شده بودند را جا کردم و در را باز کردم. خم شدم و به سختی چکمه های زشت و
بدترکیب، اما مناسبم را در اوردم. او هم چکمه پوشیده بود. یک جفت چکمه چرمی شیک،
که به جین تنگش می امد. خم شد و زیپ کنار چکمه اش را باز کرد و بی تعارف داخل
رفت.
شعله بخاری را زیاد کردم و شالم را از سرم باز کردم. مانتو و سویشرتم را دراوردم و به
رخت اویز حقیر و ساده کنار در، اویختم. او هم پالتویش را در اورد و کنار سویشرت من
اویزان کرد. به اشپزخانه رفتم و چای دم کردم. قبل از رفتم اب جوش را سر بخاری گذاشته
بودم و حالا اب کتری، باز هم مناسب دم کردن چای بود .
در استکان های قدیمی و نعلبکی های چینی گلسرخی مادربزرگم، برایش چای ریختم و
بردم. مقابل بخاری ایستاده بود و دستانش را روی بخاری گرفته بود. با اینکه مطمئن بودم
که پگاه ادرس مرا به او داده است، باز هم پرسیدم:
_این جا رو از کجا پیدا کردین؟
بدون انکه نگام کند، گفت:
_خانم شاهپوری
مثل خودش به کنار بخاری رفتم و برعکس او، پشت به بخاری ایستادم. صورتهایمان کنار
هم قرار گرفته بود. حالت چهره اش سخت و جدی و محکم بود. نیم نگاهی کوتاه به من کرد
و بعد نگاهش را به دیوار گچی و چرک، پشت بخاری داد .
_از کسایی که با هر مشکلی جا می زنن و قهر می کنن، اصلا خوشم نمیاد.
سرم را پایین انداختم و به گلهای قالی نگاه کردم. زمزمه کنان گفتم:
_من قهر نکردم.
یک ابرویش را بالا داد و پوزخندی زد .
_نه؟ نکردی؟ پس برای چی با اون وضع از خونه ام زدی بیرون و بعد هم فرداش گم
شدی…
چشمانش را برای چند ثانیه کوتاه روی هم فشرد.
_می تونی درک کنی که چقدر نگرانت شدم؟
سرم را بلند کردم و نگاهش کردم.
_نگران؟
اخم کرد .
_تو فکر کردی من چی هستم فرین؟
زمزمه کردم.
_من هیچ فکری درباره شما نمی کنم .
بازوی مرا گرفت و کمی به طرف خودش متمایل کرد .
_نگرانت شدم…
مکث کرد. دستش را بالا اورد و گونه ام را نوازش کرد .
_اون کی بود که اون شب اومد خونه ات؟
_پسرعموم
اخم کوتاهی کرد .
_خواستگارت؟
_نه. برادرش
چند لحظه عمیق و دقیق، فقط نگاهم کرد. دستش را از روی گونه ام به پشت گردنم رساند.
میان موهای نم دار و درهم گره خورده ام. نفس عمیقی کشید .
_چرا گذاشتی رفتی؟
_زمزمه وار گفتم:
_ناراحت شدم.
تمام صورتم را برانداز کرد.
_ناراحت؟
سرش را کج کرد و باز هم نگاهم کرد .
_من نباید ناراحت باشم؟ من رو پا در هوا نگه داشتی. گذاشتی قهر کردی اومدی این جا…
نفسش را ارام و ممتد بیرون داد .
_من چی به تو بگم؟
لبم را گزیدم. سرش را خم کرد و پیشانی اش را به پیشانی ام چسباند. متوجه شده بودم که
از این حرکت خوشش میاید .
_هیچ مرد دیگه ایی نیست…
پیشانی ام را بوسید. هر دو دستش را روی صورتم و در طرفین فکم گذاشت. اه عمیقی
کشید و گفت:
_باشه… من عذر می خوام. ولی واقعا من رو روشن کن فرین… ته این رابطه رو تو چی
می دونی؟
باز هم زمزمه وار گفتم:
_نمی دونم…
با انگشتان شصت اش، فکم را نوازش کرد.
_یه رابطه ی کوتاه مدت، برات مشکلی نداره؟ مگه نمیگی بهم علاقه داری؟ دلبسته تر
نمیشی؟
تنها نگاهش کردم. واقعا نمی دانستم چه باید به او بگویم. من واقعا از همه چیز فرار کرده
بودم. از جواب دادن به او که خواستار جواب بود و از خودم و عشق او.
باز هم زمزمه کردم.
_نمی دونم…
نفسش را ارام بیرون داد. چند لحظه سکوت کرد و گفت:
_دانشگاه رو چی کار کردی؟
شانه ام را بالا بردم .
_احتمالا حذف می شم .
هر دو ابرویش بالا رفت .
_چرا این جوری شدی تو؟ چرا این قدر بی تفاوت؟
نگاهش نکردم و نگاهم را به ته ریش اش دوختم. متوجه شد و با انگشت اشاره اش چانه ام
را بالا داد .
_ببین منو…
نگاهش کردم .
_چی شده؟
سرم را تکان تکان دادم .
_فرین…
باز هم تنها نگاهش کردم. اشک تا پشت پلکم امده بود. اگر هر حرف دیگری می زد،
سرازیر می شد .
_چته؟
نفس عمیق کشیدم تا بغضم را به عقب برانم .
_شما چرا اومدی این جا؟
چشمانش گشاد و با تعجب نگاهم کرد. بعد اخم، جای خود را به تعجب داد .
_اومدم که تکلیف رابطه امون مشخص بشه .
دست به سینه شدم و کمی از او فاصله گرفتم و کمرم را به بخاری چسابدم .
_می تونی فکر کنی که درگیر یه رابطه اشتباه شدی.
اخم اش غلیظ تر شد و چشمانش را تنگ کرد و مرا چپ چپ نگاه کرد .
_رابطه اشتباه؟
چانه اش را بالا داد .
_نزدیک دو ماهه که با هم اشنا شدیم و همه جا رفتیم و همه کار کردیم. بلند شدی با من
اومدی لواسان…
عصبی چشمانش را برای لحظه ایی روی هم فشرد .
_بعد الان میگی که فکر کنم که درگیر یه رابطه اشتباه شدم؟
عصبی چشمانش را برای لحظه ایی روی هم فشرد .
_بعد الان میگی که فکر کنم که درگیر یه رابطه اشتباه شدم؟
من هم لحظه ایی چشمانم را روی هم فشردم. واقعا چیزی نمانده بود که اشکم در بیاید .
_من چی کار باید بکنم؟ چی باید بگم؟
تقریبا با پرخاش و حالتی عصبی گفت:
_دختری که من شناختم، این نبود…
عصبی و ناراحت، کمی از من فاصله گرفت و چند قدم در اتاق یک وجبی مادربزرگم زد.
دیگر صدای باران نمی امد و به نظر می رسید که باران قطع شده است .
ناگهان به طرف در رفت و از رخت اویز، پالتویش را برداشت و پوشید و از در بیرون زد.
با رفتنش، اخرین مقاومتم در هم شکست و اشکم پایین امد. در را باز کردم و صدایش کردم.
_یاری …
چرخید و نگاهم کرد. با دیدن اشکهایم که روان بود، دوباره از وسط حیاط برگشت. حیرت
زده دستش را روی شانه ام گذاشت.
_چته؟
_نرو…
انچنان متعجب شده بود که چند لحظه هیچ حرفی نزد. بعد حلقه دستش را دور شانه ام محکم
تر کرد و مرا در اغوش کشید .
_داشتم می رفتم ساک و وسایلم رو بیارم…
کمی فاصله گرفت و با دقت نگاهم کرد .
_این جوری میگی برم و فکر کنم که درگیر یه رابطه اشتباه بودم؟
حالا دیگر اشک هایم به هیچ وجه بند نمی امدند. اهی کشید و دوباره با من به اتاق برگشت.
با همان پالتو کنار بخاری و روی صندلی زهوار دررفته مادربزرگم نشست و مرا هم روی
پاهایش نشاند. سرم را خم کردم و کنار گردنش گذاشتم. اشکهایم گردنش را خیس کرده بود،
ولی به نظر می رسید که اهمیتی نمی دهد .
زمان از دستم خارج شده بود. فکر می کنم انقدر روی پاهایش نشسته بودم که پاهایش خواب
رفته بود. کمی که تکان خورد، سرم را از روی شانه اش برداشتم و بلند شدم. بالا رفتم و
لباس عوض کردم. موهایم را شانه و گیس کردم. وقتی که پایین برگشتم. او رفته و ساک و
لوازمش را اورده بود. سینی چای را برداشتم و به اشپزخانه رفتم و دوباره چای ریختم و
چیزی هم برای شام ردیف کردم. مدتی بعد، صدای پاهایش امد و بعد هم سایه اش که جلوی
در اشپزخانه را گرفت. سراغ سرویس بهداشتی را گرفت. با انگشتم به ته حیاط اشاره کردم
و خجولانه گفتم که این جا مثل خانه اش در لواسان، شیک و راحت نیست. لبخندی زد و
گفت که اتفاقا بکر و کاملا روستایی است .
برنج خیس کردم و از فریز مرغ در اوردم. به حیاط رفتم و از باغچه، شاهی و تره و
جعفری چیدم. تربچه ها هم نقلی و خوب شده بودند. هوا صاف نشده بود، ولی باران هم نمی
بارید. از دستشویی بیرون امد و گشتی در حیاط زد و به اطراف نگاه کرد .
به اشپزخانه برگشتم و سبزی را در تشت پر از اب ریختم. میوه درون سبد چیدم و به اتاق
بردم. لباسش را با لباس راحتی خانه عوض کرده بود و کنار بخاری، چهارزانو نشسته بود
و لپ تاپش را روی پاهایش گذاشته بود .
امدم و کنارش نشستم .
_شما هم دانشگاه نرفتی؟
بدون انکه نگاه کند، گفت:
_روزهای هفته رو گم کردی؟ پنج شنبه است .
برایش میوه پوست گرفتم و در پیش دستی گذاشتم. کارش با لپ تاپش تمام شد و ان را بست
و کنار گذاشت. نگاهی به میوه های درون بشقاب کرد و ان را هم برداشت و کنار گذاشت.
اشاره کرد که نزدیک تر شوم. بعد هم مچم را گرفت و کشید. جیغ خفه ایی کشیدم و در
بغلش افتادم. خندید .
_به من بگو چته؟
چند لحظه، فقط نگاهش کردم. موهایش حلقه حلقه و مجعد، روی پیشانی اش ریخته بود. بی
اراده دست دراز کردم و موهایش را لمس کردم. همانطور که فکر می کردم، بود. نرم و
لطیف. چهره اش پر از شگفتی شد. خجولانه دستم را کشیدم. در هوا گرفت و به دهانش برد
و کف دستم را بوسید. قلقلکم امد و خنده ام گرفت. لبخند زد و گونه ام را اهسته نیشگان
گرفت .
_شما…
صورتش جدی شد. اهی کشیدم و ادامه دادم .
_شما چی از این رابطه می خوای؟

نوشته های مشابه

یک نظر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن

codebazan

بستن
بستن