رمان جمعه سی ام اسفند

رمان جمعه سی ام اسفند پارت 28

 

چیزی نگفت. شاید چون حرفهای من منطقی بود و خودش هم این را می دانست. یا شاید هم
چون اصلا حوصله بحث کردن را نداشت. با صدای زنگ گوشی، از جا پریدم. یاری بود.
به مهیار نگاه کردم. مثل اینکه داشتم از او برای جواب دادن یا ندادن، و یا اصلا چیزی
گفتن، اجازه می گرفتم .
_بردار و خیلی عادی رفتار کن .
سرفه ایی کردم و گوشی را برداشتم.
_فرین کجا موندی؟ ساعت هفته!
هراسان نگاهی از پنجره به بیرون کردم. حق داشت. کاملا شب شده بود.
_من… میام الان. دوش میگرفتم، دیر شد .
_منتظرم. می خوای بیام در خونه سراغت؟
_نه، نه… الان خودم راه می افتم .
_منتظرم!
تماس را قطع کردم و به مهیار نگاه کردم. سیگار دیگری اتش کرد .
_برو وسایلت رو جمع کن، برو. نگران میشه .
لبم را گزدیم و گفتم:
_چی بهش بگم؟
_فعلا هیچی! بذار این دو سه روز، یکم اروم بشه. برای این چاقو کشی و این جریانات،
اعصابش خورده .
_بعدش چی میشه؟
چند لحظه نگاهم کرد. بعد لبخند تلخی زد.
_مادرم همیشه میگفت یه سکه رو که بندازی بالا، هزار تا چرخ می زنه تا بیاد پایین.
زندگی من هم شد مثل یه سکه. تو یه زمان و موقعیت دیگه، شاید تو خواهر زنم می شدی.
الان معلوم نیست که زن برادرم بشی یا همه چی بهم بریزه…
دیگر ادامه نداد. پاکت سیگارش را در جیبش گذاشت و گفت:
_سعی کن مثل همیشه باشی. یاری تیزه. اگر غیر عادی رفتار کنی، می فهمه. نمی خوام
تعطیلاتش، زهرمارش بشه. می خوام یکم اروم بشه.
سرم را تکان دادم. به طرف در هال رفت .
_یه داستانی چیزی هم برای پسرعموت، ردیف کن. نمی خوام اصل جریان دستش بیاد.
اینقدر رو بهش مدیونم .
به محض رفتن او، فقط چند لحظه ریکاروی کردم. به دستشوی رفتم و صورتم را شستم.
در ایینه خودم را نگاه کردم. افتضاح شده بودم. اما دیگر نگاه نکردم. اگر بیشتر ادامه می
دادم، همان جا کف توالت ولو می شدم و یک دل سیر گریه می کردم. وسایلم را برداشتم و
با عجله از در بیرون زدم. وقتی که زنگ در خانه اش را زدم، هنوز گیج و منگ بودم و
دستانم به شدت می لرزید. مثل کسی بودم که یکباره و در عرض چند ساعت، تمام زندگیش
از مدار درست خارج شده است. همه چیز به هم خورده بود و من باید تظاهر به نرمال
بودن هم می کردم .
در اشپزخانه بود و وسایل سفر را در سبد پیک نیک می گذاشت .
_سلام…
صدایم افتضاح بود. سرفه ایی کردم. ولی او نگاهم نکرد. که یعنی ناراحت بود .
_فکر کردم اماده شدی؟
باز هم نگاهم نکرد. سرد و جدی گفت:
_فکر کردم که میای کمک…
حق داشت. دستش هنوز مشکل داشت و حتی یک لباس ساده را هم نمی توانست از سرش
تن کند. لبم را گزیدم و به طرفش رفتم و از پشت سر، بغلش کردم و سرم را روی کتفش
گذاشتم .
_ببخشید! یکم دیر شد.
چرخید و نگاهم کرد. روی پنجه پا بلند شد و او را بوسیدم. بوسه اش که در ابتدا کمی
مشتاق و جاندار بود، یکباره سرد شد. فاصله گرفت و سرش را عقب کشید و مرا با دقت و
کمی تعجب نگاه کرد.
_بوی سیگار میدی!
قلبم پایین ریخت .
_پسر عموم اومد یه سری پیشم
بدون هیچ حسی در صورتش، چند لحظه مرا برانداز کرد.
_نگفتی؟
_چیز مهمی نبود.
خیلی نامحسوس، پلک هایش درهم کشیده شد.
_خواستگارت؟
لبخند بی حوصله ایی زدم. حسادت می کرد. بغلش کردم. اما عکس العملی نشان نداد .
_نه. برادرش.
_که این طور!
فاصله گرفت و دوباره شروع به چیدن وسایل کرد. به کمک اش رفتم و سریع تر وسایل را
جمع کردیم. سکوت کرده بود و به نظر می رسید که ناراحت است. در حقیقت خودم هم
اصلا حال رو روز خوبی نداشتم و حتی حوصله حرف زدن هم نداشتم، چه رسد به اینکه
بخواهم او را سرحال بیاورم. هر لحظه که می گذشت، از اینکه بهانه ایی نیاورده و
قرارمان را کنسل نکرده بودم، بر خودم لعنت می فرستادم.
وقتی که کمی راندیم، گفت که اگر می توانم، من برانم. قبل از اینکه به جاده برسیم، در
ترافیک گیر کردیم و مجبور شد به دفعات بیشتری دنده را عوض کند و فرمان را با دست
چپش بگیرد. همین باعث شده بود که دستش درد بگیرد. مسکنی خورد و سرجای من
نشست. صندلی را تنظیم کردم و حرکت کردم .
_این پسر عموت چی کاره است؟
قلبم پایین ریخت. به خاطر اوردم که ان شب گفت که قیافه بهروز برایش اشناست. احتمالا
بهروز را زمانی که برای بردن فرح به شرکت می رفته است، دیده ولی هنوز نتوانسته بود
او را به خاطر بیاورد .
_مهندس. مهندس عمران. یه شرکت با یکی از دوستای هم دانشگاهیش زدن که خوب
پیشرفت کرد .
کمی کج شد و نگاهم کرد. اما چیزی نگفت. جاده خلوت بود و برف ریزی هم شروع به
بارش کرد. کمی که رفتیم، با توجه به لغزنده شدن جاده، گفت که کنار بزنم تا خودش پشت
فرمان بشیند .
کاملا بی حوصله بود. درد داشت، یا هنوز ناراحت بود. وقتی که به لواسان رسیدیم، بارش
برف هم زیاد تر شده بود. به طوریکه تمام سطح باغ را سفید پوش کرده بود .
به نظر می رسید که هیچ کدام حوصله برف بازی را نداریم. خانه خیلی سرد بود و مدت
زمان زیادی طول کشید تا کمی گرم شد. در این فاصله زمانی، برای خودش شراب ریخت
و همان طور که کنار بخاری لم داده بود، نرم نرمک خورد. لباس عوض کردم و امدم و
کنارش نشستم. به شعله های بخاری مدل شومینه، چشم دوخته بود .
_چیزی شده؟
از فکر در امد و نگاهش را به شرابش داد و ان را چرخی در لیوان داد .
_یکم خسته ام .
دستم را روی کتفش گذاشتم .
_درد می کنه؟
سرش را به نشانه تایید تکان داد. خودم هم حال خوبی نداشتم. دلشوره مثل موجی می امد و
می رفت. نمی دانستم باید به حرف مهیار اعتماد کنم و چیزی به یاری نگویم، یا بهتر ان بود
که خودم قبل از انکه کاملا متوجه جریان بشود، همه چیز را به او بگویم .
بغض گلویم را گرفت و باعث شد که حس کنم گلویم ورم کرده است. فکر اینکه دیگر او را
نبینم و او را نداشته باشم، مثل یک سم مهلک بود .
این درد مرا می کشت. وقتی که سرم را بلند کردم، متوجه شدم که نگاهش کاملا به من
است. موشکافانه و دقیق. سرم را دوباره پایین انداختم و دستش را در دست گرفتم و با
انگشت اشاره ام، موهای سیاه پشت دستش را لمس کردم .
_تو چته؟
بدون انکه نگاهش کنم، گفتم:
_من خوبم!
_ببین منو…
سرم را بلند کردم و نگاهش کردم. اخم کم رنگی میان ابروانش نشسته بود.
_ظهر وقتی رفتی خونه، مثل همیشه بودی. تو خونه چی شده که از وقتی برگشتی، این قدر
عوض شدی؟
_ظهر وقتی رفتی خونه، مثل همیشه بودی. تو خونه چی شده که از وقتی برگشتی، این قدر
عوض شدی؟
سرم را تکان دادم.
_هیچی…
اخمش غلیظ تر شد .
_فرین هیچ وقت من رو احمق فرض نکن. خیلی ناراحتم می کنه. اگر نمی خوای چیزی رو
بگی، من درک می کنم. یک کلمه بگو شخصیه، نمی خوام درباره اش حرف بزنم. ولی
اینکه بگی چیزی نشده، حس می کنم به شعور من توهین می کنی. چون من کاملا می بیینم
که یه چیزی شده .
ناراحت نگاهش کردم.
_موضوع شخصیه…
تنها سرش را تکان داد و دیگر چیزی نگفت. اخرین جرعه مانده در لیوانش را خورد و از
جا برخاست و به اتاقش رفت. همان جا کنار بخاری نیم ساعتی را دراز کشیدم. از حمام
صدای اب می امد. دلم میخواست گریه کنم، ولی نمی خواستم بیشتر از این او را حساس
کنم .
نیم ساعت بعد، برخاستم و چراغ ها را خاموش کردم و به اتاقم رفتم. از ساک لباس خواب
در می اوردم که مقابل در اتاق امد. دست به سینه و کاملا سرد و جدی. اگر ان طور برهنه
و تنها با حوله ایی دور کمرش نبود، از قیافه جدی و کاملا خونسردش می شد گفت که
مشغول تدریس است .
به در تیکه داد و مرا نگاه کرد .
_می خوای موضوع شخصیت رو قاطی رابطه مون کنی؟
بغضم را فرو خوردم و سرم را به نشانه نفی تکان دادم .
_پس چرا اومدی تو این اتاق؟
تنها شانه ام رابالا بردم .
_برای اینکه تو بد اخلاقی کردی
چانه اش را بالا برد.
_بداخلاقی؟
سرم را تکان دادم. چند بار هوم هوم کرد و گفت:
_دیر اومدی. بوی سیگار میدی. ازت می پرسم، میگی پسرعموم اومده بود. من اصلا
مشکلی با این قضیه ندارم. ولی بعدش اینقدر بی حوصله و ناراحتی که هر لحظه احساس
میکنم، بغضت می ترکه…
دیگر نتوانستم تحمل کنم و واقعا بغضم ترکید. زیر گریه زدم. دوست داشتم او را بغل کنم و
پیش خودم نگه دارم. دوست داشتم در او حل شوم. ان چنان یکی شویم که دیگر نتواند
خودش را از من جدا کند. مثل ترکیب دو ماده شیمایی بشویم که در صورت کنار گذاشتن و
حذف یک ماده، دیگری هم متلاشی شود و خاصیت خودش را از دست بدهد و لاجرم، هر
دو باید در کنار هم و با هم بمانند .
با حیرت نگاهم کرد. اما هیچ حرکتی نکرد. به طرفش رفتم و در اغوشش خزیدم. میان
موهایم زمزمه کرد.
_هنوز نمی خوای بگی این موضوع شخصیت چیه؟
مدت زمان زیادی را سکوت کردم. هم چنان در سکوت به اتاقش رفتیم و بدون انکه
بخوابیم، روی تخت دراز کشیدیم .
_من چقدر برات مهم هستم، یاری؟
گردنش را کنار کشید و نگاهم کرد. در تاریکی اتاق، حالت صورتش مشخص نبود. اما
متوجه شدم که احتمالا تعجب کرده است.
_برای چی می خوای بدونی؟
امرانه گفتم:
_جواب بده!
حس کردم که خندید .
_وقتی دستور میدی، بامزه میشی. نیم وجب قد و بالا، به من دستور میدی. یه جورهایی
خنده دار و جالبه….
مکث کوتاهی که کرد یا نشان از این داشت که در حال فکر کردن به سوال من است، یا
اینکه هنوز در خنده و حال و هوای دستور دادن من.
_مهمی!
همین. یک کلمه. نمیشد از او چیز زیادی در اورد. می دانستم .
همین. یک کلمه. نمیشد از او چیز زیادی در اورد. می دانستم .
_تو برای من خیلی مهم تری. اگر یه روز نباشی، دردش برای من کشنده است .
این بار واقعا حیرت زده شد. کاملا گردنش را کنار کشید و در تاریکی، به طرح صورتم
نگاه کرد .
_تو امشب چته فرین؟
چیزی نگفتم .
_فرین…
لحنش کاملا امرانه بود. باز هم چیزی نگفتم .
_چی شده امروز عصر؟ پسر عموت جریان ما رو فهمیده؟ چیزی بهت گفت؟
سرم را به نشانه نفی تکان دادم. غم مثل موج می امد و می رفت. هر بار که می خواستم
دهانم را باز کنم و نفس بگیرم، یک موج دیگر می امد. میان تمام بیچارگی های خودم، فکر
اینکه اگر بهروز جریان را بفهمد چه می شود، دردی مضاعف بود. دلم نمی خواست
صورت فرح، در نظر بهروز خراب شود. دوست داشتم همینطور عاشق بماند. می دانستم
که خراب شدن تمام تصورات و ذهنیت یک نفر، چقدر سخت و کشنده است .
_فرین…
بیشتر در اغوشش فرو رفتم .
_چیزی نیست…
برخاست و روی تخت نشست و به تاج تخت تکیه داد .
_مگه میشه؟ فکر کردی من بچه ام؟
چراغ کنار تخت را روشن کرد. نور باعث شد که چشمانم را جمع کنم .
_خاموشش کن!
دستم را گرفت و بلند کرد.
_بلند شو بشین…
با کمی تحکم مرا نشاند .
_این جریان باید همین الان مشخص بشه.
روی تخت چهار زانو نشستم .
_خسته ام یاری…
دست به سینه نگاهم کرد.
_چی شده؟ بگو و اون وقت می تونی تا صبح راحت بخوابی
نفس عمیقی کشیدم و سرم را به دستم تکیه دادم. برای لحظه ایی وسوسه شدم که همه چیز
را بگویم و خودم را خلاص کنم. اما منصرف شدم. به جای جواب، روی دو زانو نزدیکش
شدم و دستانم را دور گردنش حلقه کردم و پرشورترین عشقبازی که تا به حال داشتیم را
کردیم…
صبح وقتی که از خواب بیدار شدم، او نبود. در حیاط مشغول ورزش بود. برف روی زمین
نشسته بود و او در قسمتی که برفش را پارو کرده بود، نرمش میکرد. ولی صورتش از درد
در هم رفته بود و خیلی زود ورزش اش را تمام کرد. به داخل امد و نگاهی به من که در
اشپزخانه مشغول اماده کردن صبحانه بودم، کرد و به حمام رفت. تمام طول روز را در یک
گیجی و خلسه عجیب بودم.
نمی توانستم خودم را کنترل کنم. او هم گیج و پریشان از رفتار متناقص من، بدون هیچ
حرفی اطرافم می پلکید. کباب درست کردیم و من سعی کردم که در کنار اتش، عاشقانه
هایی ناب داشته باشیم. مثل سنجابی شده بودم که برای زمستانش، گردو انبار می کند. می
خواستم برای جدایی که حس می کردم نزدیک است، عاشقانه انبار کنم .
او ناراحت بود. کاملا مشخص بود. ولی چیزی نمی گفت. در سکوت مرا همراهی می کرد.
در تمام این دو روز، شاید ده جمله هم حرف نزدیم. ولی عاشقانه هایی ناب داشتیم. عاشقانه
هایی که شاید برای یک عمر کافی می بود .
انتهای روز دوم، دیگر صبر و تحمل یاری تمام شد. در حالکیه چیزی به انفجارش نمانده
بود، بدون انکه به من حرفی بزند بیرون زد. یک ساعت بعد، وقتی که برگشت هنوز
عصبی، ولی به نوعی سرد شده بود. جمع کردیم و به تهران برگشتیم.
جمع کردیم و به تهران برگشتیم. وقتی که مرا مقابل خانه پیاده کرد، هیچ تعارفی مبنی بر
اینکه به خانه اش بروم، نزد. در حالیکه نگاهش به انتهای خیابان بود، خونسرد گفت:
_قرص خوردی این چند وقت؟
با گیجی و پریشانی نگاهش کردم.
_قرص؟
چشمانش را روی هم فشرد. مثل کسی بود که خودش را نگه داشته که فریاد نکشد.
_اگر حامله بشی و به من نگی و با این ارواح خبیثی که نمی دونم از کجا رفته تو تنت،
بری و سر خود تصمیم بگیری و سقطش کنی… فرین…
چرخید و نگاهم کرد. چشمانش تهدید امیز شد .
_اونوقت اون حرکتی که نباید، رو انجام می دم…
_تهدیدم می کنی؟
هر دو ابرویش را بالا برد و پوزخند زد.
_اره عزیزم!
عصبی گفتم:
_نترس. حامله نمیشم!
پوزخندی دیگر زد. این یاری عصبی و ناراحت را دوست نداشتم. اما کاملا حق را به او
می دادم .
_واقعا؟ عجب!
دوباره به انتهای خیابان نگاه کرد .
_به هر حال گفتم که بدونی
چشمانم را به هم فشردم تا اشکم را که چیزی به خارج شدنش اش نمانده بود، در چشمانم
متوقف کنم .
_این طوری با من حرف نزن…
نه نگاهم کرد و نه چیزی گفت. صدایش کردم .
_یاری…
باز هم چیزی نگفت. دهانش محکم به هم دوخته شده بود و اخم هایش کاملا در هم بود و
صورتش سرد و ارام بود .
_یاری…
چرخید و نگاهم کرد.
_یک کلام به من بگو فرین. چته؟
چیزی نگفتم.
_اصلا نمی تونم درک کنم که چته. اگر دختری بودی که قبلا با چند نفر دیگه بودی، میگفتم
ازم خسته شدی و می خوای رابطه رو کات کنی، داره بهانه می گیری که خودم زده بشم و
بگم، برو. ولی چرا یه دختری که قبلا با هیچ کس نبوده، باید با کسی که ادعا می کنه
عاشقش شده، این طوری رفتار بکنه؟ این رفتار، فقط یه نشونه داره فرین. می خوام جدا
بشم، روم نمیشه بهت بگم. به من حق بده فکر کنم تو بچه و بی فکری و ممکنه حامله بشی
و یه تصمیم بچگانه بگیری.
_من بچه نیستم. قرص هم خوردم.
یک ابرویش را بالا برد و تمسخر امیز گفت:
_که خوردی؟
ناگهان کیفم را از دستم قاپید و درش را باز کرد و ان را روی پاهایش تکاند. جیغ خفه ای
کشیدم .
_یاری…
سعی کردم کیف را از دستش بقاپم. اما عصبی بود. در عصبی ترین حالتی که تا به حال
دیده بودم و جالب این جا بود که حتی به اصل موضوع نزدیک هم نشده بود و برایش
سوتفاهم پیش امده بود. سوتفاهمی که فکر می کرد، می خواهم از او جدا شوم .
نگاهی به محتویات کیفم کرد .
_من که قرصی نمی بینم .
خم شدم و محتویات کیفم را جمع کردم و با خشمی فرو خورده، گفتم:
_اگر حامله بشم، میام و بچه رو می اندازم روی کول خودت. نترس! هیچ کاری نمی کنم .
چشمانش را تنگ کرد و نگاهم کرد.
_باریکلا! این شد یه جواب درست .
پیاده شدم و خم شدم و کوله ام را از ماشین برداشتم که متوجه بهروز شدم که ان دست
کوچه پارک کرده و در ماشین اش نشسته بود. سیگار می کشید و در سکوت و ناراحتی، به
این دعوا و مشاجره ما گوش می داد. شاید چیزی شنیده بود و شاید هم فقط، متوجه مشاجره
شده بود. ان چنان شوکه شده بودم که وا رفتم. یاری که متوجه نگاه من شده بود، سرش را
چرخاند و بهروز را دید .
بدون انکه حتی جا بخورد، خیلی سریع از ماشین پیاده شد و به طرف ماشین بهروز رفت.
بهروز سیگارش را روی زمین پرت کرد و او هم از ماشین پیاده شد .
نالیدم و کوله ام را روی زمین، کنار جوی اب، پرت کردم و به سمت انها دویدم. جالب این
جا بود که حالت صورت یاری جوری بود مثل اینکه بهروز رقیب اش است. و بهروز گیج
و کمی عصبی شده بود و خشم اش هم، کاملا متوجه من بود. نه یاری .
قبل از انکه یاری به بهروز برسد، دویدم و میانشان قرار گرفتم .
_یاری خواهش می کنم…
نیم نگاهی به من کرد و جوابم را نداد. ارام و خونسرد دستش را پیش برد تا با بهروز دست
بدهد.
_یاری کامکاران
بهروز با کمی تردید دستش را فشرد، ولی خودش را معرفی نکرد .
_خوشبختم!
_شما پسرعموی فرین هستین، اره؟
بهروز سرش را تکان داد .
قلبم به طور متناوب، و درست با هر طپش، از جا کنده می شد و دوباره به سرجایش
برمیگشت. درست مثل یک شکنجه درد اور .
_ببخشید سوال میکنم، روز پنج شنبه بین شما و فرین اتفاقی افتاده که فرین رو از این رو به
اون رو کرده؟
بهروز با بهت و حیرت نگاهم کرد. بیچاره زبانش بند رفته بود. به نظر می رسید که یاری
به سیم اخر زده است. اصلا فکر نمی کردم که او در عصبانیت، این طور گاز انبری عمل
کند .
_شما که خواستگارش نیستین؟
بهروز بیچاره سرش را به نشانه نفی تکان داد و دوباره با بهت و حیرت به من نگاه کرد .
_پس چی بوده؟
به نظر می رسید که یاری تا ته جریان را در نیاورد، ول کن ماجرا نخواهد بود. لبم را
گزیدم و خواهش گونه گفتم:
_یاری خواهش میکنم…
بهروز همچنان، با حالتی مرا نگاه می کرد، مثل اینکه غیر ممکن ترین کار عالم را انجام
داده ام .
_من که پنج شنبه اصلا فرین رو ندیدم .
نفسی که ازعجز کشیدم، بهروز را متوجه کرد که چیزی که نباید را گفته است. سر یاری
چرخید و نیم نگاهی کوتاه به من کرد .
_که اینطور!
لبم را گزیدم و با بیچارگی تنها نگاهش کردم. زبانم بند رفته بود. یاری لبخندی خونسرد به
بهروز زد و گفت:
_در هر حال خوشحال شدم از اشناییتون!
دوباره دست داد و به طرف ماشین اش برگشت. به طرفش دویدم .
دوباره دست داد و به طرف ماشین اش برگشت. به طرفش دویدم .
_یاری …
سوار شد و خونسرد نگاهم کرد.
_بله؟
_یاری خواهش میکنم اون فکری که تو می کنی، نیست!
لبخندی جدی و سرد زد.
_معلومه که نیست…
صدایش را اهسته کرد و خونسرد گفت:
_دختری که زیر ابی میره، این جوری با کسی که می خواد کات کنه، عشقبازی نمی کنه!
فرین جان من احمق نیستم. چشم دارم می بینم. حالتت جوریه مثل اینکه من دارم می میرم و
دیگه نمی تونی من رو ببینی. داری از ناراحتی می ترکی. من می خوام بدونم که این حالتت
برای چیه!
اشک می ریختم. بی اختیار و شدید. هیچ حرفی در مقابل حرفش نداشتم که بزنم. اهی کشید
و دستش را پیش اورد و اشک هایم را پاک کرد.
_گریه نکن. برو خونه یکم ریکاوری بکن. اگر تصمیم گرفتی بیای و همه چی رو به من
بگی، که فبها… اگر نه، من تا بیخ کار رو در نیارم، ول نمی کنم فرین!
بعد هم روشن کرد و راه افتاد. گریان چیزی نمانده بود که از شدت غم و ناراحتی، بیهوش
شوم. بهروز ماشین را قفل کرد و کلید را از من گرفت و در را باز کرد و خودش وسایلم را
به داخل برد. روی مبل نشستم و ان چنان گریه کردم که تمامی نداشت. بهروز در سکوت
پکیج را روشن کرد و چای گذاشت. امد و مقابل من نشست و سیگاری اتش زد و بدون انکه
حرف بزند، کشید .
به عقب تکیه دادم و صورتم را در دست گرفتم و نالیدم. سرم در مرز انفجار بود. نگاهش
کردم. نگاهش روی من بود ولی چیزی نمی گفت. اخرین پک را به سیگارش زد و ان را
درون زیر سیگاری خاموش کرد .
_پگاه می دونه؟
سرم را به نشانه مثبت تکان دادم. نفس محکمی کشید و چیزی نگفت .
_من خراب کردم بری…
دوباره گریه کردم. باز هم چیزی نگفت .
_جریان پنج شنبه چیه؟
دستمال برداشتم و صورتم را خشک کردم .
_هیچی!
اخم کرد و چشمانش را تنگ کرد .
_هیچی؟ فرین کج بشین، راست بگو !
برخاستم و به اشپزخانه رفتم و از یخچال مسکن برداشتم و خوردم. امد و پشت سرم ایستاد
و مرا میان یخچال و کانتر، گیر انداخت .
_گوش می دم!
گریه کنان گفتم:
_تو رو خدا بری! برای امروز فول شدم .
اخم اش بیشتر در هم رفت.
_بهت گفتم با این ادم کاری نداشته باش. گفتم اصلا تو باغ نیست. بعد تو چی کار کردی…
مکث کرد و سرش را به سمت سقف برد و سقف را نگاه کرد و دستانش را در موهایش
کشید .
_وای خدا فرین، تا کجا پیش رفتی؟ فکر نکردی اخرش چی میشه؟
گریه ام بیشتر شد. دلش سوخت و بغلم کرد و موهایم را بوسید .
_گریه نکن بچه جون! این طوری اشک می ریزی، یاد فرح می افتادم .
گریه ام بیشتر شد. برای لحظه ایی از فرح متنفر شدم. از کاری که در حق بهروز کرده
بود. حتی از کاری که در حق مهیار کرده بود. از گندی که به زندگی همه زده بود .
_جریان پنج شنبه چی بوده؟
_هیچی…
نگاهم کرد .
_نگو هیچی! یه چیزی بوده که این ادم رو اینطوری بهم ریخته بود .
مکث کردم و گفتم:
_مهیار اومده بود این جا…
خشک شدن و منجمد شدن بهروز، ان قدر واضح بود که یک لحظه ترسیدم، برایش اتفاقی
بیفتاد.
_مهیار…
فاصله گرفتم و اشک هایم را پاک کردم. ماه ها بود که برای همچین روزی خودم را اماده
کرده بودم. ولی فکر رفتن یاری، ان چنان بود که کمرم را شکسته بود که قدرت تصمیم
گیری را از من گرفته بود .
_جریان اون چیزی که ما فکر می کردیم نیست، بری.
به کانتر تکیه داد. حالتش مثل کسی بود که نمی توانست سرپا بیاستاد .
_نیست؟
سرم را به نشانه نفی تکان دادم.
_پس چیه؟
_فرح واقعا خودکشی کرده!
کف دستش را روی دهانش کشید.
_از کجا فهمیدی؟ مهیار چیزی گفت؟
_اره…
عصبی گفت:
_درست حرف بزن فرین…

نوشته های مشابه

‫2 نظرها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن

codebazan

بستن
بستن