رمان جمعه سی ام اسفند

رمان جمعه سی ام اسفند پارت 31

 

مکث کردم و نگاهش کردم. لحظه به لحظه مثل کسی می شد که حمله قلبی به او دست داده،
ولی می خواهد تا اخرین لحظه تلاش کند و خودش را نگه دارد و تظاهر به خوب و نرمال
بودن بکند .
_دلم میخواد بگی گور بابای هر چی شده. گور بابای گذشته. گور بابای زنها. گور بابای
همه خاطرات. دوست دارم بری و خاطره های جدید بسازی…
دستم را دور کمرش حلقه کردم و در اغوشش فرو رفتم. هیچ کاری نکرد. مثل مجسمه
ایستاده بود. اما قلبش انچنان می زد که سینه اش تکان می خورد .
_می کنی بهروز؟ میری؟
فاصله گرفتم و نگاهش کردم .
_اینها رو صبح مهیار بهت گفت؟
اهی کشیدم و نگاهش کردم. مرا تعقیب کرده بود یا شاید هم تصادفی متوجه ملاقات ما شده
بود؟
_نه خودم فهمیدم…
باز هم تنها نگاهم کرد. چند لحظه در سکوت فقط نگاهم کرد. بعد سرش را تکان مختصری
داد. رنگش به شدت پریده بود و تیک عصبی کوچکی در گونه راستش پیدا شده بود .
_فقط یه چیز رو بهم بگو…
نگاهش کردم. گوشه دهانش پایین امد .
_یه چیز…
چشمانم را روی هم فشردم. دلم برایش زیر و رو شده بود. به خاطر همین زجر و ناراحتی
که حالا و این لحظه در چشمان و صورت بهروز می دیدم، تمام ان حسی که به فرح داشتم
برای لحظه ایی محو شد و به حد مرگ از تنها خواهر مرده ام، متنفر شدم .
_نخواه چیزی بگم. فقط برو…
مردمک چشمانش می لرزید. حس کردم که اگر بیشتر بماند و این بحث بیشتر ادامه پیدا کند،
او بلایی به سرش میاد .
_اون هیچ وقت به من علاقه هم داشت؟
دندانهایم را انچنان به هم فشردم که چیزی نمانده بود فکم جابه جا شود .
_اره… اگر نداشت، حالا زنده بود .
پلکش می لرزید و من به فرح و مهیار و زمین و زمان ناسزا می گفتم. این درد کشنده بود.
این درد بهروز را از پا در اورده بود. حس میکردم که در همان چند لحظه، به اندازه چند
سال پیر شده است .
_اگر تو براش مهم نبودی زنده بود و پی عشق و حالش…
نفس بریده ایی از سینه اش در امد. چرخید و بدون هیچ حرفی از در اشپزخانه و بعد هم
خانه بیرون زد. بارمان بیچاره هاج و واج از جا پرید. خواهش گونه گفتم:
_بارمان خواهش میکنم برو دنبالش.
بیچاره سریع کتش را از روی مبل کناری برداشت و به طرف در دوید. در حالیکه کفش
هایش را می پوشید، گفتم:
_براش بلیط بگیر. همین امروز. اگر میشه خودت هم باهاش برو. اگر نه که دورادور
مواظبش باش .
کمرش را صاف کرد و با تعجب بیش از حد گفت:
_کجا برم؟ کجا بره؟
_هر جا. فرق نداره. فقط یه مدت اینجا نباشه.
گیج و سردرگم گفت:
_نمی خوای بگی چی شده؟
_بعد. خواهش می کنم برو فعلا…
از در بیرون زد و در حیاط دوید و بیرون رفت. پگاه هم امد و پشت سرم ایستاد و به رفتن
بارمان نگاه کرد. بیچاره انقدر عجله داشت که دقیقا مقابل در حیاط سکندری خورد و تنه
اش محکم به در خورد و صدای بدی بلند شد .
در را بستم و امدم و کنار شوفاژ ایستادم. به پگاه که او هم اشفته درهال قدم می زد نگاه
کردم .
_چی بهش گفتی؟
_هیچی… بهروز زرنگه همون روز که ردش کردم و گفتم نپرس احتمالا یه چیزهایی بو
برده بوده. امروز صبح هم من رو با مهیار دیده و حالا هم من بهش گفتم بره و یه مدت از
همه چی ببره. دودوتا چهارتا کردنش زیاد سخت نیست .
کنار شوفاژ چنباتمه زدم و کمرم را به بدنه شوفاژ چسباندم .
_برای یه لحظه از فرح متنفر شدم…
مکث کردم و به پگاه نگاه کردم. مثل اینکه برای این تنفرم از او کسب اجازه می کردم. امد
و کنارم نشست و بغلم کرد .
_حق داری
اهی کشیدم و گفتم:
_باید قیافه بهروز رو می دیدی…
پیشانی ام را روی زانوانم گذاشتم .
_گفت که فقط یه چیز رو بگم اینکه اون حتی یه ذره هم بهش علاقه داشته؟
پگاه نفس اه مانندی کشید.
_بمیرم
سرم را کج کردم و به پگاه نگاه کردم.
_چرا زندگی ما اینجوری شد؟
دستش را نوازش گونه روی موهایم گذاشت.
_بعضی وقتها این جوری میشه. نمی دونم چرا ولی میشه. زندگی پاش رو می ذاره بیخ خر
ادم و فشار میده. نگران نباش همیشه قبل از سپیده هوا تاریک تر از هر زمان دیگه است.
بعد از این گرفتاریها روشنی میاد دوباره .
_به بابا چی باید بگم؟
متفکرانه چند لحظه سکوت کرد.
_به نظرم بذار ببینیم واکنش بهروز چیه؟ بهروز هر واکنشی نشون داد اون وقت درباره اش
تصمیم بگیر. شاید بهروز اصلا نخواد چیزی رو عنوان کنه. در این صورت چرا باید اصلا
عمون در جریان قرار بگیره. این کم سرافکندگی نیست فرین. بذار فعلا مسکوت بمونه.
برخاست و به اشپزخانه رفت و با چای شیرین شده با نبات زعفرانی و کیک برگشت. گفت
که رنگم پریده است. بی اشتها و برای خاطر دلش کمی خوردم. بعد به ترتیب، جناب
سرهنگ و بابا سری به انجا زدند. بابا تنها امد و گفت که فقط امده که حال مرا بگیرد.
فشارم را گرفت و با اخم گفت که هنوز پایین است. اما حداقل با دیدن پگاه خیالش راحت
شد. احساس کردم که امده تا ببیند که اگر من تنها هستم مرا به هر نحوی که شده راضی کند
و با خودش ببرد. یک ساعتی را با جناب سرهنگ گپ زدند و بعد هر کدام به خانه شان
برگشتند .
بعد از رفتنشان به اتاق رفتم و دیگر بیرون نیامدم. پگاه چند بار به بهانه های مختلف به
اتاق امد تا سر صحبت را با من باز کند تا بلکه بتواند کمی ارامم کند ولی من زمانی که
غمگین و بیقرار هستم دوست دارم گوشه ایی در تاریکی مثل گربه ایی بشینم و زخم هایم را
لیس بزنم .
تا صبح در رختخواب غلت زدم و خوابهای به شدت اشفته دیدم. دایم در جایی گیر افتاده
بودم و نمی توانستم از انجا خارج شوم و یا حس میکردم که کسی در پشت سرم تعقیبم می
کند. گاهی هم با مامان و فرح بحث و دعوا می کردم .
نزدیک سحر بیدار شدم و دیگر نخوابیدم. در حالیکه خیس عرق بودم به حمام رفتم و دوش
گرفتم. بیچاره پگاه که از خواب پریده و زابراه شده بود امده و کنار شوفاژ چرت می زد.
.از حمام بیرون امدم و گفتم که بخوابد، من خوب هستم. به اتاق رفت و من هم به اشپزخانه
رفتم و قهوه درست کردم و منتظر روشن شدن هوا ماندم. به هال رفتم و از پنجره به بیرون
نگاه کردم. پگاه راست می گفت قبل از سحر هوا مثل قیر تاریک می شد. عاقبت افتاب
طلوع کرد و کمی از ان اشفتگی مرا کم کرد. بدون صبحانه لباس پوشیدم و اهسته بیرون
زدم.
چند بار خیابان را بالا و پایین رفتم و در نهایت به در خانه اش رسیدم. مثل کسی بودم که
ناخواسته به انجا رسیده است. مثل کسی که در هپروت است. نگاهی به ساعت کردم. تازه
هفت شده بود .
خدا شاهد است که چندین و چند مرتبه دستم را برای زدن زنگ پیش بردم، ولی نزدم.
همانجا مثل ادم های منگ قدم می زدم. تا عاقبت همسایه اش بیرون امد و با نگاهی بد، به
من که مثل دزدهای دید زن در اطراف خانه قدم می زدم، نگاه کرد. انچان نگاه پر از ظنی
به من کرد که وحشت کردم و بی اراده زنگ درش را زدم. دعا دعا می کردم که در را باز
کند وگرنه اصلا بعید نبود که مرد پیاده شود و مرا تحویل پلیس دهد .
در اوج ناامیدی در تیک خفیفی کرد و باز شد. نفس راحتی کشیدم و در را باز کردم و داخل
شدم. مرد هم که انگار خیالش راحت شده بود، گازش را گرفت و رفت .
در هال باز بود. اما من چنان حالی داشتم که چیزی نمانده بود که برگردم و دوباره از در
بیرون بروم. اصلا پای رفتن نداشتم. اصلا چه می خواستم بگویم.
حتی توان نگاه کردن در صورتش را هم نداشتم. ولی دلم برایش پر می کشید. دوست داشتم
فقط یکبار دیگر او را ببینم .
لای در را باز کردم و سرک کشیدم. کسی نبود. کفشم را در اوردم و داخل شدم. در هال و
اشپزخانه و راهرو نبود. بالا بود ولی مثل همیشه نگفت که فرین بیا بالا…
همان جا بلاتکلیف کنار اشپزخانه ایستادم. تقریبا ربع ساعت بعد، لباس پوشیده و اماده پایین
امد. کت و شلوار سه تکه مشکی، با پیراهن سفید کلاسیک پوشیده بود. پالتو و کیفش را هم
در دست گرفته بود. از همان بالای پله ها نگاهی به من کرد و پایین امد. سلامی اهسته
کردم که جوابی زیر لبی داد. بی تفاوت به اشپزخانه رفت و قهوه ساز را به برق زد و از
کابینت شوکلات نوتلا بیرون اورد و روی میز گذاشت .
جوری رفتار می کرد مثل اینکه من اصلا انجا نبودم. چیزی نمانده بود که زیر گریه بزنم.
اگر او فحش می داد و حتی یکی بیخ گوشم می زد، برایم از این بی تفاوتی و بی محلی،
بهتر بود. اما این سیاست او بود. این عادتش بود .
از همان مقابل در نگاهش کردم. از کابینت دو فنجان در اورد. همین باعث شد که به داخل
اشپزخانه بروم .
قهوه ریخت و شکر پاش و پاکت شیر را هم روی میز گذاشت. برایم قهوه ریخت و بدون
تعارف جایی که ایستاده بودم، گذاشت. پشت میز نشستم و قهوه ام را شیرین کردم و شیر
زدم. در نوتلا را باز کرد و با بیسکویت های پتی بور روی میز گذاشت. هنوز یادش بود که
من نوتلا را با نان تست دوست نداشتم. من عاشق نوتلا با بیسکویت پتی بور بودم. برای
خودش نان تست گذاشت. کمی از یخچال اب خورد و امد و مقابلم نشست. سرم را بلند کردم
و نگاهش کردم. صورت شیو شده و ترگل ورگلش، فقط یک دکور بود. رنگش پریده بود و
روی پیشانی اش لایه ایی عرق نشسته بود.
صورت شیو شده و ترگل ورگلش، فقط یک دکور بود. رنگش پریده بود و روی پیشانی اش
لایه ایی عرق نشسته بود. ارام و خونسرد شروع به خوردن کرد .
دلم می خواست بغلش کنم. دوست داشتم به خاطر درد و رنجی که برایش به ارمغان اورده
بودم، خودم را بکشم. دستم را از روی میز دراز کردم و روی دستش گذاشتم. دستش را به
شدت کشید و هر دو دستش را به هوا بلند کرد. قلبم پایین ریخت. حتی سرش را بلند نکرد تا
نگاهم کند. همچنان به میز نگاه می کرد .
_یاری…
صدایم مثل کسی بود که در حال مرگ است. باز هم نه نگاهم کرد و نه جواب داد. تنها از
جا برخاست. ان چنان خشن که صندلی به عقب پرت شد و به گاز برخورد و دو پایه
جلویش، در هوا معلق ماند .
از اشپزخانه خارج شد. من هم از جا پریدم. در حالیکه بی صدا اشک می ریختم، دنبالش
رفتم. باز هم بالا رفته بود. نمی خواستم دیگر بالا بروم. نمی خواستم خاطراتی که داشتم،
خراب شود .
از پله ها پایین دوید و چیزی که در دستش بود را به طرفم گرفت. همانطور اشک ریزان
کف دستم را باز کردم و او ان شی را که چیزی جز گیره سر من نبود، کف دستم گذاشت.
همان گیره سری که گفت ان را دور انداخته است. قلبم از شدت غم و ناراحتی مثل این بود
که در لای منگنه و پرس گذاشته شده است. فشرده شده و در حال نفس نفس زدن و درد
کشیدن .
_یاری…
صدایم در نمی امد .
_خواهش می کنم…
التماس می کردم. چیزی نمانده بود که به پاهایش بیفتام. به خاطر اشتباهم، حاضر بودم
غرورم را زیر پا بگذارم. در این جریان فقط من مقصر بودم. حالا فیگور گرفتن درباره
عقاید فمینیستی و غرور زنانه ایی که همیشه شعارش را می دادم، احمقانه بود .
سرش را برای اولین بار از لحظه ایی که امده بودم، بالا گرفت و نگاهم کرد .
_فقط یه چیز رو بهم بگو…
چشمانم را روی هم فشردم. جمله اش به طور تصادفی، شباهت بسیار زیادی به جمله بهروز
داشت.
_اصلا من رو دوست داشتی؟
حالا بی هیچ خجالتی زار زار گریه می کردم .
_اره…
فکش منقبض شد و چشمانش را برای لحظه ایی روی هم فشرد. مثل این بود که می خواهد
خودش را کنترل کند که فریاد نزند.
_پس با کسی که دوستش نداری، چه معامله ایی می کنی؟
دیگر نتوانستم و به هق هق افتادم .
_یاری خواهش می کنم…
دستانش را روی صورتش کشید و از زیر دستانش نالید.
_برو فرین. خواهش می کنم…
مکث کرد و دستانش را برداشت و نگاهم کرد.
_البته اگر اسمت واقعا فرینه
بدون هیچ حرفی از پله بالا رفت. تلوتلو خوران از خانه بیرون زدم. همان طور که گریه
می کردم و از شدت گریه، مقابل پاهایم را نمی دیدم، تلفنم زنگ خورد. پگاه بود. تنها
توانستم بگویم که کجا هستم و همانجا با حالی خراب، گوشه جوی اب نشستم. تا رسیدن
پگاه، خانمی که بچه اش را به مدرسه می برد، کنارم ایستاد و بیچاره بدون انکه بداند
جریان از چه قرار است، مرا دلداری داد .
پگاه با ماشین من امد. مرا سوار کرد و از زن هم تشکر کرد. هیچ حرفی نمی زد. بیچاره
می ترسید که چیزی بگوید و حال مرا بدتر کند .
وقتی که به خانه رسیدیم، زنگ زد و به طاهر گفت که نمی تواند امروز به بانک برود. به
اتاق رفتم. روی تخت ولو شدم. پگاه با قرص خواب و یک لیوان شیر امد. با اینکه می
دانستم چه نظر و عقیده ی مخالفی راجع به قرص های خواب داشت، ولی ظاهرا انقدر
اوضاع من را وخیم می دید که پا روی عقیده اش گذاشته بود .
مطیعانه قرص را خوردم و شیر را تا ته نوشیدم و زیر پتو رفتم. تا زمانی که قرص اثر
کرد، بالای سرم نشست و موهایم را نوازش کرد .
ده ساعت بعد، زمانی که هوا دوباره رو به تاریکی بود، از خواب بیدار شدم. با دیدن گیره
سری که روی میز ارایشم بود، به حمام رفتم و همانجا با قیچی، به جان موهایم افتادم و
نامنظم و افتضاح، تا زیر گوشم انها را چیدم .
وقتی که بیرون امدم، پگاه که از دیدن من چیزی نمانده بود پس بیفتاد، همان جا وا رفته
روی مبل نشست و هیچ حرفی نزد. اما یک ساعت بعد متوجه شدم که با تلفن صحبت می
کرد و اهسته گریه می کرد .
فصل بیست و یکم
بوی ارد که بلند شد، حال من هم بد شد. با بوی ارد بو داده، همیشه به یاد مجلس تحریم می
افتادم. چهار زانوی کنار والوری که بتول خانم ارد را روی ان بود می داد، نشستم و دستم
را زیر چانه ام زدم و به تابه کج و کوله و قدیمی نگاه کردم. بتول خانم همزمان با سرخ
کردن ارد، مشغول صحبت درباره اینکه زمان دختری، خواستگارانش صف کشیده بودند و
تقریبا چیزی مثل دوئلهای دربار لویی چهاردهم برایش در روستا اتفاق افتاده بوده، تعریف
می کرد. من هم تظاهر به شنیدن و حتی لذت بردن می کردم .
وقتی حلوا درست شد، سرم را به تزیین کردن انها گرم کردم و در نهایت بشقابی هم در
دست، به خانه برگشتم. صبح پگاه بعد از تقریبا دو هفته رفت و امدی یویو وار بین روستا و
تهران، دوباره مرا به بتول خانم سپرد و به تهران برگشت .
بعد از ان اقدام جنون امیز و انتحاری من درباره موهایم، پگاه ترسید و نمی دانم چه بهانه
ایی برای بابا و مادرش جور کرد و مرا برداشت و به روستا اورد. خودش هم می دانست
که روستا همیشه حال مرا بهتر می کرد. احتمالا حالا هم به این امید داشت که این تغییر
برایم مفید باشد .
بابا و خاله دایم تماس می گرفتند و من متوجه شدم که پگاه بهانه دلتنگی من از مادرم و فرح
را برای انها اورده است. بابا چیزی نمی گفت ولی خاله هر بار نصیحت می کرد که همه ما
رفتنی هستیم و نباید این طور خودم را عذاب بدهم .
در روستا خوب بودم. با اینکه امکانات شهر را نداشتم، ولی نمی دانم چه سری بود که
ارامشی که از این مکان می گرفتم، از هیچ جای دیگر نمی گرفتم .
با انکه هوا رو به تاریکی بود، اما چکمه های لاستیکی را پوشیدم و بیرون زدم. بیرون
علیرضا، پسر بتول خانم، پرسید که کجا می روم؟ گفتم می رم تا کمی قدم بزنم. به داخل
رفت و با قلاده سگش برگشت. یک سگ گله زبر و زرنگ بود که از زمانی که توله بود،
مرا می شناخت. اسمش را بوشوِگ گذاشته بودیم. اما در حقیقت هیچ شباهتی به بوشوِگ
نداشت. بسیار باهوش بود. با گوش های تیز و چشمانی هوشیار .
زنجیر قلاده را گرفتم و راه افتادم. زمانی که از روستا بیرون زدم و در حاشیه شالی افتادم،
افتاب کاملا غروب کرد. ولی هنوز هوا تاریک نبود. در راه کسانی که از کنارم رد می
شدند، سلام می کردند. بعضی ها را می شناختم و بعضی ها را نمی شناختم اما در ان جا،
همه مادر بزرگ و پدربزرگم را می شناختند و در ان روستا، هنوز احترام خاصی داشت .
عاقبت با سید ذکریا همقدم شدم. از قهوه خانه روستا بیرون زده بود و می خواست به خانه
برود. تا مقابل خانه اش با او همقدم شدم. از خاطراتی که با پدربزرگم داشت، صحبت می
کرد .
بعد از جدا شدن از او، دیگر هوا کاملا تاریک شده بود. قدم زنان از حاشیه جنگل راه
برگشت را پیش گرفتم. راه باریکی که از میان جنگل و تپه های پر از بوته های خشک
تمشک بود و مناسب رفت و امد تنها یک ماشین بود. اکثر ماشین هایی که در این ناحیه
رفت و امد می کردند، وانت و نیسان بودند که نیازی به اسفالت هم نداشتند. به همین خاطر
این جاده بکر و خاکی مانده بود. با ردی از سبزی و علف، در وسطش. جایی که تایر،
تماسی با ان نداشت .
با نزدیک شدن ماشینی، کمی عقب کشیدم. وانتی که رد شد، متعلق به روستای خودمان بود.
نمی شناختمشان ولی بارها انها را دیده بودم. سه مرد جوان سرنشین وانت، ایستادند و
تعارف کردند که همراهشان شوم، تا مرا برسانند. تشکر کردم و گفتم که قصدم قدم زدن
است. یکی از انها نگاهی به اسمان مغرب کرد و گفت که باران می اید و سعی کنم تا قبل
از ان، به خانه برگردم .
بعد از رفتن انها، به راهم ادامه دادم. سکوت جنگل، با سکوت هر جایی متفاوت است. پر
از صدا، ولی در عین حال ساکت است. شب جنگل، یک پر هیاهوی ارام بخش است.
با روشن شدن جاده و صدای ماشین، باز هم خودم را کنار کشیدم. ماشینی که رد شد، نه
وانت بود و نه نیسان. یک ماشین شاسی بلند بود. یک تویوتا. با تعجب نگاهی به ماشین
کردم که رد شد و رفت. اما چند متر ان طرفتر، روی ترمز زد و ایستاد .
برای لحظه ایی ترسیدم. اما نشان ندادم و به راهم ادامه دادم. مردی از در جلو پیاده شد.
هیکلی و قد بلند بود. اما صورتش در تاریکی بود و دیده نمی شد .
چند قدم به طرف من برداشت و من در جا ایستادم. بوشوگ که متوجه ترس من شده بود،
حالتی تهدید امیز به خودش گرفت و از من فاصله گرفت. زنجیر را در دستم شل کردم که
در صورت لزوم، ان را ول کنم و به او فرمان حمله بدهم .
بوشوگ برای حمله به گرگ پرورش داده شده بود. او از پس هر خطری بر می امد. مرد
دوباره چند قدم دیگر به طرفم امد. راننده هم پیاده شد و به در تکیه داد .
زنجیر را کاملا شل کردم و بوشوگ بلند و محکم پارس کرد. مرد ایستاد و چند ثانیه تامل
کرد و بعد به طرف ماشین برگشت و هر دو سوار شدند و راه افتادند. بوشوگ که از خودش
بسیار ممنون شده بود، پشت سر ماشین شان، هم چنان با هیجان و غرور، مشغول پارس
کردن بود. خندیدم و خم شدم بغلش کردم و موهایش را نوازش کردم .
وقتی که عاقبت به خانه رسیدم و بوشوگ را به علیرضا سپردم، باران هم شروع به بارش
کرد.
وقتی که عاقبت به خانه رسیدم و بوشوگ را به علیرضا سپردم، باران هم شروع به بارش
کرد. بالا رفتم و لباس عوض کردم و پرده را بالکن را کشیدم، که متوجه تویوتای درون
جاده شدم. بیرون پارک کرده بود. برای لحظه ایی قلبم ایستاد. پرده را کشیدم و چراغ را
خاموش کردم و باز هم نگاه کردم. درون ماشین دیده نمی شد. اما سایه دو نفر به خوبی
مشخص بود .
پایین رفتم و بارانی ام را روی سرم انداختم و به حیاط رفتم و کلون پشت در را هم انداختم
و به داخل برگشتم و غذا را به داخل اتاق بردم و روی بخاری گذاشتم و در اتاق را هم قفل
کردم. در صورت نیاز به دستشویی، می توانستم به حمام بروم .
صدای تلوزیون را کم کردم و در سکوت، به ریزش باران روی بام سفالی، گوش دادم. اما
شب ارامی که در جریان بود، بدون هیچ خطری گذشت و صبح با طلوع افتاب، ترس شب
گذشته، مضحک به نظر می رسید. پنجره را باز کردم و هوای سرد را با اشتیاق درون ریه
هام فرستادم. به اشپزخانه رفتم و صبحانه خوردم. بعد هم چون ان روز روز تولد حضرت
فاطمه و روز مادر بود، در یکی از خانه ها مولودی خانی بود و من هم دعوت بودم. لباس
عوض کردم و به انجا رفتم. تا به حال مولودی خانی نرفته بودم. اما این یکی، چیز متفاوتی
بود. متفاوت از انچه در تلوزیون دیده بودم. این مراسم یک جورهایی سرگرم کننده و جالب
بود .
دو ساعت بعد، با یک ظرف میوه و شیرینی و نقل، به خانه برگشتم و در کمال حیرت
متوجه شدم که ماشین تویوتا هنوز مقابل در پارک است .
وقتی که ظرف میوه ها را به دست چپم دادم و کلید در را در قفل کردم، متوجه شدم که از
ایینه مرا نگاه می کردند. هیچ کدام را نمی شناختم. اما به طور عجیبی، برایم یاداور چیزی
بودند که نمی دانم چه بود .
به داخل خانه چپیدم و بالا دویدم و به بیرون نگاه کردم. ماشین هم چنان ان جا بود. نمی
دانستم باید با پگاه تماس بگیرم، یا نه. امیدی به بهروز یا بارمان نداشتم. بار اخری که با زن
عمو تماس گرفتم، در حالیکه مثل ابر بهار اشک می ریخت، گفت که نمی داند چه جنی در
تن این پسر رفته که هم خودش را، و هم بارمان را زابراه کرده است .
مردانگی که بهروز کرده بود و ماجرا را خاموش و مسکوت نگه داشته بود، برایم مثل یک
معجزه بود. درست مثل پیامبری که معجزه می کند، برایش ارزش قایل بودم .
گوشی درون دستم، چند مرتبه در اتاق بالا و پایین رفتم. با صدای ماشین دیگری، از پنجره
سرک کشیدم. ماشین دیگر امد و زیر درخت سیب، و پشت در ایستاد. از طبقه بالا، فقط
سقف سفید رنگ ماشین را می دیدم. با امدن ان ماشین، تویوتا روشن کرد و سریع رفت .
انچنان از این رفت و امد حیرت کرده بودم که حد اندازه نداشت. این حرکت و رفت و امد و
مشکوک دو ماشین، مرا مصمم کرد که با پگاه یا بابا تماس بگیرم. اما همینکه شروع به
گشتن شماره پگاه در میان مخاطبین کردم، زنگ در زده شد. دلم پایین ریخت .
قلبم ان چنان می زد که چیزی نمانده بود از سینه ام بیرون بپرد. بیرون نرفتم و روی پنجه
پایم بیشتر بلند شدم و سرک کشیدم. اما چیزی دیده نمی شد .
گوشی درون دستم لرزید و زنگ خورد. به خاطر حالت ترسی که داشتم، ناخوداگاه و با
لرزش گوشی، ان را از دستم پرت کردم. گوشی روی زمین فرش شده افتاد و تالاپ صدا
داد. خم شدم و گوشی را برداشتم و اما با دیدن اسم استاد کامکاران، بار دیگر قلبم پرواز
کنان ضربان گرفت .
باورم نمی شد که او زنگ زده باشد. او که اخرین بار، تقریبا مرا از خانه اش بیرون کرد.
او که من هیچ امیدی به برگشت مجدد اش نداشتم .
حریصانه تماس را برقرار کردم و گوشی را به گوشم چسباندم .
_فرین کجایی؟
قلبم باز هم پایین ریخت. دلم برای صدایش تنگ شده بود. برای فرین گفتن هایش. فرین را
جور خاصی ادا می کرد. با تکیه بیشتر، روی حرف ف .
_شمال. خونه مادر بزرگم.
_در رو باز کن…
_هان؟!!
ان چنان حیرت زده چرخیدم که سکندری خوردم و مچ پایم پیچید .
_تو کجایی؟
بی قرار گفت:
_گفتم درو باز کن…
پایین دویدم و کلون در را برداشتم و در باز کردم .
همانطور که نگاهش به اخر کوچه بود، به داخل خانه چپید. اما با دیدن من، به معنی واقعی
کلمه زبانش بند رفت. حالت بهت و حیرتی که در صورتش بود او را گیج و منگ نشان می
داد. مثل کسی که او را از پشت سر زده اند و او گیج و منگ، در تلاش برای سرپا ایستادن
و بازشناختن خودش و اطرافش است .
نگاهش روی موهایم می چرخید. تازه متوجه شدم که چرا این چنین حالتی پیدا کرده است.
موهای بلندی که روزی عاشقش بود، حالا تبدیل به یک مصری بسیار کوتاه شده بود. دقیقا
تا زیر لاله گوشم .
.موهای بلندی که روزی عاشقش بود، حالا تبدیل به یک مصری بسیار کوتاه شده بود. دقیقا
تا زیر لاله گوشم .
دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید، ولی دوباره بست. دوباره باز کرد اما برای لحظه ایی
چشمانش را روی هم فشرد، تا احتمالا یک تکیه درشت نگوید. چند قدم در همان مقابل در
زد. تعارف کردم که به داخل برود. اما همچنان که دستانش را پشت کمرش به هم گره زده
بود، مقابل در قدم رو می زد .
به اشپزخانه رفتم و کتری را پر از اب کردم و روی اجاق گذاشتم. به دیوار کاهگلی کنار
گاز تکیه دادم و نفس عمیقی کشیدم. او این جا بود. او امده بود. بعد از ان همه رویایی که
شبها می دیدم، بالاخره امده بود. کف دستانم خیس عرق بود و قلبم هنوز نامنظم و یکی در
میان می زد .
کمی بعد امد و مقابل در اشپزخانه ایستاد. نگاهم کرد و در حالیکه دستش را به چهارچوب
در تکیه داده بود، با لحنی سرد گفت:
_این تویوتا کی بود که دم در ایستاده بود؟
_نمی دونم.
_زنگ هم زد؟
روی سینی، فنجان و قندان گذاشتم و دنبال دستگیره گشتم تا کتری را از روی اجاق
بردارم .
_نه دیشب که رفتم قدم بزنم، تو جاده پشت سرم بودن. بعد من کشیدم کنار که رد بشه و بره،
نگه داشت و پیاده شد من بوشوگ همراهم بود، فکر کنم برای همین جلو نیومدن. از دیشب
هم جلو در ایستادن.
اخم هایش در هم رفت و چند لحظه متفکرانه نگاهم کرد و بعد کمی سرش را خم کرد و
کاملا به داخل اشپزخانه امد .
_دیشب یعنی چه ساعتی؟
کتری را بلند کردم اما دستم می لرزید. احتیاطا قوری را در سینک گذاشتم. هنوز قوری
کاملا پر نشده بود که کتری را روی سینک گذاشتم و دستم را مقابل صورتم گرفتم. دستانم
اشکارا می لرزید .
_برای چی اومدی؟
صدایم بدتر از دستانم، لرزان بود. جوابی نداد. بغضم شکست. دستانم از روی صورتم
برداشتم و با چشمانی پر از اشک، نگاهش کردم. اخم کرده بود. ولی نگاهش دیگر ان
سردی و کینه ان روز را نداشت. اما هچنان با لحنی جدی و بدون هیچ نرمشی در صدایش
گفت:
_دیشب چه ساعتی؟
با خواهش و التماس کنان گفتم:
_یاری… برای چی اومدی؟
اخم کرد .
_داشتی فراموشم می کردی؟
نفس عمیق که کشیدم، دردناک بود. او هیچ احساسی به من نداشت .
_هیچ وقت من رو خواستی؟ حتی یه لحظه؟
جا خورد. چشمانش کمی مرا برانداز کرد. با کمی غرور گفت:
_فکر نمی کنی منم که باید این سوال رو بپرسم؟
سرم را با سرگشتگی تکان دادم. دیگر نتوانستم و همان جا کف اشپزخانه کوچک ولو شدم .
_فرین…
لحن اش پر از حیرت شد. چند لحظه بی قرار کنار پایم این پا و ان پا شد و در نهایت، روی
زانوانش، مقابلم نشست .
_می خوای برم؟
همان طور که اهسته اشک می ریختم، سرم را به طرفین تکان دادم. دستم را گرفت و با
یک حرکت بلند کرد. تقریبا در اغوشش پرت شدم. مرا به بیرون از اشپزخانه کشاند .
_جوابم رو بده بعد بحث قدیم رو پیش می کشیم…
نگاهی دوباره به موهایم کرد. نگاهش پر از خشم بود. جوری که اگر چاره داشت، کله مرا
می کند .
_دیشب چه ساعتی؟
من من کنان گفتم:
_نمی دونم… به ساعت نگاه نکردم. هوا کاملا تاریک شده بود
با دیدن حالت صورتش، حرفم را خوردم. سکته زده و عصبی نگاهم کرد.
_هوا تاریک بود؟
سرش را برای لحظه ایی بلند کرد و به اسمان نگاه کرد .
_شب تو تاریکی، تو جنگل، شما چی کار می کنی؟
اهسته زمزمه کردم.
_جنگل نبود. من رفتم تو روستا یه گشت زدم و بعد از حاشیه شالیزار برگشت. یه تیکه از
مسیر که شالی تمام می شه، جنگل و بوته زار تمشکه…
به میان حرفم امد .
_نمی خواد به من جغرافیای ناحیه رو درس بدی. میگم شب تو تاریکی، اصلا برای چی
اومدی بیرون؟
بی حوصله شانه ام را بالا بردم. نفس عمیقی کشید که احتمالا از دست من فریاد نکشد .
_بوشوگ با من بود. اونها هم بوشوگ رو دیدن جلو نیومدن؟
هر دو ابرویش بالا رفت.
_بوشوگ؟
لبخند زدم .
_به اسمش نگاه نکن. یه سگ گرگی گله است. که برای پاره کردن و جنگ با گرگ
پرورش داده شده .
نفسش را اهسته بیرون داد و از من فاصله گرفت و چند قدم در حیاط زد .
_اون تویوتا کیه؟
طوری با این سوال من از فکر درامد که تقریبا تکان خورد.
_چی؟
_اون تویوتا؟

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن
بستن