رمان جمعه سی ام اسفند

رمان جمعه سی ام اسفند پارت 34

 

مکث کرد و چشمانش را برای لحظه ایی بست .کاملا مشخص بود که هیچ علاقه ایی به
یاداوری ان لحظات ندارد.
_هر چی تو این فیلمها دیدی رو از ذهنت بیرون کن .چون حتی یک صدم هم شبیه اون چیزی
که تو واقعیت اتفاق افتادن، نیست .همه چیزی که تو سینما نشون می دن، شیک و پیک و ترو
تمیزه .اون جا فقط خون و جنازه و بدنهای تیکه تیکه شده بود .همه کسایی هم که رفتن جبهه،
از سر علاقه نبود .از سر وظیفه هم نبود .از سر اجبار هم خیلی داشتیم .
کسی هم که از سر اجبار بره سر کاری، به هر دستاویزی چنگ می زنه که در بره .پس فکر
نکن اون چیزی که تو فیلمها نشون می دن، وحی منزله .نه خیر …گاهی یه سری کثیف کاری
هم اتفاق می افتاد .جاسوسی، ول کردن دوستاشون، هزار و یک مشکل دیگه …یه مشت بچه
جوون بودن، که ترسیده بودن .زمانی که می رسیدن اون جا، میدیدن که حقیقت با اون چیزی
که تو تلوزیون برای تبلیغات نشون داده میشه، زمین تا اسمون فرق داره .
همین ترسیده ها، اوضاع رو خراب می کردن .همین ها خطر می شدن برای اون کسایی که
از جون و دل اومده بودن .از سر وظیفه اومده بودن .همین ترسیده ها میشدن سنگ، جلوی
پای اونها .جاسوسی و ادم فروشی و لو دادن ماموریت و ول کردن همرزم های زخمی شون…
نفسش را محکم بیرون داد .دهان همه ما باز مانده بود .این حقیقتی از جنگ بود که من هرگز
درباره اش نشنیده بودم.
یاری کاملا مجذوب دکتر زیانی شده بود و با علاقه و حالتی از احترام در چشمانش، به دکتر
نگاه می کرد .محراب و مهیار اما، کاملا شوکه و سردرگم بودند.
_من نمی دونم دلیل یاور برای اومدن به جبهه چی بود .ولی هرچی بود، مثل فتاح و
احمدرضا تهامی نبود .احتمالا یاور اومده بود، چون دوستاش اومده بودن .از همون اول هم
یادمه که شخصیت ضعیفی داشت که همیشه زیر سایه فتاح و احمدرضا بود .خوب یادمه که
یه فرمانده داشتن به اسم رضا باتمانقلیچ .ترک بود .همیشه به ترکی می گفت که یاور …نداره !
ترسوئه .این ترسش یه روزی باعث دردسر خودش و بقیه میشه…
به مهیار نگاه کرد و ادامه داد.
_زمانی که بابات تیر خورد، ما اون رو گذاشتیم تو سری دوم زخمی هایی که قرار بود منتقل
بشن .من و دکتر راسخ باید با امبولانس می رفتیم .یاور گفت که پیش بابات می مونه .گفت می
مونه تا کسی بیاد و اون بیاد دنبال وسیله برای منتقل کردن بابات …بعد هم که گفتم، من خودم
هم زخمی شدم و از همه چی بیخبرم .ولی مطمئنا این چیزی که یاور میگه نیست .اینکه من یا
دکتر راسخ دستور داده باشیم که بابات باید بمونه، چون نمیشه کاری براش کرد .مگه ما خدا
بودیم که همچین چیزی بگیم؟
ان چنان عصبی شده بود که دستانش می لرزید .نگاهش را از مهیار گرفت و به من دوخت .
بعد نگاهش بین من و پگاه و پسران تهامی و یاری به ترتیب چرخید .کاملا مشخص بود که
حس کرده است که یک چیزی این وسط اتفاق افتاده است که ما چند نفر را به هم ربط داده و
در این محل گرد اورده است.
_فرین اصلا موضوع چیه؟ تو ربط ات به این جریان چیه؟
اهی کشیدم و به محراب نگاه کردم .ناراحت بود، ولی دیگر ان حالت جنون امیز و ترسناکی
که مرا در واحدشان زندانی کرده بود و می خواست بکشد، در صورتش دیده نمی شد.
_موضوع خیلی پیچیده تر از اینهایی که بشه با یکی دو تا جمله تعریفش کرد، دکتر زیانی.
چشمانش را تنگ کرد و چند ثانیه براندازم کرد.
_من وقت دارم .می شونم .ولی فکر کنم باید بریم پیش بابات .اون از این جریان به قول
خودت پیچیده ات، خبر داره؟
لبم را گزیدم و سرم را تکان دادم.
_بابا مریضه .نمی خوام درگیرش کنم.
محراب با لحنی عصبی گفت:
_بابات به اندازه اون چه باید، درگیر هست دختر خانم
دکتر زیانی با انچنان خشمی به محراب نگاه کرد که محراب برای لحظه ایی جا خورد.
_پسر تهامی، پدرت مرد خیلی بزرگی بود و من براش احترام خیلی زیادی قایل بودم .سعی
می کنم که این احترام رو برای پسرش هم نگه دارم، ولی در صورتیکه پسرش احترامش رو
دست خودش نگه داره .یک بار گفتم که من و دکتر راسخ هیچ نقشی تو شهید شدن بابات
نداشتیم .یکبار گفتم که من یا دکتر راسخ مگه کی هستیم که بخوایم دستور بدیم که یه نفر دیگه
زنده نمی مونه و مداواش بی فایده است .اصلا کی می تونه همچین چیزی بگه؟ کی می دونه
چی قراره بشه؟ یه معجزاتی هر روز داره اتفاق می افته که اگر به تو بگم، خودت رو خیس
می کنی .منم پزشک احمدی نیستم که دستور قتل کسی رو بدم .پس لطف کن و احترام بابات و
خودت و اسم اش رو نگه داره مرد حسابی!
محراب این بار واقعا خفه شد .دکتر زیانی کاملا او را نادیده گرفت و رو به مهیار گفت:
_میشه شما با عموت تماس بگیری؟ یه تایم بذاری که یه جا جمع بشیم؟
مهیار سرش را تکان داد .گوشی تلفنش را از جیبش در اورد و احتمالا با فتاح تماس گرفت .
بعد هم گفت که حاج فتاح چون یکم حال ندار است او قرار را در خانه فتاح گذاشته است .دکتر
زیانی سری به عنوان تشکر تکان داد و به من اشاره مختصری کرد که نزدیکش بروم .بعد
هم سرش را کاملا خم کرد و چند لحظه به صورتم نگاه کرد.
_جریان چیه؟
من من کنان گفتم:
_دکتر زیانی…
به میان حرفم امد.
_من از زمانی که مثل یک یه پیرزن زشت و چروکیده و مثل گوجه فرنگی قرمز بودی و تو
یه دستم جا می شدی، می شناسمت .پس بهتره درست و دقیق، راستش رو به من بگی بچه
جون…
نفسم را محکم بیرون دادم.
_اینقدر همه چی قاطیه که نمی دونم از کجا شروع کنم.
پگاه جلو امد و سعی کرد تا موضوع را یک جوری رفع و رجوع کند .پیشنهاد داد که دکتر
زیانی به خانه بیاید و شام را با ما باشد و انجا همه چیز گفته شود.
دکتر زیانی قبول کرد و گفت که باید با بیمارستان تماس بگیرد و پایین منتظر ما می ماند .
محراب حالتی داشت مثل اینکه می خواست، جلو دکتر زیانی را بگیرد .می خواست او را
بزند، ولی در عین حال خودش هم می دانست که هیچ بهانه ای ندارد .
یاور کسی بود که در گوش محراب خوانده بود که دکتر زیانی و پدر من مسئول مرگ و
شهادت پدرش هستند .نمی دانم اصلا از کجا به این اطلاعات دست پیدا کرده و فهمیده که پدر
من کیست و دکتر زیانی کجاست .ولی چیزی که کاملا مشخص بود، این بود که یاور ریگی
به کفش داشت .ریگی که باعث شد مثل یک دختر قهر کند و برود .ان هم زمانی که بحث
انقدر جدی بود.
و موضوع دیگری که ان هم کاملا واضح و مسلم بود، این بود که محراب تا حد خیلی زیادی،
نه تنها مات مبهوت شده بود، بلکه اعتمادش را هم به یاور از دست داده بود .مشخص بود که
نمی دانست چرا یاوری که چنین ادعایی کرده است، باید یک دفعه در برود.
و یک نکته دیگر که ان هم کاملا واضح بود، این بود که یاور کاملا بی شرف و پست فطرت
بود .یاور نه تنها یک پشت هم انداز بود که از موقعیت حضور در جبهه اش به شدت
سواستفاده کرده بود، بلکه دست محراب را هم گرفته و داخل کثافت کاری های خودش کرده
بود.
و حالا محراب کاملا درمانده و بی دفاع به نظر می رسید، نه ان محراب حق به جانبی که
همیشه بود و قطعا نه ان محرابی که می خواست مرا بکشد یا شاید هم بترساند.
دکتر زیانی نیم نگاهی بی تفاوت به محراب کرد و بعد رو به مهیار کارتی از جیبش در اورد
و گفت:
_این کارت و شماره ی منه .هر وقت مشکلی پیش امد، با من تماس بگیرید .ان را که حساب
پاک است، از محاسبه چه باک است.
کاملا مشخص بود که بند دوم حرفش با محراب است .مهیار مودبانه دستش را دراز کرد و با
دکتر زیانی دست داد.
_ممنون.
دکتر زیانی لبخندی گوشه لبش اورد.
_خدا رحمت کنه بابات رو .مرد شریفی بود.
بعد هم بدون خداحافظی از محراب، با یاری خداحافظی کرد و به طرف در رفت و با گفتن
فرین منتظرم، از در خارج شد .پگاه چپ چپ به محراب نگاه کرد و با نفرت گفت:
_خیلی کثیفین .می دونستین؟ این همه رانت و کثافت کاری هاتون .این هم از اینکه داشتی
دختر خاله من رو می کشتی .شما دیگه کی هستین؟
دست مرا گرفت و گفت که کیفم را بردارم .نگاهی به اطرافم کردم .اما اصلا نمی دانستم کیفم
کجاست .احتمالا در واحد تهامی ها در میان ان بگیر و ببند، جا مانده بود .پگاه به سراغ کیف
من رفت .مهیار با حالتی مثل کسی که دیگر هیچ انرژی ندارد، چند قدم در سالن زد.
_گند زدی محراب…
این اولین باری بود که من می شنیدم او برادرش را به اسم صدا می زند و نه حاجی .محراب
با پررویی و مثل کسی که دیگر هیچ دست اویزی دیگری ندارد، گفت:
_هنوز هیچی معلوم نیست پسر .جو نگیرتت.
_بسه محراب .ریدی !قبول کن!
سر همه مان با حیرت بالا امد و مهیار را نگاه کردیم .حتی یاری هم به نظر شگفت زده می
رسید.
_هر چی گفتی، گفتم چشم .هر چی گفتی، گفتم برادر بزرگمه، حتما درست میگه .هر کاری
کردی، پشتت بودم .حلال و حروم کردی، چشمم رو بستم و گفتم اره راست میگه، ما خون
دادیم، حقمونه .پس چرا بقیه نکردن؟ چرا فتاح نکرد؟
هیچ وقت بهش حتی فکر هم نکردم .چون می گفتم حرف داداشم حجته .میگه درسته .حتما
هست .ولی دیگه نمی ذارم با فرین کاری داشته باشی…
جلوی محراب امد .با تحکمی که هیچ وقت در صورتش ندیده بودم.
_ولش کن .دیگه حق نداری دنبالش بیفتی .دیگه حق نداری به اسم من، کثافت کاری کنی .بدی
گوشی من رو تو
خیابون بزنن و به اسم من بهش پیام بدی .محراب در این حد نزول کردی؟
نفسش را محکم بیرون داد و چشمانش را روی هم فشرد و دستش را روی دهانش کشید.
_لعنت بر شیطون !فکر می کردم که فقط می خوای بترسونیش .به یاری گفتم حواسش بهش
باشه ولی اصلا تو فکرم هم نمی گنجید که بخوای این کار بکنی .وای خدا…
محراب با حالتی عصبی جوش اورد.
_چته؟ چی رفته تو سرت؟ کی رفته تو سرت؟
نگاهش را از مهیار به یاری داد و دوباره به مهیار نگاه کرد.
_برای یه زن این کارها؟ شورش رو در اوردین .خاک تو سر جفتتون!
یاری تنها نگاهش کرد .توقع داشتم که جوش بیاورد .اما مثل کسی به محراب نگاه کرد که
دیگر از او قطع امید کرده است .اما مهیار جوش اورد.
_بسه محراب .تمومش کن .حالم رو به هم می زنی.
پگاه با کیف من برگشت و با تحکم به مهیار نگاه کرد و گفت:
_دکتر راسخ و فرین هم بگذرن، من نمی گذرم…
بعد دستم را گرفت و کشید و از در واحد بیرون زد .لحظه اخر، نگاهم به یاری افتاد .نگاهش
روی من بود .نگاهی که پشیمانی در ان دیده می شد.
در پایین، به هنگامه که می خواست وارد اسانسور شود، برخورد کردیم .کاملا مشخص بود
که از تمام جریان باخبر است و جا خورده به نظر می رسید .برخورد جالبی بود .سلامی
نکرد و مشخص بود که ناراحت است .پگاه انقدر عصبی و ناراحت بود که به نظر می رسید،
حوصله هنگامه را نداشته باشد .صورتش را طرف دیگری کرد .اما من نتوانستم .چون حس
می کردم که در این جریان، او هم یکی از کسانی بود که به ناحق از او سواستفاده شده بود .دلم
برایش می سوخت.
بدون توجه به پگاه که از اسانسور بیرون زد و به طرف در خروجی رفت، هنگامه را صدا
کردم .چرخید و با کمی تعجب مرا نگاه کرد.
_متاسفم .می دونم هر چی عذر خواهی کنم از بدی کاری که کردیم، کم نمی کنه .ولی دوست
ندارم فکر کنی که…
مکث کردم و ادامه ندادم .چه می خواستم بگویم؟ اینکه دوست ندارم او فکر کند که ما بیشعور
بودیم که او را ناخواسته درگیر بازی کردیم که هیچ ربطی به او نداشت؟ اما این دقیقا عین
بیشعوری بود.
چیزی نگفت .اما چشمانش پر از اشک شد که باعث شد قلبم تیر بکشد .سرش را پایین
انداخت .چرخیدم تا با بالاترین سرعتی که می توانم، از در بیرون بزنم که صدایم کرد.
_بهروز خوبه؟
نفس مثل یک بغض دردناک، بیخ گلویم ماند.
_اره…
اب دهانش را به سختی فرو داد و بدون انکه چیز دیگری بگوید، دکمه اسانسور را زد و در
بسته شد .بیرون رفتم.
نمی دانستم با بار این گناه، باید چه کنم.
تمام طول مسیر برگشت به خانه را سکوت کرده بودیم .من در سکوتی ناشی از شوک، و پگاه
انقدر عصبی بود که اگر یک کلمه حرف می زد، منفجر می شد.
مقابل خانه، دکتر زیانی که هنوز مشغول صحبت با کسی بود، بدون توجه به ما پیاده شد و
منتظر ماند تا در را باز کنیم .حس میکردم که ناراحت شده است.
کمی گوش دادم .موضوع صحبت اش جریانات امروز بود .دایم اسم یاور را می اورد .بعد هم
به طرف پشت خط گفت که اگر می تواند از بنیاد شهید برایش پرس و جو کند و مطمئن شود.
درون خانه، من بدون انکه لباسم را در بیاورم، روی مبل ولو شدم .سرم سنگین شده بود و
حالم خوش نبود .ماه ها فشار زیاد، روی اعصابم اثر خودش را گذاشته بود و متوجه شده بودم
که تازگی ها دستانم می لرزید و با هر صدایی، حتی کوچک، از جا می پرم.
پگاه هم بدتر از من، امده و روی مبل مقابل من نشسته بود و همان طور گیج و پریشان به یه
یک نقطه خیره شده بود.
دکتر زیانی هم چنان مشغول صحبت با تلفن بود و در هال ما بالا و پایین می رفت و قدم می
زد.
کمی بعد امد و نشست و به پگاه که می خواست به اشپزخانه برود و چای بیاورد، گفت که
چیزی نمی خورد .تا به حال در عمرم دکتر زیانی را به این جدیت ندیده بودم .دکتر زیانی
همیشه چیزی برای خندیدن و خنداندن داشت .ولی حالا به نظر می رسید که در این چند
ساعت، شخصیت اش تغیییر کرده است.
_چرا هیچی به من یا بابات نگفتی؟
اهی کشیدم .چرا همه تقصیرها به گردن من بود؟
_برای اینکه خودم هم همین چند ساعت قبل فهمیدم.
_تو با این پسره، این برادر ناتنی تهامی ها، خیلی وقته سرو سر داری .کوتاه بیا فرین جان .
من که بچه نیستم.
نفس عمیق دیگری کشیدم، تا فریاد نکشم .بعد هم شروع کردم و از همان ابتدا، هر چه بود و
نبود را برایش تعریف کردم .ان چنان شوکه و حیرت زده به من نگاه می کرد، مثل اینکه من
بدترین کار ممکن را انجام داده بودم.
_وای خدا…
نگاهی به پگاه که خجولانه سرش را پایین انداخته بود، کرد .بعد نگاهش دوباره به سمت من
چرخید.
_اون بهروز احمق فکر نکرد که یه وقت خطری برای تو داشته باشه؟ اخه ادم اینقدر ارتیست؟
لبم را گزیدم و سرم را پایین انداختم.
_اینها قاچاق می کنن؟ از رانت استفاده می کنن؟ دو دره بازی در میارن؟ معلومه که می کنن .
با قدیس که طرف نبودین .یاور خیلی کثیف تر اینهاست .گفتم که از چند تا از بچه هایی که تو
اسارت باهاش بودن، چیزهایی شنیدم که مو به تن ادم سیخ می کنه .این ادم از اولش هم کثیف
بود و حالا هم بدتر شده .بعد بهروز شما رو فرستاد که با این ادم و اون پسر تهامی، معامله
کنید و آتو بگیرید؟ اخه این بی عقلی نیست؟
انقدر عصبی بود که کم مانده بود قل قل کند .برخاست و چند قدم زد.
_این از کجا فهمیده که تو کی هستی؟
شانه ام را بالا بردم.
_احتمالا فامیل ام.
چانه اش را بالا برد و گفت:
_فرح چند سال اونجا حسابدار بوده؟ یعنی تو این چند سال اینها نفهمیده بودن که فرح فامیلش
چیه؟
نگاهش کردم .منظورش چه بود؟ پگاه هم با قیافه ایی گوش به زنگ، به دکتر زیانی نگاه می
کرد.
_منظورتون چیه؟
به جای دکتر زیانی، پگاه گفت:
_منظور دکتر زیانی اینکه امکان اینکه مرگ فرح واقعا خود کشی باشه، چقدره؟
دهانم باز ماند .دکتر زیانی نگاهی به پگاه کرد و چشمک زد.
_نه این نیست .خود مهیار به من گفت که فرح خودکشی کرده .پزشک قانونی تایید کرد خود
کشی فرح رو…
پگاه به میان حرفم امد و گفت:
_خود مهیار مگه نگفت که رفته و از روی پرونده فرح جریان بارداری رو کش رفته؟ بعد
اون وقت این ادم نتونسته
جریان پرونده رو به نفع خودشون پیش ببره؟
سرم را تکان دادم.
_نه، نه …مهیار فرح رو می خواست.
دکتر زیانی گفت:
_پسره خیلی زیاد تحت تاثیر برادرشه و برادرش هم ظاهرا بی اذن حاجیش، اب نمی خوره.
دایم در ذهنم میگفتم که این امکان ندارد .من تا حدودی به مهیار اعتماد پیدا کرده بودم .نمی
شد که این باشد .تمام ذهنیاتم در حال به هم ریختن بود .حالا، روز و حال یاری را درک می
کردم .اینکه کسی که به او اعتماد داری زیر سوال برود و تمام ذهنیات و باورهای ادم را به
هم بریزد .رکب خوردن از دوست، واقعا دردناک بود.
_نه این نیست…
دوباره تکرار کردم .برخاستم و به اشپزخانه رفتم .از اشپزخانه، صدای اهسته صحبت کردن
دکتر زیانی و پگاه را می شنیدم .کمی بعد، دکتر زیانی که کمی ارام تر شده بود به در
اشپزخانه امد و گفت که می رود .جلو امد و سرم را بوسید.
_همه چی درست می شه .اینقدر خودت رو اذیت نکن.
_به بابا می گین؟
چند لحظه نگاهم کرد.
_ترجیحم اینه که نگم .ولی اگر مجبور باشم، اره.
سرم را تکان دادم و چیزی نگفتم.
_با یکی دو تا از بچه های قدیمی صحبت کردم .کسایی که شاید بتونن حرف بزنن و چیزی
یادشون باشه .فردا هم با فتاح قرار دارم.
_شما فکر می کنید جریان چی بوده؟
دستش را روی دهانش کشید.
_یاور احمدرضا رو ول کرده .دنبال وسیله که نرفته، هیچ .ولش هم کرده .احتمالا زمانی که
امداد رسیده، احمدرضا شهید شده بوده.
چشمانم گشاد شد.
_چرا؟
شانه اش رابالا برد.
_ترس شاید .نمی دونم فرین .واقعا نمی دونم .هر چی که هست، یاور از بچه های احمدرضا
استفاده کرده .خودش رو قدیس نشون داده و گفته که من تا اخرین لحظه، کنار باباتون بودم و
احیانا دستش رو هم گرفتم و تو خوندن اشهدش بهش کمک هم کردم .من و بابات رو هم کرده
دیو دو سر .شاید چون فکر نمی کرده که این موضوع بیخ پیدا کنه .نمیدونم، شاید هم اینقدر
وقیحه که اصلا براش مهم نبوده. دستش را سر شانه ی من گذاشت.
_فعلا خیلی مواظب باش .اگر بشه، شب برو خونه بابات .تنها نمونید بهتره .تو این خونه
دراندشت، خطر داره دو تا دختر تک و تنها، با این مار زخم خورده.
چیزی نگفتم و سرم را تکان دادم .خداحافظی کرد و رفت .هنوز چند لحظه از رفتنش نگذشته
بود که زنگ در را زدند .پگاه از پشت ایفون با کسی خوش و بش کرد و در را زد.
به اتاق رفتم و لباس عوض کردم .من هیچ جا نمی رفتم .اگر پیش بابا می رفتم، تا بیخ کار را
در نمی اورد، دست برنمی داشت .بابا خودش اخلاق من را بهتر می دانست .می دانست که
من همین طوری هوس کرده، نمی روم تا شب را ان جا بمانم.
وقتی که ازاتاق بیرون امدم، یاری را دیدم که مقابل در و راهرو ایستاده بودند و با پگاه، پچ
پچ می کردند .با دیدن من، پگاه لبخندی زد و گفت:
_اقا یاری اومده دنبالت.
بعد هم لبخندی به یاری زد و زیر لب عذرخواهی کرد و گفت که باید با طاهر تماس بگیرد و
در اتاق مهمان غیب شد.
اشاره کردم که به اشپزخانه بیاید .کتری را پر از اب کردم و روی گاز گذاشتم و وسایل
پذیرایی را مهیا کردم .امد و در سکوت روی صندلی درون اشپزخانه نشست .وقتی که از
کنارش رد شدم تا قوطی چای را از کابینت بیرون بیاورم، برای لحظه ایی مچم را گرفت .به
چشمانش نگاه کردم .نگران بود .لبخندی روی لبم امد .فکر نمی کردم که دیگر این حس و
حال را در چشمانش ببینم.
_خوبی؟
سرم را تکان دادم .سوالش معمولی بود ولی چیزی را در ته دلم بیدار کرد که تا ان لحظه ان
را کنترل کرده بودم .تمام ان ترس و شوکی که تا چند ساعت پیش تحمل کرده بودم .بغضم نا
خوداگاه ترکید .مچم را کشید و مرا روی پای خودش نشاند.
چیزی نمی گفت و در سکوت کمرم را نوازش می کرد .هق هق کنان خودم را لوس کردم و
سرم را روی انحنای شانه اش گذاشتم .حس خوبی بود .حس خیلی خوبی بود .این که به نظر
می رسید مرا بخشیده و برایم نگران است،
تمام روحم را جلا می داد.
_من رو بخشیدی؟
حرکت دستش برای لحظه ایی متوقف شد و بعد دوباره با ارامش نوازشم کرد.
_بخشش؟
هومی کشید و متفکرانه ادامه داد:
_فکر کنم الان یِر به یِر شدیم .برادر من داشت می کشتت.
ته صدایش بیزاری و عصبانیت حس می شد .سوت کتری بلند شد .همان طور که در اغوش
او نشسته بودم، خم شدم و زیر گاز را خاموش کردم.
_دکتر زیانی میگه یاور خودش احمدرضا تهامی رو ول کرده.
اهی کشید که باعث شد سینه اش منبسط شود.
_مهیار اونقدر شوکه شده بود که مجبور شدم با هنگامه بفرسمتش.
سرم را بلند کردم و صورتش را نگاه کردم .او هم کمی سرش را کج کرد و مرا نگاه کرد.
_محراب از کجا فهمیده من کی هستم؟ دکتر زیانی یه چیزی گفت که من نمی خوام حتی بهش
فکر کنم.
اخم اش در هم رفت .تئوری دکتر زیانی را راجع به مرگ فرح گفتم و اینکه بالاخره محراب
و در نتیجه یاور، قطعا خیلی وقت بوده که نسبت فرح را با دکتر راسخ فهمیده بودند .اخم اش
کمی گشوده شد.
_نه خبر نداشتن .اصلا فکرشون هم به این سمت نرفته بوده .جریان دکتر زیانی و بالطبع تو و
پدرت رو، بعد از چاقو خوردن من فهمیدن .
امضای دکتر زیانی پای اون صورت جلسه کلانتری بود .ظاهرا مهیار فرداش از دهنش میره
و میگه که بله، دکتر زیانی نامی اون جا بوده که دوست فرین بوده .در ضمن اون زمان،
مهیار متوجه شده بوده که تو فرین راسخی .این خبر به گوش یاور می سه و اون ظاهرا میگه
که دکتر زیانی و راسخ کسایی بودن که این کار رو با شهید تهامی کردن .این جوری میشه که
کار به این جا می کشه.
_تو اینها رو از کجا فهمیدی؟
لبخندی محو گوشه لبش امد.
_دکتر زیانی تنها کسی نبود که این فکر به ذهنش رسید که شاید مرگ خواهرت یه جورهایی
به این جریان ربط داشته…
مکث کرد و اهی کشید و گفت:
_تمام مدتی که دکتر زیانی و یاور داشتن بحث می کردن، همین فکر تو ذهن من رژه می
رفت .داشت دیوانه ام می
کرد .همه اش فکر می کردم که محراب چی کار کرده؟ تا این حد از انسانیت سقوط کرده؟
_داشت من رو می کشت .اگر دیرتر رسیده بودی…
عضله فکش منقبض شد.
_محراب هنوز هم فکر می کنه که تو حامله ایی.
اهی کشیدم و در اغوشش جمع شدم .مدت زمان زیادی را در سکوت گذرانیدم.
_پاشو وسایلت رو جمع کن بریم خونه من.
سرم را بلند کردم و نگاهش کردم.
_چرا؟
با لحنی جدی گفت:
_نکنه فکر کردی با یه ادم روان بیمار مثل یاور و یه دیوانه ایی مثل محراب، من می ذارم
شب تنها باشی .پگاه هم
بره خونه شون .اصلا درست نیست که دو تا دختر تنها بمونید.
_ما خیلی وقتها تنها بودیم.
اخم اش غلیظ تر شد.
_خیلی وقتها، فرق داشته با الان .یا برو خونه بابات، یا با من می یای؟ انتخاب با خودته.
نگرانی اش برایم شیرین بود .نشان از توجه و بخشیده شدنم می داد .با کاری که محراب کرد،
به قول خود او، ما یربه یر شدیم .ریز خندیدم.
_معلومه که میام خونه تو!
یک ابرویش با حالتی بامزه بالا رفت .کمی نگاهم کرد و بعد گوشه لبش بالا رفت.
_حیا خوب چیزییه دختر خانم!
بیشتر خندیدم .او هم خنده ی ارامی کرد .کمی بعد، با پگاه از در بیرون زدیم .گفت که به خانه
می رود .حالت صورتش ارام و خوشحال بود .می دانستم که تمام نگرانی اش برای من است
و حالا کمی از نگرانی اش برطرف شده بود.

نوشته های مشابه

یک نظر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن

codebazan

بستن
بستن