رمان جمعه سی ام اسفند

رمان جمعه سی ام اسفند پارت 4

 

از ایینه نگاه کرد و با لبخند بامزه ایی گفت:
_نه حریف تو یکی می دونم که نمیشم… راستش یه دختری هم باهاشون کار میکنه. می
خوام از طریق اون هم جلو برم. داشتن اطلاعات بیشتر، بهتره .
_کی هست؟
چانه اش را بالا برد و گفت:
_دقیق نفهمیدم. شاید تهامیه. خواهرشون. یا شاید هم فقط کار می کنه.
پگاه اخم کرد. با اخم اش صد در صد موافق بودم .
_می خوای از دختری که اصلا شاید در جریان کثافت کاری بابا یا برادراش نباشه،
سواستفاده کنی؟
_نترس در جریانه. خیلی خوب هم در جریانه. دختره وکیله. یه پای ثابت قانونی کردن
کارهاشون. وکیل فاسد…
_عجب!
مقابل خانه نگه داشت و تاکید کرد که فردا حتما تماس بگیریم. ماشین بهروز هنوز به سر
کوچه نرسیده بود که در خانه جناب سرهنگ باز شد و بابا و جناب سرهنگ بیرون امدند.
بابا با کپسول کوچک اکسیژنی که در دست داشت و جناب سرهنگ با احتیاطی اشکار در
پشت سرش، مثل اینکه بابا اینقدر شکستنی است که هر لحظه باید مواظب او می بود .
با دیدنش با تعجب جلو رفتم. خم شد و پیشانی ام را بوسید .
_سلام… از این ورا بابا؟
_سلام بابا جان… امروز بهتر بودم. یکم قدم زدم. گفتم بیام یه سر ببینمت. نبودی اومدم پیش
جناب سرهنگ نشستیم از گذشته ها گفتیم .
پگاه هم جلو امد و با بابا و جناب سرهنگ سلام و احوال پرسی کرد .
_با پگاه رفته بودیم بیرون .
کلید انداختم و در را باز کردم و کنار ایستادم و به بابا تعارف کردم.
_نه بابا… دیگه باید برم. ژاله واسه ناهار منتظره .
اخم کردم و خواستم چیزی بگویم که پگاه به میان حرفم امد و گفت:
_ژاله خانوم چطورن عمو جون؟
_خوبه عمو جون. شما چطورین؟ بابا و مامان خوبن؟ پرویز خوبه؟
_بله همه خوبن. مرسی سلام بلند می رسونن .
چپ چپ نگاهش کردم، ولی چیزی نگفتم. بابا خداحافظی کرد و جناب سرهنگ هم به داخل
رفت و من هم دست پگاه را گرفتم و به داخل خانه کشیدم .
_چی میگی تو؟ ژاله خانوم چطورن… جای خاله ات اومده ها!
پگاه خندید و بغلم کرد.
_قربونت برم من. الان میدونم بگم، بهت برمیخوره. ولی خدایی ژاله زن بدی نیست .
اخم کردم و جوابش را ندادم. بیشتر خندید .
_بفرما! به قول مامان، به تریج قبا تون برخورد!
خندیدم. حق داشت. من از بچگی هم زود قهر می کردم و حالا هم درست بود که دیگر با
کسی قهر نمی کردم. ولی خیلی سریع از موضوعی ناراحت می شدم و جبهه می گرفتم .
در خانه دیگر صحبت ژاله را کنار گذاشتیم و به حرفها و تصمیم ها و به قول پگاه، نقشه
خودمان پرداختیم. خودمان هم می دانستیم که نقشه مان حفره های زیادی دارد و فقط باید
خدا خدا می کردیم که این حفره ها تولید دردسر نکند و چاه نشود و ما در خودش فرو نبرد
و گرنه کارمان زار بود .
برای ناهار، در حالیکه من داشتم در اینترنت درباره نحوه ی کار شرکت های بازرگانی
تحقیق می کردم، پگاه یک کنسور ماهی تن را در اب جوش انداخت و با کمی برنج و سیب
زمینی سرخ کرده، ناهاری سریع سرهم کرد .
بعد از ناهار هر دو نشستیم و بیشتر در این زمینه جستجو کردیم. ما باید کارت ویزیتی چاپ
می کردیم که به اسم شرکت می بود. شرکت باید ثبت قانونی میشد و تابلو هم باید می
داشتیم. ثبت شرکت کار سختی نبود و بعد هم میشد به اداره ثبت اسناد مراجعه کرد و
شرکت را لغو کرد .
مرحله دیگر کار، عمومیت بخشیدن به کار بود. باید معاملات تجاری انجام میشد. فکس ها
باید جنبه مستند به خود می گرفت. ایمیل ها و حساب بانکی به اسم شرکت و حقوقی، و نه
شخص حقیقی و هزار جور چیز دیگر باید جور می شد، تا یک شرکت بازرگانی، به
صورت کمی رسمی دراید.
تا شب به دانشمان اضافه کردیم و به تحقیقاتمان ادامه دادیم. شرکت باید به اسم پگاه ثبت می
شد. کسی را هم به عنوان سهام دار نیاز داشتیم. حتی فرمالیته. شرکت مدیر عامل
میخواست. قرار بود که طاهر کمک کند. من دودل بودم ولی پگاه اطمینان داد که طاهر
امین است. ولی تردید من اصلا درباره امین بودن یا نبودن طاهر نبود. نمی خواستم پگاه به
خاطر من از طاهر کمک بخواهد. با این درخواست مثل این بود که یک چراغ سبز به
طاهر نشان داده است. درحالیکه هنوز به خواستگاراش جواب مثبت نداده بود. در اینکه
طاهر دیوانه پگاه بود و برای پگاه حاضر به انجام هر کاری بود، شکی نبود. ولی نمی
خواستم از او سواستفاده کنیم. دلم برایش می سوخت .
_گناه داره…
چپ چپ نگاهم کرد.
_من گناه ندارم که همه چی قراره قانونا به اسم من ثبت بشه و لنگ من گیره! طاهر گناه
داره؟
خندیدم .
_خب داریم ازش سو استفاده می کنیم .
با حالتی بامزه گفت:
_پگاه رو خواستن این چیزها رو هم داره. یعنی من با دردسرهام که البته اکثرش
دردسرهای توئه!
غش غش خندیدم .
_چی میخوای بهش بگی؟
_واقعیت عزیزم! طاهر عاشقه، خر که نیست! می فهمه یه کاسه زیر نیم کاسه هست. پس از
اول در جریان باشه، بهتره.
_امکان داره زیر بار نره؟
بدون فکر و با غرور بامزه ایی گفت:
_نه. امکان نداره
ابروانم را بالا بردم.
_چه مرد عاشقی!
ریز ریز خندید.
_نه عزیزم عشق کیلو چند؟ حالا من یه چی گفتم. تو چرا باورت شد؟ اگر یکم عقل داشته
باشه، میگه پگاه تو رو به خیر و ما رو به سلامت!
خندیدم.
_نه این جوری هم نیست. طاهر خیلی دوستت داره. شاید یه کاری کنه که تو رو هم
منصرف کنه، ولی این جوری نیست که بگه تو رو به خیر و من به سلامت .
قرار بر این شد که فردا پگاه به سراغ طاهر برود و من هم با نگهبان تماس بگیرم و قرار
بستن اجاره نامه ملک را بگذارم. شب پگاه نماند. زنگ زد و طاهر به سراغش امد و رفت.
من هم به تمیزکاری روتین و معمولم برگشتم. ظرف ها را شستم و جابه جا کردم و مانتویی
که می خواستم برای فردا بپوشم را اتو کردم و کمی درس خواندم و بعد هم خوابیدم .
صبح، ولی نه اول وقت، با نگهبان تماس گرفتم و گفتم که ما ملک را پسندیده ایم و قراری
برای بستن اجاره نامه بگذارد. او هم کمی بعد تماس گرفت و گفت که برای بعد از ظهر،
ساعت سه، قرار گذاشته است. بعد هم ادرس بنگاه معاملات املاک را پیامک کرد. با پگاه
تماس گرفتم و گفتم که برای ساعت سه خودش را برساند .
بعد هم با بهروز تماس گرفتم. ریجکت کرد و دو ساعت بعد، خودش امد. در را زدم، با
نگرانی در ورودی را باز کردم و به او که از حیاط رد می شد، دقیق نگاه کردم. حالت
صورتش در مانیتور ایفون خیلی ناجور بود و همین باعث نگرانیم شده بود .
از بین ملحفه هاییکه صبح شسته و در حیاط پهن کرده بودم تا افتاب خشک شان کند، رد شد
و از دو پله تراس بالا امد .
_سلام…
نگاهی به ملحفه ها کرد و گفت:
_دوباره افتادی به تمیز کاری؟
مشخص بود که نگاهش را از من می دزدد .
_خوبی بهروز؟
نیم نگاهی کرد و همان طور که در تراس قدم می زد و از من دور و دوباره نزدیک می
شد، سیگاری روشن کرد و گفت:
_اره عزیزم. زنگ زده بودی؟ دیگه نزدیک بودم، گفتم یه سری هم بهت بزنم. چی شده؟
_هیچی… می خواستم بگم برای امروز ساعت سه، با این سقایی مالک، قرار بنگاه گذاشتم .
هومی کرد و گفت:
_خوبه… پگاه چی کار کرد؟ طاهر میاد؟
_احتمالا، خبر ندارم. فقط زنگ زدم و قرار بنگاه رو بهش گفتم. گفت که میاد .
دوباره هومی کرد و سرش را چند بار تکان تکان داد. مثل کسی که بسیار در فکر است و
مشغول تجزیه و تحلیل موضوعی است .
_تو کجا بودی؟
چرخید و نگاهم کرد. چشمانش طبق معمول سرخ بود .
_تصادف کردم…
چشمانم گشاد شد.
_با کی؟ عابر؟
سیگارش را خاموش کرد و اشاره کرد که به داخل برویم .
_نه با این دختر تهامی.
در حالیکه به اشپزخانه می رفتم تا برایش چای بریزم، خشکم زد .
_زدی بهش؟
سرش را تکان داد و بی حوصله خندید .
_اره گلگیرش رفت!
_کی مقصر بود؟
_می خواستی کی باشه؟ من دیگه…
به دیوار کنار اشپزخانه تکیه دادم .
_خب چی شد؟
نفسش را محکم بیرون داد .
_احتمالا یا من خیلی جذابم، یا خانوم پالونش کج تشریف داره! چون کم مونده بود من رو به
جای خسارت برداره و به بیمه هم رسید بده!
دهانم باز ماند .
_چی کار کردی؟
_فعلا هیچی. شماره ردوبدل کردیم برای تعیین خسارت و بیمه و این چیزها. ولی مشخص
بود که فقط برای نخ دادن شماره گرفت و داد. احتمالا بیخیال خسارت میشه .
بدون حرف به داخل اشپزخانه چپیدم. نشان ندادم که تا چه حد حالم بد شده است. بهروز
عاشق فرح بود و حالا میخواست که از خودش مایه بگذارد. از تنش. درست مثل زنی که
ازتنش مایه می گذارد. شیر اب را باز کردم تا کتری را پر از اب کنم، اما نتوانستم و همان
جا به سینک تکیه دادم. سرم را خم کردم و به گریه افتادم. دست بهروز از پشت سرم جلو
امد و کتری را از روی سینک برداشت و پر کرد و سر گاز گذاشت .
هر دو دستش را روی شانه هایم گذاشت و فشرد .
_گریه نکن فرین جان. همه چی درست میشه. حال ما هم درست میشه .
فین فین کنان گفتم:
_اگر نشه؟ اگر همه چی بدتر بشه، چی؟
_ترسیدی؟
سرم را تکان دادم .
_برای خودم نه. برای تو. برای پگاه که داره پاش کشیده میشه وسط…
دست به سینه شد و چند لحظه عمیق و متفکرانه نگاهم کرد .
_با پگاه صحبت کن تا زوده اگر می خواد، خودش رو بکشه کنار. یکی پیدا می کنم که
شرکت به اسمش ثبت بشه. تو هم خودت میدونی هیچ اجباری بالای سرت نیست. ولی من
وضعم فرق داره. من زندگیم رو از دست دادم فرین. تو هنوز زندگیت جلوی روته. هنوز
کسی که قراره اینده ات باشه، پیدا نشده. ولی من اینده ام با فرح از بین رفت. نمی خوام
فرصت اینده تو رو هم ازت بگیرم. ته این کار زندان ممکنه باشه. ممکنه هم مثل فرح باشه.
ممکن هم هست که حرف ما با سند و مدرک ثابت بشه. همه اینها هست فرین…
مکث کرد و جلو امد و با محبت موهایم را از روی شانه ام کنار زد.
_اینقدره بچه بودی که وقتی با فرح می رفتیم بازی، تو رو هم با خودمون می بردیم. می
ذاشتمت جلو دوچرخه. خسته می شدی قلم دوشت می کردم. نمی خوام برات اتفاقی بیفته.
می دونی که برای من مثل دختر عمو نیستی. مثل یه خواهر کوچیک هستی.
گریه ام بیشتر شد .
_اگر همه چی بد پیش بره؟ اگر مجبور بشی این زنیکه رو بگیری؟
خندید و بغلم کرد .
_قربون شکلت برم! هزار تا راه هست که یه مرد از زیر بار به قول تو ،گرفتن یه زن،
شونه خالی کنه. اینقدر برای من نترس.
_چی کار می خوای بکنی؟
خم شد و زیر گاز را کم کرد. اشک هایم را پاک کردم و از کابینت بالای گاز چای در
اوردم و در قوری ریختم .
_فعلا لاس زدن…
نگاهش کردم. پشت میز نشست و سیگار دیگری اتش زد. تازگیها زیاد می کشید که نشان از
وضع روحی بدش داشت. مثل اوایل بعد از مرگ فرح .
_بعد چی؟
چانه اش را جلو داد .
_تو جریان اب شنا می کنم .
_اگر جریان برعکس شد، چی؟
پک محکمی به سیگارش زد. در حدی که فکر کردم، ریه هایش از شدت دود منفجر می
شود .
_منم برعکس شنا می کنم .
کنار دستش نشستم .
_اگر نتونستی خودت رو با جریان اب وفق بدی، چی؟
نگاهم کرد و خیلی خونسرد گفت:
_غرق میشم! ولی قبلش دست ایل و تبار تهامی رو هم با خودم می کشم و پایین می برم .
سرم را بین دستانم گرفتم. بهروز واقعا بریده بود .
_بری…
_جانم؟
سرم را بلند کردم و نگاهش کردم .
_اگر واقعا فرح بدون دلیل خاصی از طرف اینها خودکشی کرده باشه، چی؟
فکش منقبض شد .
_نه این جوری نیست .
_اگر باشه؟
_اونوقت بی سروصدا پامون رو از جریان می کشیم بیرون .
_اصلا به این فکر کردی که شاید واقعا چیزی که ما فکر می کنیم، نباشه؟
سرش را تکان داد .
_همینه فرین. من می دونم .
_از کجا؟
نگاهم کرد. محکم و جدی .
_نمی تونم بگم. دقیقا قبل از مرگش ما یه مکالمه با هم داشتیم که خصوصیه. نمی خوام
درباره اش حرف بزنم… فقط می تونم بگم که به من اعتماد کن. فرح خودکشی نکرده. پس
وقتی خودکشی نبوده، حتما یه کاسه زیر نیم کاسه هست.
نفس عمیقی کشیدم. چه مکالمه خصوصی؟ ولی مشخص بود که از بهروز چیز بیشتری
بیرون نمی امد .
_باشه…
_اگر هم نمی خوای، همین حالا می تونی کنار بکشی. به خاک خود فرح که اصلا ناراحت
نمیشم. فقط نمی خوام شک کنی.
برخاستم و چای ریختم و مقابلش گذاشتم .
_من کنار نمی کشم. گفتم تا اخرش هستم. فقط می خوام بدونم که کاری که می کنیم، الکی
نباشه. مخصوصا که پای پگاه و طاهر هم داره میاد وسط
سیگارش را خاموش کرد .
_الکی نیست کارمون. به خودت ثابت میشه که حرفم درسته .
نگاهی به ساعتش کرد و گفت:
_ساعت چند با بنگاه قرار داری؟
_سه… ساعت چنده؟
_یک…
برخاستم و لباس پوشیدم و با هم از خانه بیرون زدیم. به بنگاه رفتم و او هم پشت سرم امد.
قرار نبود که به داخل بنگاه بیاید ولی گفت که بیرون و در ماشین خودش، منتظر می ماند.
نمی دانم شاید می ترسید که اتفاقی بیفتاد. شاید هم فقط می خواست که باشد .
ده دقیقه بعد از من، پگاه هم رسید. سقایی مالک هم امده بود. یک مرد تقریبا میان سال شکم
گنده که هیزی و چشم دریدگی از تمام سانت به سانت تنش به چشم می خورد. پگاه مدارک
و کارت ملی و کارت بانکش را به بنگاه دار که مرد بسیار محترمی بود داد و به سقایی
نشان داد که با بنگاه طرف است، نه او. بنگاه دار هم که ظاهرا متوجه کثیف بودن سقایی و
معذب بودن ما شده بود، اصلا نگذاشت که صحبت مستقیمی بین ما صورت بگیرد. وقتی که
بر روی یک قیمت، بدون حتی ذره ایی درخواست تخفیف از طرف ما، توافق کردیم،
امضاها ردوبدل شد و ما با خداحافظی سردی با سقایی و خداحافظی محترمانه با بنگاه دار،
از در بنگاه بیرون زدیم. سوار شدیم و بهروز تماس گرفت و گفت که برویم جایی چیزی
بخوریم. به کافی شاپی که دو خیابان بالاتر بود، رفتیم و در حالیکه چیزی می خوردیم از
جریانات بنگاه صحبت کردیم. قرار بود که صبح فردا شاگرد بنگاه دار کلید را برایمان به
در ساختمان بیاورد. از قیمت و مسایل دیگر پرسید و کمی هم درباره مسایل بهتر صحبت
کردیم و بعد هم من و پگاه به خانه برگشتیم و بهروز از همان جا خداحافظی کرد و رفت .
پگاه گفت که شب را می ماند. از طاهر پرسیدم، گفت راضی شده که شرکت به اسم او ثبت
شود. بعد از شام پگاه سرش را به تماشای فیلم به شکل اب گرم کرد و من هم کمی درس
خواندم. ساعت از نه گذشته بود که زنگ در را زدند. پگاه برای باز کردن در بلند شد و با
کسی سلام و احوال پرسی گرمی کرد و بعد هم در را زد. همان طور که روی شکمم
خوابیده بودم، پرسیدم:
_کی بود؟
قبل از انکه جوابم را بدهد، ضربه ایی به در ورودی خورد و پگاه در را باز کرد و بارمان
به داخل امد. سراسیمه و خجالت زده از جا پریدم .
گوشه لبش بالا رفت ولی نگاهش را به پگاه داد و سلام و احوال پرسی کرد، تا احتمالا من
بتوانم خودم را جمع و جور کنم. وقتی که مطمئن شد که من بلند شده ام. نگاهش را به من
داد .
_سلام بارمان…
همان لبخند مخصوص به خودش را زد. بارمان شبیه به بهروز بود. ولی یک محبت
ظاهری در صورتش بود که در صورت بهروز نبود .
_سلام فرین جان. چطوری؟
پگاه به هوای پذیرایی و ریختن چای به اشپزخانه رفت. کاملا بلند شدم و ایستادم و پایین
شلوارکم را صاف کردم و موهای پریشانم را پشت گوشم زدم .
بارمان حالا لبخندش پررنگ تر شده بود .
_ممنون شما چطوری؟ عمو جان و زن و عمو جان خوبن؟
تعارف به نشستن کردم و بعد از نشستن او، روی مبل کناری نشستم .
_بله همه خوب بودن. شما چطوری؟ عمو جان چطوره؟ چند وقت قبل رفتم یه سری. شما
نبودی. عمو گفتن که با پگاه خانم رفتی شمال
_اره بابا گفت که رفته بودی عیادتش…
جدی شدم و از فاز تعارف و احوال پرسی در امدم و پرسیدم:
_حالش چطوره بارمان؟ با دکتر زیانی صحبت کردم، ولی دکتر زیانی چیزی نمیگه
کمی اخم کرد. ولی با لحن ارامی گفت:
_دکتر زیانی چی میگه؟
_میگه اثر گاز خردل همینه. این وضع بهتر نمیشه…
اخم اش پررنگ تر شد و با خونسردی یک پزشک و نه یک برادرزاده، گفت:
_درست گفته. بهتر نمیشه، بدتر میشه.
فقط نگاهش کردم. می دانستم که بابا بهتر نمی شود، ولی توقع بدتر شدن را نداشتم .
_با بالا رفتن سن، سیستم ایمنی بدن ضعیف تر میشه که تو مجروحین شیمیایی، فاصله عود
کردن بیماریشون، حالا تو هر زمینه که باشه، کمتر میشه. عمو از ریه اسیب دیده که باعث
شده برونشهای ریه تخریب بشه. همین باعث شده که با یه سرما خوردگی کوچیک کله پا
بشه.
_اگر بره یه دوره دیگه المان چی؟
_بعید می دونم. اون دوره هایی که رفت المان و جواب داد و بهتر شد، مال بیست سال قبل
بود فرین جان. نه الان. الان عمو دیگه بدنش برای یه دوره دیگه دارو تحمل و توان نداره .
_چی کار باید کرد؟
صدایم می لرزید .
_باید مواظب باشه که سرما نخوره. باید از لحاظ بدنی خودش رو رو فرم تر نگه داره. کار
زیادی نمیشه کرد. همه چی رو بسپار دست دکتر زیانی. اون استاده. هر چند خود عمو جان
از وضع جسمیش بهتر از دکتر زیانی اگاهه .
پگاه چای و شیرینی و میوه اورد و نشست و کمی تعارف و حال و احوال کرد و بعد هم
زنگ زدن به طاهر را بهانه کرد و به اتاق من رفت. می خواست من و بارمان تنها باشیم .
_اون روز ناهار اومدی خونه، من نبودم .
سرم را تکان دادم. بارمان همیشه برای من خاص بود. وقتی که سالها قبل بین بزرگترها
صحبتها برای بهروز و فرح بالا گرفت، عمو از فرصت استفاده کرد و گفت که فرین و
بارمان را هم شیرینی خورده کنیم. ولی بابا زیر بار نرفت. گفت که فرین هنوز بچه است.
من تازه سال اول دانشگاه بودم و بارمان برایم مثل یک بت بود. اما بابا گفت که من باید
برای اینده ام تصمیم بگیرم و از نظرش من هنوز بچه تر از اینها بودم که بتوانم بدون
دخالت دادن احساساتم، تصمیم بگیرم. بعد ها فهمیدم که مامان در این تصمیم بابا نقش
موثری داشته. شاید مامان می دانسته که من سالها بعد به این نتیجه می رسم که نمی خواهم
همسر اینده ام یک پزشک ارتش باشد. حالا بارمان برای من همانقدر خاص بود که قبلا
بود. ولی دیگر سعی میکردم که دیدی احساسی به او نداشته باشم .
نمی خواستم همسرم پزشک ارتش باشد. ارتشی که با هر جنگی، حتی ناخواسته ولی بر
طبق وظیفه اش وارد دفاع میشد و عاقبتشان شاید مثل بابا و هزار نفر دیگر میشد .
_فرین…
نگاهش کردم .
_راستش اومدم یکم صحبت کنیم. بابا میگه که می خواد با عمو صحبت کنه…
مکث کرد و به اندازه سه ثانیه فقط نگاهم کرد.
_ولی من اول می خواستم از خودت مطمئن بشم. نمیخوام اگر جوابت منفی هست، کار به
بزرگترها و ناراحتی بعدش کشیده بشه .
با تعجب هر چه تمام تر نگاهش کردم. او از کجا فهمیده بود که من راضی نیستم .
_شما از کجا فهمیدی که من راضی نیستم؟
گوشه لبش بالا رفت.
_مگه راضی نیستی؟
تا بناگوش سرخ شدم. یک دستی زده بود .
_من…
دیگر ادامه ندادم. بارمان زیادی خوب بود که بشود بی رودربایستی با او حرف زد .
_دلت جای دیگه است؟
_نه اصلا. این صحبت ها نیست .
_پس چیه؟
اهی کشیدم و گفتم:
_بابا پزشک ارتش نبود ولی برای دل خودش و وظیفه ایی که حس می کرد داره، رفت
کمک. زمانی که بیشتر دکترها از کشور خارج شدن بابا و خیلی های دیگه رفتن جلو. بابا
هنوز با زخمهای اون زمان درگیره. مامان همیشه نگران بود. من که اون موقع نبودم. ولی
فرح همیشه می گفت که مامان هفت سال جنگ تو چه برزخی بود. بعدش هم که با مریضی
بابا هر بار می مرد و زنده میشد. نمی خوام منم مثل مامان باشم. نمیخوام همیشه دلم بلرزه
که اگر جنگ بشه باید بری جلو…
دیگر ادامه ندادم. چیزی نگفت و با حالتی متفکرانه نگاهم کرد .
_جواب رد ات به این خاطره؟
سرم را تکان دادم. چانه اش را بالا داد و گفت:
_روزی که رفتم ارتش و بورسیه شدم نه به خاطر بابا که ارتشی بود و نه عمو که دکتر
بود، رفتم. چون دوست داشتم. علاقه شخصی خودم بود…
مکث کرد و دستانش را در هم قفل کرد و بعد از چند لحظه سکوت ادامه داد .
_اگر دلیل ات اینه، من درک می کنم. برای یه زن سخته .
ارام زمزمه کردم .
_دوست ندارم از دستم ناراحت بشی.
به نرمی خندید .
_ناراحت نمیشم. شاید چون از اول تو گوشم گفتن که قراره بین تو و فرین اتفاقاتی بیفته،
هیچ وقت نتونم مثل بهروز به چشم خواهر به تو نگاه کنم، ولی ناراحت هم نیستم. گفتم که
درک میکنم. حتی اگر جنگی هم نباشه، همیشه برای یه ارتشی خطر هست. تو عملیات های
مثتشاری و مانور و هزار تا چیز دیگه…
دیگر ادامه نداد. خونسرد چایش را برداشت و نوشید .
_من خودم با مامان و بابا صحبت می کنم. یه جوری عنوان می کنم که دلخوری پیش نیاد.
هر چند مطمئنم بابا و مامان تو خیلی دوست دارن که جواب رد دادن بتونه اصلا تو مقدارش
تغییری بده .
_متاسفم!
خندید. خم شد و دستم را گرفت و ملایم فشرد.
_برای چی اخه دختر خوب. اگر قرار به این باشه که هر دختری از هر پسری که می خواد
جواب رد به خواستگاریش بده، عذرخواهی بکنه که دیگه تمام وقت اون دختر باید به
عذرخواهی بگذره .
_شما برای من خیلی مهمی…
بیشتر خندید .
_بگذریم. خودت چطوری؟ چه می کنی با درس و دانشگاه؟
حس کردم که ناراحت شده است. بالاخره شاید نسبت به من حسی داشت. من هم داشتم.
برای من بارمان علاوه بر پسرعمو بودن، یک شخص خیلی خاص بود. بارمان همیشه به
نظر دور و دست نیافتنی می امد. زمانهایی در نوجوانی که در خیالم فانتزی هایی داشتم،
بارمان همیشه در ان فانتزی ها قهرمان بود. اما به محض رسیدن به بلوغ ذهنی و عقلی،
متوجه شدم که به هیچ وجه نمی توانم با کار بارمان کنار بیایم. حتی اگر قرار باشد که دیگر
هیچ جنگی در ایران رخ ندهد، ولی ترس و نگرانی وقوع احتمالی ان، تا اخر عمر
زناشویی من و بارمان با من می بود. و این چیزی بود که نمی توانستم ان را تحمل کنم.
_درس و دانشگاه هم خوبه .
_چند ترم دیگه داری؟
_یک سال دیگه .
_می خوای ادامه بدی؟
خندیدم.
_نه همین فوق لیسانس رو هم به زور بابا رفتم جلو. سه سال در جا زدم پشت کنکور. دیگه
مغزم نمیکشه.
صحبت به بهروز کشیده شد. پگاه هم از اتاق بیرون امد و کنار ما نشست. مطمئن بودم
حرف هایمان را شنیده و حالا که مطمئن شده حرفهای خصوصی تمام شده است، بیرون امده
است .
بارمان نگران بهروز بود. می گفت که تازگیها خیلی بیقرار شده است. می گفت که مثل ان
روزهای اولی که تازه فرح فوت شده بود، اصلا نمی شود با او حرف زد. تند و عصبی
شده است .
چیزی نگفتم. نگفتم که من و برادرش چه فکر و خیالاتی در سر داریم. بارمان باید از کل
این جریانات دور می ماند. کمی بعد، وقتی که دیگرهیچ صحبتی نمانده بود تا ادامه ایی
برای یک مکالمه بی خطر شود، بارمان هم خداحافظی کرد و رفت. فکر میکردم که بعد از
رفتن او، پگاه صحبت را پیش بکشد و بگوید که اشتباه کرده ام که به بارمان جواب رد داده
ام. ولی پگاه هیچ حرفی نزد و فقط نشست و بقیه فیلم اش را دید و بعد هم رفت و خوابید .
صبح روز بعد، من متفاوت تر از روز قبل لباس پوشیدم. با ارایش و شیک و تجملاتی تر.
مانتوی جلو باز خفاشی و شلوار گشاد پارچه ایی کمی کوتاه. با کفش کتانی اسپورت .
پگاه اما همان مانتو و شلوار رسمی روز قبل را پوشید. انقدر استرس داشتم که از پگاه
خواستم که او پشت فرمان بشیند، اما حس می کردم که او هم استرس دارد. ولی خیلی خوب
می توانست خودش را کنترل کند. مقابل ساختمان نگه داشت. نگاهی به ساختمان کرد و
گفت:
_فرین قول بده هر جا متوجه خطر شدی، بکشی کنار و به بابات همه چی رو بگی.
نگاهش کردم. حالا صورتش از استرس رنگ پریده شده بود. برای ارامش خیالش دستش را
فشردم.
_باشه…
از ماشین پیاده شدیم و به اتاقک نگهبانی رفتیم. شاگرد بنگاه دار نشسته بود و گفت که خیلی
وقت نیست، امده است. بالا رفتیم و همه چیز را چک شده تحویل گرفتیم و پگاه امضا کرد و
شاگرد بنگاه دار هم رفت .
به اشپزخانه کوچک واحد رفتم و از کیفم یک اچار فرانسه در اوردم و شیر را باز کردم. به
علت باز نشدن طولانی مدت شیر، ابی درون لوله ها نبود که کثیف کاری زیادی تولید کند و
نیازی به بستن شیر فلکه باشد. شیر را باز کردم و مغزی درون شیر را شل کردم و واشر
را هم برداشتم و دوباره شیر را بستم. پگاه هم امد و کنار من، دست به سینه ایستاد .
بعد از اتمام کار اچار را به پگاه دادم و اشاره کردم که کنار بماند و بعد شیر را تا انتها باز
کردم. اب با چنان سرعتی فواره زد که همه هیکل من و تا یک متر این طرف و ان طرف
را خیس کرد .
پگاه حالا غش غش می خندید. خودم هم در حالیکه خنده ام گرفته بود، دوان دوان به طرف
واحد روبه رو رفتم. شالم را کمی شل تر کردم و موهایم را پریشان تر. چند ضربه به در
زدم و منتظر ماندم و سعی کردم قیافه یک دختر دست و پا چلفتی و ترسیده را به خودم
بگیرم .

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن
بستن