رمان جمعه سی ام اسفند

رمان جمعه سی ام اسفند پارت 5

 

در باز شد و مرد جوانی بیرون امد. قد بلند و چهار شانه بود. یک دست کت و شلوار سه
تکه مدادی رنگ، همراه با پیراهن سفید پوشیده بود .
یک نوع جاذبه کلاسیک مردانه داشت. مدل جاذبه کری گرانت یا راک هادسن. و در نسل
جدید، چیزی مثل جرج کلونی یا پیرس برازنان. فک زاویه دار و محکم. چانه درشت و
شکاف دار و بینی که خیلی شیک و شسته و رفته نبود، ولی به صورتش می امد و به جا
بود. لبان درشت و هوس انگیز و موهایی که کمی بلند تر از حد معمول بود. مشکی پر
کلاغی و خوش حالت. تقریبا تا یقه کتش می رسید و خیلی عالی و تمیز سشوار کشیده و
مرتب بود .
برای لحظه ایی مجبور شدم که دهانم را ببندم. به در تکیه داد و نشان داد که منتظر حرف
من است. من من کنان گفتم:
_سلام من واحد روبه روتون رو اجاره کردم…
با دستم به پشت سرم اشاره کردم و ادامه دادم .
_این شیراب ما مشکل پیدا کرده. اگر یه اچاری چیزی به ما قرض بدین، ممنون میشم .
همان طور دست به سینه، چند لحظه نگاهم کرد. برای لحظه ایی حس حماقت به من دست
داد و تا بناگوش سرخ شدم. او هم بدون هیچ حرفی به داخل رفت و در را بست. ان قدر
تعجب کرده بودم که به معنی واقعی کلمه خشکم زده بود. چند لحظه ایی همان طور خیس و
متحیر پشت در ایستادم. فکر کردم که شاید رفته تا اچار بیاورد ولی مثل اینکه خبری نبود.
پگاه لای در را باز کرد و مرا صدا کرد .
_چی شد پس؟
با بیچارگی شانه ام را بالا بردم و خواستم که به واحد خودمان برگردم که در اسانسور باز
شد و کسی از اسانسور بیرون امد. شباهت خیلی کمی به کسی را در را به روی من بسته
بود، داشت. شاید فقط چشمان درشت و مشکی اش. ولی از نظر سنی از او بزرگتر بود و ته
ریش کمی روی صورتش جا خوش کرده بود. انکارد شده و منظم، مثل نظامی ها. با دیدن
من مقابل واحدشان، با تعجب ایستاد و بر خلاف ان دیگری با خوش رویی سلام و احوال
پرسی کرد .
کیف دستی اش را دست به دست کرد و زنگ واحدشان را زد. دلیل ان جا بودن را گفتم و
توضیح دادم که به تازگی همسایه شان شده ایم و شیر مشکل پیدا کرده و نیاز به اچار
داریم .
خوش تیپ بد عنق در را باز کرد و نگاهش برای لحظه ایی بین من و برادر احتمالی اش
چرخید و بعد کنار کشید تا برادرش به داخل برود .
_چرا برای خانم اچار نیاوردی؟
بدون انکه جوابی بدهد از کنار دست من رد شد و سوار اسانسور شد و رفت. مرد که هم
چنان فکر می کرد او بیرون است، داشت درباره جای جعبه ابزار می پرسید. برای لحظه
ایی صدای پیس پیس شنیدم. چرخیدم و به پگاه که از شدت خنده خم شده بود، نگاه کردم.
خودم هم به شدت خنده ام گرفته بود. مرد هنوز داشت با برادرش صحبت می کرد. و من
در حالیکه دستم را جلو دهانم گرفته بودم و پگاه هم در حالیکه از شدت خنده در را گرفته
بود و تا کمر خم شده بود، می خندیدیم .
مرد با اچار بیرون امد و به اطرافش نگاه کرد. خنده ام را جمع کردم و گفتم:
_برادرتون بودن؟ رفتن…
اخم های مرد در هم رفت. ولی سریع خودش را جمع و جور کرد و با خوش رویی اچار را
به طرفم گرفت .
_والا ما دو تا خانم هستیم که اصلا هم نمی دونیم اچار رو باید از چه سمتی دستمون
بگیریم. اگر لطف کنید کمک کنید، ممنون میشم .
_بله، بله… چشم حتما. هیچی بهتر از کمک کردن به همسایه نیست. همسایه از فامیل هم
نزدیک تره .
لبخندی در تایید حرف هایش زدم. در واحد خودشان را بست و با هم به واحد ما رفتیم. پگاه
رفته و در اشپزخانه که هم چنان اب از شیرش جاری بود، ایستاده بود .
_مرسی اقای…
_تهامی هستم سرکار خانم…
اولین نام فامیلی که به ذهنم رسید را گفتم .
_احمدی
لبخند مودبانه ایی زد و کتش را در اورد و به اشپزخانه رفت. دنبالش رفتم و او و پگاه را
به هم معرفی کردم. با پگاه هم خوش بشی کرد و خواست تا شیر را باز کند که پگاه اخطار
داد که همه جا خیس می شود. گوشی اش را در اورد و با نگهبانی تماس گرفت و گفت که
شیر فلکه واحد ما را ببندد. وقتی که مطمئن شد که شیر فلکه بسته شده است، شیر را باز
کرد .
_به سلامتی چه کاری قراره راه بندازید؟
کنار دست پگاه ایستادم و گفتم:
_می خوایم رقیب شما بشیم .
برای لحظه ایی حواسش پرت شد و اچار محکم و با زاویه در رفت و چیزی نمانده بود که
به دستش کوبیده شود. اما خودش را جمع و جور کرد و گفت:
_به به… چه عالی! به سلامتی !
شیر را باز کرد و گفت:
_مغزیش شل شده…
کمی خم شد و با دقت نگاه کرد و با تعجب ادامه داد:
_واشرش کو پس؟…
مکث کرد و کمی چانه اش را بالا برد و گفت:
_احتمالا پوسیده و خورده شده
دستم را در جیبم کرد و با نوک انگشتم، واشر را که در جیبم بود، لمس کردم .
چرخید و به ما نگاه کرد و گفت:
_این واشر می خواد خانم احمدی. من مغزی رو درست کردم. دیگه اب رو بخش نمی کنه
ولی چون واشر نداره، شیر بسته هم که باشه، اب باز میاد. به نظرم فعلا به نگهبان بگید که
شیر فلکه واحدتون رو ببنده، تا بعد یه فکری به حالش بکنید .
سرم را تکان دادم .
_بله این بهترین کاره …
پگاه مودبانه چند دستمال از کیفش در اورد و به دستش داد تا دستانش را خشک کند. تشکر
کرد و در حالیکه دستانش را خشک می کرد گفت:
_اگر هر کاری داشتید، اصلا رودربایستی نکنید. من در خدمتم .
من و پگاه با هم تشکر کردیم و تا مقابل در به بدرقه اش امدیم. خداحافظی کرد و به واحد
خودشان رفت. در را بستم و به پگاه که همچنان می خندید، نگاه کردم .
_اوف… اون دیگه کی بود؟
نفسم را محکم بیرون دادم .
_اره… یه لحظه کپ کردم .
موذیانه گفت:
_اره دیدم. ولی نه… قبل از اون رفتار خوشگلش، شما کپ کردی!
اخم کردم و سعی کردم که سرخ نشوم .
_یعنی چی؟
بیشتر خندید و با بدجنسی گفت:
_یعنی وقتی در رو باز کرد، شما زبونت بند رفت جون دلم…
دیگر نتوانستم خودداری کنم و خندیدم .
_خیلی…
حرفم را ادامه داد .
_سکسی؟
_نه بابا تو هم!
_مامانی؟
چشمانم را گرد کردم. خندید.
_هات؟
با دست به نشانه برو بابا اشاره کردم .
_جذاب؟
نخودی خندیدم .
_اره، جذاب بود .
پگاه هم غش غش خندید .
_اره خدایی جذاب بود. یعنی تهامی بود؟
سرم را تکان دادم.
_اره دیگه، ندیدی؟ یکمی شبیه این یکی بود. وقتی هم پرسیدم برادرتون بود؟ تهامی نگفت
نه
حالت صورت پگاه کاملا جدی شد.
_پس دیگه اصلا حرفش رو هم نزنیم .
نگاهی به درودیوار کردم و با بی تفاوتی گفتم:
_اره…
بعد اشاره ایی به گوشه سالن کردم و گفتم:
_اینجا باید یه گلدونی چیزی بذاریم. خیلی خالیه.
خندید و بغلم کرد .
_عاشق این منحرف کردن فکرت هستم .
خودم هم خندیدم و خواه ناخواه حواسمان از تهامی جذاب پرت شد. زیاد نماندیم. هدف ما
اشنایی بود که انجام شده بود. پایین رفتیم و به نگهبان گفتیم که کسی را برای تمیز کاری
بیاورد. کلید را هم دادیم که خودش بر روی کارها نظارت کند. توصیه کردیم که جریان
شیر اب را هم پی گیری کند و کسی را بیاورد که شیر را درست کند .
پگاه را به خانه رساندم و از انجایی که خاله و شوهر خاله ام ایران نبودند و به دیدن پرویز
رفته بودند، دیگر داخل نرفتم و درس را بهانه کردم و به خانه برگشتم .
ابتدا با بابا تماس گرفتم و کمی حرف زدیم. بعد هم شروع به نظافت و تمیزکاری هایی
روزانه کردم. وان را با اینکه استفاده چندانی از ان نمی کردم، ولی با مایع سفید کننده، دو
بار ساییدم و تمام کف حمام و سرویس بهداشتی را شستم و بعد هم با یک حوله مخصوص،
خشک کردم. برای ناهار کمی کتلت گذاشتم و برای جناب سرهنگ هم بردم و ساعتی هم
پیشش ماندم و بعد به خانه برگشتم و درسم رسیدم. صبح روز بعد قرار بود که با طاهر و
پگاه، مقداری وسایل که ظاهرا مال طاهر بود و دیگر به انها نیازی نداشت را به ان جا
ببریم و کمی حالت درست و رسمی به ان جا بدهیم .
شب زودتر خوابیدم و صبح هم زودتر بیدار شدم. وقتی که من مشغول ارایش کردن بودم،
پگاه زنگ زد و گفت که انها از همان مسیر، خودشان می روند و دیگر به سراغ من نمی
ایند. سرعت بیشتری به کارم دادم و لباس پوشیدم و از خانه بیرون زدم .
وقتی که رسیدم، پگاه و طاهر و یکی از دوستان طاهر، در حال بردن وسایل به بالا بودند.
کازیه های کهنه، صندلی های اداری، صندلی مراجع، کامپیوتر، یک دستگاه قهوه ساز،
یک جعبه مداد و خودکار، تقویم رومیزی، یک کمد اسناد و مدارک، و حتی یک کاغذ خورد
کن کوچک هم در بین وسایلی که اورده بودند، بود. همه شان کهنه بودند ولی همین هم برای
ما خوب بود .
با طاهر سلام و حال و احوال کردم و در حالیکه او یک صندلی را به یک دست و در دست
دیگر یک جبعه پر از کاغذ نو گرفته بود. با هم سوار اسانسور شدیم. دستگاه قهوه ساز را
در دستم جابه جا کردم و دکمه طبقه را زدم .
_مرسی طاهر. خیلی لطف کردی
لبخند زد.
_کار مهمی نبود .
_چرا خیلی مهم بود. ایشالا که پگاه زودتر بهت جواب مثبت بده که ما از خجالتت در بیایم.
غش غش خندید .
_راضی کردن پگاه، دیگه یکی از هنرهای توئه!
چشمانم را چرخاندم .
_نرود میخ اهنین در سنگ…
در اسانسور باز شد و با تهامی و یک مرد دیگر که از خودش خیلی مسن تر بود و شباهت
خیلی زیادی به او داشت روبه رو شدیم .
_سلام اقای تهامی
دستش را به سینه اش گذاشت و محترمانه گفت:
_سلام از بنده است سرکار خانم…
نگاهی به طاهر و در باز واحد ما کرد. صدای حرف زدن و خنده پگاه و دوست طاهر از
داخل واحد می امد .
_به سلامتی مثل اینکه اسباب کشی دارین؟
_بله دیگه. داریم کم کم جاگیر میشیم.
_خیلی هم عالی. انشالا که براتون قدم داشته باشه .
رو به برادرش کرد و مرا معرفی کرد.
_خانم احمدی همسایه جدید هستن…
مکث کرد و رو به من کرد و ادامه داد.
_اخوی بنده، حاج محراب تهامی.
لبخندی زدم که بی جواب ماند. مرد، سرد مرموز مرا نگاه کرد و بعد سری به نشانه اشنایی
تکان داد .
_موفق باشید. قراره چه کاری راه بیفته این جا؟
به جای من برادرش گفت:
_رقیب میشن…
بعد هم غش غش خندید. من و طاهر هم لبخندی زدیم. حاج محراب اما هم چنان خشک و
سرد به من نگاه کرد و بعد به طاهر، نگاهی به مراتب بدتر انداخت. احتمالا طاهر با ان
موهای بلند اش که در پشت سر بسته بود و شلواری که از کمرش در حال افتادن بود، اصلا
در قاموس حاج محراب جایی نداشت !
_به سلامتی! رقیب، قدرش خوبه! زن هم رقیب قدر نمیشه…
ابروانم را بالا بردم و چپ چپ نگاه کردم. حالا تهامی بیشتر می خندید .
_خانم احمدی تو رو خدا ناراحت نشید. اخوی شوخ هستن.
دلم می خواست بگویم که من چه شوخی با این مرتیکه نره خر دارم که همسن بابا بزرگ
من است، اما زبانم را گاز گرفتم. حاج محراب هم چنان چپ چپ نگاهم کرد و بعد لبخندی
زد و گفت:
_ولی این روزها باید از بعضی زنها ترسید. از مردها بهتر نبض بازار رو می گیرن. حالا
باید دید شانس ما کدومه.
جوابش را ندادم و تنها خداحافظی گرمی با تهامی کردم و با طاهر که مات و متحیر جلال و
جبروت حاج محراب، دهانش باز مانده بود از اسانسور بیرون امدیم .
_این کی بود؟
صدایم را اهسته کردم و گفت:
_همون کسی که دنبالشیم
طاهر برگشت و به در بسته اسانسور نگاه کرد و گفت:
_تو رو خدا؟ کدومشون؟
_هر جفتشون
چانه اش را بالا داد و گفت:
_اون حاج محراب چه خفن بود!
خندیدم .
_اره دیدی چه طوری به تو نگاه کرد؟ گفتم همین حالا میگه شما بیا بریم منکرات!
خندید گفت:
_اره والا. من خودم هم خوف برم داشت!
داخل واحد، پگاه و دوست طاهر مشغول جا به جا کردن وسایل بودند. واحد خیلی تمیز شده
بود و همه جا برق می زد. ظاهرا نگهبان به قولش عمل کرده بود و همان دیروز عصر
کسی را اورده و همه جا را تمیز کرده بود .
تا عصر همه کمک کردند و تمام وسایل را چیدیم. ناهار را هم طاهر رفت و از غذاخوری
داخل کوچه برلن، چلوکباب گرفت. با اینکه پیاده خیلی راه بود ولی گفت که تا این جاست،
باید حتما یک دست غذای این غذاخوری را بخورد و گرنه به قول پگاه، بچه اش می افتاد !
ناهار را در میان شلوغی و خرت و پرت های روی زمین خوردیم. که اتفاقا خیلی هم چسبید
و با شوخی طاهر و دوستش، خستگی مان هم در رفت. عصر تا ساعت چهار کار کردیم و
چون طاهر و دوستش جایی قرار داشتن، ما هم تعطیل کردیم و بقیه را برای فردا گذاشتیم.
هر چند که کار چندانی نمانده بود و فردا من و پگاه به تنهایی از پس ان بر می امدیم .
سر راهم به منزل، سری هم به بابا زدم. زیاد نماندم. بابا هم حالش نسبتا خوب بود و با
ژاله، فیلم کازابلانکا نگاه می کردند. زیاد نماندم و مزاحمشان نشدم و به خانه برگشتم. به
بهروز زنگ زدم. جواب نداد و یک ساعت بعد خودش امد .
خوش تیپ کرده بود. مثل ان زمان هایی که با فرح بیرون می رفت. خواستگاری عاشقانه
اش. و هزار خاطره دیگر. یادم هست که فرح با چه شوق و ذوقی از سر قرارهایش با
بهروز به خانه می امد و همه چیز را برای من و مامان تعریف می کرد .
_چه بویی میاد! میرزاقاسمیه؟
کفشش را دراورد و جفت کرد .
_برای منم هست چیزی؟
خندیدم و کتش را گرفتم .
_اره بابا. تازه یه ظرف هم برای سرهنگ کنار گذاشتم .
استین هایش را بالا زد و به طرف سرویس بهداشتی رفت. در حین اینکه او دستانش را می
شست، من هم سبزی خوردن و ترشی مورد علاقه اش را روی میز چیدم و باقی مانده
میرزاقاسمی را در ظرف دیگری کشیدم و از فریزر نان دراوردم و در توستر گذاشتم .
_کارتون تمام شد؟
_اره تقریبا. طاهر و دوستش اومدن کمک، همه چی زود جابه جا شد .
نشست و لقمه ایی نان و سبزی گرفت .
_تو چی کار کردی؟
_هیچی. من فهمیدم که طرف دختر تهامی نیست. اسمش فکوره. اون روز که شماره داد،
کارت شرکت رو داد و گفت من تهامی هستم. ولی امروز فهمیدم که خیر تهامی نیست و یه
چی مثل جاروئه که به دم تهامی بسته شده. وکیل، یا شریک، یا یه چیز دیگه است .
چانه ام را بالا دادم و سرم را تکان تکان دادم .
_منم امروز دم اسانسور، اقای تهامی و حاج محراب رو دیدم…
لقمه پس حلقش رفت و به سرفه افتاد. برایش اب ریختم و به دستش دادم .
_چی شدی؟
سرفه کنان گفت:
_حاج محراب رو دیدی؟
_اره…
کمی اب خورد .
_اون دون ویتو کورلئونه است .
خندیدم.
_پس لابد تهامی هم مایکله؟
قاشقش را به طرف من تکان تکان داد و گفت :
_دقیقا! سلسله مراتب دارن.
_پس اون یکی کیه؟ کوچیکه؟
_کی؟ دو تا برادر که بیشتر نیستن.
_نه سه تا هستن. همون روز اول که من و پگاه شیر رو انگولک کردیم که بتونیم یه بهانه
برای اشنایی باهاشون جور کنیم، اون کوچیکه اومد دم در. خیلی هم عنق بود. مثل این حاج
محراب بود ولی در ورژن جوون تر و به روز تر.
متفکرانه به من نگاه کرد و گفت:
_مطمئنی؟
_اره بابا. خود تهامی گفت که برادرشه. یعنی خودش که نگفت. من پرسیدم برادرتون بودن؟
چیزی نگفت. نگفت نه .
_عجب! فکر میکردم که دو تا برادر بیشتر نباشن .
_نه سه تا هستن. ولی خوش اخلاق ترین شون همین تهامیه. اسم اش هم نمی دونم چیه
لقمه اش را فرو داد و گفت:
_مهیار…
با تعجب گفتم:
_چه اسم سوسولی داره. بهش نمیخوره.
_ همه کاره حاج محرابه. مهیار بی اذن محراب، اب نمی خوره .
_به قیافه اش می خورد. ترسناک بود .
_خیلی باید مواظب باشی. فرین هر کلمه ایی که می خوای بگی. هر حرکتی که می خوای
بکنی، باید با احتیاط باشه. اگر چیزی بشه، عمو و بابا و بارمان، پوست از سر من می کنن!
خندیدم و دستش را از روی میز فشردم .
_باشه. این قدر نترس .
دهانش را با دستمال پاک کرد و به عقب تکیه داد و چند لحظه به غذا خوردن من نگاه کرد
و گفت:
_بارمان گفت که چند شب پیش اومده این جا، اره؟
سرم را تکان دادم .
_برای احوال پرسی یا خواستگاری؟
همان طور که با غذا بازی می کردم، گفتم:
_نه خواستگاری، نه احوال پرسی. یه چیزی بین اینها
خندید.
_لامصب بارمان متخصص چیزهای بین نا بین. نه این وری، نه اون وری. عقب می مونه
تا ببینه وزنه کدوم ور میره، بعد میره همون طرف .
خندیدم و گفتم:
_بارمان ادم خیلی خاصیه
ابروانش را بالا داد و به شوخی گفت:
_دیگه چی؟
خجولانه خندیدم و گفتم:
_اِ ا… اذیت نکن بری
بیشتر خندید .
_نه به جون فرین. اگر خاصه پس چرا بهش جواب رد دادی؟
_تو که گفتی نمی دونی برای چی اومده؟
_موذیانه گفت:
_هنوز هم میگم نمی دونم برای چی اومده. ولی از لب و لوچه اویزونش احتمال می دم که
باب میلش پیش نرفته .
برخاستم و میز را جمع کردم. او هم برخاست و چای دم کرد .
_واقعا گفتم. بارمان برای من خیلی خاصه. ولی نمی تونم بهش جواب مثبت بدم.
چیزی نگفت .
_نمی تونم دایم منتظر باشم که اگر جنگ بشه باید بره جلو.
چرخید و نگاهم کرد. به سینک تکیه داد و دست به سینه شد .
_اگر جنگ بشه، بعضی وقتها همه مجبورن برن جلو.
سرم را تکان دادم .
_من نمی تونم تحمل کنم بری. زجری که بابا این همه سال کشیده برای من یکی حداقل
کافیه.
باز هم چیزی نگفت. حالت صورتش هم چیزی را نشان نمی داد. ارام بود و خونسرد .
_بارمان چی گفت؟
_گفت که من رو درک می کنه. دلنگرانی من رو به عنوان یک زن درک می کنه.
چند مرتبه سرش را تکان داد و هومی گفت .
_نظرت قطعیه؟
لبم را گزیدم ولی سعی کردم که قاطع باشم.
_اره .
لبخند ارامی زد .
_هر چی قسمت باشه همون میشه .
دیگر صحبتش را نکرد و در عوض چای ریخت و قبل از انکه فیلم بگذارم، رفت و میرزا
قاسمی سرهنگ را هم داد و زمانی که من تیتراژ فیلم را رد می کردم، بهروز هم با یک
شاخه گل که گفت از طرف جناب سرهنگ داده شده، برگشت. گل را در اب گذاشتم و با هم
به تماشای فیلم جایی برای پیرمردها نیست، نشستیم. فیلم جدیدی نبود ولی خیلی عالی بود و
تمام مدت تماشاگر را میخکوب می کرد .
بعد از فیلم بهروز رفت و من هم بعد از تمیز کاری شبانه ام به رختخواب رفتم. ولی تا
مدتها بیدار ماندم. خوابم نمی برد. دلشوره به جانم افتاده بود و ارام نداشتم. تقریبا نزدیک
سحر بود که بالاخره توانستم چند ساعتی را بخوابم .
صبح به دانشگاه رفتم و بعد از کلاس، به شرکت رفتم. پگاه پیامک داده بود که صبح با
طاهر به دنبال کارهای ثبت شرکت رفته است و بهتر است من هم بعد از کلاس سری به
شرکت بزنم که ان جا خالی نباشد. به قول پگاه لازم بود که ما ان جا باشیم. حتی اگر کاری
را شروع نکرده باشیم .
با ساندویچی که برای ناهارم خریده بودم و کیف و کتابهایم از اسانسور بیرون امدم. کیسه
ساندویج را به دندان گرفتم و کیف و کتابهایم در یک دست و با دست دیگر در را باز کردم
و به داخل رفتم. هوا ابر شده بود. پاییز بالاخره در حال هنرنمایی بود. خیلی دیرتر از سال
قبل. به نظر می رسید که جای فصلها عوض شده است و فصلها با یک تاخیر زمانی شروع
می شوند .
دستمالی روز میز پهن کردم و شروع به خوردن کردم که ناگهان رعد و برق شروع شد و
اسمان مثل ساعات نزدیک غروب افتاب، تیره و تاریک شد. برخاستم و کلید برق را زدم
ولی با صدای یک رعد وحشتناک، برق کل ساختمان و یا شاید هم کل شهر رفت. صدایی
مثل صدای انفجار امد و بعد همه جا نیمه تاریک شد .
دوباره یک برق دیگر زد و پشت ان هم یک رعد مهیب. ناخوداگاه به طرف در رفتم. بدون
کیف و بدون هیچ چیزی. من ادم ترسویی نیستم ولی هوا به شدت ترسناک شده بود. بیرون
در راهرو، بدتر از داخل بود. تاریک و خفه و نم کرده .
در را باز گذاشتم و همان جا مقابل در ایستادم. با صدای پایی که از پله می امد، چرخیدم و
به پله ایی که هیچ چیزی دیده نمی شد، خیره شدم. ابتدا یک روشنایی از پیچ پاگرد دیده شد
و بعد یک نفر که با نور موبایل از پله بالا می امد.
نوری که در دستش بود، باعث میشد که صورتش دیده نشود. وقتی که کاملا بالا امد، در
نور اندکی که از طرف واحد خودمان بیرون می امد، متوجه شدم که اخرین برادر تهامی
است .
یک بارانی نسبتا بلند پوشیده بود و یک ژیله یقه هفت که در تاریکی طرح رویش چیزی
شبیه به مربع یا لوزی دیده می شد. نور موبایلش را خاموش کرد و نگاهی به من انداخت.
سلام کردم .
این بار احتمالا از روی اجبار جواب سلامم را داد. به طرف واحد خودشان رفت و در را
باز کرد و به داخل رفت. باز هم بیرون ماندم. هوا هر لحظه تاریک تر می شد. ده دقیقه بعد
در باز شد و به بیرون سرک کشید. با دیدن من که هنوز بیرون و در مقابل در ایستاده بودم،
کاملا بیرون امد و نگاهی سرسری به داخل واحد ما انداخت و گفت:
_برق خیلی وقته رفته؟
_نه… چند دقیقه قبل از اینکه شما بیاین. یه صدای وحشتناک مثل انفجار اومد، بعد هم برق
رفت .
دستانش را در جیبش کرد و به قاب در تکیه داد و یکی از پاهایش را پشت پای دیگر از
روی پنجه پا قلاب کرد .
چیزی نگفت و تنها سرش را تکان مختصری داد. مثل خودش به قاب در تکیه دادم و گفتم:
_هوا ترسناک شده!
گوشه لبش بالا رفت؟ یا شاید من احساس کردم. صورتش سرد و بیروح نبود. اتفاقا خیلی
هم زنده و پر روح بود. ولی سخت بود. سخت و محکم. شاید به خاطر فرم استخوان بندی
صورتش بود. شاید هم به خاطر شخصیت اخلاقی اش. بالاخره صورت هر کس ایینه ایی از
درون اوست .
صدای پای دیگری از پله ها امد و باز هم کسی با نور موبایل بالا امد. یک مرد جوان و
تقریبا همسن و سال خودم بود. تیپ اسپورت شیکی داشت و یک کیف دستی هم در دست
داشت. رو به تهامی با خوش رویی گفت:
_چه طوفانی شده جناب کامکاران! تو خیابون پشتی درخت افتاده رو پست برق. برق کل
منطقه رفته .
لبخندی زد و در جواب گفت:
_بله می اومدم از ماشین دیدم. روی یه ماشین هم افتاده بود. ولی فکر نمی کردم که پست
برق ما باشه. ولی رسیدم دیدم برق رفته .
مرد به طرف واحد کناری رفت و متوجه شدم که احتمالا اقای زارع است. وقتی که درحال
باز کردن در بود، از روی شانه اش نگاهی به من کرد و گفت:
_مبارک سرکار خانم. انشالا به سلامتی. فرصت نشد که بنده خیر مقدم عرض کنم .
_ممنون .
هم چنان که با در کلنجار می رفت، گفت:
_من صبحها نیستم. بانک ملت سر خیابون هستم. اگر هر مشکل بانکی داشتین، تشریف
بیارید در خدمت هستم .
باز هم تشکر کردم. به داخل رفت ولی او هم در را نبست. احتمالا واحد او هم تاریک شده
بود .
نگاهی به مرد کردم. این ادم هر که بود، تهامی نبود. زارع به فامیل دیگری او را صدا زده
بود. کامکاران. ولی خب در اینکه شباهت اندکی، مخصوصا در حالت چشمها، با تهامی و
حاج محراب داشت، هیچ شکی نبود .
هم چنان به در تکیه داده بود و مرا اسکن می کرد. معذب شدم و خداحافظی کوتاهی کردم و
به داخل برگشتم، ولی در را نبستم. صدای باد و طوفان، حالا شدید تر شنیده می شد. باران
به شدت به شیشه ها می خورد و رعد و برق هم همچنان ادامه داشت .
نگاهی به غذای نیمه خورده ام کردم. جمع کردم و در کیفم گذاشتم. از راهرو صدای حرف
زدن می امد. سرکی به بیرون کشیدم. زارع بود که می خواست برود. گفت که انقدر تاریک
است که چشم چشم را نمی بیند و ماندن اش بیهوده است .
خداحافظی کوتاهی با من کرد و از پله ها پایین رفت. کامکاران هم به داخل رفت و در را
پیش کرد. از ترس اینکه او هم زودتر برود و من تنها در ان طبقه تاریک بمانم، من هم به
داخل رفتم و کیف و کتابهایم را با سرعت بیشتری جمع کردم. زمانی که در تاریکی مطلق
راهرو، مشغول کلنجار رفتن با قفل اویز حفاظ اهنی ورودی بودم، او هم از واحد خودشان
بیرون امد و در را قفل کرد .
مقابل پله ها ایستاد و با دستش تعارف کرد تا ابتدا من بروم. گوشی ام را به زحمت در
اوردم ولی گفت که نیازی نیست و او راه را روشن می کند. جلو جلو رفتم و او هم در
حالیکه پشت سرم می امد، راه را روشن کرده بود. در پاگرد طبقه اول، یک چیز سیاه که
از شدت سیاهی و در ان تاریکی، مثل یک توده غبار و دود دیده می شد، از میان پای من
گذشت. جیغ بلندی کشیدم و ان چنان به عقب پریدم که محکم به دیوار پشت سرم خوردم و
کیف و کتابهایم هر کدام سمتی افتاد. صدای افتادن چیزی امد و نور هم از بین رفت.
کورمال، یک دستم را به دیوار پشت سرم کشیدم و یک دست دیگرم را در هوا تکان تکان
دادم .
_اقا…
صدایم از شدت ترس دو رگه شده بود. انگشتم به تنش خورد. اصلا نفهمیدم که کجای بدنش
بود، ولی احتمالا بازویش بود. پارچه مشمعی بارانی، مشخص بود .
_چیزی نیست خانم. شما جیغ زدی، گوشی از دست من افتاد .
صدایش به شدت ارام بود .
_چرا جیغ زدی؟
این بار لحنش با سرزنش همراه بود .
_یه چیز سیاه از بین پاهام رد شد .
_گربه بود خانم! دیو دو سر نبود که شما این جوری داد کشیدی.
_گربه بود؟
لحنم جوری بود مثل اینکه باروم نشده بود ان چیز، فقط یک گربه بود .
_بله… گربه بود .
لحنش دوباره ارام شد. حتی سرسوزنی تمسخر یا ریشخند در لحن اش نبود .
_متاسفم. خیلی سیاه بود .
بالاخره گوشی اش را پیدا کرد و دوباره ان را روشن کرد.
_گوشیتون چیزیش که نشد؟
برای لحظه ایی نور را کاملا در صورت من انداخت. چشمانم را جمع کردم و کمی صورتم
را کنار کشیدم. عذرخواهی کرد و گوشی را پایین گرفت.
_خیر .
_میشه نور رو پایین بگیرین؟ کتابام افتادن.
_بله… یکی شون افتاد روی پای من .
همان طور که خم شده بودم و کتابهایم را جمع می کردم، باز هم عذرخواهی کردم. وقتی که
بالاخره از ان پله تاریک و تنگ خلاص شدیم، من یک نفس راحت کشیدم. به علت ترس و
هیجان و بارانی که باعث شده بود رطوبت هوا بالا برود، روی پیشانی ام یک لایه عرق
نشسته بود .
در سالن پایین، نور بهتری بود و نگهبان روی صندلی نشسته بود و بیرون را نگاه می کرد.
با دیدن ما از جا برخاست و با خوش رویی سلام و حال و احوال کرد .
_صدای شما بود خانم احمدی؟
جوابش را ندادم. یعنی در ابتدا اصلا متوجه نشدم که منظورش من هستم. نام فامیلی جعلی
که به کار برده بودم، باعث شد که نتوانم مثل نام فامیل خودم به سرعت واکنش نشان دهم .
_خانم احمدی؟
_بله بله…
بعد خجولانه گفتم:
_بله… گربه بود. من ترسیدم .
ناخوداگاه نگاهم به کامکاران افتاد. با دقت به من نگاه می کرد. به نظر نه کنجکاو می امد و
نه متعجب از واکنش من. فقط نگاه می کرد. شاید فکر کرده بود که من هنوز از ترس
گربه، کمی گیج و منگ هستم و زبانم بند رفته است .
_ای بابا! این گربه سیاهه است. هوا سرد که میشه شبها میاد، راهش میدم تو ساختمون.
عادت کرده دیگه. نمی دونستم شما می ترسین. دیگه نمی ذارم بیاد داخل.
_وای نه خواهش میکنم. من از گربه نمی ترسم. فقط چون تاریک بود و اون هم خیلی سیاه
بود، ترسیدم. گناه داره زبون بسته .
صحبت به طوفان و درخت افتاده روی پست برق کشیده شد و من هم خداحافظی کردم و از
ساختمان بیرون زدم. وقتی که در ماشین نشستم و روشن کردم تا گرم شود، کامکاران را
دیدم که از ساختمان بیرون امد و به ان دست خیابان رفت و سوار ماشین اش شد و رفت.
همان طور که منتظر گرم شدن ماشین بودم، ساندویچ یخ زده ام را خوردم و به خانه رفتم .
وقتی که به خانه رسیدم، طوفان نسبتا ارام شده بود ولی باران ان چنان شدید شده بود که در
یک فاصله زمانی که من در را باز کردم و ماشین را به داخل بردم، سرتاپایم خیس اب شد .
چراغ راهرو را روشن کردم و برای برداشتن تلفن رفتم. بابا بود که گفت به ان جا بروم.
گفتم که راحت هستم و مشکلی نیست. کمی ناراحت شد ولی دیگر اصرار نکرد .
تلفن بعدی از طرف جناب سرهنگ بود که گفت به انجا بروم تا با هم فیلم ببینیم. گفت که
یک کاسه از تخم هندوانه هایی که تابستان برداشته و خشک کرده بودم، بو بدهم و با خودم
بیاورم .
تخمه را بو دادم و با یک چتر و گوشی موبایلم به خانه جناب سرهنگ رفتم تا اخر شب که
پگاه به سراغم امد، دو فیلم و یک کارتون نگاه کردیم و تمام تخمه ها رو خوردیم و یک
کاسه بزرگ هم پاپ کرون درست کردیم و ان را هم خوردیم .
فصل چهارم
بعد از پایان کلاس به انقلاب رفتم تا کتاب بخرم. از ان جا هم قرار بود که مستقیما پگاه را
در بانک ببینم. می خواست حساب باز کند و دسته چک به نام شرکت بگیرد .
کتابم را برداشتم و قبل از انکه برای حساب کردن به صندوق بروم، سری به بخش شعر و
ادبیات هم زدم. نگاهی به تازه های منتشر شده در بخش شعر کردم و نیم نگاهی کوتاه هم به
بخش رمان و ادبیات .
وقت نداشتم و پگاه همین حالا هم منتظرم بود. برای حساب کردن به صندوق رفتم. کنار
دست صندوق دار، کامکاران نشسته بود. پشت یک میز کوتاه تحریر چوبی. جا نبود و میز
به زحمت بین دخل و قفسه ها چپانده شده بود .
سرش پایین بود و چیزی می نوشت. مرا ندید. وقتی که کارتم را دادم و رمزم را گفتم.
منتظر ماندم که سرش را بلند کند و مرا ببیند. ولی این اتفاق نیافتاد و او هم چنان سرش
پایین بود و یادداشت می کرد .
امروز یک پیراهن مردانه سفید با راههای خیلی باریک سورمه ایی پوشیده و با یک ژیله
سبک اکسفورد، ان را کامل کرده بود. یک قلم خود نویس در دست داشت و یادداشت می
کرد. خیلی خم نشده بود و پشت و کمرش، کاملا صاف مانده بود. از نزدیک و از ان فاصله
اندک، خیلی درشت تر دیده می شد. دستانی بزرگ و قدرتمند داشت، با انگشتانی کشیده، که
موهای سیاهی روی بند پایین اش دیده می شد. صندوق دار با حالت بدی به این دید زدن من
نگاه کرد. به طوری که تا بناگوش سرخ شدم. من دید نمی زدم. می زدم؟ فقط چون اشنا بود
گفتم شاید سرش را بلند کند و حال و احوالی کند .
کتابم را زیر بغلم زدم و با بیشترین سرعتی که می توانستم از در کتابفروشی بیرون زدم.
در بانک پگاه هنوز در نوبت بود. کنار دستش نشستم و به شماره فیش اش نگاه کردم. دو
نفر دیگر مقابل ما بودند .
_چه سرخ شدی!
با بی حواسی گفتم:
_هان؟
_می گم برافروخته ایی…
نخودی خندیدم .
_هیچی… این یارو رو دیدم تو کتابفروشی.
_کدوم یارو؟
_همون جذاب عنقه!
سرش را از روی پرونده هایی که در یک پوشه دکمه دار گذاشته بود، بالا اورد و نگاهم
کرد و با تعجب گفت:
_تهامی؟
خندیدم .
_نه دیگه. اون تهامی نیست .
یک ابرویش بالا رفت .
_خود تهامی گفت برادرشه. تو میگی نیست؟

نوشته های مشابه

یک نظر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن

codebazan

بستن
بستن