رمان جمعه سی ام اسفند

رمان جمعه سی ام اسفند پارت 8

 

پگاه فنجان چایی برایم ریخت و مقابلم روی صندلی نشست و همانطور که قهوه سرصبح
اش را می خورد، به من زل زد. چایم را شیرین کردم و گفتم:
_چه خبره؟
لبخند معصومانه ایی زد و گفت:
_هیچی…
شانه اش را بالا برد و با لحن بامزه ایی ادامه داد:
_پس راویان اخبار و ناقلان اثار و طوطیان شکر کن شیرین گفتار، اورده اند که شما از
یاری کامکاران خوشت میاد؟
چای پس حلقم پرید و به سرفه افتادم. انچنان شدید که اشکم درامد .
_مسخره… کی یه همچین چیزی گفته؟
ابروانش را بالا برد و گفت:
_خودت! دیشب…
دهانم باز ماند .
_کِی؟
_دیشب…
با عصبانیت گفتم:
_می دونم دیشب. ولی دیشب بنده مثل جسد افتاده بودم. یادم نمیاد حرف زده باشم .
خندید .
_حالا چرا اینقدر جبهه می گیری؟
با نارضایتی لبم را جمع کردم و غرولند کنان گفتم:
_اخه واسه ادم حرف در میاری…
بیشتر خندید و لقمه ایی خامه و عسل خورد و گفت:
_به جون مامان، خودت گفتی. ازت پرسیدم با کامکاران چی کار می کردی؟ یه اه رمانتیک
و عاشقانه کشیدی و گفتی ازش خوشم میاد.
برای بار دوم به سرفه افتادم .
_من نگفتم…
حالا به شدت به خنده افتاده بود .
_چرا خودت گفتی. تب داشتی…
نفسم را محکم بیرون دادم.
_خدا بیامرزه امواتت رو. خوبه خودت داری میگی که تب داشتم .
لبانش را جلو داد و ابروانش را چند مرتبه بالا و پایین برد.
_می دونی عزیزم… تب داشتن، یه چیزی مثل مستیه. اونهم مستی و راستی. وقتی یه نفر
تب داره، بهترین زمان برای گرفتن اقرار و اعترافه.
از ان طرف میز روقوری که تکه دوزی و به شکل خروس بود را به طرفش پرت کردم.
جاخالی ماهرانه ایی داد و زبانش را برایم در اورد .
غرولند کنان و زیر لب زمزمه کردم .
_چرا بعضی وقتها اینقدر عذاب اور میشی؟
خندید.
_این خودش یه هنره عزیزم! حالا بالاخره اره یا نه؟
بی حوصله گفتم:
_چی اره یا نه؟
بینی اش را چین داد و سرش را کمی جلو کشید و به طرفین تکان تکان داد .
_اقا خوشگله؟
پوف محکمی کردم .
_فقط رفتم ازش کتاب بخرم. بعد اون هم می خواست بیاد شرکت و چون مسیرمون یکی
بود، با هم اومدیم .
با حالتی بامزه و پلید گفت:
_تازگی ها مصرف کتابت بالا رفته .
_مصرف کتاب من همیشه بالا بود .
لقمه دیگری خامه و عسل خورد.
_اره… ولی تازگی ها شده مثل وایتکس و مایع های تمیز کننده .
چیزی نگفتم و تنها نگاه زیر زیرکی کردم .
_وسواس پیدا کردی جونم!
_نکردم .
این بار نخندید. به نظر می رسید که بحث تمیز کاری های من، او را نگران تر از این کرده
که بخواهد موضوع را به خنده رد کند .
_نمی تونی تمیز نکنی؟
شانه ام را بالا بردم و با کج خلقی گفتم:
_حتما تمیزکاری می خواد که تمیز می کنم دیگه. ازار که ندارم .
ترجیح می دادم که به بحث یاری برگردد، تا تمیزکاری های من .
_کامکاران چی؟
دستم را زیر چانه ام زدم و به پگاه نگاه کردم. نمی دانم چرا؟ ولی حرف زدن درباره یاری
را دوست داشتم .
_شخصیت جالبیه!
پگاه چیزی نگفت و تنها دستش را به نشانه اینکه ادامه بدهم، تکان داد .
_می دونی؟…
مکث کردم و ادامه ندادم. پگاه لقمه اش را فرو داد و گفت:
_نه نمی دونم. بگو تا بدونم.
اهی کشیدم و برخاستم و فنجان کثیفم را در سینک گذاشتم و کیفم را از روی میز برداشتم و
گفتم:
_خودم هم نمی دونم. چی رو به تو بگم؟
برخاست و او هم فنجان کثیف اش را در سینک گذاشت و باقی مانده خامه و عسل را در
یخچال گذاشت و گفت:
_ازش خوشت اومده؟
نفسم را محکم بیرون دادم. هیچ وقت با پگاه دو رو نبودم. همیشه همه رازهای هم را می
دانستیم. صادقانه گفتم:
_نمی دونم. یه جوریه…
چشمانش را تنگ کرد و نگاهم کرد .
_اگر خوشت اومده کاملا طبیعه. جذابه و احتمالا شخصیت خاصی هم داره. کاملا مشخصه.
ولی…
مکث کرد و گوشه بازوی مرا گرفت و با هم از اشپزخانه بیرون زدیم. در هال و مقابل کمد
ایینه و جاکفشی ایستاد و مرا با دقت نگاه کرد .
_فرین مواظب باش. دلم نمی خواد که دلت بشکنه…
لبم را گزیدم. این چیزی بود که خودم هم به ان فکر کرده بودم. چیزی نگفتم. تنها تکانی به
سرم دادم. او هم چیزی نگفت و در سکوت کفش هایمان را پوشیدم و از خانه بیرون زدیم .

فصل ششم
امروز روز مهمی بود. قرار بود طاهر و پگاه اولین بیزنسشان را تجربه کنند. مهیار یک
مشتری برایشان جور کرده بود. یک کار کوچک و خورده، که اصلا برای تهامی ها قابل
نگاه کردن هم نبود. به همین خاطر ان را به سمت طاهر و پگاه رد کرده بودند. تا به قولی
یک جور دست گرمی برایشان شود. اما در حقیقت احتمالا حاج محراب فقط می خواست
بنده نوازی کند و یک جورهایی ما را نمک گیرکند .
قرار بود که طرف دیگر معامله به انجا بیاید. قرار در دفتر تهامی ها گذاشته شده بود. چون
که به قول پگاه، طرف ما را نمی شناخت که بخواهد به طور مستقیم با ما وارد مذاکره
شود .
من هم قرار بود باشم. بهروز گفته بود که بروم ولی کاملا پشت باشم. به صورتی کاملا
نخودی و کوچک. اما باید در زمانی که طاهر و پگاه، مشغول جوش دادن قرارداد می
بودند، من شش دانگ حواسم را جمع میکردم و همه چیز را از نظر می گذراندم.
بهروز گفته بود که قرار است فکور هم باشد. فکور وکیل تهامی ها بود. مشاور، و یک
چیزی بین همه کاره و هیچ کاره. در این هفته ها، حتی یک بار هم به طور مستقیم از
بهروز نپرسیده بودم که بین انها چه می گذرد. می دانستم که پرسش من فقط اوضاع روحی
او را از انچه که بود وخیم تر می کرد .
تیپی زدم که با ان بتوانم مستقیم به دانشگاه هم بروم. جلسه کتابخوانی ساعت سه عصر بود.
باید بعد از جلسه، سریع به انجا می رفتم .
وقتی که رسیدیم، مهیار در دفتر ما با طاهر نشسته بود و درباره نحوه پرداخت و تاریخ
چک ها صحبت می کردند. هیچ وقت دقت نکرده بودم، در زمان کار، مهیار تهامی کاملا
عوض میشد. مثل اینکه یک ادم دیگر می شد. کاملا جدی می شد. حتی حاج محراب هم
گاهی در میان کار یک شوخی بی مزه تنگ حرف هایش می انداخت، ولی مهیار کاملا
جدی بود .
با پگاه سلام و حال و احوال کردیم. اما هنوز کاپشنم را در نیاورده بودم که مهیار کاغذی
به دستم داد و گفت به واحد انها بروم و این پیش فاکتور را به شماره ایی که زیر ان با
خودکار نوشته بود، فکس کنم .
کاغذ را گرفتم و سردرگم نگاهش کردم. نگفتم که کار با فکس را بلد نیستم. به واحدشان
رفتم. در واحد نیمه باز بود و از داخل واحد، صدای حرف زدن بلند بلند حاج محراب می
امد. به زبان غریبی حرف می زد. خوب گوشهایم را تیز کردم و متوجه شدم که به عربی
بسیار فاجعه بار و دست و پا شکسته ایی، چیزهایی بلغور می کند! به زحمت جلوی خنده ام
را گرفتم و به اتاقی که قبلا دیده بودم که دستگاه فکس و کپی را ان جا گذاشته بودند، رفتم .
انجا یک اتاق کوچک و تنگ بود که یک میز دست دوم در ان بود و یک دستگاه، فکس و
و دو دستگاه تلفن و یک پوز بانکی و یک سیستم قدیمی که brother کپی و اسکن سه کاره
مشخص بود سالهاست روشن نشده، در انجا بود. چون مهیار یک لپ تاپ ایسر داشت که
همیشه از ان استفاده می کرد. حاج محراب هم اصلا و ابدا دست به این چیزها نمی زد.
کراهات داشت .
به سیستم قدیمی تکیه دادم و سعی کردم سر از کار فکس در بیاورم. روی دستگاه خم شدم و
با تمام وردی هایی که به نظر می رسید مناسب ورودی فکس باشد، ور رفتم .
ابتدا صدای قدم های محکمی را شنیدم و بعد کسی در را باز کرد. سرم را چرخاندم تا به
حاج محراب بگویم که اگر بلد است بیاید و این کاغذ را فکس کند، که با یاری مواجه شدم .
کت و شلوار سه تکه رسمی پوشیده بود. خاکستری همراه با راه های باریک سورمه ای.
موهایش به خوبی همیشه سشوار کشیده شده بود و خط اتوی شلوارش، به قول پگاه، خربزه
قاچ می کرد. دکمه سردستش یک دکمه بزرگ نقره ایی بود و تنها یک کراوات لازم داشت،
تا مثل دامادها شود .
با دیدن من تعجب کرد و کمی بعد، اخم کوتاهی میان ابروانش نشست .
_شما این جا چی کار می کنی؟
_اقای تهامی…. اقا مهیار گفتن که من بیام و این کاغذ رو فکس کنم. من روم نشد بهشون
بگم که اصلا بلد نیستم با فکس کار کنم و حالا گیر کردم .
ابروانش با کمی تعجب بالا رفت و با دو گام بلند جلو امد و من کنار رفتم .
_ندونستن عیب نیست دختر خانم. نپرسیدن عیبه…
ریز خندیدم که باعث شد بچرخد و نگاهم کند. با صبر و حوصله نحوه کار با دستگاه را یادم
داد. حتی نحوه کپی کردن و تعداد صفحات و نحوه دو رو گرفتن کپی و دو رو فکس کردن
و حتی اسکن کردن را. کم کردن و تیره کردن کپی و همه ریز نکات را. احتمالا استاد با
حوصله و شریفی بود. از انهایی که از کار نمی دزدید و تا دانشجو یاد نمی گرفت، ول نمی
کرد .
کاغذ را به من داد تا فکس کنم. می خواست مطمئن شود که یاد گرفتم. هیچ کدام متوجه
حضور حاج محراب نشدیم. فقط وقتی که دکمه استارت فکس را زدم. صدای حاجی در امد
که:
_استاد اگر درس دادنت تمام شد، بیا این چک رو امضا کن. ملت زندگی دارن. علاف شما
شدن …
یاری چرخید و نگاهش کرد و من خجولانه سرم را زیر انداختم. از کنار دست حاج
محراب، زن جوان و زیبایی سرک کشید. با دیدن من خودش را به زور از کنار دست حاج
محراب به داخل اتاق کشید. که باعث شد سینه هایش به شانه حاج محراب کشیده شود. حاج
محراب که به نظر می رسید اعصابش از دست همه و مخصوصا زن جوان خورد شده بود،
بلند بلند شروع کرد به صلوات فرستادن و الله و اکبر گفتن .
به زحمت جلوی خودم را نگه داشتم که زیر خنده نزنم. زن تقریبا هم سن و سال فرح بود.
چشمان وحشی عسلی داشت. لبهای قلوه ایی زیبا و ابروان هشتی و کاملا طبیعی. هیچ چیز
عملی نداشت. حتی بینی شیک و شسته و رفته اش هم مال خودش بود. تنها ایرادش شاید
قدش بود. کمی کوتاه بود. ولی با کفش پاشنه بلندی که پوشیده بود، این نقص هم جبران شده
بود. به علاوه انکه هیکل بی نظیری هم داشت. یک هیکل مرد پسند. ان هم نه هر مردی.
مردی که اگر کمی سر و گوشش می جنبید، او برایش درست مثل یک تکه پیتزا می شد. ان
هم با پنیر فراوان و پپرونی دوبل! کاملا خوردنی و به نظر سهل الوصول. در کل زنی بود
که می توانست به راحتی و با یک تکان به کمرش، یک ترافیک ایجاد کند .
_به به! جناب یاری خان کامکاران. کجایی شما؟ نیستی؟
یاری بدون انکه زحمت نگاه کردن به او را به خودش بدهد، همچنان که با دقت به کاغذ
پیش فاکتور نگاه می کرد، گفت:
_همین دور و برها. سعی می کنم که سایه ام یه وقت رو سر شما نیفته .
زن لبخند بامزه ایی زد و رو به من کرد و دستش را دراز کرد و با خوش رویی گفت:
_من هنگامه فکور هستم .
سعی کردم جا نخورم، یا حداقل در ظاهر نشان ندهم. ولی برای یک لحظه قلبم پایین ریخت
و حس کردم که رنگ از صورتم پرید. اما به هر زحمت که بود، خودم را جمع و جور
کردم و با او دست دادم .
_فرین احمدی…
سر یاری بالا امد و مرا نگاه کرد. متوجه شدم که هیچ کس تا به حال ما را به طور رسمی
به هم معرفی نکرده بود. او احتمالا شاید فقط نام فامیل من را می دانست .
_شما کارمند جدید هستین؟
_نه… من تو واحد رو به رو هستم. الان اقای تهامی یه پیش فاکتور دادن که من فکس کنم.
بلد نبودم، اقای کامکاران لطف کردن یادم دادن.
هنگامه فکور نگاهش را بین من و یاری چرخاند و لبخند بامزه ایی زد .
_به سلامتی!
لبخند مودبانه ایی زدم و کاغذ را از دست یاری قاپیدم و گفتم:
_ببخشید، من دیگه باید برم. مرسی اقای کامکاران .
سرش را تکان داد. ولی چیزی نگفت. از اتاق بیرون زدم. حاج محراب با دیدن من بلند بلند
گفت :
_یاری… خیر امواتت، بیا این رو امضا کن. پیک اومد.
از در واحد بیرون زدم و به واحد خودمان رفتم. مهیار و طاهر هم چنان صحبت می کردند.
پگاه اما در اشپزخانه کوچک برای خودش قهوه ریخته بود و با کیک می خورد. با دیدن من
فنجانش را کنار گذاشت و با نگرانی دستم را گرفت .
_چته؟ چیزی شد؟
سرم را تکان تکان دادم و ناخوداگاه زیر گریه زدم .
با نگرانی بغلم کرد .
_فرین چی شده؟ قلبم اومد تو دهنم .
گریه کنان و ارام گفتم که هنگامه فکور را دیدم. محکم تر مرا در اغوشش فشرد .
_بمیرم الهی !
_خیلی خوشگله پگاه. مثل عروسکه.
مرا از خودش جدا کرد و با لحن بامزه ایی گفت:
_الهی بمیرم! پس چه می کشه این بهروز!
ناخوداگاه خنده ام گرفت و در میان گریه خندیدم. دستمال در اورد و مثل بچه ها بینی ام را
گرفت .
_اگه بری عاشقش بشه، چی؟
نگاه عاقل اندر سفیه به من کرد .
_مگه سریال ترکیه اییه؟! عشق و عاشقی که مسخره بازی نیست فرین جان. بهروز دیونه
فرح بود .
سرم را تکان دادم .
_می دونم .
_پس خیالت راحت. بذار روراست بهت بگم. من نمی تونم بگم که از لحاظ دیگه لذت نمی
بره. یه مرد از یه زن هرزه هم لذت می بره. ولی اینکه این لذت با عشق باشه، امکانش
صفره .
طاهر پگاه را صدا کرد و مرا برای لحظه ایی تنها گذاشت. به کانتر کوچک تکیه دادم و
نفس عمیقی کشیدم. نمی دانم، ولی حسی به من می گفت که چشم هنگامه فکور به دنبال
یاری کامکاران هم هست. با حرص چشمانم را بستم و یک نفس عمیق دیگر کشیدم .
از اشپزخانه بیرون امدم. هیچ کس در واحد ما نبود و به جایش واحد رو به رو شلوغ بود.
صورتم را در ایینه چک کردم و به واحد تهامی ها رفتم. احتمالا طرف معامله امده بود.
نگاهی به اطراف کردم. یاری نبود. همانطور که بهروز گفته بود او در هیچ کاری دخالت
نداشت. امروز هم برای امضایی که نفهمیدم چه بود، به انجا امده بود .
در اتاق بزرگی که حکم اتاق کنفرانس را داشت، حاج محراب در راس میز نشسته بود و
واقعا حالت مثل فیلم پدرخوانده را القا می کرد. احتمالا فقط یک جفت تیله برای داخل دهان
و گونه هایش، و یک گربه روی زانوانش کم داشت تا شبیه به ویتو شود!
کنار دستش مهیار نشسته بود و کنار مهیار، هنگامه فکور که حالا یک عینک گرد هری
پاتری زده بود که به شدت به او می امد و زیبا تر شده بود .
طرف معامله مرد سن و سال داری به سن و سال حاج محراب بود که به نظر می رسید
محو جمال هنگامه فکور شده است. در طرف دیگر میز هم، پگاه و طاهر تنگ هم نشسته
بودند و یک صندلی هم برای من گذاشته بودند. نشستم و سعی کردم که اصلا جلب توجه
نکنم .
کار چندان سختی نبود. احتمالا در جایی که هنگامه فکور بود، هیچ زنی جلب توجه نمی
کرد. زیباییش یک نوع زیبای دارای جاذبه جنسی فراوان بود. فرح هم این طور بود. زیبایی
پر از جاذبه های زنانه. ولی من به گفته دیگران زیبایی خاص و خالص و معصومانه مادرم
را داشتم. مامان هم تا اخرین روز عمرش، زیبا، مثل مجسمه های باکره مقدس بود. یک
نوع زیبایی معصومانه نقاشی های قدیمی .
لبهای من باریک تر از ان بود که هوس انگیز باشد و پوستم سفید تر از ان که برنزه و مد
روز باشد. چشمانم علی رغم درشت بودن، کشیدگی و حالت گیرایی و ان وحشی بودن
چشمان هنگامه فکور را نداشت. چشمان من با پلکی افتاده و عریض، بیشتر حالتی کودکانه
و معصومانه، به صورتم می داد. قطعا اگر من و هنگامه فکور مورد ازمایش سکسی ترین
زن قرار می گرفتیم، این او بود که برنده می شد. همانطور که فرح همیشه تمام نظرها را
به خودش جلب می کرد. برای دیگران من فقط دختر خوشگله بودم. این فرح بود که معرکه
بود .
صحبت ها از حالت تعارف و مسائل پیش و پا افتاده، به کار و مسائل کاری کشیده شد.
مهیار کاملا جلسه و صحبت ها در دست گرفته بود و به خوبی اداره می کرد. به طوری که
ناخوداگاه تحسین اش کردم. حاج محراب، هم چنان در حاشیه بود ولی رفتارش جوری بود
که هر تازه واردی هم می توانست بفهمد که او همه کاره است .
صحبت به نحوه پرداخت کشید و نحوه ارسال جنس. حواسم را کاملا به انها دادم. اما همه
چیز کاملا قانونی و بر طبق روال بود. هنگامه نکات اداری و قانونی را گوشزد می کرد و
اقای سبزی، طرف معامله هم، با خوش رویی همه را می پذیرفت .
قرار بر این شد که خشکبار توسط واسطه ایی که مهیار تهامی معرفی کرده بود، به طاهر
فروخته شود. که البته در ان لحظه و مقابل اقای سبزی، اسمی از واسطه برده نشد. چون در
این صورت اقای سبزی ازار که نداشت، می رفت و به طور مستقیم با واسطه معامله
میکرد. رمز کار همین بود. اینکه ما نگذاریم که واسطه با طرف معامله در خارج از
کشور، با هم روبه رو شوند.
بعد از اینکه جنس از واسطه گرفته می شد، به اقای سبزی تحویل داده می شد و اقای سبزی
ان جا جنس را تحویل می گرفت و مستقیم به شرکت بسته بندی می برد .
وقتی که در اخر کار، چک ضمانتی توسط شرکت ما صادر شد. من نگاهی دقیق، به تهامی
ها کردم. به نظر کاملا ارام بودند و هیچ حرکت اضافه ایی در انها دیده نمی شد .
طاهر و اقای سبزی دست دادند و هر دو از مهیار تشکر کردند و کار به پایان رسید. نگاهی
به ساعتم کرد. باید می رفتم تا به جلسه معرفی کتاب هم می رسیدم .
برخاستم و به پگاه گفتم که باید به دانشگاه بروم. گفت که بروم و او خودش حواسش به همه
چیز هست. در حقیقت کاملا موشکافانه روی مهیار و هنگامه فکور، زوم کرده بود. به
طوری که باعث شد من هم مدتی را دست دست کنم و انها را زیر نظر بگیرم. اهسته کناری
ایستاده و با هم حرف می زدند. ولی هیچ نوع تیکی، از طرف هیچ کدام، دیده نمی شد. هیچ
رابطه ایی بین هنگامه فکور و مهیار تهامی نبود .
جمع کردم و از ساختمان بیرون زدم و به طرف دانشگاه یاری رفتم. ماشین را بیرون پارک
کردم و پرسان پرسان سراغ ساختمان سمعی و بصری را گرفتم. ساختمان نسبتا بزرگ یک
طبقه ایی، که چسبیده به دانشکده علوم بود .
کنار در از ابسرد کن کمی اب خوردم، تا ارام شوم. وقتی که رسیدم، جلسه هنوز شروع
نشده بود و سالن خلوت بود. تعداد کمی دانشجو این طرف و ان طرف ایستاده یا نشسته
بودند و صحبت می کردند و همهمه ایی ایجاده شده بود. چشم چرخاندم تا او را پیدا کنم. در
جلو و پایین سن ایستاده بود. دستانش را به سینه حلقه کرده بود و مقابل مرد مسنی که
صحبت میکرد، خیلی شق و رق، و با حالتی محترمانه ایستاده بود. احتمالا یک استاد قدیمی
و با تجربه بود .
جلو نرفتم و همان جا ایستادم. فاصله چندانی با او نداشتم و اگر کمی سرش را می چرخاند،
مرا می دید. تقریبا پنج دقیقه بعد، او بالاخره مکالمه اش را با استاد مسن تمام کرد و سرش
چرخید و به اطرافش نگاه کرد. جواب سلام تعدادی دانشجو را داد و عاقبت مرا دید. به
طرفش رفتم و سلام کردم .
جواب سلامم را داد و با دستش به صندلی اشاره کرد و تعارف کرد تا بشینم .
_کی اومدی؟
_خیلی وقت نیست. یه پنج دقیقه ایی. با اون اقا صحبت می کردید، دیگه مزاحم نشدم.
روی صندلی کنار من نشست و کیفش را بین پاهای خودش و پای من، روی زمین،
گذاشت. کسی در یک سینی پلاستیکی زشت و کهنه، یک پک پذیرایی، که شامل ابمیوه و
کیک و یک موز بود، برایمان اورد. برنداشت. من هم بر نداشتم. چند نفر از دانشجویانش
رد شدند و سلام کردند. جواب تک تکشان را داد .
چند دقیقه بعد، کسی پشت تریبون رفت و جلسه شکل رسمی به خود گرفت. سخن ران که
یک مرد تقریبا همسن و سال او بود و احتمالا او هم استاد بود. شروع به صحبت درباه
کتاب و فرهنگ کتابخوانی در ایران کرد. از زمان قدیم شروع کرد و به حال رسید. حالی
که در ان مردم بیشتر از انکه دلشان بیاید که برای کتاب هزینه کنند، برای چیزیهای به درد
نخور دیگر هزینه می کنند. خانمها هزینه های سرسام اوری را صرف خرید لوازم ارایش
می کنند و اقایان هم، صرف خرید گوشی و رفتن به مسافرت های پرهزینه. صدای خنده و
شوخی دانشجوها بلند شد. هر دو گروه همدیگر را متهم به مادی گرایی می کردند. اقایان به
خانم ها برچسب های خنده دار می زدند و خانم ها هم تلافی می کردند .
صحبت ها کم کم به معرفی کتاب کشیده شد و اینکه هر کسی بگوید که روزانه چند ساعت
را به مطالعه اختصاص می دهد و چه کتابی برایش زیبا و تاثیر گذار بوده است. یک
میکروفون بی سیم اوردند و از همان اولین صندلی شروع کردند. هر کسی بهترین و تاثیر
گذار ترین کتابی که خوانده بود را معرفی می کرد و تعداد ساعات مطالعه اش را هم عنوان
می کرد .
با معرفی اولین کتابها، بحث بالا گرفت. عده ایی کتابی که شخص معرفی کننده ان را جز
زیبا ترین و تاثیر گذارترین کتاب معرفی کرده بود، را مسخره می کردند. یکی می گفت که
بهترین کتابی که خوانده سینوهه است و دیگری مسخره می کرد که این کتاب بچه بازی
است و چیزی مثل کتاب “کدو قلقله زن” و “کتاب خوب برای بچه های خوب” است. دست
اخر بحث بالا گرفت و ظاهرا اداره جلسه هم از دست سخن ران در رفت .
یاری بلند شد و ایستاد و نگاهی به پشت سرش انداخت. بدون میکروفون و با صدای بلند و
قوی، گفت:
_ساکت!
سکوتی نصبی ایجاد شد .
_کتاب یه چیز کاملا سلیقه ایی. اگه کسی میگه کتاب سینوهه براش بهترین و جذاب ترین
کتاب بوده، اصلا دلیل نمیشه کسی مسخره بازی دربیاره…
ان چنان نگاهی به جایی که احتمالا مسخره بازی و لودگی از ان جا شروع شده بود،
انداخت، که همه صداها یک باره ساکت شد. کسی برایش میکرفون اورد. ولی رد کرد و
باز هم با صدای بلندی، گفت:
_همه شما دانشجو هستین. کی می خواین بزرگ بشید و یاد بگیرید که باید به عقاید هم
احترام بذاریم؟
حالت صورتش به هیچ وجه خشمگین و عصبانی نبود. کاملا ارام، ولی به شدت جدی و
محکم بود. شاید همین او را پر قدرت و ترسناک نشان می داد که باعث شد همه ساکت
شوند .
_لطفا به نظرات دوستانتون احترام بذارید. حتی اگر از نظرشون بهترین کتاب، کتاب به من
بگو چرا، باشه.
نشست و اشاره کرد که جلسه ادامه پیدا کند. میکروفون به من رسید. اهسته زمزمه کردم که
من چیزی نمی گویم. چون دانشجوی انجا نیستم. اما با حالتی جدی میکرفون را از کنار
دستی من که دختر جوانی بود، گرفت و جلو دهان من گرفت. خجولانه میکرون را گرفتم و
گفتم:
_فرین احمدی هستم. دانشجوی این جا نیستم و مهمان هستم. ارشد ریاضی می خونم و
بهترین کتابی که خوندم، البته از نظر خودم، جنگ و صلح و چشمهایش و به تازگی،
برادران کارامازوف بود. روزانه تقریبا سه تا چهار ساعت مطالعه می کنم. گاهی بیشتر،
گاهی کمتر… ممنون.
میکرفون را به او دادم .
_یاری کامکاران. دانشجوی دکترای ادبیات و استاد بخش ادبیات. بهترین کتابی که خوندم،
از نظر خودم، کتاب چشمایش و بوف کور بود. به خاطر فرم روایی خاص کتاب. کتاب
ربکا و جنگ صلح در ادبیات جهان، جز مورد علاقه هام هست. روزانه تقریبا پنج تا شش
ساعت مطالعه درسی و ازاد دارم .
جمعیت تشویق کرد و دست زد. میکرفون را به دست استاد دیگری که کنار دستش نشسته
بود، داد. او هم جوان و تقریبا همسن و سال خودش بود. برای او هم دست زدند و به این
ترتیب، همه کسانی که در جلسه بودند و تعداد ان چنان زیاد و چشم گیری هم نبودند، یک
صحبت کوتاه چند دقیقه ایی درباره ساعات مطالعه و کتاب مورد علاقه شان، کردند .
دست اخر سخن ران باز هم پشت تریبون رفت و یک جمع بندی کلی درباره صحبتها و
نظرات ارائه داد. نتیجه این بود که رمان بوف کور، چشمهایش، کلیدر و سوشون، در مقام
اول و محبوب ترین رمانهای ایرانی و رمانهای جنگ و صلح، انا کاره نین، ربکا، و وداع
با اسلحه، در مقام اول محبوبترین رمانهای شاهکار خارجی بودند .
بعد از پایان جلسه، دور او و اساتید دیگر شلوغ شد. دانشجویان به سراغش امدند و همه
سعی در جلب توجه او داشتند. کنار رفتم تا مزاحم نباشم. با همه شان با ارامش و توجه
رفتار می کرد. حتی با دانشجویان دختری که مشخص بود فقط محض خاطر او به این جلسه
امده اند .
چند کلمه ای با همه انها صحبت می کرد و از هیچ کس غافل نمی شد. رفتم و گوشه ایی
ایستادم. سخن ران که احتمالا او هم استاد و همکار او بود، امد و سر صحبت را باز کرد.
خوش قد و بالا بود و کمی فشن. موهایش را مدل دار کوتاه کرده بود و ژل زده بود. ان
قیافه دلپسند و کاملا مردانه یاری کامکاران را نداشت. کمی پسرانه و لوس می زد .
_شما مهمان استاد کامکاران هستین، اره؟
لبخند زدم و تایید کردم. خودش را معرفی کرد و گفت:
_حامد احسانی هستم .
_فرین راس… احمدی
با کمی تعجب به لکنت من نگاه کرد. احتمالا انقدر تابلو شد، که متوجه شد من فامیلم را
عوض کرده ام. لعنت! گاهی واقعا فراموش می کردم. مثل ان روز که سر کلاس خودمان
روی برگه امتحانی ام، اسم فرین احمدی را زده بودم و استاد و دانشجو ها، تا یک ساعت
سربه سرم گذاشتند .
چیزی نگفت و سرش را با خوش امد گویی تکان داد. متوجه شدم که یاری از بالای سر
دختری که دقیقا مقابلش ایستاده بود، اشاره کرد که نزدش بروم. عذرخواهانه با همکاراش
خداحافظی کردم و جلو رفتم .
حلقه دانشجوهای اطرافش، انقدر تنگ بود که نمی شد جلوتر رفت. ولی ظاهرا او اهمیتی
نداد. مثل اینکه تنها قصد اش این بود که من ان جا و در کنار همکارش نباشم .
صبورانه در کنار انها ایستادم و به بحث هایشان گوش دادم. صحبت ها درباره ممیزی و
ارشاد بود. اکثر دانشجویان از وضعیت اسفبار ممیزی شکایت داشتند. اینکه یک کتاب به
ارشاد می رود و تکه و پاره شده برمی گردد. انقدر که نویسنده ایی مثل دولت ابادی تصمیم
میگیرد که دیگر در ایران چیزی را منتشر نکند. اثار عالی تجدید چاپ نمی شوند و روز به
روز اوضاع سانسور بدتر هم می شود.
متوجه شدم که تنها با لبخند، جواب اعتراض انها را می دهد. چیزی نمی گفت. حتی یک
کلمه. او استاد بود و از سوی دیگر ناشر. حق داشت که حرفی نزند. صحبتها را ماهرانه به
سمت بی خطرتری کشید. به تفاوت بین اثار کلاسیک جهان و اثار جدید ادبیات جهان. و در
اخر گفت که این یک مقاله برای پایان ترم دانشجویان خودش باشد. وقتی همه با اعتراض
صدایشان بلند شد، انچنان نگاهی به انها کرد که صداها در نطفه خفه شد .
خنده ام گرفت. جالب بود. چون اصلا صدایش را بلند نمی کرد و حتی اخم هم به چهره اش
نمی اورد. تنها حالت نگاهش عوض می شد و این یعنی که، دانشجوها پایشان را از گلیم
شان دراز تر کرده اند .
کیفش را از روی صندلی برداشت و راهی از میان دانشجویان باز کرد و از کنار من رد شد
و اشاره کرد که دنبالش بروم. به نظر می رسید تعدادی از دانشجویان، متوجه من شده اند.
تند کردم و پشت سرش راه افتادم. مقابل سالن دستش را بالا اورد و خداحافظی قاطعی با
شاگردانش کرد و گفت که باید برود و انها هم بهتر است که به کلاسهایشان بروند .
با هم از سالن خارج شدیم و قدم زنان به حیاط دانشگاه رفتیم .
_ماشین داری؟
_بله مرسی
از دانشگاه خارج شدیم و سراغ ماشین رفتیم .
_چطور بود؟
متفکرانه سرم را تکان دادم و گفتم:
_جدا از لودگی های اولیه اش و بعضی بحث ها، با خیلی از حرفهاشون موافق بودم .
چانه اش را بالا برد و به در ماشین من تکیه داد و نشان داد که منتظر بقیه حرفم است .
_مخصوصا با موارد ممیزی، خیلی موافقم…
مکث کردم و به چشمان جدی و ارامش نگاه کردم و گفت:
_شما نظرتون رو نگفتین؟
گوشه لبش بالا رفت و گفت:
_به عنوان یک ناشر و استاد دانشگاه، دستم یکم بسته است. نیست؟
خندیدم. کمی کنار کشید تا من بتوانم در ماشین را باز کنم

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن

codebazan

بستن
بستن