رمان جمعه سی ام اسفند

رمان جمعه سی ام اسفند پارت 9

 

_مرسی… خیلی خوب بود .
سرش را را تعارف امیز تکان تکان داد و گفت:
_اگه باز هم از این برنامه ها بود، خبرت می کنم .
سوار شدم و ماشین را روشن کردم .
_ممنون! خیلی خوشحال می شم .
کمی از ماشین فاصله گرفت و گفت:
_اروم برون.
تشکر کردم و او هم سرش را تکان کوچکی داد و دوباره به دانشگاه برگشت و من هم دور
زدم و در مسیر خانه قرار گرفتم. بابا زنگ زد و گفت که امشب را پیش انها بروم، ولی
حوصله ژاله را نداشتم و گفتم که درس دارم و به خانه برگشتم. البته بهانه ام انچنان هم بهانه
نبود. چون واقعا امتحان داشتم و باید به خانه برمی گشتم و درس می خواندم .
وقتی که رسیدم ابتدا به سبزی ها و باغچه، اب دادم. باید روی بعضی از سبزی ها که به
سرما حساس تر بودند، کیسه می کشیدم. جناب سرهنگ از نردبان بالا امد و روی لبه دیوار
نشست و در حالیکه من باغچه ها را اب می دادم، کمی با هم گپ زدیم. من از جلسه کتاب
خوانی تعریف کردم و او هم از سریال جدیدی که با بیوک اقا دانلود کرده بودند و نگاه می
کردند .
کمی برای هر دو نفرمان سبزی چیدم و از همان بالای دیوار به دستش دادم. بعد هم من به
داخل رفتم و گفتم که باید درس بخوانم و او هم گفت که قرار است با بیوک اقا و سرهنگ
نفیسی، به مهمانی تولد یکی از همکاران قدیم شان بروند. گفت که حتی یک پاپیون البالویی
هم خریده که با پیراهن سفیدش ست شود. گفت که وقتی اماده شد، میاید تا نظر مرا هم بداند.
گفتم که اگر برای بستن پاپیون به دشواری خورد، من در خدمتم. با همین شوخی ها با هم
خداحافظی کردیم .
چیزی برای شام خودم و احتمالا پگاه ردیف کردم و سر درس نشستم. وقتی که ساعات
هشت سرهنگ امد تا تیپ اش را نشان من بدهد، پگاه هم امده بود و با کلی شوخی گفت که
باید برایش اسپند دود کنیم .
کت و شلوار مشکی پوشیده بود، با پیراهن سفید برفی و پاپیون البالویی تیره. همراه با یک
کلاه شاپوی مشکی. عصای چوبی خراطی شیک اش را هم دست گرفته بود. ولی خب می
دانستم که این عصا فقط برای فیگورش است .
بعد از رفتن او پگاه به سراغ کارهای شرکت رفت و من هم سر درس. حجم درسی که
برای امتحان بود واقعا زیاد بود و اشکم را در اورده بود. ولی قطعا نه انقدر زیاد که به
نظافت اخر شب نرسم. پگاه غرولند کنان گفت که این تمیزکاری نیست، وسواس است. اما
من لکه کوچک روی گاز را نشانش دادم و گفتم که کثیف است و وسواس نیست .
پگاه زودتر خوابید و من تا دیروقت بیدار بودم. صبح هم قبل از پگاه از خواب بیدار شدم و
صبحانه را اماده کردم و به دانشگاه رفتم و بعد از ان با بهروز تماس گرفتم و گفتم که برای
ناهار جایی قرار بذاریم .
وقتی که برای قرار ناهارم با بهروز رفتم، دلهره داشتم. من زودتر از او رسیدم و به
گارسون گفتم که منتظر کسی هستم. برایم نوشابه و بشقاب و قاشق و چنگال اورد، همراه با
نان و پنیر و سبزی. کمی با نان و پنیر و سبزی روی میز خودم را سیر کردم که بهروز
رسید .
مرا به یاد زمانهایی انداخت که با فرح بیرون می رفت. تیپ می زد و شادی از تمام
صورتش فلش می زد. حالا هم خوش تیپ کرده بود. ولی صورتش مثل کسی بود که قبر کن
و مرده شور به دنبالش افتاده اند .
پای چشمانش گود افتاده بود و ته ریش روی صورتش لپهایش را فرو رفته تر نشان می داد.
وقتی که می خواست بشیند، خم شد و بالای سرم را بوسه کوتاهی زد .
_خیلی وقته اومدی؟
صدایش گرفته بود.
_نه…
دستم را از روی میز روی دستش گذاشتم .
_چطوری؟ خوبی؟
دستم را گرفت و فشرد .
_خوبم عزیزم. تو خوبی؟
سرم را تکان دادم .
_اره… چه خبرها؟
به عقب تکیه داد و با دستانش موهایش را به عقب شانه کرد و نگاهی به اطراف کرد و
گفت:
_سلامتی! تو چه خبرها؟
سرم را پایین انداختم و با منو مشغول شدم و گفتم:
_منم درگیر دانشگاه و شرکتم…
مکث کردم و سرم را بلند کردم و نگاهش کردم و ادامه دادم :
_ما دیروز یه قرارداد با یه بابایی به اسم سبزی بستیم. تهامی واسطه شد. طرف رو می
شناخت .
سرش را تکان تکان داد .
_خوبه… قرارداد چی؟
_خشکبار .
چانه اش را بالا برد و گفت:
_وضعیت چطوره؟
اهی کشیدم و گفتم:
_راستش رو بخوای بهروز من اصلا به این حاج محراب اطمینان ندارم. یه جوریه. ولی در
کل، هیچ چیزی تا حالا ازشون در نیومده. وقتی که این دو روز درباره کارهای تجارت
صحبت می کردیم، من شیش دونگ حواسم رو جمع کرده بودم که اگر چیزی گفتن، روی
هوا بگیرم. ولی اینقدر همه چی رو قانونی جلو بردن که اصلا باورت نمیشه. مثل اینکه این
ادمها اصلا حتی تا حالا چیزی به اسم رشوه به گوششون نخورده، چه برسه به دادن و
گرفتنش .
متفکرانه دستش را زیر چانه اش زد و سرش را چند بار تکان تکان داد .
_صبر کن. باید صبر کنیم. همون اول هم بهت گفتم. این چیزی نیست که طرف در عرض
یک ماه، تو بوق بکنه. باید صبر کنیم. ولی من مطمئنم که بالاخره خیاط در کوزه می افته .
به گارسون که امد سفارشمان را دادیم و دوباره به صحبت مان برگشتیم .
_نظرت راجع به کوچیکه چیه؟
_مهیار؟
_اوهوم!
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
_به نظرم روراست تر از محرابه. حاج محراب یه جوریه… ترسناکه! خشک مقدسه!
ادمهایی که زیادی تعصب تو هر چیزی داشته باشن، اخرش یه چیزی توشون در میاد. ولی
در کل من حس خوبی نسبت بهش ندارم .
چانه اش را جلو داد و چند لحظه حرف نزد. به نظر می رسید که مشغول تجزیه تحلیل
حرفهای من باشد. تیک خفیفی روی گونه راستش پیدا شده بود که به بالا می پرید. چیزی
که قبلا هرگز ندیده بودم. با دقت بیشتری نگاهش کردم. قطعا حالش روبه راه نبود .
_اون کوچیکه ناتنیه چی؟ دیگه ندیدیش؟
قلبم پایین ریخت. اما سعی کردم ارام باشم و حفظ ظاهر کنم .
_چرا یه بار اتفاقی رفتم و ازش کتاب خریدم. تو انقلاب کتابفروشی هم داره .
برای لحظه ایی روی صورتم دقیق شد. من برای بهروز مثل بچه اش بودم. احتمالا من را
بهتر از خودم می شناخت. شاید اگر بارمان بود می شد، سرش را کلاه گذاشت. برخورد من
و بارمان، همیشه با یک فاصله و شکاف همراه بود. ولی با بهروز نه. بهروز برایم مثل
یک برادری بود که هیچ گاه نداشتم .
سرم را پایین انداختم و با سالادم مشغول شدم. نگذاشتم که صورتم کاملا در معرض
تماشایش قرار گیرد. در همان حال توپ را به زمین او انداختم و گفتم :
_هنگامه فکور رو هم دیدم .
نفس تیزی که از سینه اش خارج شد، نشان داد که فکر و توجه اش منحرف شده است. سرم
را بلند کردم و نگاهش کردم. روی میز خم شد و هر دو دستش را روی صورتش گذاشت و
از زیر دستانش ارام نالید. مثل کسی که درد دارد و مسکن هم اثری ندارد. بعد از لحظاتی
دستانش را برداشت و در سکوت چند لحظه به هم خیره شدیم .
عاقبت سرم را پایین انداختم و با صدای گرفته ایی گفتم:
_خیلی خوشگله!
پوف خنده داری کرد و چیزی نگفت. دلم می خواست بپرسم که رابطه اش با او تا چه اندازه
جلو رفته است؟ اما این مسئله انقدر خصوصی بود که حتی پرسیدنش، برای نزدیک ترین
شخص به ادم هم، نوعی خط قرمز محسوب می شد .
_چشمش دنبال اون برادر کوچیکه است. من براش زنگ تفریح هستم. ولی خب طرف هم
ظاهرا ادم راست و درستیه. راه نمیده…
بقیه حرفش را درست نشنیدم. سرم را بلند کردم و با حیرت نگاهش کردم. پس حدسم درست
بود. به یاد مکالمه شان افتادم. یاری گفته بود که سعی می کند سایه اش روی سر او نیفتاد.
یا چیزی در همین مایه ها .
_که این طور!
سعی کردم لحنم ارام باشد. سرش را تکان داد و گفت:
_دختر عجیبیه. تفکرش، عقایدش، ذهنیاتش… همه عجیبن .
_راجع به شرکت هم حرف می زنید؟
_اره. دهنش لقه! ولی نه اونقدری که باید. فقط به جزیات اشاره می کنه. زرنگ تر از
اونیکه نشون میده .
با کنجکاوی پرسیدم:
_خودش گفت که چشمش دنبال کامکارانه و تو براش زنگ تفریحی؟
بی حوصله خندید .
_نه… نیازی نیست بگه. کاملا مشخصه. از صد تا حرفی که درباره کارش و شرکت می
زنه، صدویکی اش اسم یاری توشه…
گارسون غذایمان اورد و وقفه ایی کوتاه برقرار شد .
_یه چیزی درباره مهیار تهامی هست…
دوباره مکث کرد و در حالکیه قاشق و چنگالش را به دست گرفته بود به من نگاه کرد و
گفت:
_نمی دونم… نمی تونم بفهمم. تو چیزی ازش نفهمیدی؟
سرم را تکان دادم .
_نه. به نظر محراب مشکوک تره .
چانه اش را بالا برد و اولین لقمه را در دهانش گذاشت .
_به نظرم یه چیزی درباره مهیار هست. هنگامه وقتی ازش حرف می زنه، یه جور
ناراحتی و نگرانی درباره اش داره .
با تعجب گفتم:
_به نظرم اتفاقا خیلی هم ادم سرحال و شادیه .
قاشق اش را به سمت من تکان تکان داد و گفت:
_یادت باشه بعضی ادمها، نگرانی هاشون رو پشت لودگی و خنده و شادی مخفی می کنن .
_اخه یه ادمی مثل مهیار تهامی، چه نگرانی می تونه داشته باشه؟ متاهل که نیست؟ هست؟
سرش را به نشانه نفی تکان داد و کمی نوشابه نوشید و گفت:
_نه پیرخر! از منم بزرگتره .
خندیدم .
_از دست تو… حاج محراب چی؟
چانه اش را بالا برد و گفت:
_نه حاجی زن داره. ولی نشنیدم که بچه داشته باشه .
_شاید خارج باشن…
_امکان داره…
مکث کرد و گفت:
_روی مهیار بیشتر تمرکز کن .
_روی مهیار بیشتر تمرکز کن.
قاشق را پایین گذاشتم و دلم در سینه ام پایین ریخت.
_یعنی چی؟
_هیچی …فعلا هیچی .فقط تمرکز کن .همین.
نفس راحتی کشیدم.
_باشه…
بقیه ناهارمان به صحبتهای متفرقه کشید .یعنی من صحبت را به مسایل عادی کشاندم.
ولی بهروز بی حوصله تر از ان بود که جواب مرا بدهد .تلگرافی و کوتاه حرف می
زد .از عمو و بابا صحبت کردیم .از بارمان و درسش، و درس من .وقتی که در اخر
کار، او پول غذایمان را حساب کرد و با هم قدم زنان به محلی که ماشین اش را پارک
کرده بود، رفتیم .من تازه فهمیدم که او دردش چیست .تازه فهمیدم که چرا ان تیک خفیف
را پیدا کرده و این قدر بی حوصله و غمگین است.
از دهانش در رفت و گفت که امروز سالروز نامزدی او و فرح است .همان جا در پیاده
رو خشکم زد .تاریخ را فراموش کرده بودم .چیزی در قلبم سنگینی کرد .چقدر دو سال
قبل، در چنین روزی، من شاد بودم .از صبح به ارایشگاه رفته بودم و تا نصف شب
رقصیدم و خندیدم .انقدر که مامان و زن عمو، چند بار برایم اسفند دود کردند .چرا چنین
روزی را فراموش کرده بودم؟
_چرا یادم نبود؟
دستش را دور شانه ام حلقه کرد.
_بهتر …حالا مثلا من یادم بود، چی شد؟ از خود صبح دارم می میرم.
سرم را تکان دادم.
_من باید یادم می بود.
لبخند مهربانی زد.
_بی خیال فرین .هیچی دیگه فرح رو برنمی گردونه پیش ما .تو هم گرفتاری، از طرف
شرکت و تهامی ها تحت فشاری، می ترسی، گیری، دانشگاه داری…
مکث کرد و نوازشگونه شانه ام را لمس کرد.
_من درک می کنم عزیزم .طبیعی که یادت بره اصلا امروز چندم برج هست.
عین واقعیت بود .چون اصلا نمیدانستم امروز چندم ماه است.
_تو هم تحت فشاری .با زنی هستی که هیچ حسی بهش نداری.
نفس را محکم بیرون داد.
_همه چی درست میشه .فقط تو و پگاه مواظب خودتون باشید .من دیگه هیچ نگرانی
ندارم.
سعی می کرد که قیافه اش را کمی ارام تر و خوشحال تر نگه دارد که من کمتر عذاب
وجدان داشته باشم .ولی من متوجه می شدم که تمام اش فیلم و سیاه بازی است.
یک ساعت بعد، من به شرکت رفتم و او هم گفت که باید سرکار برگردد .تمام راه چیزی
در قلبم سنگینی می کرد .غم و نارحتی مثل یک غذای فاسد، سردلم مانده بود و حالم را
بد کرده بود .گریه و اشک تا پشت پلک هایم می امد و دوباره به عقب برمی گشت.
سعی میکردم که لحظات خوش دو سال قبل را فراموش کنم، ولی شدنی نبود.
در شرکت همه چیز ارام بود .پگاه نبود و طاهر و دوستش بودند و واحد تهامی ها هم به
شدت شلوغ بود .ادم بود که می امد و می رفت و صدای بلند صحبت کردن از داخل
شنیده می شد.
طاهر به شوخی گفت که احتمالا جلسه سران مافیاست .به بهانه تی کشیدن مقابل واحد
خودمان، به جلوی در رفتم و سعی کردم گوشهایم را تیز کنم .البته انچنان بلند بلند
صحبت می کردند که نیازی به تیز کردن گوش نبود .از گرانی دلار صحبت می شد و
اینکه قدرت خریدشان پایین امده و مردم کالاهای لوکس را کمتر می خرند.
کسی گفت که به طور مثال، دیگر خمیردندان ها و شامپو های خارجی کمتر خریداری
می شود و مردم به مدل و برند ایرانی مراجعه می کنند .کسی دیگر هم اسپری و رول
خوش بو کننده مارک نیوا را مثال زد که در چند وقت اخیر قیمتی سرسام اور پیدا کرده
است.
کسی دیگر هم بحث مواد خوراکی را پیش کشید .راهرو خلوت بود و بدون انکه بخواهم
تظاهر به تمیزکاری کنم، راحت به در تکیه دادم و با دقت به حرفهایشان گوش کردم.
کسی صحبت لنج های بندر عباس را پیش کشید و یک دفعه مثل رادیویی که از برق
کشیده شود، تمام صداها اهسته شد .مثل اینکه کسی دستور به اهسته حرف زدن، داد.
تنها زمزمه ایی ضعیف و همهمه مانند شنیده می شد که تفکیک حرفها را دشوار می
کرد .چند لحظه بعد هم صدای پایی شنیده شد و زمانی که من دوباره تی و جارو را
برداشتم و تمیز کاری را از سر گرفتم، هنگامه فکور امد و در را بست و قبل از ان،
سری با خوش رویی برای من تکان داد.
به داخل رفتم و جریان را برای طاهر تعریف کردم .دوستش گفت که اکثر کالاهای
قاچاق از طریق همین لنج ها، و از طریق بندرعباس به همه جا می رسد.
احتمال اینکه بهروز اشتباه نکرده و ریگی به کفش انها باشد، زیادتر شد .طاهر با تماسی
که واسطه با او گرفت، گفت که باید برای تحویل خشکبار، به ورامین برود .با هم از در
شرکت بیرون امدیم و او و دوستش به سمت ورامین رفتند و من هم گفتم که می خواهم
کمی قدم بزنم .حالا و با دوباره تنها شدن، سنگینی قلبم دوباره برگشته بود .باید به خانه
برمی گشتم و کتاب میخواندم .باید قبل از انکه دیوانه می شدم، خودم را مشغول می
کردم .دلم می خواست پیش بابا بروم .ولی مطمئن نبودم که خانه باشد .یا اگر خانه باشد،
حالش برای اینکه من هم غم هایم را بردارم و روی دست او بگذارم، مناسب باشد.
قدم زنان شروع کردم و طول خیابان را بالا و پایین کردم .در فکر بودم .اشفته بودم و
می دانستم دردم چیست، ولی درمانش را نمی دانستم .عاقبت بعد از سه مرتبه بالا و
پایین شدن در یک خیابان، با اکراه به طرف انقلاب رفتم .قدم هایم را کند برمی داشتم.
پشت ویترین هر مغازه ایی توقف می کردم، تا ساعت بگذرد و مغازه ها تعطیل کنند.
این مرض بود .این حماقت بود .شاید هم این غم بود .من احمقانه به طرف انقلاب راه
افتاده بودم، ولی حالا مشغول وقت کشی بودم .به تمام کتاب فروشی هایی که سر راهم
بود، سر زدم و بی هدف فقط چرخیدم .سعی کردم که ذهنم را به سمت چیزی جهت
بدهم .ولی چیزی وجود نداشت .یا اگر هم بود، قطعا به خیابان انقلاب ختم شده بود، که
حالا ان جا بودم .شاید دودول بودم، ولی ان جا بودم .کسی مرا به زور نیاورده بود.
دوست داشتم بهانه ایی جور میشد و از انجا می رفتم .مثلا بابا یا پگاه زنگ می زدند .اما
هیچ کدام تماس نگرفتند و هیچ بهانه ایی جور نشد .سنگینی قلبم بیشتر میشد و بهانه هایم
ته میکشید .قدم هایم شاید کند تر می شد، ولی در نهایت ختم به چیزی می شد که مرا هر
چند برای لحظاتی، از این غم دور کند.
وقتی که به مغازه اش رسیدم، از ته قلبم دعا می کردم که نباشد ولی از طرفی چشمانم
حریصانه تمام مغازه را تحت نظر گرفته بود .پشت میز نشسته بود و با یک زن نسبتا
جوان که مقابلش نشسته بود، گرم صحبت بود .همان حالت ارام و جدی همیشه اش را
داشت .به نظر می رسید که بحث شان کاملا جدی و کاریست .زن قیافه زیبا و نجیبی
داشت و در سکوت به حرفهای او گوش می داد و گاهی در تایید حرف های او، سرش
را تکان می داد.
داخل نرفتم و فقط خودم را از پشت ویترین، بین کتابها مخفی کردم و مثل یک دختر
پانزده ساله او را دید زدم .فک محکم اش زیبا بود .گردن بلندش، حالا توسط یقه اسکی
سفید، پوشانده شده بود .رنگ سفید، پوست گندمگونش را تیره تر نشان می داد .جذاب تر
شده بود .موهایش بر خلاف همیشه، سشوار خورده نبود .پیچ و تاب زیبایی پیدا کرده
بود .مشخص بود که صافی و خوش حالتی موهایش، ناشی از سشوار است و جنس
موهایش تاب دار بود .نه کاملا مجعد و زبر .به نظر می رسید که فقط تاب دار باشد.
دوست داشتم حلقه موهایش را لمس کنم .خودم هم از این حس وحشت کردم و دستم را
درون جیب سویشرتم مشت کردم و بیشتر در پشت ستون کتابی که در ویترین به طرز
زیبایی چیده شده بود، قایم شدم.
برای لحظه ایی سرش را چرخاند تا چیزی به فروشنده اش بگوید که مرا دید .فقط یک
لحظه کوتاه .به اندازه نصف ثانیه .و بعد، من چرخیدم و از مغازه فاصله گرفتم و به
طرف خروجی پاساژ رفتم .باران گرفته بود .کلاه سویشرتم را روی مقنعه ام کشیدم .و
دستانم را در جیبم کردم .می دانستم که قوز کرده ام .اما اهمیتی ندادم .فرح همیشه از
اینکه من قوز کنم، حرص می خورد .اما حالا که فرح نبود .حالا هیچ کس نبود که به
من اهمیت انچنان بدهد .بگذار من هم قوز کنم.
_خانم احمدی…
باز هم دیر واکنش نشان دادم .زمانی واکنش نشان دادم که او اسم کوچکم را صدا کرد.
_فرین…
قلبم پایین ریخت .چرخیدم و نگاهش کردم .چند قدم از مغازه اش فاصله گرفته بود .اخم
دلپذیری کرده بود .با دستش اشاره کرد تا جلو بروم .مطیعانه جلو رفتم.
_کجا میری؟
تنها نگاهش کردم.
_چرا نیومدی داخل؟
باز هم تنها نگاهش کردم .او هم چند ثانیه موشکافانه نگاهم کرد .بعد نگاهش را بالا اورد
و به بیرون پاساژ و باران نگاه کرد.
_بارون گرفته .بیا تو…
کمی عقب کشید و با دستش تعارف کرد تا به داخل مغازه بروم.
_مزاحمتون نمی شم.
همچنان در ارامش نگاهم کرد.
_مزاحم نیستی .بیا کتاب برات دارم.
سرم را تکان دادم و کلاه سویشرتم را کنار زدم .جین تنگی که پوشیده بود، نشان از این
داشت که امروز را دانشگاه نبوده است.
وقتی که به داخل مغازه رفتیم، زن جوان برخاسته و اماده رفتن بود .از تعارفاتشان این
طور نتیجه گرفتم که زن شاعره بود و برای چاپ اثرش، به یاری مراجعه کرده بود.
قرار بر این شد که فردا برای امضای قرارداد، به دفتر نشر مراجعه کند.
خداحافظی محترمانه ایی با یاری و حتی من کرد و رفت. با حرکت دستش اشاره کرد که
روی صندلی بشینم. نشستم و کوله ام را روی زمین گذاشتم. خودش رفت و برایم چای
ریخت. فروشنده خوش اخلاق نبود و به جای او دختر جوانی بود که حالا با کنجکاوی به
من نگاه می کرد. لبخندی برایش زدم و او هم با خوش رویی برایم سر تکان داد .
یاری به انبار رفت و با یک کتاب برگشت و ان را مقابل من گذاشت. نگاهی به عنوان کتاب
کردم. سرخ و سیاه استاندال بود. نخوانده بودم. تشکر کردم و نگاهی به قیمت کتاب کردم و
کتاب را در کیفم گذاشتم و پول نقد از کیفم در اوردم و روی میز گذاشتم. بی تعارف
برداشت و بقیه اش را تمام و کمال، روی میز مقابلم گذاشت .
جرعه ایی از چایم نوشیدم و به او که سرش پایین بود و چک می نوشت، نگاه کردم.
موهایش کاملا حلقه حلقه روی سرش نشسته بود. حلقه های درشت و تاب دار. لطیف و
نرم. مثل موهای یک بچه .
سرش را ناگهانی بالا اورد و مچ مرا که در حال دید زدنش بودم، گرفت. چک را در پاکتی
گذاشت و در پاکت را چسب زد و ان را در گاوصندوق کوچکی که پشت صندوق بود و تا
به حال ندیده بودم، گذاشت و در گاوصندوق را بست .
_خسته به نظر می رسی.
باز هم تنها نگاهش کردم. مسخره بود که بگویم ناخوداگاه به سمت مغازه او کشیده شدم.
سرم را پایین انداختم .
_نه خوبم!
هومی کشید و نگاهی به ساعتش کرد. احتمالا ساعت کار تمام بود. دختر جوان امد و کیفش
را از قفسه پشت صندوق برداشت و خداحافظی کرد و من دیگر مطمئن شدم که ساعت کار
تمام است. چایم را برداشتم و خم شدم و کوله ام را برداشتم و ایستادم .
_مرسی…
به لیوان کاغذی چایم اشاره کردم و گفتم:
_گرم و عالی بود .
همان طور جدی و ارام نگاهم کرد. دست به سینه، طوری با ارامش نشسته بود، مثل اینکه
تازه اول وقت است .
چرخیدم و خداحافظی کردم .
_وایستا…
ایستادم. برخاست و کاپشن اسپورتش را از پشت صندلی برداشت و پوشید و بعد هم تمام
وسایلش را برداشت و یک دفعه بدون هیچ خبری، چراغ ها را خاموش کرد. به خاطر
بارندگی و هوای ابری، داخل مغازه کاملا تاریک شد. گوشه ایی ایستادم تا به جایی نخورم.
کنارم امد و گوشه بازویم را گرفت، تا مرا در ان تاریکی به سلامت، از میان قفسه ها رد
کند .
بیرون مغازه دستم را رها کرد و با ریموت، کرکره را پایین داد و با نگهبان پاساژ
خداحافظی کرد و با هم از در پاساژ بیرون زدیم. باران شدت گرفته بود .
_ماشین اوردی؟
_نه…
با هم به همان پارکینگ بار قبل رفتیم. در ماشین را باز کرد و اشاره کرد که سوار شوم.
بخاری را روشن کرد و دستی روی موهایش که در ان باران خیس و فر تر شده بود، کشید
و در اینه مرتب کرد .
_کمربندت رو ببند .
چند لحظه ایی که معطل کرد تا ماشین گرم شود، در سکوت گذشت. وقتی که از پارکینگ
بیرون امدیم، هر لحظه منتظر بودم که ادرس بخواهد، اما او خونسرد فقط می راند. سکوتی
که در پیش گرفته بود، دلپذیر بود. مثل عطرش که حالا با گرم شدن ماشین، تمام فضای
کوچک درون ماشین را پر کرده بود .
پشت چراغ خطر ایستاد. سرم را چرخاندم و از میان قطرات باران که به شیشه نشسته بود،
به بیرون خیره شدم و بی اراده گفتم:
_امروز سالگرد نامزدی خواهرم بود…
چیزی نگفت. ولی حتی با اینکه نگاه نکردم، ولی حس کردم که مرا نگاه می کرد. با انگشت
اشاره ام روی بخار شیشه دست کشیدم .
_متاسفم…
تنها سرم را تکان دادم و بغضم را فرو خوردم. باز هم مدت زیادی در سکوت گذشت .
_تا ساعت چند می تونی بیرون باشی؟
خنده تلخی کردم.
_تا هر وقت که خودم بخوام .
نگاهش غریب و سردرگم شد. ولی مثل اینکه به خاطر اورد که کسی را ندارم که مراقبم
باشد و تنها سرش را تکان داد و گفت:
_بریم یه جایی که من وقتی بی حوصله ام، می رم .
_مگه شما هم بی حوصله می شید؟
خندید. مثل همیشه. تک خنده ایی کوتاه و ارام.
_مگه من ادم نیستم؟ ادم دلش تنگ میشه، می گیره، می شکنه. این ذات روح ادمه. ذات
دله .
مقابل یک کافی شاپ نگه داشت. صدای موزیک می امد. نگاهی به داخل کردم. کافی شاپ
زیاد بزرگی نبود ولی به شدت شلوغ بود و به نظر می رسید که موزیک زنده است .
وقتی که به داخل رفتیم، متوجه شدم که شلوغ تر از ان چیزی بود که فکر می کردم. هیچ
میزی دیده نمی شد. تنها میزهای باریکی بود که به دیوار نصب شده بود و تعدادی صندلی
پایه بلند مخصوص بار بود، که کنار دیوار چیده شده بود. اما به ندرت کسی از ان استفاده
می کرد و روی ان می نشست. بیشترین چیزی که سرو می شد، قهوه و پیراشکی تازه بود
و ماه الشعیر که به تقلید از بارهای خارجی، در لیوان های بلند و بزرگ ابجو خوری،
ریخته شده بود .
گروه موزیک متشکل از یک ویولن زن و یک نوازنده ارگ، و یک خواننده بود. همه شان
جوان بودند. ولی نکته جالب این جا بود که تمام موزیک هایی که اجرا می شد، از خواننده
های قدیمی بود. ان هم نه هر خواننده قدیمی. همه از خواننده های کوچه بازاری. جواد
یساری ، ایرج مهدیان و داوود مقامی و…
اهنگ صبر ایوب جواد یساری را اجرا کرد که با تشویق همه رو به رو شد و یک بار
دیگر درخواست شد. ناخوداگاه از ان همه هیجان و شادی و صدا و رنگ، خنده ام گرفت .
او سفارش ماالشعیر داد و من هم قهوه و پیراشکی. تمام کسانی که اطراف ما بودند، بشکن
می زدند و با بعضی قسمت ها همراهی می کردند. نگاهش کردم. صورتش شاد و خندان
بود. من هم خندیدم و بلند گفتم:
_عالیه…
گوشش را نزدیک دهان من اورد و گفت:
_چی؟
_می گم عالیه…
خندید و سرش را تکان داد. ناخوداگاه من هم با انها همراهی کردم .
سرم را تکان تکان میدادم و زمانی به خودم امدم که من هم بلند بلند می خواندم. دست به
سینه و با لبخندی ارام، مرا نگاه می کرد. خندیدم. کاملا حال و هوایم عوض شده بود. ان
غم سنگین که مثل یک غذای فاسد روی شکم ام سنگینی می کرد، رفته بود و ان بی
قراری، ارام و قرار گرفته بود .
تا ساعت یازده ان جا ماندیم. انقدر که دیگر گوشم صدا می داد. وقتی که از کافی شاپ
بیرون امدیم، مثل ادمهای مست تلو تلو می خوردم و ادرنالین خونم هم چنان بالا بود .
هوا به شدت سرد شده بود و همین باد سرد، باعث شد که کمی از ان هیجان و حال و هوا
بیرون بیایم. گوشیم را محض احتیاط چک کردم. اما کسی تماس نگرفته بود. همین باعث
شد که برای لحظه ایی به واقعیت برگردم. تمام لحظات شادی که داشتم، مثل حبابی ترکید و
از بین رفت .
_خیلی خوب بود .
سرش را تکان داد .
_اتفاقی این جا رو پیدا کردم. البته همیشه باز نیست. سالی به دوازده ماه، سیزده ماه میان و
درش رو تخته می کنن. ولی وقتی بازه، می بینی که از شلوغی به گذاشتن میز و صندلی
نمی رسه.
_به نظرم همین نداشتن میز و صندلی عالی بود. خیلی خودمونی و خاص بود…
مکث کردم و به نیم رخ جذاب و محکمش نگاه کردم .
_مرسی…
نیم نگاهی کوتاه کرد و با تعارف سرش را تکان داد و گفت که اگر عجله ندارم، کمی قدم
بزنیم. خیابان خلوت نبود. ولی خیلی شلوغ هم نبود .
_علت فوت خواهرت چی بود؟
دستانم را در جیب سویشرتم کردم و به مقابل پاهایم خیره شدم .
_علت زیاد مهم نیست. مهم نبودن و نداشتنشه .
نیم نگاهی به او کردم. متفکرانه سرش را تکان داد، ولی چیزی نگفت .
_وقتی که از دانشگاه اومدم خونه، به نظر خواب بود. ولی خیلی وقت بود که تموم کرده
بود. احتمالا بعد از رفتن من …
نگاهی به اسمان بالای سرم کردم و با اه بلندی، گفتم:
_پزشک قانونی گفت که علت مرگ، مصرف بیش از اندازه دارو بوده. ولی خب هیچ کس
نفهمید دختری که چند ماه دیگه عروسیشه، چرا باید این کار رو بکنه .
باز هم چیزی نگفت. نگاهش کردم. او هم دستانش را در جیبش کرده بود و به مقابل پاهایش
خیره شده بود. بعد از لحظاتی گفت:
_هیچ کاغذی، یادداشتی، چیزی، نذاشته بود؟
سرم را به نشانه نفی تکان دادم .
_ما با هم زندگی می کردیم. بعد از ازدواج مجدد پدرم، ما دو تا، فقط هم رو داشتیم. بعد یه
دفعه همه کسی که من داشتم، رفت…
دیگر ادامه ندادم. اصلا اهل درد و دل کردن نبودم. حتی نزدیک ترین دوستانم هم می
دانستند که من اهل حرف زدن درباره خودم نیستم. نمی دانستم که چرا حالا این ها را به او
می گفتم.
_بعضی وقتها ادم به یه جایی می رسه که مغزش از کار می افته. من هیچ وقت و تحت هیچ
شرایطی خودکشی رو تایید نمی کنم. ولی این هست. واقعیته. ظرفیته ادمها با هم متفاوته و
وقتی این ظرفیت پر بشه، دیگه هیچی جلودارش نیست. مثل یک سد شکسته، همه چی رو
داغون می کنه و میره.
_ولی چرا ادمی که هیچ مشکلی نداره باید این کار رو بکنه؟
نگاهم کرد و گفت:
_از کجا می دونی هیچ مشکلی نداشته؟ هیچ کس حتی نزدیک ترین ادم به یه نفر هم، از
پنهان ترین افکار او ادم بی خبره. یک مادر نمی دونه تو ذهن بچه اش چی می گذره و یه
همسر نمی دونه تو ذهن شریک زندگیش چیه. بعضی وقتها به انتها رسیدن، اصلا کاری به
نداشتن مشکل نداره. افسردگی های پنهان ومخفی، بعضی وقتها از صد تا مشکل بزرگ،
مخرب ترن…
اولین قطره باران روی بینی ام چکید. او هم سکوت کرد و به اسمان نگاه کرد. اشاره کرد
که برگردیم .
_وقتی که رابین ویلیامز خودکشی کرد، همه متحیر شده بودن که چرا یه ادمی مثل اون، باید
خودکشی کنه. کسی که از لحاظ شغلی و موقعیت اجتماعی، تو اوج بود. محبوب بود،
معروف بود، از همه وحشتناک تر، اینکه کمدین بود. ولی معلوم شد که افسردگی که سالها
داشته، اصلا ربطی به پول و موقعیت اجتماعی و محبوبیتش نداشته. هیچ کدوم ازاینها
نتونست جلوی خودکشیش رو بگیره .
جلوی ماشین رسیدیم و سوار شدیم. چند لحظه ایی در سکوت رانندگی کرد. حرفی که بعد
از ان سکوت زدم، چیزی بود که به هیچ کس نگفته بودم. حتی خودم هم در ذهن خودم، ان
را تکرار نکرده بودم. این فکر ان جا بود. ولی کاملا خفته و خاموش .
_بعضی وقتا خودم رو مقصر میدونم. اینکه چرا من که باهاش زندگی می کردم، نفهمیدم
چی تو دلشه .
_نامزدش فهمید؟
سرم را به نشانه نفی تکان دادم. مدت زمان طولانی سکوت کرد .
_خودخوری دیگه فایده نداره. کسی که اینقدر سرریز میشه، بالاخره این کار رو میکنه.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
_زندگیم کاملا عوض شد. خودم هم عوض شدم .
سرش را تکان تکان داد .
_طبیعیه …
مکث کوتاهی کرد و ادرس مرا پرسید. بعد در مسیر خانه افتاد و گفت:
_ولی مهم اینکه تو تونستی خودت رو جمع و جور کنی .
اه عمیقی کشیدم .
_گاهی فکر می کنم که نتونستم. فقط تظاهر کردم که تونستم .
پشت چراغ خطر ایستاد و نیم نگاهی به من کرد و به چراغ خطر چشم دوخت .
_زمان لازمه. باید صبور باشی. زمان حلال مشکلاته .
_مرسی که به حرفهای یه دختر غریبه گوش دادین .
گوشه لبش بالا رفت و تکانی تعارف امیز به سرش داد. با خنده گفتم:
_ولی روز اول اصلا خوش اخلاق نبودین .
چانه اش را بالا برد و با اخمی متفکرانه گفت:
_کِی؟
_روزی که شیر واحد ما مشکل پیدا کرد، اومدم سراغ اچار. در رو بستین روم .
یک ابرویش بالا رفت و با کمی تعجب نگاهم کرد. بعد در حالیکه چشمانش را تنگ کرده
بود، لبانش را جلو داد و قیافه کسی را گرفت که مشغول به یاد اوری است .
_فکر کنم یکم عصبی بودم. من خیلی کم عصبی میشم، ولی وقتی عصبی بشم، یکم زیاده
روی می کنم. دیگه هر کی اون لحظه جلوم بیاد، ترکشم می خوره بهش .
حالت صورتش و لحن جدی حرف زدنش، نشان میداد که کاملا ان روز را به یاد اورده
است. ولی نخواست که بیشتر از ان درباره اش صحبت کند .
وقتی که مقابل خانه نگه داشت. در خانه سرهنگ باز شد و سرهنگ با لباس کامل و پالتو و
کلاه بامزه اش که مثل کلاه شرلوک هولمز بود، در حالیکه با ریموت کلنجار می رفت تا در
ماشین رو حیاط را باز کند، بیرون امد. با دیدن من نفس راحتی کشید .
_فرین…
_سلام جناب سرهنگ
متوجه شدم که سر یاری چرخید و با کنجکاوی به جناب سرهنگ نگاه کرد .
_کجایی تو بچه؟ دلم هزار تا راه رفت. یه نگاه به ساعت کردی؟
خجولانه گفتم:
_شرمنده…
اخم کرد و نگاهی کوتاه به یاری کرد و گفت:
_گوشیت چرا میگه در دسترس نمی باشد؟
نگاهی به گوشی روشن و سرحالم کردم. به نظر هیچ مشکلی نداشت به جز اینکه انتش
کاملا پریده بود .
_وا… این چرا انتنش پریده؟
جناب سرهنگ با حالتی طلبکار گفت:
_بله. میگه در دسترس نیست. زنگ زدم به پگاه. الان فکر کنم تو راهه. دختر بیچاره یک
نفس پشت تلفن اشک ریخت. بهروز هم الان پیداش می شه .
دهانم از ترس چهارگوش شد. اگر بهروز و پگاه می رسیدند و مرا با یاری می دیدند، کارم
زار بود. مخصوصا بهروز .
_من خوبم جناب سرهنگ…
دیگر ادامه ندادم. دلم نیامد به این نگرانی اش چیزی بگویم. سرش را با اخم تکان تکان داد
و دوباره به یاری نگاه کرد. یاری هم احتمالا نگاه او را دید. چون از ماشین پیاده شد و
خودش را معرفی کرد. سرهنگ حالا با اخم های گشاده و خوش رویی، با یاری خوش و
بش کرد. در جهت اشنایی بیشتر یاری، گفتم:
_اقای کامکاران، استاد من هستن

نوشته های مشابه

یک نظر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن

codebazan

بستن
بستن