رمان جُنحه

رمان جُنحه پارت 12

صدایش ترسیده و دستپاچه بود.

شایان با ملایمت گفت: نه… اما خب سر ظهره… مردم همه تو خونه هاشون خوابن… جایی باز نیست الان… میشه یه کم استراحت کنیم و یکی دو ساعت دیگه بریم دنبال خونه…

ناراضی بینی اش را چین داد: خب من نمی خوام برم خونه مون…

نفسش را پرشتاب بیرون داد و زمزمه کرد: منم… تازه تا بریم خونه و برگردیم چند ساعت طول می کشه…

_ خب چیکار کنیم؟

شایان نامطمئن گفت: خونه ی پرنیان نزدیک تره…

_ من نمی خوام مزاحمشون بشم سر ظهری…

شیشه را پایین داد و آرنجش را لبه ی پنجره گذاشت: خونه ی خواهرمه ها…

_ خب باشه… زشته…

_ زشت نیست… می ریم اونجا یه نیم ساعتی استراحت میکنیم… ضمنا آبان رو هم میذاری پیش پری تا کارمون تموم بشه و شب بریم دنبالش… این بچه پوسید توی این لباسا و دم و دستگاه…

چشمهایش را ریز کرد… گاهی اوقات شایان زیادی شبیه به مادربزرگ ها می شد.

_ باشه؟!

بی حواس تکرار کرد: چی باشه؟!

_ می ریم خونه ی پرنیان، خب؟!

نگاهش را به خیابان پیش رویش داد و لب زد: خب…

***

پرنیان با دیدن سارا و شایان کنار هم، آن هم در آن ساعت از روز حسابی شوکه شده بود… انقدر که حتی متوجه بینی متورم و چسب پهن بالای ابرویش نشد.

درحالیکه ابروهای نازکش را بالا انداخته بود، نگاهشان می کرد.

شایان اهمی گفت و آهسته پرسید: بیایم تو؟

پرنیان گنگ سر تکان داد… اما هنوز هم جلوی در ایستاده بود.

با ساراناز نگاهی رد و بدل کرد و رو به پرنیان گفت: پری اگه نمی ری کنار بگو ما بریم پی کارمون…

شتابزده از جلوی در کنار رفت و به داخل دعوتشان کرد: ببخشید… هول شدم خب… بیاین تو… خوش اومدین…

شایان به ساراناز اشاره کرد و خودش پشت سرش وارد شد.

پرنیان با همان گیجی چند ثانیه پیشش پرسید: خوبی سارا جون؟

گونه اش را بوسید و دعوت به نشستنش کرد و سپس رو به شایان چرخید. یک فکر موذی توی سرش جولان میداد و بین گفتن و نگفتنش درمانده بود.

تک سرفه ای کرد و نامحسوس سری تکان داد.

شایان پلیورش را در آورد و روی دسته ی کاناپه گذاشت و سپس دکمه های سر آستین پیراهنش را باز کرد.

پرنیان اهسته گفت: ساراناز… مانتوت رو در بیار بده آویزون کنم…

خجالتزده سرتکان داد: نه راحتم… مرسی…

و لبخندی ضمیمه ی جمله اش کرد.

پرنیان که به اشپزخانه رفت، بلافاصله شایان پشت سرش روان شد. آرام پچ پچ کرد: پری…

به عقب چرخید و شوک زده، هین بلندی گفت: صورتت چی شده؟ دعوا کردی؟

ابروهایش را بالا انداخت: الان تازه دیدی؟

_ خب انقدر تعجب کردم از دیدن شما دو تا با هم که متوجه نشدم… حالا بگو چی شده…

مچش را گرفت و به طرف یخچال برد تا به نشیمن دید نداشته باشد: چیزی نیست… ببین…

به گوشه ی لبش انگشت کشید و اتفاقات از صبح تا همان لحظه را تعریف کرد.

پرنیان محکم چنگ زد به گونه اش: خدا مرگم بده… این دختره مگه عقل تو کله ش نیس؟ این چه کاریه آخه؟ اگه بلایی سرش میاوردن چی؟

ساعدش را فشرد: هیــس… خیله خب بابا توام. این بیچاره هم تحت فشاره خب…

سری تکان داد و شایان را کنار زد تا در یخچال را باز کند و در همان حال زمزمه کرد: ای بابا آدم هرچقدر هم تحت فشار باشه با دو مرد غریبه پا نمیشه بره خونه خالی…

شایان پق زد زیر خنده: خونه خالی؟؟!!

گوشه ی جعبه ی شیرینی را بالا داد و با دیدن نیمه پر بودن جعبه نفس راحتی کشید. خوشبختانه محمد وقت نکرده بود دخل همه ی شیرینی ها را بیاورد.

جعبه را بیرون آورد و غرغر کرد: منظورم اون چیزی نبود که تو فک می کنی…

از کمر به کابینت تکیه داد و با تظاهر به جدیت گفت: متوجهم…

تاگهانی چرخید و گوشش را تاب داد: خودتو مسخره کن. بعدشم دفعه آخرت باشه دعوا راه میندازی ها. این مملکت مگه قانون نداره. شکایت می کردین میدونی با همیچین آدمایی چیکار می کنن؟

با آه و ناله سرش را تکان داد. پرنیان گوشش را رها کرد.

به شیرینی هایی که پرنیان توی دیس می چید دستبرد زد و رولتی جدا کرد: دیگه حالا که تموم شده…

_ دست نزن به اینا. برو اون کتری رو آب کن بزن به برق…

شایان با نارضایتی از شیرینی ها دل کند و کتری را زیر شیر ظرفشویی گرفت.

صدای ساراناز از سالن می آمد: پری جون بیا بشین عزیزم من تازه نهار خوردم…

بلند گفت: اومدم…

و رو به شایان تذکر داد: کتری رو بذار جوش بیاد… چای خشک توی همون کابینت پشت سرته… فنجون ها هم توی کابینت دوم از سمت راست…

چشمهایش را گرد کرد: پری من دو دقه اومدم استراحت کنم برم دنبال کارم… اِ… پری..

پرنیان بی توجه آشپزخانه را ترک کرد.

سارا نیم خیز شد و پرنیان دست روی شانه اش گذاشت: بشین عزیزم… خوبی؟ من تعجب کردم دیدمتون… برای همین نشد درست احوالپرسی کنم…

با شرمندگی لب زد: من به شایان گفتم خبر بدیم… گفت نیازی نیست نگهبان منو میشناسه… دیگه ما هم اومدیم بالا…

لبخند زد و پا روی پا انداخت: اشکال نداره…

و ذوق زده به آبان نگاه کرد که توی آغوش سارا بی قراری می کرد: آبان… خوشکلم… بیا ببینم…

و دستش را برای بغل گرفتنش دراز کرد و آبان بلافاصله زیر گریه زد.

سارا با ناراحتی نچ گفت: ای بابا… تا همین چند دقیقه ی پیش ساکت بودا…

_ شاید گرسنشه…

_ نمیدونم والا…

و از جا بلند شد و با اجازه از پرنیان به طرف سرویس بهداشتی رفت.

شایان از آشپزخانه بیرون آمد. دو فنجان و یک لیوان توی سینی بود.

سینی را روی میز گذاشت و لیوان چایش را برداشت: کو سارا؟!

و با نگاهی به اطراف پرسید: شوهر و بچه هات نیستن؟

دامن پیراهن نخی اش را روی زانو صاف کرد: محمد سرکاره… دیشب خونه باباش اینا بودیم ماهان موند همونجا… میلادم خوابه…

هومی کشید و به چایش فوت کرد: میگم سر و صدا نیست… من میرم اتاق ماهان یکم می خوابم…

پرنیان سر تکان داد و شایان با لیوان چایش دور شد و لحظاتی بعد صدای بسته شدن در اتاق آمد.

صدای ناله مانند سارا را شنید که صدایش می زد. از جا بلند شد و به سمت راهرو رفت.

سارا با چشمهایی پر اشک گفت: ببین پای بچه م چطوری سوخته؟

پرنیان اخم کرد: اوخ… از صبح که از خونه اومدی بیرون مگه عوضش نکردی؟

ساراناز در آستانه ی گریه کردن بود: نه…

دست روی شانه اش گذاشت: باشه عزیزم… گریه نداره که… بیا برو توی اتاق خوابم، منم الان میام…

سارا با فین فین سرویس بهداشتی را ترک کرد و پرنیان وارد اتاق مشترک ماهان و میلاد شد.

شایان بالای تخت میلاد ایستاده بود.

از روی میز کرم و پودر بچه را برداشت و تذکر داد: بیدارش نکنی…

نچی گفت و از تخت فاصله گرفت… بالش ماهان را روی قالیچه ی کف اتاق انداخت و ملافه اش را هم برداشت: اگه من خوابم برد نیم ساعت دیگه بیدارم کنی، خب؟

پرنیان سر تکان داد و اتاق را ترک کرد.

سارا لبه ی تخت دو نفره ی پرنیان نشسته بود و به چهره ی آبانی نسبت به دقایقی قبل آرام تر شده بود، نگاه می کرد.

پلک هایش خیس بود و پرنیان را یاد روزهای بعد از بدنیا آمدن ماهان می انداخت. همان وقتی که هم سن و سال سارا بود و البته بی تجربه… طوری که با هر بی قراری ماهان، خودش زیر گریه میزد و اگر سودی و مادرشوهرش نبودند، نمی دانست چه کاری باید انجام بدهد.

دست روی شانه اش گذاشت و کنارش نشست.

ساراناز با بغض گفت: اصلا نباید همراه خودم میاوردمش…

برای گرفتن آبان دست دراز کرد. سارا با تردید آبان را به آغوشش سپرد.

با دقت و حوصله به پاهای کودک کرم زد و سارا زمزمه کرد: توی کیفم پوشک دارم…

پرنیان سر تکان داد: نمی خواد بشین بذار نفس بکشه بچه…

لبخند کمرنگی به لب آورد: آخه خطریه اینطوری…

چانه بالا داد: اشکال نداره… بشین من برم دو تا چایی بیارم الان برمیگردم…

و بدون اینکه به ساراناز اجازه ی مخالفت بدهد اتاق را ترک کرد.

مجددا چای ریخت و با دیس شیرینی به اتاق برگشت.

سارا لبخند زد.

پرنیان لبه ی تخت نشست و سینی را مابینشان روی خوشخواب گذاشت.

ساراناز دکمه های مانتویش را برای شیر دادن به آبان باز می کرد که پرنیان آهسته گفت: شایان بهم گفت چه اتفاقی افتاده…

لب گزید و پرنیان رک گفت: نمی دونم متوجه شدی یا نه، که من اصلا اهل نصیحت کردن نیستم… اما کاری که تو کردی… به نظرم خیلی بچگانه بود سارا…

_ …

_ تو خودت هم میدونی که برای ما چقدر عزیزی… حتی شایانی که به بی خیالی و بی قیدی معروفه هم نسبت به تو احساس مسئولیت میکنه. من درکت می کنم که چون تحت فشاری دست به همچین عملی زدی. اما امیدوارم این تجربه ی تلخ برات درس عبرتی باشه…

_ هست…

_ هر وقت… هر جا به کمک احتیاج داشتی، بدون ما هستیم… الآنم ازت خواهش می کنم که بی خیال این موضوع بشی… واقعا درست نیست تو به عنوان یه زن جوون، هی از این بنگاه به اون بنگاه بری سارا… بدترش اینه که شرایط ایجاب میکنه به هر جا سر میزنی، باید وضعیتی رو که داری براشون توضیح بدی و اونوقت…

سری به تاسف تکان داد و سارا وحشتزده گفت: نمی شه پری… من واقعا دارم اذیت میشم… نمی تونم توی اون خونه…

دست پرنیان که به علامت سکوت بالا آمد، جمله اش را نیمه تمام گذاشت و به چهره ی جدی پرنیان چشم دوخت.

_ منظور من این بود که خودت کنار بکش. بسپرش به مردهای خانواده. مسلما از پدر و برادرت که نمی تونی کمک بگیری… اما خب شایان هست… محمدم من باهاش صحبت می کنم… هر کدوم دو تا آشنا این طرف و اون طرف دارن بالاخره حل میشه… توی این مدت تو هم سعی کن خانواده ت رو توجیه کنی… نه با دعوا و سر و صدا… تاکید میکنم منطقی حرف بزن… با داد و بیداد هیچی درست نمیشه… شرایطت رو بگو… که چرا میخوای مستقل بشی… چرا نمی تونی یا نمی خوای کنارشون بمونی…

_ اونا قبول نمی کنن…

_ تو حرفت رو بزن… دلایلت رو بگو… بالاخره یا قبول می کنن و کنار میان، یا مجبور میشن کنار بیان… تو الآن یه زن آزادی… پس هیچکس نمی تونه جلوی کاری رو که میخوای انجام بدی بگیره… هوم؟

با مکث لب زد: شاید…

با سر به فنجان چای اشاره زد: بخور سرد شد…

پلک های آبان روی هم افتاده بود. پرنیان با احتیاط از آغوش سارا گرفتش و روی تخت خواباندش.

با لذت به چهره ی معصومش خیره شد و لبخند زد.

قیافه و حالت صورتش دقیقا مثل عکس هایی بود که سودی توی آلبومش از بچگی های کیان و شایان داشت.

سارا چایش را تمام کرد و فنجان را روی سینی گذاشت و بلندش کرد.

پرنیان مچش را گرفت: کجا؟ بده خودم می برم… تو یه کم استراحت کن…

_ آخه…

_ تا آبان خوابیده تو هم یه چرتی بزن… بچه کوچیک خواب و بیداریش معلوم نیست… یهو دیدی بیدار شد دیگه نتونستی استراحت کنی… شایان که خواست بره بیدارت می کنم… لباس راحتی میخوای؟

دسته مویی که از کلیپسش آزاد شده بود را پشت گوش زد: نه راحتم… مرسی…

و لبخند زد… بعد از مدت ها… شاید ماه ها… با وجود تنشی که صبح برایش ایجاد شده بود، حس خوبی داشت.

پرنیان بیرون رفت و سارا بی سرو صدا کنار کودکش، درست روی قطر تخت دراز کشید.

و آنقدر خسته بود که به ده دقیقه نکشیده، به خوابی و عمیق و البته راحت فرو رفت.

از نیم ساعتی که شایان گفته بود، چهل دقیقه ی دیگر هم گذشت و هر دو در اتاق های مجاور یک دیگر در خوابی عمیق به سر می بردند.

اول شایان بود که از خواب پرید و با گنگی به فضای ناآشنای اطرافش خیره شد.

کمی کش و قوس آمد و ده ثانیه ی بعد، همه چیز را به خاطر آورده بود.

روی دست چپش خوابیده بود و کتفش درد می کرد.

مچش را چرخاند به صفحه ی گرد ساعتش چشم دوخت… ده دقیقه مانده به شش بعد از ظهر بود.

پلک زد و باز به عقربه های نازک مشکی چشم دوخت… واقعا ده دقیقه به شش بعد از از ظهر بود. یعنی بیشتر از یک ساعت خوابیده بود؟!

نگاهی به دور تا دور اتاق انداخت و نشست… میلاد هم توی تخت حفاظ دارش نبود.

ملافه را تا زد و همراه بالش روی تخت گذاشت. دکمه ی فلزی جینش را که قبل از خوابیدن باز کرده بود بست و کمربندش سگک کمربندش را جا انداخت.

در اتاق را که باز کرد صدای پچ پچی شنید. توانست صدای آهسته ی محمد را تشخیص بدهد.

دست و صورتش را شست و از سرویس بهداشتی که بیرون آمد، هنوز صدای پچ پچ زن و شوهر شنیده می شد.

تک سرفه ای زد و کمی مکث کرد. سپس وارد نشیمن شد.

محمد میلاد را روی پایش نشانده و پرنیان هم چسبیده به همسرش روی کاناپه ی دونفره نشسته بود.

محمد با دیدنش لبخند زد و نیم خیز شد: ساعت خواب؟!

به محمد اجازه ی بلند شدن نداد و همانطور نیم خیز دست دراز شده اش را فشرد و احوالپرسی کرد.

_ پری مگه نگفتم نیم ساعت بعد منو بیدار کن؟!

پرنیان از جا بلند شد: اون مال وقتی بود که باید می رفتین دنبال خونه… حالا که ساراناز پشیمون شده دیگه چرا باید بیدارت می کردم. خودشم الان تو اتاق من خوابه…

حیرت زده پرسید: جدا؟!

شانه بالا داد: آره… میخوای خودت برو ببین…

مشت میلاد را که تا مچ توی دهانش فرو برده بود گرفت و تند تند سر جنباند: نه منظورم این بود که از خونه گرفتن پشیمون شده؟!

محمد خندید و روی شانه اش زد: نه بابا… از خونه دیدن پشیمون شده… زحمتش افتاده گردن من و تو…

ابروهایش را بالا انداخت و با مکث گفت: آهان…

و از جا بلند شد: پری من میرم دیگه…

پرنیان از آشپزخانه بلند گفت: کجا؟ می خوام میوه بیارم.

به جیب های شلوارش دست کشید: نه برم… گوشیم هم مونده توی ماشین مامان حتما تا حالا صد بار زنگ زده.

_ نترس نیم ساعت پیش که بهش زنگ زدم گفتم اینجایی؟

_ گزارش روزانه؟!

با ظرف میوه از آشپزخانه بیرون آمد: آره… بشین… هنوز ایستادی که…

_ نه میرم… دستت درد نکنه…

و سیب متوسط و سبز رنگی که به نظر ترش مزه می آمد برداشت: اینم سهم میوه م… پلیورم کو؟ اینجا روی دسته کاناپه گذاشته بودمش.

_ آویزونش کردم توی اتاق ماهان…

آهانی گفت و به سمت اتاق رفت. پلیورش را پوشید و یقه اش را مرتب کرد.

جلوی در اتاق خواب پرنیان که رسید قدم هایش سست شد. می خواست آبان را ببیند.

خدا می دانست دفعه ی دیگر کی دیداری صورت می گرفت.

حالا که دیگر قرار نبود ساراناز در سر زدن به مشاور املاکی ها همراهی اش کند، مسلما ارتباطشان هم قطع میشد… مخصوصا که پدر و مادر ساراناز هم چشم دیدن کسی که به قول خودشان یک بیوه زن پولدار را گول زده و بعد از تلکه کردن رهایش کرده، نداشتند.

فکر کرد دلش برای آبان کوچولو تنگ می شود… و پا به اتاق گذاشت.

سارا با فاصله ی کمی از آبان در راستای قطر تخت به خواب رفته بود و لبخند محو روی لب هایش، نشان از خوابی راحت داشت.

کمی جلو رفت. دستش را تکیه گاه بدنش کرد و برای بوسیدن آبان خم شد.

از فشرده شدن خوشخواب و تکان خوردنش، پلک های سارا کمی لرزید… اما بیدار نشد.

شایان لب هایش را نرم روی پیشانی کودک فشرد و کمی بعد مشت کوچکش را هم بوسید.

سارا توی خواب تکان کوچکی خورد و توجه شایان را جلب کرد.

گردنش را توی شانه هایش فرو برده و کف دو دستش را بهم چسبانده، میان دو پایش گذاشته بود.

آنطور که توی خودش جمع شده بود، نشان میداد که حسابی سردش شده.

شایان تخت را دور زد و لحاف نازک پشم شیشه ی ارغوانی رنگ را بالا گرفت.

نیمی از لحاف زیر تن سارا بود و کار را مشکل می کرد.

به نرمی کمی از لحاف را آزاد کرد و سپس کف دستش را به تشک فشرد و تکیه گاه تنش کرد.

از صدای خش خش پارچه و تکان تخت، اینبار سارا چشم باز کرد.

چندین بار پلک زد و با حس خزیدن جسمی روی بازویش، تکانی خورد. جسم ارغوانی رنگی، روی بازو و نیم تنه اش سنگینی می کرد.

بلافاصله روی پهلو چرخید.

به ثانیه نکشیده با دیدن یک جفت چشم مشکی براق و بینی و لب هایی که میلی متری با صورتش فاصله داشتند، مردمک هایش گشاد شد و آماده ی جیغ زدن بود که دستی روی دهانش قرار گرفت و صدایی زیر گوشش لب زد: هیس… منم… نترس…

سوزشی کف دستش حس کرد و غرّید: لعنتی چرا گاز میگیری؟ بابا منم… شایانم…

سارا دست از تقلا برداشت و شایان نفس راحتی کشید که بازدمش چتری های ساراناز را جابجا کرد.

انگشت اشاره ی دست آزادش را بالا گرفت و زمزمه کرد: میخوام دستمو بردارم.. جیغ نکش خب؟!

چشم های سارا هنوز از حالت عادی گشاد تر بودند.

کلافه پرسید: الان کامل بیداری دیگه؟ منو می شناسی؟

ساراناز تند تند سر جنباند و شایان با احتیاط دستش را برداشت و کمی انطرف تر لبه ی تخت ولو شد.

این کتاب توسط کتابخانه ی مجازی نودهشتیا (wWw.98iA.Com) ساخته و منتشر شده است

اگر پرنیان توی حالت چند لحظه پیش می دیدش، بستن دهانش کار حضرت فیل بود.

سارا با عجله به موهای پریشانش دست کشید و دکمه های مانتویش را تند تند بست: معلوم هست داری چیکار میکنی؟

سیب گاز زده اش را از روی تخت برداشت: میخواستم روتو بکشم… اونطوری توی خودت جمع شده بودی گفتم شاید سردته…

و نفسش را پرشتاب بیرون داد و با انگشت اشاره میان دو ابرویش کشید: حالا که بیدار شدی اگه میخوای بری خونه آماده شو برسونمت…

به سرعت امنتاع کرد: نه نمی خوام…

ابروهای بالاپریده ی شایان را که دید سریع اصلاح کرد: منظورم این بود که میخوام یه کم دیگه بمونم بعد خودم میرم…

آهان کشداری که شایان گفت از صد تا فحش بدتر بود. اما خب سارا هم کمی زمان نیاز داشت تا چیزی را که دیده فراموش کند. خصوصا آن مردمک های براق مشکی را…

خیلی قبل ترها به شباهت غیر قابل انکار شایان با کیان پی برده بود… اما این چشم ها…

نفسش را هوفی بیرون داد و نگاهش به نگاه خیره ی شایان افتاد.

یک تای ابرویش را بالا انداخته و سیب نصفه را جلوی دهانش نگه داشته بود: خوشکلم… نه؟!

ایشی گفت و با کمی مکث افزود: میشه بری بیرون؟ لطفا…؟!

_ هوم… میشه… پس نمیای دیگه؟

به نشانه ی منفی بودن جوابش سری جنباند: نه…

سر تکان داد و یقه ی لباسش را جلوی آینه مرتب کرد: باعشه… پس ما رفتیم…

و دستش را توی هوا تکان داد: فعلا…

سارا خیره به رفتنش لب زد: شایان…

مکث کرد و روی پاشنه ی پا چرخید: هوم…

لبخند زد: مرسی… بابت همه چیز…

دستش را بی هدف توی هوا تکان داد و شوخ گفت: بذارش به حساب جبران اولین دیدارمون که کف زمین آسفالتت کردم و هیچی به روی مبارک نیاوردم… خدافظ…

سارا ماتش برد… هنوز یادش بود؟؟؟!!!

صدای بسته شدن در اتاق که آمد، تکانی خورد و پلک زد.

خیلی وقت بود آن موضوع از یاد برده بود. حداقل حضور شایان را توی آن خاطره ی دور از یاد برده بود. بیشتر از هر چیزی، لحن مودب و توام با احترام کیان توی خاطرش مانده بود… کمکش کرده بود تا از روی زمین بلند شود و از طرف برادر کوچکترش عذرخواهی کرده بود.

و ساراناز نوزده ساله، محو وقار و ادب پسر خوشتیپ و خوش چهره ی پیش رویش، شل و وارفته زمزمه کرده بود: عیب نـــداره… پیش میاد…

***

_مامان؟ مـــامــــان؟

با صدای خواب آلود ترلان نگاهش را از طرح پیش رویش گرفت و سر بلند کرد: مامان نیست… رفته بیرون…

میان موهای نا مرتبش دست کشید: کجا رفته؟

شانه بالا انداخت و قلم را میان دو انگشت اشاره و وسطش بازی داد: نمی دونم… من که بیدار شدم نبود… بهش زنگ زدم گفت شلوغه اینجا… خودم زنگ میزنم…

اوهومی گفت و زمزمه کرد: فک کنم دارم سرما میخورم… گلوم میسوزه…

رو به ترلان که کشان کشان وارد آشپزخانه می شد بلند گفت: اوی ترلان… دیوونه نری مشت مشت قرص بخوری از پیش خودت…

صدای شر شر آب را شنید و ترلان جوابی نداد… حتم داشت طبق معمول دست و صورتش را توی ظرفشویی می شوید… چشم مادرش را دور دیده بود دیگر…

صدای تک بوق رسیدن پیام آمد و حواسش را از ترلان پرت کرد.

ساراناز نوشته بود: « سلام… ممنون. من خوبم آبانم خوبه… اینجا موقتا همه چیز امن و امانه »

و انتهای پیامش یک آیکون چشمک گذاشته بود.

شایان لبخند زد… فکر نمی کرد به این سرعت جوابش را بدهد.

قلم را روی طرح نیمه کاره ی پیش رویش گذاشت و گوشی به دست، به پشتی کاناپه تکیه زد: محمد بهت زنگ زد؟

به سرعت نوشت: نه، چطور؟

شایان پوفی کرد و روی علامت گوشی تلفن کنار عکس آبان ضربه زد. بوق اول به دم نرسیده سارا جواب داد: سلام… اتفاقا خودم میخواستم الان زنگ بزنم… حال نداشتم طومار تایپ کنم…

خندید: منم چون حوصله نداشتم تایپ کنم زنگ زدم…

اوهومی گفت و کمی مکث کرد و پرسید: چرا محمد باید به من زنگ بزنه؟

_ نمی دونم… می گفت یه خونه پیدا کرده… طرفای خونه ی خودشون… فک کنم گفت پنجاه – شصت متری هست… اما طبقه ی چهارمه… من بهش گفتم فکر نمی کنم تو قبول کنی… گفت حالا زنگ میزنه نظر خودتم می پرسه…

_ آسانسور داره؟

_ آره… یعنی نمی دونم… فک کنم…

سارا پوف کشید: خب اگه آسانسور داشته باشه که من مشکلی ندارم… میشه یه قرار بذاره بریم ببینیم خونه رو؟

_ نمی دونم… میخوای خودت باهاش حرف بزن…

و با تاخیری چند ثانیه ای اضافه کرد: چه خبرا؟ گفتی به مامانت اینا؟

سارا نچ گفت: هنوز نه… گفتم همه ی کارامو انجام بدم بعد بهشون بگم که دیگه نتونن کاری بکنن…

_ هوممم… خودت بهتر میدونی… ولی…

جمله اش را نیمه تمام گذاشت و ساراناز با کنجکاوبی پرسید: ولی چی…

محکم پلک زد: هیچی… آبان خوبه؟!

سارا به شوخی طعنه زد: خوبه بعد یه هفته یادت اومد حال برادر زاده ت رو بپرسی…

_ گرفتارم… بدبختی هام یکی دو تا که نیست…

_ اتفاقی افتاده؟

_ نه همین درس و دانشگاه و اینا…

ساراناز آهانی گفت. شایان بی دلیل میخواست مکالمه شان ادامه پیدا کند اما حرفی برای گفتن پیدا نمی کرد.

صدای نق نق آبان را که از پشت خط شنید، با نارضایتی زمزمه کرد: اممم… همین دیگه… فقط میخواستم حالتون رو بپرسم و ببینیم با محمد حرف زدی یا نه… به آبان برس بی قراری می کنه…

_ نه… باهاش صحبت کردم خبرت میدم… مرسی…

شایان خواهش می کنمی زمزمه کرد و با مکث گفت: پس… فعلا…

صدای خداحافظی ساراناز را شنید و موبایل را از کنار گوشش پایین آورد.

تصویر یک روزگی آبان جای تصویر خندان پروا را گرفته بود.

بالای گوشش را خاراند و فکر کرد اگر ساراناز خانه ی جدا بگیرد، بیشتر و راحت تر می تواند آبان را ببیند. اما از طرفی تنها شدن ساراناز نگرانش می کرد.

مستقل شدنش هم مزایای زیادی داشت و هم مضرات بسیار…

تا سارا توی خانه ی پدرش بود، سر زدن به زن و پسر برادرش سخت و حتی گریه ممکن بود.

می دانست خانواده ی سارا اصلا از او خوششان نمی آید. حتی نگاه های تحقیر آمیز و بدبینانه شان به ندا را هم به یاد داشت.

پلک زد.

چشمش به طرح کت تک مردانه ی پیش رویش بود و فکرش هزار جای دیگر.

درس… دانشگاه… نگرانی برای ترلان که پا به محیط جدید و متفاوتی گذاشتخ بود… سودی که از رفتن پیش پزشک امتناع می کرد…

بلاتکلیفی ساراناز و آبان از همه بدتر بود.

آرنجش را روی دسته ی نرم چرمی کاناپه گذاشت و با دو انگشت شست و اشاره پیشانی اش را فشرد.

وقتی بیش از حد به موضوعی فکر می کرد، سر درد می گرفت. حالا هم دو روزی می شد یک فکر توی سرش افتاده بود و رهایش نمی کرد.

ساراناز بدون حضور یک مرد در زندگی اش، تک و تنها چطور می توانست از پس زندگی خودش و آبان بربیاید؟!

در خانه ی پدرش اگر تحت فشار هم بود، باز هم پدرش حضور داشت و همین بهتر از هیچی بود.

برای همین دنبال خانه ای میگشت که نزدیک خودشان باشد.

در حوالی خانه خودشان که قیمت رهن و اجاره ها سرسام آور بود.

باز خانه های نزدیک خانه ی پرنیان قیمت های مناسب تری داشتند و با توجه به اینکه ساراناز مصر بود تمام هزینه ها را خودش بپردازد، برایش بهتر بود.

حتی چند باری هم گوشزد کرده بود که میداند همه ی سهم الارث کیان به او و پسرش نمی رسد و سودی هم از آن سهمی دارد و از این بابت هم ممنون و هم معذب بود.

ابروهایش را بالا و پایین کرد. سر دردش شدت گرفته بود.

طرحی که پیش رویش بود هم آن چیزی که توی ذهنش داشت از آب در نمی آمد و این اعصابش را بیشتر بهم می ریخت.

شقیقه های دردناکش را محکم فشرد و برای آوردن قرصش، راهی اتاقش شد.

میدانست چند دقیقه ی دیگر و با شدت گرفتن دردش، حالت تهوع هم به سراغش می آید…

* * *

یک نشیمن متوسط و اتاق خواب نسبتا بزرگ، آشپزخانه ی کوچک شش متری و سرویس حمام توالت، واحد ۵۰ متری مورد نظر محمد را تشکیل میداد.

ساراناز چرخی توی خانه زد و در اتاق خواب را گشود.

همانند نشیمن خانه نورگیر بود و یک دیوارش را کمدی سرتاسری و دیوار شرقی را دری شیشه ای تشکیل میداد که به تراس باز می شد. البته که نمی شد روی آن مکان کوچک با عرض یک و نیم متر نام تراس گذاشت… اما به هر حال توی مشخصات خانه قید شده و همین قیمت رهن را کلی بالا برده بود.

لبه های ژاکتش را بهم رساند و صدای محمد را در نزدیکی اش شنید: سارا خانم…

روی پاشنه چرخید: بله…؟!

محمد نزدیک آمد و در فاصله ی کمی متوقف شد: پسند شد؟

لبخند ملایمی به لب آورد: اوهوم… نقلی و قشنگه… فقط سیستم گرمایی سرماییش چطوره؟! من بچه ی کوچیک دارم… برای همین می پرسم…

محمد حلقه ی متصل به سویچش را توی انگشت اشاره چرخاند: همه چی ردیفه… اتفاقا اولین موردی که به ذهن خودم میومد همین بود.

و سرش را خم کرد و پچ پچ وار ادامه داد: ده روزه داریم می گردیم… بهتر از اینجا گیر نمیاد… خوبه نزدیک ما هم هستین… بهتون سر میزنیم… هوم؟!

سارا کمی فکر کرد. موقع فکرکردن ابروهایش را کمی بالا می برد و لب زیرینش را جلو می داد.

در دل گفت: کاش شایان زودتر برسد تا از اوهم کمک بخواهد. هر چند محمد چیزی کم نگذاشته بود؛ اما شایان که کنارش بود، ناخودآگاه احساس امنیت بیشتری می کرد.

_ سارا خانم…

سر بلند کرد و به چهره ی منتظر محمد چشم دوخت. قبل از اینکه کلامی به زبان بیاورد، صدای زنگ موبایل محمد باعث شد با عذرخواهی کوتاهی از او فاصله بگیرد.

سری جنباند و درجهت مخالف، حرکت کرد.

درب ریلی کمد دیواری را گشود. بزرگ بود و قفسه بندی…

به سطح یکی از قفسه ها دست کشید و یک لایه خاک روی پوستش نشست.

صدای بلند محمد را می شنید: خب… آره… بپیچ دست چپ… نوشته کوچه ی شقایق… دیدی؟! خیله خب… همینطوری تا وسط کوچه بیا… سمت راست یه ساختمان ۸ طبقه هست… دیدیش؟! آره نماش گرانیت سفید – آلبالوئیه… من درو میزنم بیا بالا…

بی اراده لبخند زد. شایان رسیده بود!!!

از کمد فاصله گرفت. مرد بنگاهی با لبخند داخل اتاق آمد: پسند شد خانم؟ بریم برای قولنامه؟!

از کنارش رد شد و اتاق را ترک کرد: اجازه بدین چند لحظه…

لب های مرد آویزان شد.

خودش را به درب ورودی رساند. محمد در را باز گذاشته بود.

دید که آسانسور توی طبقه ایستاد و روی مانیتور بالای دربش، عدد چهار حک شد.

درهای فلزی از هم باز شد. شایان موهایش را توی آینه مرتب می کرد.

نگاه از آینه گرفت و اتاقک فلزی را ترک کرد. ساراناز در آستانه ی درب واحد سمت چپ منتظرش بود.

با لبخند جلو رفت: سلام…

ساراناز از جلوی در کنار رفت: سلام…

با تحسین نگاهش کرد. بعد از مدت ها می دید صورتش از آن حالت بی روح در آمده.

مانتوی کرمی که سال قبل توی نمایشگاه خود شایان به او داده بود را به تن داشت با ژاکت و شال و شلوار قهوه ای. آرایش صورتش مختصر و کمرنگ، اما زیبا بود.

لبخند زد و پرسید: چطوره؟ پسندیدی؟

و قبل از شنیدن جواب سارا، دست دراز شده ی محمد را فشرد و در جواب « چقدر دیر کردی » اش، توضیح داد یک ساعت توی کوچه پس کوچه ها دور خودش می چرخیده برای پیدا کردن آدرس.

محمد آهانی گفت و شایان رو کرد به سارا: نگفتی…؟!

ساراناز دهان باز کرد و بلافاصله بازویش به وسیله شایان چنگ و به سمتی کشیده شد.

_ خب؟!

سه ثانیه طول کشید تا به حالت عادی برگردد و سپس گفت: خوبه… من که پسندیدم… خودم هم دیگه خسته شدم….

شایان خوبه ای زمزمه کرد.

نگاه خیره و دقیق مرد بنگاهی را برای شنیدن جواب سارانازدیده بود که او را عقب کشید. این آدم ها اگر می فهمیدند که چیزی مورد پسند مشتری واقع شده، یک ریال هم از قیمتی که اول گفته بودند کم نمی کردند.

شایان فاصله گرفت و به طرف مرد بنگاهی رفت.

از ایراداتی که شایان از جای جای خانه می گرفت، متعجب شده بود. دقیقا چرا این کار را می کرد؟!

در نهایت قرار شد تا به بنگاه بروند و آنجا به توافق برسند.

توی بنگاه وقتی با چک و چونه های محمد و شایان و تماسی که مرد مشاور املاکی با صاحب ملک گرفت، مبلغ نهایی اعلام شد، مخ ساراناز سوت کشید.

این قیمت تقریبا چهل درصد سهمی بود که از کیان بهش رسیده بود و پولی که باقی می ماند، حداکثر مخارج یک سال آینده ی او و پسرش را تامین می کرد. تازه اگر از وسایلی که باید برای خانه ی جدید می خرید، فاکتور می گرفت!!!

شایان متوجه قیافه ی ساراناز که ناگهانی پکر شده بود، شد و با اشاره ی چشم پرسید: چی شده؟!

سری به طرفین تکان داد و با صدا زدن مرد بنگاهی، از جا بلند شد و پای کاغذ بزرگ و صورتی رنگ قولنامه را امضا زد.

یک نسخه از قولنامه به ساراناز داده شد و نسخه ای دیگر نزد بنگاهی ماند.

سه نفری مشاور املاکی را ترک کردند.

سارا آهسته از محمد تشکر کرد و بعد از تعارفات معمول و دعوت به خانه شان که از جانب شایان و ساراناز رد شد، محمد رفت.

نگاه از ماشین محمد گرفت و رو به ساراناز پرسید: میری خونه؟!

بی توجه به سوالش پرسید: الان میری خونه تون؟!

بی حواس حین ور رفتن با موبایلش جواب داد: باید برم یه کم خرید کنم… یه لیست مامان بهم داده… بعد از اون میخوام برم خونه…

و موبایل را توی جیب جینش سر داد و غر زد: مامان خانوم دیروز کله ی سحر بی خبر پا شده رفته بیرون… اومد خونه حالش بد شد… فشارش رفت بالا… دکترم نمیره هی میگه خوبم خوبم… دیگه دیروز براش دکتر خبر کردیم…

چشمهایش را گرد کرد: واقعنی؟!

سری به تایید تکان داد: آره… ولی الآن خوبه… پرنیان وقت گرفته، شنبه اگه نیاد هم به زور می بریمش دکتر…

سارا با ناراحتی نگاهش می کرد: میشه بیام بهشون سر بزنم؟

چشمهایش را گرد کرد: اینم پرسیدن داره؟ بشین بریم تو رو می رسونم خونه بعد میرم دنبال خریدای مامان…

به سرعت و با تکان سر امتناع کرد: نــــه… اینطوری خیلی مسیرت دور میشه اذیت میشی…

_ خب پس…

ساراناز توی حرفش پرید: بریم کاراتو انجام بده بعد میریم خونه… هوم؟!

شایان با مکث موافقت کرد و هر دو عرض خیابان را برای رسیدن به ماشین طی کردند.

شایان استارت زد و ساراناز کمربندش را بست: دلم برای آبان تنگ شده…

روی صندلی چرخید و به نیم رخش نگاه کرد. شایان عینک آفتابی اش را روی چشم گذاشت.

_ اذیت می شد خب… منم نمی دونستم کارم تا کی طول می کشه… هوا هم داره سرد میشه…

دستی را خواباند: میفهمم.. کار خوبی کردی…

و با یک حرکت فرمان از پارک بیرون آمد: دیگه از فردا باید بیفتیم دنبال خرید وسایل برای خونه…

_ یه چیزایی خودم دارم… یعنی…

آه کشید و ادامه داد: جهیزیه م…

شایان نیم نگاهی به جانبش انداخت. اما چیزی نگفت.

_ همه شون توی انباریه… فرش و تلویزیون و یخچال… ظرف و ظروف و اینا هم هست… فقط مبل و سرویس خواب لازم دارم و وسایل آشپزخونه… سیسمونی آبانم تکمیل تکمیله… به جز گهواره و کریر و لباساش، بقیه دست نخورده س… اصلا بازشون نکردم…

_ سخت ترین قسمت سخت ماجرا مونده… رضایت خانواده ت…

پوفی کشید و سرش را به شیشه تکیه داد: باید کنار بیان… میخواستن از اولش انقدر اذیتم نکنن… وگرنه مگه برای یه آدم جایی امن تر از محیط خونه و کنار خوانواده ش هست؟

شایان جوابی نداشت.

کمی توی سکوت طی شد و دقایقی بعد، ماشین را مقابل فروشگاه بزرگی متوقف کرد.

دستی را کشید و پرسید: میمونی تو ماشین؟!

_ اگه اشکال نداشته باشه منم میام…

شانه بالا داد و پیاده شد.

دوشادوش هم وارد فروشگاه شدند. از جلوی درب ورودی، سبد فروشگاهی چرخداری به طرف خودش کشید.

میان قفسه ها می چرخیدند. شایان سبد را هدایت و با آن چنان دقتی مواد غذایی را انتخاب می کرد که باعث حیرت ساراناز شده بود.

کمی فاصله گرفت و به طرف ویترین مواد آرایشی بهداشتی رفت.

کمی خرت و پرت اعم کرم مرطوب کننده و ضد آفتاب و شامپوی سر و بدن برداشت و خرید های مورد دارش را هم توی نایلکسی که از فروشنده ی همانجا گرفته بود گذاشت و به شایان ملحق شد که برای حساب کردن خرید ها رفته بود.

به نایلون های توی دست ساراناز نگاهی انداخت و پرسید: خرید کردی؟ بده من…

آهسته گفت: خودم حساب میکنم…

با چشم غره و کمی زور نایلکس ها را از دستش کشید.

مسئول فروش با سرعت بسته های پد بهداشتی را از داخل نایلکس بیرون کشید و جلوی دستگاه بارکد خوان گرفت.

ساراناز همانجا از خجالت مــــــرد… مخصوصا که شایان با خونسردی همه ی خریدهایش را توی نایلونی که آرم فروشگاه را داشت چپاند و به سمتش گرفت و عادی پرسید: بریم؟!

نگاهش نکرد و جلوتر راه افتاد.

مقصد بعدی شان سوپر گوشت بود. اینبار ساراناز توی ماشین منتظر ماند.

کمی بعد شایان با دست های پر از خرید مرغ و ماهی و گوشت برگشت و همه را روی صندلی عقب گذاشت.

بی اینکه خم به ابرو بیاورد، همه ی کارها را انجام میداد و این در حالی بود که سبحان برای رفتن به سوپری سر کوچه یا خرید نان که آنهم ممکن بود ماهی یکبار اتفاق بیفتد، کلی به جان همه غر می زد.

حتی کیان هم گاهی از آنهمه فشاری که رویش بود، از کوره در می رفت و پرخاشگری می کرد.

_ خب… دیگه چی مونده…؟!

ساراناز به خودش اومد و گیج پرسید: چی؟!

خیره به کاغذ توی دستش سر تکان داد: با خودم بودم…

و کاغذ را مچاله کرد و زیر ترمز دستی انداخت: دیگه چیزی نمونده… اوه…چقدر زود ساعت دو شد… دارم از گرسنگی می میرم… تو چیزی لازم نداری سر راه بگیریم؟!

نچی گفت و به روبرو خیره شد.

بیشتر از یک ساعت توی راه بودند. به خانه که سیدند، شایان از خستگی و گرسنگی حتی نمی توانست روی پا بایستد.

کفش هایش را توی جا کفشی پرت کرد و از همان بدو ورود صدایش را روی سرش انداخت: مامان… کجایی؟! غذا چی داریم؟ دارم از گشنگی می میرم… مامان نیستی؟ مامـ…

جمله اش نیمه تمام ماند وقتی تارا را دید که توی پذیرایی نشسته بود و با لبخند محوی نگاهش می کرد.

با شگفتی لب زد: تارا…

ساراناز از پشت شانه ی پهنش کله کشید و اخم هایش در هم رفت. با اینکه تارا دیگر رقیب عشقی اش به حساب نمی آمد، اما باز هم نسبت به او حس خوبی نداشت… با خودش که رودروایسی نداشت… کمی تا حدودی از تارا بدش هم می آمد.

شایان به سمت تارا پا تند کرد: سلام…

انگشت های کشیده و ظریفش را نرم فشرد و حالش را پرسید.

صدای احوالپرسی ساراناز با مادرش و ترلان را می شنید. سودی سراغ آبان را می گرفت.

دست روی بازوی تارا گذاشت: صبر کن لباسامو عوض کنم الان میام…

تارا سر تکان داد: دیگه داشتم می رفتم… اومده بودم برای خداحافظی…

ابروهایش را بالا انداخت: خداحافظی؟!

ترلان بود که پکر گفت: دارن از ایران میرن…

نگاه متعجبش از ترلان، باز روی تارا برگشت: کجا؟!

تارا لبخند زد: دارم برمی گردم کانادا… این بار با مامانم و شهاب…

_ یعنی چی؟! چطور انقدر یهویی؟!

سودی با دلخوری گفت: همچین یهویی هم نبود…

تارا لبخند زد و با دلجویی زمزمه کرد: خاله باور کنین این بهترین راهه… اینجا موندن دیگه صلاح نیست… مخصوصا برای مامان…

پشت گردنش را محکم خاراند: یکی به منم بگه چی شده؟!

تارا با مهربانی و ملاحت ذاتی اش زمزمه کرد: دنبال کارهای مامان بودیم… دیروز از خسرو طلاق گرفت.

ساراناز چشمهایش را گرد کرد و ترسیده پرسید: اون… مگه… یعنی… آزاد شده؟!

تارا لبخند زد: سلام عزیزم… شرمنده متوجه حضورتون نشدم…

و شایان را کنار زد و به طرفش گام برداشت.

ساراناز با شرمندگی دست دراز شده ی تارا را فشرد و جواب احوالپرسی اش را داد.

تارا زمزمه کرد: کوچولوتون رو نیاوردین؟!

ساراناز بی توجه به سوال تارا با استرس تکرار کرد: خسرو…

_عزیزم جای نگرانی نیست… خسرو هنوز تو زندانه…

_ پس… چطور… چطور مامانت تونسته طلاق بگیره؟!

_ سارا… من خودم برا توضیح میدم…

صدای جدی شایان بود. این را گفت و بازوی تارا را گرفت و به سمت خودش چرخاند: تارا؟! جدا دارین از ایران می رین؟! اونم برای همیشه؟!

تارا تنها لبخند زد: فکر کنم… برای همیشه…!

* * *

شایان، پکر با چنگالش به سطح بشقاب محتوی ماکارونی های پروانه ای ضربه می زد و ساراناز دقیق زیر نظر گرفته بودش.

ترلان برای برداشتن آب به آشپزخانه آمد.

نگاهی با ساراناز رد و بدل کرد و با سر به شایان اشاره زد به معنی: این چشه؟

ساراناز شانه بالا داد و ترلان لیوانش را زیر یخچال گرفت: چرا غذاتو نمی خوری؟

تکانی خورد و دستش را از زیر چانه برداشت: با منی؟!

جرعه ای از لیوان آبش نوشید: اوهوم… تو که عاشق ماکارونی بودی…

بی حوصله چنگالش را به لبه ی بشقاب تکیه داد: سیر شدم… مرسی… تو و مامان نمی خورین؟!

لیوان خالی را آب کشید و به گیره ی متصل از آبچکان آویخت: من و مامان نهار خوردیم… نمی دونستیم تو کی برمی گردی…

آهانی گفت و ترلان آشپزخانه را ترک کرد.

صدای ساراناز سکوتی را که برای چند ثانیه برقرار شده بود، شکست: برای تارا انقدر ناراحتی؟!

اگر نمی پرسید می مرد.

شایان بشقابش را عقب راند و به پشتی صندلی تکیه داد: نباشم؟!

با بحن بدی پرسید: چرا اون دختر انقدر براتون مهمه؟!

چشمهایش را گرد کرد. دخترک را چه شده بود که حسادت اینگونه در صدایش بیداد می کرد؟؟!!

_ سارا…؟؟!!

_ چیه؟! مگه نه اینکه باعث همه ی بدبختی ها اونه؟! ما رو بیچاره کرد تا انتقام خودشو بگیره بعدم با خیال راحت داره می ره.

_ تارا؟ باعث بدبختی ما؟!

ستیزه جویانه به جلو خم شد: بله… مگه اون نبود که همه چیو رو کرد؟ مگه اون کیانو ننداخت وسط؟

گیج نگاهش می کرد. صورتش چرا تا این حد برافروخته بود؟!

حرصی از سکوت شایان ادامه داد: شماها فقط یه طرف قضیه رو می بینید. که خسرو به سزای عملش رسیده. شما به زندگی قبلیتون برگشتین… الان خوبه؟ توی کاخ زندگی می کنین ولی…

لب هایش لرزید: ولی کیان نیست؟

_ تو یه دفعه چت شد؟

_ یه دفعه؟ یه دفعه چم شد؟ این حال من یه دفعه ایه؟ مال امروز و دیروزه؟!

_ …

_ هیشکی این وسط ضرر نکرد… فقط من بودم که بدبخت شدم… با پدر درگیر، با مادر درگیر… آلاخون والاخون با یه بچه کوچیک… که پدر هم بالا سرش نیست… شماها به مال و منالتون رسیدین… اون دختره هم انتقامشو گرفت حالا هم داره می ره…

شایان چشمهایش را گرد کرد: مال و منال؟!

سارا از موضعش پایین نمی آمد: بله… مال و منال… همه تون این وسط یه سودی کردین… بعدشم دعا به جون اون دختره… یک نفر نگفت بابا این تنش می خاره… فقط می خواسته به کیان نزدیک بشه… همه گفتن واااای تارای فداکار… واااای تارای خوش قلب…

این آشفتگی و برافروختگی ناگهانی ساراناز را درک نمی کرد. کف دستش را به انحنای گردنش چسباند و لب زد: سارا…

_ هیچ کس نگفت این چرا یهویی برگشته و قیام کرده… هیچکس نفهمید میخواسته خودشو به کیان نزدیک کنه… حالا یا میتونسته خودشو دوباره بهش بچسبونه، یا نه… اما به هر حال انتقامشو که از اون خسروی گور به گور گرفته، نگرفته؟

_ چی شده؟! ساراناز؟ چرا گریه می کنی عزیزم؟

صدای نگران سودی بود.

پا به آشپزخانه گذاشت و ترلان هم پشت سرش.

دست زیر پلکش کشید و تو دماغی زمزمه کرد: هیچی…

عجیب بود که حرف هایش را بی رودروایسی جلوی شایان به زبان می آورد و حالا از شنیده شدن بلبل زبانی هایش توسط سودی، خجالت می کشید.

سودی قدمی برداشت و نگاهش را بین شایان حیرت زده و ساراناز ناراحت چرخاند. چه شده بود؟!

با اخم تشر زد: تو چیزی گفتی بهش؟!

شایان دهانش را کج کرد: آره کتکش زدم… نمی بینی؟!

سودی چشم غره رفت و شایان با کلافگی آشپزخانه را ترک کرد.

زیر لب با خودش غر می زد: هرکی از هر جا دلش پره تیر و ترکشش منو میگیره…

صدای کوبیده شدن در اتاقش هر سه را از جا پراند.

ترلان ابروهایش را بالا انداخت: همه امروز یه طوریشونه…

و با اشاره ی سودی، ناراضی آشپزخانه را ترک کرد.

سودی صندلی مجاور ساراناز را عقب کشید و نشست: ساراناز؟! چی شده عزیزم؟! تو که وقتی اومدی خوب بودی…

دماغش را بالا کشید. لعنتی هر چی زود میزد اشکش بند نمی آمد.

نمی خواست جلوی سودی غرغرو و همیشه شاکی جلوه کند.

با حرص روی پلک هایش را فشرد تا اشکش را یک جا خالی کند.

سودی مچش را گرفت و دستش را از روی صورتش پایین انداخت: سارا جان؟

تند تند تکرار کرد: هیچی نیست مامان…

و دستمالی که رد انگشتی سس ماکارونی رویش به جا مانده بود را میان مشتش مچاله کرد.

سودی دست زیر چانه اش برد: سارا…

_ مامان به خدا…

_ قسم نخور…

به چهره ی جدی سودی نگاه کرد. همین چند ساعت پیش شایان گفته بود حال مادرش زیاد مساعد نیست… و حالا می توانست درد و غصه ی توی دلش را پیش این مادر بیمار به زبان بیاورد؟!

لب گزید و سودی بار دیگر نامش را صدا زد.

تمام تلاشش برای جلوگیری از ریزش اشک هایش هیچ شد و سد مقاومتش شکست.

_ من خیلی بدبختم مامان… خیلی…

_ ساراجان…

خم شد و سرش را روی شانه ی سودی گذاشت.

هر چه در دل داشت، تند تند و پراکنده به زبان آورد، طوری که وقتی از یک شاخه به شاخه ی دیگر می پرید، تا چند ثانیه سودی متوجه نمی شد موضوع صحبتش را عوض کرده.

با این حال، صبور و با حوصله میان دو کتفش دست می کشید و این بین موهایش را هم نوازشی می کرد و اجازه داده بود تا ساراناز حسابی خودش را خالی کند.

دقیقا یک ساعت بی وقفه حرف زد. دهانش خشک شده بود و گلویش می سوخت. پلک هایش هم…

سر از روی شانه ی سودی برداشت و موهای خیس و عرق کرده اش را از روی گردن و پیشانی کنار زد.

سودی هم پا به پایش گریسته بود.

لبخند خجولی زد. پلک هایش سنگین بود.

بعد از این گریه و عقده گشایی یک ساعته، حس می کرد تنش سنگین شده.

سست بود و خوابش می آمد.

اما پسرکش از صبح تنها بود…

* * *

تقه ای به در خورد و نیم خیز شد.

سودی داخل آمد.

دستپاچه نشست و سیگارش را توی جاسیگاری کریستال فشرد: مامـ…

نفس توی گلویش گره خورد و به سرفه افتاد.

سودی با چشم غره ی محوی، پنجره را باز کرد و به سمتش چرخید.

بوی تند سیگار فضای اتاق را پر کرده بود.

شایان دستش را روی قفسه ی سینه فشرد و سودی تشر زد: این آت و آشغالا چیه دود می کنی؟ به فکر ریه های بدبختت نیستی؟

با کف دست موهایش را بهم ریخت. اعصابش خرد بود. از دست سارا… از حسودی بی موردش به تارایی که چند روز دیگر برای همیشه می رفت.

یک وری به تاج تخت تکیه زد: دختره ی بی چشـ…

_ شایــــــــــان…

حق به جانب گفت: چیه؟ مگه دروغ می گم؟ دو هفته تمام هی از این سر شهر برو به اون سر شهر، از این بنگاه به اون بنگاه… که برای خانوم خونه ی دلخواهشون پیدا بشه… اونوقت برگشته به من میگه سود کردی که کیان نیست…به مال و منال رسیدی… مامان من سود کردم از رفتن کیان؟!

سودی با ملایمت گفت: اونم شرایط خوبی نداره… الانم دم رفتن گفت از طرف من از شایان معذرت خواهی کنید…

زانویش را بالا آورد و دستش را از مچ آویزان کرد: مگه رفت؟

کوتاه پاسخ داد: آره گفت آبان تنهاست.

پوفی کشید و حرص زده غر زد: همه ی حرفاش یه طرف، این که میگه از رفتن کیان سود…

_ شایان… شایان جان…

دستش را روی کاسه ی زانوی شایان گذاشته بود تا آرامش کند: خیله خب…

دندان هایش را روی هم سایید: من هنوز دلم داغه از رفتن کیان… از اینکه نتونستم برای اخرین بار ببینمش… از اینکه با هم قهر بودیم… اگه چیزی نمی گم… خودمو خوشحال نشون میدم… چیزی به روم نمیارم یعنی خوشحالم؟ خوشبخت دو عالمم؟! آره مامان؟!

پسرک مثل بچه ها بغض کرده بود.

مثل همه ی وقت هایی که یادش می آمد کیان قهر بوده و پر کشیده… که روی برادر بزرگترش دست بلند کرده… که حتی مجازات خسرو هم نتوانسته بود ذره ای از داغی که توی دلش داشت بکاهد.

سودی به روتختی سفید و سرمه ای خیره شده بود. با انگشت اشاره روی روتختی می کشید و سپس چروک ایجاد شده را صاف می کرد.

_ من نمی خوام قضاوت کنم… یا گناه کسی رو پاک کنم… منکر این قضیه هم نیستم که تارا واقعا کمکمون کرده… اما خب…

سر بلند کرد و خیره به چشمهای کنجکاو شایان لب زد: به نظرم حرف های ساراناز هم جای تامل داره… یعنی…

_ که چی مامان؟! اون هفته ی دیگه داره از ایران میره… گیریم که سارا راست بگه. چی میشه؟ میری یقه تارا رو میگیری میگی پسر منو بهم برگردون؟

دستش را توی هوا تکان داد و محکم به بالش تکیه زد: ول کن مامان تو رو قرآن… کم بدبختی داریم که بشینیم تجزیه تحلیل کنیم تارا چرا توی دستگیری خسرو کمکمون کرده؟! بیکاریم مگه؟! مثلا چی عوض میشه اگه قصد و نیت تارا همونی بوده باشه که سارا میگه؟ هوم؟

سودی ماند چه بگوید… حق با شایان بود. اثبات شدن یا نشدن فرضیه ی سارا چیزی را عوض نمی کرد. هیچی…

مردمک هایش را از چرم تزئینی روی دیوار تا پرده ای که جلوی پنجره به آرامی تاب میخورد و سپس مردمک های شایان سر داد: راس میگی… حق با توئه…

دست استخوانی سودی را میان دو دستش نگه داشت: از حرفام ناراحت شدی؟

کرک چسبیده به لب شایان را برداشت و با سایش دو انگشت شست و اشاره اش روی هم، کرک ریز و سفید رنگ را رها کرد. توی هوا تاب خورد و چرخید و به نرمی روی خوشخواب فرود آمد.

شایان تکرار کرد: مامان…

سر بلند کرد: نه… چرا باید ناراحت بشم؟ تو درست میگی…

به انگشت هایش فشاری وارد کرد: مطمئن؟!

به نرمی پلک زد: مطمئن…

مشت بسته ی سودی را بالا آورد و بوسید: میدونی که نظر تو… ناراحتیت… خوشحالیت… وضع سلامتیت… هر چی که بهت مربوط بشه اولویت زندگی منه… اگه حس کردی… موضوعی، حرفی، حدیثی… حتی یه ذره آزرده ت میکنه بهم بگو… خب؟!

با کف دست، چانه و گونه ی گندمی شایان را لمس کرد. زبری ته ریش یک روزه ی پسرش آنچنان لذتی به وجودش القا می کرد وصف نشدنی بود.

همیشه دلش می خواست کنار شایان بنشیند… درد دل کند… شاید گریه… شایان دلداری اش بدهد… حمایتش کند… سودی گونه اش را نوازش کند و درست مثل همین حالا، از زبری ته ریشی که زیر دستش می آمد، لذت ببرد.

اما کاش این نزدیکی تا این حد بهای سنگینی نداشت…

تا همین چند وقت پیش همه ی این حس ها را با کیان تجربه می کرد و شایان درگیر روزمرگی های خودش بود.

حالا شایان را آنگونه که میخواست کنارش داشت و کیان نبود…!

پلک زد و احمقانه فکر کرد پنجره را باز گذاشته و خاکی، گرد و غباری، چیزی داخل آمده که چشم هایش را اینگونه می سوزاند.

بلند شد و یک راست به طرف پنجره رفت و بستش… شدت سوزش چشمهایش ذره ای کم نشد… آن غبار لعنتی که فکر می کرد، کار خودش را کرده بود.

شایان صدا زد: مامان…

سودی چرخید…

شایان حالا تکیه اش را از بالش و تاج تخت گرفته بود. شق و رق نشسته و تیز نگاهش می کرد: مشکلی هست؟! اگه هست به من بگو… خوبی؟ فشارت که دیگه بالا نرفته از دیروز؟

لب روی لب فشرد و سرش را به طرفین تکان داد.

غبار لعنتی به حلقش هم نفوذ کرده بود که گلویش را می سوزاند؟؟!!

_ نه… نه مامان جان… استراحت کن…

کمی چرخید و به طرف در اتاق قدم برداشت… نگاه خیره ی شایان بدرقه ی راهش شد.

جلوی در مکث کرد. دستش روی دستگیره ی فلزی بود وقتی سرش را چرخاند.

شایان سیخ تر نشست… پس واقعا یک مشکلی بود.

تند گفت: بگو مامان… چی شده؟!

_ نه چیزی نشده فقط…

شایان با تکان سر سودی را تشویق کرد تا ادامه دهد.

_ ساراناز فکر کرد شاید ناراحتت کرده… بهش زنگ بزن…

بادش خوابید. سودی اتاق را ترک کرد و شایان با خودش غر زد: زنگ بزنم؟ به سارا؟؟ عمـــــــــــررررا…

* * *

_ مگه از رو جنازه ی من رد بشی… فهمیدی؟ من اجازه نمی دم… هر وقت من مردم، اونوقت برو هر غلطی دلت خواست بکن…

صدای هوار هوار پدرش نه می ترساندش، نه باعث می شد از تصمیمش برگردد.

همه ی این عکس العمل ها را پیش بینی کرده بود. سه – چهار روز نهایتا یک هفته داد و بی داد و تهدید می کردند، در نهایت عقب می نشستند.

با صدای مهیب برخوردی به در، که چهارچوب را لرزاند و مشت یا لگد بودنش را تشخیص نمی داد، آبان حین شیر خوردن، تکانی خورد و پلک هایش تا جایی که امکان داشت از هم باز شد.

با خونسردی موهای قهوه ای تیره کم پشتش را نوازش کرد: ششش… هیچی نیس مامان… بخواب…

صدای داد و فریاد حسین آقا هنوز بلند بود: دختره ی خیره سر… خودسر شدی؟ خودت میری دنبال خونه… بی خبر… بعد میای یه قولنامه نشون میدی و تمام؟ که میخوای مستقل بشی؟!

مستقل را با تمام وجود هوار کشید و پشت بندش فریاد زد: اصن تو با اجازه ی کی بلند شدی رفتی دنبال خونه، هان؟؟؟!!!

ثریا خانم التماس می کرد: حسین… حسین جان یواش… سکته میکنی… تو رو قرآن آروم باش…

_ آروم باشم؟! چطوری آروم باشم زن؟! نمی بینی این دختره داره چیکار می کنه؟ چطوری زیر آبی میره؟!

_ حسین…

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن

codebazan

بستن
بستن