رمان جُنحه

رمان جُنحه پارت 5

کیان با یک دست بازویش را گرفت و با دست دیگرش در ماشین را بست… سودی کیف دستی و کاپشن نیم تنه ی ساراناز را برداشت…

سرش را به شانه ی کیان تکیه داد و وارد اسانسور شدند… توی گوشش زمزمه کرد: بریم خونه ی ما… خب؟!

ساراناز سر تکان داد…

سودی کلید انداخت و عقب ایستاد: برید داخل… سارا مواظب باش…

برای باز کردن زیپ بوت هایش خم شد… ترلان دم در آمد: سلام اومدین؟! چقدر دیر کردین…

کیف سودی را گرفت: چه خبر؟!

سر تکان داد: سلامتی…

و روسرش اش را از سرش گرفت و به اتاقش رفت… کیان ساراناز را به اتاق خودش برد… سارا دکمه های مانتویش را باز میکرد… کیان دست دراز کرد دو دکمه ی آخر را خودش باز کرد و مانتو را از سر شانه های سارا پایین کشید…

سارا با همان شلوار جینش زیر پتو خزید: میخوام بخوابم…

خم شد و روی موهایش را بوسید: باشه عزیزم…

لبخند خواب آلودی زد…

ترلان صدا زد: کیــان…

بلند گفت: بلــه…

صدای ترلان را از بیرون اتاق نامفهموم می شنید…

در را باز کرد و گفت: چی میگی ترلان؟

_ میگم یکی از دوستات اومد یه سی دی داد… گفت مال پروژه ی مشترکتونه… یه آزمایشِ… اممم… نمیدونم اسمش یادم نیس…

_ چی میگی تو؟! پروژه چیه؟

_ اَه… نمیدونم… روی میز کامپیوترته… خودت بردار ببین…

اخم کرد و در اتاق را بست… سارا پتو را زیر چانه اش چفت کرد: چی شده؟!

شانه بالا داد و سی دی را که توی جلد سبز روشنی بود برداشت… روی صندلی گردان نشست و لپ تاپ را روشن کرد… چند ثانیه ای طول کشید و تصویر خودش و ساراناز تکیه داده به درختی توی پارک، روی صفحه آمد…

سی دی را باز کرد و فولدری را که به نام خودش ذخیره شده بود باز کرد…

با دیدن عکس های همین چند ساعت پیش و موتور سواری که به ساراناز نزدیک میشد، حس کرد دود از سرش بلند میشود…

خسرو تا کجا ها پیش رفته بود؟؟!!

لپ تاپ را عقب سر داد و از روی صندلی بلند شد…

مشتش را کف دستش کوبید و سه بار پشت سر هم فریاد کشید: لعنتی لعنتی لعنتــــی…

ساراناز از جا پرید…

***

کام عمیقی از سیگارش گرفت…

ندا به سرفه افتاد…

سرش را چرخاند و آهسته پرسید: دودش اذیتت میکنه؟!

با نارضایتی زمزمه کرد: نه… راحت باش…

و پیشانی اش را به شانه ی شایان چسباند و پلک زد…

حرف های سودی یک لحظه هم از سرش بیرون نمی رفت… یک جمله اش از همه پررنگ تر بود وقتی گفته بود “خانم من فقط سنگ پسر خودم رو به سینه نمیزنم…به شما فکر میکنم وقتی که شایان نباشه… به آینده تون… به دخترتون که ظاهرا به شایان خیلی وابسته ست… خانم زمانی واقعیت ها رو نمی شه نادیده گرفت”

آهی کشید… با نهایت تاسف سودی راست می گفت!!!

شایان تکان کوچکی خورد: چیه؟!

لب هایش را روی هم فشرد و زنجیر باریک شایان را دور انگشتش پیچید…

کمی چرخید و سیگارش را توی زیر سیگاری کریستال فشرد…

ندا باز آه کشید…

روی تخت نیم خیز شد و کلافه پرسید: ندا چت شده؟!

دست ندا از روی سینه اش پایین افتاد… چرخید و رخ به رخش قرار گرفت: بگو… اتفاقی افتاده؟!

سرش را به طرفین تکان داد… شایان رو به سقف چرخید و سرش را محکم به بالش کوبید…

سایه ی کشیده ی لوستر روی سقف افتاده بود و تا در اتاق امتداد داشت… اتاق با وجود پرده هایی که کیپ تا کیپ کشیده شده بود، نیمه تاریک بود…

صدای نفس های تند ندا را می شنید… طوری که انگار آماده ی گریستن باشد نفس می کشید…

ملودی ضعیف زنگ موبایلش به صدا در آمد و نیم خیز شد…

ندا هم با کنجکاوی به صفحه ی موبایلش نگاه میکرد…

بی هیچ حس خاصی به خاموش و روشن شدن صفحه و شماره ی منزل نگاه میکرد…

ندا با ملایمت پرسید: جواب نمیدی؟!

مکث کرد و فلش سبز رنگ را به راست کشید…

_ بله؟!

صدای هول و وحشتزده ی سودی باعث شد روی تخت بنشیند…

_ شایان… ایـ… این کلانتری یا اگاهی نمیدونم… این جایی که با کیان رفتید و از خسرو شکایت کردید… کجاست آدرسش؟ کیان رفت… خیلی عصبانی بود… من نتونستم جلوشو بگیرم…

ملافه را کنار زد و پاهایش را روی زمین گذاشت: مامان من نمی فهمم چی میگی؟ الان کیان رفته برای شکایت مجدد؟ چرا؟ اتفاقی افتاده؟

سودی با لکنت گفت: نه… اون سی دی رو که دید… وقتی دید خیلی عصبانی شد… بعدش…

صدای ظریف سارا کلام سودی را قطع کرد: مامان اجازه میدی من بهش توضیح بدم؟

لحظه ای بعد صدای سارا توی گوشش پیچید: سلام…

بی طاقت و بدون سلام، مسلسل وار شروع به حرف زدن کرد: چی شده؟ کیان کجاست؟ جریان این سی دی که مامان میگه چیه؟ باز چی شده؟ اتفاق بدی افتاده؟

سنگینی دست ندا را روی شانه اش حس کرد… از گوشه ی چشم نگاهش کرد و لب زد: سارا چی شده؟!

_ خب… ما رفته بودم که اون دختره اویزونه… از بیمارستان مرخص می شد… بعد در خونه شون یه موتوری میخواست بزنه به من…

شایان از جا پرید: چی؟! دختره آویزونه دیگه کیه؟

ساراناز چینی روی بینی اش انداخت و گوشی تلفن را دست به دست کرد: همون دیگه… همون نامزد قبلیش تارا… باباش کتکش زده… اَه اصلا اینا رو ول کن… بعد هیچی دیگه اون موتوریه مثل اینکه فقط میخواسته ما رو بترسونه… وقتی رسیدیم خونه هم یه سی دی فرستاده بود که عکس های همون صحنه بود… کیان هم تا دید قاطی کرد رفت بیرون از خونه… ما هم نتونستیم جلوشو بگیریم…

و با خودش زمزمه کرد: وقتی رم میکنه دیگه هیشکی جلو دارش نیس… ایش…

با کف دست پیشانی اش را فشرد: خیلی خب… من میرم آگاهی اگه پیداش کردم خبر میدم… به مامان بگو نگران نباشه…

سارا تشکری کرد و تماس را به پایان رساند…

شایان نفسش را با کلافگی بیرون فرستاد…

ندا با احتیاط پرسید: اتفاق بدی افتاده؟

حینِ بستن دکمه های پیراهنش، سرسری برای ندا توضیح داد…

شلوارش را پوشید… ندا با دو دست بازویش را گرفت: شایان این آدم خیلی خطر ناکه…

سگک کمربندش را جا انداخت: بی شرف بی پدر و مادر… فقط اگه گیرم بیفته… من فقط دو سه روز نبودم… اینهمه اتفاق افتاده یعنی؟! اوووف…

با دست موهایش را مرتب کرد…

ندا سویچ ماشین را به طرفش گرفت: حالا مگه تو میدونی داداشت کجاست؟!

سویچ را گرفت و برای پیدا کردن موبایلش یک دور، دور خودش چرخید: مامان که می گفت احتمالا رفته آگاهی… حالا میرم ببینم چی میشه…

با نگرانی نگاهش کرد: مواظب خودت باش…

سر تکان داد و اتاق را ترک کرد… ندا پشت سرش رفت و تا بیرون رفتنش از خانه، با نگاه دنبالش کرد…

…..

کف دستش را روی میز کوبید: این چه وضعیه؟ شما هی میگی نگران نباش نگران نباش… میتونم نگران نباشم وقتی جون خانواده م در خطره؟!

سروان نسبتا جوان با خونسردی به صندلی اش تکیه داد: آروم باشید آقای احتشام ما داریم پیگیری میکنیم…

حرص زده نگاهش کرد… خونسردی و بی تفاوتی سروان جری ترش می کرد…

_ شما اگه همچین اتفاقی برای خانواده خودتون هم می افتاد انقدر بی تفاوت برخورد می کردین؟ اصلا مگه اون خونه تحت نظر نیست؟ چرا هیچکس هیچ عکس العملی نشون نداد؟ حتما باید یه اتفاقی برای زن می افتاد؟

خودکارش را میان انگشتانش چرخاند: عرض کردم ما داریم پیگیری میکنیم…

چرخید و هر دو دستش را میان موهایش سر داد: واقعا جالبه… خنده داره… توی این مملکت همیشه وقتی کار از کار میگذره مامورین زحمتکش نیروی انتظامی تازه سر میرسن…

_ احترام خودتون رو نگه دارید…

به عقب برگشت… سروان افتخار داده و از پشت میزش بلند شده بود… شانس آورده بود که ملاحظه ی موقعیت و درجه و آن چهار ستاره ی سر شانه اش را می کرد… ولی همانجا فکش را پایین می آورد…

در روی پاشنه چرخید و بلافاصله سروان احترام نظامی داد… کیان خسته به طرف در چرخید… سرهنگ داخل شد… نگاهش از سر شانه ی سرهنگ، روی چهره ی شایان سر خورد که با نگرانی بعیدی نگاهش میکرد…

_ کیان؟ چی شده؟

سروان آشکارا جا خورد… سرهنگ واعظی کیان را به نام صدا میزد؟

دست و پایش را جمع کرد و گفت: من خدمتشون عرض کردم که ما داریم پیگیری میکنیم… ولی ایشون خیلی عصبــ…

کف دستش را به نشانه ی سکوت بالا آورد و دست روی بازوی کیان گذاشت: بیا بریم اتاق من… من درجریانم… برات میگم چی شده…

کیان را به اتاقش برد… وادارش کرد روی صندلی بشیند و لیوانی آب برایش ریخت…

شایان بالای سرش ایستاد: خوبی؟

با غیظ نگاهش کرد و چشم غره رفت…

سرهنگ پشت میزش نسشت: کیان جان من نگرانیتو درک میکنم… ولی به نظرت اگه مامورای ما عکس العمل نشون میداد و خسرو می فهمید که تحت نظره برای شما بدتر نمی شد؟ هر چی اون بیشتر حواسشو جمع کنه کار ما سخت تر میشه…

سرش را میان دست هایش گرفت و نالید: جلوی چشمم داشت میزدش… جلوی چشم من داشت میزد به زنم…

سرهنگ آرنج هایش را روی میز گذاشت و انگشت هایش را توی هم قفل کرد… به کیان حق میداد…

کیان با صدای گرفته ای به حرف آمد: از اون اردلان بازجویی کنین… این دو تا هر کاری کردن… هر گندی زدن با هم بوده… حتما میدونه خسرو کجا رفته… یا اون راننده…

_ من خودم همه ی این کارها رو انجام دادم… اون راننده که تکلیفش میشخصه… خیلی وقته با خسرو ارتباطی نداره… اردلان هم… یا واقعا چیزی نمیدونه که خسرو کجا رفته، یا اونقدری میترسه که ترجیح میده توی بازداشتگاه بمونه و چیزی رو از خسرو لو نده…

پیشانی درناکش را فشرد… هنوز هم وقتی به آن صحنه فکر میکرد… وقتی تصور می کرد اگر موتور سوار تنها یک ثانیه دیر تر تغییر مسیر میداد…

نفس گرفت… ساراناز را بیشتر از آن چیزی که تا به حال فکر می کرد دوست داشت… خیلی بیشتر…

پشت سر کیان از محوطه ی اداره ی آگاهی خارج شد و به قدمهایش سرعت داد تا به کیان برسد…

_ کیان…

ایستاد و دست هایش را مشت کرد… شایان دست روی شانه اش گذاشت: خوبی؟!

چرخید و با تمسخر نگاهش کرد: به تو مربوطه؟!

حرص زده پلک زد: کیــان…

عقب رفت و دست شایان از روی شانه اش پایین افتاد: من به احوال پرسی تو احتیاجی ندارم…

دندان هایش را روی هم سایید و عقب رفت: به درک… منو بگو که تا اینجا…

کلامش را نیم تمام گذاشت و سرش را عصبی تکان داد: ولش کن… اصلا مهم نیست…

و ریموت را فشرد و چراغ های B.M.W سفید رنگی روشن شد…

کیان پوزخند زد و بلند گفت: خوبه پیشرفت کردی… تو برو به گند کاریهات و سرکیسه کردن زن های پولداری که ده سال از خودت بزرگترن برس… لازم نیست برای کسی ابراز نگرانی کنی…

و با تمسخر خندید و به طرف پژوی نقره ای رنگش رفت…

شایان سر جا خشک شده بود… کیان همه چیز را به بدترین نحو به رویش آورده بود…

سوار شد و با شتاب از پیش روی شایان گذشت…

دندان هایش را روی هم سایید… سویچ و ریموت B.M.W توی مشتش فشرده می شد…

***

_ ماما؟!

_ …

جلو رفت و تکانش داد: مـــامـــــا…

تکانی خورد و به خودش آمد… کتف پروا را گرفت و روی پاهایش بالا کشید: جون مامان؟

بچگانه پرسید: شایان نمیاد؟

نگاهش روی ساعت نشست… بیشتر از هفت ساعت بود که شایان خانه را ترک کرده بود و هیچ خبری ازش نداشت… ساعت یازده شب بود…

(( دخترتون انگار زیادی به شایان وابسته ست))

محکم پلک زد و سر تکان داد… صدای سودی توی سرش تکرار می شد… موهای جلوی صورت پروا را با نوک انگشت کنار زد: گرسنه ت نیست ماما؟

سرش را به طرفین تکان داد…

ندا زمزمه کرد: پس بیا بریم جیش کن بعدم بخواب…

گونه اش را خاراند و باز پرسید: شایان نمیاد؟

اخم کرد… پروا بیش از حد به شایان وابسته شده بود… مخصوصا همین چند روزی که شایان از خانه ی خودشان قهر کرده بود و پروا بیشتر وقتش را با او می گذراند…

_ نه… نمیاد…

کودکانه پرسید: چرا؟

بی حوصله لب زد: نمیدونم…

پروا نگاهش کرد… اگر تنها یک درصد از حرف های سودی به حقیقت می پیوست؟ اگر شایان با کسی اشنا می شد که میتوانست عاشقانه دوستش داشته باشد…؟!

بغض کرد… خودش به درک… تکلیف پروا چی می شد؟

صدای باز شدن در وردی آمد…

پروا ذوق زده از روی پایش پایین پرید: شایان اومد…

مات مسیر دویدنش را تماشا کرد و به در وردی رسید… شایان در را پشت سرش می بست… خیره نگاهش کرد… بیش از حد خسته نشان میداد…

دید پروایی را که دست دور زانوهایش حلقه کرده بود، بغل گرفت و به طرفش آمد…

برخلاف همیشه، منتظر ماند تا اینبار شایان سلام کند… صدای سلام گفتنش را شنید و محکم پرسید: کجا بودی؟!

کوتاه جواب داد: اداره ی آگاهی…

نگاهش روی ساعت برگشت و یک تای ابرویش را بالا انداخت: تا این موقع شب؟!

شایان جواب نداد… از جا بلند شد و به طرفش رفت…

پروا به سینه ی شایان چسبیده بود… دست دراز کرد و گفت: بیا پروا… باید بخوابی…

شایان خیره نگاهش کرد… گوشه ی پلکش می پرید…

پروا سرش را توی انحنای گردن شایان فرو برد: نمیخوام…

با جدیت صدا زد: پروا…

کف دستش را به کمرش چسباند: بذار لباس عوض کنم خودم میبرمش تا بخوابه…

هر دو دستش را دو طرف پهلوهای دخترک گذاشت تا از اغوش شایان جدایش کند: لازم نکرده… همین الانشم به خاطر تو کلی از وقت خوابش گذشته…

پروا به گردنش چسبیده بود و رهایش نمی کرد: به خاطر من؟

برای در اغوش کشیدن پروا تقلا کرد: بله… به خاطر تو… تا همین الان منتظرت بود… پروا… مگه من با شما نیستم؟!

دخترک با بغض و گریه به آغوشش آمد… به طرف پله ها رفت… شایان هاج و واج نگاهش می کرد… چه اتفاقی افتاده بود؟!

ندا پروا را به اتاقش برد و روی تخت نشاند… پلک های دخترک خیس شده بود… با نوک انگشت گونه اش را نوازش کرد: پروا؟!

لب ورچید… قهر کرده بود و محلش نمیداد… نفسش را هوفی بیرون داد: عروسک؟ قهر کردی با ماما؟ هوم؟

_ نمیذاری پیش شایان بمونم…

موهایش را نوازش کرد… چشمهای میشی اش خمار خواب بود و با این حال تا این ساعت منتظر شایان نشسته بود…

_ الان که دیره… بخواب فردا هر چقدر خواستی پیشش بمون خب؟

مظلومانه گفت: فردا میره…

از بغض توی صدای دخترش بغض کرد: نمیره… من قول میدم… باشه؟!

نا مطمئن نگاهش کرد… چینی که روی بینی کوچکش انداخته بود نشان از نارضایتی اش داشت… با این حال سر تکان داد و دراز کشید…

ندا خم شد و گونه ی نرم و خنکش را بوسید: افرین…

و لحاف نازک عروسکی اش را تا سر شانه های برهنه اش بالا کشید…

خیلی طول نکشید که نفس هایش منظم شد و به خواب رفت… با بی حوصلگی اتاق را ترک کرد… در را بست و چرخید… با دیدن شایان که پشت سرش ایستاده بود، دست روی سینه اش گذاشت و هینی کشید…

_ این کارا یعنی چی ندا؟!

با دست کنارش زد: کدوم کارا؟!

بازویش را گرفت و با یک حرکت برش گرداند: منظورمو خوب فهمیدی…

سرش را بالا گرفت تا صورتش را ببیند… چشمهایش خون افتاده بود و خستگی توی صورتش بیداد می کرد…

آهسته گفت: پروا باید بفهمه به غریبه ها زیاد وابسته نشه…

بهتش زد و ناباورانه تکرار کرد: غریبه ها؟!

ندا معذب نگاهش را به جایی غیر از چشمهای گرد شده ی شایان دوخت…

شانه اش را تکان داد: ندا…

_ چیه؟ مگه دروغ میگم؟

عصبی خندید: هه… تو امشب یه چیزیت شده…

فوران کرد: معلومه که یه چیزیم شده… تازه دارم سر عقل میام… باید وابستگی پروا رو نسبت به تو کم کنم… تو که همیشه نیستی… اون بچه س… نمی فهمه… من که بزرگتــ…

دستش را گرفت و داخل اتاق کشاندش: هیس… در اتاق بچه وایسادی جیغ جیغ میکنی که چی؟

دستش را کشید و عقب رفت: بچه ی خودمه… هر جور که دلم بخواد رفتار میکنم… تو لازم نکرده به من بچه داری یاد بدی…

با کف دست به چانه اش کشید: واقعا حالت خوبه؟

جیغ کشید: نــه… حالم خوب نیست… دارم دستی دستی خودم و بچه مو بدبخت میکنم… پروا اونقدری به تو وابسته شده که دیگه تو رو به منم ترجیح میده… اگه یه روز تو نباشی… اگه بری… چه بلایی سر بچه ی من میاد؟ من احمقم که دارم خودمو گول میزنم… تو موندنی نیست… برای من و بچه ی من نمی مونی… نمیذارم… دیگه نمیذارم بیشتر از این پروا رو به خودت وابسته کنی…

_ واقعا حالت خوب نیست…

ندا چرخید و حرص زده موهای بلندش را از روی شانه و گردنش عقب زد…

_ ندا… این مزخرفات چیه؟ من قراره کجا برم؟ تو چت شده؟ کسی حرفی زده؟

به عقب چرخید و توی صورتش توپید: نخیــــرررر… مگه من خودم عقل ندارم؟ خودم نمیفهمم چی به چیه؟ چرا کسی باید بهم بگه؟ کی دیدی یه پسری به سن و سال تو… با زنی که… زنی که ده سال از خودش بزرگتره بمونه؟!

جمله ی آخرش توی گلو شکست… لب هایش لرزید…

شایان قدمی به جلو برداشت و لب زد: ندا…

مردمک هایش از اشک می درخشید… دستش را بالا اورد و ندا صورتش را به سمت دیگری چرخاند…

دستش توی هوا معلق ماند…

به اهستگی زمزمه کرد: من خودم به زور سر پام… این چرت و پرتا چیه تحویل من میدی؟ جنی شدی؟ خواب دیدی؟ چته؟

لب گزید: تو به این حرفا میگی چرت و پرت؟ اینا حقیقت محضه… تو موندنی نیستی شایان و خودت هم اینو خوب میدونی… منم اینو خوب میدونم… فقط نمیدونم چرا سعی دارم خودمو گول بزنم… من میدونم تو یه پسر جوونی… مطمئنا وقتی عشق واقعی زندگیتو پیدا کنی میری… من هیچی اما پروا… اون خیلی صدمه میبینه… من میتونم این موضوع رو از همین الان پیش بینی کنم که چه بلایی سر دخترم میاد… واقعا نمیتونم بذارم که…

_ هیــش…

انگشت اشاره اش را بالا گرفته بود: کجا قراره برم؟ هوم؟ کجا برم؟ مگه من میتونم از پروا دل بکنم که تو نگران صدمه دیدنشی؟ اگه قرار به این کار باشه خودم بیشتر از همه صدمه میبینم…

_ الان اینو میگی… ولی..

سرش را خم کرد: من پروا رو دوست دارم… تو رو هم…

_ نه شایان گوش بده… بیا منطقی باشیــ….

چشمهایش تا آخرین حد ممکن گشاد… شایان نرم بوسیدش…

***

لحاف را بالا تر کشید و چرخید… بوی سیگار توی مشامش پیچید…

شانه هایش را جمع کرد و به بازوهایش دست کشید… پوست تنش از شدت سرما دون دون شده بود…

لحاف را زیر چانه اش محکم کرد… از پشت پرده ی حریری که در تراس را پوشانده بود، شایان را میدید که خم شده و دست هایش را به نرده ها تکیه داده…

شایان که چرخید و سریع پلک بست…

پرده را کنار زد و در تراس را بست… لب تخت نشست… زیر نور صورتی رنگ چراغ خواب لرزش پلک های ندا را دید…

ساعتش را از دور مچش باز کرد و روی پاتختی گذاشت: بیداری؟!

ندا عکس العملی نشان نداد…

شایان نیشخند زد: جمله م رو اصلاح میکنم…. میدونم که بیداری…

پلک هایش بالا رفت و نیشخند شایان را دید: بیدارم کردی…

هومی گفت و دراز کشید…

ندا به نیم رخش خیره شد و شایان بی مقدمه گفت: ما قراره به کجا برسیم؟!

تکان محکمی خورد… یک نفر دیگر هم سال ها قبل این سوال را پرسیده بود… همسر سابقش… همان موقع هایی که در مقابل تمام کج خلقی های ندا صبوری خرج می کرد، یک بار با نهایت استیصال پرسیده بود: ما قراره به کجا برسیم؟!

و بعد از آن ندا پروا را باردار شده بود!!!

به نرمی زمزمه کرد: تو باید تعیین کنی…

چرخید و روی آرنجش نیم خیز شد: من؟!

دکمه های پیراهن مردانه اش باز بود و زنجیر نازک و سفیدش پیش چشم های ندا تاب میخورد… نگاه از حروف لاتین S و H که در هم ادقام شده و انحنای زیبایی بوجود آورده بودند گرفت و گفت: آره… تو… من خیلی به حرف های مامانت فکر کردم… و کاملا بهش حق میدم… و سوالِ تو رو هزار بار از خودم پرسیدم… واقعا ما قراره به کجا برسیم؟ تا آخر باید همینطوری بلاتکلیفِ یه رابطه ی نصفه و نیمه بمونیم؟!

_ خب پــس… بگو موضوع از کجا نشات میگیره… مامانم…

_ حرف های مادرت از روی منطق بود… اگه یه روز تو نباشی… بخوای بری دنبال زندگی خودت… عشق خودت… تکلیف ما چی میشه؟!

پوخند زد: زندگی… عشـــق… هه…

_ شایان بیا منطقی باشیم…

_ منطقی؟! باشه… منطقی باشیم… منطق از نظر تو یعنی چی؟

_ چه تضمینی وجود داره که زندگی من و دخترم به خاطر تو… رفتن ناگهانی تو… دستخوش تغییر نشه؟!

با خودش تکرار کرد: تضمین؟!

و بلند تر رو به ندا گفت: تضمین میخوای؟

چهره اش مصمم بود: آره…

_ میخوای عقدت کنم؟!

برای لحظه ای بی حرکت ماند… شایان چی گفت؟ عقدش کند؟

لحاف را کنار زد و نیم خیز شد: چی؟!

به سادگی گفت: مگه همینو نمیخوای؟ تضمین؟

جبهه گرفت: من این حرف ها رو نزدم به خاطر اینکه خودم نفع…

دستش را بالا گرفت: میدونم… تو گفتی تضمین… منم…

و شانه اش را بالا داد…

این کتاب توسط کتابخانه ی مجازی نودهشتیا (wWw.98iA.Com) ساخته و منتشر شده است

ندا آهسته پرسید: اینو جدی گفتی؟!

آرنجش را صاف کرد و سرش روی بالش افتاد: به نظرت قیافه ی من به آدم هایی میخوره که شوخی دارن؟

_ خب… یعنی…

_ یه چیزایی رو باید بدونی ندا… میدونم ممکنه از این حرفم ناراحت بشی… ولی حتی اگر رسمی و محضری هم عقد کنیم خانواده ی من تو رو قبول نمی کنن… تو خوشگلی… موفقی… مستقل و با اراده ای… ولی خانواده ی من عقاید خودشون رو دارن… به عرف خیلی بیشتر از شرع و دین توجه میکنن… و این موارد توی خانواده ی من عرف نیست متاسفانه…

دلش گرفت… شایان راست می گفت… این روز ها اکثرا همه همینطور بودند… این طور رابطه ها را به شدت بد می دانستند فقط به خاطر اختلاف سنی… واقعا مسخره بود…

_ و یه چیز دیگه… اینکه یه کم طول می کشه… فعلا منو همینطوری که هستم تحمل کن تا تکلیف این جریاناتی که اتفاق افتاده معلوم بشه… تا خسرو رو دستگیر نکنن من فکرم راحت نمیشه تا به خودم و روابطم فکر کنم… داره تهدیدمون میکنه…. اگه میتونی صبر کن و اگه نمیتونی هم…

_ شایان…

_ هوم؟!

_ صبر میکنم…

به پهلو چرخید و نگاهش کرد: خب…

بغض کرده بود: میدونم خانواده ت با من مخالفن ولی… شاید تونستم دلشون رو به دست بیارم… مخصوصا مامانت… خب؟

با بی تفاوتی زمزمه کرد: بستگی به خودت داره… مامان من مهربونه… منطقیه… با همه راه میاد تا وقتی چیزی بر خلاف میلش نباشه… ولی امان از روزی که نتونه حرفش رو به کرسی بشونه و چیزی خلاف میلش انجام بشه…

_ اشکال نداره…

_ تا وقتی که موضوع خسرو حل بشه میتونی خوب فکراتو بکنی… هر وقت تصمیم گرفتی… یه تصمیم قاطع… که توش تردید نداشته باشی… و فکر میکنی به نفع خودت و پرواست، بهم جواب بده…

_ شایان…

_ هوم؟!

_ دوسِت دارم…

گوشه ی لبش تکان خورد… دست دراز کرد و ندا به آغوشش آمد… برایش مهم نبود توی دل شایان چی می گذرد… مهم نبود پشت این خواسته کوهی از مشکلات ریز ودرشت خوابیده… مهم نبود مخالفانی بی نهایت سرسخت دارد…

تنها به این فکر می کرد که بعد از یک ازدواج نا موفق و از روی اجبار، شاید بتواند اینبار پیوندی از جنس عشق را تجربه کند…

***

یقه ی اور کتش را برایش صاف کرد…

لبخندی زد و با کف دست موهایش را مرتب کرد…

سارا چرخید و سویچ و موبایل کیان را برداشت و به دستش داد…

حینی که موبایل را می گرفت، دست ساراناز را گرفت و به آغوش کشیدش…

گونه اش را به سینه ی کیان چسباند و بی حرکت به صدای قلبش گوش داد…

به نرمی زمزمه کرد: ساراناز؟!

هومی گفت و کیان ادامه داد: میشه یه چیزی ازت بخوام؟ یعنی… اگه یه چیزی بخوام قبول میکنی؟

عقب کشید و سرش را برای دیدن چهره ی کیان بالا گرفت: چیزی شده؟!

سعی کرد به چهره ی نگرانش لبخند بزند: نه… چیزی نشده… فقط…

پوست لبش را با دو انگشت کند: میشه… میشه این قضیه ی کار کردن و اینا رو کلا بی خیال بشی؟

چشمهایش را گرد کرد: کیان؟!

بازوهایش را با دو دست گرفت و کمی خم شد: ببین سارا… میدونی که من نمیخوام محدودت کنم… تو تا حالا هر کاری که خواستی انجام دادی… ولی…

_ اذیت نکن کیان…

فشار خفیفی به بازوهایش وارد کرد: اذیت نمیکنم… اگه میخواستم اذیت کنم از همون اول بهت اجازه نمیدادم که مشغول به کار بشی… ولی خودت داری شرایطمونو میبینی… من میتونم خودم ببرمت و بیارمت… ولی بازم دلم آروم نمی گیره… دلم نمیخواد زیاد ازم دور بمونی که خدایی نکرده اتفاقی بیفته…

ساراناز دهان باز کرد و کیان به سرعت گفت: میدونم الان میخوای بگی که بچه نیستی یا مواظب خودت هستی… ولی ساراجان به ریسکش نمی ارزه… می ارزه؟!

خیره نگاهش کرد… انگار داشت موضوعات را توی ذهنش سبک سنگین می کرد…

کودکانه گفت: خب تو خونه بمونم حوصله م سر میره…

پلک زد: میدونم عزیزم… حقت نیست به خاطر ما سختی بکشی… ولی…

تند گفت: نه کیان… منظور من این نبود… به هر حال ما یه خانواده ایم… یعنی چی که میگی به خاطر ما سختی بکشی؟ مگه من از شما ها جدام؟

به چهره ی اخمو و تخسش لبخند زد: باشه… من که چیزی نگفتم… حالا میخوای چیکار کنی؟

با اینکه ته دلش ناراضی بود، ناچارا زمزمه کرد: نمی رم دیگه… باید برم اطلاع بدم وسایلم رو هم جمع کنم…

کیان سر تکان داد و بازوهایش را رها کرد: هر وقت خواستی بری بگو من خودم میبرمت… خب؟!

با ناخن انگشت اشاره اش بازی می کرد… با دو انگشت چانه اش را گرفت و سرش را بالا آورد: ساراناز… شنیدی؟!

هوم خفه ای از ته حلقش بیرون فرستاد…

کیان لبخند زد و برای بوسیدنش خم شد…

ساراناز دستش را حایل کرد… کیان جا خورد…

به آهستگی زمزمه کرد: منم یه چیزی ازت میخوام کیان…

پرسشگرانه نگاهش می کرد… کف دست هایش را روی شانه های کیان گذاشت و ملتمسانه گفت: دیگه اون دخترو نبین کیان… دیگه تارا رو نبین… خواهش میکنم…

لبش را تر کرد: سارا…

_ نه کیان… ببین من میدونم که مجبوری یه همکاری هایی با اون داشته باشی… منظور من هم این نیست که به تو اعتماد ندارم یا… ببین بذار راستشو بهت بگم.. حتی اگه تلفنی هم باهاش حرف بزنی اذیت میشم… دوس ندارم… مخصوصا که من خودم یه دخترم و راحت نگاهشو میخونم…

پلک بست و با درد زمزمه کرد: اون دختر هنوز عاشقته کیان… واین واقعا منو آزار میده… میخوای اسم خودخواه یا حسود یا بچه یا اصلا هی چی میخوای روم بذار… من چیزی رو که باید می گفتم، گفتم…

صدای سودی را از بیرون اتاق شنید: کیان دیرت نشه…

و خنده ی آهسته ی ترلان که با شیطنت می گفت: نه دیرش نمیشه…

نگاهش را از در بسته ی اتاق گرفت و به چهره ی بق کرده ی ساراناز داد…

لبخند بی اراده ای روی لبش نسشته بود که هیچ جوره پاک نمی شد…

با مشت به سرشانه ی کیان زد: نخند کیان… اینا رو نگفتم که بخندی…

دور دهانش را از هیچ پاک کرد: یا همین الان یه بوس مشتی میدی یا کلاسمو بی خیال میشم یه راست میرم پیش تارا…

جیغش را توی گلو خفه کرد: کیـــان…

اگر تنها بودند قطعا با جیغ هایش کیان را کر می کرد…

دست دور شانه هایش انداخت: عزیــــزم…

تصنعی تقلا کرد تا از حصار دست هایش بیرون بیاید: ولم کن… مرتیکه…

انگشت هایش را از بالای گوشش رد کرد و لابه لای موهایش فرستاد: اجازه میدی فقط یه بار دیگه ببینمش؟

منقبض شدن عضلات ساراناز را زیر دست هایش احساسش کرد و ناگهانی فاصله گرفتنش را: عجب بی شرفی شدی کیان هــا…. غلط کردم بهت گفتم اصلا…

جدی شد: شوخی نمیکنم سارا… باید یه بار دیگه ببینمش… تارا گاو صندوق خسرو رو خالی کرده بود… ولی با این اتفاقاتی که افتاد نشد ازش بگیرم اون وسایلو… میخوام ببینم چیز به درد بخوری بیشنون پیدا میشه یا نه…

چینی روی بینی کوچولو و گردش انداخت و ناراضی گفت: خیله خب…

و انگشت اشاره اش را بالا اورد و تهدید گرانه جلوی صورت کیان تکان داد: ولی همین یه بار هــا…

سر خم کرد: چــشـــم…

ایشی گفت و چرخید… کیان آرنجش را از پشت گرفت: هی خانم کجا کجا؟ فک کنم یه قرار هایی گذاشتیم…

سارا با خنده لب گزید و دست های کیان دو طرف پهلوهایش قرار گرفت…

***

از خانه که خارج شد نگاهی به ساعت مچی اش انداخت…

باید خیلی زود مدارک را از تارا تحویل می گرفت و خیال ساراناز را راحت می کرد…

معذب بود… از نگاه مینا و شهاب که فکر می کردند کیان تنها برای منافع خودش به تارا نزدیک شده خجالت می کشید… و متاسفانه حقیقت هم همین بود…

ریموت را فشرد و در ماشین را باز کرد… از آینه ی بغل دید که موتور سیکلت سفری قرمز رنگی در پیچ کوچه ناپدید شد…

نفسش را فوت کرد و سوار شد… این روزها به همه ی موتور سواران حساس شده بود…

کیفش را روی صندلی بغل گذاشت و استارت زد و به آرامی از کوچه خارج شد…

چند دقیقه ای که گذشت و وارد خیابان اصلی شد، حس کرد باز هم همان موتورسوار را با همان مشخصات دید…

از آینه ی جلو به پشت سرش نگاه کرد… زیر لب لعنت فرستاد… موتور سوار تعقیبش می کرد….

دندان هایش را روی هم سایید و فحش رکیکی نثار خسرو کرد…

کمی سرعتش را کم کرد و متوجه شد که سرعت موتور سوار هم به همان نسبت کم شد…

صبرش داشت لبریز می شد… پایش را روی پدال گاز فشرد و ناشیانه و از سمت راست، از پرشیای پیش رویش سبقت گرفت… صدای بوق کشدار چند ماشین همزمان بلند شد….

خودش را به کناره ی خیابان کشاند و باز موتور سوار را از آینه دید…

با همان سرعت بالا، توی کوچه ای پیچید.. به وسط کوچه رسید و دید که موتوری وارد کوچه شد…

بی مقدمه ترمز گرفت و در را باز کرد…

موتور سوار با شدت به در ماشین برخورد کرد…

***

ساعت از نیمه شب گذشته بود که وارد خانه شد…

نور کمرنگی نشیمن را روشن کرده بود…

اور کتش را اویزان کرد و از سوزش بازویش لب گزید…

ترلان را دید که پیش رویش ظاهر شد: کجا بودی کیان؟

انگشت روی بینی اش گذاشت: هـیـــــس…

جلو آمد و پچ پچ کرد: گوشیتو چرا جوای نمیدادی؟ مامان دق کرد…

دست روی بازوی ترلان گذاشت و به جلو هلش داد: گوشیم شارژ تموم کرد…

ترلان مجددا پرسید: کجا بودی؟

کوتاه پاسخ داد: کار پیش اومد…

و به طرف کاناپه ای که سودی رویش به خواب رفته بود رفت و دست روی شانه اش گذاشت: مامان؟

سودی تکانی خورد و کیان تکرار کرد: مامان؟

پلک هایش بالا رفت و چشم های خون افتاده اش نمایان شد… گنگ زمزمه کرد: کیان؟

خم شد و پیشانی اش را بوسید: نگران شدی مامان؟ ببخشید… کار پیش اومد…

چانه ی ته ریش دارش را لمس کرد: تو که منو نصفه جون کردی بچه…

_ معذرت میخوام مامان… ببخشید… گوشیم شارژش تموم شد وگرنه زنگ میزدم خبر میدادم که دیر میام…

سودی نفس عمیقی کشید: ای خدا از دست شما ها… اون از شایان که یک هفته س گذاشته رفته یه خبر نمیگیره از مادرش… اینم از تو که صبح میری بیرون نصفه شب برمیگردی…

درد بازویش بی قرارش کرده بود… سرسری گفت: ببخشید دیگه مامان… پاشو برو تو اتاقت بخواب… بلند شو…

سودی آهی کشید و از جا بلند شد و به اتاقش رفت… ثانیه ای بعد هم ترلان شب بخیر گفت و وارد اتاقش شد…

کیان نفسش را با آسودگی بیرون داد… سودی توی تاریکی متوجه پارگی پلیورش نشده بود…

به اهستگی و بی سر و صدا در اتاقش را باز کرد و داخل رفت… با دیدن ساراناز که روی تختش به خواب رفته بود، آهی کشید و نفسش حبس شد… از این بدتر نمیشد…

گوشه ی لبش را گزید و به سختی و با یک دست پلیورش را از تن خارج کرد…

سارا روی تخت تکانی خورد و خواب آلود زمزمه کرد: کیان اومدی؟!

دلش میخواست سرش را به دیوار بکوبد… هومی گفت…

سارا روی تخت نشست و دلخور گفت: کجا بودی که تلفنتم جواب نمیدادی؟

و به طرف چراغ خواب دست دراز کرد…

تا کیان به خودش بجنبد، نور چراغ خواب روی سقف افتاده و قسمتی از اتاق را روشن کرده بود…

صدای اَه گفتنش با هینِ حیرت زده ی ساراناز در هم پیچید…

پتو را کنار زد و از تخت پایین آمد: کیان چی شده؟!

کف دستش را بالا آورد: هیس… هیچی بابا… چی شده؟

کلید برق را لمس کرد و نورش چشم هر دو را زد…

ساراناز بغض کرده بود و بهت زده به پیراهن کیان که از ناحیه ی بازو رنگ گرفته بود نگاه می کرد…

دست لرزانش را با فاصله از بازوی کیان نگه داشت: کـ… کیان… این خونا… کیان چی شده؟

پلک هایش را روی هم فشرد: یه خراشیدگی کوچیکه… هول نکن…

کف دستش را روی دهانش گذاشت و جیغش را توی گلو خفه کرد: تو به این میگی خراشیدگی کوچیک؟ آستینت غرق خونه… کجا بودی کیان؟

اوفی گفت و لبه ی تخت شایان نشست… سارا پایین پایش زانو زد و دستش را روی زانوی کیان گذاشت: کیان؟!

با نوک انگشت قطره اشک سارا را گرفت: عزیزم طوری نشده که…

قطرات اشکش یکی پس از دیگری روی گونه اش سر میخورد…

کیان مستاصل زمزمه کرد: ساراناز…

_ بگو…

_ چی بگم آخه؟

_ بگو…

هوفی کرد و به نرمی و با ملایمت گفت: از خونه که رفتم بیرون حس کردم یکی داره تعقیبم میکنه… توی یه کوچه گیرش انداختم… بی شرف با خودش چاقو داشت… بازومو خراشید…

هق هقش شدت گرفت: در رفت؟

سر تکان داد: نه… تا همین چند ساعت پیش کلانتری بودم… بنده خدا سرهنگ رو هم علاف کردم…

دماغش را بالا کشید: دکتر نرفتی؟

صورتش را نوازش کرد: چرا عزیزم… همین الان از درمانگاه اومدم… چیزی نشده نگران نباش…

دست سارا که به طرف دکمه های پیراهنش رفت عقب کشید: نکن سارا…

بی توجه و یکی یکی دکمه هایش را باز می کرد: باید ببینم…

مچش را گرفت: آخه چیو ببینی؟!

آخرین دکمه را هم باز کرد و یقه ی پیراهن را عقب کشید: در بیار پیراهنتو…

_ سارا…

_ کیـــان…

ناچارا اطاعت کرد… ساراناز تا به خواسته اش نمی رسید دست بردار نبود…

با دیدن بازوی پانسمان شده اش لب گزید و باز چشمهایش پر اشک شد: خدا منو مرگ بده…

مواخذه گرانه گفت: هیـــس… سارا…

_ کار اون خسروئه نه؟ کار خود بیشرف نامردشه… کثافت عوضی… امیدوارم سرطان بگیره… ایشالا بمیره…

به بی قراری کودکانه اش لبخند زد: عزیز دلــــم…

غر زد: این مرتیکه مگه تحت تعقیب نیست؟ این آدما رو از کجا میاره؟ چرا نمی گیرنش پس؟

کیان تنها آره کشید و سارا ملتمسانه ادامه داد: کیان تورو خدا بیا و بی خیال شو… به خاطر من… خواهش میکنم ازت…

متفکرانه نگاهش میکرد… ساراناز توجه کیان را دید و اضافه کرد: کیان بابات که با این کارا برنمی گرده… ما هم زندگیمون خوبه… دردسر درست نکن… به خدا به ریسکش نمی ارزه… کیان اون مرتیکه همین که مثل موش تو سوراخ قایم شده براش بدترین عذابه… بسه دیگه… دست بردار…

نگاهش را گرفت و زمزمه کرد: خودم هم دارم یه همین موضوع فکر میکنم… خسرو بیشتر از اون چیزی که فکر میکردم خطرناکه… فکر کنم بهتره بی خیال بشم…

ساراناز نفس آسوده ای کشید: مطمئنم پشیمون نمیشی… اگه ادامه بدی هر لحظه تنمون می لرزه که واای… ترلان یه دقیقه دیر کرد… وای مامان رفت بیرون اتفاقی براش نیفته…

به نشانه ی تایید حرف هایش سری جنباند: می فهمم چی میگی سارا ناز… می فهمم…

قدرشانسانه نگاهش کرد و باز مردمک هایش روی بازویش سر خورد…

با احتیاط انگشت اشاره اش را نزدیک برد و بانداژ را لمس کرد: می سوزه؟!

بینی اش را جمع کرده بود و روی پیشانی اش خط افتاده بود…

_ نه بابا…

_ بخیه خورده؟

_ اوهوم…

نچی کرد و پرسید: دارویی چیزی ندادن بهت؟!

گردنش را به چپ و راست تکان داد… دلش میخواست عضلاتش را هم بکشد… ولی با آن وضع دستش…

_ چرا… یه سری انتی بیوتیک و اینا… ولی گذاشتم تو ماشین… ترسیدم با خودم بیارم بالا مامان ببینه… چه میدونستم تو مثل اجل معلق روبروم سبز میشی؟!

و خودش به حرفش خندید…

_ سویچتو بده برم بیارمشون…

_ نمیخواد صبح برمیدارم…

_ کیان… محض رضا خدا برای یک بارهم که شده توی زندگیت به حرف من گوش بده….

چشم هایش را گرد کرد و شوخ گفت: همین الان گفتی به خسرو کار نداشته باش گفتم چشم… عجب آدمی هستی…

دندان هایش را روی هم سایید: کیــــان…

_ جــــان؟؟!!

دلش میخواست با مشت به صورتش بکوبد… داشت از نگرانی می مرد و کیان مسخره بازی اش گرفته بود…

از روی زمین بلند شد و دور خود چرخید…

_ چی میخوای؟!

سویچ ماشین را برداشت: میرم داروهاتو بیارم…

و تا کیان بخواهد حتی از جایش بلند شود، با چابکی اتاق را ترک کرد…

تا سارا برود و برگردد، به سختی لباس عوض کرد و روی تخت ولو شد…

مغزش کاملا قفل کرده بود… خسرویی که این کارها را می کرد، آن خسرویی نبود که برای بیست و چند سال، حساب پدری رویش باز کرده بود… خسرویی نبود که از ته دل عمو صدایش میزد… خسرویی که قرار بود پدرزنش باشد…

واقعا نمی فهمید… خسرو چقدر زرنگ بود که با وجود اینهمه تدابیر امنیتی باز هم کارش را پیش می برد…

آدرس و شماره تلفنی که موتور سوار از خسرو داده بود هم دردی را دوا نکرده بود…

آدرس یک آپارتمان مبله بود که صاحبش سه سال پیش مهاجرت کرده و شماره تماس هم کلا از شبکه خارج شده بود… بدبختی اش اینجا بود که اردلان هم نم پس نمیداد و نمیدانست از خسور زیادی می ترسد یا گند کاری های مشترکشان به قدری زیاد و فجیع بوده که جرئت لب باز کردن ندارد…

صدای تیک خفیفی که نشان از باز شدن در داشت آمد و ساراناز بی سر و صدا وارد اتاق شد… به پهلو چرخید…

سارا لیوان آبی را که در دست داشت به سمتش گرفت و لب زد: بیا اینو بگیر تا داروهاتو بدم…

کسل نالید: سارا…

با جدیت گفت: پاشو کیان…

با نارضایتی روی تخت نشست… جزو معدود دفعاتی بود که ساراناز را جدی می دید…

دو کپسول کف دستش گذاشت و کیان هر دو را با آب سر کشید و لیوان خالی را به سارا برگرداند و باز روی تخت ولو شد… وقتی بحث سلامتی اش پیش می آمد ساراناز شوخی نداشت…

حالا می فهمید چرا ساراناز را تا این اندازه دوست دارد… حالا می فهمید که چرا برگشت تارا جز همان روز اول دیدارشان و اعترافات تارا، هیچ حس خاصی در وجودش ایجاد نکرد…

احساسش به تارا عشق نبود.. علاقه ای بود که از نوجوانی… از دوران بلوغش شکل گرفته و پرورانده شده بود… برای همین هم خیلی زود توانست با خودش کنار بیاید طوری که انگار از اول تارا نامی توی زندگی اش حضور نداشته…

اما ساراناز…

این دختر ریز نقش و با نمک که زیبایی خیره کننده ی تارا را نداشت… ساراناز معمولی… از خانواده ای متوسط… که در نگاه اول هیچ ویژگی قابل توجهی نداشت… اما لبخند هایش به کیان زندگی می بخشید… حالا مالک قلب رو روحش شده بود…

سارانازی که کیان با چشم باز و از روی عقل و نه از روی احساسات تند نوجوانی و سبک سری انتخابش کرده بود، حالا تمام زندگی اش که بود که نه تارا و نه هیچ دختر دیگری تا ابد نمی توانست جایش را بگیرد…

خیره و با لبخند محوی نگاهش می کرد…سارا سوییشرتش را از تن خارج کرد و با گیجی لبخند زد: چیه؟!

سری به طرفین تکان داد و بازوی سالمش را روی تخت دراز کرد: موبایلمو روشن کن بزن به شارژ لطفا… بعدم بیا اینجا…

موبایل را به شارژ زد و سر جایش برگشت: نه کیان.. من اونجا میخوابم…

و با سر به تخت شایان اشاره زد…

_ چی؟!

دست روی گونه ی ته ریش دارش گذاشت و خم شد روی گیجگاهش را بوسید: دستت زخمیه اذیت میشی… من امشبو اونجا میخوابم… باشه؟

چهره اش ناراضی بود: سارا… اذیت نیستم…

لبخند زد: عزیزم رعایت کن دیگه… بذار زود خوب شی… من که تو خواب حرکاتم دست خودم نیس… یهو دیدی زدم زخمت سر باز کرد… دیگه همین امشب غم دوری منو تحمل کن…

روی بینی اش چین افتاده بود: خیله خب… چه دلیل و برهانی هم میاره…

نرم خندید و از لب تخت بلند شد… کیان با چشم حرکاتش را دنبال می کرد که ملافه و رو بالشی تمیزی از کمد برداشت و روی تخت انداخت…

به حساسیتش لبخند زد… پتوی شایان را جمع کرد و به طرفش امد… ابروهایش را بالا انداخت…

پتوی گوله شده را روی تخت گذاشت و پتوی کیان را برداشت: بیا این مال تو… من پتوی تو رو برمیدارم…

خندید: بردار… وسواسی…

روی تخت دراز کشید و پتو را تا زیر چانه اش بالا آورد…

کیان موبایلش را برداشته بود و نورش توی صورتش افتاده بود… دستش را زیر گونه اش برد: الان سیمش کنده میشه کیان…

موبایل را پایین اورد: هوم؟!

_ میگن سیم شارژرت الان کنده میشه…

نگاهی به پریز بالای سرش انداخت: نه نمیشه…

و روی شماره ی شایان مکث کرد… با شست روی اسمش ضربه زد…

خیلی زود پشیمان شد و بعد از یک بوق تماس را قطع کرد… میخواست با شایان راجع به تصمیمش مبنی بر رضایت دادن یا ندادن مشورت کند.. اما کمی که فکر کرد دید دلیلی ندارد… وقتی خانه را ترک کرده بود، این مسائل خانوادگی هم به او مربوط نمیشد…

موبایل را روی بالش گذاشت… سارا هنوز خیره نگاهش می کرد…

بی مقدمه گفت: اگه خدا بخواد و مشکلی پیش نیاد تا اخر ماه بعد میریم سر خونه و زندگیمون…

سارا سیخ نشست: چی؟!

به جهیدن ناگهانی اش خندید: وامم جور شده… ولی ضامن کارمند دولت میخوام… به نظرت بابات ضامنم میشه؟!

لب هایش تا گوشش کش آمده بود: آره… آره معلومه که میشه… وای کیان جدی میگی؟!

برق شادی چشمهای ساراناز قلبش را می لرزاند: آره بابا.. چرا شوخی کنم؟

انگشت هایش را توی هم قلاب کرد و با حالتی رویایی به سینه چسباند: کیـــان… باورم نمیشه… یعنی جدی جدی میریم سر خونه و زندگیمون؟ یعنی عروسی میگیری برام؟!

_ آره عزیزم… هم عروسی میگیرم برات… هم میریم خونه ی خودمون… بعدم که توی خونه ی خودمـــون…

ابروهایش را بامزه بالا انداخت… لحن کشدارش ساراناز را به خنده انداخت… با این حال اخمی کرد و توپید: کوفت… نه که تا الان ناکام موندی…

صدای غش غش خندیدنش بلند شد…

لب گزید و خنده اش را خورد: هــیـــس… کیان… یواش…

صدایش قطع شد اما شانه هایش هنوز می لرزید…

دراز کشید و آرنجش را تکیه گاه سرش کرد: کیان…

_ هوم…

_ اِ… بسه دیگه… به چی میخندی؟!

_ به تو…

_ کوفت… نخند یه لحظه…

_ جانم… بگو؟

انگشت اشاره اش را به لب پایینش چسباند: اممم… دیگه وقتی رضایت دادی و همه چی تموم شد… بعدشم رفتیم سر خونه و زندگیمون… میشه من برم سر کار؟

قاطع گفت: نخیـــر…

آرنجش را صاف کرد و سرش روی بالش افتاد: کیـــان…

_ همینکه گفتم…

_ ای بابا… یعنی وقت هایی که تو خونه نیستی من بمونم تک و تنها به در و دیوار زل بزنم؟

_ نه خانوم… میشینی درستو میخونی لیسانستو میگیری… بعدشم برای ارشد شرکت میکنی…

کف دست هایش را بهم چسباند و میان زانوهایش گذاشت: کیان لطفا…

پوفی کرد: میشه بحث نکنی؟!

_ میشه زور نگی؟!

_ میشه منطقی باشی؟

_ کیان… اَه…

با بی حوصلگی زمزمه کرد: من نمیدونم تو چرا دنبال دردسر می گردی و برای خودت کار می تراشی… حالا بذار کارامون جفت و جور بشه بعد یه فکری میکنیم…

لب هایش را جلو داد و ناچارا زمزمه کرد: خیله خب…

و با دلخوری پلک بست: شب بخیر…

جوابی که کیان داد لبخند روی لبش نشاند… در هر شرایطی عزیزم و جانم گفتن از دهانش نمی افتاد…

_ خوب بخوابی عزیزم…

***

سودی نگران نگاهش کرد: کیان.. حالا دیر نمیشد مامان… میذاشتی برای فردا…

دست هایش را توی استین های اورکت سرمه ای رنگی که سارا برایش نگه داشته بود فرو برد: مامان دیر میشه… این خسرو معلوم نیس داره چه غلطی میکنه… به خدا می ترسم…

_ آخه حالت…

مهربانانه زمزمه کرد: طوریم نیس که مامان…

و به ساراناز که یقه ی پیراهنش را صاف می کرد چشم غره رفت… آخر هم نتوانست جلوی زبانش را بگیرد و همه ی اتفاقات را با تمام جزئیات کف دست سودی گذاشت…

جلو رفت و به نرمی پرسید: مامان راضی هستی دیگه برای رضایت؟ هوم؟ خودت باید باشی… منتها من امروز میرم مقدماتش رو فراهم میکنم… حتما خودت باید باشی برای رضایت دادن… شایان و ترلان و پرنیان هم همینطور…

سودی سر تکان داد: برو مامان جان… من راضیم… هیچی با ارزش تر از جون بچه هام نیست… اون خسرو هم خدا جوابشو میده… واگذارش کردم به خدا…

لبخند زد و سودی ادامه داد: برو که اتوبان شلوغ میشه به ترافیک میخوری…

سرس جنباند و چرخید و به طرف در رفت…

سودی به عادت همیشه و زیر لب، آیه الکرسی میخواند… کاری بود که از همان بچگی، موقع بیرون رفتن برای بچه ها انجام میداد…

ساراناز تا دم در همراهش رفت…

سودی چرخید و به آشپزخانه رفت و تنهایشان گذاشت…

کیان کفش هایش را پوشید و سارا کیف دستش اش را به دستش داد…

خم شد و گونه اش را بوسید… طولانی تر از همیشه…

سارا دست روی بازویش کشید و بی توجه به بحث شب قبل، با محبت زمزمه کرد: دیرت نشه…

جدا شد و در ورودی را باز کرد…

سارا دستش را روی جدا در گذاشت… کیان چشمکی زد و زمزمه کرد: دوست دارم…

ساراناز لب هایش را غنچه کرد و صدای میچ مانندی مثل یک بوسه، از گلویش خارج شد: منم عزیزم…

دستی تکان داد و خداحافظی کرد و دکمه ی اسانسور را فشرد… ساراناز در را بست…

***

توی اتوبان می راند…

با انگشت روی فرمان ضرب گرفته بود و با ترانه ای که پخش می شد، زیر لب همخوانی می کرد…

صبح زود شایان تماس گرفته بود و کیان جوابش را نداده بود… و حالا عذاب وجدان داشت… هر چه بود شایان برادرش بود… همخونش بود… توی دعوا هم که حلوا خیرات نمی کردند…

حینی که حواسش به جاده بود، موبایلش را از زیر ترمز دستی برداشت و وارد لیست مخاطبین شد…

نام شایان را لمس کرد و همان لحظه، حس کرد جسم سنگینی به ماشین کوبیده شد…

موبایل از دستش سر خورد و با دو دست کنترل فرمان را به دست گرفت…

آزرای مشکی رنگی از بغل به ماشین می کوبید… ترسیده شیشه را پایین کشید و فریاد زد: چیکار میکنی احمق؟!

راننده مجددا محکم به ماشین کوبید…

هول شده بود… پایش را روی پدال گاز فشرد و از آزرای مشکی فاصله گرفت…

از آینه ی جلو به پشت سرش نگاه کرد… آزرا هم با همان سرعت نزدیک می شد…

زیر لب بسم اللهی گفت… آزرای مشکی تا چند ثانیه ی دیگر کنارش قرار می گرفت…

بی اراده و بدون فکر فرمان را چرخاند… به سمت گارد کنار اتوبان منحرف شد و تا به خودش بجنبد، ماشین با تمام قدرت به نرده ها برخورد کرد و چپه شد…

آزرا با شتاب از کنار پژوی 405 نقره ای کیان که واژگون شده بود، گذشت…

***

حرص زده به صفحه ی روشن موبابل نگاه می کرد…

از صدای تندِ نفس کشیدنش ندا چرخید و خواب آلود پرسید: چی شده سر صبحی؟!

موهای ژولیده و چشمهای پف کرده اش را از نظر گذراند و موبایل را به گوشش چسباند: بیدارت کردم؟

به ساعت روی پاتختی نگاه کرد و کش و قوسی آمد: دیگه باید بیدار می شدم… چیزی شده؟!

موبایل را از کنار گوشش پایین آورد و نیم خیز شد: این کیان معلوم نیس یا خودش چند چنده… دیشب بهم زنگ زده بود، تا خواستم جواب بدم قطع کرد… بعدشم هر چی من تماس گرفتم جواب نداد… الانم دوباره همون آش و همون کاسه… سر صبحی زنگ زد دو تا بوق خورد قطع کرد… الانم باز جوابمو نمیده…

پاهایش را از تخت پایین گذاشت و همرمان با پوشیدن روفرشی های ابری سفیدش، موهایش را با گیره بالای سرش جمع کرد: چی بگم؟ خانواده ی توئن…

شایان با کلافگی موبایل را روی پاتختی انداخت… ندا گره روبدوشامبرش را روی پهلو محکم کرد و وارد سرویس بهداشتی شد…

دلش میخواست سری به خانه بزند… در کمال ناباوری دلش برای تک تک اعضای خانواده تنگ شده بود… برای مادرش… ترلان… کیان… پرنیان و بچه هایش…

ولی دیدنشان به سرکوفت ها و نصیحت های خسته کننده ی اعضای خانواده نمی ارزید…

ندا که با صورت خیس بیرون آمد، شایان هم از جا بلند شد تا دست و صورتش را بشوید…

_ با من میای شرکت؟!

جلوی در مکث کرد: نه… باید برم دانشگاه… غیبت هام زیاد شده…

ندا آهانی گفت و همان لحظه صدای ملودی زنگ موبایل شایان فضای اتاق را پر کرد…

حرص زده از در سرویس بهداشتی فاصله گرفت: به جان خودم ایندفعه کیان باشه چهار تا فحش نون و آبدار نثارش میکنم…

موبایل را چنگ زد… نام کیان روی صفحه چشمک میزد…

تماس را برقرار کرد و با خشم توپید: بله؟؟!!

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن

codebazan

بستن
بستن