رمان جُنحه

رمان جُنحه پارت 7

شایان هن و هن کنان با جعبه های توی دستش که تا صورتش بالا آمده بود در آستانه ی در ظاهر شد: مامان… اینا رو کجا بذارم؟! ظرفه…

سودی جلو رفت: ببر بذار آشپزخونه.. شایان؟ یخچالو چرا اینجا گذاشتین؟

و پشت سر شایان به آشپزخانه رفت و صدایش نامفهموم شد.

شایان با خستگی غر میزد: خب من که نذاشتمش… حالا میگم جابجاش کنن.

ندا لبخند زد… لبخند ماتش از چشم ثریا دور نماند و چشم غره رفت. کلا این زن و شوهر بی دلیل چشم دیدن ندا را نداشتند. برعکس دخترشان… ساراناز به شدت برای ندا احترام قائل بود.

– امم… میشه یه دقیقه بیای؟ سارا؟

صدای شایان بود. ساراناز به خودش اشاره کرد: من؟

سر تکان داد: آره. بیا یه لحظه.

متعجب شانه بالا انداخت و پشت سر شایان از پله ها بالا رفت.

در سومین اتاق از سمت چپ را باز کرد و کنار کشید: برو تو…

نا مطمئن داخل رفت و برای ثانیه ای بهتش زد..

حس کرد اتاق به طرز عجیبی بوی کیان را میدهد…

قدمی برداشت و روی تخت اسپرت با روتختی سرمه ای دست کشید: تخت کیانه..

شایان دست هایش را پشت کمرش برد و به دیوار تکیه زد: اینجا اتاق کیان بوده…

ناگهانی سر بلند کرد. چشمهایش لبریز اشک بود.

شایان توضیح داد: من خیلی پرس و جو کردم. چند تا دکتر خوب بهم معرفی کردن. البته ندا هم خیلی کمکم کرد. به نظر من بهتره چکاپ و سنوگرافی و اینا رو اینجا انجام بدی.بهتره… متخصص ها بیشترن٬ مجهز ترن٬ تازه پیشرفته ترم هستن.

سارا لب گزید. حتی فکرش را هم نمی کرد روزی با شایان راجع به این موضوعات صحبت کند.

_ من فک کردم خیلی سخت میشه که برای دکتر رفتن هی تا اینجا بیای و باز برگردی… گفتم شاید دوست داشته باشی مواقعی که وقت دکتر داری اینجا بمونی… برای همین این اتاقو زودتر از بقیه جاها آماده کردم.هی سارا… داری گریه میکنی؟!

دستش روی شکمش مشت شده بود: بچه ی منم عمو داره… تو و کیان هم عمو داشتین…

محکم پلک زد: اون عموی ما نیست… یه حروم زاده… یه بچه ی نا مشروعه که با عقده زندگی کرده و بزرگ شده و تا خرخره توی لجن فرو رفته…

_ شما ها دو تا عمو دارین… سه تا عمه دارین… چرا خسرو باید انتقام همه رو از خانواده ی شما٬ از پدر تو… از شوهر من بگیره؟!

همانجا سر خورد و روی زمین نشست…

صدای فریاد های خسرو توی دادگاه وقتی مدام تکرار می کرد « وقتی شما تعطیلاتتون رو توی سواحل مدیترانه میگذروندین٬ مادر من گوشه ی اون آسایشگاه دولتی داشت جون میداد» در سرش میپیچید… گاهی اوج میگرفت و گاهی پچ پچ وار مثل موریانه مغزش را میجوید و جلو می رفت…

زانوی چپش را بالا آورد… دست راستش از ناحیه ی مچ روی زانو آویزان شد: نمی دونم.. واقعا نمیدونم…

سارا روتختی را مشت کرد: به هر حال ممنون.

و صادقانه اعتراف کرد: هیچ وقت فکر نمی کردم انقدر مهربون باشی.

شایان لبخند زد… تلخ و دردآور: کاش زودتر از اینا به خودم میومدم… کاش نمیذاشتم کیان تنهایی بار خونواده رو به دوش بکشه. حالا دارم میفهمم بعد از فوت بابا چه عذابی رو تحمل می کرده.

و با یک حرکت سر پا شد و آهسته گفت: اگه دوست داری یه کم استراحت کن. از صبح سر پا بودی.. برات خوب نیس.

ساراناز با خجالت سر تکان داد و شایان اتاق را ترک کرد.

شایان که بیرون رفت، به پهلو روی تخت دراز شد و به قاب عکسی که درست رو به روی تخت نصب شده بود نگاه کرد. عکس عروسی اش بود… شایان فکر همه جا را کرده بود…

کف دستش را به شکمش چسباند و با شست نوازشش کرد: چرا امروز تکون نخوردی تو پسری؟!

و پلک بست در حالیکه دستش هنوز برآمدگی شکمش را نوازش می کرد…

شایان از پله ها پایین رفت.. ندا و پروا آماده ی رفتن بودند.. یک تای ابرویش را بالا انداخت: داری میری؟!

ندا پر شالش را روی شانه اش انداخت.

نگاه خیره ی شایان سودی را نشانه گرفت. سودی با بی میلی تعارف زد: نهار تشریف داشته باشین خانم زمانی…

شایان چشمهایش را گرد کرد… خانم زمانی؟! با شناسه ی دوم شخص جمع؟! حرفش از صد تا فحش بد تر بود…

ندا اما هیچ تغییری توی چهره ی متبسمش ایجاد نشد: مرسی.. دیگه رفع زحمت میکنم…

سودی زیر لب زمزمه کرد: هر طور راحتید.

و این یعنی هر چه سریعتر رفع زحمت کنید…

ندا خداحافظی کرد و رو به ثریا لبخند زد: از طرف من از سارا جان خدافظی کنید.

ثریا پشت چشم نازک کرد و ندا باز هم به روی خودش نیاورد…

شایان دست پشت کمرش گذاشت.. نگاه تیز سودی تا خارج شدنشان، خیره ی دست شایان و تختی کمر ندا بود.

با بیرون رفتنشان ثریا پیف پیفی کرد: چه افاده ای… انگار از دماغ فیل افتاده.

ترلان اخم کرد: بنده خدا به این مهربونی… کجاش افاده ای بود؟!

سودی هشدار داد: ترلان!

لب ورچید: خیله خب.. تو کاری که بهم مربوط نیس دخالت نمیکنم.

سودی با خستگی روی مبل ولو شد. بابت رفتار سرد و تا حدودی زننده اش با ندا ناراحت بود و عذاب وجدان داشت… میدانست ندا زن خوب و مهربانی است… ولی مناسب شایان نبود… و آینده ی فرزندش بیشتر از هر چیزی برایش اهمیت داشت… حتی تاوان شکستن دل ندا…

آنسوی در، شایان با شرمندگی به ندا نگاه می کرد: واقعا نمیدونم چی بگم… شرمنده.

ندا با خنده چشمهایش را گرد کرد: اوا.. چرا؟!

دستش را روی شانه ی پروا که به زانویش چسبیده بود گذاشت: آخه.. مامانم…

_ یخرده گپ زدیم.. حس میکنم مامانت از اون لاک غمگینش بیرون اومده… خیلی خوشحال شدم…

سر تکان داد.. وقتی ندا چیزی را به رویش نمی آورد، شایان هم اصراری بر این موضوع نداشت..

تا دم در همراهی شان کرد…

پروا از گردنش آویزان شد: تو ام بیا…

گونه ی تپلش را محکم بوسید و صدای اعتراضش را بلند کرد: الان نمی تونم… فردا میام خوشکلم..

و رو به ندا گفت: فردا ساعت مشخصی از شرکت برمیگردی؟ شاید یه سر اومدم..

چشمهایش برق میزد: دیگه نزدیکیم… زود به زود میتونی بیای..

با تکان سر تایید کرد.

ندا دست دراز کرد: پروا… بیا بریم دیگه ماما…

به سینه ی شایان چسبید: نمیای؟!

توی بغلش بالا انداختش: گفتم که فردا میام…

مظلومانه نگاهش کرد: الان نه؟!

_ پروا… اذیت نکن شایانو…

با زور و تقلا از آغوشش جدا شد…

خودش پروا را توی ماشین نشاند و کمربندش را بست.. دخترک بق کرده بود..

با دو انگشت گونه اش را کشید: با من قهر کردی عروسک؟

سرش را به طرفین تکان داد… اخمش با مزه بود و شایان نتوانست با وسوسه ی بوسیدنش مقابله کند.

ندا عینک آفتابی مارکش را به چشم زد: بریم؟

شایان در سمت پروا را بست: به سلامت..

پروا بالاخره لبخند زد و برایش بای بای کرد..

روی هوا بوسه ای برایش فرستاد…

ندا با تک بوقی پایش را روی پدال گاز فشرد و توی پیچ کوچه نا پدید شد…

شایان وارد حیاط باغ مانند خانه شد و در را بست…

و تازه فرصت کرد هوای خانه ی روزهای بچگی اش را با آسودگی نفس بکشد…

نگاهی به باغچه ی بزرگ ضلع شرقی حیاط انداخت… باید یک نفر را می آورد تا باغچه را مثل همان روزها سر و سامان بدهد…

آلاچیق ها نیاز به تعمیر داشت… برای سیستم گرمایی سرمایی خانه هم هنوز فکری نکرده بود… نمی دانست چه وضعیتی دارند…البته اگر یادش میماند…

پوفی کرد و سینه اش از حجم هوا خالی شد و برای هزارمین از خودش پرسید: کیان چطور همه چیز را به نحو احسن سر و سامان میداد و هیچی را هم فراموش نمی کرد؟؟!!

کار جابجایی وسایل تمام شده بود…

با کارگرها حساب و کتاب و سپس راهی شان کرد…

ساعت سه بعد از ظهر بود و دلش از گرسنگی مالش می رفت…

حسین آقا همقدم با شایان وارد ساختمان شد و کف دست هایش را به هم سایید: خسته نباشی…

با لبخند خسته ای سر خم کرد: همچنین شما… زحمت کشیدین…

ترلان غر زد: بابا مردم از گشنگی…

سودی کلافه گفت: چیکار کنم خب؟! به این داداشت بگو… بهش گفتم اول وسایل ضروری رو بیاره… رفته یخچالو گذاشته وسط آشپزخونه گازم که وصل نیست…

موبایلش را از جیبش بیرون کشید: زنگ بزنم غذا بیارن؟!

ترلان ناله کرد: آره دیگه پرسیدن نداره…

موبایل را به گوشش چسباند: کی چی میخوره؟!

ثریا با اشاره ی حسین آقا از جا بلند شد: ما دیگه رفع زحمت میکنیم…

سودی چشمهایش را گرد کرد: اوا مگه میذارم؟!

ثریا دست روی بازویش گذاشت: دیگه بیرم کم کم… سبحان خونه تنهاست.

_ خب بچه که نیست… یکی دو ساعت دیگه هم تنها بمونه…

ثریا برای کسب تکلیف به حسین آقا نگاه کرد…

حسین آقا سری تکان داد و با نارضایتی پلک زد: چی بگم؟!

و نفس عمیقی کشید… باید کم کم روابطشان را محدود می کردند… هر چه ساراناز بیشتر به طرف خانواده ی احتشام کشیده می شد، از آن طرف زندگی ای را که در آینده باید برای خودش میساخت خراب می کرد.. نباید به خاطر بچه کلا پایبند این خانواده می شد…

معذب روی مبل نشست… اخمش از نگاه تیزبین سودی دور نماند… با این حال چیزی نگفت…

شایان موبایل را از کنار گوشش پایین آورد: من میرم دستامو بشورم… پرنیان چرا نیومد؟!

ترلان جواب داد: میلاد واکسن زده تب کرده… گفت اگه بهتر شد غروبی یه سر میاد…

آهانی گفت و صدایش دور شد: یکی سارا رو هم صدا بزنه… براش خوب نیس گرسنه بمونه…

همه ی سر ها به طرفش چرخید…

حسین آقا چشم غره رفت…

****

دستش را زیر چانه اش زده بود و بی حوصله به دیوار پیش رویش نگاه می کرد.

حسین آقا از حرکت ایستاد و دستش را به کمرش زد: سارا من هر چی میگم برای خودته… الان داغی نمیفهمی فقط میگی بچه م… میگی یاد کیان… یادگار کیان… یه سال دیگه، دو سال دیگه، ده سال دیگه… وقتی من و مادرت نباشیم میخوای چیکار کنی؟!

به تاج تخت تکیه داد و زانوهایش را بالا آوررد.

حسین آقا کف دستش را به پیشانی اش کشید و تا گونه و سپس چانه اش امتداد داد: سارا… اصلا میفهمی من چی دارم بهت میگم؟ میشنوی حرفای منو؟

سر همی سرمه ای را از روی پاتختی برداشت و روی زانویش گذاشت: هنوز از مرگ شوهر من چهار ماه گذشته… بچه ش تو شیکممه.. واقعا خجالت نمی کشین در به در دنبال شوهر برا من می گردین؟

ثریا خانم کف دستش را روی دهانش گذاشت: ساراناز؟ این چه طرز حرف زدنه؟!

سرهمی را کنار پایش روی خوشخواب کوبید و از جا پرید… زیر دلش تیر کشید، با این حال اهمیتی نداد و رو در روی پدرش ایستاد: همه ی اینا رو میگی که منو به ریش اون احمد خپل کچل پیر پسر ببندی؟! نمیخوام پدر دلسوز و مهربونم… نمیخوااااام…

با کلافگی پوفی کرد: ساراناز فکر نکن اگه چیزی بهت نمی گم حق رو به تو میدم. نه… دارم ملاحظه ی وضعیتت رو می کنم…

دستش را توی هوا تکان داد و دوباره روی تختش برگشت: آره خیلی ملاحظه ی منو می کنین… دارم میبینم… الان که ملاحظه م رو میکنین وضعیتم اینه.. وای به حال وقتی که ملاحظه نکنین…

ثریا خانم تشر زد: سارا درست حرف بزن…

لب گزید و به نقطه ی نامعلومی روی دیوار چشم دوخت.

حسین آقا جلو آمد و با ملایمت گفت: ساراناز… ببین فقط یه کم منطقی فکر کن. تو تنهایی نمی تونی. از پسش بر نمیای. من که نمی گم بیا برو همین الام زنش شو… فقط حرف بزنین ببینین…

_ ببینیم چی؟ ببینیم به هم میایم یا نه؟ من وقتی اونو با کیان مقایسه میکنم حتی چندشم میاد که اسمشو بیارم… کیان من کجا و اون احمد بی سواد دیپلم ردی موبایل فروش کجا؟ بابا محض رضای خدا فقط یه نکته ی مثبتش رو بگو که من رغبت کنم بهش فکر کنم.

_ یعنی اگه یه نفر پیدا بشه که…

نگاه مات و بی روح ساراناز ساکتش کرد. لرزیدن لب هایش را دید و سری که به تاسف تکان خورد.

با چشمهای پر اشک زمزمه کرد: من واقعا… واقعا برای شما که نه.. برای خودم متاسفم.

و روی تخت ولو شد و لحاف را روی سرش کشید. پسر کوچولویش تکانکی خورد و لگد زد.

لب گزید و مشتش را روی سینه اش فشرد.

یک توده ی بزرگ و حجیم، به گلو و قفسه ی سینه اش فشار می آورد.

پسرکش وول میخورد وبا هر تکانش، اشک های سارا روی بالش می چکید.

حسین آقا خیره به لحافی بود که می لرزید… نفسش را بیرون فرستاد و حرکت جسمی را روی بازویش حس کرد.

ثریا خانم دست روی بازویش کشید و لب زد: بیا بریم بیرون…

سری تکان داد و همقدم اتاق را ترک کردند.

سارا اشک ریخت… گریه کرد… هق هقش را توی گلو نگه داشت و گوشه ی لحاف را به دندان گرفت…

صدای پچ پچ پدر و مادرش که از بیرون اتاق می آمد، قطع شد.

چراغ ها خاموش شدند.

عقربه ی بزرگ ساعت یک دور چرخید…

دو دور چرخید…

سه دور…

چهار دور…

پنج دور…

سارا هنوز اشک می ریخت..

دست و پایش کرخت شده بود… دلش درد می کرد و جرئت نداشت زانویش را صاف کند.

همانطور خمیده چرخید و سعی کرد خودش را بالا بکشد. به بالش پشت سرش تکیه داد و با احتیاط زانویش را صاف کرد. لب گزید و آهسته از تخت پایین آمد… ساعت چهار صبح بود..

دیوار کوب را روشن کرد و به طرف کمد رفت. روی پنجه بلند شد و دستش را حرکت داد . دسته ی چمدان را لمس کرد و پایین کشیدش.

بیست دقیقه ی بعد، زانویش را را روی در چمدان قرمز و کوچک مسافرتی گذاشته بود و سعی داشت زیپش را ببندد.

عرق روی پیشانی اش را پاک کرد. شارژر موبایلش را توی زیپ بغل چمدان جا داد و کیف پول و موبایل و بقیه ی خرده ریز ها را توی کیف دستی اش ریخت.

شلوار مشکی و پانچوی قهوه سوخته اش را پوشید و شال مشکی را روی سرش انداخت.

با آژانس تماس گرفت و پچ پچ وار تقاضای ماشین کرد. نگاهی سرسری به اتاق انداخت و بفضش را فرو خورد.

نگاهش روی پنجره ی اتاق ثابت ماند. باران بهاری، رگباری می بارید و ذهن ساراناز یاری نمی کرد تا به خاطر بیاورد چترش را کجا گذاشته…

بی خیال چتر شد. بند کیف را روی شانه اش فیکس کرد و چمدانش را برداشت. سنگین بود ولی نه آنقدری که اذیتش کند. بیرون رفت و نگاهی به در بسته ی اتاق پدر و مادرش انداخت. بغض به گلویش چنگ زد… پدر و مادرش خواسته های محالی داشتند..

چطور میتوانست در حالیکه هنوز شب ها پیراهن کیان را بغل می گرفت و با عکسش حرف میزد تا خوابش یبرد، با شکم بر آمده اش روبروی مرد دیگری بنشیند و راجع به آینده اش حرف بزند؟!

کیان گذشته و حال و آینده اش بود!!!

بی سر و صدا کفش هایش را پوشید و بیرون رفت. در را که پشت سرش می بست، بغضش ترکید. روبه روی آسانسور ایستاد. برعکس همیشه سالم بود. وارد اتاقک فلزی شد و فکر کرد حتی دل آسانسور هم برایش میسوزد، ولی پدر و مادرش…!!!

نگهبان طبق معمول توی جایگاهش چرت میزد. بی سر و صدا از جلویش عبور کرد. وارد حیاط شد و خودش را به در رساند.

راننده ی آژانش منتظرش بود!

***

کاناپه را با فشار زانویش عقب راند و رویش ولو شد: من دیگه نمی کشم. بقیه ش باشه فردا.

ترلان لیوان آبی به دستش داد: الان فرداس دیگه.. ساعت پنج صبحه…

پرنیان میلاد را روی پایش جابجا کرد: چی میگی؟! پس تا یه ساعت دیگه محمد میاد؟!

شایان از بالای لیوانی که توی دستش بود نگاهش کرد: شب کار بوده؟!

سر تکان داد: آره دیگه… منو رسوند خودش رفت بیمارستان.

و با نگاهی به گلدان شیشه ای کوچک مشکی رنگ و گران قیمتی که توی جعبه روی میز بود، گفت: این چه خوشکله… هی میخواستم بپرسم یادم میرفت، تازه خریدین؟!

ترلان جواب داد: نه، ندا آورده…

چشمهایش را گرد کرد: اومده بود اینجا؟! عجب رویی داره… زنیکه بی حیا.

شایان عصبی تذکر داد: پرنیان..

پشت چشم نازک کرد: چیه؟ مگه دروغ میگم؟ میدونه هیچکی چشم دیدنشو نداره و بازم پا میشه میاد اینجا که چی؟ بگه نظر ما براش اهمیتی نداره؟ یا ما رو به دماغش نمیاره..

ترلان با ناراحتی زمزمه کرد: برای چی با این بنده خدا انقدر دشمنین؟ مگه ازش بدی یا بی احترامی دیدین؟!

انگشت اشاره اش به سمت ترلان نشانه رفت: تو حرف نزن..

ترلان اخم کرد و شایان بلند تر از حد معمول گفت: پری بس کن..

– چیه؟ حقیقت تلخه؟ حالا که دیگه به پول اون نیاز نداری… حالا که اموالمون رو پس گرفتیم… چرا هنوزم نگهش داشتی؟

_ بفهم چی میگی پرنیان… به چیزی که میخوای بگی فکر کن بعد حرف بزن. من به خاطر پول طرف کسی نرفتم که حالا بخوام ولش کنم…

پرنیان دهان باز کرد و صدای پر تحکم سودی همه را ساکت کرد: احترام همدیگه رو نگه دارین… چیه به جون هم افتادین؟!

و با نگاهی آزرده به شایان، اضافه کرد: به خاطر یه غریبه…

شایان پوفی کرد و با شدت به پشتی کاناپه تکیه زد. پرنیان معذب به گوشه ی میز خیره شد…ترلان دست روی زانوی شایان گذاشت و با نگاه دلداری اش داد.

سودی به جمع سه نفره ی بچه هایش نگاه کرد که ردیف روی مبل ها نشسته بودند… جای خالی کیان دلش را به درد آورد. سرش را چرخاند و با نوک انگشت، اشک گوشه ی چشمش را گرفت.

شایان پا روی پا انداخته و عصبی پنجه اش را تکان میداد. پرنیان سر به زیر و مرتعش زمزمه کرد: معذرت میخوام.

شایان زیر چشمی نگاهش کرد. پیشانی اش را فشرد و لب زد: منم..

سودی لبخند زد و پرنیان برای عوض کردن بحث پرسید: شما برای اجرای حکم نرفتی مامان؟!

سودی سر تکان داد: من مگه دل نگاه کردن به این چیزا رو دارم؟! هر چند طرف دشمن خونیم باشه.. شایان با تارا رفت..

پرنیان به نشانه ی فهمیدن سر تکان داد و ترلان پرسید: یعنی بابا از رابطه ی خونیش با خسرو خبر داشته؟!

سودی آه کشید: نمیدونم.. و فکر هم نمیکنم تا آخرش بفهمم… ولی خب اونقدر که جاوید و خسرو با هم صمیمی بودن بعید نیست خبر داشته باشه…

پرنیان میلاد را تکان داد. دستش خواب رفته بود. شایان به سمتش خم شد: بدش به من…

با احتیاط میلاد را به شایان سپرد و مشتش را باز و بسته کرد: اون حرف هایی که خسرو توی دادگاه میزد، به نظرت اونا واقعیت داره مامان؟!

_ نمیدونم… خب پدربزرگتون خان بود. ازش بعید نیست که از مادر خسرو سوء استفاده کرده باشه و بعدم دهنشو بسته باشه… شما خیلی بچه بودین که خان بابا فوت کرد و زیاد ندیدینش… انقدر مستبد بود که من خودم جرئت نداشتم جلوش حرف بزنم. جاوید از زن دومش بود و بقیه ی عموها و عمه هاتون از زن اولش که اتفاقا اونم خانزاده بود… ولی خان بابا جاویدو از همه بیشتر دوست داشت و برای همین اداره ی اموالش رو به جاوید سپرد… در صورتیکه مادر جاوید هم مثل مادر خسرو یه زن روستایی بود… شاید همین توجه بیش از حد خان بابا به جاوید باعث شده که ترکش خسرو اونو نشونه بگیره..

به زانویش دست کشید و نفسش را آه مانند بیرون فرستاد: چه میدونم… اینم از شانس ما بود.

پرنیان سرش را به طرفین تکان داد. شایان سر به زیر با بند سرهمی میلاد بازی می کرد.

صدای دینگ دینگ آیفون سکوت را شکست. شایان با احتیاط از کنار میلاد غرق خواب بلند شد و کوسنی کنارش گذاشت: من باز میکنم..

پرنیان زمزمه کرد: احتمالا محمده..

هوا کم کم روشن می شد. نگاهی به مانیتور آیفن انداخت. چیزی مشخص نبود. شستش را روی دکمه ی آیفون فشرد. در باز نشد. مجددا کلید را فشار داد و نتیجه نداد. اهی گفت و گوشی را برداشت: صبر کن الان میام.

و منتظر پاسخ شخص پشت در نماند.

سوییشرتش را برداشت و کلاهش را روی سرش کشید. درست کردن آیفون را هم به لیست کارهایی که باید انجام میداد اضافه کرد.

زیر شلاق باران تا در ورودی دوید. تا پشت در برسد خیس آب شده بود. در را باز کرد و با دیدن شخص پشت در، حرف توی دهانش ماسید.

نگاهش را از کتانی های دخترانه و چمدان قرمز رنگ تا صورت خیسش بالا کشید و شگفت زده لب زد: سارا..

ساراناز دماغش را بالا کشید… لباس هایش از خیسی به تنش چسبیده بود و برآمدگی شکمش را کاملا مشخص می کرد. آهسته زمزمه کرد: میشه بیام داخل؟!

شایان با ناباوری از جلوی در کنار رفت…!

****

شایان پتو به دست از پله ها پایین دوید.

ساراناز میان هق هق و فین فینش به سکسکه افتاده بود. پتو را روی شانه های لرزانش انداخت. سودی دلداری اش میداد: سارا؟! عزیزم هنوز طوری نشده که… ساراناز منو ببین… سارا…

گریه اش بند نمی آمد.عقده ی تمام فشار هایی که این مدت از جانب خانواده اش وارد شده بود را یکجا خالی می کرد.

پرنیان دست روی شانه هایش گذاشت: ساراناز نکن با خودت اینطوری… هنوز که چیزی نشده.

و مستاصل به شایان نگاه کرد که کف دستش را به دهانش چسبانده بود و بلاتکلیف وسط سالن ایستاده بود.

سودی دست های ساراناز را توی دست گرفت: سارا یه دقیقه گریه نکن به من گوش بده عزیزم… الان شما مجبور به کاری شدی؟ با اون آقا حرف زدی؟ برا چی خودتو اینطوری عذاب میدی؟!

دندان هایش بهم میخورد و گونه هایش گل انداخته بود: من حتی… حتی چندشم میشه اونو با کیان مقایسه کنم… حتی نمیتونم بهش فکر کنم… اونا.. چطوری از من میخوان… میخوان… هیع…

دست پشت گردنش گذاشت و سر ساراناز را به سینه اش چسباند. تنش تب دار بود. توی گوشش زمزمه کرد: سسسس… سارا؟ بسه دیگه..

و با سر به شایان اشاره زد: یه لیوان آب بیار.

شایان با سر به طرف آشپزخانه دوید و به سرعت لیوانی را از شیر ظرفشویی پر کرد. خون خونش را میخورد. آن پسر عموی تعریفی را فقط یک بار آن هم توی مراسم عقد کیان دیده بود. مردک دله چشم از ساراناز برنمیداشت… طوری که حتی حرص شایان بی خیال را هم در آورده بود.

عمرا اگر میگذاشت حتی ساراناز به آن مردک فکر کند. بچه ی کیان قرار بود زیر دست همچین ادمی بزرگ شود؟؟!! محال بود اجازه بدهد!!!

واقعا پدر و مادر ساراناز چه فکری با خودشان می کردند؟! اینکه دهان فامیل را ببندند و سارا و بچه اش را از سرشان باز کنند؟! یعنی حرف مردم از زندگی دخترشان مهمتر بود؟؟!!

با صدای بلند پرنیان به خودش آمد: شایان رفتی از چاه آب بکشی؟!

نگاهی به لیوانی که میان انگشتانش فشرده میشد انداخت و لیوان به دست آشپزخانه را ترک کرد…

سودی کف دستش را روی گونه ی ساراناز گذاشته بود: چه داغه…

سارا هنوز هق هق می کرد.

پرنیان لیوان را گرفت و به لب های خشکیده ی سارا چسباند: یه کم از این بخور سارا… بعدم پاشو لباساتو عوض کن سرما میخوری.

جرعه ای نوشید و سرش را عقب کشید. سرش سنگین بود و پلک هایش را به زور باز نگه داشته بود. دماغش را بالا کشید و سکسکه کرد.

سودی دست زیر بازوش انداخت و به ترلان اشاره کرد تا دستش را بگیرد: پاشو… بلند شو مامان جان بریم لباساتو عوض کن یخرده استراحت کن بعدا حرف میزنیم، خب؟!

هق هق کرد: من اونو نمیخوام.

وادارش کرد روی پایش بایستد: باشه… فعلا بیا بریم بالا…

با سستی روی پاهایش ایستاد. شایان جلو رفت و پتویی را که داشت از روی شانه اش سر میخورد گرفت.

سرش را به شانه ی سودی تکیه داده بود و از پله ها بالا می رفت. صدای زنگ آیفون آمد و نگاه پرنیان از ساراناز جدا شد: فکر کنم این دیگه محمده…

شایان به طرف آیفون رفت. خوشبختانه ایندفعه در باز شد و لازم نبود توی باران تا دم در برود… پوفی کرد و در ورودی را هم نیمه باز گذاشت.

پرنیان دستش را توی هوا تکان داد: درو ببند شایان… نمی مونیم… میریم خونه…

شایان پلک زد و قبل از هر عکس العملی، ترلان دوان دوان از پله ها سرازیر شد: شایان بیا بالا… پری بگو محمد ماشینو نیاره داخل، سارا حالش بهم خورده…

پرنیان با بهت پرسید: چی؟!

و شایان به طرف پله ها دوید و بالا رفت.

سودی دست زیر گردن ساراناز برده بود و آرام به صورتش میزد: سارا؟! چی شدی تو؟! ساراناز…

پلک هایش نیمه باز بود. شایان جلو رفت: چی شده؟!

سودی هول کرده بود. با تته پته گفت: یهو بی حال شد…

و باز صدا زد: ساراناز؟!

شایان جلو رفت و سودی را کنار زد و دست زیر زانوهای سارا انداخت: اجازه بده مامان.

با یک حرکت از روی تخت بلندش کرد و دستوری گفت: اون پتو رو هم بردار بیار با یه چی که بندازی سرش…

در نیمه باز را با فشار پنجه ی پایش کاملا گشود و اتاق را ترک کرد…

***

ساعت نه صبح بود…

نگاهش را از سرمی که قطره قطره وارد رگش می شد گرفت و با نوک انگشت، روی ابروهای نامرتبش کشید. ریشه ی موهایش هم در آمده بود و رنگ تیره اش، در مقابل قهوه ای روشن موهای ساراناز توی ذوق می زد..

آهی کشید و پشت دستش را نوازش کرد. پلک هایش روی هم افتاده و آرام و منظم نفس می کشید.

تک تک اعضای صورتش را از نظر گذراند و با شگفتی پلک زد. ساراناز توی این مدت نزدیک به چهار ماه، خیلی بیشتر از چیزی که فکر میکرد تغییر کرده بود.

هاله ی تیره ای دور چشمهایش را گرفته بود و از گونه هایش استخوانی شده بود. از آن ساراناز مرتب و همیشه آراسته هیچی باقی نمانده بود.

نفسش را آه مانند بیرون فرستاد و به آهستگی از لبه ی تخت بلند شد.

پرده ی آبی رنگ جلوی تخت کنار رفت و شایان با کیسه ی نایلونی توی دستش که آرم داروخانه را داشت پیش رویش ظاهر شد: بیدار نشد؟!

سودی به نرمی سر تکان داد و نگاهش مجددا ساراناز غرق خواب را نشانه گرفت: نه… داروهاشو گرفتی؟!

کیسه ی توی دستش را بالا گرفت. سودی با خستگی پلک زد: ببر بدشون به پرستار.

حواس شایان به ساراناز بود و بیشتر از آن به برآمدگی شکمش. بی دلیل خجالت می کشید حال بچه را بپرسد.

سودی متوجه نگاه خیره اش شد و بازویش را فشرد: حال هر دوشون خوبه… ضعف کرده بی حال شده فقط.. جای نگرانی نیست.

نفسش را با آسودگی بیرون فرستاد و از تخت دور شد تا داروها را به پرستار برساند.

دقیقه ای بعد که به اورژانس برگشت، خانم و آقای سرشار هم بالای تخت ساراناز ایستاده بودند…

پوفی کرد و در دل غر زد: این فتنه ها رو کی خبر کرده؟!

و عقب گرد کرد و مسیر آمده را برگشت…

پرنیان از انتهای راهرو می آمد. روبه رویش ایستاد و پرسید: داروهای سارا رو گرفتی؟!

با خستگی پلک هایش را فشرد و سر تکان داد: آره… کجا بودی؟!

_ با ترلان حرف میزدم. زنگ زد گفت میلاد بیدار شده بی قراری میکنه…

از سر شانه ی پرنیان به پشت سرش نگاه کرد: محمد…؟!

_ گفت تا کار ما تموم بشه یه چرت میزنه… تو ماشینه… شب کار بوده خسته س..

آهانی گفت و عقب عقب رفت تا کمرش مماس دیوار شد…

پرنیان به طرف اورژانس میرفت. ترجیح داد از حضور پدر و مادر ساراناز چیزی نگوید.. دلش خنک میشد اگر پرنیان سه چهار تا کلفت بارشان میکرد…

پرنیانی که اگر عصبی میشد، هیچکس از ترکش طعنه ها و کنایه هایش در امان نبود…

_ اوا… ثریا جون شما هم اومدین؟!

صدای تیز پرنیان بود. نگاه از ساراناز غرق خواب گرفت و سر برگرداند. پشت پلک هایش خیس بود.

با صدای گرفته ای به حرف آمد: نباید میومدم؟!

یک تای ابرویش را بالا انداخت: نمیدونم والا… با اون وضعی که ساراناز اومد خونه ی ما، فک نمی کردم..

صدای اخطار دهنده ی سودی کلامش را برید: پرنیان…

پرنیان اخم کرد. چانه اش را مبارزه جویانه جلو داد و خشک گفت: از مرگ برادر من فقط چهار ماه میگذره… حرمت ما که عزاداریم رو نگه نداشتین… اشکال نداره… ولی حداقل به دختر خودتون و وضعیتش رحم کنید… چطور میتونین به این زودی راجع به ازدواج مجدد باهاش حرف بزنین؟!

سودی محکم پلک زد: پرنیان تمومش کن…

حسین آقا لا اله الا الله ی گفت و از جمع خانم ها فاصله گرفت…

صدای ثریا هم سرد و بی روح بود: نه سودابه… بذار حرفشو بزنه..

و قدمی به جلو برداشت و با انگشت اشاره به سمت چپ سینه پرنیان کوبید: ببین دختر خانوم… شعار دادن خیلی راحته… قشنگم هست اتفاقا… ولی باید ببینیم وقتی توی اون وضعیت قرار بگیری چیکار میکنی… تو الان خوووب حق به جانب حرف میزنی… ولی میدونی توی جامعه ی ما پر از گرگه؟! میدونی همه برای دختری با وضعیت ساراناز دندون تیز میکنن و به خودشوم اجازه ی هر نوع رفتاری رو میدن؟! اینا رو میدونی؟ آره؟!

پرنیان لب هایش را روی هم فشار میداد.

ثریا خانم با کف دست روسری اش را جلو کشید و آرام اما کوبنده زمزمه کرد: وقتی چیزی نمیدونی الکی ادای دایه مهربانتر از مادرو در نیار… هیچکس به اندازه ی من مادر، خوشبختی و صلاح بچه ش رو نمیخواد.

و روی پاشنه ی پا چرخید و به طرف تخت ساراناز رفت.

پرنیان مات و مبهوت سر جا خشک شده بود.

***

ساعت یک ظهر بود.

سودی به ساراناز کمک می کرد لباس هایش را بپوشد. پرنیان و محمد ساعاتی پیش بیمارستان را ترک کرده بودند.

شایان توی محوطه می چرخید و حسین آقا روی صندلی های اورژانس، نشسته چرت میزد.

سارا روی تخت جابجا شد. دست ثریا خانم را که برای کمک به سمتش دراز شده بود پس زد و خودش به آرامی از تخت پایین آمد.

ثریا خانم با کلافگی به پیشانی اش دست کشید: سارا… این بچه بازی ها یعنی چی؟!

بی توجه دسته ی شالش را روی شانه انداخت. عضلات شکمی اش هنور منقبض بود.

دستش را به دیوار گرفت و قدمی برداشت… احساس ضعف می کرد و ته دلش از گرسنگی مالش می رفت.

سودی دستش را گرفت: بذار کمکت کنم.

با راحتی به شانه ی سودی تکیه داد و زیر لب تشکر کرد: مرسی مامان…

ثریا خانم اخم کرد و پشت سرشان راه افتاد در حالیکه از پشت هوای ساراناز را داشت.

حسین آقا با دیدنشان از جا بلند شد: بریم؟!

باز هم ساراناز محل نداد و سودی به جایش جواب داد: بله… دکترش اجازه ی ترخیص داد.

از اورژانش خارج شدند. شایان با دیدنشان جلو دوید: آژانس گرفتم…

حسین آقا تعارف کرد: لازم نبود. ما می رسوندیمتون.

سودی تشکر کرد: نه مسیرتون دور میشه خیلی… ما خودمون میریم… تشکر…

دسته کلیدش را توی دستش جابجا کرد: هر طور راحتید..

و رو به ثریا خانم اشاره زد: بریم خانم… ساراناز بیا.

سارا با قهر رو گرفت: من با شما نمیام.

_ سارا…

چانه اش سخت شد: من دیگه پامو تو اون خونه نمیذارم. مگه نمی خواستین شوهرم بدین که از دستم خلاص بشید؟ خودم با پای خودم رفتم… خیالتون راحت.

حسین آقا صورتش سرخ شده بود. سارا واقعا نمی فهمید هر حرفی را جلوی هر کسی نباید گفت؟؟؟؟

_ سارا… اون روی منو بالا نیار… بیا برو بشین تو ماشین.

از سودی جدا شد. هنوز کمی ضعف داشت. با این حال قدمی به جلو برداشت و رو در روی پدرش ایستاد: میخوای منو به زور ببری؟! خب ببر… میتونی؟!

حسین اقا دستش را بالا برد… شایان یک قدم به جلو برداشت و ثریا خانم خفه جیغ کشید: ای وای نزنیش…

دستش را مشت کرد و پایین آورد.

سارا با خیرگی نگاهش می کرد: میخوای بزنی؟ بزن… ولی من به اون خونه برنمی گردم. خودم گلیم خودمو از آب می کشم بیرون… نه به شما احتیاج دارم نه به اون کاندیدای کور و کچلتون برای ازدواج.

حسین آقا با دهانی نیمه باز٬ تند تند پلک زد. این سارانازی که پیش رویش ایستاده بود، ساراناز حرف گوش کن و خجالتی همیشه نبود.

نفسش را طوفانی بیرون داد. ساراناز داشت دور می شد. شایان به تندی خداحافظی کرد و دنبال ساراناز دوید.

سودی به آهستگی گفت: الان ناراحته… بذارید یه چند روز بگذره دلخوریش کمتر میشه… اون موقع باهاش حرف بزنید.

و با مکث اضافه کرد: با اجازه.

حسین آقا با اخم دستی به سبیلش کشید. واقعا درمانده شده بود.

دید که شایان درب پژوی سفید رنگ آژانس را برای سوار شدن ساراناز باز کرد. سودی هم کنارش نشست و شایان در ماشین را بست و خودش جلو سوار شد.

ماشین حرکت کرد و حسین آقا زیر لب زمزمه کرد: این دختره آخرش منو می کشه…

***

ته خوکار را میان دندان هایش گرفت و صفحه را ورق زد. عنوان ها را یکی یکی از نظر گذراند. با خودکار نارنجی دور عنوان مورد نظرش خط کشید و شماره را روی کاغذ زیر دستش یادداشت کرد.

تقه ای به در خورد و با عجله کاغذ و روزنامه ها را زیر بالشش سر داد و سیخ نشست.

ترلان با لبخند وارد اتاق شد: صبح بخیر.. بیداری؟!

با دستپاچگی به موهایش دست کشید: آ… آره، الان بیدار شدم.

ترلان کامل وارد اتاق شد و در را نیمه باز گذاشت: مامان گفت بیام ببینم اگه بیداری بریم برای صبحونه.

مشتش را جلوی دهانش گرفت و تک سرفه ای زد: تو برو… من دست و صورتمو میشورم و میام.

ترلان دقیق نگاهش کرد: طوری شده؟ خوبی؟!

تند تند سر تکان داد: آره خوبم.

و از جا بلند شد و به پیراهن گشاد و بلند خوابش دست کشید.

ترلان اخم کرده بود. به طرف در رفت. دستش را روی دستگیره گذاشت و در را عقب کشید.

صدای بهت زده ی ترلان متوقفش کرد: سارا؟!

به عقب چرخید. ترلان روی تختش خم شده بود و به نیمه ی روزنامه ی بیرون زده از زیر بالشش نگاه می کرد.

لب گزید و ترلان روزنامه را کامل بیرون کشید. ساراناز قدمی به جلو برداشت: ترلان… امممم….

صدای خش خش روزنامه روی اعصابش بود.

ترلان بهت زده نگاهش کرد و صفحه ی نیازمندی های روزنامه را به سمتش گرفت: ساراناز… این چیه؟!

ساراناز هیچ حرفی برای گفتن نداشت…

در را بست و کمی جلو رفت: خب… ترلان…

_ سارا… تو… تو واقعا چه فکری راجع به ما کردی؟!

روزنامه را از میان انگشت های مشت شده اش بیرون کشید: نه ترلان ببین… اونطوری که تو فک میکنی نیس… خب من که همیشه نمیتونم وبال گردن شما باشم…

چشمهای ترلان کم مانده بود از حدقه بیرون بزند: وبال گردن؟ سارا تو چت شده؟ از ما رفتار بدی دیدی؟ شایان چیزی بهت گفته؟ اذیتت کرده آره؟!

مستاصل گفت: نه… نه بابا اون بیچاره چیزی نگفته… خب من… ترلان ببین بیا منطقی باشیم… من که تا همیشه نمیتونم پیش شما بمونم… باید به فکر آینده م هم باشم. با یه بچه ی کوچیک خب سخته… اینطور که بوش میاد خانواده م هم اگه تن به خواسته هاشون ندم حمایتم نمی کنن.

عصبی دستش را توی هوا تکان داد: ما هنوز انقدر بدبخت نشدیم که تو با این حالی که داری، برای تامین نیاز های خودت و بچه ای که پسر برادر منم هست، بری این طرف و اون طرف دنبال کار…

چهار انگشت دستش را به پیشانی اش کشید و زمزمه کرد: ترلان…

در روی پاشنه چرخید و شایان سرش را داخل آورد: مامان میگه نمیاین صبحونه؟!

ساراناز پاهایش را به هم چفت کرد. موهایش آشفته بود و لباس خوابش تا بالای ساق پایش را می پوشاند.

به اخم های درهم ترلان نگاه کرد: طوری شده؟!

و کامل وارد اتاق شد. ساراناز انگشت های پایش را جمع کرد. دسته ی روزنامه ها را پشت سرش نگه داشته بود.

ترلان به طرفین سر تکان داد و شایان موشکافانه پرسید: مطمئنی؟!

و رو کرد به سارا: هوم؟! همه چی مرتبه سارا؟!

با آن سر و وضع معذب بود. اما شایان بی نهایت عادی نگاهش می کرد.

_ سارا…

تکانی خورد و نگاهش کرد: ها؟! آره همه چی مرتبه…

و زورکی لبخندی تحویلش داد.

شایان عادی سر تکان داد: پس بیاین صبحونه…

و اتاق را ترک کرد.

ترلان روزنامه ها را زیر بغلش زد و به طرف در رفت.

تند گفت: به مامان چیزی نگی ها…

_ پس تو هم این مسخره بازی ها رو تموم کن…

و بیرون رفت و در را کوبید.

با کلافگی لبه ی تخت نشست… محبت بیش از اندازه ی این خانواده ممکن بود دردسر ساز شود و بعد ها دست و پایش را برای انجام هر کاری ببندد…

سودی با دیدن شایان که از پله ها پایین می آمد، ذوق زده قربان صدقه اش رفت. تا به حال انقدر مرتب و رسمی ندیده بودش.

شلوار کتان مردانه ی سرمه ای رنگی به پا داشت و پیراهن آبی نفتی که آستین هایش را تا ساعد تا زده بود. کت ست شلواش را، روی دست انداخته بود و موهایش برعکس همیشه از آن مدل های عجیب و غریب نداشت.

سودی لبخند زد: میری کارخونه؟!

صندلی را برای نشستن عقب کشید: دیگه باید از یه جایی شروع کنم.

_ خوب میکنی مامان… نری اونجا غد بازی در بیاری ها… دیگه سهام عمده مال ما نیس… حواست که هست؟!

آه کشید: میدونم مامان…

ترلان از پله ها پایین می آمد: من امروز میرم خونه دوستم…

شایان سریع پرسید: کدوم دوستت؟!

پرخاشگر توپید: بگم تو میشناسی؟!

_ حالا تو بگو…

_ اه اصلا به تو…

_ بچه ها… باز از سر صبح شروع کردین؟ من میشناسم دوستشو… دیشب باهام حرف زده…

شایان با اخم سرتکان داد و ترلان زیر لب ایشی گفت: فک کرده همه کاره ی خونه س برا من آقا بالا سر بازی در میاره…

شایان نیم خیز شد و سودی دست روی مچش گذاشت: بشین شایان… ترلان با برادرت درست صحبت کن.

غرغرهای زیر لب ترلان را می شنید. پوفی کرد و لیوان چایش را جلو کشید.

سودی سر بلند کرد و لبخند زد: ساعت خواب سارا خانوم؟!

ساراناز صندلی مجاورش را اشغال کرد و خجول لبخند زد: خواب نبودم.

خیلی زود جلویش از انواع خوراکی ها پر شد. اما نگاهش پی مربای آلبالوی جلوی دست شایان بود.

بزاقش را فرو داد و سودی پرسید: چرا نمیخوری؟!

شایان سر بلند کرد… ساراناز نگاهش را دزدید. نیشخندی زد و ظرف مربا را روی میز به طرفش سر داد: اینو میخواد.

سودی خندید و سارا خجالت زده لب گزید.

***

با کلافگی کاغذ های پیش رویش را عقب زد و سرش را میان دست هایش را گرفت… از نوشته های پیش رویش هیچی نمی فهمید.

موبایلش زنگ خورد. نگاهی به تصویر چشمک زن پروا انداخت و تند گفت: زنگ میزنم ندا…

و موبایل را روی کوهی از کاغذ های پیش رویش رها کرد. از صبح که معاون شرکت میان راهروهای کارخانه گردانده بودش و اسم ها و اصطلاحات عجیب و غریب تحویلش داده بود سردرد گرفته بود. کاش حداقل میشد خانم فکور را کنارش داشته باشد.

چه خیال محالی… خانم فکور منشی مدیر عامل بود و شایان سهامدار جزء…

کف دستش را به جیب پیراهنش کشید. پاکت سیگارش نبود. زیر لب لعنت فرستاد و به پشتی بلند صندلی اش تکیه زد.

تقه ای به در خورد و منشی داخل آمد. با دیدن کارتابل توی دستش کم مانده بود عق بزند. به سرعت از روی صندلی بلند شد و دستش را توی هوا تکان داد: بعدا خانم… بعدا…

دخترک با تعجب و کمی ترس پوشه ها را به سینه چسباند و به وضعیت آشفته ی شایان نگاه کرد. دو دکمه ی بالای پیراهنش باز بود و موهایش ترتیب و آراستگی صبح را نداشت.

کتش را برداشت و پوشید. حالش از اینهمه تظاهر بهم میخورد. شاید به تعداد انگشت های دست هم کت و شلوار نپوشیده بود.

منشی با صدای جیغش که عمدا کمی ناز هم قاطی اش کرده بود پرسید: اوا.. تشریف می برید آقای مهندس؟!

چرخید و با چشمهای گرد شده نگاهش کرد. خدایا توبه… این مهندس را از کدام گوری به نافش بسته بود؟!

جملاتش را محکم ادا می کرد: بله… تشریف میبرم…

دخترک قدمی به عقب برداشت و تند تند سر تکان داد: به سلامت…

بی توجه از اتاق بیرون زد و منتظر آسانسور نماند. تند تند پله ها را طی کرد.

از ساختمان که خارج شد، تازه توانست به راحتی نفس بکشد. با دست موهایش را به بالا شانه زد و به ساختمان پیش رویش چشم دوخت. هر روز باید این مصیبت ها را تحمل می کرد؟؟!!

یک ترم مرخصی تحصیلی اش تمام شده بود و از ترم جدید باید سر کلاس ها حاضر میشد. طرح هایش توی شرکت ندا هم نیمه تمام مانده بود و واقعا نمیدانست چه گلی به سرش بگیرد.

قدم زنان مسیر ناکجایی را پیش گرفت. ساعت سه بعد از ظهر بود و آفتاب به فرق سرش می تابید.

باید هر چه سریعتر ماشینی هم برای خودش دست و پا می کرد. با اینهمه کار و بدبختی، رفت و آمد با آژانس و تاکسی سخت بود.

آنقدر راه رفت تا کف پاهایش درد گرفت. با این کفش های چرمی مردانه راحت نبود. همان کتانی های به قول سودی “جلف” خودش را ترجیح میداد. انگار تمام وجودش از دیگری بود.

پوفی کرد و لب زد: خدا از این به بعد رو بخیر کنه.

***

ساعت از پنج عصر گذشته بود که به خانه رسید. متعجب از سکوت و تاریکی خانه صدا زد: مامان؟!

_ سلام…

ساراناز از روی راحتی زیر پله ها نگاهش می کرد.

ابرویی بالا انداخت: سلام…

ساراناز سخت نیم خیز شد.

دستش را بالا آورد و از همانجا بلند گفت: بلند نشو… کسی خونه نیست؟!

سارا سرجایش نشست و سر تکان داد: نه… ترلان خونه ی دوستشه مامان هم یخرده خرید داشت رفت بیرون.

آهانی گفت و خم شد به کاسه ی بلوری حاوی آلبالو خشکه های ساراناز دستبرد زد: چرا تو تاریکی نشستی؟!

اخم ساراناز را دید و کف دستش را نشانش داد: همه ش چهار تا دونه برداشتم…

و آباژور پایه بلند و ایستاده ی کنار کاناپه را روشن کرد.

سارا چشمهایش را جمع کرد.

به دفتر و کتاب روی میز نگاه کرد: درس میخوندی؟!

با حفظ اخمش سر تکان داد: نه…

و دفتر را پیش رویش گرفت. شایان لبخند زد… دفتر پر از نامهای پسرانه و اکثرا ایرانی اصیل بود.

دفتر را به ساراناز برگرداند و نگاهی به سر تاپایش انداخت… دختر ریزه میزه ی پیش رویش یک مادر بود که برای پسرش اسم انتخاب می کرد.

سوییشرت طوسی اش را روی تیشرت صورتی خوشرنگی پوشیده بود و زیپش را باز گذاشته بود. شلوار راحتی ست همان سوییشرت را هم به پا داشت و شکم برآمده اش هیچ تناسبی با چهره و هیکل بچگانه اش نداشت.

مجددا لبخند زد و از پله ها بالا رفت. سر ساراناز هم توی کتابش فرو رفت و مشغول پیدا کردن نام های زیبا شد.

ده دقیقه ی بعد، با تی شرت و شلوار راحتی پایین برگشت. بوی شامپو توی مشام ساراناز پیچید و سر بلند کرد. شایان یا حوله ی کوچکی رطوبت موهایش را می گرفت.

متوجه قصدش برای نشستن شد و کمی کنار رفت.

سمت دیگر کاناپه از سنگینی وزن شایان فرو رفت.

با دقت به نامهای انتخابی ساراناز نگاه می کرد که هر کدام با یک رنگ نوشته شده بودند.

مادرانه هایش زیبا بود. دستش را جلو برد و روی صفحه ی دفتر انگشت کشید: آبان… این خیلی قشنگه… فک کنم توی آبان بدنیا میاد، نه؟!

سارا کمی جابجا شد و لبه های سوییشرتش را روی شکم بهم رساند… از برآمدگی شکمش خجالت می کشید: اوهوم… اواسط آبان…

سر تکان داد و بقیه ی نام ها را از نظر گذراند. هیچکدام به اندازه ی آبان به دلش نمی نشست.

سازاناز به نیمرخش نگاه می کرد. فرم لب و دهان و بینی اش با کیان مو نمی زد…حتی چانه و فکش… فرم چانه اش طوری بود که انگار همیشه دندان هایش را روی هم فشار می دهد.

کیان چهار شانه بود و هیکلی… ورزشش را هیچ گاه ترک نمی کرد. شایان آنقدر ها هیکلی نبود… معمولی و کمی، فقط کمی عضله ای…

اما ترکیب صورتشان یکی بود… هر دو ورژن مردانه ی سودی بودند.

نفس عمیقی کشید و شایان نگاه از دفتر کند: طوری شده؟!

سفیدی چشمهایش به قرمزی میزد و خستگی توی صورتش بیداد می کرد…

_ خسته ای…

جمله اش سوالی نبود… خبری هم نبود.

شایان عضلاتش را کشید: خیلی… سرم درد میکنه… از شرکت و کارخونه و کارایی که باید انجام بدم هیچی نمی فهمم… اول بردنم توی کارخونه یه سری چرت و پرت گفتن… بعدم یه کوه کاغذ ریختن جلوم گفتن بخون بفهمی چی به چیه… من حتی روخونی اون اصطلاحات عجیب و غریبو بلد نیستم چه برسه به اینکه بفهمم و حفظشون کنم… اصلا منو چه به مدیریت… من برم به قول مامان همون نقاشی هامو بکشم هنر کردم… یعنی که چی همین اول کاری انقدر برام سخت میگیرن؟؟!!

سر درد و دلش باز شده بود و بی وقفه حرف میزد. غر غر هایش بیشتر به بچه های چهار ساله می مانست تا پسری که در آستانه ی بیست و سه سالگی بود…

سارا لبخند زد: چه دل پری..

هوفی کرد و موهای خیسش را از پیشانی کنار زد.

سارا آهسته زمزمه کرد: من رشته م مدیریت بوده… فوق دیپلم مدیریت دارم… البته اگه یه ترم دیگه میخوندم لیسانسمو میگرفتم… ولی خب قسمت نبود… شاید بتونم کمکت کنم.

شایان حیرتزده گفت: جدا؟!

ساراناز سر تکان داد: اوهوم..

آهسته گفت: نمیدونم شاید بتونی کمکم کنی… اگه دوست داری یه روز بیا… یا من پرونده ها رو میارم… هوم؟!

شانه بالا داد: نمیدونم…

شایان تند گفت: فک کنم بیارم خونه برات راحت تر باشه، نه؟!

باز هم به عادت همیشگی اش شانه بالا داد: نمیدونم…

شایان لبخند زد… موقع خندیدن گوشه ی چشمهایش چین می افتاد… باز هم مثل کیان… دوست داشت چین های گوشه ی چشمش را لمس کند.

محکم پلک زد و لب گزید.

شایان هنوز هیجانزده و با لبخند محوی نگاهش می کرد.

بی اراده زمزمه کرد: قیافه ت شبیه اون شبی شده که اومدی خونه گفتی خسرو رو توی مرز ترکیه دستگیر کردن… خسته بودی ولی همینطوری می خندیدی…

شایان لبخندش را وسعت بخشید… لبخندی که اینبار تلخ تلخ بود!

_ اون روز واقعا بریده بودم… دو ماه و نیم به این در و اون در زدنم هیچ نتیجه ای نداشت… وقتی خبر دادن خسرو رو وقتی قاچاقی میخواسته از طریق مرز ترکیه از کشور خارج بشه گرفتن واقعا نمی دونستم چیکار کنم…

سارا لبخند آرامش بخشی زد و با بلند شدن صدای آیفون، گفتگویشان نیمه تمام ماند.

شایان به آهستگی گفت: حتما مامانه… من باز میکنم…

و از جا بلند شد و از کاناپه فاصله گرفت… با دیدن تصویر ثریا توی مانیتور، ابروهایش را بالا انداخت و رو به سارا گفت: مامانته…

سارا سخت بلند شد: مامان من؟!

اوهومی گفت و در را باز کرد…

سارا با استرس انگشت هایش را در هم پیچاند.

شایان در را باز گذاشت و رو به ثریا که مسیر در تا ساختمان را طی می کرد خوش آمد گفت… ثریا تشکر کرد و از پله ها بالا رفت…

از جلوی در کنار رفت و ثریا وارد شد: سلام…

سر تکان داد و جواب سلامش را به سردی داد.

آهسته پرسید: کسی نیست؟!

شایان سر تکان داد و در را بست: فقط من و سارا… مامان و ترلان بیرونن…

ثریا خانم با لحن بدی پرسید: شما دو تا تنهایید؟!

شایان اخم کرد: مشکلی هست؟!

لب گزید و با چشم غره ی محوی نگاهش را گرفت. سارا به آرامی نزدیک می شد: سلام..

بدون اینکه جواب سلامش را بدهد، توپید: جمع کن بریم…

_ مرسی مامان جون از احوالپرسیت… من خوبم… پسرم هم…

_ ساراناز… برو وسایلتو جمع کن برمیگردیم خونه… اینهمه راه نکوبیدم از کرج نیومدم که با تو یکی به دو کنم… زود باش.

و با حرص و عصبانیت، لباس ها و شکم بیرون زده ی ساراناز را از نظر گذراند… با شایان توی خانه تنها میماند و با این سر و وضع هم پیش چشمش رژه می رفت؟؟!!

_ بجنب سارا…

شایان کم کم از کوره در میرفت: خانم سرشار… تشریف داشته باشید الان مامان میاد…

_ خیلی ممنون… رفع زحمت میکنیم…

ساراناز پوفی کشید: مامان…

_ من کمکت میکنم سارا… تو کدوم اتاق میمونی؟ وسایلت کجاست؟!

با کلافگی دستش را توی هوا تکان داد و سر جایش روی کاناپه ی زیر پله نشست: مامان من واقعا حوصله ندارم…

شایان بی حوصله به آشپزخانه رفت و خودش را مشغول آماده کردن وسایل پذیرایی نشان داد.

ثریا به سارا نزدیک و به سمتش خم شد: همیشه تو رو با این پسره تو خونه تنها میذارن؟!

با دهان باز گفت: مـــامــــــان…

_ با یه پسر مجرد که اتفاقا سر و گوشش زیادی می جنبه تو خونه تنها میمونی؟! سارا پاشو بریم انقدر منو حرص نده…

با حرص بارزی گفت: شایان برادر شوهرمه…

_ هه… کدوم شوهر؟! تو آزادی، اون عزب… ساراناز درست نیست با یه پسر مجرد تو خونه تنها بمونی… اونم کسی مثل این که با یه زن ده سال از خودش بزرگتر رو هم می ریزه که… لا اله الا الله… پاشو دختر دهن منو باز نکن..

نگاهش ناباور بود: مامان… من واقعا برات متاسفم… اصلا نمیدونم چی باید بهت بگم… چطوری به خودت اجازه میدی به ایم راحتی آدما رو…

نفسش را فوت کرد بیرون: وای مامان… وااای…

کنارش نشست و با ملایمت بیشتری گفت: سارا جان… من که نمیگم تو خدایی نکرده زبونم لال مشکلی داری… ولی این پسره از همون اولم به دل من نمی نشست… از ریختش معلومه که…

صدای جیغ ساراناز ساکتش کرد: بسه مامان… بس کن…

شایان با عجله توی درگاه آشپزخانه ظاهر شد: سارا؟! مشکلی پیش اومده؟!

سودی دستش را توی هوا تکان داد: نخیر مشکلی نیست…

جلو رفت و با اخم پرسید: خانم سرشار شما با من مشکلی داری؟!

ساراناز لب گزید: نه… شایان… میشه تنهامون بذاری؟!…لطفا…؟!

ثریا داشت دیوانه میشد… تا جایی که به یاد داشت ساراناز و شایان را یکبار هم همکلام ندیده بود… حالا با این صمیمیت یکدیگر را صدا می زدند؟!

_ سارا… حرفو یه بار میزنن…

_ مامان منو ولم کن… خب؟! ولم کن…

با صدای زنگ آیفون، شایان مادر و دختر را تنها گذاشت و رفت تا در را باز کند. به محض دیدن سودی تند گفت: مامان بیا این مادر و دختر همدیگه رو تیکه پاره کردن…

سودی هول شده، کیسه های خریدش را به دست شایان سپرد… پرنیان پشت سر سودی وارد شد: کیا رو میگی؟!

_ سارا و مامانش…

پرنیان چشمهایش را گرد کرد و پشت سر سودی رفت…

سودی آهسته جلو رفت: خوش اومدی ثریا جون… چه بی خبر…

ثریا ناچارا از جا بلند شد و دست دراز شده ی سودی را فشرد و احوالپرسی کرد و سپس گفت: اومدم سارا را ببرم…

_ من جایی نمیام…

با کلافگی گفت: سودابه… تو بهش بگو… آخه مگه میشه که خونه ی مردم بمونه؟!

پرنیان جبهه گرفت: خونه ی مردم؟!

_ میدونم نباید اینو بگم… ولی حالا که کیان نیست سارا برای شما غریبه حساب میشه… درست نیست اینجا بمونه و مزاحم شما بشه.

سودی با لحنی که دلخوری آشکاری داشت گفت: ساراناز تا هر وقت بخواد اینجا بمونه رو چشم من جا داره… برای من با پری و ترلانم هیچ فرقی نداره… بخواد بمونه مختاره، نخواد هم همینطور…

ثریا لب هایش را روی از حرص روی هم فشرد. سودی به جای همکاری، بیشتر سارا را برای ماندن ترغیب می کرد.

_ آخه من نمیدونم… دقیقا تو چته سارا؟! اگه مشکل تو پسرعموته…

کف دستش را روی دهانش فشرد: این دهن من بسته… آ… آ… دیگه هیچی نمی گم… بابات هم همینطور… برگرد سر خونه زندگی خودت…

ساراناز بغض کرده بود: زندگی من همینجاست… جایی که همه دوستم دارن… بهم توجه میکنن… نه جایی که میخوان منو از سر خودشون وا کنن… هنوز چهار ماه از فوت شوهرم نگذشته، هنوز من بچه ش رو توی شکمم دارن برام شوهر پیدا نمی کنن از ترس اینکه مبادا خرج شیر خشک و پوشک بچه ی من گردنشون بیفته…

ثریا خانم پشت دستش زد: خدا منو مرگ بده… سارا میفهمی چی داری میگی؟!

ساراناز دماغش را بالا کشید: من برنمی گردم… بخوام برگردم هم نمی تونم… دستم اینجا بنده… شایان تو شرکتشون برام کار جور کرده…

شایان بلافاصله به سرفه افتاد و چشمهایش را گرد کرد… همه ی سرها به طرفش چرخیده بود… دهانش از تعجب نیمه باز مانده بود، با این حال نتوانست در مقابل نگاه ملتمسانه ی ساراناز چیزی را انکار کند…

شقیقه اش را خاراند و زمزمه وار گفت: اممم… اممم… خب نمیشه که اسمش رو کار گذاشت… یعنی… توی خونه هم میشه انجامش داد… به رشته ی تحصیلیش مربوطه…

ساراناز توی دلش غرید: خاک عالم تو سرت… بی عرضه…

و دندان هایش را روی هم فشار داد و به پشتی کاناپه تکیه زد.

ثریا شقیقه اش را فشرد: من به تو چی بگم؟! هان؟! چی بگم به تو؟! وضعیت تو مناسب کار کردنه آخه؟! میخوای منو دق بدی؟!

و کینه توزانه شایان را نگریست.

_ مناسب شوهر کردن چی؟!

_ سارا!!!

_ ها چیه؟! مگه دروغ میگم؟! مامان اصلا میدونستی زن باردار نمیتونه به عقد یکی دیگه در بیاد؟ آره؟!

_ خدا مرگم بده… من که نگفتم همین الان برو زنش شو… گفتم فقط بهش فکر کن..

پرنیان انگشت هایش را مشت کرد. ملاحظه ی سن و سال ثریا را می کرد ولی خوب بلد بود حالش را جا بیاورد. خجالت نمی کشید پیش روی خانواده ی کیان از ازدواج سارا با مرد دیگری صحبت می کرد؟؟!!

اشک ثریا کم کم سرازیر می شد… تا به حال ساراناز را انقدر لجباز و یک دنده ندیده بود…

کیفش را روی پایش گذاشت و حین زیر و رو کردن محتویاتش گفت: من که حریف تو نمیشم… نمیدونم چیه که تو رو توی این خونه و دور از خانواده ت نگه میداره…

سودی نفسش را حرصی بیرون داد و شایان سری با تاسف تکان داد و از جمع دور شد… ثریا حالا دیگر حرف هایش را بی توجه به دلخوری سودی به زبان می آورد.

چند تراول تا نخورده زیر دست سارا گذاشت و با بغض و چشمهایی پر اشک گفت: چیزی نیاز داشتی زنگ بزن…

سودی با دلخوری و نازاحتی گفت: ثریا… این چه کاریه؟!

ثریا از جا بلند شد و به طرف در رفت.

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن
بستن