رمان در چشم من طلوع کن

رمان در چشم من طلوع کن پارت 4

– آره … تو و بشیر و صداقت محور كرمان رو ببندید… دقت داشته باشید ما كاملا به هم نزدیكیم. سه موقعیت در فاصله كمتر از 5 كیلومتر… پس نترسید و نگرانی به دلتون راه ندید. اگه هم درهر صورت مجبور به استفاده از اسلحه شدید برای فرار معطل نكنید. نمی خوام كسی دستگیر بشه. حالا اگه صحبت خاصی ندارین، بسم ا… وقت تنگه.

عزیز كه از دیگران كمی مضطرب تر به نظر می رسید گفت :

– قربان اگه اشكالی نداره یه دور نقشه رو مرور كنیم.

ولی خان كلت را از روی نقشه برداشت و به كمرش بست و با تحكم گفت :

– باشه! پس یه بار دیگه نقشه رو مرور می كنیم…. ببینید بچه ها ما در سه نقطه به فاصله سه نقطه به فاصله 5 كیلومتر جاده رو پوشش می دیم. این نزدیكی برای امكان اجرای بهتر نقشه و سرعت عمل بیشتره.

مكث كرد. نگاهش در چهره تك تك افراد چرخ خورد، سپس با اشاره به هر نفر وظیفه او را گوشزد كرد.

– عزیز، قاسم، نبی محور سیرجان… اصغر، بشیر، صداقت محور كرمان… عبدالحمید هم كه تعقیب می كنه و نزدیك شدن زادمهر رو گزارش می ده. اما حداد باید نیم ساعت بعد از خروج زادمهر تریلر رو به آتش بكشه و آتیش سوزی مهیبی راه بندازه اگه گشتی های پلیس رو سرگرم این قضیه كنیم كه كار ما جفت و جور می شه و در غیر این صورت باید نقشه دوم را كه دزدیدن زادمهراز خونَشه اجرا كنیم.

ولی خان نفسی تازه كرد و افزود:

– من، كریم، اسد، فیروز و سلمان با اتومبیل گشت پلیس راه و دو اتومبیل سواری دقیقا در مركز موقعیت مـ ـستقرمیشیم و به بهانه بازرسی مدارك، اتومبیل زادمهر رو متوقف می كنیم و به مجرد اینكه موفق به ربودنش شدیم شما رو در جریان قرار میدیم…. باید هرچه سریعتر منطقه رو ترك كنیم. یادتون نره ما وقت زیادی نداریم و باید هماهنگ عمل كنیم

چند بار ضربه زد و منتظر ایستاد. صدای سرهنگ شفیعی به اجازه ورود بلند شد:

– بفرمایید.

وارد شد و سلام داد. شفیعی رییس زندان سیرجان، با مشاهده او در حالیگه هیجان زده بر می خاست گفت :

– بَه بَه … سلام علیكم جناب سرگرد عزیز.

كیان لبخند را چاشنی چهره جذابش كرد و در آغـ ـوش شفیعی سُر خورد. بازار احوالپرسی گرم شد و كیان كه گویی از دوست دیرینه خود متوقع بود، گفت :

– چرا به من خبر ندادی بدجنس… ترسیدی ما رو یه شام دعوت كنی.

– جونِ كیان آنقدر ذوق رده بودم كه اصلا نفهمیدم چه كار می كنم… چاكرتم به خدا، قدمت سر چشم.

– به هر حال تبریك می گم مرد. انشاا… روش رو دیدی داغش رو نبینی… خوشحالم كه جواب صبر پونزده ساله ات رو گرفتی.

– نمی دونی پدر شدن چه لذتی داره كیان … انشاا… ازدواج می كنی و صاحب اولاد می شی، اون وقت می فهمی چی میگم.

– به قول حاج خانم، والده رو می گم، بخت ما كه بسته است… خب بگو ببینم بچه داری خوب یاد گرفتی؟

– اوه … تا دلت بخواد. پدر صلواتی مگه می ذاره تا صبح چشم به هم بذاریم.

لبـ ـهای كیان تا انتها گشوده شد.

– دمش گرم، بابا ایول… خوشم اومد، تلافی بیدار باش های پادگان رو داره در میاره.

– ای بدجنس هنوز یادته.

– مگه میشه بلاهای افسر مافوق رو فراموش كرد رفیق عزیز.

شفیعی پشت میزش قرار گرفت و گفت :

– ببینم تو اومدی حالم رو بپرسی… یا بگیری؟

– ما چاكرتیم آقا رضا … فقط جهت عرض ارادت اومدیم. در ضمن یه وقت ملاقات می خواستیم تا شازده جنابعالی رو زیارت كنیم.

– قدمت سر چشم. امشب در خدمتم.

– نه، امشب نه. الان باید برگردم كرمان … اگه فردا كاری نداری با حاج خانم خدمت می رسم.

– منزل خودته… فردا نهار منتظرم.

– دیگه زحمت نمی دیم.

– به جونِ تو اگه بذارم. اگه نهار نمیای، اصلا نیا.

– آخه خانمت تازه وضع حمل كرده به دردسر می افته.

– پس خدا خواهرزن رو برا چی آفریده، مرد

– بابا تو دیگه كی هستی.

چند ضربه به در خورد و گغتگوی آن دو را قطع كرد. سرباز وظیفه با سینی چای وارد شد و به آرامی پا كوبید و فنجان را در مقابل كیان قرار داد، همگام پذیرایی از سرهنگ گفت :

– ببخشید جناب سرهنك. ستوان مرادی اجازه حضور می خواد

– باشه برای بعد فعلا مهمون دارم.

كیان گفت :

– اشكالی نداره جناب سرهنگ، من دیگه دارم رفع زحمت می كنم.

لحظاتی بعد مرادی وارد شد و پا كوبید. گفت :

– جناب سرهنگ. در مورد بیمارستان بند زنان مزاحم شدم.

– اتفاقی افتاده؟

– جناب سرهنگ دكتر پناهی دستور دادن تا هرچه زودتر به بیمارستان كرمان منتقلش كنیم.

– پس باید آمبولانس درخواست كنیم.

– دكتر در این مورد دستور خاصی ندادن فكر نكنم احتیاج به آمبولانس باشه.

– درخواستش رو آوردی؟

– بله جناب سرهنگ، ولی ماشین حمل زندانی گیربكس خرد كرده و تعمیرش طول میكشه .

– حالا كه قاضی حكم آزادی مشروطش رو صادر كرده زنگ بزن یكی از اعضای خانواده اش تا برای تحویلش اقدام كنن…. تا فردا كه می تونه صبر كنه؟

– بله…ولی این كار رو انجام دادیم… كسی گوشی رو بر نمی داره.

– اگه تحملش رو داره فكر كنم اشكالی نداشته باشه تا با یكی از پرسنل بفرستیمش… ببین كدوم یكی از بچه ها میره كرمان، بده با خودش ببره.

با این وصف مرادی درخواست تحویل زندانی به بیمارستان كرمان را مقابل شفیعی قرار داد. شفیعی درحالیكه درخواست را امضا می كرد گفت :

– این هدایت هم برای ما قوز بالا قوز شده… خدا رو شكر كه حكم آزادیش صادر شد، و الا تا چند ماه دیگه، یا میمرد یا یه دیوونه زنجیری می شد .

به مجرد بیرون آمدن نام هدایت از دهان شفیعی، چهره كیان درهم رفت و با دلهره پرسید:

– برای هدایت اتفاقی افتاده!؟

– چند ماه پیش كه حكم طلاق به دستش رسید پاك به هم ریخت و راهی بیمارستان شد… مثل اینكه تازگیها هم مادرش فوت كرده و باز این بنده خدا دچار افسردگی شدید شده.

كیان احساس كرد به نوعی به این زن ظلم شده است. با این احساس در اندوه به فكر فرو رفت.

مرادی كه در سكوت نظاره گر بود با وبیدن پا به قصد خروج كیان را از افكار خود بیرون آورد و او را به فكر واداشت تا قبل از خروجش شفیعی را مورد خطاب قرار دهد.

– من كه دارم میرم كرمان، اگه صلاح بدونید حاضرم ببرمش.

– چه بهتر از این. دیگه خیالم جمعِ جمعِ. حاضرش كنید و تحویل جناب سرگرد بدید

از شدت ضعف به سختی قادر بود روی پاهای خود بند شود. نگهبان بند زنان دستش را به دستگیره ی بالایی در دستیند زد و به كیان نزدیك شد و گفت :

– جناب سرگرد! جناب سرهنگ دكتر پناهی تاكید داشتن كه خیلی مراقب ایشون باشید، چون هر لحظه ممكنه عملی خلاف انتظار شما ازش سر بزنه.

نگاه رقت بار كیان از چهره غزاله گرفته شد و گفت :

– این كه حالش خیلی خرابه. میذاشتی رو صندلی بخوابه.

و دستش رو برای گرفتن كلید دراز كرد و گفت :

– بده دستبندش رو باز كنم خودم مراقبشم.

– نه نه، خطرناكه… دستبند فقط برای جلوگیری از اقدام احتمالی او برای خودكشی است. خواهش می كنم تحت هیچ شرایطی دستبندش رو باز نكنید… اگه فكر خودكشی به سرش بزنه هممون به دردسر می افتیم.

– یعنی اینقدر روحیه اش خرابه؟

– بله، وضعیت خوبی نداره…. فعلا هم كه اعتصاب غذا كرده و بجز سرم غذایی نداره، اونم هر وقت فرصتش پیش بیاد از دستش بیرون می كشه. لطفا با خانوادش تماس بگیرید و گوشزد كنید برای تكمیل پرونده به اینجا بیان.

كیان پشت فرمان نشست، نگاهش بی اراده در آیینه افتاد. غزاله تكیده و رنجور به نظر می رسید احساسی تلخ وجودش را فرا گرفت. بی حوصله اتومبیل را در دنده قرار داد و از محوطه زندان خارج شد. با توصیفی كه از بیماری غزاله شنیده بود مرتبا در آیینه مراقب حركات او بود، اما غزاله گویی در خواب بود چون بعد از گذشت 20 دقیقه هنوز چشم باز نكرده بود و هیچ عكس العملی نداشت. كیان با احساس نگرانی قبل از خروج از شهر مقابل دكه ای ایستاد چند پاكت آبمیوه و بیسكوییت خریداری كرد و به سراغ غزاله رفت. درب عقب را باز و نیم تنه اش را داخل برد سر صندلی نشست او را به نام خواند.

غزاله با اكراه چشم گشود و به آرامی به سمت صدا چرخید. نگاه بی فرغش در صورت كیان خیره ماند او را شناخت، با این وجود نای نشان دادن عكس العملی نداشت، از اینرو مجدا سر به شیشه اتومبیل تكیه زد.

كیان نی را در پاكت آبمیوه فرو برد و با مهربانی و چهره ای كه نشان می داد دلسوزی می كند گفت :

– بیا این رو بخور یه كم سرحال می شی.

غزاله توجهی نكرد. كیان آبمیوه را به سمت او دراز كرد و گفت :

– شنیدم حكم آزادیت صادر شده، پس دلیلی برای ناراحتی وجود نداره… الانم لجبازی نكن و آبمیوه ات رو بخور.

غزاله با صدایی كه گویی از ته چاه بلند می شد و قدری هم تنفر چاشنی آن بود گفت:

– راحتم بذار.

– تا این آبمیوه رو نخوری نه راحتت می ذارم، نه از اینجا تكون می خورم. فكر كنم اخلاق منو می دونی … حالا خو دانی.

غزاله داغون تر و بی حوصله تر از آن بود كه بنای ناسازگاری بگذارد، از این رو برای خلاصی از اصرارهای مكرر و دستورگونه او پاكت آبمیوه را گرفت و گفت:

– حالا بریم.

نگاه كیان بار دیگر در چهره رنگ پریده او افتاد . سیمای رنگ پریده اش حتی قسی القلب ترین انسان ها را نیز به ترحم وا می داشت، از این رو كیان دلسوزانه گفت:

– بهتره دراز بكشی.

غزاله با پلك رضایت خود را اعلام كرد، اما كیان گفت:

– شرط داره… اول آبمیوه ات رو بخور بعد من دستات رو باز می كنم تا بتونی دراز بكشی.

با وضعیت نشسته و با آن حال بیمار، غزاله كلافه و عصبی بود و نیاز مبرم به دراز كشیدن داشت. پس با شرط او مخالفت نكرد و آبمیوه را به لبـ ـهای خشكش نزدیك كرد، جرعه ای نوشید سپس پاكت را به سمت كیان گرفت.

كیان چشم غره ای رفت وگفت :

– تمومش. باید تمومش رو سر بكشی. اون وقت من هم سر قولم هستم.

غزاله به ناچار چند جرعه دیگر نوشید، اما با معده خالی دچار تهوع شد.

– دیگه نمی تونم.

كیان متوجه تغییر حالت او شد، از این رو دست از اصرار كشید و بلافاصله دست غزاله را آزاد كرد.

– حالا بگیر بخواب، اما قول بده دیوونه بازی در نیاری.

غزاله روی صندلی دراز كشید ولی كیان مردد شد. می ترسید غزاله با حال خراب و پریشانی كه دارد برایش دردسرساز شود، از این رو از او خواست تا در صندلی جلو ینشیند.

غزاله چاره ای جز اطاعت نداشت، به زحمت پیاده شد. كیان صندلی را خواباند، غزاله لم داد و كیان دست او را به دستگیره در اتومبیل دستبند زد سپس پشت فرمان نشست و قفل مركزی را زد و فت:

– فكر نكنی بهت اطمینان ندارم، فقط نمی خوام بلایی سر خودت بیاری.

رفتار كیان برای غزاله بی اهمیت بود. از نظر غزاله كیان افسری خشك بود كه گریه ها و التماس هایش را نادیده گرفته بود و علیه او پرونده ای تشكیل داده بود كه بهای آن از دست دادن زندگی مشترك، فرزند، شوهر، مادر و موقعیت اجتماعی اش بود. او آنقدر نسبت به این مرد احساس تنفر داشت كه دلش می خواست در موقعیت بهتری قرار داشت تا انتقام تمام مصیبت هایی كه بر سرش آمده، یكجا از او بگیرد. اما در آن لحظه چاره ای نداشت، جر آنكه پلك بر هم بگذارد و حداقل مجبور به دیدن قیافه مرد خودخواه و مغروری چون او نباشد.

كیان با اطمینان از راحتی غزاله به حركت در آمد. مدتی مشغول رانندگی شد، اما كنجكاو دانستن مطالب بیشتری پیرامون زندگی غزاله بود، به همین دلیل پرسید:

– بیداری؟…

غزاله شنید اما سوال او را بی پاسخ گذاشت. كیان توجه نكرد و مجددا گفت:

– نمی خوای یه نگاه به بیرون بنداری؟ دلت نمی خواد از هوای آزاد و تازه بیرون استفاده كنی؟

غزاله به مدت ده روز در درمانگاه زندان بستری بود و در این مدت جز سُرم، غذای دیگری نداشت، او حتی تمایلی به حرف زدن نیز از خود نشان نداده بود. از همه چیز و همه كس متنفر و منزجر بود و پزشك زندان به علت امتناع او از خوردن غذا، برای جلوگیری از شوك احتمالی دستور اعزامش را به بیمارستان كرمان صادر كرده بود و حالا با مهربانی كیان كه به نظرش تصنعی می آمد شكنجه می شد. با آنكه از هم صحبتی با او گریزان بود، برای خالی كردن حرص و بغضش با صدایی شبیه ناله گفت:

– هوای تازه ای وجود نداره. همه جا كثیفه. همه جا بوی تعفن می ده.

– فكر می كنی تقصیر كیه؟

– تقصیر تو و امثال تو…. شما نابودگرید. خدا می دونه چند تا زندگی دیگه رو از بین بردی.

و در حالیكه پلكهایش را محكم به هم می فشرد افزود:

– من احتیاجی به دلسوری شما ندارم یعنی …. حالا دیگه ندارم.

كیان می دانست دق و دلی غزاله از كجاست، گفت:

– اگه شوهرت آدم بی جنبه ای بود، به من چه ارتباطی داره؟

– تو زندگیم رو نابود كردی. تو … تو باید تقاصش رو پس بدی.

برای خالی كردن عصبانیتش چیزی جز نفرین به ذهنش خطور نكرد، از این رو گفت:

– خدا كنه حسرت دیدن بچه ات به دلت بمونه تا درد من رو بفهمی.

نفرین غزاله موجب خنده كیان شد. گفت:

– چرا دوست داری اشتباه خودت رو گردن دیگران بندازی و بابت گناه نكرده شون اونا رو لعن و نفرین كنی.

– اشتباه من چی بود؟ جز اینكه یه مسافر عادی بودم مثل 40 نفر دیگه؟

– از نظر ما تو هنوز گناهكاری، ولی اگر هم خلاف این باشه، تو كه حال و روز درستی نداشتی، نباید مسافرت می كردی یا حداقل با اون وضعیت تنها نمی رفتی شاید این بزرگترین اشتباهت بود.

– اشتباه رو شما كردید نه من. شما منِ بی گناه رو اونقدر نگه داشتید تا همه زندگیم رو باختم.

– ما فقط وظیفمون رو انجام می دیم، اونم طبق قانون… شاید در مورد دستگیر شدنت بدشانسی آوردی، ولی موضوع طلاقت و جواب منفی تحقیقات دست قاضی رو بست. الانم اگه آزادی و قراره برگردی سر خونه و زندگیت، به دلیل اوضاع روحی و روانیته… والا هنوز هم باید توی هلفدونی می موندی و آب خنك می خوردی.

– خونه و زندگی! …. من دیگه علاقه ای به آزادی ندارم. دیگه نمی خوام برم خونه.

– چرا !؟ فكر می كردم همه این دیوونه بازیهات برای خلاصی از زندانه .

غزاله چشم دوخت به لكه ابری كه به سرعت به آنها نزدیك می شد، گفت:

– بیرون از زندان چی دارم! جز یه خواهر و برادر سرشكسته و یه فامیل سركوفت بزن، كسی انتظارم رو نمی كشه. ترجیح می دم بمیرم یا تا آخر عمر توی زندون بمونم.

احساس كیان این بود كه غزاله به نقطه پایان رسیده است و آسیبهای روحی و روانی یكی پس از دیگری در طول مدت 11 ماه او را كاملا از زندگی سیر ساخته. در حالیكه با دلسوزی نگاهش می كرد، اندیشید كه به طور حتم، او به اشتباه تاوان سنگینی پرداخته است. برای آنكه به نوعی او را دلداری داده باشد گفت:

– شاید! یعنی حتم دارم خدای بزرگ داره امتحانت می كنه. باید قوی باشی.

غزاله پوزخندی زد و گفت:

– كاش یكی از این امتحان ها رو از تو بكنه.

سپس در حالیكه سعی داشت كیان را عصبی و كلافه كند اضافه كرد.

– می دونی فقط یه آرزو دارم! …. اینكه جلوی چشمام پرپر بزنی. دلم می خواد زجر كشیدنت رو ببینم. اون وقت ازت بپرسم این آزمایش خداست، چطوری مرد، از پس امتحانت برمیای و تو زار بزنی و عاجزانه بگی غلط كردم خدا… بسه… دیگه بسه.

برخلاف انتظار غزاله كیان لبخندی زد و گفت:

– مثل اینكه بدجوری با ما سر لج افتادی! نكنه می خوای انتقام شوهرت رو از من بگیری.

غزاله از سر خشم دندانهایش را به هم سایید ولی ترجیحا سكوت اختیار كرد. كیان نیز وقتی سكوت و عصبانیت او را دید چشم به مسیر مقابل دوخت و در سكوت مطلق بر رانندگی متمركز شد.

از آن سو گروه ربایندگان به سركردگی ولی خان در نزدیكی كمینگاه خود مـ ـستقر شدند و حداد بلافاصله پس از گزارش عبدالحمید، كامیون را واژگون و آتش سوزی مهیبی راه انداخت. بدین سان عملیات آغاز و افكار نیروهای انتظامی و پلیس راه مشغول این حادثه شد. تردد در محور سیرجان – كرمان كند شد و اكثر اتومبیل های گشت برای هدایت اتومبیل ها و گشودن جاده و حفظ جان مردم، به محل اعزام شدند، با این جابه جایی راه برای انجام عملیات ربایندگان هموار و جاده از مامورین پاك شد.

بشیر و عزیز در دو طرف جاده به عنوان مامورین ایست بازرسی ملبس به لباس نیروی انتظامی در محلهای خود استقرار یافتند و به مجرد ورود كیان در دام، عملیات خود را طبق نقشه به اجرا در آوردند و راه را بر سایر خودروها بستند.

كیان بی خبر از دامی بر سر راهش پهن شده بود در سكوت چشم به مسیر مقابل داشت تا آنكه در یكی از پاركینگهای بین راه به واسطه تابلوی ایست مامور پلیس راه متوقف شد.

نگاه كیان در آیینه، جاده را می پایید. افسر جوانی كه به نظرش ناآشنا آمد مشغول بازدید دو خودروی پژو بود. فكر كرد به دلیل تصادفی كه در پایان جاده اتفاق افتاده، عده ای نیروی جدید جایگزین شده اند. با این اندیشه در حالیكه نیم نگاهی به غزاله داشت، بی احتیاط پیاده و به اتومبیل گشت نزدیك شد. به افسری كه در صندلی جلو نشسته بود و ظاهرا مشغول نوشتن جریمه بود سلام داد، اما لحظه ای دچار تردید شد كه كریم به او مجال روی گرداندن نداد.

با ضربه كریم درد شدیدی در ناحیه پس سر احساس كرد و در حالیكه پلكهایش روی هم می افتاد نقش بر زمین شد.

دو نفر از افراد بلافاصله دستها و پاهایش را بستند و او را در صندوق عقب اتومبیل انداختند. ولی خان طبق گزارشی كه از عبدالحمید شنیده بود رو به سلمان كرد و گفت :

– شاهد احتیاج نداریم، كلك دختره رو بكن و ماشین رو بردار و راه بیفت.

سلمان بی معطلی اسلحه اش را بیرون كشید و ضامن آن را آزاد كرد و لوله اسلحه را روی شقیقه غزاله گرفت. غزاله به وحشت افتاد و صدای گوش خراشش در دل كوه پیچید.

فریاد غزاله جرقه ای را در ذهن ولی خان روشن كرد، از این رو بی درنگ ایستاد و رو به سلمان فریاد زد:

– دست نگه دار.

سلمان اسلحه اش را كنار كشید و به جانب ولی خان برگشت. ولی خان گفت:

– اون رو هم بیار. ممكنه به دردمون بخوره.

سلمان بی درنگ درب اتومبیل را باز كرد اما با دیدن دستبند زمزمه كرد: ( لعنتی) و رو به ولی خان گفت:

– دستبند شده به ماشین قربان.

اسد كه در حال بستن كیان بود جیبهای او را گشت و كلید را به سمت سلمان پرتاب كرد و گفت :

– یالا عجله كن الان بچه ها عبور و مرور رو آزاد می كنن.

سلمان سراسیمه دست غزاله را كه از ترس بیماری خود را فراموش كرده و مقاومت می كرد ، باز كرد و او را به زور از اتومبیل بیرون كشید اما صدای گوش خراش فریادش اعصاب سلمان را به هم ریخت. برای همین به مجرد دستور ولی خان با ضربه ای بر سر غزاله او را بیهوش كرد.

چشم گشود، اما دست و پا و دهان بسته اش مانع از هر حركتی بود.. در تاریكیِ مطلق فضای كوچك صندوق عقب آه از نهادش برخاست و در حالیكه كه از بی احتیاطی خودش كلافه و عصبی می نمود،می اندیشید به چه منظوری ربوده شده است، اما قادر به تمركز نبود زیرا درد شدیدی كه در ناحیه پشت سرش احساس می كرد، با هر تكان خودرو در یكی از دست اندازهای جاده هر لحظه بیشتر می شد..

زمان دیر وكند می گذشت و او ساعتها درون صندوق عقب اتومبیل محبـ ـوس بود تا آنكه با كاسته شدن سرعت، اتومبیل پس از گذشتن از یك پیچ تیز وارد جاده ای فرعی و خاكی شد و پس از طی مسافتی، در مكانی كه به نظر می رسید خالی از سكنه است، مقابل یك درب آهنی متوقف شد. راننده سه بوق كوتاه و یك بوق ممتد زد. متعاقب آن درب آهنی باز شد و 5 اتومبیل به سرعت وارد باغ شدند.

ربایندگان در حالیكه خشنود و راضی به نظر می رسیدند،از خودروها پیاده و پس از مسلح كردن اسلحه هایشان، گرد صندوق عقب حـ ـلقه زدند. اسد با احتیاط درب صندوق عقب را باز كرد و وقتی كیان را هنوز دست و پا بسته یافت نفسی عمیق كشید و با جرئت بیشتر خنده كریهی كرد و گفت:

– در چه حالی جناب سرگرد … فكر نمی كردی مثل موش توی تله بیفتی ! هان.

چشمان كیان در مقابل نور با پلك زدن عكس العمل نشان داد و اسد بدون معطلی چنگ در یقه او زد و با آن هیكل قوی و ورزیده اش او را با یك حركت از صندوق عقب بیرون كشید.

كیان در اسارت طناب ها با صورت نقش بر زمین شد ولی با وجود آنكه قدرت نشان دادن هیچ واكنشی را نداشت كریم و سلمان هراسان لوله اسلحه هایشان را به سمت او گرفتند.

ولی خان وقتی از در بند بودن و بی دفاعی كیان مطمئن شد، بادی در غبغب انداحت و روی او خم شد و چسبی را كه به دهان او زده شده بود با ضرب كشید. نگاه پرغیظش را در چشمان او دوخت و گفت :

– كوه به كوه نمی رسه ولی آدم به آدم می رسه.

پوزخندی زد و با تمسخر افزود:

– جناب سرگرد در چه حالی؟

سپس چشمانش را كه از شدت كینه و غضب به رنگ سرخ درآمده بود با دندان قروچه ای بر هم نهاد و در حالیكه آرزومند كشتن كیان بود، خود را كنترل كرد و خطاب به اسد گفت:

– این آشغال رو بنداز تو طویله.

اسد تشنه آزار و شكنجه، به روی كیان خم شد و با خنجر تیز برنده اش گلوی او را تهدید كرد. سپس طناب پاهای او را باز كرد و وحشیانه در موهایش چنگ زد و او را با موهایش بلند كرد.كیان درد شدیدی احساس كرد. هنوز روی پا بند نشده بود كه با ضربه قنداق اسلحه در ناحیه كمر به سمت جلو سكندری خورد.

لحظاتی بعد درون طویله حبس شد. تنفس در آن آشغال دانی كار آسانی نبود، به طوریكه از بوی گند قدرت تفكر از او سلب شد.

بالاخره برای یافتن موقعیتش به زحمت از جای برخاست، اما قبل از هرگونه حركت در طویله باز و جسم نیمه جان غزاله توسط سلمان در گوشه ای رها شد. با وجود غزاله آه از نهاد كیان برخاست، او قطعا سبب تهدید بیشترش می شد. در دل آرزو كرد كاش غزاله را ول كرده بودند. به خوبی آگاه بود مردان خشن و بی رحمی چون ولی خان و اسد از انجام هر عمل كثیفی فرو گذار نخواهند كرد.

به پیكر خاك آلود غزاله خیره شده بود كه صدای سلمان او را به خور آورد:

– با تاریك شدن هوا از اینجا خارج می شیم، بهتره به این لش مرده حالی كنی كه ما با كسی شوخی نداریم…. اگه بخواد سر و صدا راه بندازه، میفرستمش به درك.

با غیظ چهره در هم كشید و رفت. با خروج او كیان با احتاط به غزاله نزدیك شد. باید از حال او با خبر می شد پس نام او را صدا زد: ( هدایت ). صدایی از غزاله بر نخواست كیان بالاجبار به او نزدیكتر شد و صدایش را بالاتر برد:

– هدایت…. بلند شو هدایت.

صدای غزاله شباهت زیادی به ناله داشت.

– من…. كجام؟

– وضعیت ما اصلا خوب نیست. پاشو. به خودت بیا ، باید باهات حرف بزنم.

غزاله به سختی نیم خیز شد اما یارای نشستن نداشت و كیان هم كه از پشت دستبند شده بود در آن وضعیت قادر به كمك نبود، از این رو به هشداری اكتفا كرد و گفت:

– ما توی بد مخمصه ای افتادیم. این از خدا بی خبرا رَب و رُب سرشون نمی شه. نمی دونم چرا ما رو دزدیدن، ولی می خوام كه موقعیت رو درك كنی و قوی باشی.

غزاله وحشت زده گفت:

– ما رو می كشن!؟

– شاید ! ولی اینو خوب می دونم كه اگه قرار بود بمیریم تا حالا مرده بودیم. باید صبر كنیم ببینیم چه نقشه ای دارن.

مكثی كرد و به چهره رنگ پریده غزاله نظری انداخت و با لحن ملایم و دلسوزانه ای گفت :

– می دونم كه بیماری، البته بیماری كه به اراده خودش به این روز افتاده، پس می تونی خودت رو جمع و جور كنی. میدونم كه نباید بترسونمت، ولی یه خواهش دارم.

و در حالیكه سر به زیر می انداخت ادامه داد:

– اگه احساس كردی حالت كمی بهتر شده نشون نده، دلم نمی خواد بلایی سرت بیاد…. متاسفم كه به خاطر من توی این دردسر افتادی.

غزاله كه هنوز در اثر ضربه ای كه به سرش وارد شده بود گیج و منگ به نظر می رسید، گویی متوجه سخنان كیان نشده باشد به سمت زمین رها شد.

با تاریك شدن هوا دو گروگان را با خشونت و تهدید بیرون كشیدند. نور چراغهای اتومبیل مانع دید مناسب و تشخیص صحیح كیان می شد، از این رو در حالیكه چشمها را تنگ می كرد، كمی سر به جانب شانه راست مایل كرد اما قبل از تشخیض صورت ولی خان، با فشاری كه قنداق اسلحه به شانه اش وارد كرد مجبور به زانو زدن در مقابل ولی خان شد. غزاله با كمك بشیر روی پاها ایستاده بود و در صورت رها شدن، هر آن نقش بر زمین می شد. ولی خان با گام های سنگین جلو آمد و بی درنگ مشت گره كرده اش را زیر چانه كیان كه با چشمان نافذ، نگاه پر نفرتش را نثار او می كرد، كوبید. صورت كیان تكان شدیدی خورد، لبش بلافاصله پاره و خون از آن جاری شد.

ولی خان چرخی زد و پشت به او ایستاد و گفت:

– مطمئن باش بلایی به سرت میارم كه روزی هزار بار آرزوی مرگ كنی… پس فعلا فكر مردن رو از سرت بیرون كن.

سپس رو به اسد كرد و گفت:

– چشماشون رو ببند و دستهاشون رو از پشت داخل هم دستبند كن …. اگه فكر فرار به سرشون زد دختره رو خلاص كن.

اسد كلاههای سیاه رنگ را روی سرهایشان كشید و دستهای آن دو را از پشت به هم به صورت ضربدر دستبند زد تا در صورت فرار احتمالی كیان ، غزاله دست و پاگیرش شده و مانع از حركت سریع او گردد. اسد آن ها را در صندوق عقب اتومبیل سیمرغ خواباند. ولی خان هشدارهای لازم را به آن ها داد و چون می دانست كیان افسر تعلیم دیده و ورزیده ای است و به راحتی می تواند از كوچكترین غفلت آنها برای فرار استفاده كند، برای احتیاط بیشتر از اسد خواست تا پاهای كیان را نیز ببندد.

دقایقی بعد اتومبیل سیمرغ با چراغ خاموش از راههای فرعی از میان كوهستان به سمت جنوب شرقی كرمان به حركت در آمد.

دست اندازها از شمار خارج بود . هر ثانیه سیمرغ در هوا بلند می شد و به زمین اصابت می كرد و هربار سر غزاله به كف اتومبیل برخورد می كرد.مبان یكی از همین بالا و پایین پریدن ها بود كه كیان احساس كرد دستهای غزاله كاملا سرد و بی حس شده است، از این رو با اضطراب او را صدا زد و چون جوابی نشنید از اسد كمك خواست و گفت:

– اگه اشتباه نكنم اسم یكی از شماها اسده.

اسد گره ای بر ابروانش انداخت و به تندی گفت:

– خفه شو.

لحن اسد برای كیان اهمیتی نداشت، اوضاع غزاله وخیم بود و احتیاج به كمك داشت، بنابراین گفت:

– این زن مریضه… قرار بود ببرمش بیمارستان، الآنم بیهوش شده، اگه چند بار دیگه سرش به كف ماشین بخوره بدون شك می میره.

– به درك كه مُرد تو رو سَنَنه.

سلمان چشم از تاریكی مقابلش بر نمی داشت یك لحظه غفلت كافی بود تا همه را از زندگی محروم گرداند، بنابراین با سرعت نیم نگاهی به اسد انداخت و گفت :

– یه چیزی بذار زیر سرش اگه نفله بشه جواب ولی خان رو نمی تونیم بدیم.

اسد كلافه اور كتش را از تن خارج ساخت و از بالای صندلی به قسمت عقب سیمرغ رفت. غزاله را تكان داد، اما غزاله كاملا از هوش رفته بود. كلاه سیاه را از روی صورت او بالا كشید. این زن حتی با چهره زرد و رنگ پریده و در عالم بیهوشی بر آدمی تاثیرگذار بود. اسد با اطمینان از تپیدن نبض، به آرامی سر او را بالا آورد و اوركتش را زیر سر او گذاشت سپس انگشتان زمختش را روی گونه برجسته غزاله كشید.

كیان رفتار اسد را نمی دید، اما فرصت را غنیمت شمرد و پرسید:

– این آدم ربایی برای چیه؟ پول یا….

كلام كیان در گلویش خفه شد زیرا اسد چنان لگدی به پهلویش نواخت كه احساس كرد دل و روده اش در هم تاب خورده است. حالا موقعیتش را بهتر درك می كرد، مردان خشنی كه مسلما با نقشه ای حساب شده و پرهزینه او را به دام انداخته بودند، هدفی بزرگتر از قتل یا آزارش داشتند.

پلكهایش را به سختی تكان داد، اما گویی نیرویی برای باز كردن آن ها نداشت. هنوز موقعیت خود را درك نكرده بود كه صدایی چون غرش دیو در گوشش پیچید و متعاقب آن سطلی آب به رویش پاشیده شد كه برای لحظه ای نفسش را بند آورد و چشمانش از فرط وحشت گرد شد.

مردی كه تا آن لحظه چهره اش را ندیده بود، مقابلش ایستاده و چشمان دریده اش را در چشمان او دوخته بود. مرد تنومند كه مراد نام داشت به محض اطمینان از به هوش آمدن او گفت :

– فكر كردی اینجا هتله شازده!؟

او كه مانند هركول می مانست چنگ در یقه او زد و او را یك ضرب از جا بلند كرد.

– پاشو آقا پسر مهمونی تموم شد.

سپس پنجه های زمختش را از یقه كیان رها كرد و گلوی او را چسبید و چنان فشار آورد كه كیان احساس كرد در حال خفه شدن است. بنابراین برای رهایی از چنگال چنین دیوی در حالیكه قادر به كمك گرفتن از دستانش نبود، پای راستش را بالا آورد و ضربه محكمی میان دو پای او زد.

سر و صدای ایجاد شده،چشمهای غزاله را گشود، زن جوان و بیمار به محض دیدن مراد نیم خیز شد و در حالیكه به هوشیاری كامل می رسید خود را به دیوار پشت سر چسباند.

مراد از شدت درد گلوی كیان را رها كرد و برای لحظاتی دست زیر شكمش گرفت، بعد با عصبانیت هر چه تمام تر به جان كیان افتاد و با مشت و لگد او را بی جان ساخت.

غزاله نفس در سیـ ـنه حبس كرد و حسابی خودش را جمع و جور كرد. مراد به محض خالی كردن دق و دلی اش بدون آنكه متوجه هوشیاری غزاله شود بیرون رفت و در را پشت سرش قفل و زنجیر كرد.

با خروج او غزاله برای كمك به كیان به زحمت از جا بلند شد. اما هنوز تحت داروی بیهوشی گیج و منگ بود. همان گام اول دچار سرگیجه شد و چون دستهایش از پشت بسته بود و نمی توانست از آنها برای حفظ تعادل خود كمك بگیرد به شدت به زمین خورد.

با شنیدن صدای برخورد غزاله به زمین، كیان به سختی چشم های متورم و كبودش را گشود. از لابلای درز چشم غزاله را نقش بر زمین دید. نیم خیز شد و با صدایی كه از ته چاه بالا می آمد گفت:

– خوبی هدایت؟

غزاله با تایید سری تكان داد و با هر جان كندنی بود از جا برخاست و به كیان نزدیك شد و با مشاهده صورت درب و داغان او وحشت زده گفت:

– خدای من! این وحشیها چه بلایی سرتون آوردن.

كیان آب دهانش را قورت داد اما عضلات صورتش از درد درهم شد، با این وجود گفت :

– چیزی نیست. تو خوبی؟

– چطور چیزی نیست؟ زیر ابروت شكافته! لبت پاره شده! داری خونریزی می كنی!

– گفتم چیزی نیست.

و چشمان متورمش را در چشمان بی فروغ غزاله دوخت و با احساس ندامت گفت:

– كاش تو رو از زندان تحویل نمی گرفتم… واقعا متاسفم.

غزاله به دیوار تكیه داد.كشته شدن آن هم به طرز وحشیانه و توسط افرادی چون مراد او را می ترساند. اما برای آنكه به كیان بفهماند كه هراسی از مردن ندارد گفت :

– فكر می كنی من از مردن می ترسم؟ این جوری مردن بهتر از خودكشیه.

افكار آزار دهنده ذهن كیان را مشغول ساخته بود می دانست مردان كثیف و آلوده ای مانند مراد، سلمان و اسد و…نمیتوانند دست از زن زیبا و هـ ـوس انگیزی چون غزاله بردارند، از این رو در حالیكه در دل برای حفظ پاكدامنی او دعا می كرد، به عنوان هشدار گفت :

– خدا كنه به كشتنمون اكتفا كنن.

كلام طعنه دار كیان غزاله را درهم ریخت و به فكر فرو برد. خود را به گوشه دیوار كشاند و همان جا چمباتمه زد. نگاه هراسانش در اطراف اتاق با ابعاد 4×6 با سقف چوبی و دیوارهای كاهگلی، بدون پنجره، با یك درِ فلزی. زیراندازشان یك زیلوی رنگ و رو رفته و پاره پوره بود.

ناگهان باد زوزه كشید و از روی سقف سر خورد. چشم غزاله به سقف خیره ماند، از ذهنش گذشت: ( نكنه سقف بریزه ) با این فكر خودش را جمع تر كرد، دلش حرف زد: ( چه اقبال كوتاهی دارم، شاید ناشكر بودم خدا ). نگاهش به چهره خون آلود كیان افتاد. باز دلش حرف زد: ( حقته. تمام این بلاها رو تو برسرم آوردی ). اما دیدن زجر و ناله یك انسان او را راضی نمی ساخت، باز دلش حرف زد: ( كاش دستهام باز بود و می تونستم كمكش كنم ). بار دیگر باد زوزه كشان از روی سقف عبور كرد و نگاه هراسان غزاله را به سمت سقف كشاند.

كیان با وجود درد زیادی كه می كشید، مراقب اعمال و رفتار غزاله بود وقتی متوجه رعب و وحشت او شد پرسید:

– می ترسی؟

غزاله برای تایید فقط سر تكان داد و كیان برای دلگرم ساختن او گفت:

– بهتره برای مسائل جزیی ترس به دلت راه ندی.

– سقفش محكم نیست ممكنه بریزه روی سرمون.

كیان پوزخند زد، زیرا لحظاتی پیش غزاله ترس از مرگ را انكار كرده بود. اما در آن موقعیت جای كل كل و جر و بحث نبود. او فقط وظیفه خود می دانست كه به نحوی غزاله را دلگرمی دهد، بنابراین گفت:

– اگه این طور باشه باید اون رو یكی از رحمت های الهی بدونیم.

– زیر آوار موندن بلاست، نه رحمت.

– رحمت یا بلا بودنش به این بستگی داره كه كجا و در چه موقعیتی باشی و آینده چه سرنوشتی برات رقم زده باشه.

– سرنوشت من هم بدبختانه با تو گره خورده. تو دودمانم رو بر باد دادی و حالا نوبت خودمه… نمی دونم كجا بودی كه دیروز، شاید هم پریروز، سر از یقه من در آوردی.

– شاید برای این همسفرت شدم كه به آرزوی دلت برسی.

– منظورت چیه!!!؟

– مگه نفرینم نكردی …. مگه از خدا نخواستی جلوت پرپر بزنم.خب…. حالا نگاه كن و لذت ببر.

– تو چی فكر می كنی؟ یعنی من اینقدر پستم كه از دیدن شكنجه یه آدم لذت ببرم.

كیان به بهانه لبخند لب پاره اش را با درد كج كرد و گفت:

– شوخی كردم، به دل نگیر… نمی خوام این دم آخری، بنده ای از بندگان خدا از دستم دلگیر باشه. حلالم كن… اگه فكر می كنی مسبب تمام بلاها و مصیبت هایی كه تحمل كردی من هستم، حلالم كن.

– حالا كه فكر می كنی با مرگ فاصله ای نداری این حرف رو میزنی.

– شاید حق با تو باشه… حالا كه مرگ رو همسایه دیوار به دیوار خودم می بینم دنبال حلالیتم. ولی عیب نداره هرجور دوست داری فكر كن.

مكث كرد و سر به دیوار چسباند و پرسید:

– حالا حلالم می كنی؟

غزاله نگاه تند و گزنده ای به سوی او انداخت و سكوت را ترجیح داد، اما در دل كیان را ملامت كرد: ( چقدر مغروره …. اصلا نمی خواد قبول كنه كه مقصره. تا دیروز باد به غبغبش می انداخت، انگار كه استغفرا… خداست. حاضر نبود یه كلمه با من حرف بزنه. حالا به التماس افتاده، مغرورِ از خود راضی ). دل پُری داشت، خالی نشد. باز هم زمزمه كرد: ( هرچی سرت بیاد حقته، دنیا دارِ مكافاته! من هم نفرینت نمی كردم این بلا سرت می اومد ).

انتظار كیان برای شنیدن حلالیت از زبان غزاله بیهوده بود، از این رو گفت:

– به هر حال ما هردو در وضعیت بدی قرار گرفتیم، البته وضعیت تو از من بدتره ممكنه بخوان ازت سوءاستفاده كنن.

غزاله با لبـ ـهای لرزان گفت:

– می خوای من رو بترسونی؟

– مگه مرض دارم… می خوام همیشه و در همه حال ناخوش و عین لش مرده گوشه ای بیفتی. اگه بفهمن رو به راه هستی، ممكنه هر فكری به سرشون بزنه.

صدای زنجیر كه از پشت در بلند شد رنگ از روی غزاله پرید. با اضطراب و به سرعت روی زمین دراز كشید و چشم بست. لرزش محسوسی سراسر وجودش را فرا گرفت. به خدا توكل كرد و بارها و بارها در دلش صلوات فرستاد.

اسد وارد شد و ظرفی از كنسرو لوبیا مقابل غزاله نهاد. چشمان حریصش اندام غزاله را از فرق سر تا نوك پا برانداز كرد. با ولع آب دهان قورت داد و غزاله را تكان داد. غزاله هیچ عكس العملی نشان نداد و او را وادار كرد تا برخیزد و به قصد خروج تا آستانه در برود، كه صدای كیان او را وادار به توقف كرد.

– یه بار دیگه هم گفتم این زن مریضه و احتیاج به مراقبتهای ویژه داره… حداقل براش پتو و غذای مناسب بیار .

اسد غیظ كرد و گفت:

– مثل اینكه تو نمی تونی خفه شی…. اگه یه بار دیگه حرف بزنی، تا آخر عمر از داشتن نعمت زبان محرومت می كنم.

كیان بیدی نبود كه به این بادها بلرزد، حونسرد گفت:

– شما كه دست و پام رو زنجیر كردین…. چیه؟ …. از زبونم می ترسی؟…. اون هم مال تو.

– خفه شو.

اسد گامی دیگر برای خروج برداشت كه مجددا صدای كیان او را متوقف كرد.

– فكر نكنم از این زن بخت برگشته ترسی داشته باشی. حداقل دستهاش رو جوری ببند كه بتونه غذاش رو بخوره.

اسد بدون آنكه جوابی بدهد بیرون رفت و چند دقیقه بعد با پتویی بازگشت. مقابل غزاله زانو زد و او را كه مثل بید می لرزید با حركت دست دمر خواباند و دستبند او را باز كرد. در رفتار اسد نشانه ای از ملاطفت نبود، دست زیر كتف غزاله انداخت و او را تاقباز خواباند و دست های او را از جلو دستبند زد.

غزاله تا سر حد مرگ ترسیده بود، دلش زمزمه می كرد: ( یا ابوالفضل، یا فاطمه زهرا )، اما اسد بی توجه به او و با چشم غره ای به سمت كیان بلافاصله خارج شد.

با خروج او غزاله نفس حبس شده اش را آزاد ساخت و نیم خیز شد. نگاه بی رغبتی در ظرف لوبیا انداخت. چند قطره باران روی پتو چكید. خیز برداشت و آن را روی پاهایش كشید. نگاهش بی اراده به سمت كیان چرخید كه بر به دیوار تكیه داده بود و بالای ابرویش خونریزی داشت. با ظرف لوبیا برخاست و مقابل او زانو زد، كیان با تعجب پرسید:

– چه كار می كنی!؟

غزاله قاشق را پر و به لبـ ـهای او نزدیك كرد، اما با دیدن دهان خون آلود او ظرف را كناری گذاشت و لبه آستینش را روی لبـ ـهای كیان كشید.

كیان با شرم و نجابت چشم بست. كلمه ( استغقرا…) بی اراده و آهسته بر زبانش جاری شد. غزاله بدون توجه ظرف غذا را برداشت و بار دیگر قاشق را پر كرد و گفت:

– بخور.

كیان امتناع كرد و غزاله با سماجت گفت:

– باید یه چیزی بخوری. این طور كه معلومه توسهمیه ای نداری. به خاطر هردومون بخور.

قاشق را در دهان او فرو برد و افزود:

– همه امید من تویی.

حق با غزاله بود. كیان به غذا احتیاج داشت تا نیرویی در خود ذخیره كند. از این رو دهان باز كرد و چند قاشق از لوبیای سرد را خورد و با تشكر گفت:

– خودتم یه چیزی بخور رنگ به رو نداری.

غزاله بلند شد و كنار دیوار كزكرد، قاشق بالا آورد تا در دهان بگذارد. دخترك وسواسی یاد دهان خونین كیان افتاد، دلش زیر و رو شد، بشقاب را پس زد و پتو را به روی خود كشید و به فكر فرو رفت: ( خدایا من برای جونم ارزش قائل نیستم، ولی تو رو قسم می دم به آبروی زهرا نذاری دامنم لكه دار بشه ).

موقعیت جدید چنان او را تحت تاثیر قرار داده بود كه مرگ مادر، طلاق همسر و دوری فرزند و حتی كسالت خود را فراموش كرده بود. در آن موقع خود را اسیر دست كسانی می دید كه ممكن بود هر لحظه باارزش ترین گوهر وجودش را به یغما ببرند.

با افكار پریشان در اثر شدت ضعف به خواب رفته بود كه خواب چند دقیقه ای اش تبدیل به كابـ ـوسی وحشتناك شد. در تقلا با هیولای خیالش بود كه با جیغ خفه ای از خواب پرید. چشمانش در بیداری كابـ ـوس وحشتناك تری دید. مراد كیان را روی زمین خرِكِش می كرد. نفس در سیـ ـنه اش حبس شد، از ذهنش گذشت: ( می خوان چی كار كنن! نكنه بكشنش! ).

مراد بدون توجه به غزاله كه حالا تمام قد ایستاده بود از و حشت به دیوار پشت سرش چسبیده بود كیان را بیرون كشید و در را پشت سرش قفل و زنجیر كرد.

مراد كیان را از محوطه بین كلبه ها به زور اسلحه هُل داد و به كلبه ای كه نور ضعیفی در آن سوسو می زد هدایت كرد. به در كلبه كه رسید كیان را با قنداق اسلحه به داخل هُل داد. كیان سكندری خورد و مقابل پای ولی خان نقش بر زمین شد. ولی خان لبخند تمسخرآمیزی زد.

مراد موهای كیان را در چنگ گرفت و سر او را بالا آورد. در این موقع ولی خان در مقابل كیان زانو زد و چهره اش را به علامت ترحم در هم كرد و گفت :

– نوچ نوچ ! نگاه كن چی كارش كردن. كدوم احمقی این كار رو كرده؟

و بدون آنكه منتظر جواب كیان بماند دست زیر چانه او گذاشت و كمی سر او را بالا آورد و گفت:

– جناب سرگرد مهمون اختصاصی خودمه… جز من كسی حق نداره بهش دست بزنه.

كیان از بازی گستاخانه و تمسخرآمیز ولی خان برآشفت. سرش را عقب كشید و نگاه تند و تیزش را در چشمان او دوخت و گفت:

– چی می خوای؟

ولی خان لبـ ـهایش را جمع كرد و با لحن مشمئز كننده ای گفت:

– جونت رو.

– پس چرا اینقدر لفتش می دی؟

– فكر كردی به همین راحتی می ذارم بمیری. نوچ نوچ …. تو باید تقاص پس بدی.

– تقاص چی رو ؟….. تقاص كثافت كاریهای تو رو من باید پس بدم.

ولی خان بلند شد . سیـ ـگاری بین لبـ ـهایش قرار داد و فندك زد. در حالیكه دود آن را بیرون می داد به سمت كیان برگشت و با خشم گفت :

– تو باید تقاص خون پدرم رو پس بدی. اما بعد از اینكه برادرم شیرخان آزاد شد.

با شنیدن نام شیرخان كیان تازه متوجه موقعیت خود شد و گفت :

– پس قصد معامله داری.

– این فضولی ها به تو نیومده.

و در حالیكه سیـ ـگارش را زیر پا له می كرد، خطاب به مراد گفت:

– افتخار میزبانی سرگرد مال تو.

به مجرد خروج ولی خان گویی سادیسم انسان آزاری در وجود حضار به غلیان افتاده باشد با كمك یكدیگر كیان را از سقف آویزان كزدند، ابتدا با اعمال زشت و وقیحانه خود، روح او را به بازی گرفتند، سپس جسمش را به بدترین نحو آزردند.

انتظار غزاله برای بازگشت كیان ساعتی به طول انجامید و وقتی در باز و او به درون پرتاب شد از فرط وحشت جیغ كشید.

چهره كیان قابل شناسایی نبود.از آن چهره جذاب، جزكبودی و ورم و خون چیز دیگری دیده نمی شد. سراسیمه به سویش شتافت و كنارش زانو زد. كیان با صورت نقش بر زمین و از حال رفته بود. اشك حـ ـلقه چشمان غزاله را تر كرد، صدا زد.

– سرگرد. سرگرد. آقای زادمهر.

كیان فقط ناله كرد. سعی غزاله برای كشاندن او به گوشه دیوار بیهوده بود. جابجایی مرد قوی هیكل و بلند قامتی چون كیان از عهده دستان رنجورش خارج بود، با این حال برای در امان نگه داشتن او از قطره های بارانی كه ار سقف چكه می كرد و مانند سوزن بر پیكر نیمه جانش ضربه می زد، با سعی فراوان او را به سمت دیگر چرخاند و پتو را رویش كشید. صورت آش و لاش كیان احتیاج به مرهم داشت. اما افسوس…..

فصل 12

– منزل سردار بهروان؟

– بفرمایید.

– گوشی رو بده دست سردار، بچه.

– شما؟

– زادمهر.

پسرك بازیگوش با آنكه از لحن كیان متعجب شده بود ولی سن و سالش مانع كنجكاویش می شد. از این رو لی لی كنان به جانب پدر رفت و گفت:

– بابا جون با شما كار دارن.

سردار با اكراه سر از روزنامه خود بیرون كشید و در حالیكه گوشی را به دست می گرفت دست روی دهانه آن گذاشت و پرسید :

– كیه بابا جون؟

– عمو كیانه.

سردار با هیجان گوشی را بالا آورد و گفت:

– هیچ معلوم هست كجایی مرد؟ از دیروز تا حالا غیبت زده!

صدای دورگه و زمخت مردی در گوشی پیچید:

– اگه می خوای جناب سرگردت رو زنده ببینی، باید منتظر تماس بعدی من باشی. در غیر این صورت جنازه اش رو برات پیشكش می كنم.

ارتباط قطع شد و سردار هاج و واج به نقطه نامعلومی خیره ماند.

محسن فرزند ارشد سردار وقتی پدر را متحیر و پریشان یافت، پرسید:

– آقاجون ! حالتون خوبه؟

سردار پاسخی نداد، محسن این بار نگران تر از قبل پرسید:

– آقاجون با شما هستم. حالتون خوبه! اتفاقی افتاده؟

سردار بدون توجه شماره قرارگاه را گرفت و پس از رد و بدل شدن چند جمله، به سرعت لباس پوشید و در برابر دیدگان بهت زده خانواده، از خانه بیرون رفت.

در فاصله چند دقیقه به همراه سردار روزبه، سرهنگ كرمی مشغول بررسی پیرامون صحت و سقم تماس انجام گرفته، بودند. سرهنگ كرمی با یادآوری تلفن عالیه گفت:

– اتفاقا دیشب خانم زادمهر سراغ كیان رو از من گرفت…. بهتره بهش زنگ بزنم تا مطمئن بشیم.

– فكر خوبیه، ولی فعلا چیزی نگو. نمی خوام نگران بشه.

سرهنگ كرمی بلافاصله شماره منزل كیان را گرفت. صدای مادر مهربان در گوشی پیچید. سرهنگ كرمی احوالپرسی كوتاهی كرد تا بی مقدمه مادر پیر و حساس كیان را رنجور و آشفته نسازد. عالیه كه دو شب را چشم به در بسته منزل دوخته بود با هول و ولا پرسید:

– این پسر آتیش به جون گرفته من كجاست؟ دوباره فرستادیش ماموریت و صداش رو در نمیاری!؟

دل سرهنگ فرو ریخت. محتاط و با تردید پرسید:

– یعنی هنوز برنگشته.

– دیروز سرهنگ شفیعی ده بار از سیرجان زنگ زد كه نا سلامتی شما ناهار دعوت دارید نه شام، پس چرا نمی آیید. امروز هم كه اصلا ازش خبری نیست.

سرهنگ باید عالیه را در بی خبری نگه می داشت، از این رو گفت:

– ممكنه ماموریتش چند روزی طول بكشه، شما نگران نباشید.

و در مقابل دیدگان كنجكاو و منتظر حضار گوشی را گذاشت و در سكوت فرو رفت. سردار بهروان با رخوت در صندلی اش رها شد و گفت:

– یعنی چی می خوان؟

سردار روزبه گفت:

– چطور سرگرد رو در گروگان گرفتن و كسی متوجه نشده؟

سردار بهروان برخاست و در حالیكه متفكر به نظر می رسید گفت:

– باید تحقیقات رو آغاز كنیم…. با سیرجان تماس بگیرید و ببینید سرگرد چه موقع سیرجان رو ترك كرده.

بعد مكث كوتاهی كرد، گویی فكری به ذهنش خطور كرده باشد، گوشی همراهش را فعال كرد و با منزل تماس گرفت. صدای محسن پاسخگوی پدر بود. سردار گفت:

– باباجون شماره های تلفن رو كنترل كن و شماره ای روكه نیم ساعت پیش تماس گرفت، سریع پیدا كن.

چند لحظه بعد محسن شماره ای به او داد و سردار بلافاصله دستور پیگرد آن را صادر كرد.

تقریبا یك ساعت بعد مردی حدودا 45 ساله كه از لحاظ ظاهری بسیار متشخص و محترم به نظر می رسید بازداشت و در قرارگاه مشغول پس دادن بازجویی بود. او دبیر ریاضیات بود كه در هنگام ارائه درخواستی مبنی بر سوزاندن سیم كارتش در مخابرات دستگیر شده بود.

پرس و جو از او نتیجه ای نبخشید زیرا تلفن همراه او در مقابل دیدگان چند تا از شاگردانش دزدیده شده بود و او برای اثبات حقانیتش شاهد داشت. بنابراین دستور آزادی اش صادر شد.

دستور كنترل و ردیابی چند شماره تلفن صادر و تقریبا آماده باش اعلام شد. همه چیز آماده شروع یك عملیات بود كه تلفن همراه سردار بهروان زنگ خورد.سردار بهروان به مجرد دیدن شماره روی صفحه با شعف گفت:

– شماره زادمهره.

و با ایجاد ارتباط با هیجان پرسید:

– كجایی مرد؟ دق مرگ شدیم!

برخلاف انتظار سردار، صدای دورگه آشنا، با خونسردی عجیبی در گوشی پیچید:

– خیلی نگرانی سردار!

– تو كی هستی؟ چی می خوای؟

– سر فرصت میگم…. ولی مطمئن باش اگه كلكی توی كارت باشه، سرگرد می میره.

سردار بهروان برای ردیابی ماهواره ای سعی داشت مكالمه اش را طولانی كند، از این رو با كمی مكث گفت:

– از كجا بدونم راست می گی؟

سردی كلام مرد اعصاب سردار را به هم ریخت. او با خونسردی خاصی گفت:

– مدرك می خوای؟

– آره خوب …. شاید گوشی زادمهر رو شانسی پیدا كردی.

قهقهه مـ ـستانه مرد در گوشی پیچید و بعد با سردی و خشونت گفت:

– 20 كیلومتری پلیس را باغین در محور بردسیر زیر یه پل، ماشین سرگرد رو پیدا می كنی. اگه مدرك بیشتر خواستی منتظر بمون.

ارتباط قطع شد و الو الو گفتن سردار بهروان بیهوده بود، سردار گوشی را با عصبانیت كف دستش كوبید و گفت:

– مثل اینكه موضوع جدیه.

سردار روزبه به خوبی حال او را درك می كرد، از این رو او را دعوت به آرامش كرد و پرسید:

– چی می گفت؟ خواسته اش چی بود؟

– حرفی نزد ولی آدرس ماشین سرگرد رو داد.

– كجا !؟

– 20 كیلومتری باغین.

– پس معطل چی هستی؟ بیسیم بزن بچه های پلیس راه، گرو تجسس رو هم سریعا اعزام كنید.

اتومبیل كیان در محل مذكور كشف و بلافاصله پس از انگشت نگاری و بازرسی كامل برای تحقیقات بیشتر به كرمان انتقال داده شد.

اثر انگشت خاصی پیدا نشد. تنها اثر انگشت كه دایره تشخیص هویت تایید كرد، مربوط به متهمه ای به نام غزاله هدایت بود. از این رو سردار بهروان طی تماس تلفنی با سرهنگ شفیعی ،رییس زندان سیرجان، متوجه شد كه غزاله به دلیل ضعف اعصاب به كیان سپرده شده بود تا در بیمارستان كرمان تحت مداوا قرار گیرد. پرونده غزاله مورد بررسی قرار گفت. طبق تحقیقات به عمل آمده، او به طور حتم تا روزهای آینده آزاد و به خانواده اش ملحق می شد. از این رو دلیلی نداشت تا كسی برای آزادی او متحمل چنین ریسكی شود با این وجود خانواده اش مظنون قلمداد شدند و برادرش هادی به طور موقت بازداشت و تحت بازجویی قرار گرفت. بازپرسی از او نتیجه نداشت. تقریبا تمامی درها بسته بود كه تلفن سوم زده شد و باز ردیابی ماهواره ای انجام گرفت.

– شاید به این زودی ها نتونم تماس بگیرم. فقط خواستم هشدار داده باشم كه بجز زادمهر كسان دیگری هم هستند كه ممكنه دچار دردسر شوند…. مثل پسرت.

بدن سردار یخ زد، با این حال با خونسردی گفت:

– چی می خوای ؟ برو سر اصل مطلب.

– ماشین زادمهر رو پیدا كردی؟ بهتره ترمز ماشین آقا محسن رو هم چك كنی، ممكنه یه از خدا بی خبر اون رو دستكاری كرده باشه.

نفس سردار بند آمد، از لابلای دندانهای كلید شده اش گفت:

– چی می خوای؟

– تند نرو! پله پله….. بازم تماس می گیرم، منتظرم باش.

ارتباط قبل از شناسایی محل قطع شد. با این وجود شماره بلافاصله شناسایی شد و چند دقیقه بعد دختر خانمی كه دانشجوی ادبیات بود، در اتاق بازجویی مشغول بازجویی و شرح ماجرای ربوده شدن تلفن همراهش بود.

دیگر شكی باقی نماند كه ردیابی مكالمه ها كار بیهوده ای است و آنها در برابر حریف قدر و كارآزموده ای قرار گرفته اند. آماده باش اعلام و شهر به طور نامحسوس تحت نظارت قرار گرفت.

دقایق به كند می گذشت. 34 ساعت از ربوده شدن سرگرد زادمهر سپری شده بود و سردار بهروان خود را موظف می دید كه هر چه سریعتر گزارشی كامل برای مقر فرماندهی كل در تهران فكس كند.

دو روز سخت و طاقت فرسا تقریبا تمام رمق آنها را گرفته بود. غزاله به سبب ضعف، تحمل آزار و اذیت های گاه و بیگاه ربایندگان را نداشت و به همین دلیل بسیار ضعیف شده بود، با این حال ترس از دست دادن عفت و پاكدامنی، او را گوش به زنگ ساخته بود. او علی رغم درد و رنجی كه تحمل می كرد، بی نهایت نگران كیان و سلامتی او بود، زیرا كیان تنها امیدش در آن وانفسا به شمار می رفت.

كیان روزی دو وعده به شكنجه گاه برده می شد و غزاله هنگام برگرداندن او با بغض و اشك پتو را دور او می پیچید تا كمی احساس گرما كند. او بیشترِ جیره غذایی اش را با مقدار كمی آب در كنج دیوار، زیر پتو، پنهان می ساخت و آن را به زور به خورد كیان می داد.

اگر رسیدگی های جزیی غزاله نبود، چه بسا كیان در اثر گرسنگی و ضعف شدید جسمانی از دنیا می رفت. اما كیان مرد روزهای سخت بود. دیروز زیر شكنجه نیروهای بی رحم بعثی و امروز تحت شكنجه دشمنان داخلی بیرحمِ در كمین جوانان وطن.

صبح روز سوم فرا رسید. غزاله كز كرده در گوشه دیوار به خواب رفته بود كه با صدای باز شدن در از جا جست. مراد و بشیر در حالیكه به زبان محلی صحبت می كردند وارد شدند و یكراست به سراغ كیان رفتند. غزاله این بار فرصت برداشتن پتو را از روی كیان پیدا نكرده بود. مراد نگاه غضب آلودی به او انداخت و گفت:

– خوب بهش می رسی!

و با غیظ به طرف غزاله رفت و در حالیكه روی او خم می شد. نگاه نفرت انگیزش را در چشم او دوخت و گفت:

– فكر نكنم دلت بخواد مزه مشت و لگدهای منو بچشی.

غزاله سر به زیر شد و از ترس آب دهانش را قورت داد، ولی پنجه های زمخت و قوی مراد، دور فكش قفل شد و با فشار زیادی سر او را بالا آورد.

مراد چشم در چشم غزاله دوخت. هر لحظه حـ ـلقه چشمانش گشادتر و فشار انگشتانش بیشتر می شد، غزاله از گوشه چشم نگاه پرالتماسی به كیان كه حالا نیم خیز شده بود، انداخت. نگاه ملتمس غزاله دل كیان را به درد آورد. از این كه نمی توانست كاری انجام دهد، عصبی و كلافه چشم بست و دندان قروچه كرد، چشم كه باز كرد، دهان غزاله خونین شده بود. با صدایی شبیه به ناله فریاد زد.

– ولش كن عوضی. چی از جونش می خوای؟

با فریاد كیان، مراد غزاله را با ضرب به سمت دیوار هُل داد و نگاه غضبناكش را به او دوخت. ولی عضلات صورتش بلافاصله تغییر كرد و با لبخند تمسخرآمیز گفت:

– به به ….. جناب سرگرد زبون باز كرده.

بشیر خنده مـ ـستانه ای سر داد و گفت:

– چرا تا حالا بهش فكر نكرده بودیم…. به جون تو تا حالا فكر می كردم جناب سرگرد لاله.

مراد ناگهان به سمت غزاله چرخید و با یك حركت او را از جا كند. قامت غزاله چون بید می لرزید، دعای دل ترسانش: ” خدایا به دادم برس…. یا ابوالفضل ” بود. مراد گشتی به دور او زد او را به سمت خود كشید. غزاله به تكاپو افتاد، اما رهایی از چنگال مرد قوی هیكلی مثل مراد كار راحتی نبود. كیان دیگر طاقت نیاورد، از جای جست ولی با لگد بشیر نقش بر زمین شد.

مراد بر فشار پنجه هایش افزود و غزاله از درد ناله سر داد. كیان از كرده خود پشیمان شده بود. كاش زبان به دهان می گرفت و حرفی نمی زد. با نفسی كه در سیـ ـنه اش حبس شده بود، چشم بست.

مراد برای تحریك بیشتر او صورت به صورت غزاله چسباند. غزاله در حالیكه فریاد گوشخراشی سر می داد، سرش را كمی عقب كشید و ناخنهایش را در صورت مراد فرو برد. مراد با احساس درد با غیظ او را به گوشه ای پرتاب كرد.

سه شیار قرمز رنگ روی گونه مراد دیده می شد. با احساس سوزش دست بالا آورد و روی گونه اش كشید. مرطوب بود. به انگشتهایش نگاه كرد كه به خون آغشته شده بود. نگاه پرغیظش را به غزاله دوخت. چند گام به سمت او برداشت اما صدای اسد كه فریاد می زد: ” مراد، مراد. چه غلطی می كنی؟ جون بكنی هی، چرا نمیای؟”. او را متوقف ساخت.

مراد به سمت صدا چرخید.

– اومدم قربان…. اومدم.

بعد لبـ ـهایش را با كینه و نفرت جمع كرد و آب دهانش را به سمت غزاله پرتاب كرد و گفت:

– سر فرصت خدمتت می رسم وحشی.

سپس خنده كریهی كرد و گفت:

– می دونم گربه هایی مثل تو رو چطور باید رام كرد….. بذار ولی خان و اسد برن!….

دخترك در حالیكه چادر گلدارش را به دندان گرفته بود مقابل درب سبز رنگ دژبانی مبارزه با مواد مخدر ایستاد و با انگشتان كوچكش به آن ضربه زد. دریچه كوچكی باز شد.

– كیه؟ چی می خوای؟

صدای ضعیف دخترك سرباز را وادار كرد كه چشم به پایین بدوزد:

– آقا…. آقا.

– چی می خوای بچه؟

دخترك بسته كوچكی را نشان داد و گفت:

– یه آقایی اینو داد گفت بده…. بده…..

دخترك به ذهنش فشار آورد و سرباز بی حوصله گفت:

– برو پی كارت بچه. دیگه این طرفا پیدات نشه ها…..

دخترك به گریه افتاد و گفت:

– به من چه.

به نقطه ای اشاره كرد كه اثری از كسی دیده نمی شد و افزود:

– اون آقا گفت اینو بدم به شما…. گفت فیلمش قشنگه حتما تماشا كنین.

دخترك بسته را روی زمین گذاشت و بی اعتنا راه خانه اش را پیش گرفت. سرباز بلافاصله گوشی را برداشت و جریان را به اطلاع سرهنگ كرمی رساند. كرمی سراسیمه دستور متوقف ساختن دخترك را صادر كرد. سرباز نیز گوشی را رها كرد و با عجله بیرون دوید. نگاهش در اطراف چرخ خورد برق چادر دخترك را در پیچ كوچه دید. مـ ـستاصل بود بسته را داخل دژبانی گذاشت و شروع به دویدن كرد.

در آستانه ورود به كوچه نظر انداخت، اما اثری از دخترك نیافت. نفس زنان به سمت ستاد بازگشت و گزارش داد و منتظر دستور ماند. دقایقی بعد مامور ویژه گروه تخریب برای شناسایی بسته به دژبانی رفت و پس از اطمینان از سلامت بسته آن را داخل ستاد برد. بسته باز شد و یك كاست ویدئویی از آن بیرون كشیده شد. بدین ترتیب بلافاصله مقامات در جریان قرار گرفتند و لحظاتی بعد در سالن كنفرانس قرارگاه، تنی چند از سرداران و مامورین ویژه اعزامی از تهران به همراه چند مقام عالی رتبه از فرماندهی نیروی انتظامی با تاسف و تاثر مشغول نظاره فیلم بودند.

صحنه هایی از شكنجه كیان و آزار و اذیت غزاله به تصویر كشیده شده بود. مردی با چهره كاملا پوشیده چنگ به گیسوان غزاله زد و او را مقابل دوربین كشید و گفت:

– به زودی پیش مرگ سرگرد عزیز رو براتون پیشكش می كنم تا بدونید ما با كسی شوخی نداریم.

سپس غزاله را با مو از جا كند، ناله غزاله در فضا پیچید و متعاقی آن باران مشت و لگد مرد بر پیكر رنجور و ناتوان او فرود آمد. خون از دهان و بینی غزاله جاری شد و مرد قهقهه مـ ـستانه ای سر داد و پیكر نیمه جان او را روی زمین تا مقابل دیدگان كیان كشید. سپس انگشتش را به خون غزاله آغشته كرد و به پیشانی كیان مالید و گفت:

– نذر تو كردمش سرگرد.

و به سمت دوربین چرخید و گفت:

– منتظر بمونید تا یكی دو روز دیگه سرش رو براتون می فرستم.

سپس لگدی زیر بدن غزاله زد، ولی غزاله نفسی برای فریاد كشیدن نداشت.

بالاخره غزاله را رها كرد و به سراغ كیان رفت. سر او را با مو بالا آورد. كیان در اثر شدت شكنجه تقریبا از حال رفته بود. لنز دوربین روی صورتش زوم شد و چهره او را از فاصله نزدیكتری به نمایش گذاشت. صورتی كاملا متورم و كبود كه به راحتی شناسایی نمی شد. چند جای صورتش شكافته و كاملا غرق خون بود. مرد بـ ـوسه ای بر موهای كیان زد و مجددا قهقهه مـ ـستانه سر داد و گفت:

– می بینی سردار. می بینی. این همون سرگرد عزیز و دوست داشتنی توست. خوب نگاش كن ببین می شناسیش؟…. نوچ نوچ نشناختی . خوب نگاش كن! خودشه!

سپس مكثی كرد و با جدیت، اما تهدید افزود:

– اگه می خوای زنده بمونه فقط یه راه داری….. شیرخان ! شیرخان در مقابل زادمهر…. چطوره؟ عادلانه است؟

و موهای كیان را رها كرد و برای التیماتوم آخر گفت:

– شاید فكر كنی یك گروگان نمی تونه ضامن آزادی شیرخان باشه ولی من برنامه هایی فوق تصورت دارم…. مواظب خودتون و یا احتمالا خانواده هاتون باشین. تا یكی دو ساعت دیگه یكی از همكارهای گرامی تون به طور غیر منتظره ای تشریف می بره اون دنیا…. بهتره تهدیدهای منو جدی بگیرید. دلم نمی خواد یه مو از سر شیرخان كم بشه، چون به تعداد موهای اون از نفرات شما كم میشه.

صفحه تلویزیون برفكی شد. حضار با بهتی آمیخته به تاسف چشم از آن بر نمی داشتند. كسی یارای حرف زدن نداشت. قطرات اشك از چشمها سرازیر بود.

سردار روزبه در حالیكه شقیقه هایش را می فشرد، گفت:

– رذلهای كثیف.

و رو به سردار بهروان ، كه شانه هایش با هق هق بالا و پایین می شد، افزئد:

– سردار! بهتره خودتون رو كنترل كنید…. باید فكر كنیم و دنبال راه نجات باشیم.

پیوس، مامور ویژه اعزامی، رشته كلام را به دست گرفت و چون می دانست كیان و سردار بهروان پیوند خونی دارند، گفت:

– واقعا متاسفم… اما قبل از آنكه تحت تاثیر این اتفاق باشیم، باید جوانب كار رو بسنجیم تا هرچه سریعتر به سر نخ قابل توجهی برسیم.

سپس به وایت بورد نزدیك شد و در حالیكه درِ ماژیك را برای نوشتن باز می كرد گفت:

– اول باید بدونم شیرخان كیه.

سردار بهروان اشك را از چهره اش زدود و لحن رسمی به خود گرفت و گفت:

– شیرخان یكی از قاچاقچیان بزرگ و تقریبا از مهره های اصلی باند بین المللی قاچاق مواد مخدره…. حدود سه سال پیش با رشادت و تیزهوشی سرگرد زادمهردر یك عملیات ویژه و درگیری بزرگ كه به شهادت عده ای بچه های تیم انجامید، دستگیر و روانه زندان شد…. هنوز نتوانستیم اطلاعات با ارزشی از او بیرون بكشیم البته تحقیقات بچه های دایره تشخیص هویت ، هویت اصلی اون رو مشخص كرده اند ولی او دهن قرص و محكمی داره.

– حكمش صادر شده؟

– بله، اعدام.

– و زمان آن اعلام شده؟

– بعد از ایام محرم.

– زمان حكم چه موقع علی شد؟

– حدود یك ماه پیش.

– پس حساب شده عمل كردن.

– شواهد این طور نشون می ده.

– تا به حال چه سرنخی بدست آوردید؟

– هیچی…. جز اینكه تیم اونا كاملا حرفه ایه…. تمام تماسهاشون با موبایلهای سرقتی صورت گرفته و قبل از سی ثانیه قطع شده.

– ربایندگی به چه نحوی صورت گرفته؟

– هنوز نمی دونم.

پیوس هوای ریه اش را بیرون داد و روی وایت بورد كلمات سیرجان، كرمان، زادمهر و شیرخان را نوشت و رو به سردار بهروان گفت:

– اون طور كه قبلا گفتید، سرگرد روز پنج شنبه از سیرجان حركت كرده و هرگز به كرمان نرسیده…. می خوام بدونم اون روز اتفاق خاصی در جاده رخ نداده؟

در این موقع سرهنگ كرمی گفت:

– طبق تحقیقات ما در همان روز یك دستگاه كامیون بنز ده تن كه تانكر سوخت بوده به دلیل نامعلومی در حوالی بیدخیری از جاده منحرف و واژگون شده. در پی این امر آتش سوزی مهیبی به را افتاده و متعاقب آن ماشینهای گشت برای كنترل جاده اعزام شده اند محور كرمان- سیرجان تا حوالی بیدخیری از مامورین خالی بوده. در اطراف تانكر هم هیچ كس پیدا نشده … از شواهد بر میاد كه راننده حادثه رو ترك كرده. از قضا تانكر هم سرقتی بوده و صاحب اون چند روز قبل از حادثه گزارش سرقت رو به آگاهی داده بوده.

– با این حساب تصادف تانكر برای اجرای نقشه بوده و آنها بین جاده كمین كرده بودند.

– دقیقا چون به گزارش چند شاكی، جاده توسط نیروی انتظامی حدود بیست دقیقه بسته شده و به بهانه بازرسی اجازه تردد از خودروها سلب كرده بودن. این درحالی است كه نیروی انتظامی از این موضوع هیچ اطلاعی نداشته.

– و به احتمال قوی الآن سرگرد یه گوشه ای از خاك سیستان بلوچستانه.

– حدس ما هم همینه.

– فعلا در سراسر استانهای كرمان و سیستان و بلوچستان آماده باش اعلام كنید.

فصل 13

در باز شد و پیكر غرق به خون كیان كف زمین رها گردید. دهان غزاله از وحشت باز ماند. برخلاف دفعات قبل در هوای سرد و كوهستانی كیان پوششی به تن نداشت و جای تازیانه ها نشان می داد در هر ضربه تكه ای از گوشت بدنش جدا گردیده است.

دل غزاله ریش شد و دست جلوی دهان برد تا بغض گلویش را فرو بلعد، اما قطرات اشك بی اراده از چشمانش سرازیر شد. پاهای لرزانش را تكان داد و به زحمت از جای برخاست و كنار او زانو زد. حالا دیگر هق هق سر داده بود. لحظه ای بعد در میان بغض و اشك به تن زخمی كیان خیره شد و گفت:

– چطور…. چطور دلشون اومد این كار رو با تو بكنن….. مگه اونا آدم نیستن.

سر بالا گرفت و از خدا شكوه كرد: ( خدایا تو كجایی؟ پس چرا ما رو نمی بینی؟ چرا كمكمون نمی كنی؟ )

صدای ضعیف كیان كه گویی از ته چاه بالا می آمد غزاله را وادار به سكوت كرد. غزاله متوجه كلام او نشد، سرش را به لبـ ـهای كیان نزدیكتر كرد و گفت:

– چیزی گفتی؟

– آروم بگیر دختر.

– آخه ببین این حیوونای كثیف با تو چه كار كردن….آش و لاش شدی.

– اینا جای ضربه های دیشبه…. قفسه سیـ ـنه ام می سوزه. كمك كن برگردم.

غزاله سراسیمه دست در پهنای صورتش كشید تا پرده اشك را از مقابل دیدگانش بزداید، سپس دستهای دستبند زده اش را زیر تنه كیان برد و او را به سمت دیگر چرخاند. در این هنگام نگاه بهت زده اش روی قفسه سیـ ـنه كیان متوقف ماند. عقش گرفته بود حال تهوع دلش را زیر و رو می كرد. نا خودآگاه به گوشه اتاق دوید. دست خودش نبود محتوی معده اش بیرون ریخت. لبـ ـهایش را با لبه ژاكتش پاك كرد.

باورش نمی شد. به نظر او هیچ انسانی نمی توانست تا آن حد رذل و كثیف باشد. نگاهش دیوانه وار به هر سو چرخ خورد تا روی كیان خیره ماند. سیـ ـگارهای فراوانی روی قفسه سیـ ـنه او خاموش شده و چیزی شبیه به اسم حك كرده بود. بعضی از تاولها نیز تركیده و از جای آن خونابه سرازیر بود. انزجار، نفرت و كینه تمام وجودش را پر كرد. قدم های مصممش را به سمت در برداشت. لگد در پی لگد، فریاد دلخراشش طنین انداز شد.

– كثافتا…. خوكای كثیف…. نامردای عوضی….

كیان می دانست این اعتراض برای او عواقب بدی در بر خواهد داشت، از این رو قوایش را جمع كرد و گفت:

– ساكت شو…. می خوای دوباره بیان سراغت…. تو فكر می كنی با كی طرفی؟

غزاله به هشدار او توجه نكرد، منزجر از رفتار ولی خان و مزدورانش مشت و لگد حواله در كرد و ناسزا چاشنی آن.

مراد كه منتظر فرصتی بود تا تلافی صورتش را در بیاورد، تنوره كشان وارد شد و غزاله را به گوشه ای هل داد و فت:

– شیر شدی!؟ عربده می كشی!

غزاله چشم بُراق كرد و با خشم و صدایی كه كم كم به گریه تبدیل می شد فریاد زد:

– چرا؟ چرا اینقدر اذیتش می كنین؟ مگه شما آدم نیستین؟ مگه شماها انصاف ندارین؟ چی از جونش می خواین؟ ولش كنین لعنتی ها…. ولش كنین.

و یكباره ساكت شد. نفس نفس می زد. آب دهانش را جمع كرد و آن را روی مراد پاشید. كیان با وحشت نیم خیز شده بود: ( ساكت شو هدایت ). مراد از سر خشم دندانها را به هم سایید و جلو رفت. دست سنگینش بالا رفت و روی گونه غزاله فرود آمد. كیان با غیظ چشم بست.

خدا می داند با این ضربه غزاله چه دردی را تحمل كرد ولی تمام توانش را به كار بست تا جلوی ریزش اشك را بگیرد. در عوض خشمش را در صدایش جمع كرد. صورت برافروخته وچشمان مشتعلش نشان می داد تا سر حد مرگ در مقابل این ظالم خواهد ایستاد، فریاد زد:

– كثافتی مثل تو فقط می تونه به یه زن یا یه مرد دست و پا بسته زور بگه…. تو از یه بچه هم ذلیل تری….. تف تف به بی غیرتی مثل تو.

– خفه شو عجوزه.

و به جان دختر دست بسته و بی دفاع افتاد. سیلی های پی در پی او از چپ و راست غزاله را گیج كرد. هر ضربه چنان بود كه گویی یكی از استخوان های صورت غزاله در حال شكستن است. مراد پر غیظ شده بود و كنترل اعمالش را نداشت، گیسوان او را دور پنجه هایش پیچید و او را به دور خود چرخاند. فریاد گوشخراش غزاله در دل كوه پیچید. مراد گیسوان پریشان او را رها كرد و لگدی به شكمش نواخت. ضربه چنان شدید بود كه نفس غزاله حبس شد. سعی او برای بیرون دادن هوای ریه اش بیهوده بود، با شدت نقش بر زمین شد و از حال رفت.

مرد غول پیكر همین كه احساس كرد دق و دلی اش خالی شده، بلافاصله بیرون رفت و در را قفل و زنجیر كرد.

كیان كه در خلال درگیری روی دو پا ایستده بود، با نگرانی بر بالین او نشست و او را صدا كرد.جوابی نشنید. با دستهای بسته كمكی از دستش بر نمی آمد، از این رو پشت به او نشست و با كمك پنجه ها، غزاله را به سمت دیگرش چرخاند و صدایش زد، باز هم واكنشی ندید. به ناچار برای وارد كردن شوك با شدت به قفسه سیـ ـنه او ضربه زد.

نفس غزاله بالا آمد و چشم باز كرد. كیان نفس عمیقی كشید و گفت:

– خدا رو شكر، فكر كردم مُردی.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن

codebazan

بستن
بستن