رمان در چشم من طلوع کن

رمان در چشم من طلوع کن پارت 5

غزاله به سختی نیم خیز شد و با چند نفس عمیق نشست اما هنوز عصبی و پریشان بود. دهان باز كرد تا فریاد بزند اما جرئت نیافت. تمام بدنش درد می كرد. با یادآوری كتكهایی كه خورده بود فریاد در دلش شكست و به بغض تبدیل شد. سر به دیوار تكه داد. حالا با هق هق گریه شانه هایش به شدت تكان می خورد.

كیان زبان به لبـ ـهای خشكیده اش كشید و گفت:

– امشب…. امشب باید از اینجا بریم.

شانه های غزاله از حركت ایستاد. نگاه متعجبش را به چشمان پف كرده كیان دوخت و برای اینكه مطمئن شود كه درست شنیده، پرسید:

– چی گفتی!!!؟…. یه بار دیگه بگو.

– گفتم امشب باید از اینجا بریم.

غزاله پوزخندی زد و گفت:

– شوخی می كنی.

– فكر می كنی با این وضعیت حوصله شوخی هم دارم

– آخه چه جوری؟ تو حتی نا نداری روی پاهات وایستی، چطور فكر فرار به سرت می زنه…. تو دیوونه ای مرد.

– شاید حق با تو باشه. ولی من در موقعیت بدتر از این هم بوده ام…. اگه امشب نریم، دیگه نمی تونیم.

– تو یه نفری می خوای جلوی ده نفر بایستی؟…. تازه این غول بیابونی خودش به اندازه ده نفر قلدره و زور داره.

– اونا امشب فقط چهار نفرن.

– منظورت چیه؟

– حرفاشون رو شنیدم…. امشب ولی خان با شش نفر دیگه میره مرز…. فكر كنم قراره محموله ای رد و بدل كنن.

– و تو فكر می كنی از پس چهار نفر بر میای؟

– باید شانسمون رو امتحان كنیم.

– تو حالت خوب نیست…. داری هذیون می گی.

كیان تن زخمی و رنجور خود را به سختی تكان داد و از درز چشمان كبود و متورم خود نگاهی به غزاله انداخت و گفت:

– تو نشون دادی زن شجاعی هستی، پس می تونم روی تو حساب كنم. اونا دیگه امروز سراغ من نمیان…. توی این فرصت كم می تونم نیروم رو جمع كنم.

غزاله با تعجب پرسید:

– روی من حساب می كنی!؟ … من چطور می تونم به تو كمك كنم!؟

– می خوام مراد رو بكشونی تو…. فقط باید قول بدی كه نترسی چون ترس برابر مرگه.

– تو می خوای چی كار كنی!؟

– نپرس. وقتش كه بشه خودت می بینی.

– اگه ولی خان زود برگرده! هیچ فكر كردی!؟ در جا می كشدمون.

– بهتر از مرگ تدریجی نیست!؟… ولی خان به این زودی بر نمی گرده. تا اون جایی كه متوجه شدم ما در دل یك كوه هستیم…. اینجا به جز چند تا موتور سیكلت وسیله دیگه ای برای رفت و آمد نیست…. فكر كنم ما یه جای دورافتاده باشیم…. یه آبادی نزدیك مرز، مثل خاش یا در محدوده زابل.

– فكر می كنی می تو نیم خودمون رو سریع به شهر برسونیم؟

– نمی دونم، نمی دونم…. هوا ابریه. نمی شه جهت یابی كرد و من مطلقا نمی دونم كجا هستیم.

– پس می خوای چه كار كنی؟

كیان با رخوت روی زمین دراز كشید و گفت:

– بالاخره یه طوری میشه، مسئله اصلی اینه كه ما از اینجا بیرون بریم…. حالا استراحت كن و تا می تونی بخواب. باید نیرو ذخیره كنیم. كیان درست می گفت. بشیر به جز برای آوردن جیره غذایی غزاله، تا غروب و ساعتی بعد از آن به سراغشان نرفت و این فرصت خوبی بود كه كیان تا حدودی تجدید قوا كرده و افكارش را برای نقشه فرار متمركز كند. از این رو ابتدا برای استفاده از دستهای بسته اش با تبحر خاصی ابتدا باسـ ـن و سپس پاها را از میان دستها عبور داد. حالا با دستهایی كه به جلو دستبند زده شده بود، می توانست تا حدودی تعادل خود را حفظ كند. آماده و گوش به زنگ پتو را روی خود كشید و در كمین نشست. در ساعات آخر شب به غزاله گفت كه به بهانه قضای حاجت ، مراد را به داخل اتاقك بكشاند. اما قبل از اقدام غزاله، مراد كه حسابی كینه غزاله را به دل گرفته بود و تا حدود زیادی تشنه گرفتن كام دل از غزاله شده بود، با دور دیدن سرِ ولی خان و اسد، با سر و صدا وارد شد. حالت طبیعی نداشت مسلم بود كه چشم ولی خان را دور دیده و دُمی به خُمره زده است. مو بر اندام غزاله راست شد،در مقابل،كیان از موقعیتی كه خود به خود به دست آمده بود خشنود گشت.

مراد در آستانه در ورودی ایستاد و بدون توجه به كیان، چشمان دریده اش را كه همانند دو كاسه خون شده بود به غزاله دوخت. &!واژه‌!&كه ای كرد و با لحن مـ ـستانه ای گفت:

– گربه وحشی ما چطوره؟

سپس قدمی جلو گذاشت و كمی سر را متمایل و گوشها را تیز كرد و انگشت به سمت بیرون نشانه رفت و گفت:

– می شنوی …. این سر و صداها به افتخار میزبانی توست…. حاضر شو بریم پیش بچه ها.

غزاله از فرط وحشت سراسیمه ایستاد و به دیوار پشت سرش چسبید. مراد جلو و جلوتر رفت، مقابل او ایستاد و دندانهای زردش را در خنده ای كریه نشان داد. زبان غزاله قفل ونفس در سیـ ـنه اش حبس شده بود.

به ناگاه پنجه های مراد میان دستبند او قفل شد و او را جلو كشید. نگاه هرزه اش در چشمان غزاله خیره ماند، گفت:

– فقط من می دونم گربه وحشی و ملوسی مثل تو رو چطور میشه رام كرد.

غزاله نیرویش را جمع كرد تا از چنگال او فرار كند اما پنجه های زمخت و پرتوان او اجازه حركتش را سلب كرد.

غزاله در تكاپو بود و مراد اسیر هـ ـوس دل چنان لبریز از خواهش و تمنا شده بود كه ضربه غافلگیر كننده كیان كاملا گیجش كرد و تا آمد به خود بجنبد با چند ضربه كه به نقاط حساس بدنش اصابت كرد از پای درآمد و نقش بر زمین شد و هنوز به خودش نیامده بود كه كیان بالای سرش ایستاد و با یك ضرب گردنش را شكست و او را راهی جهنم كرد. سپس كیان سراسیمه اسلحه او را برداشت و مسلح كرد.

غزاله مثل مجسمه ای خشكش زده بود. مبهوت به پیكر بی جان مراد چشم دوخته بود كه متوجه نزدیك شدن بشیر شد. صدای بشیر كه فریاد می زد: ( سرگرد )، در صدای شلیك دو گلوله گم شد.

كیان بلافاصله قفل دستبندش را با یك شلیك باز كرد و اسلحه كلاش را از میان دستهای بشیر بیرون كشید و چون می دانست دو نفر باقیمانده با سر و صدای گلوله ها گوشه ای در كمین نشسته اند، به امید پاسخ آنها و یافتن كمینگاهشان رگباری شلیك كرد.

سلمان و كریم كه نشئه مـ ـستی از سرشان پریده بود، با وحشت شروع به تیراندازی كردند و موضع خود را به افسر كارآزموده و با تجربه نمایاندند. جبهه آن هم در سن شانزده سالگی جرئت و جسارت بیش از حدی به او بخشیده بود. كسی كه بارها مجبور به جنگ تن به تن شده بود، در این لحظه از دو مزدور نیمه مـ ـست كه هراسان و بی هدف به زمین و آسمان تیر می انداختند، نمی ترسید. در فرصتی مناسب كه آنها مشغول تعویض خشاب بودند، شیرجه ای زد و با چند غلت خود را به كناره دیوار كشاند و با استفاده از تاریكی شب آن دو را دور زد و در یك عمل غافلگیر كننده هردو را به هلاكت رساند.

دانه های ریز باران به تن تبدار و مجروحش آرامش می بخشید. نشست تا نفسی تازه كند. ولی ترس از نفر پنجم، او را وادار به جستجو كرد. یك كلبه با دو اتاق! به همه جا سرك كشید وقتی خیالش آسوده شد به جستجوی اسباب فرار وارد كلبه شد. یك ساك مسافرتی كه مجهز به پتو بود كنار پایه میز قرار داشت. چند قوطی كنسرو، آب معدنی، نان، چند بسته بیسكوییت و كبریت.

همه را درون كوله ریخت و بیرون آمد و به محل شكنجه گاهش رفت. هنوز خونش كه به در و دیوار پاشیده بود تازه بود، دندان قروچه ای كرد. طنابی را كه از سقف آویزان بود پایین كشید و خارج شد.

در حالیكه در جستجوی موتورسیكلت نگاهش به این سو و آن سو می چرخید، غزاله را صدا كرد.

– هدایت بیا بیرون …. بیا! نترس، همه جا امنه.

نگاه كیان روی موتور خیره ماند: ( خودشه لاكردار). جلو رفت. دسته موتور را به دست گرفت و زمزمه كرد: ( پیدات كردم ). و بار دیگر صدا زد.

– هدایت بیا بیرون دیگه…. وقت تنگه باید زودتر از اینجا بریم.

هندل زد و موتور روشن شد: ( ایول پسر خوب ). دنبال بنزین اضافه گشت. بار دیگر غزاله را صدا كرد:

– هدایت بیا….

ناگهان مشكوك شد: ( نكنه كسی….). نفس در سیـ ـنه اش حبس شد، موتور را خاموش كرد و با احتیاط از كنار دیوار به درِ اتاقك نزدیك شد. سر به دیوار تكیه داد، اسلحه را مقابل صورتش گرفت و با چند نفس عمیق تمركز گرفت و با حركتی سریع با اسلحه ای كه نشانه رفته بود چرخی زد و در آستانه در ایستاد، در این لحظه با پیكر غرق خون غزاله مواجه شد. در حالیكه جسد مراد و بشیر همان طور روی زمین ولو بود. با دلهره به سمت او دوید و كنارش زانو زد و گفت:

– تیر خوردی؟ آخه چطوری؟

غزاله سر به دیوار تكیه داده بود و یارای حرف زدن نداشت. خون زیادی از دست داده بود.كیان به دنبال جای گلوله گشت. وقتی از كم خطر بودن آن مطمئن شد، گفت:

– طاقت بیار چیزی نیست. تیر به شونت خورده. خطر جدی تهدیدت نمی كنه.

– من دارم می میرم.

درنگ جایز نبود. كیان سراسیمه در جیبهای بشیر به جستجوی كلید دستبند پرداخت و بلافاصله دستهای غزاله را باز كرد. باید گلوله را از كتف غزاله بیرون می كشید، اما وقت تنگ بود و بی سیم در اثر برخورد گلوله ها كاملا از كار افتاده بود. اگر ولی خان با آنجا تماس می گرفت، متوجه اوضاع غیرعادی می شد. از این رو الویت را به فرار و دور شدن از آن نقطه داد، با این افكار به دنبال مرهمی برای زخم غزاله، بار دیگر به جستجوی كلبه پرداخت. بالاخره چند بسته باند و شیشه الكلی یافت. قصد خروج داشت كه چشمش به پتوی مسافرتی و لباسهای گرم افتاد. پلیور، اوركت، دستكش و كلاه، به ذهنش خطور كرد كه این منطقه سردسیر است، از این رو بعد از پوشاندن خود در پوششی گرم، به سراغ غزاله رفت و چون هوا بارانی بود و غزاله به جز یك ژاكت پوشش دیگری نداشت او را نیز در لباسهای گرم پوشاند.

غزاله در حالیكه درد شدیدی را متحمل می شد، توان فریاد نداشت. با این وجود وقتی كیان او را به آرامی از زمین بلند كرد ناله اش بلند شد. پاهای او قدرت گام برداشتن نداشت و كیان تقریبا او را می كشید. تا آنكه چند گام مانده به موتور با سرگیجه ای از حال رفت. كیان با زحمت او بر ترك موتور نشاند و خود نیز پشت سرش نشست و بلافاصله از تنها راهی كه به آنجا منتهی می شد، پایین رفت

باران شدت گرفته بود و فاصله چند متری به سختی دیده می شد. موتور را متوقف ساخت و نگاهش را به اطراف چرخاند. در ظلمت شب و آسمان بارانی جهت یابی كار غیرممكنی بود. نگاهش به غزاله افتاد. غزاله بیهوش بود و سرش روی دسته موتور خم شده و دستهایش از دو طرف آویزان بود. از نوك انگشتان دست راست غزاله قطرات خون در آب مخلوط می شد و به زمین می چكید. با خود زمزمه كرد: ( اگه همین طور خونریزی كنه، به زودی می میره). سر بالا گرفت: ( از كدوم طرف برم؟ ). كلاچ موتور را گرفت و موتو را به حركت درآورد: ( هرچه باداباد ). پستی و بلندیها زیاد بود، با این وجود موتور به راحتی به سمت جلو می رفت. مدتی بعد چهار لیتر بنزینی را كه در خورجین داشت، به داخل باك ریخت.

باران تمامی نداشت.كیان با وجود جراحات و با تمام دشواری راه، از بین كوهستانها مسافت زیادی را پیمود اما رفته رفته سوختش به اتمام می رسید و مجبور بود از پس مانده های بنزین زاپاس استفاده كند. تا اینكه آسمان كم كم چادر سیاهش را از سر گرفت.

در تاریك و روشن هوا چشمان او در جستجوی نشانی از آبادی بود، ولی جز پستی و بلندی های مرتفعی كه از سه سو او را محاصره كرده بود چیزی یافت نمی شد. می دانست كه در انتخاب مسیر دچار اشتباه بزرگی شده است. قدر مسلم عبور از كوههایی به آن ارتفاع كار ساده ای بنود. از این رو تنها چاره را حركت به سوی زمینهای پست دید. هنوز كمتر از یك كیلومتر جلو نرفته بود كه ناگهان متوقف شد. وحشت به همراه یاس بر او چیره شد: ( خدای من عجب رودخونه ای ). نگاهش در امتداد رود به حركت درآمد: ( حالا چه كار كنم؟ ) از موتور پیاده شد و غزاله را به سختی از روی آن پایین كشید. با این حركت صدای ناله غزاله بلند شد. روی او خم شد و پرسید:

– چطوری؟ می تونی طاقت بیاری؟

غزاله قادر به پاسخگویی نبود و با چشمان نیمه بازش فقط ناله می كرد.

باران تند كوهستان بر سر و رویشان شلاق می كوبید. كیان خود را جلو كشید و روی زن بینوا چتر انداخت، اما تا كی می توانست به این كار ادامه دهد. باید هرچه زودتر پناهگاهی می یافت و گلوله را از كتف او خارج می ساخت.

برای حركت و انتحاب مسیر مردد بود. فكر كرد اگر از راهی كه آمده است برگردد، بی شك گرفتار خواهد شد. رودخانه خروشان و عریض هم كه فكر كردن نداشت. تنها راه باقی مانده كوهستان بود.

بنابراین سراسیمه برخاست و بار دیگر غزاله را روی موتور انداخت و در امتداد رودخانه به سمت كوهستان حركت كرد. هنوز مسافت زیادی طی نكرده بود كه موتور به پت پت افتاد و ایستاد. سوخت تمام شده بود. با تن مجروح و تبدارش غزاله و موتور را با زحمت به یك سو خواباند تا از ته مانده های سوختش استفاده كند. با تكرار این روش توانست مسافت دیگری را بپیماید. وقتی از حركت موتور كاملا ناامید شد، غزاله را روی زمین خواباند. اما با مشاهده او احساسی تلخ یافت. گویی غزاله با دنیا بدرود گفته بود. او را صدا زد: ( هدایت…. هدایت…. چشمات رو باز كن ). غزاله فقط ناله كرد.

نگاه كیان در صورت رنگ پریده و مات زن جوان خیره ماند. زنی كه با تمام دلخوریها و كینه ای كه از او به دل داشت، دلسوزانه چند شبانه روز به مراقبت و تیمارش پرداخته و با وجود سرمای شدید، خود در گوشه ای كز می كرد و پتو و غذایش را برای او می گذاشت. اشك در چشمانش حـ ـلقه زد. زمزمه كرد: ( به یاری خدا نمی ذارم بمیری…. نجاتت می دم ). سر بالا گرفت تا مسیر جدید را انتخاب كند. سپس با آچار مخصوصی كه در بدنه موتور تعبیه شده بود یكی از چرخهای موتور را باز كرد و با جمع آوری شاخ و برگ درختانی كه توسط سیل كنده شده بود، برانكار نصفه و نیمه ای آماده و پس از پیچاندن غزاله در پتو، او را با طناب محكم بست.

قصد بلند كردن غزاله را داشت كه چشمش به موتور افتاد، با خود زمزمه كرد: ( باید از شر تو خلاص بشم،چون ممكنه دردسرساز بشی ) ، از این رو موتور را با زحمت به دنبال خود كشید و به درون آبهای خروشان رودخانه انداخت. سپس به سراغ غزاله رفت و علی رغم وضع جسمی بد خودش، با جراحات متعدد و تاولهای پرآب، او را به دوش انداخت و بند كوله و اسلحه را به گردنش آویخت و به سمت كوهستان به راه افتاد. ساعتها راه پیمود تا در دل كوه پناهگاهی مناسب یافت، جایی كه از ریزش باران و شلاق باد در امان بودند.

غزاله را روی زمین خواباند و اسلحه و كوله اش را گوشه ای نهاد.

كاملا از نفس افتاده بود و احساس ضعف وجودش را فرا گرفته بود. دمای بدنش به طور محسوسی افت كرده بود و دیگر قادر به راه رفتن نبود. به صخره پشت سرش تكیه داد و در حالیكه نفس نفس می زد سر به جانب غزاله چرخاند، در این لحظه با وحشت زمزمه كرد: ( یا ابوالفضل، مثل میت شده ). بر روی او خم شد و او را صدا زد. وقتی هیچ واكنشی ندید. سراسیمه مچ او را بین انگشتان گرفت، گویی ضربان نداشت. باید عجله می كرد و جلوی خونریزی را می گرفت.

چند بوته خار از اطراف جمع آوری كرد و با عجله به جان كوله پشتی افتاد و كبریتی بیرون آورد و روشن كرد اما بوته های خیس روشن نشد. بالاخره لطف خداوند شامل حال غزاله شد و آتش با كمك الكل روشن شد. تیغه خنجر تیز را میان آتش قرار داد.

لحظاتی بعد با مهارت خاص یك پزشك، گویی بارها و بارها این كار را انجام داده است، گلوله را بیرون كشید.

غزاله كاملا از هوش رفته بود و زجر بیرون آمدن گلوله را درك نكرد. اما زخمش احتیاج به بخیه داشت و در دل كوه و بدون هیچ وسیله ای این كار ممكن نبود. به ناچار بار دیگر خنجر را روی آتش قرار داد و مدتی صبر كرد تا تیغه آن به رنگ سرخ درآمد. احتمال آن را می داد كه غزاله با برخورد خنجر با بدنش عكس العمل نشان دهد. از این رو امكان هرگونه تقلایی را از او سلب كرد و خنجر سرخ شده را با گفتن بسم الله روی زخم دهان باز كرده كتف او گذاشت. چشمان غزاله به ناگاه باز شد و تكان شدیدی خورد ولی او كاملا مهار شده بود. كیان بار دیگر بدون توجه به تقلای غزاله ، خنجر را روی محل جراحت گذاشت.

نعره دلخراشی در كوه پیچید و باز سكوت.

كیان دستهای آغشته به خونش را زیر باران شست. تمام بدنش درد می كرد و تاولهای سیـ ـنه اش در اثر ساییده شدن كوله پشتی و اسلحه تركیده بود و سوزش عمیقی در جای جای آن حس می كرد. فكر كرد برای التیام سوزش زیر باران برود. لباسش را بیرون آورد و از پناهگاه خارج شد. اما شلاق باران بیشتر عذابش داد از این رو مجددا دردل كوه پناه گرفت و لباس پوشید.

باید هرچه زودتر به راهش ادامه می داد زیرا تعلل او مساوی با مرگ بود. اما دیگر رمقی برای ادامه نداشت پس استراحتی كوتاه و خوردن غذا را لازم دانست، سر چرخاند تا دست در كوله اش ببرد كه نگاهش با نگاه بی فروغ غزاله گره خورد. لبخندی دلنشین زد و گفت:

– فكر نمی كردم حالا حالاها چشم باز كنی…. خوبی؟

غزاله بی حال و ناتوان چشم باز و بسته كرد و به سختی كلمه ای گفت كه كیان متوجه نشد و به همین دلیل گوشش را به لبـ ـهای او نزدیك كرد و منتظر ماند. كلمه آب گویی از درون چاهی عمیق به گوشش رسید. سر عقب برد و در چشمان او نگریست و دلسوزانه گفت:

– فعلا نمی تونم بهت آب بدم… خون ریزی شدیدی داشتی.

سپس خود را كمی عقب كشید و تكه ای از باند را زیر باران نمدار كرد و به لبـ ـهای غزاله كشید.

دقایقی بعد در حالیكه احتمال می داد با پیشروی در كوهستان از باران كاسته و در كوران برف اسیر شوند، به راه افتاد.

قسمت 14

صدای قهقهه مـ ـستانه ولی خان و مزدورانش در دل كوه پیچید. اسد سرخوش از وعده وعیدهایی كه شنیده بود، از ترك موتور پایین پرید و با هلهله و شادی جلو دوید. اما چند قدمی كلبه ها دهانش از تعجب بازماند. آنچه را می دید باور نمی كرد، بالاخره بعد از لحظه ای تعلل به سمت اتاق گروگانها دوید و با كمال تعجب با جسد مراد با گردنی شكسته و بشیر با سوراخی میان پیشانی مواجه شد.

دندانها را از سر خشم به هم سایید: ( بی عرضه های احمق ). و چون اثری از كیان و غزاله نبود فریادش به آسمان بلند شد.

– فرار كردن.

و زیر لب غرید: ( می كشمت سرگرد ) .

ولی خان حالا دقیقا میان صحنه نبرد ایستاده بود. نبضش از شدت عصبانیت به تندی می زد. صدای دورگه و زمختش را به خشم آكنده ساخت و به زبان محلی پرسید:

– هر چهار نفرشون رفتن به درك!؟

– بله قربان.

– بی عرضه ها…. نباید به این مفت خورها اعتماد می كردم.

– حالا چه كار كنیم؟

– قبل از اینكه موفق بشن از مرز عبور كنن باید پیداشون كنیم….

– ولی خان! یكی از موتورها نیست.

ولی خان مشت به دیوار كوبید و با گفتن: ( لعنتی )، فریاد زد:

– زودترراه بیفتید…. با خونی كه روی دیوار پاشیده شده و دستبندهای خونی احتمالا سرگرد زخمی شده، پس نباید زیاد دور شده باشن.

اسد در حالیكه سراسیمه به سمت موتورش می دوید گفت:

– باید تقسیم شیم.

موتورش را روشن كرد و سپس انگشت به تك تك افراد نشانه رفت و اضافه كرد:

– عبدالحمید تو با حداد برید سمت غرب…. شما دو تا هم برید سمت جنوب.

این را گفت و آماده حركت شد. ولی خان راهش را سد كرد و گفت:

– بهتره خودت جنوب شرقی رو بگردی. تو بهتر از من می دونی كه اگه اونا به سمت كوهستان رفته باشنـ كه بعید می دونم ـ عاقبتشون جز مرگ نیست پس فعلا اونجا رو بی خیال شو.

جلو چشمانش سیاهی می رفت و دیگر قادر به راه رفتن نبود، ناامید به دنبال پناهگاهی امن، به سختی چند گام دیگر برداشت. شانس با او یار بود كه لطف خداوند شامل حالش شد و قبل از تاریك شدن هوا غار كوچكی یافت. دستهای یخ زده اش قادر به باز كردن طناب نبود. مدتی طول كشید تا جسم بیهوش غزاله را روی زمین گذاشت و پس از آن با زحمت به درون غار كشید. هوا به شدت سرد بود و باید هرچه سریعتر آتش روشن می كرد. از این رو برای جمع آوری هیزم از غار بیرون زد. خوشبختانه پوشش كوهستان درختچه های كوتاه جنگلی بود و او به راحتی توانست در سه نوبت توشه زیادی جمع آوری كرده، پشته ای از هیزم روی هم انبار كند.

هوایی كه از بینی اش بیرون می زد روی سبیلش كه به تازگی روییده بود، تبدیل به یخ می شد. دستهای لرزانش به زحمت كبریت كشید و آتش را روشن كرد. چه لذتی داشت، بعد از سرمای شدید، آن آتش داغ حسابی می چسبید. غزاله را به آتش نزدیك كرد و خود نیز در گوشه دیگری از آتش نشست. گرسنگی وادارش كرد تا قوطی نیم خورده كنسروش را برای گرم كردن كنار آتش قرار دهد.

ناله غزاله به همراه كلمه آب از دهانش خارج شد و او را متوجه خود ساخت.

یك شبانه روز بدون توقف راه پیموده بود آن هم در دل كوهستان و با كوله باری به نام غزاله، به سمت او چرخید. لبـ ـهای ترك خورده زن جوان نشان از تشنگی شدیدش داشت.

قوطی آبمیوه را از كوله اش بیرون كشید. اگر در شرایطی جز این بود، باید غزاله را با سرم و آبمیوه رقیق تغذیه می كرد، اما در آن زمان و مكان تنها غذای مطلوب برای مجروحی چون غزاله، همان آبمیوه بود. آن را به لبـ ـهای بیمار غزاله نزدیك كرد.

غزاله قادر به بلند كردن سر نبود و كیان این بار نیز به او كمك كرد.

زن جوان آنقدر ضعیف شده بود كه قادر به نوشیدن هم نبود. كیان گفت:

– باید زودتر از اینها جایی پیدا می كردم تا تو استراحت كنی ولی ترسیدم گیر ولی خان و دار و دسته اش بیفتیم.

غزاله به نشانه اینكه متوجه سخنان او هست، در حالیكه قدر به حرف زدن نبود، پلك زد. كیان بار دیگر قوطی آبمیوه را به لبـ ـهای او نزدیك كرد و غزاله جرعه ای دیگر نوشید. كیان مجبور بود آبمیوه را به دفعات و آهسته آهسته به او بخوراند.

به یاد ناله های غزاله در مسیر افتاد. نگاهی از سر ترحم و دلسوزی به سویش انداخت. شعله های آتش در چشمان او می رقصید و آهی كشید و با كمی فاصله از او دراز كشید. سی و شش ساعت از درگیری با ربایندگان و فرار به كوهستان می گذشت و او هنوز لحظه ای پلك نبسته بود. دیگر حتی نای نشستن هم نداشت در همان حالت دراز كشید و قوطی كنسرو را جلو كشید و با اشتها شروع به خوردن كرد، اما آنقدر خسته و بی رمق بود كه لقمه چهارم یا پنجم به خواب رفت.

او مجبور شد تا بهبودی نسبی غزاله دو روز تمام را در غار به سر ببرد، صبح روز سوم وقتی چشم گشود غزاله را دید كه نیم خیز شده است و با تحمل درد فراوان مشغول گذاشتن هیزم در آتش است. لبخندی از رضایت بر لبـ ـانش نقش بست، بدن خرد و خمیرش را كمی كش و قوس داد و نشست و در حالیكه برای گرم كردن خود، دستهایش را به آتش نزدیك می كرد گفت:

– فكر نمی كردم به این زودی روبه راه شی…. به هر حال خوشحالم كه به هوش اومدی.

– فكر نكنم این سال و ماهها روبه راه شم…. اگه سردم نبود از جام جُم نمی خوردم.

كیان انگشت به شانه او نشانه رفت و پرسید:

– زخم شانه ات چطوره؟

– خیلی درد داره.

– طبیعیه، گلوله خوردی….. باید دستت رو با چیزی ثابت نگه دارم تا تكون نخوره… اگه زخمت دهن باز كنه و دوباره خونریزی كنه، خیلی بد میشه. غزاله ناامید بود، محبت كیان را سرزنش كرد و گفت:

– كاش می ذاشتی همون جا بمیرم. چرا نجاتم دادی؟

كیان پوزخندی زد، اما جوابی نداد و غزاله به تلخی گفت:

– چرا جواب نمی دی ؟ واقعا چرا نجاتم دادی؟

كیان با ابروان درهم كشیده، تندی كرد و گفت:

– سوال مسخره تو جوابی نداره…. اگه تو هم جای من بودی همین كار رو می كردی… ناسلامتی من یه مَردَم، نه؟

اشك چشمان غزاله را بَراق كرد، با لحنی كه هنوز تلخ بود، گفت:

– منصور هم یه مرد بود.

كیان جوابی برای غزاله نداشت. برف مجددا شروع به بارش كرده بود و هیزم زیادی باقی نمانده بود. اسلحه و خنجرش را برداشت و بیرون زد.

ساعتی بعد با كوله باری هیزم بازگشت. چهره اش در هم رفته بود، گویی دردی عمیق را تحمل می كرد. با این وجود آتش را دوباره روشن كرد و در پس آن پناه گرفت. پیراهنش را بالا زد. سیـ ـنه پهن و فراخش با عضلات درهم پیچیده نمایان شد. چرك و خونابه از جای تاولهای پاره جاری بود. باند را از كوله پشتی بیرون آورد و تكه ای از آن را برید و روی یكی از تاولهای پاره كشید. سوزشی عمیق داشت. فكر كرد برای جلوگیری از عفونت بیشتر باید زخمها را شستشو دهد، ناگهان به یاد بطری الكل افتاد. باندش را به محتوی آن آغشته كرد و روی قسمتی از سیـ ـنه اش كشید. سوزش شدیدی در قفسه سیـ ـنه احساس كرد. چشم بست و دندانهایش را روی هم سایید و فریاد را در گلویش خفه كرد. با وجود سردی بیش از حد هوا دانه های درشت عرق از سر و رویش جاری شد. غزاله در سكوت سر به زیر داشت، اما همینكه سر بالا گرفت و قیافه درهم فرو رفته او را دید به سختی نیم خیز شد و نشست و چون قادر به استفاده از دست راستش نبود به كمك دست چپ كمی به جلو خزید و به آرامی دستش را پیش برد و گفت:

– بذارید كمكتون كنم.

همینكه كیان چشم گشود نگاهش با موج نگاه نگران غزاله گره خورد. دل كندن از این چشمان زیبا كار ساده ای نبود، اما بلافاصله بر نفس خود فائق آمد و نگاهش را دزدید و با عصبانیت او را از خود راند و گفت:

– چیزی نیست ،برو كنار.

تندی رفتار كیان، غزاله را دلگیر كرد، از این رو كمی خود را عقب كشید و در پناه آتش نشست.

كیان از رفتار تند و بی دلیل خود شرمنده بود. غزاله در مدت اسارت بارها و بارها او را كمك كرده و دردهایش را التیام بخشیده بود. خجالت زده و با لحن ملایمی كه در پشیمانی در آن موج می زد گفت:

– معذرت می خوام. دست خودم نبود. درد مغزم رو از كار انداخته.

– مهم نیست. ناراحت نشدم.

كیان لحن خشك و جدی به خود گرفت و گفت:

– باید زودتر راه بیفتیم. اگه برف شدت پیدا كنه و در بوران گیر كنیم كارمون تمومه.

– حتما شوخی می كنی! من نای نشستن ندارم، تو توقع داری تو كوهستان راه برم!؟

– چاره ای نیست، نمی تونیم معطل كنیم. من به یه تلفن احتیاج دارم…. باید از كوهستان سرازیر بشیم مطمئنم پایین كوه آبادی هست.

– می دونی ما كجا هستیم؟

كیان به علامت نفی سر تكان داد، سپس كمی آتش زیر و رو كرد و گفت:

– یه چیز مسلمه! شرایط آب و هوایی اینجا با با منطقه سیستان و بلوچستان كه من فكر می كردم اونجا هستیم اصلا جور نیست. در ضمن من كوههای استان خراسان رو هم می شناسم، اونجا هم نیستیم.

سپس مشتش را گره كرد و به كف دست دیگرش كوبید و اضافه كرد:

– اگه اون لعنتی ها برای جابجا كردن بیهوشمون نمی كردن، حداقل می دونستم كجاییم.

– فكر می كنی این شرایط آب و هوایی مختص كدوم منطقه ایرانه؟

– این كوههای مرتفع! برف و پوشش تقریبا جنگلی! من رو یاد كردستان می اندازه، ولی بعید می دونم اونجا باشیم.

– حالا باید چیكار كنیم؟

– میریم پایین. بالا رفتن هم غیر ممكنه هم دیوونگی محض…. تو اون بیرون رو ندیدی. من زیاد بالا نرفتم، یعنی اگر هم می خواستم، با وجود تو قادر نبودم.

غزاله با شرم كمی جابجا شد و كیان ادامه داد:

– كوههایی با ارتفاع چند هزار متری با قله های پوشیده از برف درست مقابلمون هستن…. اگه در ارتفاعات كردستان باشیم باید به سمت شرق حركت كنیم ولی قبلش باید به سمت زمینهای پست بریم.

نگاه غزاله در زوایای غار چرخی خورد و گفت:

– ولی من احساس غربت می كنم. وقتی آدم توی خونش نیست، یه حس غریبی كه وجود آدم رو پر می كنه.

كیان با دهان باز در سیمای غزاله خیره ماند و بعد از تامل كوتاهی گفت:

– چرا به ذهن من خطور نكرد. افغانستان!…

– منظورت چیه!؟

– شاید ما در خاك افغانستان باشیم! یه جایی مثل رشته كوههای هندوكش

بارش برف قطع شد و باد زوزه كشان در لابلای صخره ها می پیچید. برودت هوا به مغز استخوان نفوذ می كرد. مخصوصا پاها و صورت را بیش از همه آزار می داد. با حال نامساعد غزاله حركت به كندی انجام می گرفت.

حساب وقت و زمان از دستشان گذشته بود، اما خوب می دانستند مدت زیادی از طلوع آفتاب نگذشته است.

كیان چند قدم جلوتر از غزاله در پی یافتن راه مناسب و بی خطر پیش می رفت و اگر احیانا با محلی برخورد می كرد كه عبور از آن برای غزاله مشكل می نمود، می ایستاد و بعد از كمك به او، مجددا به راه می افتاد.این كوه پیمایی به سمت پایین، حدود چهار پنج ساعت به طول انجامید. خستگی مفرط به همراه دردی كه هردو از ناحیه جراحاتشان متحمل می شدند، آنها را وادار به استراحت كرد. غزاله قادر به تكان دادن انگشتانش نبود و زبانش در پس دندانهای كلید شده اش قفل شده بودكیان هم حالی بهتر از او ندشت، با وجود سرمای شدید، اگر قصد استراحت هم داشت، باید آتش می افروخت، از این رو در پی یافتن هیزم از غزاله فاصله گرفت و دقایقی بعد در پناه تخـ ـته سنگی بزرگ كه دو درخت به سمتش خم شده بود آتش را روشن كرد و غزاله را صدا كرد.

غزاله تكانی به خود داد، اما احساس كرد قادر به حركت نیست. تمام وجودش میل به حركت و نشستن در جوار آتش داشت. اما گویی چیزی اجازه حركت را از او سلب كرده بود.

كیان بدون توجه دست روی آتش گرفت. در حالیكه از هرم گرمای آن لذت می برد نگاهی به غزاله انداخت كه هنوز سر جایش ایستاده بود، متعجب سر به جانب او چرخاند و گفت:

– دِ! چرا وایستادی؟ مگه عقلت كم شده؟

غزاله سعی كرد تا برای حركت پاهایش را جابجا كند ولی نتوانست…. ساعتی می شد كه احساس می كرد پاهایش مال خودش نیست و انگار روی ابرها راه می رود و این موضوع را از كیان مخفی كرده بود.

تردید و تعلل او، كیان را مجبور به نزدیك شدن كرد. نگاه كنجكاوش را در چشمان غزاله دوخت و گفت:

– طوری شده؟

غزاله با چشمان تر سری تكان داد و از پس دندانهایی كه با سرعت روی هم می خورد گفت:

– پ…پا…پام ت تكون …. نمی خوره.

كیان وحشت زده پرسید:

– پاهات بی حس شده؟

– آآره.

كیان كفری لب جمع كرد:

– اوه، چرا زودتر به من نگفتی؟….

و او را برای نزدیك شدن به آتش كمك كرد. غزاله در یك قدمی آتش، حرارت دلپذیر آن را روی گونه ها احساس كرد. پاهایش به رنگ سرخ آتشین در آمده بود. كمی آنها را به آتش نزدیك كرد و ماساژ داد و به زودی گرما را در پاهای خود احساس كرد . نگاه قدر شناس و سپاسگزارش را در چشم كیان دوخت و گفت:

– نمی دونم چطور باید ازت تشكر كنم.

كیان در صورت غزاله خیره ماند، گونه های برجسته غزاله از هُرم گرما گلگون شده بود و چشمهایش برق خاصی یافته بود. احساس كرد قادر به تكلم نیست. مبهوت زیبایی و لطافت بت زیبای مقابلش شده بود كه ناگهان باد زوزه ای كشید و در چشمانش سُر خورد. پلك زد، گویی چیزی در چشمش فرو رفته باشد، اشك در حـ ـلقه آنها جمع شد. با احساس گناه قدری از غزاله فاصله گرفت و به نماز ایستاد، بعد از نماز با فكر مقابله با نفس، با ابروان گره خورده به نزد غزاله بازگشت و بی كلام كنار آتش زانو زد. غزاله در حالیكه از گرمای آتش لذت می برد، چشم بسته بود و پیچیده در پتو، استراحت می كرد.

كیان تكه نانی را كه به همراه داشت بیرون آورد و تكه ای از آن را به سمت غزاله گرفت و گفت:

– آهای، پاشو یه چیزی بخور.

غزاله چشم باز كرد. دلیل ترشرویی كیان را نمی دانست، با این وجود نان را گرفت و لقمه ای از آن را در دهان گذاشت. بلعیدن نان محلی بلوچی كه قطر آن به دو سه سانتی متر می رسید، برای دهانی كه بزاقش را از دست داده بود كمی مشكل می نمود، به سرفه افتاد. با مشت به قفسه سیـ ـنه كوبید تا شاید راه گلویش باز شود، اما لقمه خیال پایین رفتن نداشت. كیان متوجه تقلای او شد و وقتی چشم های گرد شده او را دید با عجله بطری آب معدنی را به دستش داد.

با یك جرعه آب، لقمه پایین رفت و غزاله نفس عمیقی كشید، اما چهره كیان عبـ ـوس، لحنش تند و گزنده شد و گفت:

– تو حتی عرضه غذا خوردن هم نداری. نمی دونم چه گناهی كردم كه گیر تو افتادم.

غزاله با دهان نیمه باز به كیان خیره شد. دلیل تغییر ناگهانی رفتار او را نمی دانست. متعجب چانه بالا داد و لحظه ای بعد بدون توجه پاشنه پا را به سمت آتش سُر داد و پاها را در شكم فرو برد و سر به زانو گذاشت. شاید هر كس دیگری جای او بود با آن همه صدمات روحی و جسمی در این سال و ماهها قادر به حركت نبود، خودش هم نمی دانست چگونه این همه جان سختی نشان داده است كه به فاصله سه روز پس از اصابت گلوله و خونریزی شدید، در آن شرایط سخت آب و هوایی، هنوز قادر به راه رفتن است.

كیان به صخره پشت سرش تكیه داد و چشم بر هم نهاد و غزاله نیز كه احساس ضعف می كرد روی تخـ ـته سنگی كه در اثر گرمای آتش، برفش آب شده بود دراز كشید و چشم بست. نمی دانست چه مدت در خواب بود تا آنكه احساس كرد شیئی به پهلویش فشار می آورد. پلكهایش را به زحمت گشود. كیان با نوك اسلحه كلاش به پهلویش می زد.

– یالا بلند شو…. باید راه بیفتیم تا قبل از تاریكی هوا دنبال یه پناهگاه باشیم.

غزاله بی كلام نیم خیز شد. دلش آرزوی یك خواب راحت در كانون گرم خانواده رو داشت. یادآوری خاطرات گذشته چهره اش را عبـ ـوس كرد. پوتینش را برداشت تا به پا كند كه كیان دو حـ ـلقه باند را به سمتش دراز كرد و گفت:

– اول اینو ببند دور پاهات بعد پوتین پا كن.

غزاله قادر به استفاده از دست راستش نبود. وقتی دست از روسری آزاد كرد و برای پیچیدن باند به پاشنه پا نزدیك كرد دردی طاقت فرسا در خود احساس كرد كه توانش را گرفت. رنگ پریده و لبـ ـهای سفیدش خبر از شدت درد داشت. كیان كلافه مقابل او زانو زد. نگاهش هنوز تند و گزنده بود، باندها را از دست غزاله قاپید. در پیچیدن باندها عجول و هول نشان می داد. چند لحظه بعد گفت:

– دیگه راه بیفت. خیلی دیر شده.

و برخاست.

غزاله طبق گفته كیان انتظار داشت به سمت پایین و زمینهای پست حركت كنند با مشاهده حركت افقی كیان كه بیشتر به سمت جلو و شرق بود، اعتراض كرد و گفت:

– مگه نگفتی باید بریم پایین؟ پس چرا همش داری از اون طرف می ری؟

كیان با عصبانیتی كه تنها خود دلیلش را می دانست گفت:

– قرار نیست سوال كنی. فقط دنبالم می یای…. شیر فهم شد؟

– دستور میدی!!!؟

– دقیقا.

– نكنه فكر می كنی من سربازتم.

كیان ابروانش را به هم گره زد و صدایش را چنان بالا برد كه در دل كوه انعكاس پیدا كرد.

– تو سرباز من نیستی، تو یه مجرمی…. یه مجرم عوضی…. بهتره یادت باشه كه كی هستی.

چیزی درون غزاله فرو ریخت، احساس حقارت تمام وجودش را فرا گرفت. شاید كاملا فراموش كرده بود كه كیان كیست و خودش در چه موقعیتی قرار داشته است. وقتی كیان این موضوع را یادآور شد، با شرمندگی سر به زیر انداخت و بدون چون و چرا به دنبال او به راه افتاد.

غزاله چنان مظلومانه در هم شكست كه كیان احساس كرد صدای شكستن چینی قلب او را شنیده است، در حالیكه از كرده خود پشیمان به نظر می رسید، بدون دلجویی به راهش ادامه داد.

خوشبختانه قبل از تاریكی هوا توانست جای مناسبی برای گذراندن شب بیابد. در شیار كوه در لابلای درختان در هم پیچیده آتشی برافروخت و بعد از صرف شام كه شامل چند بیسكوییت و جرعه ای آب بود، به خواب رفتند. هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود كه صدای زوزه ای چشمان غزاله را گرد كرد.

ترس بر اندامش چیره شد. هنوز از رفتار بی منطق كیان دلگیر بود، بنابراین از صدا زدن او خودداری كرد و و سعی كرد بر ترسش غلبه كند. اما صدای زوزه تمامی نداشت. حسابی خودش را جمع و جور كرد. نگاهی به كیان انداخت كه با خیال راحت در خواب بود، وجود او آرامبخش دل هراسانش بود. كمی خود را روی زمین سُر داد و به او نزدیك شد. چشمش در تاریكی به اطراف بود كه ناگهان از پس درختان، اشیا براقی را دید. فكر كرد ستاره است اما كدام ستاره در یك شب ابری آن هم روی زمین می درخشد. با حركت جسم براق، نفس حبس شده اش به شكل جیغی كوتاه از سیـ ـنه اش بیرون پرید. در این لحظه كیان سراسیمه نشست.

– چی شده؟

غزاله با انگشت سبابه به نقطه نامعلومی نشانه رفت و با لكنت گفت:

– او او … اونجا رو.

كیان سر به جانب جایی كه غزاله نشانه رفته بود چرخاند، چیزی ندید، با این وجود اسلحه اش را مسلح كرد و در تاریكی مطلق چشم تیز كرد و گفت:

– چی دیدی ؟ حرف بزن.

– یه چیزایی اونجا برق می زنه.

كیان هوای ریه اش را بیرون داد. حسابی ترسیده بود، فكر غافلگیر شدن توسط ولی خان و دار و دسته اش مو بر اندامش راست كرده بود. اسلحه را روی ضامن گذاشت و گفت:

– حتما گرگ دیدی… بگیر بخواب.

– گ گ گرگ…. یا ابوالفضل.

– نترس با ما كاری ندارن… تا وقتی آتش روشنه نزدیك نمی شن.

– تو …. تو …. مطمئنی؟

– آره مطمئنم…. بگیر بخواب.

و برخاست و مقدار زیادی از شاخه درختان را شكست و درون آتش ریخت وقتی چوبها شعله گرفت بدور خودشان حـ ـلقه ای از آتش ایجاد كرد. سپس مقادیر زیادی هیزم شكست و كنار دستش قرار داد تا بتواند بدون دردسر آتش را تا صبح روشن نگه دارد.

ترس قصد سفر از دل كوچك غزاله را نداشت و خواب از چشمانش گریخته بود . كیان چون می دانست از جانب گرگها تهدید جدی می شوند هوشیارانه اسلحه اش را به دست گرفت و به تنه درخت تكیه زد و گفت:

– تو بخواب من مراقبم.

غزاله آب دهانش را فرو داد و به علامت تایید پلكی زد، اما آرامش از وجودش رخت بر بسته بود.

كیان تمام شب را به مراقبت از آتش پرداخت. گرگ و میش صبح بود كه پلكهای سنگینش روی هم افتاد. غزاله نیز كه تمام شب را بیدار مانده بود و از زیر چشم اطراف را می پایید كمی قبل از او به خواب رفته بود.

آتش آخرین شعله های خود را در زبانه های كم حجمش نمایان ساخت و كم كم در تل خاكستر هیزمها مدفون شد یك لحظه غفلت به گرگی گرسنه جرئت حمله داد. كیان با اولین غرش گرگی كه به سویش خیز برداشته بود از خواب پرید ولی قبل از آنكه بتواند از اسلحه اش استفاده كند با گرگی كه به طرفش حمله كرده بود گلاویز شد. حمله گرگها فریاد غزاله را در دل كوه منعكس كرد. كیان در حال درگیری متوجه حمله دو گرگ به غزاله شد و قبل از آنكه گرگ بتواند به قصد حمله مجدد به رویش بپرد، با ضربه محكمی گرگ مهاجم را گیج و منگ و آن را به گوشه ای پرتاب كرد و قبل از آنكه گرگ دوباره بر رویش بپرد، در زمین و هوا آن رامورد اصابت گلوله قرار داد. با شلیك گلوله گرگها فرار را بر قرار ترجیح و از دامنه كوه سرازیر شدند.

غزاله دمر نقش بر زمین بود و تكان نمی خورد. نفس در سیـ ـنه كیان حبس شد، به آرامی صدا زد: « هدایت » . وقتی جوابی نشنید، با دلهره زانو زد و چنگ در اوركت پاره زد و او را به سمت دیگر چرخاند. غزاله مثل بید به خود می لرزید. كیان اثری از خون نیافت. نفس راحتی كشید و گفت:

– زخمی نشدی؟

غزاله جواب نداد فقط خیره در چشمان كیان بود كه به ناگاه گریه را سر داد. شانه هایش با صدای هق هق بالا و پایین می رفت. كیان تسلی داد. لحنش با همیشه فرق داشت.

– دیگه تموم شد…. گریه نكن. خدا رو شكر كه طوری نشدی.

گریه غزاله بند نمی آمد، انگار بغض یك ساله اش را تركانده بود.

ترسش برای كیان قابل درك بود، اما از بیتابی بیش از حد او كلافه شد و گفت:

– محض رضای خدا بس كن…. می بینی كه دیگه گرگی در كار نیست. پاشو، پاشو راه بیفت هوا داره روشن میشه.

غزاله بدون توجه به گفته او همچنان گریه می كرد. كیان كه خطر حمله دوباره گرگها را احساس می كرد، حوصله سر رفته در حالیكه قنداق اسلحه اش را تكیه گاه بدنش می كرد مقابل او زانو زد و گفت:

– هی…. هی … چه خبره. بس كن دیگه.

غزاه با هق هق گریه با كلمات بریده ای گفت:

– اونا…. می خواستن….. منو تیكه تیكه كنن…. خیلی …. خیلی وحشتناك بود.

– حالا كه چیزی نشده. شكر خدا یه خراش هم برنداشتی.

– اگه…. اگه برگردن چی؟

– دیگه برنمی گردن. تازه اگر هم برگردن من كه نمردم، مطمئن باش نمی ذارم از فاصله یك متری به تو نزدیك شن….. پاشو راه بیفت. باید از لاش این گرگها فاصله بگیریم… حیوانات گرسنه منتظر دور شدن ما هستن.

غزاله بدون آنكه به حرف كیان توجهی كند همچنان بی حركت در جای خود نشسته بود، كیان اسلحه و كوله را به دوشش انداخت و گفت:

– اگه می خوای اینجا بمونی و گریه كنی من حرفی ندارم، ولی ممكنه گرگهای گرسنه حوصله شون سر بره و دوباره برگردن.

با این جمله غزاله به سرعت برخاست و در حالیكه با پشت دست اشكهایش را پاك می كرد جلوتر از كیان به راه افتاد. ترس غزاله باعث خنده كیان شد.

خورشید از پس ابرهای قطور و به هم گره خورده حضور خود را با روشن ساختن زمین به نمایش گذاشت. دمای هوا بیش از دو روز پیش افت پیدا كرده بود. دانه های درشت برف در دامنه به هم گره خورده سلسله جبال هندوكش به آرامی بر روی هم می خوابید. راه برای عبور هموار بود اما انباشتگی برفها حركت را كند و كندتر می كرد. با تمامی سختی ها یك روز دیگر هم گذشت و در آغاز روز پنجم كیان احساس كرد وقتش رسیده است كه از كوهستان سرازیر شوند، از این رو مسیر خود را به سمت جنوب تغییر داد. با این وضعیت آنها مجبور بودند تا مدتی از ارتفاع مقابلشان بالا بروند و سپس سرازیر شوند.

كیان در حالیكه به ارتفاع نه چندان زیاد كوه نگاه می كرد گفت:

– فكر كنم راه سختی پیش رو داشته باشیم، فكر می كنی از پسش بر می آیی؟

– چاره دیگه ای هم دارم!؟

و هر دو به دنبال هم به راه افتادند. حدود یك ساعت راه تقریبا هموار و بدون مشكل به نظر می رسید، اما بعد از آن، غزاله احساس كرد با یك دست كار بالا رفتنش هر لحظه سخت و سخت تر می شود، تا آنكه یكی دو مرتبه پایش سُر خورد و به سختی و به كمك كیان توانست خود را از خطر سقوط نجات دهد. با این وضعیت كیان با استفاده از طناب غزاله را تحت حمایت خود درآورد، سر طناب را به دور كمر خود و غزاله گره زد و دوباره به راهشان ادامه دادند. به هر حال و با هر جان كندنی بود خود را تا غروب به نزدیكی قله رساندند و پس از یافتن پناهگاهی مناسب شب را سپری كرده و اواسط ظهر به قله رسیدند. برخلاف تصور كیان خبری از سرزمین های پست نبود، گویی آنها در دل سلسله جبال راه می پیمودند. مقابل دیدگان آنها فقط دره ای عمیق بود كه نمی شد آن را دامنه كوه گذاشت و بعد از آن نیز رشته كوه بدون برف. راه بدتر از آن بود كه كیان فكرش را می كرد. ناامید در حالیكه كلافه و عصبی بود زانو زد و سر را میان دو دستش گرفت. غزاله نظاره گر بی قراری كیان بود؛ به همین دلیل ترجیح داد كه سخنی نگوید و او را عصبی تر نكند در حالیكه هنوز از برخوردهای تند او دلگیر بود و در صورت امكان از هم صحبتی با او اجتناب می كرد.

كیان گره طناب را باز كرد و برای بررسی منطقه به راه افتاد. دامنه كوه با شیب بسیار تند تقریبا صعب العبور می نمود. در سمت راست راهی وجود نداشت، از این رو از مقابل دیدگان نگران غزاله به سمت چپ رفت و لحظه ای بعد از نظر ناپدید شد.

غزاله دیگر رمقی نداشت روی برفها ولو شد. گرسنگی بیش از سرما آزارش می داد. با این احساس خود را به نزدیكی كوله پشتی خزاند. انگشتان كرخ شده اش درون كوله به جستجو افتاد، مشغول وارسی بود كه صدای كیان او را به خود آورد.

– دنبال چیزی می گشتی؟

چهره عبـ ـوس كیان دل غزاله را لرزاند، خجالت كشید و با شرم سر به زیر انداخت و در حالیكه نیم خیز می شد گفت:

– خیلی گرسنمه. حال تهوع دارم.

– دقیقا عین من.

و بی معطلی كوله را از مقابل غزاله قاپید و قدمی دورتر نشست و بسته بیسكوییتی بیرون آورد و در حالیكه یك عدد از آن را به دست غزاله می داد گفت:

– فكر نكنم توقع معجزه داشته باشی. دیگه چیزی توی بساطمون نیست.

– یعنی چی؟

– یعنی اینكه اگه نتونیم از این كوه پایین بریم از گرسنگی و سرما می میریم.

– نه !!

– نمی خواستم بترسونمت ولی باید بدونی در چه وضعیتی هستیم.

كیان سهم خود را خورد و كوله را جلوی چشمان غزاله گرفت:

– می بینی….. دو تا بسته بیسكوییت به اضافه دو عدد كبریت و یه بطری آب معدنی و یه كلت كمری با یك خشاب اضافه، تنها سرمایه ایه كه برامون مونده.

غزاله ناامید نالید.

– ما مُردیم.

كیان با شماتت گفت:

– تو یه مشكل بزرگ داری…. اونم اینه كه معمولا خدا رو فراموش می كنی.

سپس در حالیكه بر می خاست، كوله را به گردن انداخت و سر طناب را به دور كمرش گره زد و گفت:

– باید قبل از تاریك شدن هوا از دره عبور كنیم…. مراقب باش. تمام حواست به زیر پات باشه، اول جای پات رو محكم كن بعد قدم از قدم بردار…. یه غفلت كوچیك مساوی با مرگه…. پس كاملا دقت كن.

سری تكان داد و با دقت و احتیاط همان طور كه كیان خواسته بود به دنبال او از كوه سرازیر شد. راه بسیار دشوار بود و او مجبور بود مرتبا از دست راستش كمك بگیرد. این موضوع سبب تشدید درد در ناحیه كتفش می شد، اما با موقعیت خطیری كه داشت، جایی برای شكایت از درد نمی یافت.

آسمان تا یكی دو ساعت دیگر چادر سیاه شب را به سر می كشید و آنها در شیار تندی كه هر آن زیر پایشان خالی می شد، فقط حدود دویست، سیصد متر پایین آمده بودند.

كیان در فكر غروبی سرد و یخبندان در جستجوی یافتن پناهگاهی مناسب برای اطراق بود كه ناگهان متوقف شد و وحشت زده به سوی غزاله چرخید و گفت:

– توی مخمصه افتادیم.

غزاله نفس زنان با یاس و ناامیدی فاصله عقب افتاده را پیمود و شانه به شانه او ایستاد. دقیقا زیر پایشان پرتگاهی به عمق چهل، پنجاه متر قرار داشت. دیوار كوه صاف و صخره مانند بود. كیان ناامید روی برفها ولو شد و گفت:

– كارمون تمومه.

غزاله به تبعیت از او زانو زد. نگاهش به اطراف چرخ خورد، صخره، صخره…. دره، دره….. برف، برف…. در میان كوههای مرتفع و پوشیده از برف محاصره شده بودند. با صدایی آمیخته به ترس كه گویی از ته چاه برمی آمد گفت:

– اصلا دلم نمی خواد اینجا بمیرم.

كیان نگاه را از دره زیر پایش گرفت و آن را به صورت سرخ و گلگون غزاله دوخت. حزن و اندوه به همراه یاس و ناامیدی در زوایای صورت غزاله موج می زد. نمی دانست چگونه او را تسلی دهد، فقط برای اینكه حرفی زده باشد گفت:

– چه فرق می كنه آدم كجا بمیره…. وقتی مُردی، مُردی.

– ولی من دوست ندارم خوراك گرگها بشم.

– وقتی بمیریم، بالاخره خوراك حیوونها می شیم… گرگ نباشه، مار و مور و عقرب باشه.

– حداقل استخونهامون رو نمی جوند.

كیان در حالیكه مصاحب غزاله بود با نگاه به دنبال راه نجات چشم می چرخاند، ناگهان با یادآوری راهی كه چند متر بالاتر دیده بود از جا بلند شد و در حالیكه از مسیر پایین آمده به بیست متر بالاتر بازمی گشت، گفت:

– تو به آدم روحیه نمی دی كه هیچ، روحیه آدم رو هم درب و داغون می كنی.

غزاله كه به وسیله طناب به او متصل بود به ناچار برخاست و به راه افتاد، اما با دیدن كیان كه مثل عنكبوت به دیواره صخره ای چسبیده و قصد عبور از راه باریكه ای را داشت، گفت:

– داری چی كار می كنی؟

– مگه كوری.

غزاله از رفتن امتناع كرد:

– من می ترسم.

– چاره ای نداری، راه بیفت…. اصلا به زیر پا نگاه نكن محكم به صخره ها چنگ بنداز و جلو برو.

كیان درست می گفت. غزاله چاره ای نداشت، پس بدون آنكه به زیر پاهایش نگاه كند پنجه در شیارهای پست و بلند دیوار صخره انداخت و به راه افتاد مسیر رفته رفته عریض تر می شد، ولی هنوز چند متری جلوتر نرفته بودند كه با شكافی در حدود دو الی سه متر روبرو شدند. توقف كیان سبب پرسش غزاله شد.

– باز چی شده؟ چرا وایستادی؟

كیان با درنگ با لحنی سرد پرسید:

– پرشت چطوره؟

– بد نیست! برای چی می پرسی؟

– ارتفاع سی چهل متری رو كه نمی تونیم بپریم حداقل از این شكاف چند متری بپریم.

غزاله به لبه پهن تر رسید و از شانه كیان سرك كشید. فاصله ای كه شكاف در دل كوه ایجاد كرده بود به نظر زیاد نمی آمد، اما عمق دره به حدی بود كه مو بر اندام انسان راست می كرد. غزاله آب دهان قورت داد و گفت:

– جدی كه نمی گی؟

– نمی دونم چرا فكر می كنی من با تو شوخی دارم، اون هم توی این موقعیت.

– من نمی پرم.

– تو می پری. یعنی مجبوری بپری.

– نه! بریم بالا. یه راه دیگه پیدا كنیم. حتما راه دیگه ای هست.

– دیوونه شدی؟ حداقل یه روز طول می كشه تا برسیم به قله، تازه با چشمای خودت كه دیدی این تنها راه بود… ما بدون غذا دووم نمیاریم…. باید به راهمون ادامه بدیم…. می خوام بفهمی چی می گم.

غزاله مثل بچه ها ترسیده و سر لج افتاده بود، گفت:

– این حرفها توی گوش من نمیره، من از جام جُم نمی خورم.

– به درك كه نمی یای. اصلا برو به جهنم.

غزاله برآشفته و عبـ ـوس روی از كیان گرفت و چند گام به سمت عقب بازگشت. كیان مـ ـستاصل كه این مكان و زمان جای قهر و آشتی نیست، باز پشیمان از نحوه سخن گفتن خود، غزاله را با ملاطفت مورد خطاب قرار داد و گفت:

– معذرت می خوام. ولی تو باید موقعیت خودمون رو درك كنی. هردومون خسته و گرسنه ایم. می خوای یه كم استراحت كنیم؟

غزاله سری تكان داد و مجددا به قسمت پهناور لبه آمد و گفت:

– این طوری بهتره.

حدود ده دقیقه هر دو در سكوت مطلق كوهستان با چشمان بسته به تجدید قوا و تمركز حواس پرداختند تا اینكه كیان برخاست و گفت:

– اگر همین طور ادامه بدیم بدنمون یخ می زنه. بلند شو. امیدت به خدا باشه، تا حالا نگه دارمون بوده، بقیه راه هم هست.

غزاله بی چون و چرا بلند شد. چشمان زیبا، اما نگرانش را در چشمان مغرور كیان دوخت و گفت:

– من آماده ام.

– می خوام خوب حواست رو جمع كنی. اول من می پرم. وقتی گفتم، تو بپر… نمی خوام زیر پات رو نگاه كنی فقط به جایی كه قراره فرود بیای نگاه كن.

و نگاه نگرانش در زوایای صورت غزاله چرخ خورد و با لحنی كه می شد نگرانی را به وضوح در آن مشاهده كرد افزود.

– خیلی مراقب باش… باشه؟

غزاله سر تكان داد و چشم بست. نفس در سیـ ـنه مرد جوان حبس شد و به سرعت روی از بت زیبای مقابلش گرفت و به قصد پریدن لبه پرتگاه ایستاد. گره طناب را باز كرد تا در سقوط احتمالی غزاله را با خود به قعر شكاف نكشاند. لحظاتی كوتاه تمركز گرفت و با ادای كلمه بسم ا… بی درنگ پرید. وقتی روی زمین سفت فرود آمد نفسی به راحتی كشید و با لبخند به سوی غزاله چرخید و گفت:

– حالا نوبت توست…. اول سر طناب رو بنداز این طرف.

غزاله برای پرتاب طناب از دست چپش استفاده كرد برای همین مجبور شد به دفعات طناب را حـ ـلقه كرده و با قدرت بیشتری پرتاب كند. بالاخره كیان موفق به گرفتن سر طناب شد و آن را به كمر خود گره زد و كمی به عقب كشید و با اشاره به او، راه را برای فرود او باز كرد.

غزاله لبه پرتگاه ایستاد. ولی ناخواسته چشمش به عمق دره افتاد و ترس بر او چیره شد و قدمی عقب رفت. در این هنگام فریاد كیان بلند شد.

– نترس، هدایت بپر.

غزاله چاره ای جز پریدن نداشت زیرا به تنهایی قادر به بازگشت از لبه باریك پرتگاه نبود. پس بدون آنكه معطل كند در همان اندك جای خود خیز برداشت و با یك جهش پرید. لبخند رضایت كیان بلافاصله پس از پریدن غزاله محو شد زیرا درست در زمانیكه غزاله قصد قدم برداشتن داشت قسمتی از دیوار صخره زیر پایش شكست و از مقابل دیدگان هراسان كیان سُر خورد و اگر كیان دیر جنبیده بود، هر دو درون شكاف سرنگون می گردیدند.

هر دو نفس نفس می زدند، حال غزاله شبیه به غش بود. كیان به صخره پشت سرش تكیه داد و از لابلای دم و بازدمهای نامنظمش گفت:

– احساس می كنم به یه لیوان آب قند احتیاج دارم.

و بلافاصله بطری آب معدنی را از كوله اش بیرون كشید و جرعه ای نوشید. كمی كه حالش جا آمد بطری را به طرف غزاله گرفت و گفت:

– یه جرعه بخور حالت جا میاد.

غزاله خود را به كناره دیوار كشید، آب لبـ ـهای خشك و زبان چسبیده به سقش را تازه كرد، گفت:

– باورم نمی شه كه هنوز زنده ام.

كیان برای اولین بار لحن دوستانه ای به خود گرفت و به شوخی گفت:

– می دونی! فقط از یه چیزت خوشم میاد. اینكه رفیق نیمه راه نیستی.

غزاله لبخند نمكینی زد و جواب داد.

– نظر لطفتونه جناب سرگرد.

كیان ابرو بالا داد كه به تكرار عنوان ( سرگرد ) اعتراض كند، اما پشیمان شد و چشم بست. شاید نمی خواست تحت تاثیر زیبایی خیره كننده این زن جوان در جایی كه جز خودش و خدا شاهدی نداشت مرتكب گناه گردد، از این رو بلند شد و به تبعیت او غزاله نیز برخاست.

ابتدای راه به نظر ساده به نظر می رسید، اما این خوشبینی تداوم زیادی نداشت و بعد از طی مسافتی حدود پنجاه متر، مجددا به بن بست رسیدند. راه باریكه ای در امتداد یك شیار ادامه داشت. عمقش زیاد بود ولی عرضش به گونه ای بود كه می شد با كمك دست و پا از آن پایین رفت.

غزاله منتظر تصمیم كیان بود. حالا به او ایمان آورده بود و می دانست او راهی برای گذر خواهد یافت.

كیان یكی دو متر در شیار پایین رفت. كار دشواری نبود . بنابراین از آن بیرون آمد و طریقه پایین رفتن را به غزاله توضیح داد.

– ببین خیلی ساده است. مثل بازی بچه ها وقتی از چارچوب درِ اتاق بالا می رن، دست و پاهات رو می ذاری دو طرف شیار و با كمك اونا میری پایین. به همین سادگی.

كیان به كلی یك مسئله مهم را فراموش كرده بود. وقتی غزاله دستش را بالا آورد و گفت ( با این دست چلاق!!!؟….)، با كف دست به پیشانی كوبید و گفت:

– همش دردسر. دیگه دارم دیوونه می شم.

غزاله احساس كرد بار سنگینی بر دوش كیان شده است. بنابراین مغموم و ناامید گفت:

– بهتره تو بری.

كیان با عصبانیت هرچه تمام تر به جانب او چرخید و گفت:

– چی واسه خودت بلغور می كنی؟

اشك چشمان غزاله را تر كرد، سر به زیر انداخت و گفت:

– به اندازه كافی به خاطر من دردسر كشیدی. بهتره به فكر نجات جون خودت باشی.

قطره اشكی كه از چشمان غزاله چكید مثل تیری بود كه در قلب كیان فرو رفت. با چهره برافروخته یقه او را گرفت و فریاد زد:

– دیگه نمی خوام این حرفهای احمقانه رو بشنوم. با هم شروع كردیم پس با هم تمومش می كنیم.

غزاله چشمان خیسش را در چشم كیان دوخت و با بغض گفت:

– تو هر كاری تونستی برای من كردی. من از تو توفعی ندارم. برو….. برو.

كیان گر گرفته بود نمی دونست چرا ولی می دونست بیش از حد از دست غزاله عصبانی است، گفت:

– یه راه دیگه هم هست. پشتت رو به یه طرف دیوار صخره می دی و پاهات رو به یه طرف دیگه و با كمك پاها یواش پایین می ریم. اول من می رم و تو با فاصله چند سانتی متری، دنبالم بیا.

حدود سی دقیقه طول كشید تا به انتهای شیار رسیدند. در آن هوای سرد عرق از سر و رویشان می چكید. بدنشان قدرت چندانی نداشت و اگر قرار بود چند متری پایین تر بروند مسلما به ته دره سقوط می كردند. وقتی كیان با یك جست پا روی زمین سفت گذاشت، بی اختیار زانو زد. نفسش تند و پرشماره بود.كمی كه آرام گرفت، گره طناب را باز كرد. شكاف كوچك بود و غزاله پهلو به پهلویش نشست.

كیان خسته و بی رمق سر به دیوار شكاف تكیه داد. سعی داشت با نفس های عمیق نفس سوخته اش را بیرون دهد. تا آنكه رفته رفته به حالت عادی باز گشت و سر از شكاف كوه بیرون برد تا موقعیت بعدی را بسنجد، اما به محض دیدن اطراف، مضطرب گفت:

– گاومون زایید.

– نه ! بازم.

فصل 16

هوا كاملا تاریك شده بود، زن و مرد جوان در شكاف كوچكی در دل كوه گرفتار شده بودند. این بار از آتش خبری نبود. برودت هوا هر لحظه بیشتر و بیشتر می شد و دمای آن پایین تر و پایین تر می رفت. غزاله كلاهش را حسابی پایین كشیده و دستش را جلوی بینی اش گرفته بود تا بازدم هوا به صورتش گرما ببخشد. اما سرما در تك تك سلولهای بدنش نفوذ كرده بود و كار زیادی از پتو، دستكش و كلاه و اوركت ساخته نبود و رفته رفته مغلوب سرمای محیط می شد. كیان نیز در حالیكه سعی داشت به سرمای درونش فائق شود برای جلوگیری از خوابی كه مساوی با مرگ بود، گفت:

– فكر كنم این چند روزه به اندازه كافی تجربه به دست آورده باشی. توی این سرما خواب مساوی با مرگه.

– پلكام سنگین شده.

كیان با شنیدن جمله غزاله سراسیمه شد و با نگرانی گفت:

– به خودت بیا دختر… خواب در این موقعیت دیوونگی محضه. شاید هم دلت می خواد جنازت خوراك گرگ و شغال بشه! با این حساب می تونی با خیال راحت بخوابی.

غزاله گویی خواب را ترجیح می داد با صدایی شبیه به ناله گفت:

– نمی تونم …. چشمام باز نمی شه.

– حرف بزن…. حرف بزن….. تو نباید بخوابی.

غزاله قادر به مقابله با سرمایی كه بر وجودش غالب شده بود، نبود و رفته رفته در حالیكه صدای كیان در گوشش ضعیف و ضعیف تر می شد به خواب رفت. كیان وقتی از جواب دادن و حتی كوچكترین حركتی از سوی غزاله ناامید شد، به جانب او چرخید و با تكانهای پیاپی او را صدا زد.

غزاله به سختی چشم گشود و كیان با یك حركت او را از جا كند و وادار به ایستادن كرد. غزاله تكان شدیدی خورد و به مانند كسانی كه از حالت اغما بیرون آمده باشند با صدای ضعیفی گفت:

– چی شده؟

– خودت رو جمع و جور كن…. به خودت بیا.

غزاله كمی هوشیار شد و برای هوشیاری بیشتر سر تكان داد و چشمها را گرد كرد. اما لذتی كه از خواب چند دقیقه ای نصیبش شده بود وادارش كرد بگوید.

– بذار بخوابم.

– اگه می خوای بمیری! باشه بخواب.

غزاله بار دیگر بی اعتنا به كیان چشم بست و كیان بار دیگر او را به شدت تكان داد. این امر فریاد غزاله را به اعتراض بلند كرد. غزاله در شرایطی قرار داشت كه تمام امید خود را از دست داده بود و می رفت كه تسلیم مرگ شود.

– ما داریم زور الكی می زنیم. هر مشكلی كه رفع میشه، یه مشكل تازه پیدا میشه. ما محكوم به مرگیم، بهتره تسلیم بشیم. تو هم بگیر بخواب مطمئنم دیگه هیچ چیز نمی فهمی.

كیان در حالیكه او را وادار به فعالیت در همان جای دو متری می كرد گفت:

– تو آدم ناشكری هستی. این همه لطفی كه خداوند تا به حال به ما داشته، باید تو رو قوی كنه، ولی مثل اینكه كاملا برعكسه.

یادآوری گذشته نه چندان دور، اما تلخ، خون را در رگهای غزاله به غلیان درآورد و گرمایی كه برخاسته از فعل و انفعالات درونی بود بر او مـ ـستولی شد، در مقابل جمله كیان پوزخندی زد و گفت:

– آره یادم رفته بود كه خدا چقدر به من لطف داره. آبرو، بچه، شوهر، مادر و زندگیم رو گرفت. تو راست میگی!!! من یادم رفته بود. خیلی باید احمق باشم كه این همه لطف رو فراموش كنم.

– فكر می كنی با طعنه زدن به خدا مشكلت حل میشه؟

– دیگه چیزی نمی دونم. خسته شدم. یا باید هرچه زودتر من رو از این وضعیت نجات بده یا بكشه.

كیان لحن آرامی به خود گرفت و با كلمات شمرده ای گفت:

– شاید و حتما تو یه انتخابی، پس حواست رو جمع كن.

– اگه یه زن بودی، اون هم با آبروی رفته! هیچ وقت نصیحت و دلداری دیگران به خرجت نمی رفت.

– بهتره آبروی آدم جلوی اصل كاری نره، والا بقیه ول معطلن.

غزاله سكوت اختیار كرد و كیان برای جلوگیری از خواب او را وادار به حرف زدن كرد و گفت:

– دلت نمی خواد در مورد چیزای خوب حرف بزنیم. درباره چیزایی كه تلخ نباشه.

غزاله پوزخندی زد و گفت:

– تلخ نباشه؟! چیز شیرینی برای من باقی نمونده…. نه شوهری، نه بچه ای، نه مادری كه دلم رو به دیدارشون خوش كنم. برادرم اگه بدونه ربوده شدم، توی صورتم نگاه نمی كنه، خواهرم هم امروز و فردا میره خونه بخت و میشه مجری اوامر شوهرش. تازه فكر كنم مجبوره داشتن خواهری مثل من رو منكر بشه. می بینی! زندگی من همش تلخه. اگه دوست داری بازم بگم.

كیان احساس كرد غم و اندوه این زن جوان قلبش را می فشارد. در حالیكه كاملا متاثر به نظر می رسید، برای تسلی خاطر او گفت:

– می تونی زندگیت رو از نو بسازی.

– دلت خوشه. زندگی!!!…. كدوم زندگی!؟

– مگه تو چند سالته! هنوز خیلی جوونی. دوباره ازدواج می كنی، بچه دار میشی، شاید هم شوهرت از كرده اش پشیمون بشه و بیاد سراغت.

– منصور یه ابله به تمام معناست. اون برای من مُرده …. اصلا تمام مردها مُردن. مردی وجود نداره. به قول شاعر

مردانه صفت گرد جهان گردیدم نامردم اگر مرد در عالم دیدم

یك رنگ تر از تخم ندیدم چیزی آنهم كه شكستم دو رنگش دیدم

كیان در تاریك و روشن پناهگاه ابرویی بالا داد. لبخند كم رنگی گوشه لبش نشست و گفت:

– حداقل یه دور از جونی! به هر حال شاید اون تحت تاثیر اطرافیانش بوده. وقتی بدونه كه بی گناهی حتما برمی گرده.

– اگه از اینجا جون سالم به در ببرم، اولین كاری كه می كنم، میرم سراغ منصور.

كیان فكر كرد نصیحتش غزاله را تحت تاثیر قرار داده، برای همین گفت:

– كار خوبی می كنی. باید سعی كنی گذشته ها رو فراموش كنی و زندگی جدیدی رو شروع كنی.

– من برای شروع مجدد سراغ اون بزدل ترسو نمی رم. من باید ماهان رو پس بگیرم. نمی ذارم پسرم دست مردی مثل منصور بزرگ بشه.

لحظاتی سكوت برقرار شد. خدا می داند كیان در چه فكری بود كه غزاله با یادآوری ماهان از كیان كه مرد قانون بود پرسید:

– تو فكر می كنی اگه شكایت كنم، می تونم ماهان رو پس بگیرم؟

– نمی دونم! شاید!

– تو مرد قانونی، چطور نمی دونی؟

كیان نمی خواست غزاله را در آن شرایط سخت ناامید كند. از این رو گفت:

– حضانت اولاد ذكور تا دو سال به عهده مادره. ان شاءا… تا چند روز دیگه می رسیم به خونه و تو می تونی برای حضانت پسرت اقدام كنی.

– می ترسم دادگاه من رو سر بدواند. اگه توی راهروهای دادگستری حیرون و سرگردون بشم، پسرم دو ساله شده و دستم جایی بند نیست.

– توكلت به خدا باشه.

غزاله ساكت شد و به فكر فرو رفت، اما سكوت او باعث نگرانی كیان شد. می دانست اگر چند دقیقه ای به همان حالت باقی بماند، مجددا سرما و خواب بر او غلبه خواهد كرد، بنابراین موضوع بحث را عوض كرد و در حالیكه دستهایش را به هم می سایید گفت:

– دلم واسه خوراكی لك زده…. هـ ـوس یه مرغ بریون كردم. تو چه غذایی بیشتر از همه دوست داری؟

– خورش فسنجون.

– آخ جون، فسنجون…. خورش های مادرم حرف نداره، اگه زنده موندیم حتما یه روز دعوتت می كنم.

غزاله گفت مرسی و با لبخندی پرسید:

– راستی تو چند تا بچه داری؟

– هیچی.

غزاله فكر كرد اسراری در زندگی شخصی كیان وجود داشته باشد كه در این موقعیت یادآوری آن باعث تشدید نگرانی و ناراحتی او گردد، از این رو ترجیح داد بیش از این در زندگی خصوصی او كنجكاوی نكند، به همین دلیل در پی سكوتی به آسمان خیره شد و گفت:

– مثل اینكه داره صبح میشه.

كیان كه گویی با حرارت نگاه غزاله گرم شده بود روی از صورت زیبای او گرفت و به آسمان خیره شد و گفت:

– درسته…. باید كم كم فكر رفتن باشیم.

– فكر می كنی كی از دست این برفها خلاص می شیم؟

– پایین…. پایین دره از برف خبری نیست…. به زودی به ارتفاعات پایین تر می رسیم و از شدت سردی هوا كاسته میشه.

– خدا كنه بعد از این كوهها زمین های مسطح باشه و بتونیم آبادی پیدا كنیم.

كیان دستكش هایش را در دستانش درست كرد و كفت:

– مطمئنم در دامنه پشت كوه مقابلمون زندگی جریان داره.

غزاله پاهای منجمد خود را تكان داد و سرپا ایستاد، لازم بود برای حركت دوباره كمی خود را گرم سازد. ورجه وورجه در آن جای محدود، كمی مضحك به نظر می رسید. اما جایی كه برای بقای زندگی تلاش می كنی هیچ چیز به نظر مضحك و مسخره نمی آید

با اولین پرتوهای طلایی رنگ خورشید، در صبحی دیگر، كیان راجع به محیط اطلاعاتی را در اختیار غزاله قرار داد و گفت:

– در شیب تندی قرار داریم. احتمال سقوط خیلی زیاده. باید آهسته به سمت پایین سرازیر بشیم. یه چیزی حدود هزار متر یا كمتر ارتفاع كم كنیم، بعد از اون دیگه خبری از برف نیست، فكر كنم راه ساده تر و كم خطرتر باشه.

و نگاهش را به چهره وحشت زده غزاله دوخت، چهره ای كه به دیدن زیباییهای آن انس گرفته بود. پرسید:

– تو آماده ای؟

غزاله به تنها چیزی كه فكر می كرد نجات از آن كوهستان پرخطر بود. به سختی آب دهانش را قورت داد و لبـ ـهای تاول زده از سرمایش را تكان داد و گفت:

– مطمئنی كه خطری نداره؟

– بدون خطر! در این جا و این منطقه از زمین معنی نداره، اما چاره ای نیست باید بریم.

غزاله با پلك زدن مهر تایید بر كلام كیان زد و خود را آماده دستورات بعدی او نشان داد.

كیان لبه شكاف ایستاد قصد پریدن در عمق 5، 6 متری زیر پایش را داشت. نفس عمیقی كشید، سر به سوی غزاله چرخاند و دوباره یادآوری كرد:

– دست دست نكن. پای من كه روی زمین سفت شد، بپر… خواهش می كنم سر و صدای من رو در نیار، چون دلم نمی خواد زیر خروارها برف مدفون بشم. غزاله با تكان سر تاكید كرد و كیان در حالیكه تمام حواس و قوای خود را به كار گرفته بود با یكی دو نفس عمیق با یك جهش پرید. شانس آورد كه زیر پایش پایش برف سنگینی نشسته بود و اثری از سنگ و صخره نبود.

همین كه روی برفها پا سفت كرد، نگاهش را به بالا دوخت. تازه از این پایین متوجه شد كه ارتفاعی به اندازه یك ساختمان دو طبقه را پریده است. نگاه و ختم صلوات غزاله تا فرود بر برفها با او همراه بود، اما وقتی خود را در موقعیت پرش از ارتفاع بلند دید، دچار سرگیجه شد و قدمی عقب رفت. كیان بالاجبار و با دلهره فرو ریختن بهمن صدا بلند كرد.

– بچگی نكن هدایت! بپر…. تو یه بار دیگه این كار رو كردی. تو از روی شكافی پریدی كه حداقل 50 متر عمق داشت. بپر هدایت…. چشمات رو ببند و بپر.

صدای كیان آرامبخش دل ترسان غزاله شده بود. مردی كه در شرایط سختِ ده روزِ اخیر چون ستونی محكم پشتش ایستاده بود. حالا با كلام او بی اختیار با شجاعتی كه كمتر از خود سراغ داشت لبه پرتگاه ایستاد. باز هم تردید داشت، اما دستهای كیان چون پدری كه فرزند خردسالش را از راه دور به آغـ ـوش خود فرا می خواند او را به سوی خود فرا می خواند. بنابراین در یك لحظه بی تردید چشم بست و پرید.

كیان با چنگ زدن در اوركت غزاله فرصت غلت زدن در سراشیبی تند را از او گرفت و بار دیگر این زن جوان را مدیون خود ساخت.

چند لحظه بعد سر طناب دور كمرهایشان محكم گره خورد و به آرامی شروع به پیشروی كردند. شیب تند و برفهای انباشته احتمال ریزش بهمن را تقویت می كرد و كیان را وادار می كرد كه مرتبا غزاله را با هشدارهای خود از خطر آگاه سازد.

حركت آن دو بسیار كند انجام می گرفت. زیرا هر گام كه برمی داشتند تا زانو در برف فرو می رفتند. مدت زیادی بدین منوال گذشت تا آنكه برفها رفته رفته به یخ تبدیل شدند . در این بین چندین مرتبه پای غزاله سُر خورد ولی باز ناجی همیشگی، او را مدیون خود ساخت. تن رنجور و ضعیف این زن جوان دیگر قادر به پیشروی نبود. خستگی بر وجودش چیره شده بود و سرما توان پاهایش را از او گرفته بود. بی حال بر برفی كه دیگر در آن فرو نمی رفت زانو زد.

– دیگه نمی تونم ادامه بدم. دیگه نا ندارم.

اما در ذهن افسر جوان كه جز خدمت به وطن چیزی در سر نمی پروراند، فقط یك هدف فریاد می زد. خنثی كردن حیله دشمنان مرز و بومش ایران! گفت:

– ما باید هر طور شده از این كوهها بگذریم. من احتیاج به تلفن دارم. چرا نمی خوای بفهمی.

سپس مقابل غزاله زانو زد، ابروانش بالا رفت، شاید می توانست انگیزه ای در دل او به وجود آورد، افزود:

– در ضمن چیزی برای خوردن نداریم . اگه از سرما نَمیریم، از گرسنگی حتما می میریم.

– به درك، اصلا دلم می خواد بمیرم.

كیان خسته و گرسنه بود او هم آزرده از شكنجه و آواره در كوه و دشت، بی حوصله بود، متقابلا فریاد زد:

– می خوای بمیری خب بمیر.

و با غیظ گره طناب را از كمر خود باز كرد و افزود:

– نمی دونم چرا برای نجات جون آدم بی ارزشی مثل تو خودم رو این طور به دردسر می اندازم. آره مرگ حقته. بهتره همین جا بمونی تا بمیری.

سخنان نیشدار كیان چنان بر غزاله اثر كرد كه گویی نیشتر به قلبش فرو بردند. قطرات اشك قبل از چكیدن از گونه هایش بر زمین، به كریستال تبدیل می شد. تحمل طعنه های گاه و بی گاه كیان سخت تر از تحمل دشواریهای راه بود. سر به زانوان تكیه داد و بنای هق هق را گذاشت.

باز كیان از رفتار تند و بی تامل خود، شرمنده و سر به زیر شد. لبـ ـهای خشكیده اش ترك خورده بود و از جای جای آن، خون كمی بیرون جهیده بود. كمی آرام گرفت و گفت:

– ما هر دو عصبی و خسته ایم، بهتره به جای دعوا و مرافعه همدیگر رو درك كنیم.

صدای غزاله بغضی داشت كه هنوز در گلویش مانده بود.

– برو پی كارت… برو …. برو راحتم بذار.

مرد جوان لازم بود غرورش را كنار بگذارد، قیافه عبـ ـوس و خشنش را به لبخندی محبت آمیز مزین كرد و گفت:

– معذرت می خوام. نمی دونم چرا این حرفها رو زدم. ببخشید از دهنم در رفت.

غزاله چشمان بُراق و پرنفرتش را در چشمهای كیان كه حالا اثر تورم آنها از بین رفته بود و فقط به كبودی می زد، دوخت و گفت:

– نه، تو راست میگی. مرگ حقمه. من دلم می خواد همین جا بمیرم. حالا برو…. برو.

– حالا وقت بچه بازی و قهر نیست. پاشو راه بیفت.

– من از اینجا جُم نمی خورم. بالاخره یه جایی، یه جوری باید تموم بشه. من اینجا رو ترجیح می دم.

حوصله كیان سر رفت، از این رو بدون اعتنا به خواست و نظر غزاله بار دیگر سر طناب را به دست گرفت تا آن را دور كمر خود سفت كند، اما غزاله با غیظ طناب را از دستان او بیرون كشید و گفت:

– مگه نشنیدی؟ گفتم می خوام همین جا بمونم.

كیان دندون قروچه كرد

– زده به سرت؟

خشم سر تا پای غزاله را می لرزاند، هیچ چیز، حتی كیان را نمی دید. او فقط و فقط در اندیشه یك چیز بود! كیان مقابل او زانو زد:

– تمومش كن…. سر طناب رو بده به من.

نگاه طلایی غزاله در چشمان سیاه كیان خیره ماند. با صدایی كه كم كم تبدیل به فریاد می شد، گفت:

– برو گمشو. اینجا دیگه نمی تونی به من دستور بدی. برو ….. برو …. برو.

كیان كلافه شده بود. صورتش را میان دو دست پنهان ساخت. لحظاتی بعد در حالیكه روی از غزاله می گرفت روی برفها ولو شد و گفت:

– بهتره روی سگ من رو بالا نیاری. كم كم داره حوصله ام سر میره.

غزاله پوزخندی زد و در حالیكه خنده اش به قهقهه تبدیل می شد، برخاست. نگاهش در اطراف چرخ خورد، جز آسمان و كوههای سر به فلك كشیده با انبوه برف و درختانی كه تقریبا زیر برف مدفون شده بودند، چیز دیگری مشاهده نكرد. دست چپش را بلند كرد و چند بار به دور خود چرخید، سپس با صدای بلندی فریاد زد:

– خدا…. خدا….. خدا.

كیان سراسیمه از جای پرید .

– چه خبرته؟ دیوونه شدی؟ ممكنه بهمن راه بیفته !

باز گوشه لب غزاله پوزخند نشست. این همان مرد مغروری بود كه ناله هایش را نادیده گرفته بود، سعی كرد او را آزار دهد، گفت:

– چیه ترسیدی!!!؟ مگه تو نمی گفتی خدا بالاترین اراده هاست. اگه خدا بخواد بدون فریاد من هم بهمن راه میفته. پس نگران جون باارزشت نباش جناب سرگرد.

كیان برافروخته شد. در آن وضعیت، با وقت كمی كه برای رساندن اطلاعات در نظر گرفته بود، حوصله رفتار ناخواسته غزاله را نداشت. دو سه قدم فاصله را به آنی پر كرد و سر طناب را محكم در دست گرفت و گفت:

– یالا ! راه بیفت.

و حركت كرد. غزاله لحظه ای غافلگیر شد، اما به زودی به خود آمد و گامی به سوی كیان برداشت و او را هُل داد در حالیكه طناب را میان دستان جمع می كرد، گفت:

– گفتم نمیام…. بقیه راه رو خودت برو.

– بچه نشو هدایت.

غزاله طناب را زیر بغـ ـل زد و نشست.

كیان عصبانی بود در حالیكه دلش می خواست غزاله را روی دوش بگیرد و به زور به دنبال خود بكشاند، چرخی زد و بی اعتنا به او به راه خود ادامه داد. هنوز چند گامی برنداشته بود كه ایستاد و نگاهی به پشت سرش انداخت. غزاله سر به زانو می گریست.

كیان مرد روزهای سخت بود. مرد خشنی كه اكثر اوقات زندگی را در جنگ با دشمن و مبارزه با فاسدین گذرانده بود. برخورد،آن هم از نوع نزدیك، جز با مادرش با هیچ زن دیگری نداشت و حالا رفتار غزاله او را در عكس العملهایش دچار تردید می كرد. خشونت، غزاله را جری تر می كرد و نفرتش را كاملا آشكار می ساخت. اینجا جای لجبازی و قدرت نمایی به یك زن دست و پا بسته و دلشكسته نبود. در آن لحظه خود را موظف می دید كه رفتار ملایم تری نشان دهد، از این رو راه رفته را بازگشت و یك قدمی او روی برف سرد و یخزده نشست. لحنش ملایم و مهربان شده بود، گفت:

– قصد نداشتم آزارت بدم … گفتم كه خسته و عصبی و بیش از اندازه گرسنه ام. دلم می خواست یه جوری خودم رو خالی كنم.

غزاله سر از زانو برداشت چشمان تَرش را در چشمان او دوخت، طوری كه قلب كیان به ناگاه چون ساختمان عظیمی فرو ریخت كه گویی در پی آن گرد و غبار غلیظی به راه افتاد.چشم بست و نفس در سیـ ـنه حبس كرد. كلام غزاله حزن انگیز بود. او از درد زنی می گفت كه دست روزگار داغ ننگ را به پیشانی اش چسبانده بود و ظالمانه او را از جامعه ترد كرده بود.

– نمی خوام همسفر كسی باشم كه به من اعتماد نداره. نمی خوام هر روز گناه نكرده ام رو یادآور بشی. از اینجا برو…. خواهش می كنم برو.

قلب كیان باور كرده بود كه غزاله بی گناه است، اما نمی دانست چرا هر فرصتی به دست می آورد، این زن جوان و دل شكسته را آزار می داد. در آن لحظه فقط دلجویی كرد.

– معذرت می خوام، اشتباه كردم…. خواهش می كنم بلند شو. سر فرصت در موردش حرف می زنیم، باشه؟

اما غزاله به دنبال تبرئه خود بود. نگاهش در اطراف چرخ خورد و گفت:

– اینجا جز خدا، من و تو كسی نیست.

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن

codebazan

بستن
بستن