رمان رهایی یک لبخند

رمان رهایی یک لبخند پارت 5

نیک زاد بزرگ نگاه آخری به تبسم می اندازد و به خدمتکاری اشاره می کند. خدمتکار به سرعت خودش را می رساند و ویلچرش را به سمت اتاقش می برد. الهه خانم اعتراض کنان نگاهش می کند.
– شما که غذاتون رو کامل نخوردید پدر.
نیک زاد بزرگ- کافیه دخترم سیر شدم…شبتون بخیر!
سپس آرام آرام از آن ها دور می شود.
تبسم نیم نگاهی به دور شدنش می اندازد، غم پیرمرد حتی کوچکترین اهمیتی برایش ندارد. پس از لحظه ای نگاهش را می گیرد و غذایش را می خورد. طولی نمی کشد که همه یکی پس از دیگری میز را ترک کرده و هرکدام به سوی اتاق هایشان می روند.
مهسا همراه تبسم وارد اتاقش می شود و طبق عادت همیشگی اش مشغول تعریف اتفاقاتی که در طول روز در مدرسه و یا خانه افتاده است، می شود. تبسم دقایقی به صحبت هایش گوش می کند سپس با اخم تظاهری میان حرفش می پرد.
-امروز چی خوردی آبجی؟
او متعجبانه می پرسد.
– چرا اینو می پرسی؟ شام رو که باهم خوردیم.
لبخند عمیقی می زند.
– می خوام بدونم چی خوردی که اینقدر پرحرف شدی؟!
مهسا با شنیدنش جیغ می کشد و خنده کنان به دنبالش می دود، تبسم هم پا به فرار می گذارد و دور تختخواب می چرخد، در حین دویدن چشم مهسا به پالتوی باراد می خورد که روی لبه ی تخت گذاشته شده است. پالتو را برمی دارد و متعجبانه می پرسد: این پالتو رو من امروز تو تن پسرعمو دیدم اینجا چیکار می کنه؟
تبسم به سرعت نزدیکش می شود.
– امروز داشتم برمی گشتم خونه که سرکوچه دیدمش سردم بود اینو داد تنم کنم….ببر بهش بده!
او با بی خیالی شانه هایش را بالا می اندازد.
– خودت ازش گرفتی پس خودت باید بهش پس بدی!
سپس به سمت در خروجی اتاق می رود. تبسم به دنبالش می رود و دستش را می گیرد، گردنش را کج می کند و با چهره ی مظلومانه نگاهش می کند.
– مهسا؟ خواهش می کنم آبجی خوشگلم!
مهسا با شیطنت دستش را از از دست او بیرون می کشد و دوان دوان به سمت اتاقش می رود، همزمان خنده کنان می گوید: من گول نمی خورم…اصلا من خیلی درس دارم…بای بای.
نفسش را پرصدا بیرون می دهد و زیرلب غرغر می کند، پشت در اتاق باراد می ایستد و به آرامی در می زند. لحظاتی طول می کشد تا اینکه باراد با بدن برهنه و شلوار راحتی ای که به تن دارد، در را بازمی کند.
باراد – بردیا گفتم دس…
تبسم را که می بیند حرفش را قطع می کند و خودش را پشت در پنهان می کند.
– فکرکردم بردیاست… چیزی شده؟
تبسم هم که انتظار دیدن او را در این حال ندارد، کمی از در فاصله می گیرد، سپس پالتو را به سویش می گیرد.
– پالتوت رو برات آوردم.
باراد دستش را دراز می کند و آن را می گیرد.
– آهان..ممنون
به یکباره چیزی از ذهن تبسم می گذرد، بازویش خون آمده بود و مانتویش هم خونی شده بود، اگر پالتوی باراد هم کثیف شده باشد چه؟ با یادآوری این مسئله پالتو را دوباره می گیرد و به سمت خودش می کشد، باراد که انتظارش را ندارد متعجبانه نگاهش می کند.
باراد- چیکار داری می کنی؟
تبسم- ببخشید یادم رفت ببینم کثیف نشده باشه!
باراد آن را دوباره به سمت خودش می کشاند.
– نمی خواد نیاز نیست.
اما او با لجبازی بازهم آن را به سمت خودش می کشاند.
تبسم- اینطوری نمی شه بذار ببینم بعد می یارمش!
درست همان موقع بردیا به آنجا می رسد، آن دو را که در حال کشمکش پالتوی باراد می بیند دوان دوان خودش را به آنها می رساند و با شیطنت می گوید: اینجا چه خبره؟ بازیتون گرفته…منم بازی
قبل از اینکه تبسم حرفی بزند او را کنار می زند و پالتوی باراد را می گیرد و به سمت خودش می کشد! باراد کمی خشمگین می شود.
– چیکار می کنی بردیا ولش کن! ما که بازی نمی کردیم که بچه جون!
اما او با سماجت پالتو را به سمت خودش می کشد.
– نه تو ولش کن
باراد- دیوونه مگه مریضی؟ می گم ولش کن
تبسم با دیدن درگیری آن دو کمی از اتاق فاصله می گیرد، دستش را روی لب هایش می گذارد و می خندد. باراد با چهره ی خشمگین کمی در اتاق را بیشتر باز می کند و روبروی بردیا می ایستد در همان لحظه بردیا با دودست پالتویش را می گیرد و با گفتن اینکه« بیا کمک کن تبسم» با تمام قدرت پالتو را به سمت خود می کشد.
باراد که انتظارش را ندارد به همراه پالتو از اتاق بیرون کشیده می شود! با خشم و عصبانیت پالتو را می اندازد و به دنبالش می دود.
– می کشمت دیوونه ی تیمارستانی!
بردیا خنده کنان پا به فرار می گذارد و خودش را به اتاقش می رساند. داخل می شود و در را پشت سرش می بندد.
باراد- اگه جرات داری بیا بیرون… واسه چی در رو روی خودت بستی؟!
صدای خنده های بردیا او را خشمگین تر می کند.
باراد- می خندی؟ باشه…بخند…راستی الناز خانم حالش خوبه؟ بهتره برم به مامان عمق عشق و علاقه ات رو بگم تا زودتر برات بساط عروسی راه بندازه حتما دیگه طاقت دوریش رو نداری!
بردیا- نه داداش غلط کردم…
باراد خنده ی خبیثانه می کند.
– هاها..غلط کردم اینطوری نمی شه بیا بیرون غلط کردنت رو نشون بده!
تبسم همانطور که می خندد به آن ها پشت می کند، بی تفاوت به جدال آنها وارد اتاقش می شود. پس از مدت های طولانی این اولین شبی است که می تواند آرامش را در قلبش احساس کند و آن شب خواب راحتی که برایش دست نیافتنی شده بود مهمان چشم هایش می شود و او را به سمت رویاهای جدید می کشاند.
فصل دوازدهم
هنگامی که از تاریکی عبور می کنی، چشم هایت درجستجوی روشنایی جان تازه ای می گیرد و برای یافتنش بی قرار و کم تحمل می شوی. زندگی کم کم برای تبسم رنگ دیگری به خود می گیرد و او سرخوش از تغییرات، خود را برای روزهای جدیدی آماده می کند؛ مانند کودکی تازه به دنیا آمده زندگی را سر گرفته و رویاهای جدیدی به دل و جانش قوت بخشیده است.
مثل چند روز گذشته با صدای زنگ ساعت چشم هایش را به روی روشنایی باز می کند، با فکر رفتن به کلاس های کنکوری که یک هفته ی قبل مهران او را ثبت نام کرده بود، پتوی مخمل بنفش را کنار می زند و از روی تخت بلند می شود. پس از اینکه دست و صورتش را می شوید به اتاق باز می گردد، از کنار پنجره ی اتاق می گذرد که ناگهان توجه اش به سمت باغ جلب می شود، آقا رحیم را می بیند که مشغول جمع آوری برگ های زیبای زرد درخت ها است، او برگ ها به صورت تپه های کوچک درکنار هرکدام از درخت ها گذاشته است.
به یکباره با دیدن این تپه برگ های پاییزی به دوران کودکی کشیده می شود، به روزهایی که پدر او را به پارک های بزرگ شهر می برد و تبسم که علاقه ی زیادی به بازی با آن برگ ها داشت خودش را در میان آن ها می انداخت و با دست های کودکانه آن ها را روی خود می ریخت، خنده های کودکانه اش به پدر جان می داد و او هم همپای دخترک کوچکش غرق در شادی می شد.
با یادآوری آن روزها قلبش لبریز از حس ناب آن روزها می شود، گویی به یکباره کودکی هفت ساله می شود. از اتاق خارج می شود، دوان دوان از پله ها پایین می رود و از خانه خارج می شود به آقا رحیم نزدیک می شود و لبخندزنان می گوید: سلام آقا رحیم چیکار می کنی؟ چرا برگ هارو جمع می کنی؟ همه ی قشنگی پاییز به این برگ هاست!
آقا رحیم- سلام دخترم، همیشه اینکارو می کنم نیک زاد بزرگ دوست ندارند باغ کثیف و نامرتب باشه.
سپس نگاه گذاری به سرتاپای تبسم می اندازد.
– لباس گرم تنت نیست، سرما می خوری بهتره بری داخل.
تبسم به حرفش توجه نمی کند.
– می خواین بهتون کمک کنم؟
آقا رحیم- نه نه…خودم آروم آروم جمعشون می کنم.
با بیخیالی شانه ای بالا می اندازد.
– باشه.
سپس نگاهی به دسته ای از برگ های زیبا می اندازد، به یکباره برای تجربه ی دوباره ی حس ناب کودکی بی قرار می شود. با شیطنت به سمت برگ ها می رود و در بین آن ها می نشیند و خنده کنان با دودست آن ها را به هوا می اندازد. صدای قهقه های او تمام باغ را پر می کند و بی تفاوت به اعتراض های آقا رحیم غرق در شادی می شود، در میان رقص برگ ها در هوا گویی پدرش را روبروی خودش می بیند که لبخند زنان نگاهش می کند و از شادی او سرمست می شود.
با تصور حضور پدرش از زمان و مکان فارغ شده و به دنیای کودکی کشیده شده است، غافل از چشم هایی که او را زیر نظر دارد؛ باراد در تراس اتاقش ایستاده و تماشایش می کند. در میان برگ هایی که روی سرش می ریزد، گیسوان بلند و طلایی رنگش همراه با وزش باد در هوا می رقصند و خنده از روی لب هایش برداشته نمی شود. به دقت لبخندش را زیرنظر دارد اما نمی تواند دلیل شادی اش را درک کند. لحظاتی به او خیره است سپس به اتاقش باز می گردد.
خنده های زیبا تبسم حتی آقارحیم را تسلیم کرده است و او هم همراهش می خندد.
-کافیه دیگه دخترشیطون. همه ی برگ هارو دوباره پخش کردی!
خنده کنان از میان آن ها بلند می شود و به سویش می آید.
– اگه بخواید بهتون کمک می کنم دوباره جمعشون کنیم.
او سرش را به چپ و راست تکان می دهد.
-نه دخترم خودم دوباره جمعشون می کنم.
-اصلا ولش کنید من دوس دارم اینجا اینطوری باشه، اگرهم نیک زادبزرگ پرسید کی اینکارو کرده، بهش بگید من اینکارو کردم.
آقارحیم- نیک زادبزرگ؟! دخترم؟ ایشون پدربزرگته، اینطوری صداش نزن!
تبسم- ایشون برای من همون نیک زادبزرگ هستند.
این را می گوید و دوان دوان به سمت خانه می رود، از سالن اصلی می گذرد و پله ها را دو تایکی بالا می رود.
برای لحظاتی خود را در سال های کودکی اش تصور کرده بود؛ سال هایی که در کنار پدرومادرش عشق بی حد و اندازه ای را تجربه می کرد.
در حین بالا رفتن از پله ها است، باراد پایش را روی پله ی دوم گذاشته که تبسم با سرعتی که دارد به شدت با او برخورد می کند. چیزی نمانده تبسم از پله های بلند و طولانی نقش بر زمین شود که باراد مچ دستش را می گیرد و به سمت خودش می کشد.
خنده از روی لب های تبسم برداشته می شود و مات و مبهوت به او خیره می شود سپس به دستی که مچ دستش را محکم گرفته نگاه می کند.
باراد- برای چی می دویی؟ چیزی نمونده بود بیفتی!
سری تکان می دهد و همانطور که دستش را رها می کند، از کنار تبسم می گذرد.
باراد که دور می شود نگاهی به پله های پشت سرش می اندازد با دیدنشان نفس عمیقی می کشد.خدا می داند اگر افتاده بود چه بر سرش می آمد.
مانتو وشلوارش را می پوشد و به طبقه ی اول باز می گردد، همانطور که به میز صبحانه نزدیک می شود الهه خانم و بهاره را می بیند که سرمیز نشسته اند و همانطور که صبحانه می خورند با یکدیگر صحبت می کنند، لبخندزنان صبخیری می گوید و در کنار بهاره می نشیند. بهاره نگاه گذرایی به سرتاپایش می اندازد و لبخند می زند.
– مقنعه که می پوشی چهره ات خیلی کوچولو می شه، خیلی بهت می یاد!
الهه خانم هم حرف بهاره را تأیید می می کند.
– آره عزیزم خیلی بهت می یاد.
او لبخند محوی می زند و تشکر کوتاهی می کند. سپس رو به بهاره می پرسد: امروز کلاس نداری؟
بهاره- نه امروز کلاس ندارم در عوض می مونم خونه برای فرداشب به مامان کمک می کنم.
با شنیدن فرداشب کمی متعجب می شود.
– مگه فردا شب چه خبره؟
بهاره- مگه نمی دونی؟ فرداشب یلداست دیگه؟
الهه خانم- آره فردا شب یلداست و از اونجایی که پدربزرگت بزرگ خانواده ی نیک زاده همه تقریباً اینجا جمع می شند.
سری از روی تأیید تکان می دهد.
– آهان…که اینطور.
قاشق دیگری از خامه پر می کند و روی نان تست می کشد، سپس از روی صندلی بلند می شود.
– من دیگه می رم یکم دیرم شده، خدافظ
با قدم های بلند خودش را به بیرون از خانه می رساند و به سرعت در ماشین می نشیند، سلام کوتاهی به راننده می کند و به صندلی تکیه می دهد.
گرچه یادگیری دروسی که او سال ها از همه ی آن ها دور بوده است، کمی برایش دشوار است اما همه ی تلاشش را می کند تا از پس آن ها برآید. کلاس او پس از دو ساعت تمام می شود و به همراه راننده به خانه باز می گردد. پس از اینکه لباس هایش را تعویض می کند برای صرف ناهار به طبقه ی اول می رود، به دیگران می پیوندد و در کنار مهسا می نشیند.
مهسا – آبجی؟ بعداز ظهر می خوایم بریم بازار، توهم بیا
هنوز حرف مهسا تمام نشده که بهاره به سرعت حرفش را تأیید می کند.
– آره درسته توهم بیا همه باهم بریم.
خونسردانه سرش را به چپ و راست تکان می دهد.
– من نمی تونم بیام امروز کلاس زبان دارم معلم زبانم ساعت 4 می یاد.
مهسا- اوه چه بد! نمی شه امروز بهش زنگ بزنی بگی نیاد؟
قبل از اینکه تبسم پاسخش را بدهد، مهران می گوید: نه عزیزم، آبجیت نباید از درس عقب بمونه، کلاس زبانش خیلی مهمه!
تبسم لبخندزنان حرف عمویش را تأیید می کند.
– حق با عمویه مهسا من نباید کلاسم رو کنسل کنم!
مهسا غمگینانه سری تکان می دهد.
– باشه.
لحظاتی سکوت برقرار می شود، الهه خانم ابتدا نگاهی به جای خالی باراد و سپس بردیا می اندازد و به مهران نگاه می کند.
– آخه چرا نذاشتی بردیا بیاد خونه؟ بچه ام حتماً الان گرسنشه!
مهران نفسش را پرصدا بیرون می دهد.
– خانم؟ گفتم که امروز قرارکاری مهمی داشتیم اون باید می موند، ما توکارخونه به کارمندها غذا می دیم خب اون هم همونجا غذاش رو می خوره دیگه نگران چی هستی؟ درضمن منم تا یکساعت دیگه می رم اینقدرنگران اون بادمجون بم نباش، آفت نداره! یه روزهم این پسرشیطونت نیست اعصاب همه از دستش راحته، بذار حداقل بقیه یه نفس راحت بکشند.
با این حرفش دخترها هرسه می خندند.
بهاره – آره مامان، بابا درست می گه اگه الان خونه بود مثل همیشه همه رو دیوونه کرده بود..اوف منکه دارم یه نفس راحت از دستش می کشم.
مهسا نیز خنده کنان حرف بهاره را تأیید می کند، مهران هم می خندد.
– خدا می دونه الان چه بلایی داره سرکارمندها می یاره..هروز اون بیچاره هارو عاصی کرده ولی دم نمی زنند چون پسر رییسه!
الهه خانم اخم تظاهری می کند.
– بسه دیگه اینقدر پشت سر بچه ام حرف نزنید الان حتماً داره سرفه می کنه!
اما آن ها بی توجه به حرف الهه خانم بازهم از شیطنت های بردیا صحبت می کنند و می خندند.
ساعت چهار بعد ازظهر، پریسا دختر جوانی که معلم خصوصی زبان اوست به خانه ی نیک زادبزرگ می آید، همراه تبسم وارد اتاقش می شود و مانند دو جلسه ی قبل مشغول تدریس زبان انگلیسی می شود. دو ساعتی کلاس طول می کشد تا اینکه پریسا با دادن چند تمرین درس را تمام می کند، در آخر همانطور که کتاب و جزوه هایش را جمع می کند، می گوید: یه سوال بپرسم تبسم؟
تبسم- آره حتماً
او عینک طبی اش را روی چشم هایش جابه جا می کند و می پرسد: زبانو می خوایی یادبگیری که بری خارج از کشور؟
تبسم لبخند عمیقی می زند.
– نه… سال جدید می خوام کنکور زبان بدم.
پریسا- جدی؟ پس خیلی کار خوبی می کنی قبلش یه چیزایی یاد می گیری آخه تو دانشگاه با تصور اینکه همه یه چیزایی از زبان می دونند از صفر شروع نمی کنند!
تبسم- واقعا؟! نمی دونستم.
پریسا لحظه ای سکوت می کند گویی برای به زبان آوردن حرفی مردد است.
– می تونم ازت یه خواهش کنم؟
تبسم به سرعت سری تکان می دهد.
– آره حتما، چیزی شده؟
پریسا- نه.. فقط می خواستم ازت خواهش کنم از پدرت بخوایی…
با شنیدن کلمه ی پدر حرفش را قطع می کند و متعجبانه می پرسد: پدرم؟!
پریسا- آره دیگه مگه آقای نیک زاد پدرت نیست؟
لبخند عمیقی می زند، با اینکه او به اندازه ی یک پدر برایش عزیز است اما به آرامی می گوید: ایشون پدرمن نیستند، عموم هستند.
پریسا- اوه ببخشید من خیال کردم پدرته! خب…راستش من می خواستم ازشون بخوایی یه مقدار از دستمزد این ماهم رو زودتر بهم بدن، می دونم جلسه ی سومه ولی من خیلی بهش احتیاج دارم.
تبسم- باشه حتماً، بهشون می گم.
او لبخند رضایت بخشی می زند و از جایش بلند می شود.
– خیلی ازت ممنونم خب دیگه ساعت از شیشم گذشته غروب شده من باید برم.
تبسم برای همراهی اش از اتاق خارج می شود، از پله ها پایین می روند که باراد را در حال بالا آمدن از پله ها می بینند، بی شک او از بیمارستان بازگشته است. باراد با دیدن آن دو لحظه ای می ایستد، سلام کوتاهی می کند و از کنارشان می گذرد.
باراد که دور می شود، پریسا به سرعت می گوید: حتما این اقا، پسرآقای نیک زاد بود، آره؟ خیلی شبیه اشون بود.
تبسم لبخند محوی می زند.
– آره همینطوره.
از سالن اصلی خانه که می گذرند پریسا از نیک زادبزرگ که در سالن حضور دارد و مشغول خواندن کتابی است، خداحافظی می کند و از خانه خارج می شود. تبسم تا در خروجی همراهیش می کند و سپس به سالن باز می گردد. هنوز به پله ها نزدیک نشده که صدای نیک زادبزرگ متوقفش می کند.
– دخترم؟ تبسم؟
سرجایش متوقف می شود و با اخم های درهم کشیده شده نیم نگاهی به او می اندازد.
نیک زاد بزرگ- رحیم بهم گفت دلت می خواد برگ درخت ها جمع نشه و باغ همینطور بمونه، آره؟
لحظه ای سکوت می کند سپس لبخندعمیقی می زند.
– بهش گفتم بذاره ازاین به بعد باغ همونطور که تو دوس داری باشه.
تبسم یک قدم به سویش برمی دارد.
– من هیچ احتیاجی ندارم که شما ببیند چی دوس دارم و چی دوس ندارم…
لحظه ای با خشم نگاهش می کند.
– سعی نکنید برای من کاری کنید، بهتره دست از سرمن بردارید نمی خوام با شما بحث کنم، اینطوری خیلی بهتره!
می خواهد از او دور شود که نیک زاد بزرگ بازهم مانعش می شود.
– اینطور نیست دخترم من فقط می خوام تو اینجا خوش باشی!
تبسم دوباره به سمتش برمی گردد.
– چرا طوری رفتار می کنید که انگار من مثل بقیه ی نوه هاتون باشما هیچ مشکلی ندارم؟! دست از اینکارهاتون بردارید…چون هیچ فایده ای نداره
نیک زاد بزرگ- عزیزم؟ خواهش می کنم گذشته هارو فراموش کن… می خوایی من تو حسرت شنیدن اسم پدربزرگ از زبون تو بمیرم؟
حرف هایش کم کم تبسم را خشمگین می کند از اینکه بازهم آن بحث تکراری را به میان می کشد کلافه می شود.
– پدربزرگ؟ کدوم پدربزرگ؟ شما پدربزرگ من نیستید، حتماً فراموش کردید به پدرم گفتین پسرتون نیست!
لحظه ای سکوت می کند، لبخند تلخی می زند.
– هرهفته می بینمتون به راننده اتون می گید شمارو ببره بهشت زهرا، که چی؟! فکر می کنید فایده ای داره؟ اون روزی که از خودتون روندینش براتون مهم نبود حالا بعد از مرگش براتون مهم شده؟!
نیک زاد بزرگ با شنیدن حرف های تلخ او غمگینانه نگاهش را به نقطه ای می دوزد.
– کاش می تونستم اون روز رو…از زندگیم حذف کنم… اما من ازت می خوام فراموشش کنی دخترم.
تبسم- فراموشش کنم؟! چطور فراموش کنم اون همه سال چی به سرما اومد؟ گفتنش برای شما آسونه، شما هر وقت تونستید سال هایی که من و خواهرم عذاب کشیدیم رو برگردونید، اونوقت منم همه چی رو فراموش می کنم!
نیک زادبزرگ لبخندتلخی می زند.
– اخلاق و رفتار تو درست شبیه پدرته، اون هم با همین خشم و لجبازی جلوی من می ایستاد…باور کن حسرت اون سال ها داره منو می کشه… اون روزها فکر می کردم صلاح پدرت در اینه، نمی تونستم عشق و علاقه اش رو به مادرت ببینم و بپذیرم، فکر می کردم…
تبسم حرفش را قطع می کند و صدایش بی اختیار بلند می شود.
– بسه دیگه، تمومش کنید. برای چی اینها رو به من می گید؟ چرا هربار این مسئله رو پیش می کشید؟ نمی خوام در مورد گذشته حرف بزنم، نمی خوام منو توجیه کنید… شما فقط یه پدرمغرور بودید که …
– بسه دیگه تبسـ…م!
با شنیدن صدای باراد حرفش را قطع می کند و به سمتش برمی گردد، اوبا اخم های درهم کشیده نزدیکش می شود و روبرویش می ایستد.
– تو حق نداری با پدربزرگ اینطوری حرف بزنی!
باردیگر خشم تمام وجود تبسم را گرفته است، دیگر حتی گره ی اخم های باراد هم نمی تواند او را بترساند.
– چرا حق ندارم؟ پدربزرگه تو، مسبب تموم سختی ها و دردهای من و خونواده امه…
باراد- تمومش کن…اگه بازهم بخوایی اینطوری باهاشون حرف بزنی خودم جوابت رو می دم.
نیک زاد بزرگ با دیدن خشم آن دو ویلچرش را به سوی آن ها تکان می دهد و مچ دست باراد را می گیرد.
– باراد؟ این موضوع بین من و تبسمه، بهت اجازه نمی دم دخالت کنی!
تبسم با دیدن اینکه نیک زاد بزرگ از او دفاع می کند جانش آتش می گیرد.
– چرا از من دفاع می کنید؟ من به توجه و مهربونی شما هیچ احتیاجی ندارم… من اصلا برای شما هیچی نیستم همونطور که شما برای من هیچی نیستید…
این را می گوید و با بغضی که شکسته می شود به سمت حیاط خانه می دود. باراد با خشم و عصبانیت می خواهد به دنبالش برود اما نیک زاد بزرگ دستش را رها نمی کند.
نیک زادبزرگ- باراد؟ همینجا بمون، گفتم اجازه نداری حرفی بهش بزنی!
باراد- اون یه دختر گستاخ و بی ادبه، خودم بهش یاد می دم چطور با شما صحبت کنه!
سپس دستش را بیرون می کشد و بی تفاوت به صدای نیک زادبزرگ از خانه خارج شده و به حیاط می رود.
تبسم به دنبال مکانی برای فروکش کردن خشمش در میان درخت ها به انتهای باغ می رود، حرف های نیک زادبزرگ به شدت او را خشمگین کرده است، توجه اش، علاقه اش هیچکدام از آن ها را نمی خواهد، نه…برایش ممکن نیست او را ببخشد، مگر گذشته فراموش شدنی بود که بتواند نیک زادبزرگ را ببخشد و پدربزرگ صدایش بزند؟!
باراد به او می رسد، از پشت سرش دستش را می گیرد و به سمت خود برمی گرداند.
باراد- کجا داری می ری؟ باید جواب بی احترامی که به پدربزرگ کردی رو بگیری.
نگاهی به چهره ی اخم آلود باراد می اندازد و باخشم دستش را از دست او بیرون می کشد.
تبسم- دست از سرم بردار… چیه؟ بازهم می خوایی سرزنشم کنی؟ چی از جونم می خوایی؟
باراد- تو حق نداری با پدربزرگ اونطوری حرف بزنی؟ چون می خواد باهات مهربون باشه خیال کردی آدم مهمی هستی؟ تو از نظر من لیاقت کوچیکترین توجه اش رو هم نداری! نمی خوایی گذشته رو فراموش کنی خب نکن، اما حق نداری اینطوری بهش بی احترامی کنی …اون به اندازه ی کافی چند سال عذاب کشیده حالا تو…
نگاه تحقیرآمیزی به سرتاپای تبسم می اندازد.
– تو یه دختر بی ارزش … حق نداری با یادآوری گذشته اون رو اذیت کنی.
با شنیدن این حرف ها تبسم کم کم احساس می کند از خشم تمام جانش لبریز می شود، برای باراد فقط پدربزرگش اهمیت دارد؟ پس آنهمه رنج و دردی که آن ها کشیده اند چه؟ چرا هیچکس به آنچه که به او و خواهرش گذشته نمی اندیشد؟ تا کی باید اجازه دهد این چنین تحقیرش کند؟! دست هایش را مشت کرده و تا آنجا که می تواند فشار می دهد.
باراد- کسی که خودش رو تبدیل به یه زن حقیر کرده اجازه نداره بیشتر از حقش صحبت کنه، تو اینجا داری با آرامش زندگی می کنی که فکر نمی کنم لایقش باشی…اصلاً نمی فهمم…نمی فهمم چراتو باید دختره، عموی بیچاری من باشی که اگه زنده بود از داشتن دختری مثل تو نمی تونست سرش رو بلند…
ناگهان با شنیدن این جمله تبسم کنترلش را از دست می دهد، صدایش از خشم می لرزد و فریاد می زند.
تبسم- بسه دیگـ….ه
و همزمان دستش را بلند کرده و سیلی محکمی به گوش باراد می زند! برای لحظه ای گویی زمان متوقف می شود، صورت باراد به سمت راست می چرخد، باور اتفاقی که افتاد برایش ممکن نیست. با دست راستش به آرامی گونه اش را لمس می کند و سپس با چشم های گرد شده و دهانی باز تبسم را نگاه می کند که از خشم و عصبانیت رگه های خونین، سفیدی چشم هایش را پوشانده است.
تبسم با نفرت به باراد خیره است، حرف های او طاقتش را طاق کرده است. هیچکس اجازه ندارد اینکه دختر پدرش باشد را زیر سوال ببرد. پس از لحظاتی به سمتش هجوم می برد و با دودست به سینه اش می کوبد.
– تو خیال کردی کی هستی؟! هان؟ تا کی می خوایی منو تحقیر کنی؟ اصلا کاری جز قضاوت کردن و تحقیرکردن بلدی؟ از من تو ذهنت چی ساختی؟
لحظه ای سکوت می کند، بی اختیار فریاد می زند.
– من…اون زنی که تو تصور می کنی نیستـ…م!
باراد ناباورانه به تبسم خیره است، به او که لب هایش می لرزند و طولی نمی کشد که بغضش شکسته می شود.
تبسم- تو یه شب، فقط برای یک ساعت من و دیدی، اونوقت با اون یک ساعت تموم زندگیه من رو قضاوت کردی، بی اونکه حتی یه دفعه ازم بپرسی چرا؟ آخه چرا اینطوری شد؟ چرا اینکارو کردی؟…اصلا به ذهنت رسید که ممکنه چی به من گذشته باشه؟! اصلا به این فکر کردی که ما چطور زندگی می کردیم؟!
درمیان اشک هایش خنده ی تلخی می کند.
– من چقدر احمقم…از کی انتظار دارم به من فکرکرده باشه، از آدمی که تموم زندگیش تو رفاه و خوشی زندگی کرده، از وقتی چشم به دنیا باز کرده همچی براش فراهم بودو هیچوقت معنی بی کسی و سختی وگرسنگی و تنهایی رو نچشیده…بهت حق می دم، درکش برای آدمی مثل تو غیرممکنه!
اشکهایش بی وقفه گونه هاش را خیس می کند، در میان هق هقش به سختی می تواند سخن بگوید.
تبسم- من.. از بچگی می دیدم که پدرم برای زندگی چقدر سختی می کشید، گاهی اوقات حتی چند روز نمی دیدمش چون صبح زود از خونه بیرون می رفت و شب وقتی برمی گشت من خواب بودم، درحالیکه پدربزرگه تو با غرور بی حد واندازه اش فقط به انتظار این بود که پدرم برگرده و بهش بگه اشتباه کرده…بگه ببخشید…فقط همین براش مهم بودو به این فکر نمی کرد که ما چطور زندگی می کنیم. بعد از اون همه سال سختی همه چیز داشت خوب می شد پدرم قرار بود تو شرکتشون مدیر شه، می خواست خونه بخره، ولی یهو…اون تصادف لعنتی همه چی رو از ما گرفت….من فقط 15 ساله ام بود، فقط 15 سال، وقتی پدرومادرم رو از دست دادیم، اصلا می فهمی این یعنی چی؟! من نمی دونستم چطور زندگی کنم، هیچکس نبود بهم بگه از این به بعد چطور باید زندگی کنم…عمو حتما فراموش کرده اما اگه ازش بپرسی یادش می یاد که مهسا از بچگی مریض بود، قلبش مشکل داشت و همیشه دارو می خورد… من نمی دونستم باید چطور پول داروهای مهسارو جور کنم، تنها خوش شانسی ام این بود که رییس بابا که آدم خوبی بود بهم گفت توشرکتش منشی شم… درسته که حقوقش کفاف زندگیمون رو نمی داد اما می تونستم داروهای مهسا رو بخرم، چهار سال اونجا بودم تا اینکه اون سکته کردو پسرخوشگذرونش جاش رو گرفت، از همون روزهای اول سعی می کرد بهم توجه کنه و بعد از دو هفته بهم پیشنهاد وقیحانه ای داد…من هم بهش بدوبیراه گفتم و از اونجا بیرون رفتم…و اون شروع بدبختی هام شد، همش آدم های عوضی رو تحمل می کردم که تا می فهمیدند هیچکس رو ندارم سعی می کردند ازم سواستفاده کنند، مدام کارم رو عوض می کردم، مدام بدبختی می کشیدم اگه بهت بگم که من و خواهرم چقدر شب ها گرسنه می خوابیدم تو مغز تو که جا نمی شه…
لحظه ای سکوت می کند، بی صدا اشک می ریزد و به چشم های باراد خیره می شود.
– من همه ی اینهارو تحمل کردم، به سختی پول داروهای مهسا رو می دادم اما سال پیش نتونستم چندوقت براش دارو بخرم، یهو حالش بد شد…دکترش گفت باید عمل شه…وگرنه…وگرنه می میره
با یادآوری آن شب تمام تنش به لرزه می افتد، فریاد می زند.
– تو بگو…من باید چیکار می کردم؟! می ذاشتم بمیره؟ چرا ساکت شدی لعنت…ی؟ بگو… از کجا باید چند میلیون پول می آوردم؟ از کی باید می گرفتم؟ وقتی هربار مجبور بودم یک یا دومیلیون دارو براش بخرم… اون شب تو و خونواده ات کجا بودید؟! حتی به ذهنتون نمی رسید که ممکنه من و خواهرم تو چه وضعی باشیم…من درست مثل مرده ها شده بودم…مثل یه کابوس بود که از مرگ هم سخت تر بود، حاضر بودم بمیرم ولی اون کابوس ها تموم شن…
هق هق کنان به سمتش می رود و با مشت های پی درپی به سینه اش می کوبد.
– من نمی خواستم آبروی کسی رو بب…رم…نمی خواستم باعث سرافکندگی و شرمندگی کسی باش…م، نمی خواستم، اینو بفهمم…
باراد چشم هایش را روی هم فشار می دهد و اما تکان نمی خورد؛ حرف های اومانند پتکی به سرش کوبیده می شود. او پس از مشت های پی درپی عاجزانه و با صدای گرفته اش بازهم گریه می کند.
تبسم- توروخدا..توروخدا بفهم که من نمی خوام کار اشتباهی کنم…
لحظاتی به باراد خیره می شود، سپس به او تنه می زند و از کنارش می گذرد.
باراد به جای خالی اش خیره است و هیچ حرکتی نمی کند، باورحرف های تبسم برایش دشوار نه، غیرممکن است! چگونه بپذیرد این همه دردورنجی که بر او گذشته است تمامش حقیقت داشته باشد؟! از زندگی فقط درد نصیبش شده بود در حالیکه می توانست درست مثل بهاره دختری تحصیل کرده و پر از غرور و احترام باشد. برای لحظه ای از ذهنش می گذرد، اگر خواهر خودش در آن شرایط بود چه؟ نه…تنها فکرش هم او را به جنون می کشد. به یکباره نسبت به تمام زندگی احساس تنفر می کند، نسبت به خودش احساس خشم می کند، در این مدت چه کرده بود؟ جز اینکه دردورنجش را بیشتر کرده بود، بی رحمانه قضاوتش کرده بود و بی رحمانه تحقیرش کرده بود… آیا واقعاً لایقش بود؟ اشکی از گوشه ی چشمش جاری می شود، آنقدر دندانهایش را روی هم فشار می دهد که چیزی نمانده با آن فشار بشکنند…کاش… کاش تمام این ها تنها یک کابوس بود!
تبسم با بی قراری میان درخت ها می رود و اشک می ریزد، یادآوری آن روزهابه تنهایی آنقدر سخت است که گویی بار دیگر تجربه اش کرده است. به درختی تکیه می دهد و اشک هایش را با دودست پاک می کند.
– نه…دیگه کافیه، کافیه… اون روزها دیگه برنمی گرده… بسه دیگه…
عاجزانه روی زمین می نشیند و بی آنکه بتواند خودش را کنترل کند، بازهم اشک می ریزد. تلاشش برای آرام شدن بی فایده است در نهایت بی صدا به نقطه ای از تاریکی آن باغ خیره است. دقایقی گذشته است که ناگهان صدای نیک زادبزرگ را نزدیک به خود می شنود.
نیک زادبزرگ- باراد؟…تبسم؟
به سرعت بلند می شود و خودش را پشت درختی پنهان کرده و به سویش نگاه می کند، او را می بیند که همراه با رحیم در میان درخت ها، او و باراد را صدا می زند. قبل از اینکه متوجه اش شود دوان دوان از لابه لای درخت ها می گذرد و خود را به خانه می رساند.
از سالن اصلی می گذرد و به سمت پله ها می رود، برای لحظه ای می ایستد و نگاهی به پشت سرش می اندازد. نیک زادبزرگ و رحیم تا کی باید دنبال او و باراد در باغ می گشتند؟! با این فکر به سوی یکی از خدمتکارها می رود.
– ببخشید؟ لطفا به نیک زاد بزرگ بگید که من توی خونه ام و الان دارم می رم توی اتاقم، ایشون توی باغ دنبال من می گردند.
خدمتکار سری تکان می دهد وبه سمت خروجی خانه می رود. تبسم هم به سرعت از پله ها بالا رفته و خودش را به اتاق می رساند. از پشت پنجره خدمتکار را می بیند که ویلچرش را تکان می دهد و به سمت خانه می آورد.
اما باراد چه شد؟ او کجا رفت؟ یعنی هنوز همانجا در انتهای باغ ایستاده است؟ اما این موضوع چه اهمیتی دارد؟ مگر نه اینکه همیشه تحقیرش کرده بود و یا حق زندگی را از او گرفته بود؟ قضاوت های بی رحمانه اش جان به لبش کرده بود، اما باراد همان کسی است که همه جا مراقبش بود و بارها کمکش کرده بود. از این افکار به ستوه می آید دو دستش را روی سرش می گذارد. خودش را سرزنش می کند، برای چه به او سیلی زد؟ چرا خودش را کنترل نکرده بود؟
یکساعتی گذشته است که صدای خنده های مهسا و بهاره را بیرون از اتاقش می شنود، بی شک آن ها از خرید بازگشته اند و به زودی مهسا برای دیدنش به اتاقش می آید با این فکر به سرعت به حمام می رود تا مبادا مهسا او را با چشم های اشک آلود و قرمز شده ببیند.
پس گذشت دقایقی وقتی اطمینان می یابد چیزی از چهره اش مشهود نیست از حمام خارج می شود و به اتاق باز می گردد، همزمان مهسا را می بیند که خریدهایش را روی تخت گذاشته و آن ها را زیرورو می کند.با دیدنش لبخند عمیقی می زند.
– سلام آبجی عافیت باشه.
تبسم- سلام، کی اومدی؟
مهسا- خیلی وقته، تو توی حموم بودی.
سری تکان می دهد و روبروی آینه می ایستد، مشغول خشک کردن موهایش شده است که با خوشحالی به سویش می آید.
مهسا- یه مانتو و چندتا لباس خریدم، نمی خوایی ببینیشون؟
تبسم- معلومه که می خوام
سپس دست از خشک کردن موهایش برداشته و روی تخت می نشیند. مهسا با خوشحالی خریدهایش را به او نشان می هد، طولی نمی کشد که بهاره هم به اتاقش می آید و او هم با آن دو مشغول دیدن خریدهای مهسا می شود. یک ساعتی گذشته است که الهه خانم با چهره ی پریشان در چهارچوب می ایستد و رو به تبسم می گوید: تبسم جان؟ عزیزم تو باراد رو ندیدی؟
لبخند از روی لب های تبسم برداشته می شود و با نگرانی به سوی او باز می گردد، به سختی سرش را به چپ و راست تکان می دهد.
– نه…ندیدم.
بهاره به سوی مادرش می رود.
– چی شده مامان؟ چرا اینقدر نگرانی؟
الهه خانم- باراد تو خونه نیست موبایلشم تو اتاقشه، پدربزرگت می گه رفت تو باغ ولی اونجاهم که نیست.
بهاره نفسش را پرصدا بیرون می دهد.
– وای مامان مگه بچه است اینقدر نگرانشی؟ هرجا باشه برمی گرده دیگه!
تبسم لب هایش را روی هم فشار می دهد و به زمین خیره می شود، آخر او کجا رفته است؟ کاش هیچکدام از آن حرف ها نمی گفت و مانند همیشه با سکوتش به او حق داده بود.صدای الهه خانم او را به خود می آورد.
-اون هیچوقت اینطوری بی خبر غیب نمی شد اون هم بدون گوشیش.
در همین حین خدمتکاری به سویشان می آید.
-شام حاضره خانم.
الهه خانم سری تکان می دهد و سپس به هرسه نگاه می کند.
-پاشید دخترها بریم سرمیز.
تبسم با اینکه می داند اشتهایی برای خوردن غذا ندارد اما همراه آن ها به طبقه ی اول رفته و سرمیز می نشینند، نیک زاد بزرگ، مهران و بردیا هم آنجا حضوردارند. الهه خانم با پریشانی در کنار مهران می نشیند.
مهران- نگران نباش عزیزم، هرجا باشه برمی گرده!
الهه خانم- گوشیش تو اتاقشه، ماشینش رو هم که نبرده…آخه یهو کجا غیب شد.
نیک زادبزرگ- دخترم؟ حتماً رفته بیرون قدم بزنه…اینقدر به دلت بد راه نده ناسلامتی یه مرد سی ساله است می تونه مراقب خودش باشه.
بردیا- شاید دزدیده باشنش، بخوان ازمون باج بگیرند!
به سرعت اخم غلیظی بر چهره ی الهه خانم می نشیند، چنان چشم غره ای می رود که خنده روی لب های بردیا برداشته می شود.
بردیا- یا خدا اینطوری نگاهم نکن مامان جون، غلط کردم! می رم میگم جای داداشم منو بدزدند خوبه؟!
مهسا و بهاره هردو می خندند. ذهن تبسم به شدت درگیر باراد شده است، برای لحظه ای سرش را بلند کرده و به نیک زادبزرگ نگاه می کند، بی شک او اتفاقی که افتاده بود را برای آن ها توضیح نداده است. در همان لحظه نیک زادبزرگ نیز به تبسم نگاه می کند، نگاهی که گویی پر از سوال است و یا شاید سراغ باراد را می گیرد.
دو ساعتی گذشته است، تمام اهل خانه نگران شده اند و کسی در خانه آرام و قرار ندارد. بردیا به درخواست مادرش برای یافتن باراد از خانه خارج شده است و الهه خانم در جلوی ورودی عمارت به این طرف و آن طرف قدم زده و چشم هایش از روی در اصلی باغ برداشته نمی شود. تبسم پشت پنجره ی اتاقش ایستاده و در حالیکه نگاهش به در باغ است، ناخنش هایش را می جود و خودش را سرزنش می کند.
ساعت کم کم از دوازده شب می گذرد که در اصلی باغ باز می شود و باراد داخل می شود، الهه خانم او را که می بیند لحظه ای به داخل عمارت نگاه می کند و با صدای بلند می گوید: مهران؟ پدر؟ بالاخره اومد.
و سپس به بیرون بازمی گردد و منتظر می شود، مهران و نیک زاد بزرگ نیز به سرعت خودشان را جلوی در عمارت می رسانند. بهاره و مهسا هم در کنار آن ها می ایستند. باراد خونسردانه به آن ها نزدیک می شود و پرسشگرانه به چهره های پریشانشان خیره می شود. هنوز کاملاً به آن ها نزدیک نشده که الهه خانم می گوید: کجا بودی تو؟ نمی گی ما نگرانت می شیم؟ نه خبری؟ نه چیزی…گوشیتم که نبرده بودی؟
او با چهره ی به شدت آشفته در مقابلشان می ایستد.
باراد- آروم باش مامان، مگه چی شده؟ نگران چی شدید آخه؟
الهه خانم نگاه دقیقی به او می اندازد، سپس چانه اش را به می گیرد و صورتش را به سمت راست می چرخاند.
الهه خانم- خدا مرگم بده، این کبودی چیه روی صورتت؟
باراد دست مادرش را از روی صورتش برمی دارد.
– چیزی نیست.
درست همان موقع بردیا هم به خانه باز می گردد، باراد را که می بیند دوان دوان خودش را به آن ها می رساند، شانه ی او را می گیرد و به سمت خودش برمی گرداند.
بردیا- کجا بودی تو مرتیکه؟! نمی گی ما نگران می شیم؟ نمی گی ما خاک به سر می شیم؟ نمی دونی مامانت روت تعصب داره؟!
سپس همانطور که تلاش می کند صدایش را نازک کند، با دو دست به صورتش چنگ می اندازد.
بردیا- وای خدا منو مرگ بده از دست شما راحت کنه!
الهه خانم به سرعت به سمتش می رود، روی انگشت های پایش می ایستد تا بتواند قدش را بلند کند وسپس گوش بردیا را می گیرد.
– حالا دیگه ادای منو درمی یاری پسره ی کله پوک؟
بردی- آی آی غلط کردم
دیگران همه می خندند، مهران بازوی باراد را می گیرد و با نگاه به بردیا می گوید: خب خداروشکر دلقکمونم اومد.
سپس باراد را به داخل خانه می برد.
– نمی خوای بگی چی شده؟ این کبودی چیه رو صورتت؟
باراد- گفتم که چیزی نیست.
بردیا با شنیدن این حرف خودش را به آن ها می رساند و به کبودی صورت باراد خیره می شود. پس از لحظاتی چشم هایش را ریز کرده و با چهره ی موزیانه ای می گوید: چیکار کردی شیطون که اینطوری بهت سیلی زدن؟ آخ آخ طرف دستش هم خیلی سنگین بوده!
الهه خانم- چرا مزخرف می گی؟ کی گفته این جای سیلیه؟
بردیا- من می گم… تجربه اش رو داشتم!
این را که می گوید همه متعجبانه نگاهش می کنند، سپس بهاره و مهسا بلند بلندمی خندند.
بهاره- بمیرم الهی داداش چندبار تا حالا سیلی خوردی؟
بردیا- آخرین دختری که بهم سیلی زد دقیقاً همینطور کبود شده بود، دست اون هم خیلی سنگین بود.
همگی می خندند، اما مهران سری از روی تأسف برایش تکان می دهد. سپس با دقت به باراد نگاه می کند او به نقطه ای خیره شده و در فکر فرو رفته است، با دیدن آشفتگی اش ، کمی از دیگران فاصله می گیرند.
مهران- مطمئنی چیزی نیست پسرم؟
باراد به چهره ی مهربان پدرش خیره می شود، خدایا…اگر او چیزی از دردورنج برادرزاده اش بداند برایش دردناک ترین اتفاق ممکن خواهد بود. به سختی لبخند می زند.
– خوبم بابا چیزی نیست باورکن.
لحظه ای سکوت می کند، کمی مردد است با اینکه اکنون تمام حقیقت را فهمیده است اما بازهم می پرسد: بابا؟ مهسا مشکل قلبی داشت؟!
مهران با شنیدنش به یکباره شکه می شود، لحظاتی خیره باراد را نگاه می کند سپس با پریشانی می گوید: وای خدای من…چطور فراموش کردم؟
سپس رو به مهسا که در کنار بهاره و بردیا ایستاده است، می کند.
-مهسا؟ یه لحظه بیا اینجا
او سری تکان می دهد و به آن ها نزدیک می شود.
مهسا- بله عمو؟
مهران- عزیزم؟ تو مریضی قلبیت خوب شد؟
او نگاهی به باراد و سپس به مهران می اندازد و لبخند عمیقی می زند.
-آره عمو، الان خوبم پارسال عمل کردم.
باراد با شنیدنش با چهره ی درهم لحظه ای چشم هایش را روی هم فشار می دهد، پس تمامش حقیقت دارد.
مهران- پارسال عمل کردی؟…اونوقت برای هزینه ی عملت چیکار کردید؟
مهسا- آبجی از فروشگاهی که توش کار می کرد وام گرفت.
باراد که دیگر طاقت شنیدنش را ندارد از کنارشان می گذرد، بار دیگر تمام حرف های تبسم در ذهنش تکرار شود. به شدت از خودش خشمگین است، از خود، از زندگی و یا سرنوشتی که عمویش و فرزندانش به آن دچار شده بودند، آیا واقعاً نیک زادبزرگ در آن سرنوشت مقصر است؟! کدام یک از آن ها طاقت شنیدنش را خواهند داشت؟ حقیقت برایشان بی شک از مرگ هم سخت تر خواهد بود.
به طبقه ی دوم که می رسد لحظه ای به اتاق تبسم خیره می شود، چقدر سخت مجازاتش کرده بود و چه حرف های تلخی که نزده بود! دستی به موهایش می کشد و با آشفتگی وارد اتاق خودش می شود. ساعت از نیمه شب می گذرد تا آن شب سخت برای باراد به پایان می رسد.
فصل سیزدهم
عقربه های ساعت هنوز از 10 صبح نگذشته اند که تبسم چشم هایش را باز می کند، شب قبل بادیدن اینکه باراد به خانه بازگشته بود، توانسته بود خودش را تسلیم خواب کند. پس از اینکه دست و صورتش را می شوید از اتاق خارج می شود، درست همان موقع در اتاق باراد نیز باز می شود و او هم از اتاقش بیرون می آید.
لحظه ای هردو به یکدیگر نگاهی می کنند، با یادآوری اتفاق شب گذشته تبسم به سرعت نگاهش را می گیرد و دور می شود، پایش را روی پله ی سوم گذاشته که باراد به سرعت خودش را می رساند و جلویش می ایستد.
چشم های تبسم گرد شده و پرسشگرانه به او خیره می شود. باراد مکث کوتاهی می کند، ابروهایش را درهم می کشد و لب هایش را روی هم فشار می دهد سپس به سختی با صدای گرفته و خش دار اول صبحش سخن می گوید.
باراد- من… یه عذرخواهی به تو بدهکارم.
مکث کوتاهی می کند و با آشفتگی نگاهش را می گیرد.
باراد- حق باتو بود… باید ازت می پرسیدم چه اتفاقاتی براتون افتاده نه اینکه اونطوری قضاوتت کنم اما آخه من اونشب تورو…
حرفش را نیمه می گذارد، سرش را به چپ و راست تکان می دهد.
باراد-اه..ولش کن، اصلا برای چی اونشب رو یادآوری می کنم، من ندونسته خیلی آزارات دادم بی اونکه بفهمم حقیقت چیه!
تبسم متعجبانه به او خیره است، لحن صحبت کردنش تغییر کرده است، در چشم هایش به راحتی می توان شرمندگی را دید یعنی اکنون او حرفش را پذیرفته و از قضاوت ها و رفتارهایش پشیمان شده است؟ اصلا دختری مثل تبسم برایش چه اهمیتی دارد؟ چه فرقی می کند تبسم ناراحت باشد؟! پیش از این که اهمیتی نداشت اما شاید اکنون نسبت به دخترعمویش احساس دلسوزی می کند؟! حسی که تبسم از او بیزار است! اصلا علاقه ای به ترحمش ندارد.
حال باید چه بگوید؟ بگوید که او را می بخشد؟ اما قضاوت ها و حرف های سوزناکش چه؟ نگاه های پر از نفرتش چه؟ شاید بد نباشد کمی تنبیه شود! با این فکر اخم هایش را درهم کشیده و از سمت راستش می گذرد.
تبسم – تو اشتباه نکردی، اون حقیقت زندگیه من بود!
دو پله ی دیگر بیشتر پایین نمی رود که بارد بازهم جلویش می ایستد. شرمندگی نگاهش بیشتر از قبل شده است.
باراد- بهت حق می دم عصبانی باشی، رفتار من باتو خیلی بد بود نذاشتم اینجا آرامش داشته باشی، لطفاً منوببخش! باور کن این مسئله خیلی منو آزار می ده!
لحظه ای سکوت می کند، سمت راست صورتش را به سمت تبسم می آورد.
باراد- اصلا اگه می خوایی بازهم بهم سیلی بزن تا دلت خنک شه!
سپس بازهم به چشم هایش خیره می شود.
باراد- من اشتباه کردم!
لحظاتی به یکدیگر خیره هستند، عذاب وجدان مانند خوره به جان باراد افتاده است؛ فکر کردن به آنچه که به دخترعمویش گذشته هرلحظه آشفته ترش می کند، تا نشنود او را بخشیده است امکان ندارد آرام بگیرد. در انتظار پاسخش همچنان نگاهش می کند که ناگهان متوجه شخصی که پشت سر تبسم ایستاده است، می شود. سرش را به چپ و راست تکان می دهد و زیرلب زمزمه می کند: خدایا آخه آدم تر از این دیوونه نبود که مارو ببینه؟!
تبسم با شنیدن این حرف کنجکاوانه به عقب باز می گردد، بردیا را می بیند که روی پله ی دوم ایستاده است و با چشم های گرد شده و دهانی باز به آن دو نگاه می کند پس از لحظاتی به آرامی از پله ها پایین می آید و بی آنکه از آن ها چشم بردارد، لبخند عریضی می زند.
بردیا- راحت باشید، ادامه بدید…من مزاحمتون نمی شم!
او یک پله ی دیگر هم پایین می رود و سپس به سمت تبسم برمی گردد.
بردیا- ولی تبسم… حالا این بچه یه اشتباهی کرده، تو باید اینطوری می خوابوندی تو گوشش؟!
مکث کوتاهی می کند، لب هایش را می گزد و سرش را به چپ و راست تکان می دهد.
بردیا- حداقل یکم آروم تر می زدیش!
تبسم با خجالت زدگی نگاهش را می گیرد اما باراد به سویش می رود و روبرویش می ایستد.
باراد- مزخرف نگو، همچین چیزی نیست!
بردیا- آهان برای همین داشتی می گفتی اون طرف صورتت هم بزنه؟!
اخم های باراد درهم کشیده می شود و کمی بیشتر به بردیا نزدیک می شود.
باراد- بردیا؟ نبینم بری به مامان، بابا یا هرکس دیگه چرت و پرت بگی!
بردیا خونسردانه پوزخندی می زند.
بردیا- فکر نمی کنم تو توی شرایطی باشی که بتونی منو تهدید کنی داداش جون، از الان به بعد باید با احترام بامن رفتار کنی وگرنه می رم به همه می گم این کبودی…
لحظه ای به جای کبودی روی صورت باراد نگاه می کند.
بردیا- اِ…جاش هم که کمرنگ شده…
سپس سری تکان می دهد.
– درهرحال، می رم می گم دستپخت کی بوده!
باراد چشم هایش را ریز می کند.
– جراتش رو نداری!
تبسم با دیدن بحث آن ها با کلافگی نفسش را پرصدا بیرون می دهد، بی شک باراد اجازه نمی دهد بردیا حرفی به کسی بزند پس برای چه باید بایستد و آن ها را تماشا کند؟! با این فکر هردو را کنار می زند و از میانشان می گذرد و پشت سرش صدای آن ها را می شنود که همچنان با یکدیگر درگیر هستند. از پله ها که پایین می آید ناگهان بردیا قهقه زنان از کنارش می گذرد و دوان دوان پا به فرار می گذارد، باراد هم به دنبالش می رود.
الهه خانم در سالن مشغول صحبت با خدمتکارها است و کارهای لازم برای میهمانی شب را به آن ها گوشزد می کند، بردیا به او نزدیک می شود و برای فرار از دست باراد دور مادرش می چرخد.
باراد- پشت سرمامانت قایم می شی کوچولو؟ اگه جرأتش رو داری بیا جلوم وایسا!
بردیا دو دستش را روی شانه های مادرش می گذارد و بلند بلند می خندد.
بردیا- اگه یه قدم بیایی جلوتر مامانم حسابت رو می رسه!
باراد برای گرفتن او به این طرف و آن طرف می رود، ناگهان الهه خانم که کلافه شده است، فریاد می زند.
– کافیه دیگه!
بردیا شکه می شود و دست هایش را برمی دارد، الهه خانم با خشم به سویش می رود.
الهه خانم- مگه تو بچه ای؟ کی دست از این کارها برمی داری بزنم تو گوشت تا عقلت سرجاش بیاد؟!
بردیا با دهان باز یک قدم یک قدم به عقب می رود و هیچ جوابی نمی دهد. تبسم با دیدن این صحنه بی صدا می خندد اما باراد با صدای بلند قهقه می زند.
باراد- بزن تو گوشش مامان، این اینطوری ادب نمی شه!
هنوز حرفش تمام نشده که الهه خانم با چهره ی قرمز شده به سویش باز می گردد.
باراد- باتوهم هستم!
خنده از روی لب های باراد برداشته می شود و چشم هایش گرد می شود.
باراد- اِ…آروم باش مامان.
الهه خانم با خشم به سویش می رود.
الهه خانم- زهرمارو آروم باش، من اینقدر سرم شلوغه و شما دوتا مثل بچه کوچیک ها دنبال هم می کنید، از قد وهیکلتون خجالت بکشید.
باراد به سمت بردیا می رود و در کنار او می ایستد.
الهه خانم- عقلتون هنوز اندازه بچه سه ساله است، وقت باباشدنتونه اونوقت اینطوری دنبال هم می دوید؟!
بردیا لبخند پهنی می زند، دستش را به سوی مادرش دراز می کند و لُپَش را می کشد.
– آی مامان شیطون! انتظار داری زن نگرفته بچه دار شیم؟!
الهه خانم که از شنیدن حرف او خشمش چندبرابر می شود، محکم روی دستش می کوبد.
– دهنت رو ببند!
سپس انگشت اشاره اش را به نشانه ی تهدید جلوی صورت هردوی آن ها تکان می دهد.
الهه خانم- اگه یکبار دیگه چرت و پرت بگید چنان بلایی سرجفتتون می یارم که باباتونم نتونه از دست من نجاتتون بده!
بردیا با دو دست بازوی باراد را چسبیده و خودش را پشت سر او پنهان می کند. باراد چشم هایش را درشت می کند و همانطور که تلاش می کند مانع خندیدنش شود، دو دستش را به حالت تسلیم بلند می کند.
باراد- آروم باش مامان…نفس عمیق بکش، این بچه غلط کرد، خودم ادبش می کنم.
تبسم که از خنده چهره اش قرمز شده است، برای آرام کردن الهه خانم به سویش می رود. شانه هایش را می گیرد و او را به سمت دیگر سالن می برد.
تبسم- آروم باشید زن عمو، ولشون کنید، بیاید بامن بریم.
الهه خانم به سختی گره ی اخم هایش را از هم باز می کند.
– مگه نمی بینی چیکار می کنند؟ از بچگی همینطور دنبال هم بودند، نمی دونم کی می خوان دست از این کارهاشون بردارند.
تبسم- شما حق دارین ولی اینقدر خودتو عصبی نکنید، حتماً سرتون شلوغه امروز کلافه شدید آره؟
الهه خانم- آره والا یه عالمه کار ریخته سرم اونوقت این دوتا مثل بچه کوچیک ها دور من می چرخند.
تبسم- اشکالی نداره من بهتون کمک می کنم، فقط بگید چیکار کنم؟!
الهه خانم به سرعت چشم هایش درشت می کند و سرش را به چپ و راست تکان می دهد.
– نه نه.. نیاز نیست عزیزم، کار دیگه ای ندارم که…تازه مهسا و بهاره هم هستند بهم کمک می کنند الان هم رفتن بیرون خرید کنند. تو برو درسهات رو بخون قربونت برم
تبسم به آرامی لبخند می زند.
– اشکالی نداره، امروز به شما کمک می کنم و بعد درس هام رو می خونم
الهه خانم ابروهایش را بالا می اندازد و دستش را پشت کمرش می گذارد.
– نه گفتم که نیاز نیست، درسهات مهم تره تو برو
تبسم لحظه ای متعجبانه نگاهش می کند، الهه خانم طوری رفتار می کند که گویی می خواهد هرچه زودتر او را دور کند. به اجبار چشمی می گوید و دور می شود.
برای خوردن صبحانه به سمت سالن دیگر می رود، چند پرده ی خانه کنار کشیده شده اند و تبسم می تواند ازپشتِ پنجره ها حیاط را ببیند. از کنار آن ها می گذرد که توجه اش به سمت نیک زادبزرگ جلب می شود. راننده اش و رحیم به او کمک می کنند در ماشین بنزش بنشیند و پس از اینکه رحیم ویلچر را در ماشین می گذارد، راننده ماشین را به حرکت در می آورد. بازهم پنجشنبه است و بی شک نیک زادبزرگ به بهشت زهرا می رود. روزهایی بود که می توانست فرزندش را زنده ببیند اما این کار را نکرد و اکنون این توجه چه فایده ای دارد؟! تبسم با این فکر سری از روی تأسف تکان می دهد.
آن روز هوا از روزهای قبل سردتر شده است و به خوبی می توان حضور زمستان را احساس کرد پس از صرف ناهار، مهسا و بهاره برای کمک به الهه خانم می روند و تبسم هرچه اصرار می کند بازهم الهه خانم از او می خواهد برای خواندن درس هایش برود، در نهایت تسلیم شده و به اتاقش باز می گردد. پالتوی گرمی را تنش می کند و با برداشتن کتاب ها و جزوه هایش به باغ می رود. در آلاچیق می نشیند و مشغول درس خواندن می شود.
نیم ساعتی گذشته و غرق در درس هایش شده است، ناگهان نسیم سردی می وزد و به بدنش نفوذ می کند. لحظه ای نگاهش را از کتاب ها برمی دارد، دودستش را درهم گره می کندو پالتو را بیشتر به خود فشار می دهد. بی اختیار به یاد حرف های صبح باراد می افتد؛ به یاد آن نگاه و چهره ی متفاوت… آیا واقعاً کار درستی کرده بود که همه چیز را به او گفت؟! شرمندگی نگاهش و اصرارش برای بخشش تبسم را به لبخند وا می دارد، یعنی کار درستی کرد که او را نبخشید؟! باراد همیشه تحقیرش کرده بود، خشم نگاهش را هرگز فراموش نمی کند پس کمی تنبیه و انتقام شاید بتواند آرامش کند! ممکن است بازهم از او بخشش بخواهد و آیا اکنون باراد می تواند به تبسم اعتماد کند؟ با این فکر نفسش را پرصدا بیرون می دهد… اصلاً اعتماد آن مرد چه اهمیتی دارد؟ اما باراد مردی است با چهره ای شبیه به پدروعمویش، حالت چشم های مشکی باراد او را به یاد پدرش می اندازد. تنها به این دلیل می تواند مهم باشد؟! ناگهان به خود می آید از فکر کردن به باراد پریشان می شود، سرش را به چپ و راست تکان می دهد تا از هجوم افکاری که ذهنش به سمت باراد می کشد، رها شود.
خورشید در حال غروب است که وسایلش را برمی دارد و به داخل خانه باز می گردد. وارد اتاقش که می شود توجهش به سمت لباس و یک جفت صندل پاشنه بلند جلب می شود که روی تخت خوابش گذاشته شده است. در را نیمه باز رها می کندو پس از اینکه کتاب و جزوه هایش را روی میز می گذارد به سمت آن لباس می رود، تکه ای از دامن حریر نرم و خوش حالتش را در دست می گیرد و به این فکر می کند که این لباس زیبا را چه کسی در اتاقش گذاشته است؟! درست همان موقع صدای بهاره را از پشت سرش می شنود.
بهاره- این لباس رو مامانم برات خریده!
با شنیدن صدایش به سرعت به عقب برمی گردد و لبخند محوی می زند.
-خیلی قشنگه اما به چه مناسبت؟
بهاره به سویش می آید، لباس را برمی دارد و روی بدن تبسم قرار می دهد سپس لبخند عمیقی می زند.
بهاره- برای مهمونی امشب دیگه! مطمئنم خیلی بهت می یاد.
با شنیدن این حرف چشم هایش گرد می شود.
-این لباس؟! برای شب یلدا؟!
بهاره- آره دیگه، مگه قشنگ نیست؟!
تبسم- نه منظورم اینه که آخه کی شب یلدا یه همچین لباسی رو می پوشه؟!
بهاره – همه ی ما همیشه اینطوری لباس می پوشیم!
سپس به خودش اشاره می کند.
– یه نگاه به من بنداز!
تبسم نگاه گذرایی به سرتاپایش می اندازد، پارچه اکلیلی آبی رنگ پیراهن کوتاهش در تنش می درخشد پس از لحظه ای سری تکان می دهد.
– باشه ولی فکر نمی کنم خیلی خوب باشه من این رو بپوشم!
بهاره- اگه نپوشیش مامانم ناراحت می شه.
سپس دست به سینه می ایستد و سرش را تکان می دهد.
– حالا دیگه تصمیم باخودته می تونی نپوشیش!
تبسم لحظه ای خیره نگاهش می کند، شاید حق با او باشد و اگر این لباسی را که زن عمویش برایش خریده است را نپوشد از این موضوع غمگین شود. به ناچار سری تکان می دهد و لباس را می گیرد.
تبسم- باشه، می رم یه دوش می گیرم بعد اینو تنم می کنم.
او لبخند رضایت بخشی می زند و روی تخت می نشیند.
– خیلی خب من همینجا منتظرتم.
همانطور که به سمت حمام می رود، می گوید: توبرو ممکنه طول بکشه، من خودم حاضر می شم و می یام.
بهاره- نه می خوام باهم بریم.
لحظه ای متعجبانه نگاهش می کند، رفتارهایش کمی مشکوک به نظر می رسد اما خودش را به بیخیالی می زند و به حمام می رود.نیم ساعتی گذشته است پس از اینکه موهایش را خشک می کند، لباس را می پوشد و بهاره لبخندزنان سرتاپایش را برانداز می کند در نهایت به سویش می آید و با خوشحالی می گوید: وای چقدر رنگ قرمز بهت می یاد، فوق العاده است، انگار برای تو دوخته شده!
تبسم لبخندزنان از تعریفش تشکر می کند سپس روی صندلی میز توالت می نشیند، درست همان موقع لاک و گیرموی زیبایی را می بیند که روی میز قرار دارد، قبل از اینکه بخواهد چیزی بپرسد بهاره با خوشحالی به آن هااشاره می کند.
– اینها رو من برات آوردم، امشب بذار من آماده ات کنم.
به سرعت سرش را به چپ و راست تکان می دهد.
-نیاز نیست خودم حاضر می شم دیگه!
این را که می گوید بهاره ابروهایش را درهم می کشد.
– ببین تبسم؟ من خوشم نمی یاد نه بشنوم، پایین موهات رو فر می کنم و یه خط چشم و رژلب برات می زنم همین، بعدش تموم می شه! اینقدرهم لجبازی نکن.
سپس بی تفاوت به اصرارهای تبسم مشغول سروسامان دادن به موهایش می شود. کارش که تمام می شود یکطرف موهای تبسم را روی صورتش می ریزد و طرف دیگر را با آن گیر مو جمع می کند، دقایقی می گذرد که مهسا در اتاق را باز می کند؛ تبسم را که می بیند لبخند عمیقی روی لب هایش می نشیند.
مهسا- وای چقدر خوشگل شدی آبجی!
او لبخندزنان به سویش برمی گردد، نگاهی به بلوز و دامن سبزرنگ در تنش می اندازد و می گوید: مرسی عزیزم، توهم خیلی خوشگل شدی.
مهسا با شنیدن تعریف تبسم با ذوق زدگی نگاهی به خود می اندازد، سپس به بهاره نزدیک می شود.
مهسا- بهاره؟ زن عمو باهات کار داره گفت زود بیا!
بهاره به نشانه ی مثبت سری تکان می دهد.
– باشه بذار آخرین ناخنش رو هم لاک بزنم و بریم…آهان….بفرما تموم شد.
خوشحال و راضی از کارش به تبسم نگاه می کند.
– من می رم، توهم وقتی لاک هات خشک شد بیا پایین.
او سری تکان می دهد و رفتنشان را نگاه می کند. آن ها که از دیده اش دور می شوند انگشتهایش را جلوی دهانش می گیرد و لحظاتی با نفس هایش تلاش می کند آن ها را هرچه زودتر خشک کند. دقایقی بعد از روی صندلی بلند می شود و در آینه به خودش نگاه می کند. پس از اینکه آرایش و موهایش را از نظر می گذارند، کمی به راست متمایل می شود و به دامن فراخ لباسش که از پشت کمی روی زمین کشیده می شود، نگاه می کند. لباس زیبایی است اما آخر چنین لباسی برای یک مهمانی ساده ی شب یلدا؟! آیا واقعا مناسب است؟ با این فکر سرش را به چپ و راست تکان می دهد و زیر لب زمزمه می کند: آخه مگه می خوایی بری عروسی که این لباس رو پوشیدی؟!
نفسش را پرصدا بیرون می دهد و پس از اینکه از خشک بودن لاک ناخن هایش مطمئن می شود، صندل هایش را می پوشد و از اتاق خارج می شود. گوشه ای از دامن لباسش را می گیرد و آرام و بااحتیاط از پله ها پایین می رود. انتظار این را دارد که در سالن اصلی همه را ببیند اما هیچ کس آنجا نیست، هیچ صدایی هم به گوش نمی رسد. مات و مبهوت با نگاهش اطراف خانه را زیرورو می کند که خدمتکاری پشت سرش می گوید: خانم؟
به عقب برمی گردد و پرسشگرانه به او خیره می شود، قبل از اینکه چیزی بپرسد خدمتکاربه سالن سمت راست خانه اشاره می کند.
– همه توی اون سالن هستند.
تشکری می کند و به سمت سالن می رود، به آنجا که نزدیک می شود اولین چیزی که توجه اش را جلب می کند تاریکی آنجاست، اصلا نمی داند آن شب چه خبر شده است؟! ابتدا رفتارهای مشکوک الهه خانم و بهاره و حالا این تاریکی و سکوت! چه اتفاقی درحال رخ دادن است؟
به آهستگی داخل می شود که ناگهان لوسترهای زیبای خانه همه باهم روشن می شوند و همزمان صدای جمعیت او را میخکوب می کند.
– تولدت مبار…..ک!
وحشت زده دو دستش را روی دهانش می گذارد و به سمت صدایی که از سمت چپش شنیده است، برمی گردد. همه در رأس سالن پشت میز بزرگی که کیک سه طبقه ای روی آن قرار دارد، ایستاده اند و با دیدن چهره ی مات و مبهوت او بلند بلند می خندند. اطراف آن میز با بادکنک ها و گل های رز قرمز تزئین شده است و تبسم با دیدنشان لبخند عمیقی روی لب هایش می نشیند. اکنون می تواند دلیل رفتارهای مشکوک آن ها را بداند، کاملاً از یاد برده بود که شب یلدا، شب تولد او است.
مهسا اولین کسی است که دوان دوان خودش را به تبسم می رساند و با خوشحالی در آغوشش می رود.
– تولدت مبارک عزیزم.
پس از اینکه از مهسا جدا می شود، مهران او را در آغوش می گیرد، همه یکی پس از دیگری تولدش را تبریک می گویند سپس او را به سمت کیک تولدش می برند، تعدادی از دخترها با صدای بلند می گویند: یه آرزو کن بعد شمع ات رو فوت کن.
به شمع روی کیک که عدد 25 را نشان می دهد، نگاه می کند و در فکر آرزوهایش فرو می رود. از خود می پرسد از این زندگی چه می خواهد؟ جز اینکه بتواند شروعی دوباره داشته باشد و از بند گذشته رها شود؟! با این فکر چشم هایش را می بندد و شمع را فوت می کند. صدای تشویق جمعیت خوشحالش می کند. لبخند عمیقی می زند و با چشم هایی که قدردانی در آن موج می زند به عمویش نگاه می کند، مهران به سویش می آید و یکبار دیگر او را در آغوش می گیرد، پیشانی اش را می بوسد و در کنار گوشش زمزمه می کند: از خدا می خوام به هرچی می خوایی برسی دخترم.
با اشک هایی که از سرشوق در چشم هایش حلقه زده اند، لب هایش را تکان می دهد: ممنونم عمو…ممنونم که هستید.
همزمان اشکی از گوشه ی چشمش جاری می شود، ابروهای مهران درهم کشیده می شود و با دست چپش اشکش را پاک می کند.
-نبینم روز تولدت گریه کنی، امشب فقط باید خوش باشی عزیزم.
دهانش را باز می کند که پاسخش را بدهد که ناگهان بردیا به سویش می آید، دستش را می گیرد و او را به وسط سالن می کشد.
بردیا- بسه دیگه هرچی با عموت دل و قلوه دادید، بیا ببینم.
تبسم همانطور که به دنبالش کشیده می شود، لبخند می زند.
– منو کجا می بری؟
به وسط سالن که می رسند، بردیا دستش را رها می کند.
بردیا- زودباش برقص ببینم.
سپس دو دستش را باز می کند و هماهنگ با موسیقی ای که پخش می شود شانه هایش را تکان می دهد، تبسم با دیدن رقص او بلند بلند می خندد.
بردیا- یالا برقص دیگه
تبسم- من بلد نیستم.
بردیا- کاری نداره که مثل من خودت رو تکون بده…اینطوری…آها آها…آها آها…
این را می گوید و همزمان تکانی به پایین تنه و شانه هایش می دهد. تبسم با دیدن حرکاتش از خنده چهره اش قرمز می شود، طولی نمی کشد که مهسا و بهاره به سویشان می آیند و آن ها هم همراه بردیا خودشان را تکان می دهند. پس از لحظاتی بردیا به سمت تبسم می آید دستش را می گیرد و او را می چرخاند.
بردیا- تا نرقصی دست از سرت برنمی دارم
تبسم- ای وای سرم گیج رفت، گفتم که بلد نیستم.
همه مشغول تماشای آن ها هستند و خنده کنان تشویقشان می کنند، نیک زادبزرگ به خنده های تبسم خیره است و همراه با نوه اش لبخند می زند.
میلاد که درست همان موقع به میهمانی آمده است، ابتدا به دنبال باراد می گردد او را که می بیند لبخندزنان به سویش می رود و در کنارش روی مبلی که نشسته است، می نشیند.
– سلام چطوری؟ امشب زدی رو تیپ پیرهن زرشکی و شلوار مشکی؟
باراد به سویش برمی گردد و لبخند کم جانی می زند.
– سلام ممنون، آره، چیه تو با تیپم مشکلی داری؟
میلاد سرش را به چپ و راست تکان می دهد.
– نه…چه مشکلی؟ اتفاقاً بهت می یاد.
باراد بی تفاوت به حرفش می پرسد: تنها اومدی؟ مامان و بابات هم دعوت بودند.
میلاد- مامانم زیاد خوب نبود، بابا هم موند پیشش.
باراد سری تکان می دهد سپس بازهم به وسط سالن نگاه می کند. تبسم را زیر نظر دارد و به خنده هایش خیره است خودش هم نمی داند این دختر و خنده هایش برای چه اینقدر مهم شده است؟! اما شاید این شادی حقش باشد، امیدوار است بتواند گذشته را فراموش کند و زندگی جدیدی شروع کند، بتواند پدربزرگش را ببخشد و از خشم درونش رها شود. ندایی از درونش او را بی قرار می کند، دلش می خواهد برای تبسم کاری کند…شاید برای جبران، جبران رفتاری که به او القا کرده بود تنها یک زن بدکاره است!
در افکارش غرق شده که ناگهان از گوشه ی چشم متوجه میلاد می شود و به آرامی سرش را به سمت او می چرخاند. میلاد با دهانی باز و چشم هایی که خیال پلک زدن هم ندارد به سمتی خیره شده است؛ رد نگاهش را که می گیرد به تبسم می رسد. ابروهایش را درهم می کشد بی شک او به دلیل زیبایی بی حدواندازه ی تبسم با آن لباسی که به تن دارد و گیسوان خوشرنگی که دورش رها کرده، مات و مبهوت مانده است. بی اختیار خودش هم سرتاپای تبسم را برانداز می کند چیزی نمانده جادوی زیبایی تبسم او را هم طلسم کند اما ناگهان به خود می آید. به سمت میلاد برمی گردد، یک تای ابرویش را بالامی برد و با سوءظن به او خیره می شود تا شاید میلاد از این نگاه های خیره اش متوجه شود و به سویش برگردد.
دقایقی می گذرد…نه مثل اینکه این پسر متوجه نگاه هایش نمی شود! با این فکر نگاهی به لیوان آب روی میز عسلی جلویشان می اندازد، فکری مانند برق از سرش می گذرد به سرعت آن را برمی دارد و روی صورت میلاد می پاشد! میلاد وحشت زده فریاد کوتاهی می زند و به جلو خم می شود. صدای خنده های بلندبلند باراد را که می شنود همانطور که دستمال کاغذی را از جا دستمالی بیرون می کشد، با اخم های درهم کشیده به سویش باز می گردد.
– مگه مرض داری عوضی؟ این چه کاری بود که کردی؟!
باراد در میان خنده هایش می گوید: دیدم سه متر دهنت رو باز کردی فکر کردم تشنته آب می خوایی!
او دستمال دیگری بر می دارد و با حرص روی پیشانی اش می کشد.
– اگه تشنه ام بود خودم می تونستم بردارم چلاق که نیستم.
سپس دندان هایش را روی هم فشار می دهد و زیرلب چیزی زمزمه می کند.
باراد چشم هایش را گرد می کند.
– زیرلب فحش نده….تاتو باشی اینطوری به دخترعموی کسی زل نزنی!
میلاد- آهان..پس بگو از چی سوختی؟! اصلا به توچه لعنتی؟! دخترعموته که چی؟ صاحب اختیارش که نیستی!
باراد- مثل اینکه بازهم تشنته آره؟!
میلاد خودش را عقب می کشد.
– خیلی خب بابا…دست از سرم بردار، می خوایی همینجا حمومم بدی؟!
باراد بازهم بلندبلند می خندد سپس با شیطنت چشمکی می زند.
– فکر بدی هم نیست.
صدای موسیقی آنقدر بلند شده است که برای صحبت کردن با یکدیگر باید فریاد بزنند. مهسا و تبسم دست یکدیگر را گرفته اند و باهم تکان می خورند. تبسم در حین رقصیدن نگاهش را در بین جمعیتی که آن ها را تماشا می کنند، می چرخاندخودش هم نمی داند با نگاهش سعی در یافتن چه کسی دارد! ناگهان متوجه باراد می شود، چشم هایش بی اختیار قفل می شود و سرتاپای او را از نظر می گذارند.
باراد خنده کنان مشغول صحبت با میلاد است…چهره ی خندانش بی خشم ونفرت تا چه اندازه متفاوت به نظر می رسد اما چرا او برای تبریک تولدش جلو نیامد؟! چه توقعی دارد… باراد برای چه باید در فکر تبریک تولدش باشد؟! اصلا تبریک باراد را برای چه می خواهد؟ با این فکر می خواهد نگاهش را بگیرد که متوجه بردیا می شود، او خنده کنان به سمت باراد می رود، دست راستش را می گیرد و همانطور که تلاش می کند او را بلند کند، حرفی می زند. میلاد که مقاومت باراد را می بیند دستش را پشت کمر باراد می گذارد و به اجبار بلندش می کند.
باراد همراه بردیا به وسط سالن می آید، بردیا با شیطنت خودش را تکان می دهد و خنده کنان از باراد هم می خواهد برقصد، طولی نمی کشد که باراد هم همراه با او خودش را تکان می دهد ناگهان تبسم از حرکت می ایستد و با چشم های گرد شده به تکان های باراد خیره می شود. واقعاً این همان مردی است که فریاد و خشمش تبسم را می ترساند؟! همان مردی که در مقابل تبسم تمام تلاشش را می کرد کاملاً جدی به نظر برسد؟! با دیدن رقص باراد دستش را روی لبش می گذارد و بی صدا می خندد.
بهاره و مهسا هم به سوی آن ها می روند اما تبسم همانجا ایستاده و تماشایشان می کند، طولی نمی کشد که میلاد و پویا هم به آن ها ملحق می شوند همه با رقص و شوخی بردیا و آن ها می خندند و تشویقشان می کنند.
لحظاتی گذشته است که بردیا از آن ها دور می شود و به سمت دیگر سالن می رود، درست همان موقع کسی به تبسم تنه می زند و از کنارش می گذرد، ساناز را می بیند که با عجله خودش را به باراد می رساند و سپس با عشوه و دلبری در کنار او می رقصد. آن ها را که در کنار هم می بیند به یاد حرف های بهاره می افتد؛ حرف هایی که می گفت ساناز به باراد علاقه دارد و شاید روزی آن ها با یکدیگر ازدواج کنند.
در فکر فرو رفته که ناگهان حجم زیادی از برف شادی به روی صورتش پاشیده می شود! دو دستش را جلوی صورتش می گیرد و خنده کنان فریاد می زند.
– بردیا بس کن!
اما بردیا بلند بلند می خندد و به دنبالش می دود.
– کجا فرار می کنی کوچولوی تازه به دنیا اومده؟!
تبسم برای رها شدن از دست او به سمت عمویش می رود، بردیا که موقعیت را خطرناک می بیند از راهش منصرف می شود و به سمت دیگران که در وسط سالن مشغول رقص هستند، می رود، برف شادی را که روی مهسا، بهاره و ساناز می زند آن ها هم پا به فرار می گذارند و او به سمت باراد، میلاد و پویا می رود، هرکدام به یک سو می دوند و بردیا را تهدید می کنند اما او دست بردار نیست، در نهایت باراد به سویش می رود و پس از درگیری کوتاهی اسپری را از دست او بیرون می کشد سپس به میلاد حرفی می زند و او که تشنه ی انتقام از بردیا است به دنبالش می دود، بازوهایش را می گیرد و به سمت باراد برمی گرداند و باراد نیز با خنده های خبیثانه صورت بردیا را از برف شادی پر می کند!
همه با دیدن این صحنه بلند بلند می خندند و تقریباً تمام سالن از صدای قهقه پر شده است. تبسم هم خنده کنان به آن ها خیره است…لحظه ای چهره های خندان همه را از نظر می گذارند، تمام اهل خانه و اقوام شاد هستند، مهسا نیز دلش را گرفته و از شدت خنده چهره اش قرمز شده است. در ذهنش تداعی می شود، بی شک این یکی از زیباترین جشن تولدهایش است…به یکباره با دیدن آن همه شادی در اطرافش، سرشار از حس خوب و آرامش می شود، آیا واقعاً زندگی اش کم کم تغییر می کند؟! گذشته را می توان پشت سر گذاشت؟! می توان از تاریکی عبور کرد؟ ندایی از درونش زمزمه می شود… کم کم همه چیز رو به راه می شود شاید اکنون زمانش فرارسیده باشد!
در افکار خود غرق شده که کسی شانه اش را می گیرد و همزمان صدای سوگل را از پشت سرش می شنود.
– سلام تبسم.
لبخند زنان به عقب برمی گردد.
– سلام کجا بودی تو؟
همان موقع متوجه سامان و مرد دیگری می شود که در کنار سوگل ایستاده اند ناگهان با دیدن آن مرد غریبه تپش قلبش شدت می گیرد به سرعت چهره اش دگرگون می شود و قادر نیست چشم هایش را از رویش بردارد!
سوگل لبخند تظاهری می زند و تکانی به گردنش می دهد.
– ببخشید ما جایی کار داشتیم برای همین دیر اومدیم، تولدت مبارک عزیزم.
سپس با اکراه او را می بوسد. سامان نیز دستش را به سویش دراز می کند ، لبخند عمیقی می زند و به چشم هایش خیره می شود.
– تولدت خیلی خیلی مبارک، به نظر من متولدشدن توی شب یلدا یه خوش شانسیه که نصیب هرکسی نمی شه!
به سختی لبخند کم جانی می زند و با صدای ضعیف تشکر کوتاهی می کند. سوگل به آن مرد اشاره می کند.
– تبسم جان ایشون دوست وهمکار من هستند…
و سپس همانطور که به تبسم اشاره می کند به آن مرد نگاه می کند.
– و ایشونم دختردایی من.
آن مرد هم که درست مثل تبسم خیال برداشتن نگاهش را از او ندارد، دستش را به آرامی دراز می کند و لبخند کمرنگی می زند.
– خیلی از دیدنتون خوشحالم… تولدتون مبارک بانوی زیبا!
با لمس دست او تپش قلبش شدت می گیرد، به خوبی می تواند احساس کند که او به آرامی دستش را فشار می دهد گویی می خواهد بهتر او را لمس کند. طولی نمی کشد که دستش را بیرون می کشد و با گفتن ببخشیدی به سمت دیگر سالن می رود.
نفس عمیقی می کشد تا بتواند به خودش مسلط شود سپس روی مبلی می نشیند به سوی جمعیتی که همچنان در وسط سالن مشغول رقص و شادی هستند برمی گردد، خنده از روی لب های هیچکدام برداشته نمی شود… ناگهان به یاد آرزوی دقایقی قبلش می افتد… شروعی دوباره؟! نه…گویی هیچ شروعی دوباره وجود ندارد… به یکباره غم چهره اش را می پوشاند… نگاهی به دستهایش می اندازد، پس از مدت ها باز هم می لرزند، کاش می توانست فریاد بکشد و بگوید از این زندگی و از این دنیا بیزار است، دنیایی که گویی تنها طوفان هایش نصیب او شده است. چشم هایش پراز اشک می شود اما باید خودش را کنترل کند لب هایش را روی هم فشار می دهد، ناگهان احساس تنهایی و بی کسی مانند یک خوره به جانش می افتد.
به اطراف سالن نگاه می کند، مهران را می بیند که مشغول صحبت با مردهای فامیل است، بی اختیار بلند می شود و به سرعت خودش را به او می رساند. در کنارش می ایستد و به سختی صدایش می زند: عمو؟
مهران به سمتش برمی گردد لبخند عمیقی به رویش می زند و دست چپش را دورش حلقه می کند. تبسم که آن لحظه به یک تکیه گاه و یک آغوش گرم احتیاج دارد خودش را به عمویش می چسباند و چشم هایش را روی هم فشار می دهد. مهران موهایش را نوازش می کند و به آرامی کنار گوشش زمزمه می کند: چیزی شده دخترم؟
کاش می توانست بگوید که چه چیز حالش را دگرگون می کند، کاش می توانست به زبان بیاورد که هیچ کجا احساس امنیت نمی کند، احساس حقارت، رهایش نمی کند… سرش را بلند می کند و به چشم های مهربان مهران خیره می شود. به سختی تلاش می کند صدایی از دهانش خارج شود.
– نه…چیزی نیست…خوبم… امشب…امشب یکی از بهترین شب های زندگیمه!
مهران لبخند عمیقی می زند.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن

codebazan

بستن
بستن