رمان رهایی یک لبخند

رمان رهایی یک لبخند پارت 6

چیزی نمانده اشک هایش سرازیر شود و دروغش را برملا کند. از او فاصله می گیرد و همانطور که تلاش می کند چهره اش را پنهان کند می گوید: ببخشید عمو…من برم
سپس بی آنکه منتظر شنیدن حرف دیگری از او باشد به سمت دیگر سالن می رود. انتهای سالن راهرویی وجود دارد که در آن دستشویی است. داخل که می شود با دوانگشت اشاره اش روی چشم هایش را فشار می دهد تا مانع ریختن اشک هایش شود. شاید لیاقت آرامش و شادی را ندارد که هربار لبخندش گرفته می شود. کاش در بین راه نگاه دیگری به آن مرد می انداخت تا بداند چه می کند و بی شک در این صورت می توانست کمی آرام بگیرد.
به خوبی می داند نمی تواند خیلی خودش را آنجا پنهان کند؛ برای همین در را باز می کند و بیرون می آید. درست همان موقع باراد را کمی آن طرف تر می بیند گویی به انتظارش ایستاده است.
تبسم را که می بیند به سویش می آید و درمقابلش می ایستد.
– تولدت مبارک.
لبخند عمیقی می زند و ادامه می دهد: من تازه امروز صبح فهمیدم تو شب یلدا به دنیا اومدی! آخرین روز پاییز… زیبا و به یاد موندنی!
تبسم لحظه ای سرتاپایش را از نظر می گذارند با شنیدن حرفش لحظه ای متعجبانه نگاهش می کند گویی واقعاً او باراد دیگری شده است، سپس سرش را به زیر می اندازد و از کنارش می گذرد، همزمان می گوید: ممنون
قدم دوم را برنداشته که باراد مچ دستش را می گیرد و تبسم را به سمت خود برمی گرداند.
– با من قهری؟
لحظه ای به چشم های باراد خیره می شود سپس سرش را به زیر می اندازد و به آرامی دستش را بیرون می کشد.
– چرا باید باهات قهر باشم؟
باراد لبخند تلخی می زند.
– فکر کنم به اندازه ی کافی براش دلیل داشته باشی، صبح هم که نگفتی منو می بخشی!
او که حال خوبی ندارد، با کلافگی سری تکان می دهد و همانطور که می خواهد برود، می گوید: اینطور نیست، من قهر نیستم.
اینبار باراد بازویش را می گیرد.
– باور نمی کنم!
ناگهان صبرش تمام می شود او که از دیدن آن مرد غریبه به شدت آشفته است، در مقابل باراد کنترلش را از دست می دهد و با چهره ی درهم به سویش باز می گردد، بازویش را جدا می کند، ابروهایش را در هم می کشد و صدایش کمی بلند می شود.
– خواهش می کنم باراد تمومش کن…
مکث کوتاهی می کند و به چشم های نگران او خیره می شود با دیدن نگاهی که از همیشه متفاوت تر است به خودش می آید چیزی در ذهنش تداعی می شود نباید خشمش را برسر باراد خالی کند او که مسبب اتفاقی که افتاده، نیست با این فکر چهره اش غمگین می شود.
– ببین؟ تو اگه عذاب وجدان داری و فکر می کنی با رفتارهات من رو آزار دادی یا حالم رو بد کردی باید بهت بگم نیاز نیست اینقدر خودت رو اذیت کنی اتفاقا من ازت ممنونم چون تو بهم کمک کردی از دست سیاوش خلاص شم یا اینکه همیشه مراقب بودی کسی بهم نزدیک نشه…باور کن من مدیونت هستم پس نیاز نیست عذاب وجدان داشته باشی…
باراد با دقت به حرف هایش گوش می کند سپس نفس عمیقی می کشد.
– اینکه می شنوم یه جورایی ناخواسته بهت کمک کردم، یکم آرومم می کنه اما…
مکثی می کند، اجزای صورت را در هم می پیچد و قدمی دیگر به سوی تبسم بر می دارد.
– می خوام بهت بگم من واقعا متأسفم… بابت…همه ی اتفاقاتی که براتون افتاده، بابت زندگی سختی که داشتید…
آب گلویش را به سختی قورت می دهد و چند قدم به عقب برداشته و به دیوار تکیه می دهد.
– تو حقت نبود این اتفاقات برات بیفته، تو بایددرست مثل بهاره، ساناز، سوگل و یا بقیه دخترهای فامیل بودی… خیلی متأسفم که اون زمان که باید ما نبودیم… باور کن اگه می تونستم زمان رو به عقب برمی گردوندم تا اون زمان که باید کاری می کردم… برای همه چیز واقعا متأسفم… اما حالا که دیگه گذشته باید فراموشش کرد…می خوام بدونی می تونی از این به بعد به عنوان یه دوست روی من حساب کنی!
برق نگاه باراد به او این حس رامی داد که چیزی جز حقیقت از دهانش بیرون نیامده است و آن کلمات را از اعماق قلبش گفته است. باراد پس از لحظاتی که به چشم های غمگین تبسم خیره است به آرامی دور می شود و به سالن باز می گردد… با گفتن آن حرف ها احساس می کند بار سنگینی از روی دوشش برداشته شده است و شاید اکنون از عذاب وجدانی که دارد رها شود.
تبسم قادر نیست چشم از جای خالی اش بردارد گویی کلماتی که به زبان آورد تمام آن چیزی بود که در آرزوی شنیدنش بود، اینکه باور کنند او نمی خواست زندگی اش به اینجا کشیده شود، هرگز نمی خواست چنین دختری باشد و اینکه کسی درکش کند و آیا واقعاً باراد اکنون درکش می کرد؟ کاش آن حرف ها را به زبان نمی آورد، کاش عمق ناراحتی اش را برای دخترعمویش بیان نمی کرد… خودش هم نمی داند چرا جملاتش مدام در ذهنش تکرار می شود. ( تو حقت نبود این اتفاقات برات بیفته- کاش می تونستم زمان رو به عقب برگردونم تا اون زمان که باید کاری می کردم) چه آدم عجیبی است! گاهی به یکباره خشمگین می شود و باز به همان سرعت مهربان می شود… به یاد مهسا می افتد که بارها از مهربانی هایش سخن گفته بود و از نظر تبسم هیچکدام نمی توانست حقیقت داشته باشد اما این دلسوزی نشان از مهربانی است اما ای کاش هیچ وقت نیاز نبود کسی در حقش دل بسوزاند حال، آن شخص هرکس که باشد.
غرق در افکارش شده که صدای بهاره و مهسا او را از فکر بیرون می کشند.
بهاره- تو اینجایی؟ ما همه جا رو دنبالت گشتیم
مهسا- آره چرا اینجا ایستادی؟
به سویشان باز می گردد و به سختی تلاش می کند، لبخند بزند.
– اومدم دستشویی!
هردو دستش را می گیرند و تبسم را به سالن باز می گردانند، طولی نمی کشد که دلسوزی باراد به فراموشی سپرده می شود چرا که احساس نگاه های آزاردهنده ی چند نفر آسوده اش نمی گذارند. بی اختیار نگاهی به مردغریبه می اندازد، او گرم صحبت و گفتگو با سوگل است با اینکه نگاهش را روی خودش نمی یابد اما از پریشانی اش کم نمی شود.
ساناز که باراد وتبسم را در راهروی آخر سالن دیده بود، با اخم های درهم کشیده در کنار مادرش می نشیند، مینا خانم که باخشم مشغول تماشای سوگل در کنار آن مرد است باآمدن ساناز بدون اینکه نگاهش را از آن ها بردارد می گوید: نمی دونم چه لزومی داشت سوگل این پسره رو برداره با خودش بیاره؟ اگه مهران و پدر بپرسن که این پسره چرا با سوگله، چی بگم؟ بگم دخترکوچیکم دیوونه شده و به زور می خواد با این پسره ازدواج کنه؟ بگم دیوونه ی خوشگلی این پسره شده..شاید خونواده اش در سطح خودمون باشند اما خودش … اصلا فکر نمی کنم اهل ازدواج باشه!
لحظاتی منتظر جوابی از جانب ساناز می شود اما وقتی حرفی از دهان او خارج نمی شود به سویش برمی گردد، چهره ی پریشان ساناز را که می بیند سوگل به فراموشی سپرده می شود.
-چیزی شده؟ چرا اخمهات توهمه؟
سپس همانطور که با سر به باراد و دیگر جوان ها اشاره می کند، ادامه می دهد: بچه ها همه اونجان، باراد هم اونجاست چرا نمی ری پیشش؟
ساناز دندان هایش را روی هم فشار می دهد و با کنایه سخن می گوید: فعلاً که دختربرادرتون همه ی نگاه هارو دزدیده، ظاهراً خوب داره پیش می ره!
مینا خانم نفسش را پرصدا بیرون می دهد و تکانی به گردنش می دهد.
– باز چی شده؟ تبسم رو می گی؟
ساناز به چشم های مادرش نگاه می کند.
– آره تبسم رو می گم، همین چند لحظه پیش دیدمش با باراد خلوت کرده بودند، نزدیک به هم ایستاده بودند و باهم حرف می زدند.
چشم های مینا خانم گرد می شود.
– تو مطمئنی؟ اصلا یعنی چی نزدیک به هم؟! چی داشتن به هم می گفتند؟!
ساناز شانه هایش را بالا می اندازد.
– نمی دونم صداشون رو نشنیدم اما باراد یه جوری نگاهش می کرد، یه لبخند خاصی هم روی لبش بود.
مینا خانم ابروهایش را درهم می کشد و به نقطه ای خیره می شود شاید حق با دخترش باشد و اگر دیر بجنبند زیبایی تبسم کار خودش را خواهد کرد و دخترِعاشقش از دوری باراد دیوانه خواهد شد درثانی خودش هم آرزویش را دارد که باراد داماد خودش شود.
فصل چهاردهم
تبسم به اجبار مجبور است زیر نگاه جمعیتی که تماشایش می کنند، در میان بغض هایش لبخند بزند و با تظاهر به خوشحالی هدیه هایش را در مقابل همه باز کند اما تمام مدت آشفته است و به تمام شدن شب یلدایی می اندیشد که بی شک طولانی ترین شب زندگی اش به نظر می رسد پس از باز شدن کادوها بازهم همه مشغول رقص و شادی می شوند و او نیز به اجبار در کنارشان به آرامی خودش را تکان می دهد، لحظه ای به مرد غریبه نگاه می کند، با دیدن چشم هایی که او را زیر دارد به سرعت سرش را به سمت دیگری می چرخاند، بازهم تمام تنش به لرزه می افتد و باز هم به تمام شدن آن شب و رفتن مهمان ها می اندیشد.
ساعت به نیمه شب نزدیک شده که کم کم مهمان ها خانه را ترک می کنند و فقط میناخانم و خانواده اش مانده اند…جوان ها دورهم نشسته اند و مشغول صحبت و شادی هستند با دیدن آن مرد غریبه که در جمع آن ها حضور دارد، امکان ندارد به سویشان برود به سمت مهران و اردلان خان که مشغول صحبت و گفتگو هستند، می رود به سختی لبخند می زند.
– عمو؟ من خیلی خسته ام زودتر می رم بخوابم
مهران- باشه عزیزم برو راحت باش
سپس با گفتن شبخیر به آن دو به سمت جوان ها می رود، با کمی فاصله نزدیکشان می ایستد، بهاره خنده کنان نگاهش می کند.
– بیا پیش ما بشین تبسم.
دیگران هم حرف او را تأیید می کنند.
بردیا- راست می گه دیگه، اصلا نیستی!
تبسم لبخند محوی می زند.
– ببخشید خیلی سرم درد می کنه، می خوام برم بخوابم.
بردیا- این موقع؟ تازه دوازده شبه، بابا ناسلامتی امشب یلداست!
باراد که گویی خستگی را در چهره ی او می بیند، رو به بردیا می گوید: چیکار داری تو؟ حتماً خسته اس…!
پس از حرف باراد بهاره و مهسا بازهم به او اصرار می کنند اما تبسم سری تکان می دهد و با گفتن شبخیر از آن ها دور می شود به تنها چیزی که می اندیشد پناه بردن به خلوت و تنهایی اش است.با استرس و نگرانی قدم برمی دارد، از دیده ی آن ها دور شده که ناگهان کسی دستش را می گیرد و او را به سمت راهرو می کشاند، تبسم را به دیوار می چسباند و دست چپش را روی دهانش فشار می دهد تا مبادا صدایی از گلویش خارج شود!
– هیسـ….س!
لبخند شرورانه ای می زند و صورتش را به صورت تبسم نزدیک می کند، به چشم های گرد شده ی تبسم خیره می شود.
– تو که نمی خوایی جیغ بکشی، هان؟
لحظه ای سکوت می کند گویی از نگاه هراسان تبسم جوابش را می گیردو به آرامی دستش را برمی دارد.
– آفرین…دخترخوب
تبسم آنقدر ترسیده که تمام تنش به وضوح می لرزد و قادر نیست هیچ حرکتی کند، آن مرد کمی فاصله می گیرد و در حالیکه با لذت به سرتاپایش نگاه می کند، لبخند عمیقی می زند.
– باورم نمی شه تو روبروی من باشی… اون هم اینجا! توی این خونه بین این خانواده!
سپس قهقه می زند.
– پس تو برادرزاده ی مهران نیک زاد هستی! این باورنکردنیه…خدایا باورم نمی شه!
و باز هم به طرز آزار دهنده ای می خندد. آشفتگی تبسم دوچندان می شود و از ترس حالی برایش نمی ماند. او قدمی به سویش برمی دارد و باز در مقابلش می ایستد، آن قدر نزدیک می شود که نفس هایش به صورت تبسم می خورد.
– از سوگل شنیدم که تو و خواهرت رو گم کرده بودند و چند سال از شما بی خبر بودند. ببینم؟ اون ها چیزی در مورد گذشته ات، می دونند؟!
تبسم با شنیدن این حرف وحشت زدگی در چشم هایش دوچندان می شود، نفس هایش که به شماره می افتد او جوابش را می گیرد.
– آروم باش، آروم باش…من بهشون چیزی نمی گم! نمی گم که تورو کجا دیدم! نمی گم که چقدر خوش شانس بودم که باتو روبرو شدم! راستی؟ اون دختره..اسمش چی بود؟ همون که معتاد هم بود! همونی که تورو توی اون مهمونی به من نشون داد! آهان…فرنوش، بهت نگفت که من دنبالت می گردم!؟
ناگهان چیزی مانند برق از ذهن تبسم می گذرد روزی را به خاطر می آورد که مریم را جلوی مغازه ی لباس فروشی دیده بود و از مردی صحبت می کرد که به دنبال اوست، پس نامی که مریم بخاطر نمی آورد، نام سعید بود!
سعید بازهم نگاه آزاردهنده اش را روی تمام اجزای صورت تبسم می اندازد.
– نمی دونی چقدر از دیدنت خوشحالم!؟ من خیلی توی این مدت دنبالت بودم! همیشه تو فکرت بودم، می دونی دلم از چی می سوخت؟ اینکه تورو فقط یه بار دیدم اون هم برای اینکه فقط تو مهمونی کنارم باشی…همین! اگه مجبور نبودم فرداش به پاریس برم مطمئن باش روز بعدش می اومدم سراغت! اما حالا تو اینجایی درست روبروی من…
لبخند خبیثانه ای با این جمله ها روی لب هایش نقش می بندد سپس موبایلش را از جیب کتش بیرون می کشد.
– خیلی خب، شماره ات رو بگو!
تمام اجزای صورت تبسم درهم می پیچد و بغض گلویش را فشار می دهد، به سختی دهانش را باز می کند.
– خواهش… می کنم… اینکارو نکن!
سعید- چیکار؟ نگران نباش! می خوام مدتی باهم خوش باشیم… می خوام از این به بعد فقط مال من باشی تا وقتی که من بخوام.
تبسم با آشفتگی سرش را به چپ و راست تکان می دهد.
– نه…لطفا… من دیگه اون آدم سابق نیستم!
بازهم لبخند شرورانه ای روی صورت سعید نقش می بندد سپس با انگشت اشاره اش به آرامی روی ابروهای تبسم می کشد.
– اصلا دلم نمی خواد بهم التماس کنی، می خوام مثل همون شبی که توی مهمونی همراهم بودی غرور رو توی چهره ات ببینم… اخم های تو زیباییت رو بیشتر می کنند، می خوام همیشه همونطور اخم کنی!
تبسم دیگر طاقت نمی آورد خودش را کنار می کشد، صدایش از شدت ترس می لرزد.
– بسه دیگه! به من دست نزن لعنتی!
اما سعید مچ دستش را می گیرد و او را دوباره به سوی خود می کشد سپس دست چپش را پشت کمرش می گذارد و تبسم را به خود می چسباند.
– گوش کن ببین چی می گم، بهتره از این به بعد منو ناراحت نکنی چون خیلی برات گرون تموم می شه در ضمن من نمی خوام همون آدم سابق باشی
سپس سرش را کنار گوشش می آورد و با تأکید خاصی می گوید: می خوام فقط مال من باشی…
تبسم دو دستش را روی سینه های او گذاشته و تلاش می کند خودش را از دور کند اما نمی تواند خودش را از بازوهای قویش رها کند! سعید پس از اینکه حرفش تمام می شود کمی فاصله می گیرد و باز موبایلش را روبروی تبسم می گیرد.
– زودباش شماره ات رو بگو…تو که نمی خوایی کسی بیادو منو تورو اینجا ببینه! زودباش دختر… هرآن ممکنه دخترعمه ات سوگل متوجه نبود من بشه.
لب های تبسم می لرزند با درماندگی به چشم های شرورانه ی سعید نگاه می کند، لحظه ای با آشفتگی به ابتدای راهرو نگاه می کند، اگر کسی در همین لحظه به آنجا بیاید و آن ها را ببیند چه؟ خدایا اکنون چه باید کند؟ آیا می تواند به خواسته های او تن بدهد؟ یا اینکه اجازه دهد همه چیز نابود شود؟ نه…در نگاه تنفربرانگیز او هیچ رحم و یا دلسوزی دیده نمی شود.
پس از لحظاتی لب هایش را تکان می دهد و با صدایی که به سختی قابل شنیدن است، شماره اش را به او می گوید. سعید با لبخند پیروزمندانه شماره را در موبایلش ذخیره می کند و سپس می گوید: یادت باشه جوابم رو بدی، من خیلی بدم می یاد کسی جواب تلفنم رو نده… می دونم توهم دخترعاقلی هستی و منو عصبانی نمی کنی!
همزمان لبخند یک طرفه ای می زند و با صدای کش دار می گوید: رنگ قرمز خیلی بهت می یاد، تورو خیلی جذاب و خواستنی می کنه!
حرفش که تمام می شود دست هایش را در جیب شلوارش فرو می کند و باهمان اعتماد به نفس آزاردهنده اش از تبسم دور می شود.
تمام تن تبسم به وضوع می لرزد، به یکباره درد وحشتناکی در شقیقه هایش می پیچد. چشم هایش قرمز شده و اشک در آن جمع می شود. از چه و از که باید خشمگین باشد جز از خودش؟! دست هایش را مشت کرده و فشار می دهد. تمام حرف هایش را برای خود تکرار می کند. بوی عطر تلخ و سرد سعید که به مشامش می رسد گویی هنوز آنجا حضور دارد و با همان نگاه تنفربرانگیز به تبسم خیره است؛ نگاهی که مانند آتشی روح و جانش را می سوازند، نگاهی که حس یک ابزار را به او القا می کند. ناگهان صبرش لبریز می شود اشک هایش سریز شده و مانند بمبی در حال انفجار دوان دوان به سالن اصلی می رود، تنها هدفش پناه بردن به اتاقش است.
به ستون بلند و بزرگ سالن اصلی نزدیک شده که ناگهان صدای میناخانم را می شنود، گویی در سالن اصلی خانه مشغول صحبت با کسی است. لحظه ای درنگ می کند و خودش را پشت ستون پنهان می کند تا فرصتی داشته باشد که اشک هایش را پاک کند نمی خواهد مینا خانم او را با این حال ببیند.
در صدای مینا خانم نگرانی موج می زند.
– شما خودتون می دونید ساناز چقدر به باراد علاقه داره! اون تموم خواستگارهاش رو بخاطر باراد رد می کنه حتی حاضر نیست هیچکدومشون رو ببینه! این برای شما مهم نیست؟!
برای ثانیه ای سکوت برقرار می شود سپس صدای آرام و پراز ابهت همیشگی نیک زادبزرگ به گوشش می رسد.
– معلومه که برای من مهمه اما بهت گفتم که دخترم، باراد باید خودش بیاد جلو. اون تا حالا در مورد اینکه ساناز رو می خواد حرفی نزده.
– پدر؟ باراد برای شما احترام زیادی قائله مطمئنم اگه شما ازش بخواید حرفتون رو قبول می کنه! اصلا از کجا معلوم؟! شاید وقتی شما بهش بگید اون هم استقبال کنه و خوشحال بشه.
نیک زادبزرگ فکری می کند سپس پاسخ می دهد: نمی تونم اینو از باراد بخوام، باید اجازه بدی خودش در مورد ساناز حرفی بزنه!
– یعنی شما فکر می کنید سانازه من برای باراد مناسب نیست؟!
– البته که هست. منم از این ازدواج خوشحال می شم اما باید این درخواست از طرف باراد باشه. اونها در این صورت می تونند خوشحال باشند.
– مگه خودتون نبودید که همیشه می گفتید بزرگترها صلاح بچه ها رو بهتر می دونند حالا چی شده که این حرف رو می زنید؟ مگه نه اینکه من و اردلان یا داداش مهران و الهه، با انتخابی که شما کردید ازدواج کردیم و حالا خیلی هم راضی هستیم.
نیک زاد بزرگ بازهم سکوت می کند، سکوت سنگینی که نشان می دهد او را به گذشته کشانده است پس از لحظاتی با صدایی که حسرت در آن موج می زند، به آرامی سخن می گوید: نمی خوام اشتباهی که در مورد مهرداد کردم رو تکرار کنم!
تبسم با شنیدن این حرف نیک زاد بزرگ لب هایش را روی هم فشار می دهد، غم و پشیمانی را به راحتی می توان در تک تک کلمه هایی که از دهان او خارج شده را احساس کرد. آه که چقدر دیر…چقدر دیر این موضوع را فهمیده بود.
مینا خانم کمی عصبانی شده است با آشفتگی می گوید: موضوع داداش مهرداد خیلی فرق می کرد پدر، اون چون به یه نفر علاقه داشت نتونست به خواسته ی شما عمل کنه اما باراد که به کسی علاقه نداره… خواهش می کنم به دختر منم فکر کنید.
تبسم به خودش می آید، اصلا برای چه ایستاده و صحبت های آن ها را می شنود؟! چه اهمیتی دارد که چه تصمیمی برای ازدواج باراد وساناز می گیرند؟ شاید هم مینا خانم بالاخره نیک زاد بزرگ را مجاب کند. در هرحال ازدواج آن دو دور از انتظار هیچ کدام از اهل خانه نیست.
دستی به صورتش می کشد تا اثری از اشک در آن نمایان نباشد سپس از کنار ستون بیرون می آید و درحالیکه از کنار آن ها با فاصله می گذرد رو به مینا خانم می گوید: شبخیر عمه مینا.
مینا خانم و نیک زاد بزرگ با آمدن تبسم صحبتشان را نیمه تمام گذاشته و به سویش باز می گردند. مینا خانم رفتنش را نگاه می کند سپس با اکراه پاسخش را می دهد: شبخیر عزیزم.
تبسم تا لحظه ای که به پله ها می رسد نگاه کنجکاو و پرسشگرانه ی نیک زاد بزرگ را احساس می کند و تلاش می کند هرچه زودتر از دیده ی او دور شود. دوان دوان پله ها را بالا می رود، وارد اتاقش که می شود در را قفل می کند و به آن تکیه می دهد. به سختی نفس عمیقی می کشد، بار دیگر اتفاقی که افتاده، حرف هایی که شنیده، نگاه هایی که دیده و لمس دست های سرد و آزاردهنده ی سعید باز هم ذهنش را درگیر می کند. گویی مغزش گنجایش نگه داری آن همه افکار آزار دهنده را ندارد دست راستش را در موهایش فرو می کند و سرش را فشار می دهد تاشاید بتواند مانع انفجارش شود. به مروارید های بلوری چشم هایش اجازه می دهد رها شوند؛ آن ها یکی پس دیگری پهنای صورتش را خیس می کنند. نه …امکان ندارد بغض سنگین در گلویش با این گریه های بیصدا آرام بگیرد. دست های لرزانش را روی دهانش فشار می دهد تا صدایی که لحظه به لحظه بلندتر می شود کسی را بیرون ازاتاق متوجه نکند.
در ذهنش تکرار می شود… باید فکری کند برای رهایی خودش باید چاره ای بیندیشد اما چه؟ چطور می ؟ اگر به خواسته هایش عمل نکند آن مرد شیطان صفت حقیقت را به همه خواهد گفت این راخیلی خوب می توانست در نگاهش ببیند! و اگر به خواسته هایش عمل کند بار دیگر خودش را تحقیر کرده و بی ارزش خواهد شد.
به یکباره مانند آتش نشانی فوران می کند، بی آنکه متوجه باشد چه می کند به سوی میزتوالتش می رود و در یک حرکت با دو دستش تمام وسایل روی میز را به روی زمین پرت می کند سپس به سمت تخت خوابش می رود روتختی مرتب و منظم را برهم می ریزد، یکی از بالش ها را برمی دارد و با تمام خشم و نفرت آن را به این طرف و آن طرف می کوبد. با بی قراری و هق هق اشک می ریزد و به امید اینکه خشم درونش فروکش کند آنقدر بالش را به لبه ی تخت می کوید که پارچه ی سفید بالش پاره می شود و پرَهای داخلش به هوا پرتاب شده و روی سرش آوار می شوند. تا وقتی که از آن بالش تکه پارچه ای باقی نمی ماند، به کارش ادامه می دهد… اما مگر می تواند با خالی کردن خشمش بر سر یک اشیای بی جان آرام گیرد؟! نه… هیچ چیز نمی تواند آرامش کند.
درمانده و غمگین خودش را روی تخت می اندازد، دو دستش را در موهایش فرو می کند و به آخرین پرَهایی که به آرامی روی صورت و بدنش فرود می آیند، نگاه می کند. کم کم نفس هایش که به شماره افتاده اند آرام می شود اما سیل اشک هایی که از گوشه ی چشمش پایین آمده و تشک تختش را خیس می کند، تمامی ندارد. تنهایی و بی پناهی مانند خوره تمام جانش را می خورد. از که باید شکایت کند؟! شاید تنها کسی که مقصر است خود اوست!
دقایقی گذشته چشم هایش روی عقربه های ساعت منبت کاری شده ی طلایی رنگ، ثابت شده است و تلاش می کند کمی آرام گیرد. پلک های داغش را روی هم می گذارد در این لحظه چقدر به خواب احتیاج دارد، شاید که دنیای خواب بتواند از دردش کم کند.
درست همان لحظه در اتاقش زده می شود. چشم هایش را باز می کند، همزمان روی تخت می نشیند و با نگرانی به در خیره می شود. یعنی چه کسی به دنبالش آمده؟ با این حال و احوال چگونه می تواند با شخصی که پشت در است روبرو شود؟ برای حال پریشانش چه توضیحی باید بدهد.
به آرامی از روی تخت بلند می شود و همانطور به در نزدیک می شود، صدایش را صاف می کند.
– بله؟
– ببخشید خانم، یه کار کوچیک دارم!
با شنیدن صدای خدمتکار نفسی از سرآسودگی می کشد، بی آنکه در را باز کند می گوید: کارت رو بگو.
– نیک زاد بزرگ باشما کار دارند، ایشون توی اتاقشون منتظر شما هستند!
بی اختیار دندان هایش را روی هم فشار می دهد. باز هم نیک زادبزرگ؟ باز هم او و حرف های بیهوده اش؟ شاید وقتی از کنارشان می گذشت نیک زاد بزرگ متوجه چهره ی پریشانش شده و حالا می خواهد دلیل حالش را بپرسد. آخر چرا حرف هایش تمامی ندارد؟ چرا آسوده اش نمی گذارد؟ نه…بی شک نمی داند اکنون زمان مناسبی نیست و آتش خشم درون تبسم می تواند او را هم بسوزاند! نفرت تمام وجودش را پر می کند، بی آنکه به چیزی بیندیشد قفل در را باز کرده و با عجله از اتاق خارج می شود، پله ها را دوتا یکی پایین می رود و کمتر از یک دقیقه خودش رابه اتاق نیک زادبزرگ می رساند. باخشم و عصبانیت دستگیره ی در اتاق را تکان داده و در را باز می کند.
نیک زاد بزرگ روی تختخواب اعیانی اش نشسته است، با دیدن چهره ی برافروخته و چشم های به خون نشسته ی تبسم با نگرانی به او خیره می شود، می خواهد حرفی بزند که تبسم با یک حرکت در را پشت سرش به هم می کوبد سپس قدمی به سویش برمی دارد و فریاد می زند.
– از جون من چی می خوایـ…ی؟ چرا راحتم نمی ذاریـ….ی؟ دنبال چی هستی؟ هان؟ گفته بودم دست از سر من بردار…گفته بودم سعی نکن به من توجه کنی، سعی نکن از ناراحتی و غم من کم کنی چون نمی تونـ….ی!
با گریه ای که شدت گرفته به سویش می رود، در مقابلش می ایستد و با ابروهای گره خورده و چهره ای که در آن نفرت موج می زند، باز هم فریاد می زند.
– می خوایی بدونی من چمـ…ه؟ می خوای بدونی مشکلم چیه؟
لحظه ای سکوت می کند، نفس نفس می زند و در مقابلش روی تخت می نشیند. نیک زاد بزرگ با نگرانی به او خیره شده است، نمی داند او را چه شده؟ چگونه این فریادها و هق هقش را توجیه کند؟ با سکوت به تبسم اجازه می دهد حرفش را کامل کند.تبسم لبخند خبیثانه ای می زند و با صدای آرام و گرفته اش می گوید: خیلی خب… بهت می گم!
او به آخر رسیده و در آن لحظه به هیچ چیزی جز نفرتی که دارد، نمی تواند بیندیشد. تصور می کند شنیدن حقیقت برای نیک زادبزرگ می تواند مجازات سنگینی باشد با این فکر برای انتقام بی قرار می شود. صورتش را به صورت او نزدیک می کند و به چشم های پیرمردِهراسان و نگران، خیره می شود.
– می دونی من برای گذروندن زندگیم چیکار می کردم؟!
ناگهان تپش قلب پیرمرد شدت می گیرد، چهره ی پر از خشم تبسم اولین ضربه را به او می زند. بی اختیار برای شنیدن ادامه ی حرفش آشفته و پریشان می شود، به دهانش خیره شده تا بداند چه می خواهد بگوید. همانطور که اشک های تبسم به آرامی روی گونه هایش می غلتند!
مکث کوتاهی می کند و سپس با نفرت و تأکید خاصی می گوید: بابابزرگ!
کلمه ای که از دهان تبسم بیرون آمده بود ضربه ی بزرگی به قلب نیک زادبزرگ می زند به طوری که به یکباره تمام عضلات سینه اش در ناحیه قلبش فشرده می شود. نفسش در سینه حبس می شود و چشم هایش ذره ذره گرد می شود. او چه می گوید؟ اصلا این کلمه چگونه از زبان نوه اش بیرون آمد؟ مگر نمی داند نوه ی چه خاندان محترم و آبرومندی است؟ چطور می تواند چنین چیزی را به زبان بیاورد؟ نه…امکان ندارد این حقیقت داشته باشد.
بی آنکه لحظه ای از تبسم چشم بردارد به سختی دهانش را باز می کند.
– نه… این امکان نداره! بهم بگو… بگو که این حقیقت نداره، این یه دورغه…
.. قلبش بیش از پیش در سینه اش بی قراری می کند به طوری که ضربانش کند و کندتر می شود. عاجزانه به سینه اش چنگ می اندازد و تلاش می کند بتواند نفس بکشد. چطور ممکن است…چطور ممکن است نوه ی او چنین کاری کرده باشد؟چطور ممکن است او به این روز افتاده باشد؟ رنگ از چهره اش پریده و لب هایش کبود می شوند.
– نه… این امکان نداره… نه…خدایا این نمی تونه واقعیت داشته باشه!
ناگهان تنش سست می شود. سرش روی بالش می افتد و چشم هایش به نقطه ای خیره شده و دیگر تکان نمی خورد.
تبسم مات و مبهوت به صورت رنگ پریده اش نگاه می کند. قدمی به سویش برمی دارد، برای چه پلک نمی زند؟ چرا تکان نمی خورد؟ ترس و وحشت تمام وجودش را دربرمی گیرد.درست است که می خواست انتقام بگیرد اما این را هم نمی خواهد که اتفاقی برایش بیفتد! اما این بدن بی حرکت نیک زادبزرگ نشان از چیز دیگری است. در حالیکه ازاو چشم برنمی دارد یک قدم یک قدم به عقب می رود… نه… خدایا، نمی خواست حالش را بد کند! دو دستش را روی دهانش می گذارد و به سرعت از اتاق خارج می شود، نفس نفس زنان و وحشت زده خودش را به اتاقش می رساند و باردیگر در را قفل می کند.
با احساس خشکی دهانش چشم هایش را باز می کند، اتاق کاملاً تاریک است و نور ضعیف مهتاب از میان پرده های اتاق تلاش می کند، داخل شود. اصلا نمی داند کی توانسته بود بخوابد. روی تخت می نشیند و به خودش نگاه می کند لباس میهمانی هنوز هم در تنش است، حتی صندل هایش را هم در نیاورده است. به ساعت نگاه می کند و تلاش می کند بتواند عقربه هایش را در این تاریکی ببیند. 3 و نیم صبح را که می بیند نفسش را بیرون می دهد نگاهی به اطراف می اندازد. اتاق بهم ریخته و پرها در همه ی اتاقش پراکنده شده است. کم کم بی قرار می شود. آه…چرا آن شب طولانی تمام شدنی نیست؟! چرا هنوز هم ادامه دارد؟ ناگهان چیزی در ذهنش تداعی می شود. آمدن خدمتکار، رفتن به اتاق نیک زادبزرگ، حرفی که به او زده بود…با یادآوری اش تپش قلبش شدت می گیرد…چطور توانسته بود تا آن اندازه بی رحم باشد؟ چطور توانسته بود همه ی حقیقت را بگوید؟! چشم های نیمه بازش که به خاطر می آورد دو دستش را روی دهانش می گذارد، نکند واقعاً اتفاقی برایش افتاده باشد؟ به خودش نهیب می زند، زود باش تبسم…باید مطمئن شوی حال او خوب است. چطور می توانی نسبت به حالش بی تفاوت باشی؟ اگر زمان بگذرد و دیر شود چه؟
با این فکر به سمت در اتاق هجوم می برد اما با صدای پاشنه های صندلش متوقف می شود، در این ساعت که خانه در سکوت است صدای این صندل ها ممکن است کسی را بیدار کند. با این فکر خم می شود و صندل ها را از پایش در آورد سپس بی درنگ در را باز می کند، دامن لباسش را با دو دست می گیرد و تا جایی که توان دارد با سرعت می دود…پشت در اتاق او که می رسد لحظه ای مکث می کند، تلاش می کند نفس هایش را که به شماره افتاده است را آرام کند. دستش روی دستگیره ی در ثابت شده و جرأت اینکه در را باز کند و او را با بدن بی جان و یا چشم های نیمه باز ببیند، را ندارد. لب هایش را روی هم فشار می دهد.
– زودباش…زودباش لعنتی…اگه حالش بد شده باشه چی؟ اگه واقعاً اتفاقی براش افتاده باشه… نه نمی تونی خودت رو ببخشی….یالا لعنتی…
دستگیره ی در را فشار می هد اما باز هم شهامتش را پیدا نمی کند. با درماندگی به در تکیه می دهد و سرش را به چپ و راست تکان می دهد.
– نه…نمی تونم، اگه اتفاقی براش افتاده باشه چی؟
در همان لحظه چیزی را به خاطر می آورد، باراد؟ آه…باراد پزشک است و بهترین فردی که در این موقعیت می تواند از او کمک بخواهد! با یادآوری اش نوری در دلش روشن می شود. دوباره دوان دوان خودش را به طبقه ی دوم می رساند به اتاق او که می رسد دستگیره را می گیرد. این وقت شب، چطور او را از خواب بیدار کند و همه چیز را برایش توضیح بدهد؟ اما حال نیک زاد بزرگ از این مسائل مهم تر است با این فکر در را باز می کند و داخل می شود.
با بازشدن در نور ضعیفی وارد اتاق می شود، باراد روی پهلوی سمت راستش، پشت به در اتاقش خوابیده است. زیر پوش سفیدی به تن دارد و آرام و منظم نفس می کشد. تبسم دستش را روی بازویش می گذارد.
– باراد.
او هیچ تکانی نمی خورد، به نظر می رسد کمی خوابش سنگین باشد به ناچار بازویش را کمی فشار می دهد.
– باراد؟ لطفا بیدار شو!
اینبار باراد تکانی می خورد، چشم هایش را باز می کند و به سمت تبسم باز می گردد. با دیدن او در اتاقش روی تختش نیم خیز می شود و با چشم های گرد شده می پرسد: تبسم؟ تو اینجا چیکار می کنی؟ چی شده؟
بار دیگر اشک های تبسم روی گونه هایش سرازیر می شود، روی تخت در کنار او می نشیند و با هق هق سخن می گوید: من عصبی بودم، نفهمیدم چیکار می کنم…همه چی رو بهش گفتم.
باراد روی تخت می نشیند و به چهر ی پریشانش خیره می شود.
– آروم باش…نمی فهمم چی می گی، درست حرف بزن ببینم، چی رو گفتی؟ اصلا به کی گفتی؟
– نیک زادبزرگ، از من خواست برم اتاقش، من عصبی شدم همه چی رو در مورد خودم بهش گفتم، بعد حالش…حالش بد شد.
همزمان با کلماتی که او می گوید چشم های باراد گرد می شود، حرف هایش را که متوجه می شود. دهانش باز می شود، اوه خدا…این دختر چه کرده بود؟ چطور توانسته بود؟ اصلا منظورش چه بود که حال نیک زادبزرگ بد شده است؟ نکند اتفاقی برایش افتاده باشد؟
با این فکر بازوهای تبسم را می گیرد و تکان محکمی به او می دهد.
– چطور تونستی اینکارو کنی؟ مگه عقلت رو از دست دادی؟
سپس او را رها کرده، پتو را کنار می زند و به سرعت از روی تخت بلند می شود. نفس در سینه ی باراد حبس شده و نمی داند چطور پله ها را طی می کند و خودش را به اتاق نیک زادبزرگ می رساند. لحظه ای به عقب برمی گردد و با اخم های درهم کشیده رو به تبسم که دنبالش تا آنجا آمده است، می گوید: تو همینجا بمون.
در اتاق را باز می کند و داخل می شود. با باز شدن در، نیک زاد بزرگ که در خواب عمیق است چشم هایش را باز می کند و کنجکاوانه به در خیره می شود. هیکل درشت و چهارشانه ی باراد را می بینید که به سویش می آید و در مقابلش می ایستد.
نیک زاد بزرگ- باراد؟ تویی پسرم؟ چی شده؟
باراد با دیدنش نفسی از سرآسودگی می کشد.
-خوبی بابابزرگ؟
-آره خوبم، این موقع، اومدی توی اتاقم حالم رو بپرسی؟
باراد خنده ی کوتاهی می کند.
-نه…راستش…
لحظه ای سکوت می کند، فکری می کند سپس ادامه می دهد: راستش یه خواب بد دیدم نگرانتون شدم، خواستم مطمئن شم خوبید.
نیک زاد بزرگ لبخندی به روی نوه ی مهربانش می بزند.
-خوبم پسرجان، بخاطر یه خواب پاشدی نصف شب اومدی اینجا…برو راحت بخواب.
باراد- چشم، ببخشید که بیدارتون کردم شبخیر
به او پشت می کند و به سمت در راه می افتد. یعنی چه؟ تبسم چه می گفت؟ حال نیک زاد بزرگ که خوب است و مثل همیشه آرام به نظر می رسد. این دختر را چه شده؟ اگر حرفی به پدربزرگش زده بود اکنون امکان نداشت او آرام و خونسرد باشد اما تبسم هم با آن حال پریشانش به نظر نمی رسید دروغ گفته باشد و یا قصد شوخی داشته باشد.
در اتاق را می بندد و به سوی تبسم که هنوز همانجا منتظر ایستاده است، برمی گردد. کمی از اتاق او فاصله می گیرند و با دقت او را نگاه می کند. چشم های پُف کرده اش نشان از گریه ی زیادی است. سرتاپایش را نگاه می کند، هنوز همان لباس میهمانی را به تن دارد حتی آرایشش را هم پاک نکرده و آن گل سر هم هنوز در موهایش است. درگیر فکرکردن است که تبسم با نگرانی به سویش می آید.
– حالش خوب بود؟
– توچت شده؟ چرا اینقدر بهم ریخته ای؟ اون حالش کاملاً خوبه، تو مطمئنی اومدی باهاش حرف زدی؟!
با شنیدن حرف باراد با چهره ی درهم سرش را به زیر می اندازد، دستی به پیشانی اش می کشد، با احساس اینکه کمی تب دارد کلافه می شود اما هنوز به خاطر دارد که با نیک زادبزرگ صحبت کرده بود.
– آره…مطمئنم، من عصبی بودم، اومدم باهاش حرف زدم و بعد…
باراد با دقت نگاهش می کند، نمی تواند دلیل این حالش را بفهمد. اصلا برای چه اینطور گریه می کند؟ شب قبل، در میهمانی دیده بود که خوشحال است و خنده از روی لب هایش برداشته نمی شود اما حالا چه شده که تا این حد پریشان و آشفته است؟ با صدای آرام و مهربان سخن می گوید تا شاید بتواند آرامش کند.
– ببینم… کی اومدی باهاش حرف زدی؟
– یکم بعد از اینکه به شما شبخیر گفتم و به اتاقم رفتم، یکی از خدمتکارها اومد و گفت بامن کار دارند.
باراد فکری می کند، با شنیدن این حرف تبسم، مطمئن می شود که او فقط یک خواب پریشان دیده است. نفس عمیقی می کشد و لبخند می زند.
– بابابزرگ تا ساعت دو ونیم پیش ما نشسته بود، داری اشتباه می کنی…حتماً خواب دیدی!
مات و مبهوت به باراد خیره می شود، آیا واقعا فقط یک خواب دیده بود؟ چرا احساس می کند تمامش حقیقت بود؟ چرا آن خواب تا آن اندازه به واقعیت نزدیک بود؟ این یعنی نیک زادبزرگ چیزی از حقیقت نمی داند. با این فکر چشم هایش را روی هم می گذارد و نفس عمیقی می کشد سپس بازهم با آشفتگی به باراد به نگاه می کند.
– خیلی ترسیدم…فکرکردم واقعیه.
– آروم باش… اشکالی نداره، همه گاهی اوقات اینطوری می شن! فرق بین خواب و بیداری رو گم می کنند.
مکث کوتاهی می کند سپس با لحن مهربانی می پرسد: اتفاقی افتاده؟ چرا اینقدر پریشونی؟ برای چی خودت رو اینقدر اذیت می کنی؟
تبسم به او خیره است، لحظه ای به خودش می آید. باراد حق دارد این سوال را بپرسد هرکس دیگر هم او را با این سروضع ببیند متعجب می شود. با این لباس و این پریشانی…چه توضیحی باید به او بدهد؟ هنوز جوابی نداده که او یک قدم دیگر به سویش برمی دارد و می گوید: تو که دیشب حالت خوب بود، اگه چیزی شده به من بگو… چیزی ناراحتت می کنه؟
لحن مهربان و آرام او را که می بیند برای لحظه ای تصمیم می گیرد همه چیز را بگوید اما نه… اگر حرفی بزند سعید، آن مرد بی رحم تمام خانواده اش را از حقیقت باخبر می کند… نه گفتن این حرف به باراد نمی تواند فکر خوبی باشد. آب گلویش را قورت می دهد و سرش را به زیر می اندازد.
– نه چیزی نیست، خوابی که دیدم پریشونم کرد.
– با این لباس خوابیدی؟
تبسم به سمت سالن اصلی راه می افتد و همزمان می گوید: خیلی سرم درد می کرد، روی تخت که دراز کشیدم نفهیمدم کی خوابیدم.
صدای قدم های باراد را پشت سرش می شنود.
باراد- اینقدر خودتو اذیت نکن، اینقدر فکرو خیال می کنی که حالت بد می شه!
این حرف را که می شنود به عقب برمی گردد و بی اختیار با چهره ی آشفته می گوید: تو اگه می دونستی چی به من گذشته، اینقدر راحت این حرفو نمی زدی!
باراد به چشم های اشک آلود او خیره می شود، چشم های آبی او با اشک هایی که در آن جمع شده می درخشند، بینی کوچکش مانند یک گوجه ی کوچک قرمز شده و لب های خوش حالتش متورم و به رنگ خون درآمده است. با دیدن غم او بی اختیار غمگین می شود، اشک او که سرازیر می شود دست راستش را به سوی او دراز می کند وآن را پاک می کند.
– می دونم، من نمی تونم جای تو باشم ولی درک می کنم که چقدر سخت بوده… من فقط می گم همه چیو برای خودت سخت تر نکن… فراموشش کن!
تبسم بی آنکه پلک بزند به دستی که اشکش را پاک کرده بود، نگاه می کند سپس بازهم به چشم هایش خیره می شود. چشم های مشکی و خوش حالت او در این لحظه باعث می شود تبسم به حرف هایش اعتماد کند. بارادی که می خواست دخترعمویش را سر به راه کند و برای این کاراز هیچ چیز هراس نداشت، حمایت کردنش چگونه می تواند باشد؟! لحظه ای را به خاطر می آورد که به او گفت همه چیز را به نیک زاد بزرگ گفته است، خشم و عصبانیتش را به یاد می آورد، بی شک امکان ندارد روزی برسد که او بخواهد حقیقت را به کسی بگوید، برعکس تلاش می کند به هرقیمتی شده آن را از همه پنهان کند. آه …آخر برای چه اینقدر متفاوت رفتار می کند؟ یک مرد همانند سعید که از دانستن حقیقت استفاده می کند تا او را به دست بیاورد و کسی مثل باراد که با دانستن حقیقت تلاش می کند همه چیز را برای او بهتر کند. اکنون در نگاه او چیزی جز حمایت را نمی توان دید، لحظه ای به ساناز حق می دهد. شاید او حق دارد که این مرد را دوست داشته باشد. به همان اندازه که خشم و عصبانیتش مانند دریای خروشان ترسناک است به همان اندازه مهربانی و حمایتش مانند دریای آرام زیبا و آرامش بخش است و بی شک اگر عاشق هم باشد عشقش بی حدو اندازه تماشایی خواهد بود.
کاش پشت سر گذاشتن گذشته به همان سادگی که او می گفت می توانست باشد. چگونه می تواند به او بگوید هربار که می خواهد گذشته را فراموش کند اتفاقی می افتد و آرامش را از او دور می کند.
پس از لحظاتی با صدای ضعیفی می گوید: منم می خوام فراموشش کنم…
لبخند عمیقی روی لب های باراد می نشیند.
-آفرین…این درست ترین کار ممکنه.
در کنار یکدیگر از پله ها بالا می روند، باراد نیم رخ او را زیرنظر دارد، نگاه غمگین و آشفته ی تبسم به پله ها است و در فکر فرو رفته است. خودش هم نمی داند چرا علاقه دارد بداند او به چه فکر می کند. برای بیرون آوردن او از این حال لبخند زنان سرش را کمی به او نزدیک می کند و با شیطنت می گوید: راستش رو بگو…تو که از بابابزرگ دلخوری، برای چی اینقدر نگرانش شدی؟!
تبسم لحظه ای می ایستد و نگاهش می کند سپس بی درنگ پاسخ می دهد.
-من فقط نمی خوام بخاطر من اتفاقی برای کسی بیفته، همین.
باراد با شنیدن پاسخ او نفسش را بیرون می دهد، خوش قلبی او را به راحتی می تواند در رفتار او ببیند. به نظر می رسد او درهر زمانی بیش از خودش به دیگران می اندیشد. برای سلامتی مهسا از خودش گذشته بود، برای آرامش خانواده و زندگی راحت مهسا علی رغم دلخوری که از پدربزرگش دارد، با آن ها زندگی می کرد حتی شب قبل بیش از اینکه غرق در شادی باشد مشغول تماشای خوشحالی دیگران بود. اصلاً این دختر گاهی شده به خودش بیندیشد؟!
پشت در اتاقشان که می رسند باراد با مهربانی نگاهش می کند.
-برو صورتت رو بشور و بعد با خیال راحت بخواب…همه چیز درست می شه!
تبسم نمی داند چرا این جمله ی باراد را می تواند باور کند! (همه چیز درست می شه.) آیا واقعاً چنین خواهد شد؟! اگرچه جواب این را نمی داند اما در آن لحظه احساس آرامش می کند شاید به این دلیل که این حرف را از زبان باراد شنیده است. پس از مکث کوتاهی لبخند محوی می زند.
-باشه…اِم… ببخشید که از خواب بیدارت کردم.
باراد سرش را به چپ و راست تکان می دهد.
-نه اشکالی نداره…خب دیگه شبخیر.
تبسم پاسخش را می دهد و وارد اتاق می شود. پس از اینکه گیر مویش را در می آورد لباسش را با بلوز و شلوار راحتی عوض می کند. آبی به صورتش می زند و با خستگی خودش را روی تخت می اندازد. فکر سعید خواب را چشم هایش گرفته، در چشم های قهوه ای کشیده ی سعید چیزی جز هوس و افکار شیطانی نمی توانست ببیند.فکر تسلیم شدن در برابر او به شدت آزاردهنده است با فکر کردن به این مسئله بازهم اشک های داغ و سوزانش گونه هایش را خیس می کنند. ساعت می گذرد و درست وقتی که هوا رو به گرگ و میشی رفته بالاخره تسلیم خواب می شود.
صدای کوبیده شدن در اتاق تبسم را مجبور می کند چشم هایش را باز کند. همزمان سردرد مفرطی را احساس می کند، پلک هایش می سوزد و تمام تن و استخوان هایش از درد سست و ناتوان است. روی تخت نیم خیز می شود و رو به در که برای سوم کوبیده می شود، با صدای بلند می گوید: بله؟
صدای شاداب مهسا می آید.
-آبجی؟ چقدر می خوابی؟ پاشو دیگه.
با شنیدن صدای او سرش را دوباره روی بالش می گذارد.
-وای مهسا… بذار بخوابم.
دستگیره در که تکان می خورد نشان می دهد مهسا سعی دارد وارد اتاق شود.
مهسا- چرا در رو قفل کردی؟ ساعت دوازده و نیمه پاشو دیگه!
پتو را روی سرش می کشد و صدایش را بلند می کند.
-باشـ….ه، پا می شم، حالا برو.
-زود بیا پایین وگرنه دوباره می یام.
پتو را روی سرش فشار می دهد تا شاید از صدای مهسا که پریشانش می کند، خلاص شود. لحظاتی تلاش می کند باز هم بخوابد اما با حال بدی که دارد خواب دیگر به چشمش نمی آید. با کلافگی پتو را از روی سرش برمی دارد و همزمان روی تخت می نشیند. با دودست شقیقه هایش را فشار می دهد تا شاید سردردش کمتر بشود با لمس پوست خود آه از نهادش بلند می شود، تبش از شب قبل هم بیشتر شده است.
از روی تخت بلند می شود و به سرعت خودش را به دستشویی می رساند. شیر آب سرد را باز می کند و چندبار به صورتش آب می پاشد تا شاید تبش پایین بیاید. چهره ی خودش را که در آینه می بیند شکه می شود.
-وای خدا… این چه وضعیه؟! این چشم های پُف کرده…لب های سفید…حالا چیکار کنم؟
از دستشویی که خارج می شود با احساس اینکه توانی برای راه رفتن ندارد همانجا کنار در می نشیند، همزمان به وضعیت بهم ریخته ی اتاق نگاه می کند، باید فکری برای این آشفته بازار کند پس از لحظاتی که سعی می کند کمی انرژی بگیرد، بلند می شود و با سرعت شروع به جمع کردن عطر و ادکلن ها و لوازم آرایشی اش می کند در آخر نگاهی به پَرها می اندازد مگر می تواند یک به یک آن ها را جمع کند این کار اصلاً ممکن نیست.
جلوی آینه می ایستد، رژلب صورتی رنگش را برمی دارد و به لب های سفیدش می زند سپس خط چشم باریکی پشت پلک هایش می کشد با اینکه می داند این آرایش از نظر افراد خانواده غیرعادی به نظر می رسد اما نمی خواهد کسی متوجه رنگ پریدگی اش بشود.
از اتاقش خارج می شود، به سالن اصلی که می رود به سمت آشپزخانه راه می افتد. دستش را روی شانه ی یکی از خدمتکارها می گذارد.
-می شه یه کاری برای من بکنی؟
خدمتکار لبخندزنان به سویش باز می گردد.
-بله حتماً.
-برو اتاقمو جاروبرقی بکش، همین الان!
خدمتکار بشقاب هایی که در دست دارد را کنار می گذارد و به نشانه ی مثبت سری تکان می دهد.
-چشم.
می خواهد از کنار تبسم بگذرد که او مانعش می شود با اینکه علاقه ندارد چنین با او سخن بگوید اما ابروهایش را درهم می کشد و با جدیت می گوید: در ضمن اگه کسی چیزی بفهمه، خیلی عصبانی می شم!
خدمتکار کمی متعجب می شود، مگر در اتاقش چه خبر شده که او نمی خواهد کسی چیزی بداند؟! این اولین باری است که چهره ی آرام تبسم را اخم آلود می بیند، دست و پایش را گم می کند.
-بله چشم، خیالتون راحت باشه.
سپس به سمت پله ها می رود.
خدمتکار که دور می شود تبسم به سمت سالن دیگر می رود. همه سرمیز نشسته اند و مشغول غذا خوردن هستند. در میان آن ها تنها کسی که دیده نمی شود، باراد است. کنار مهسا می ایستد و تلاش می کند شاد و پرانرژی به نظر برسد.
– سلام.
همه نگاهش می کنند، مهران خنده کنان می گوید: به به چه عجب بیدار شدی!
الهه خانم که موشکافانه به چشم هایش خیره است، ابروهایش را درهم می کشد و با دقت نگاهش می کند.
– چرا اینقدر چشم هات پُف کرده؟!
تبسم صندلی را عقب می کشد و در کنار مهسا می نشیند.
– چیزی نیست زن عمو، دیشب نتونستم خوب بخوابم چندبار بین شب بیدار شدم، فکرکنم بخاطر کم خوابی اینطوری شدم.
بردیا خنده کنان نگاهش می کند.
– به به، چه خوبه آدم تا یک ظهر بخوابه بعد بگه کم خوابیدم!
تبسم خنده ی تظاهری می کند.
– گفتم که نتونستم درست بخوابم.
بهاره- دیشب خیلی شب خوبی بود، خیلی خوش گذشت اینطور نیست؟
تبسم نگاهش می کند و لبخند محوی می زند. دیشب شب خوبی بود اما تا وقتی که سعید در آن مهمانی حضور نداشت با آمدن او همه چیز برایش تبدیل به کابوش شده بود. مهسا هم با خوشحالی نگاهش می کند.
– هیچ کدوم از کادوهات رو با خودت نبردی اتاقت، منو بهاره همه رو برات کنار گذاشتیم.
به آرامی سری تکان می دهد.
– باشه عزیزم.
نرم نرمک غذا می خورد تا شاید آن ها غذایشان را تمام کرده و از سر میز بلند شوند و او هم بتواند آنجا را ترک کند. بازهم احتیاج به خواب دارد با این حال بدش نمی تواند خیلی آنجا بنشیند. پس از دقایقی بالاخره همه یکی پس از دیگری میز را ترک کرده و به سویی می روند. نفس عمیقی می کشد، با آسودگی غذا را نیمه رها می کند و به سمت پله ها می رود خیلی دور نشده که صدای مهسا را پشت سرش می شنود.
– چرا آرایش کردی آبجی؟
به سویش باز می گردد و خونسردانه شانه هایش را بالا می اندازد.
– همینجوری.
سپس مکث کوتاهی می کند و می پرسد: تو چرا نرفتی مدرسه؟
مهسا- حواست کجاست آبجی، امروز جمعه است!
مهسا لبخند عمیقی می زند و قدم دیگری به سویش برمی دارد.
– می خوایی هدیه هات رو ببریم توی اتاقت؟
سرش را به چپ و راست تکان می دهد همین که می خواد پاسخش را بدهد، ناگهان خانه دور سرش می چرخد چیزی نمانده نقش بر زمین بشود که مهسا به سرعت دستش را می گیرد.
– چی شده؟ حالت خوبه؟!
تبسم لحظه ای چشم هایش را روی هم می گذارد تا بتواند تعادلش را حفظ کند سپس نگاهش می کند.
– چیزی نیست.
مهسا با لمس دست او چشم هایش گرد می شود.
– تو که تب داری، خیلی داغی!
– چیزی نیست، صدات رو بیار پایین، چرا الکی می خوایی بقیه رو نگران کنی؟ یه تب ساده است؛ الان می رم می خوابم و تا چند ساعت دیگه خوب می شم.
مهسا با نگرانی به او خیره است.
– خیلی وقت بود اینطوری نشده بودی، چرا آخه؟ از چیزی ناراحتی؟
با شنیدن این سوال مهسا چهره اش درهم می شود.
– چرا فکر می کنی از چیزی ناراحتم؟
– چون هروقت خیلی ناراحت و وپریشونی اینطوری می شی!
حق با مهسا بود این حال را وقتی داشت که فشار عصبی زیادی را تحمل می کرد. تلاش می کند با انرژی صحبت کند تا شاید از نگرانی او کم کند.
– اینطور نیست من ناراحت نیستم، فقط فکرکنم دارم سرما می خورم آخه تموم تنم درد می کنه.
– پس بیا بریم درمونگاه یا وقتی که باراد اومد، بهش بگیم…!
تبسم میان حرفش سری تکان می دهد و به سمت پله ها راهی می شود.
– نیاز نیست، یکم می خوابم بعد خوب می شم به کسی نگی بیخودی نگرانشون می کنی.
مهسا با پریشانی رفتنش را نگاه می کند اما شاید حق با او باشد و پس از کمی خواب مثل همیشه حالش بهتر شود با این فکر به سمت دیگر سالن می رود.
تبسم وارد اتاقش که می شود با دیدن تمیزی اتاق با خیال آسوده به سمت تخت خوابش می رود و خودش را روی آن می اندازد، نفس عمیقی می کشد و دقایقی به سقف خیره می شود اما قبل از اینکه بتواند به چیزی بیندیشد دنیای خواب او را در خود فرو می برد.
با احساس خیسی صورت و حتی موهایش چشم هایش را باز می کند درست همان موقع گرمای زیادی را احساس می کندو پتو را از روی خودش کنار می زند. تمام تنش خیس عرق شده و حتی بالش زیرسرش مرطوب است. وقتی می نشیند ضعف و سستی باعث می شود نفس نفس بزند، دستی به پیشانی اش می کشد و با چهره ی درهم سرش را تکان می دهد.
– وای خدایا… چرا این تب لعنتی دست از سرم بر نمی داره؟!
از روی تخت که پایین می آید اتاق دور سرش می چرخد و او به سرعت با دو دست به لبه ی تخت چنگ می اندازد تا مانع افتادنش شود. درست همان موقع صدای زنگ موبایلش بلند می شود، نگاهی به اطرافش می اندازد و از آنجایی که به یاد ندارد موبایلش را کجا گذاشته است به دنبال صدا می رود. کشوی میز توالت را که باز می کند همزمان نگاهش به صفحه ی موبایلش می افتد. 0912…. با دیدن این شماره حس بدی سراغش می آید لحظاتی به آن خیره شده که تماس قطع می شود. اگر سعید بوده باشد چه؟ خب باشد… او که نمی خواهد در مقابلش تسلیم شود! اما چطور اجازه ندهد از او سوء استفاده کند؟! در افکارش غرق شده که صدای زنگ پیامک موبایلش می آید با نگرانی موبایل را در دستش می گیرد و پیام را باز می کند. (جواب بده عزیزم، منم سعید) هنوز پیام را کامل نخوانده که دوباره موبایلش زنگ می خورد. با اکراه پاسخ می دهد: بله؟
– سلام به ملکه ی زیبایی ها، چطوری؟
تبسم با شنیدن لحن خونسرد و خوشحالش، خشمگین می شود.
– چی از جونم می خوایی؟
– از جونت؟ باور کن هیچی! دلم برات تنگ شده بود آخه تو که نمی دونی تحمل دوری تو چقدر سخته.
دست هایش را مشت می کند و فشار می دهد اما هیچ نمی گوید. سعید مکث کوتاهی می کند سپس ادامه می دهد.
– می خوام امشب ببینمت!
با شنیدنش وحشت زده می شود.
– چی؟! چرا اینکارو می کنی؟ از اینکه منو مجبور به کاری کنی که نمی خوام لذت می بری؟
سعید قهقه می زند.
– من از بچگی عادت دارم هرچیزی که می خوام رو داشته باشم، حالا به هرقیمتی که شده!
باز هم مکث کوتاهی می کند و دوباره می گوید: خب بگذریم، امشب ساعت هشت می یام دنبالت، باهم می ریم خونه ی من، شام می خوریم وبعدش خودم برمی گردونمت!
– آخه من چطور بیام لعنتی؟ به خونواده ام چی بگم؟دست از سرم بردار، دخترهای زیادی هستند که می تونی باهاشون خوش باشی!
– اوه …نشد دیگه، قرار نشد اینطوری باهام حرف بزنی، در ضمن هرکسی جای خودش…اینم بگم که هیچکس مثل تو نمی شه! به خونواده ات هم می تونی بگی می خوایی دوست پسر خوشگل و خوش تیپت رو ببینی. درهرحال این یادت باشه که من عادت ندارم نه بشنوم! سر ساعت هشت هم اونجام دیرنکنی چون اصلاً دلم نمی خواد مجبور بشم زنگ در خونتون رو بزنم آخه هیچ توضیح منطقی به ذهنم نمی رسه به جز حقیقت!
حرفش که تمام می شود تماس را قطع می کند. تبسم موبایل را روی میز می گذارد و عاجزانه روی زمین می نشیند، دو دستش را روی سرش می گذارد.
– خدایا، خدایا چیکار کنم؟ این موجود آزار دهنده از کجا تو زندگیه من پیداش شد؟
سرش را می چرخاند و با آشفتگی به ساعت نگاه می کند، شش و نیم عصر است و تا ساعت هشت کمتر از دو ساعت وقت دارد. حال چه باید کند؟ نمی خواهد به هیچ قیمتی تسلیم شود اما می داند اگر نرود حتماً او به خانه شان می آید. شاید بهتر باشد برود و با او صحبت کند اگرچه شک دارد سعید حرفش را بپذیرد ولی چه بهانه ی باید برای رفتن بیاورد؟ تنها چیزی که به ذهنش می رسد دیدن دوستانش است. با این فکر از روی زمین بلند می شود، موهای آشفته اش را شانه می زند و از اتاق خارج می شود.
با صدای باز شدن دراتاق، باراد که کمی آن طرف تر به سمت پله ها می رود، به سویش برمی گرددو لبخندی به رویش می زند.
– سلام، چطوری؟
تبسم کمی به او نزدیک می شود.
– سلام ممنون، از سرکار برگشتی؟
باراد- آره بعد از یه روز خسته کننده ی طولانی!
در جواب این حرف باراد، لبخند محوی می زند و او نیز به سوی پله ها می رود. به سالن اصلی که می رسند، باراد به سمت دیگران می رود و در کنار بردیا می نشیند تبسم نیز به مهران نزدیک می شود و در کنارش می ایستد، او روی مبل نشسته و مشغول صحبت با موبایلش است. طولی نمی کشد موبایلش را قطع می کند اما قبل از اینکه تبسم حرفی بزند الهه خانم در کنار مهران می نشیند و می پرسد: مینا بود؟
مهران- آره ازمون دعوت کرد امشب شام بریم خونه اش.
تبسم با شنیدنش چشم هایش گرد می شود، اوه خدا..از این بدتر نمی شود، حال امکان ندارد بتواند ساعت هشت برای صحبت کردن با سعید بیرون برود. آن لحظه احساس می کند دیگر توان فکر کردن ندارد با پریشانی به زمین خیره شده که مهران نگاهش می کند و لبخندزنان می گوید: امروز اصلاً ندیدمت دخترم، حالت خوبه؟
سرش را بلند می کند و به اجبار لبخند می زند.
– بله خوبم…فقط خوابم می اومد.
مهران- خب اگه به اندازه ی کافی خوابیدی برو کم کم حاضرشو که بریم خونه ی عمه ات.
به سختی سری تکان می دهد.
– چشم.
با آشفتگی از آن ها دور می شود و به سمت پله ها می رود. بدشانسی از این بیشتر؟! با این وضعیت چه باید کند؟ چرا هیچ چیزی به ذهنش نمی رسد؟ به دلیل حال بدش آن لحظه نمی تواند به چیزی بیندیشد و شاید بهتر باشد هرچه زودتر خودش را به اتاقش برساند، نمی خواهد در مقابل آن ها حالش بیش از این بد شود.
نگاه مهسا به چهره ی آشفته ی اوست، دلش شور می زند. نمی داند حالش بهتر است یا نه… قدم های آرامش را که می بیند می تواند حس کند سست و بی حال است. از پله ها که بالا می رود به وضوح نفس نفس زدنش را می بیند و مطمئنن اگر دستش را به نرده ها نگیرد بالا رفتن برایش دشوارتر از این می شود. سرش را به چپ و راست تکان می دهد، خواهر لجبازش مثل همیشه سعی دارد حال بدش را از همه پنهان کند، او هیچ وقت به خودش نمی اندیشد. باید کاری کند، برود ببیند اگر هنوز هم تب دارد به باراد بگوید و یا مجبورش کند به درمانگاه برود با این فکر از کنار بهاره بلند می شود و به سوی تبسم می رود.
تبسم میان پله ها ایستاده است، نرده را محکم گرفته تا مبادا نقش برزمین شود اما دیگر توانی برای برداشتن قدم بعدی ندارد. پاهایش شل شده و به تدریج تمام تنش سست می شود. مهسا پایین پله ها می ایستد قبل از اینکه بالا برود صدایش می زند.
– آبجی؟ خوبی؟
با شنیدن صدای مهسا به سویش برمی گردد. بی اختیار دستش از روی نرده ها برداشته می شود و احساس می کند دیگر قادر به ایستادن نیست و باید از مهسا بخواهد هرچه زودتر خودش را برساند و کمکش کند. صدایش به سختی از گلویش خارج می شود.
– مهسا؟
قبل ازاینکه کلمه ی بعدی را بگوید ناگهان خانه دور سرش می چرخد، درست وقتی که زانوهایش خم می شوند، فریاد مهسا در گوشش می پیچد.
– آبجیـ….ی؟
با شنیدن صدای مهسا، همه وحشت زده به سویشان باز می گردند. تبسم را می بینند که از روی پله ها پایین می افتد. الهه خانم و بهاره درست مانند مهسا جیغ کشان به سویش می دوند. رنگ از رخسار نیک زادبزرگ پریده و شکه می شود. مهران نیز همانند باراد و بردیا به سویشان می دود اما ناگهان در بین راه با دیدن خونی که از سر تبسم جاری شده است مهران میان راه میخکوب می شود و وحشت زده به او خیره می شود گویی مغزش فرمان انجام هیچ کاری را نمی دهد. باراد خودش را بالای سرتبسم می رساند و با وحشت کنارش زانو می زند و یک دستش را زیرسرش می گیرد، تلاش تبسم را می بیند که سعی دارد از جایش بلند شود با چهره ی درهم به سرعت می گوید: تکون نخور!
با پریشانی به الهه خانم، بهاره و مهسا نگاه می کند با این فریادهایی که آن ها می زنند باعث وحشت بیشتر تبسم می شوند. به سرعت می گوید: آروم باشید…چیزی نیست.
مهسا بالای سرتبسم جیغ می کشد و گریه کنان صدایش می زند.
– آبجی؟ آبجی توروخدا پاشو
الهه خانم نیز بی آنکه متوجه باشد فریاد می زند.
– باراد یه کاری کن…داره از سرش خون می یاد…یه کاری ک…ن!
بهاره نیز با فریادهایش آن دو را همراهی می کند. بلوایی که آن ها به پا کرده اند اجازه ی تمرکز کردن به باراد را نمی دهد و نمی داند چه کند، ناگهان خشمگین می شود و فریاد می زند.
– بسه دیگـ….ه…آروم باشیـ….د. دارید می ترسونیدش!
سپس به بردیا که درست کنارش روی زمین زانو زده و با رنگ پریدگی به تبسم نگاه می کند، می گوید: زودباش برو ماشین رو روشن کن.
بردیا به نشانه ی مثبت سری تکان می دهد و به سمت خروجی خانه می دود. باراد یک دستش را زیر کمرتبسم و دست دیگرش را زیر زانوهای او می گیرد، او را بلند می کند و دوان دوان به دنبال بردیا می رود. بردیا ماشین را روشن کرده و در عقب را باز نگه داشته است. باراد همرا تبسم عقب می نشیند. به محض اینکه در ماشین را می بندد بردیا پایش را روی پدال گاز فشار می دهد و از مقابل چهره ی نگران آقا رحیم که درکنار دراصلی خانه ایستاده است، می گذرند.
باراد سر تبسم را به سینه اش چسبانده و در کنار گوشش زمزمه می کند: چیزی نیست، نترس، اتفاقی برات نمی افته.
همزمان به چشم های نیمه بازش نگاه می کند که کمتر از چند ثانیه، بسته می شوند. طی کردن مسیر خانه تا بیمارستانی که باراد در آن مشغول کار است زمان زیادی نمی گیرد.بردیا با تبحر میان اتومبیل ها سبقت می گیرد و دستش از روی بوق برداشته نمی شود. وارد حیاط بیمارستان که می شوند ماشین را جلوی ساختمان اصلی متوقف می کند. باراد بی درنگ بازهم تبسم را بغل می کند و از ماشین پیاده می شود. در مقابل نگاه های کنجکاو و متعجب اطرافیان در راهروی بیمارستان تقریباً می دود به اورژانس که نزدیک می شود همزمان پرستارها را صدا می زند. یک پرستار مردجوان و یک پرستار زن همراهش وارد اورژانس می شوند.
تبسم را روی تخت می گذارد، می خواهد به آن ها بگوید که چه کنند اما درست همان موقع متوجه خونی می شود که تمام تی شرت سفیدش را به رنگ قرمز درآورده است، لحظه ای با دهان باز به دست ها و سپس به سینه اش نگاه می کند، خودش هم نمی داند چه می شود که به یکباره دست هایش می لرزند! او را چه شده؟! گویی اولین باری است که خون را می بیند و به نظر خیلی ترسناک می آید. با حالتی شکه به شکافی که در شقیقه ی سمت راست تبسم ایجاد شده است، خیره می شود تقریباً نیمی از صورتش با خون پوشیده شده است. ترس تمام وجودش را پر می کند، توان انجام هرکاری را از دست داده است و حتی نمی تواند یک قدم به سویش بردارد. پرستار جوان دستش را روی شانه اش می گذارد.
– چی شده آقای دکتر؟ نمی خواید زخمش رو ببینید؟
باراد به خودش می آید، با رنگ پریدگی به او نگاه می کند و به سختی آب گلویش را قورت می دهد.
– سیامک…برو سیامک رو صدا بزن.
پرستار سری تکان می دهد و به سرعت از آن جا خارج می شود. کمتر از چند دقیقه دکترجوانی همراه با پرستار به آن جا می آیند. سیامک به باراد نزدیک می شود ابتدا نگاهی به چهره ی رنگ پریده باراد و سپس نگاه گذرایی به تبسم می اندازد.
– چی شده باراد؟ خواهرته؟
باراد سرش را به چپ و راست تکان می دهد.
– نه…دخترعمومه…
سیامک با دقت چهره ی شکه شده ی باراد را زیر نظر دارد سپس او را به آرامش دعوت می کند.
– باشه…من حواسم هست، آروم باش… تو برو بیرون
باراد که گویی حتی توان مقاومت کردن را هم ندارد سری تکان می دهد و به آرامی از آن جا خارج می شود. در راهرو به سوی بردیا حرکت می کند. بردیا با دیدنش به سویش می دود.
– چی شد؟ حالش خوبه؟
– همکارم بالای سرشه!
بردیا با دقت نگاهش می کند.
– پس چرا خودت درمونش نکردی؟
او با پریشانی نگاهش می کند سپس سرش را به چپ و راست تکان می دهد و روی صندلی می نشیند، حق با بردیا است خودش هم نمی تواند پاسخی برای سوالش بیابد. چه اتفاقی برایش افتاد؟ مگر نه اینکه یک پزشک حاذق است و در روز بارها با چنین مسائلی شاید بدتر از این ها روبرو می شود؟ پس حالا چه شد که زخم سر تبسم تا این حد او را ترساند؟ گویی چیزی در درونش او را از انجام هرکاری باز می داشت!
کمتر از ده دقیقه صدای زنگ موبایل بردیا هر دو را به خود می آورد. او نگاهی به موبایلش می اندازد و می گوید: باباست.
سپس از روی صندلی بلند می شود و پاسخ می دهد: الو… شما کجایید؟
همانطور که صحبت می کند به اطراف بیمارستان نگاه می کند، آن ها را که می بیند، می گوید: بابا سمت چپتون رو ببین.
موبایل را قطع می کند و برایشان دست تکان می دهد. نیک زاد بزرگ هم همراه آن ها است. همه با نگرانی به سمتشان می دوند، مهران در مقابل باراد می ایستد و با چهره ی رنگ پریده و آشفته می پرسد: حالش چطوره باراد؟ اتفاقی که برایش نیفتاده هان؟
باراد با دستپاچگی به تک تکشان نگاه می کند او که خودش هم از حال تبسم خبری ندارد با صدای ضعیفی می گوید: یکم صبر کنید…همکارم بالای سرشه.
الهه خانم با چهره ی پریشان نزدیکش می شود.
– پس چرا خودت نرفتی بالای سرش؟
گویی این سوال دیگران هم هست و همه منتظر پاسخش می مانند. او ابروهایش را درهم می کشد.
– من خسته ام نمی تونم تمرکز کنم.
مهسا همچنان اشک می ریزد به سوی باراد می آید وبا هق هق نگاهش می کند.
– من می خوام ببینمش.
باراد- آروم باش مهسا، اتفاقی براش نمی افته یکم باید صبر کنی الان که نمی شه ببینیش.
مهران مهسا را در آغوش می گیرد و تلاش می کند او را آرام کند. نیک زاد بزرگ با صدایی که نگرانی و اضطراب در آن موج می زند رو به باراد می گوید: پسرم اینجا نمون برو ببین حالش چطوره؟
باراد- بابابزرگ، یکم صبر کنید الان همکارم می یاد.
آن دقایق سخت و سنگین با آمدن سیامک به پایان می رسد، او به سمت آن ها می آید و در مقابلشان می ایستد پس از سلام کوتاهی می گوید: نگران نباشید خطری تهدیدش نمی کنه.
چهره ی آشفته ی آن ها با شنیدن این جمله کمی آرام می شود. سیامک پس از مکث کوتاهی ادامه می دهد.
– وضعیت سرش خیلی وخیم نیست، غیر از اون یه سری آسیب های جزئی هم داره که نگران کننده نیست البته باید عکس برداری انجام بدیم اما …
مکث کوتاهی می کند سپس به آرامی می گوید: اینطور که به نظر می رسه پای راستش شکسته که باید جراحی شه.
بازهم پریشانی در چهره ی آن ها مشهود می شود. سیامک در لحظه ی آخر لبخندی می زند تا شاید آن ها را آرام کند.
– نگران نباشید حالش خوب می شه، با اجازه اتون من می رم ترتیب بقیه ی کارهارو بدم.
سپس بازوی باراد را می گیرد و همراه او به سمت دیگر بیمارستان می روند. از آن ها که دور می شوند سیامک نگاهی به تی شرت خونی باراد می اندازد و می پرسد: تصادف کرده؟
باراد- نه… از روی پله ها افتاد.
– خیلی شانس آورده که سرش آسیب جدی ندیده!
این حرف را می زند سپس در مقابل باراد می ایستد و با دقت نگاهش می کند. باراد از این کارش متعجب می شود.
– چرا جلوم ایستادی؟ چیه؟
سیامک لبخند محوی می زند.
– دخترعموت باید آدم مهمی برای تو باشه، آره؟ خیلی نگرانش شدی!
به سرعت اخمی بر چهره ی باراد می نشیند، نمی داند منظور سیامک از این حرفی که به زبان می آورد چه می تواند باشد.
– چی داری می گی؟ یعنی چی؟
– اگه جای من بودی و اون لحظه قیافه ی خودت رو می دیدی که چطور وحشت زده نگاهش می کردی الان می فهمیدی من چی می گم!
– من فقط شوکه شده بودم، نمی دونستم باید چیکار کنم، همین. حالا اینها رو ولش کن، حالش واقعا خوبه؟
سیامک لبخند عریضی می زند.
– نمی فهمم چرا اینقدر دستپاچه ایی؟! منکه دروغ نگفتم، واقعاً حالش خوبه باور نمی کنی برو خودت ببینش.
باراد با کلافگی نفسش را بیرون می دهد.
– اَه چی می گی؟ دستپاچه کدومه، ناسلامتی دخترعمومه انتظار نداشتی که بالای سرش بخندم و از دیدن این حالش خوشحال باشم!
سیامک با دیدن خشم او بیشتر می خندد.
– خیلی خب باشه، آروم باش…بیا بریم.
همراه یکدیگر به سمت دیگر بیمارستان می روند. درست همان موقع باراد متوجه مینا خانم و بقیه ی خانواده اش می شود که وارد بیمارستان شده اند و با دیدن باراد به سویش می آیند. به باراد که نزدیک می شوند مینا خانم به صورتش سیلی ای می زند و وحشت زده به تی شرتش اشاره می کند.
– وای خدا مرگم بده، این چه وضعیه؟ مگه توهم طوریت شده؟
باراد- چیزی نیست عمه، وقتی تبسم رو بغل کردم اینطوری خونی شدم.
به سرعت ابروهای ساناز در هم گره می خورد، مگرغیر از او کسی در آن خانه نبود که تبسم را بغل کند و به بیمارستان بیاورد؟!
مینا خانم نفس عمیقی می کشد.
– عزیزم؟ برو این لباست رو عوض کن چیزی نمونده بود سکته کنیم.
باراد رو به سیامک سری تکان می دهد و به اجبار همراه آن ها به سمت دیگران می رود.
– تا الان که وقت نبود.
سامان طاقت نمی آورد و به سرعت می پرسد: حالا حالش خوبه؟
باراد- خوبه، یعنی؛ خوب می شه.
ساناز- چطور از روی پله ها افتاد؟
– نمی دونم شاید پاش پیچ خورد!
اردلان خان که مثل همیشه خونسرد و آرام است کمی جلو می آید.
– از پله ی بالا افتاد؟
باراد- نه.. اگه از اون بالا می افتاد احتمالاً خیلی بدتر از این ها آسیب می دید.
با دیدن مهران و بقیه آن ها حرفشان را نیمه می گذارند و به سویشان می روند اما ساناز در کنار باراد می ایستد، نگاه دقیقی به او می اندازد سپس می گوید: خوب نیست تو محل کارت با این لباس خونی اینجا باشی، بهتر نیست بری عوضش کنی؟!
باراد نگاه کوتاهی به او می اندازد و به نشانه ی مثبت سری تکان می دهد.
– آره … کارهای عملش رو انجام بدیم، می رم.
چشم های ساناز گرد می شود.
– چه عملی؟
– احتمالاً پاش شکسته!
این را می گوید و به سرعت از آن ها دور می شود.
فصل پانزدهم
گذر از دنیای بیهوشی برای تبسم مانند ثانیه ای بیشتر طول نمی کشد، وقتی چشم هایش را به سختی باز می کند برای لحظه ای اطرافش را مات می بینید تنها نور آفتابی که از پنجره به داخل اتاق می تابد او را متوجه روشنایی روز می کند. چهره ی نگران مهران که نزدیکش می شود همه چیز برایش واضح می شود. او پیشانی اش را می بوسد و با مهربانی گونه اش را نوازش می کند.
– خوبی عزیزم؟
از اینکه نگرانی و غم را در چهره ی عمویش می بینید از خودش خشمگین می شود، تصور نمی کرد یک تب ساده تا این اندازه برایش دردسر ساز خواهد شد. به آرامی لب هایش را تکان می دهد.
– خوبم عمو.
سپس صدای هیجان زده مهسا سمت دیگرش می آید.
– آبجی؟
به دلیل آتلی که به گردنش بسته اند به سختی نگاهش می کند، لبخندی می زند تا او را از حال خوبش مطمئن کند. با گذشت دقایقی دیگر می تواند همه چیز را درست ببنید، همه در اتاقش هستند. بردیا و باراد که در کنار نیک زاد بزرگ ایستاده اند و نگاهش می کنند، سامان روی کاناپه ای که گوشه ای از اتاق است در کنار مادرو پدرش نشسته است. الهه خانم و بهاره نیز سمت دیگر اتاق ایستاده اند. تنها کسانی که در جمع حضور ندارند دخترهای میناخانم است. همه یکی پس از دیگری حالش را می پرسند و خداراشکر می کنند.
تبسم نگاه گذرایی به آن ها می اندازد و با شرمندگی می گوید: ببخشید که نگرانتون کردم.
بردیا به سرعت می خندد.
– تو برای اتفاقی که ناخواسته برات افتاده، عذرخواهی می کنی؟
سپس چشم هایش را ریز کرده و مشکوکانه نگاهش می کند.
– مگر اینکه از عمد خودت رو انداخته باشی تا توجه همه رو جلب کنی!
تبسم به سختی لبخند می زند. الهه خانم به حرف بردیا اعتراض می کند.
– آره از عمد خودش رو از پله ی دهم انداخته فقط برای جلب توجه که هم سرش اینطوری شه و هم پاش بشکنه!
با شنیدن جمله ی الهه خانم چشم های تبسم گرد می شود.
– پام؟ مگه پام شکسته؟!
همزمان آرنجش را به تخت تکیه می دهد و خودش را کمی بلند می کند، باراد به سرعت نزدیکش می شود و شانه اش را می گیرد.
– می خوایی چی رو ببینی؟ دراز بکش.
مهران- نترس دخترم، خوب می شی.
بی تفاوت به حرف آن ها به پاهایش دقت می کند و با احساس سنگینی پای راستش ملحفه را کنار می زند. کمی پایین تر از زانویش تا نزدیک به انگشت ها در گچ است! با دیدنش چهره اش درهم می شود.
– وای حالا چطور باید راه برم؟
بردیا جلو می آید.
– بقیه اونهایی که پاشون می شکنه چطور راه می رن؟! با عصا!
تبسم با آشفتگی به مهران نگاه می کند.
-ولی منکه بلد نیستم عمو!
همه با این حرفش خنده ی کوتاهی می کنند.
مهران- یاد می گیری عزیزم، اصلا سخت نیست.
نگاهش را از مهران می گیرد و از باراد که هنوز در کنارش ایستاده است، می پرسد: کی خوب می شه؟
باراد- از یک ماه تا 40 روز، نگران نباش زود می گذره!
یک ماه تا 40 روز، این آن قدراهم بد نیست شاید بهترین لطف اتفاق این است که می تواند از سعید دور باشد! اگر آسیب دیدنش مانع نزدیک شدن او به خودش می شود آماده بود تمامش را به جان بخرد.
پس از لحظاتی باراد به نیک زادبزرگ نگاه می کند و خونسردانه می گوید: بابابزرگ دیدید که حالش خوبه، حالا دیگه برید خونه. اینجا اذیت می شید.
مهران که گویی در انتظار این حرف باراد بود به سرعت حرفش را تأیید می کند.
– باراد درست می گه پدر، تبسم هم که باید استراحت کنه ماهم دیگه باید بریم، باراد خودش اینجاست.
مهسا به سرعت جلو می آید.
– می شه من بمونم؟
مهران- نه عزیزم نیاز نیست، باراد هست؛ خیلی زود هم مرخص می شه.
باراد- آره مهسا نگران نباش بهتره همه اجازه بدیم فعلا استراحت کنه.
دقایقی بعد همه پس از خداحافظی مفصلی از اتاق خارج می شوند. مهران آخرین نفری است که پس از تأکید بسیار به باراد پیشانی تبسم را می بوسد و از آنجا می رود. هنوز لحظاتی از رفتنشان نگذشته که باراد کنار تخت می ایستدو تبسم پرسشگرانه نگاهش می کند.
باراد- تو خیلی تب داشتی، از کی حالت بد بود؟
تبسم نگاهش را می گیرد با خجالت زدگی می گوید: نمی خواستم نگرانتون کنم آخه چیز خاصی نبود.
باراد نفسش را پرصدا بیرون می دهد گویی می خواهد خشمش را کنترل کند.
– اگه در مورد حال بدت گفته بودی الان این اتفاق برات نمی افتاد! مهسا بهم گفت تموم دیروز مریض بودی. نمی فهمم واقعا، تو چرا اصلاً به فکر خودت نیستی؟! اگه یه کلمه گفته بودی حالت خوب نیست بهتر بود یا اینکه حالا این بلا سرت اومد؟!
بی اختیار بغض گلوی تبسم را فشار می دهد شاید باراد درست بگوید اما در آن لحظه از اینکه پایش شکسته و دلیلی برای دورماندن از سعید دارد، اصلا ناراحت نیست ولی چطور می تواند این مسائل را برای باراد توضیح بدهد؟! سعید… باز هم با یادآوری اش چهره اش آشفته می شود؛ یعنی شب قبل چه اتفاقی افتاد؟! او ساعت هشت به آنجا آمده بود یا نه؟ در مورد این اتفاق باخبر شده است؟ چطور باید باخبر شود؟! شاید…از طریق سوگل، او گفته بود همکار سعید است.
با صدای باراد رشته ی افکارش پاره می شود.
– از این به بعد اگه بخوایی خودت رو اینطوری اذیت کنی واقعا نمی بخشمت و مطمئن باش خیلی عصبانی می شم!
تبسم متعجبانه به گره ی ابروهای او و چشم های خشمگینش خیره می شود، هضم حرفش کمی سخت است. آیا تهدیدش می کند و یا… یا اینکه نگرانش شده است؟! این تهدید بی اختیار قلب تبسم را بی قرار می کند اما آخر باراد برای چه باید نگرانش بشود؟ هیچ دلیل قانع کننده ای جز دلسوزی برایش وجود ندارد.
سکوت فضای بین آن دو را پر کرده، باراد روی کاناپه نشسته است و هرزگاهی سربلند می کند و به تبسم نگاه می کند. تبسم هم به سقف خیره شده است و رفتار باراد برای خود تجزیه و تحلیل می کند.
با یادآوری سقوطش از روی پله ها بار دیگر می ترسد اصلا متوجه نشده بود چطور سرگیجه و بی حالی به او غلبه کرد و دیگر توانی برای ایستادن نداشت. در آن لحظه تنها چیزی که متوجه اش بود باراد بود که یک دستش را زیر سرش گرفته و با چهره ی آشفته نگاهش می کرد. خیلی کم، اما آخرین چیزی که به خاطر دارد صدای لرزان و پر از استرس باراد بود که در کنار گوشش زمزمه کرده بود « چیزی نیست، نترس، اتفاقی برات نمی افته» سرش روی سینه ی باراد بود؟ باورکردنی نبود اما مطمئن بود باراد او را در آغوش گرفته است.
هنوز در افکارش غرق است که باراد می گوید: من چند دقیقه کار دارم، می رم و برمی گردم.
نگاهش می کند و به تکان دادن سرش اکتفا می کند، او که از اتاق خارح می شود نفس عمیقی می کشد و بازهم به سقف خیره می شود. تلاش می کند از فکر کردن به اتفاقی که افتاده بود رها شود پس از دقایقی به خواب عمیقی فرو می رود.
هنور از خواب بیدار نشده که صدای ظریف دختری در گوشش می پیچد.
– – تبسم؟ تبسم خوابیدی؟
به آرامی پلک هایش را باز می کند، همزمان با سعید روبرو می شود! او درست کنار تخت ایستاده است و لبخندی به لب دارد. ناگهان تپش قلبش شدت می گیرد و نمی داند چه کند. آخر او اینجا چه می کند؟ طولی نمی کشد که صدای دختری از سمت راستش می آید.

– تبسم خوبی؟
نگاهش را از سعید می گیرد وسرش را به آهستگی به سمت راستش می چرخاند، سوگل سمت دیگرش ایستاده است. پس او بود که صدایش زده بود و همراه سعید به دیدنش آمده است. بی اختیار نگاه گذرایی به اطراف اتاق می اندازد، پس باراد کجاست؟ چرا در اتاق نیست؟ اصلا حضورش چه اهمیتی دارد؟ در این لحظه تنها چیزی که می تواند آرامش کند این است که ببیند باراد هم در اتاق است.
– – ببخشید از خواب بیدارت کردیم.
به اجبار به سوگل نگاه می کند و تلاش می کند به خودش مسلط باشد.
– – سلام، نه خواهش می کنم… اشکالی نداره!
سوگل- حالا بهتری؟
– – آره ممنون
– – ببخشید من نتونستم وقتی بهوش اومدی بیام آخه تو شرکت خیلی کار داشتیم.
– – هیچ اشکالی نداره.
سوگل به سعید اشاره می کند و با لبخند عریضی می گوید: همکارم رو که یادته، سعید وقتی شنید چه اتفاقی برات افتاده از من خواست برای دیدنت همراهم بیاد.
با اکراه سرش را به سمت سعید می چرخاند. او یک قدم دیگر برمی دارد و دسته گلی به سویش می گیرد، با چهره ی متأثرانه می گوید: خیلی خیلی متأسف شدم که این اتفاق براتون افتاده، امیدوارم هرچه زودتر خوب بشید.
بی اختیار ابروهایش در هم گره می خورد و با دقت به چشم های سعید خیره می شود؛ چشم هایی که گویی صحبت می کنند و تبسم را پریشان می کند.
سوگل خم می شود و دکمه کنار تخت را فشار می دهد تا آن را کمی بالا آورد. همزمان می گوید: بذار یکم تخت رو بیارم بالا، آهان اینطوری بهتر شد.
تبسم به اجبار لبخند محوی می زند و دسته گل را روی میز کنار تخت می گذارد.
سوگل- باراد نگفت کی مرخص می شی؟
– نه چیزی نگفت.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن
بستن