رمان زیتون

رمان زیتون پارت 4

 

آرايشم که تکميل شد…پالتوم تو دستم بود که صداي بلند بلند حرف زدن دو قلوها پشت در و بعد دستشون که روي زنگ بود من رو خندوند…

دو تا عروسک تو لباساي آبي و سفيد..خندان و سر حال پشت در بودن…

با ديدنم سوت زدن : خداي من…چه تيکه اي شدي…

خنديدم : از هر مردي هيز تريد شما دوتا…

_اون مرداي بي عرضه اطراف تو ان که هيزي هم بلد نيستن…

بلند که خنديدم نگاهم خورد به امين که با اوون تيپ و ادکلن نفس گيرش داشت نگاهمون مي کرد..پس اين مکالمه خارج از ادب رو شنيده بود..

تينا به پشتش نگاه کرد و با لحن مصنوعي: اي واي..تو اي جا بودي..ما منظورمون تو نبودي…و بعد بلند خنديد…

امين چشم غره اي بهش رفت و بعد به سمت من چرخيد : بهتري؟؟

_مرسي بهترم.يه کم استراحت کردم سر حال تر شدم…

با زرنگي و نقشه دو قلوها من جلو نشستم..دو تايي پشت نشستن..برديا و بابک با هم ميومدن..قبلش قرار داشتن برن دنباله نگين..

راهي لواسون شديم…تو راه کمي از کار حرف زديم که داد دو قلو ها در اومد : بابا.کار رو بي خيال شيد ديگه…

آتنا : راستي باده کي بر مي گردي…

_قرار داد من 4 ماهه..اما يه ماه و نيم ديگه بايد براي يه کاري مرخصي بگيرم يه هفته برم..

امين : چه کاري؟؟

_ قول دادم به دوستي که تو کارش همراهيش کنم..يه هفته مي رم و بر مي گردم…

دلخور شد..يا به نظر من اين طور اومد..هر چي که بود..نگاهش رو مستقيم دوخته بود به جلو…

تينا : ميگم باده..يه لطفي در حق ما دو تا مي کني…

خدا مي دونست اين دو تا شيطون چي مي خواستن : البته…

_ميشه اين فلش رو بزاري…يکم آهنگ قري گوش کنيم…

آهنگ که تو ماشين پيچيد..دو تايي شروع کردن اوون پشت قر دادن و گير دادن به من و امين که برقصيم…

با سر و صداي فراوون اون دوتا زلزله به لواسون رسيديم…امين پياده شد تا آدرس رو دقيق تر بپرسه..گويا اين رستوران رو به توصيه کسي مي رفتيم …بايد منتظر برديا و اوون کوه يخ هم مي شديم…

امين وارد مغازه شد…يه ماشين شاسي بلند کنار ماشين..دم پنجره من نگه داشت ..پسر راننده که فکر نمي کنم بيشتر از 23 -24 سالش بود از ماشين پياده شد و اشاره کرد تا شيشه رو پايين بکشم..منظورش رو نمي فهميدم..

شيشه رو که پايين کشيدم..اوون دو تا زلزله شروع کردن به نخودي خنديدن که باعث مي شد من هم خنده ام بگيره و پسر جوون هم نيشش باز بشه…

_سلام من عرشيام…

تينا : به به آقا عرشيا از اين طرفا….

من : امرتون رو بفرماييد…

_من cd اين آهنگي که داريد گوش مي کنيد رو ازتون قرض مي خواستم…

آتنا : جون داداش راه نداره…ما جونمون به اين آهنگ بنده..

ومن داشتم فکر مي کردم اين آهنگ جلف و جفنگ چرا بايد انقدر طرفدار داشته باشه…

_حالا يه فداکاري بکنيد ديگه…

کيفم از رو پام سر خورد..خم شدم برش دارم که صداي هين دوقلو ها و بعد .. اي واي…امين عصباني که رو به روي پسرک ايستاده بود و دو برابرش بود رو ديدم…

_چه فداکاري اوون وقت؟؟ بگو..من در خدمتتم…

دوستاي پسر از ماشين پياده شدن…

_من..خوب..از شون cdخواستم..منظوري نداشتم…

امين قرمز شده بود و آماده انفجار بود..از ماشين پياده شدم..بايد اين قائله و ختم مي کردم…

_راست مي گه امين..از مون cd رو خواست…منظوري نداشت..

_که منظوري نداشت..

_بله آقا منظوري نداشتم…

امين به دو قلو هاي ترسيده اشاره کرد : منظوري نداشتي ..داشتي خواهر هاي من رو قورت مي دادي…

بايد يه جوري جمعش مي کردم : نه..اشتباه متوجه شدي..با اونا حرف نمي زد..از اولش مخاطبش من بودم…

_چيييييييييييي؟؟؟

امين يه نگاه به من کرد..رگهاي پيشونيش بيرون زده بود…يه نگاه به پسر :بله…آقا..من از اولش با ايشون حرف زدم…

امين پريد يقه اش رو گرفت : تو غلط کردي…

بدتر شد که… رفتم جلو…دستم رو روي دستش گذاشتم..مردم داشتم جمع مي شدن…

_امين ولش کن..خواهش مي کنم..منظوري نداشت…بچه است …

_تو برو تو ماشين…

_امين..

فرياد زد : گفتم تو ماشين….

من که عمرا نمي رفتم تو ماشين …

هنوز يقه پسر تو دستش بود : يه بار ديگه..فقط يه بار ديگه جرات داري بگو منظورت کي بوده..تا تموم دندونات رو بريزم تو دهنت…

داشت دعوا بالا مي گرفت… پاهام مي لرزيد..خواستم دوباره برم وساطت که اين بار مرد ريش سفيدي اومد سمت امين : ولش کن آقا..يه اشتباهي کرده..بچه است..ببين رنگ به رخسار خانومت نيست..برو..يه صلوات بفرست..

بعد سعي کرد يقه پسر رو از دست امين در بياره..امين نگاهي به من انداخت که به در ماشين تکيه داده بودم…

نگاهم کرد…پسر رو رها کرد که باعث شد بخوره زمين…

سوار ماشين شد …در و انقدر محکم بست که فکر کردم شکست..دو قلو ها اوون پشت مچاله شده بودن..من از اين امين با صورت قرمز..در اين حد عصباني به شدت مي ترسيدم…سوار شدم…

_وقتي بهت مي گم برو تو ماشين چرا هنوز اوون جايي؟؟

سکوت کردم..کل کل کردن با اين بمب در حال انفجار حماقت بود…

برگشت به پشت : چرا باهاش هم کلام شديد من که مي دونم زير سر شماست.

فرياد هاش ترسناک بود….

آتنا : اي بابا..امين چرا داد مي زني؟؟ تقصير ما نيست که…اومد cd خواست..باده هم بهش نداد..تو چرا انقدر آتيشي شدي؟

_تينا..

_آتنا…

_حالا هر چي..تو يعني نمي دوني قصدش لاس زدنه…

آتنا خواست جواب بده..که من جواب دادم : من که آخرشم نفهميدم جريان چي بود… هرچي که بود بيخيال…

نمي دونم لحنم خيلي احمقانه بود..يا اينکه دو قلو ها دنبال بهانه بودن که يهو با صداي بلند شروع کردن به خنديدن..خودم هم خنديدم..

اما امين همچنان اخماش تو هم بود…..

_باز کنيد اوون اخما رو ديگه..مثلا اومديم حال من خوب شه..شب کادوي من رو خراب نکنيد ديگه…باشه؟؟

جواب نداد..اما احساس کردم اوون اخماي در هم کمي باز شد : باشه؟؟

تينا : امين..بخند ديگه…

امين خواست جواب بده که برديا با صورت خندان زد به شيشه…

بابک هم بود..متين..سنگين و محو يکي از دو قلوها…

نگين..مغرور…با موهاي بلند شرابي..چشماي غمگين تر از هميشه…

برديا : تو چرا اين مدلي هستي امين؟؟

_هيچي نيست بابا..بريم…

به رستوران که رسيديم…دو قلو ها سريع ريختن سر بابک…نگين هم محکم بازوي برديا روچسبيده بود و دم در منتظرمون بود…امين داشت در ماشين رو قفل مي کرد…

داشتم مي رفتم که صدام کرد.. : باده وايسا..با هم مي ريم…

ايستادم..اومد کنارم..اولين بار نبود که باهم وارد جايي مي شديم..اما اين بار من حس خاصي داشتم..به اختلاف قدي مون نگاه کردم..به صورتي که تا نيم ساعت پيش قرمز بود و عصبي ولي الان کمي آروم بود…

نمي دونم احساس کرد که بهش خيره شدم يا نه..ولي برگشت و نگاهم کرد..لبخندي زد : ناراحت شدي ؟؟

_دوست نداشتم شما اين طوري عصباني بشي..موضوع خيلي مهم نبود..

_از نظر تو شايد..اما از نظر من خيلي مهم بود…

_فقط خواهش مي کنم ازتون سر من داد نزنيد..

_اوون لحظه من عصباني بودم..بايد مي رفتي تو ماشين..

_متوجه بودم..اما …

_قبل از اينکه اما رو بگي…چرا من دوباره شدم..شما..تو اوون هيري ويري که امين بودم…

اي زبل…مچم رو گرفت..خنده ام گرفت…

_خوب..اون موقع..وضعيت ويژه بود…

خنديد …

به بچه ها رسيديم برديا زد پشت امين : به چي مي خنديد..جان برادر.؟؟

امين که کاملا معلوم بود مي خواد موضوع رو بپيچونه : به به نگين خانوم..خوشگل شديا…

نگين لبخند پر عشوه اي زد و من صداي ايش دو قلو ها رو پشت سرم شنيدم…

وارد رستوران شديم که فضاي سنتي بامزه بود گرد..با يه مرد ميان سالي رو صحنه که داشت آهنگ مي خوند…کسي که اول شب با آهنگاي استاد شجريان شروع کرد و آخرش کارش به پيراهن صورتي..دل منو بردي ختم شد….

رو يکي از تخت ها که نسبتا بزرگ بود نشستيم…امين کنار من نشست..برديا و بعد نگين..آتنا و تينا بعد بابک رو به رو..

سفارش من از قبل معلوم بود..همه به جز نگين همون رو سفارش دادن..

نگين : از ديزي متنفرم..البته ما هيچ وقت تو خونمون پخته نمي شد..آشپزمون اصلا بلد نبود..

منظورش به من بود…خنده ام گرفته بود..خانوم کوچولوي مريض احول..

_ما مي پختيم….مادر بزرگم خيلي خوشمزه مي پخت..همگي دور سفره جمع مي شديم..با ترشي هاي کار خودش مي خورديم…از ايران که رفتم هميشه هوس مي کردم اما کسي نبود که بپزه اوون ترشي ها هم نبود…

_من حتي زماني که مي رم پاريس هم دلم براي غذا هاي ايراني تنگ نمي شه..چون بهشون عادت ندارم…

ديگه رسما به نظرم اين دخترک کمدي بود…دوست داشتم بزارمش سر کار بخندما..اما حسش نبود..يکم سر حال تر بودم..کارش رو مي ساختم…

آتنا :والا نگين جان اون دفعه که ما اومديم خونتون غذاتون قيمه بود..البته به سبک فرانسوي..چون هيچ کدوم نتونستيم بخوريم…

برام عجيب بود که قبل از همه بابک زد زير خنده….

نگين اخماش رفت تو هم و جواب نداد..اما من نخنديدم..کوچولو تر از اين حرفا بود که بخوام به اين باختش بخندم…

غذا رو که آوردن از ديدن اوون ظرف سفالي و ترشي هاي رنگ و وارنگ ذوق کردم…ديدم امين بغل دستم داره نگاهم ميکنه…تو چشماش يه ذوقي بود : اگه اجازه بدي من برات بريزم..داغه مي سوزي…

شام تو شوخي هاي دو قلو ها…پزهاي نگين و سکوت من و امين ختم شد…من اين سکوت رو دوست داشتم..حرف نزدنم به هم اجازه مي داد تا از اين حضور گرم استفاده کنم…

نگين داشت داستان هاي خريد هاش رو در پاريس تعريف مي کرد و من داشتم آرزو مي کردم..برگرديم به همون روزهايي که بي حرف مي نشست…

_واي باده مطمئنم بري پاريس عاشقش مي شي…

_حتما همين طوره…

..خوب من..پاريس رفته بودم..بارسلون..برلين…رم…ما دريد…و خيلي ديگه از شهرهاي مهم اروپا تو هفته هاي مد شرکت کرده بودم…اما چرا بايد براش توضيح مي دادم…؟؟

برديا : من ديروز دوباره پروژه گرجستانتون رو ديدم…خيلي خوب بود..

_تفليس شهر بي نظيريه..تو اوون مدت خيلي بهم خوش گذشت…

_براي اوون پروژه جايزه گرفتيد…

_خوب بله..اما اوون حاصل تلاش يه اکيپ بود…

امين : تواضع نشون مي ديد…کار خيلي خوب بوده…

خنديدم..به نگين نگاه کردم..چرا برديا حال دوست دخترش رو اين جوري گرفت نمي دونم…اما تو دلم گفتم..يک-هيچ به نفع من….

در آسانسور باز شد و ما وسط راهرو ايستاديم ..

_مرسي..شب بسيار خوبي بود..خيلي خوش گذشت…

_ممنون از تو باده..به ما هم خيلي خوش گذشت…و من يک بار ديگه بهت ايمان آوردم..

_چرا؟؟

_جواب نگين رو ندادي…

_نگين جوابش رو تو سه خط مکالمه گرفت..نيازي نبود من چيزي بهش بگم..

لبخند زد ..

_شب به خير….

_شب شما هم به خير…فردا ساعت 9 مي بينمتون…

کرم صورتم رو که زدم..پيش خودم اعتراف کردم که مدتها بود که انقدر حالم خوب نبود…با وجود اتفاق صبح و دري وري هاي نگين من حتي تصورش رو هم نمي کردم که انقدر آرامش بگيرم…سرم رو روي بالش گذاشتم..

تمام مدت داشتم با خودم فکر مي کردم که بايد چه عکس العملي نشون بدم اگر..هومن يا سبحان رو ديدم..چي بگم..

خوابم نمي برد..مجله دم دستم رو ورق زدم..رسيدم به يکي از عکساي خودم..براي تبليغ شکلات…روي تاب سفيد…

عکسا مثل بمب ترکيده ..تقريبا هر روز يا وقت عکس دارم يا روي صحنه ام براي رسوندن کارهاي دانشگاه تقريبا دارم از بي خوابي مي ميرم…با هاکان رابطه مون صميمي شده..دعوتم مي کنه که براي اولين بار همراه با بوسه و سميرا بريم خونه اش تا جشن کوچولويي بگيريم براي اين موفقيت…

راننده اش رو مي فرسته دنبالمون..بوسه به اين چيزا عادت داره..هر چند که از اين امکاناتش استفاده نمي کنه..سميرا هيچ عکس العملي نداره..تو مسير سر گرم گوشيشه..من اما مح اين جلال و شکوهم..به خونه هاکان که مي رسيم ديگه حتي سميرا هم کلمه چه خوشگله رو به کار مي بره..يه خونه چوبي سفيد دو طبقه لبه دريا..که قايق هاکان انگار که ماشينشه تو حياط پارک..و يه تاب زيباي سفيد…اين تاب..اين حياط براي من تمام خاطره است..تلخ و شيرين…نقشش به پر رنگي تمام روزها و شباي تنهايي منه…

دنيز هم اونجاست برام از شرکتش حرف مي زنه براش از درسم و افکارم حرف مي زنم..از ايده هام مي گم..ميگه کارام رو بهش نشون بدم تا اشتباهاتم رو رفع کنه…

5 روز بود که بي سر و صدا مي گذشت.. من که توقع ديدن سبحان يا حاجي يا حتي خود هومن رو جلوم داشتم برام جالب بود که خبري نبود…فقط گاهي احساس مي کردم که کسي داره من رو نگاه مي کنه که اين هم به نظر خودم توهم بود..چون مي ترسيدم…

با بهروز تماس گرفتم گفتم ماجراي جديدم رو به دکترم بگه..بهروز خنديد و گفت..حاج خانوم ديگه از دست اين دکي بي چاره هم کاري بر نمي ياد..اوضاعت خرابه بيا بستري شو…

به نارين زنگ زدم پرسيدم براي پروژه اي که به خاطرش دارم ميام رنگ موهام بايد چه طوري باشه..گفت فرقي نمي کنه..من مهمان افتخاريم هر چي که باشه مهم نيست…خوب براي اين که کمي حالم بهتر شه..از دو قلوها آدرسه يه آرايش گاه خوب رو گرفتم و رفتم تا صفايي به خودم بدم…

براي من که يه عمري پشت صحنه شو ها مي نشستم ساعتها زير دست آرايش گرها..الان چند وقت بود محيط آرايشگاههاي زنونه خفقان آور شده بود..جز فال قهوه و دري وري پشت سر مادر شوهر اين جماعت هيچ حرفي براي زدن نداشتن..دست خانوم آرايش گر هم به قدري کند بود که يه رنگ موي ساده سه ساعت طول کشيد..هر چند هم که از رنگ بلوطي سرم راضي باشم وقتي ساعت 7 رو ديدم واقعا عصباني شدم…

از آرايشگاه تا خونه پياده يه ربع بود پس با پاي پياده شروع کردم به رفتن…هوا سرد بود و مه داشت..خيابون خيلي خلوت بود..براي خودم داشتم راه مي رفتم که دوباره احساس کردم دچار توهم شدم که کسي داره پشت سرم مياد…

قدم هام رو که تند کردم..با شنيدن صداي پاي پشت سرم ترسيدم…دستم رو دور دسته کيفم قفل کردم تا با اولين حرکت شخص پشت سر حسابي از خجالتش در بيام…به پشت سرم نچرخيدم…سالها زندگي تو يکي از جرم خيز ترين شهرهاي دنيا بهم ياد داه بود که اين جور موارد اگر برگردي به پشت خطر ناک تر..سعي کردم فاصله ام رو بيشتر کنم که احساس کردم..ديگه پشت سرم نمي ياد…نفس عميقي کشيدم و تقريبا به دو رفتم سمت خونه ساعت حدود 8 بود که رسيدم…

وارد راهرو که شدم..کليدم رو در آوردم..مي دونستم که امروز جلسه دارن و خونه نيست…رفتم تو رو مبل ولو شدم…يا توهمم خيلي بالا زده رسما بايد بستر شم..يا جدي جدي يه خبرايي هست…

بلند شدم و شروع کردم دور خودم چرخيدن…رفتم تو آشپز خونه..تنها چيزي که تو اين موارد کمي حالم رو بهتر مي کرد آشپزي بود…

قارچ خرد مي کردم..يعني کي بود..پياز رو سرخ مي کردم..بگم يعني…ماکاروني رو مي ريختم تو قابلمه…و در تمام اين رفت وآمدهاي ذهني..فقط يه بوي تلخ بود..يه رنگ عسلي تو ذهنم بود…

نه نمي گم..مگه مردم بي کارن…اين بي چاره ها يه مهندس استخدام کردن که همين الانشم کلي دردسره..

غذا کم کم داشت حاضر مي شد..ساعت حدود 9/30 بود که زنگ خونه رو زدن…

امين بود..خسته و کمي خواب آلود… لبخندي به هم زد :سلام..

_سلام خسته نباشيد…

_مرسي…بعد دستش رو دراز کرد و جعبه عينکي رو به سمتم گرفت : عينک آفتابيت رو تو شرکت جا گذاشتي..

_اصلا حواسم نبود دستتون درد نکنه…بيا يد تو..

_نه خيلي خسته ام مزاحمت نمي شم…

_شام خورديد؟…

_نه..وقت نشد..

_بيا يد تو…شام درست کردم..بخوريد بعد بريد استراحت کنيد…

لبخندش پهن تر شد : نمي تونم همچين پيشنهادي رو رد کنم…من لباسم رو عوض کنم ميام…

ميز رو چيدم …بعد از نيم ساعت..يکم سر حالتر..تو شلوار ورزشي و تي شرتش سر ميز بود…

براي هر دو مون غذا کشيدم ….

_دست پختت خيلي خوبه…

_حاصل زندگي دانشجوييه….راستي روز تون چه طور بود.؟؟.

برام از قرار داد جديد شرکت حرف زد..

_کار پر منفعتي مي شه..پس امروز روز خوبي براتون بوده..

نگاه طولاني بهم کرد : براي تو معلومه روز بهتري بوده…

اشاره ظريفي به عوض شدن رنگ مو هام کرد ..دستي به موهام کشيدم : بله..تنوعي بود..

لبخند زد..

تو اتاقم مشغول کار هام بودم که امين اومد جلوي در…

_وقت داري يه چيزي بهت بگم…

به سمتش چر خيدم : البته..در خدمتم…

_مامان براي فردا شب شام دعوتت کرده خونمون…

_چرا به خودشون زحمت مي دن آخه…

_اين چه حرفيه..مي دوني که خوشحال مي شيم…

_لطف داريد…

_پس براي فردا شب برنامه اي نذار…

خنديدم : راست مي گيد..يادم باشه منشيم برنامه فردا شب شام سفارت رو کنسل کني..چي کار دارم آخه من براي فردا شب…؟؟

بلند خنديد… : از دست تو….

اين مهموني يه حس خوب بهم داد..مادر و پدر امين تو اوون يه باري که ديده بودمشون خيلي به دلم نشسته بودن..دو قلو ها هم جاي خود داشتن…

روز مهموني امين و برديا رو تقريبا اصلا نديدم به خاطر قرار داد جديد سخت مشغول بودن…منم شديد سرم شلوغ بود…

ساعت 5 امين من رو رسوند خونه و گفت ساعت 8 مياد دنبالم…

براي مادر امين ديروز يه مجسمه خيلي خوشگل خريدم و صبح هم سفارش يه سبد گل دادم ….

از بين لباسام يه پيراهن ساده مشکي که دامنش تا وسط رونم بود انتخاب کردم که آستين ها و پشتش کامل گيپور بود…کفشاي پاشنه دار مشکي..مو هام رو هم صاف ريختم دورم…..پالتوم رو پوشيدم و منتظر امين بودم…سبد گل رو دم در گذاشتم تا جا نمونه…

مثل هميشه راس ساعت و خيلي شيک جلو در بود….شلوار مردون..يه کمربند خيلي خوشگل..پيراهن مردونه که آستين هاش رو تا زده بود و يه جليقه خيلي خوشگل..

با ديدن وسايل تو دستم : چرا زحمت کشيدي…؟؟

_چه زحمتي دوست داشتم يه ياد گاري ازم داشته باشيد…

احساس کردم اخماش رفت تو هم….

_لطف داري…بريم؟؟

رفتم تو تا شالم رو بردارم که تلفن زنگ زد..

_بر نمي داري؟؟

_نه دير مي شه..

رفت رو پيغام گير… مهسا بود : چه طوري خانوم مهندس…تو دهنم نمي چرخه جون داداش بهت بگم مهندس براي من تو همون باده دراز سال يک دانشگاهي…

باده ايران خوبي ديگه؟؟..هيچ مشکلي نيست؟؟..تا نا راحت شدي عين همون سالا طي يه عمليات کوماندويي بپر تو طياره…بيا اين جا..اين دفعه به سميرا نمي سپارمت..بپر بيا اين جا..يه پسراييي داره..البته تو خاک بر سر تر از اين حرفايي…با اون همه دب دبه و کبکبه..هيچي نشدي…از بس با اين آبجي راهبه من پلکيدي….راستي دارم جفت و جور مي کنم تاريخي که استانبولي منم اون جا باشم…دوست دارم رفيق…

سوتي شد…خدا بگم من رو چي کار کنه…برگشتم به امين نگاه کردم..از نگاهش هيچ چي معلوم نبود..جز يه اخم…

من چه مي دونستم مهسا سخنراني مي کنه آخه…

_بريم..دير شد…

با اين جمله اش من از کمسي در اومدم…

تو ماشين هنوز تو فکر بود ..من هم تو سکوت….

_مي گم باده…تو ؛تو ايران مشکلي داشتي که رفتي؟؟

..حالا خر بيارو باقالي بار کن…

_من به اجبار از ايران رفتم…

_سميرا؟؟

_سميرا…خواهر دوستمه..همون که زنگ زد..خودش پاريس درس مي خونه..من تمام اين سالها پيش خواهر اين دوستم زندگي کردم…

_چرا همه انقدر استرس ناراحت بودن تو ؛ تو ايران رو دارن…

_خوب..نمي دونم…

_نمي دوني يا نمي خواي بگي؟

_يه جورايي هر دوش…مسئله مهمي نيست…خيلي سال از روش گذشته…راستي مامانتون گل رز دوست دارن ديگه..من سر خود سفارش دادم..يادم رفت بپرسم…

به وضوح جا خورد…فکرش رو هم نمي کرد من انقدر واضح موضوع رو عوض کنم…

_البته که دوست داره به خصوص که انقدر با سليقه انتخاب شده باشه…

هر دو زديم کوچه علي چپ…دم دست ترين کوچه…

..خوب باده خانوم..به نظرت جستي؟؟…فکر نمي کنم…اين آدم خيلي تيز تر از اين حرفهاست…خوب 3-4 ماه ديگه کش بدي..بر مي گردي سر خونه اولت…

خونه اول…بازهم..من و يه آپارتمان لوکس نقلي رو به دريا..تنهايي و لطف سميرا و بوسه..و من دوباره خالي و خالي تر…

مستخدم خونه پالتو و شالم رو گرفت..دامنم رو کمي پايين کشيدم…

مامان امين شيک و خندان با پدرش به استقبالم اومدن..

_سلام…

_سلام دختر قشنگم…

چه قدر اين جمله دور و زيبا به نظر مي رسيد با پدرش دست دادم…

مادرش رو رو بوسيد : ما شالا..هزار ماشالا..مي بيني چه قدر..خوشگل و ملوسه..چرا زحمت کشيدي..چه قدر گل هاي زيبايي…

خجالت کشيدم : نظر لطفتونه…بعد جعبه مجسمه رو به سمتش گرفتم..قابل شما رو نداره…

_خداي من..خيلي ممنون..بسيار زحمت کشيدي..بيا گلم…بيا بريم سالن بالا..دخترا هم الان ميان…اونجا هديه زيبات رو باز مي کنم…

_مامان خانوم سلام…

مادرش با عشق برگشت سمتش : امين ..مامان..خوش اومدي..

_والا هيچ کس به من سلام هم نکرد..

پدرش : تا وقتي همچين فرشته اي هست آخه به تو چرا بايد سلام کنم من…

خنده ام گرفت…

_دست شما درد نکنه ديگه بابا…

خواستيم از پله ها بالا بريم…

امين : کمکت بکنم؟؟

_ممنون ميشم..

بازوش رو جلو آورد و من دستم رو دور بازوش گذاشتم و با هم از پله ها بالا اومديم…و من تو يه حس غريب گير کردم…يه حس غريب پر از اين قدم هاي محکم..پر از اين صداي بم..پر از حس نيفتادن…

مادرش به پدرش لبخندي زد و جلوتر از ما رفتن به سمت سالن…

روي اولين مبل نشستم و پام رو روي پام انداختم…امين رو به رو م نشست…اين سالن کوچکتر و صميميتر بود…

شيرين : خوب باده جون خيلي خوش اومدي…مثل اين که کارهاي شرکت اين چند وقته زياد بوده…

_من از کار کردن لذت مي برم…

_آفرين عاليه…هر چند بعد از اينکه ازدواج کردي و بچه هاي قد و نيم قد دورت رو گرفتن بايد از کارت کم کني…

_من زياد بهش فکر نمي کنم…

تعجب کرد : مگه مي شه..دختر به اين خانومي و خوشگلي نمي شه که هميشه خونه باباش باشه..

..بي منظور بود مطمئنم..از کجا بايد مي دونست که خونه پدر وجود نداره….

_من بچه رو عرض کردم…

_آهان..خوب اگه گير يه پسر خوشگل و خوب بيفتي …کلي هم خوشت مياد تا ازش بچه داشته باشي…

..بچه…خيلي دور به نظر ميومد..مخصوص همسايه بود..مخصوص سميرا…ازدواج اما براي من مقوله اش به مراتب پيچيده تر بود…خيلي مفهوم ها داشت…خيلي خاطره ها…خيلي فداکاري ها…

دو قلوها مثل گوله آتيش وارد سالن شدن…خداي من … هيچ وقت اطرافم کسي رو نداشتم که به شلوغي و پر نشاطي اين دو تا باشه…

آتنا : چه قدر خوب کردي اومدي باده…هر چند نمي يومدي هم ما تصميم داشتيم بيايم…

_خوب باييد من عصرا خونه ام..خيلي هم خوشحال مي شم ببينمتون…

تينا : اصلا مي ريم بيرون..يه جاهاي خوب خوب مي بريمت…

با چشمکش هر سه زديم زير خنده…

امين : دست از سر مهندس ما برداريد..با اون دوستاي عجغ وجغتون مي بريدش بيرون کلافه مي شه..

تينا : دوستاي ما چشونه خيلي هم با مزه اند..مي ريم ساز مي زنيم…

_ممنونم…خوشحال مي شم…

دو قلوها رفتن رو مبل کنار پدرشون نشستن…

من هرگز همچين منظره اي نداشتم…نه خودم..نه ساره..من که پدرم رو به يادم نمي ومد و حاجي هم که مسخره است اگه فکر کنيم حتي به دختر خودش هم محبت مي کرد..

به خونه و مهماني نگاه مي کنم..به خودم تو اين لباس با اين همه تجمل…

ترم سه دانشگاهم..مامانم سفره امام حسن داره..همه چيز يه دست سبزه..دو روزه مثل بلا نسبت داريم کار مي کنيم…به دستور مامان يه پيراهن سبز پوشيدم..هرچي طلا دارم به خودم نصب کردم..تا کسي نگه حاجي براي دختر ناتنيش کم گذاشته…واقعا هم کم نذاشته…من به اندازه يه کيسه طلا دارم..اما به اندازه يه مشت هم تو اين خونه احترام و محبت ندارم…

جلوي در ايستادم به خاله خان باجي هايي که ميان سلام ميکنم..ساره با چايي پذيرايي مي کنه..اين همه بريز بپاش..اين همه خرج..براي کي آخه…

سبحان تو حياط داره مثلا کمک مي کنه..اما نگاهش تو ايوون به منه..اشاره مي کنه شالم رو مي کشم جلوتر..صداي ياا.. مياد..شاگرد مغازه حاجي..محسن…مادر پيرش رو که پاي رفتن نداره رو با صندلي مياره…جوون نجيب و خجالتي 21 ساله است ودانشجوي حسابداري از 13 سالگي ور دست حاجيه…مي رم کمکش…صندلي مامانش رو بياريم بالا..نگاهم مي کنه..سرش رو مي ندازه پايين لبخند مي زنه..عرق پيشونيش رو پاک مي کنه…تشکر مي کنه که کمکش کردم…مامانش مي گه ايشالا عروس بشي و محسن سرش رو بيشتر پايين ميندازه..سبحان سرفه مي کنه.. : محسن واينسا اون جا بيا کمک…محسن ميره پايين..سبحان با انگشتش تهديدم مي کنه..

آخ..محسن محجوب خجالتي..در چه حالي..؟؟تو تنها کسي هستي که از اوون زمان ها بعد از ساره براش آرزوي خوشبختي دارم..

وقتي به اوون نگاه پاک و اوون دستاي زحمتکش فکر مي کنم..بغضم مي گيره…

_حوصله ات سر رفته؟؟

با صداي امين که از نزديک گوشم مياد…به خودم ميام : البته که نه..

_آخه بد جور تو خودت بودي…

_نه..ياد چيزي افتاده بودم…

_چي داريد پچ پچ مي کنيد…

معلوم بود شيطنت دو قلو ها به پدرشون رفته…

امين : راجع به کاره…

_همين ديگه..از بس که بي عرضه اي…

همه خنديدن…

_ا..بابا…!!

_دختر بي چاره رو آوردي مهموني بازم داري راجع به کار حرف مي زني…

امين مونده بود چي بگه…

من : من از حرف کار زدن با ايشون هم لذت مي برم….

امين با يه لبخند پيروزي به پدرش نگاه کرد که باعث خنده بقيه شد…سرش رو خم کرد و زير گوشم گفت : مرسي…

_قابل نداشت…

صداي زنگ در بلند شد…

امين : منتظر کسي هستيم..؟؟

پدرش در حالي که داشت پيپش رو روشن مي کرد : نه..نيازي قرار بود بياد..پوشه حساب کتاباي زمين رو بده بهم…

امين نگاهي به من انداخت..احساس کردم اخم کرد…

نيازي ..هم سن و سالاي امين بود…عينکي..يه کم تپل و زيادي خوش مشرب..

به هم که معرفي مي شديم..حس بدي از نگاهش داشتم..دامنم رو کمي پايين تر کشيدم…هيز بود..به معني واقعي کلمه..خوشم نميومد از نگاهش…

امين کنار من ايستاده بود..به تعارف شيرين جون..نيازي نشست مبل رو به روي من…پام رو از رو پام برداشتم..جفت کردم و کمي متمايل به راست..اين جوري جمع و جور تر بود..

_خوب..آقاي دکتر پروژه جديد مثل اينکه خيلي عاليه…

نگاهش به من بود..امين همچنان کنارم ايستاده بود : بله ..اما پروژه اين جا نيست..لواسونه…

پدر و مادر امين ..بدون حرف و بالذت به صحبت هاي اين دو تا گوش مي کردن و دو قلوها دست به سينه مبل پهلويي بودن…

امين : خوب آقاي نيازي پوشه همراهتونه…

علنا داشت بيرونش مي کرد…همون موقع مستخدم بهش چاي تعارف کرد..نيازي چاي رو برداشت و به پشت تکيه داد…

_خوب خانوم…خوش مي گذره؟؟جايي هم رفتيد اين چند وقت؟؟ همراهيتون کنم تهران جاهي ديدني زياد داره…

…مردک سبک…

_بنده توريست نيستم…اين جا شهره منه.فقط يه مدت ازش دور بودم…

اين نکنه انتظار داشت جواب بهتري بگيره؟؟

چايش رو ذره ذره مي خورد…

کلافه تو جام جا به جا شدم…

امين جليقه اش رو در آورد و گذاشت روي پام…جا خوردم..سرم رو بالا گرفتم و نگاهش کردم : گرممه…

جليقه رو روي پام مرتب کرم…

شيرين : امين مادر..خوب بده آويزون کنن..باده جون اذيت مي شه..

پدرش در حالي که لبخندي داشت که من نمي فهميدم چيه : نه خانوم بذار باشه…يه چند دقيقه ديگه..گرما مي ره..لازمش مي شه…

من که اصلا نفهميدم اين ها چي ميگن…

روي هم رفته..شب خيلي خوبي بود..مادر خانواده امين خيلي صميمي و زيبا برخورد کردن..بهم واقعا خوش گذشت…

من هيچ وقت چيزي به نام خانواده نداشتم..شايد تو 6-7 سالگي…تو اوون خونه قديمي مادر بزرگ ..اما 9 سال اخير که اصلا…

تو را هرو ايستاديم :خيلي ممنون..هم از خودتون..هم خانواده محترمتون…شب خيلي خوبي بود..

لبخند مهربوني زد : براي ما هم شب بسيار خوبي بود…

کليد رو انداختم تا در رو باز کنم…

_راستي باده..

برگشتم..سرش پايين بود و داشت سوييچ رو تو دستش مي چرخوند….

_مي خواستم يه چيزي بهت بگم…

_بفرماييد…

_ميشه..اگه مشکلي پيش اومد..قبل از اينکه کوماندويي بپري تو طياره..بگي..شايد بتونيم حلش کنيم…نيازي به رفتن نباشه…؟؟

دلم لرزيد..نمي دونم به خاطر اوون لحن مطمئن بود..به خاطر اين بود که انقدر حواسش به همه چيز بود؟؟؟…هر چي که بود..اين حس براي من..نو بود..جديد بود…

_من خيلي وقته که مي ايستم…رو به رو مي شم…خيلي وقته حرکتاي من کماندويي نيست…اون موقع ها 19 سالم بود..پر از جسارت جاهلي..پر از بي چارگي…

نگاهش بيشتر از قبل پر از سئوال شد…: اگه..فقط..

_شبتون به خير آقاي دکتر…

سرش رو پايين انداخت : شب تو هم به خير…

در رو بستم و پشتش ايستادم….نفس عميقي کشيدم…چم بود..چرا يه لحن..يه نگاه..بايد انقدر رو من نفوذ داشته باشه…

از باشگاه تازه برگشته بودم بعد از مدتها دوباره رفته بودم ورزش..دست و پام درد مي کرد…يک کيلو وزن زياد شده بود از بس اين چند وقته شام خورده بودم..بايد قبل از رفتنم براي کار نارين فرمم رو بر مي گردوندم…شام از امشب دو باره تعطيل..داشتم براي خودم کاهو مي خوردم و کانال ها رو بالا پايين مي کردم که موبايلم زنگ خورد…

دوباره همون پيشنهاد و همون مرد…و جواب تکراري من…

اصلا اين آدم منظورش چي بود رو هم من متوجه نمي شدم..بايد حتما دوباره به امين و برديا متذکر مي شدم موضوع رو…

صبح به جاي امين برديا پشت در بود..تعجب کردم..

_سلام بر خانوم مهندس خودمون..

_سلام…شما خوبي؟؟

_خوبم..تعجب کردي من رو ديدي نه؟؟ امين يکم کار داشت..ديشب هم خونه نيومده بود..صبح به من گفت بيام دنبالتون…

کمي جا خوردم..تو طول اين مدت نديده بودم شب خونه نياد..برديا حرکت کرد..چه انتظاري داري باده..به هر حال مرده جوونه…با موقعيتي که اين داره نه به اندازه برديا ولي مطمئنا براي خودش يه سري برنامه ها داره..

مثلا اومدم خودم رو قانع کنم..بدتر عصباني شدم…اي بابا..اصلا به من چه…

برديا : کار ا خوب پيش مي ره؟؟..کم و کسري که نداريد؟؟…

لبخند زورکي زدم :نه…

_به نظر سر حال نمي ياد…

_نه …چيزي نيست..کاش شما زحمت نمي کشيديد..راهي که نيست…خودم ميومدم…

_اي بابا..بده هر روز با يه باديگارد خوشگل ميريد و ميايد…

..از خود متشکر…البته نا حق هم نمي گفت..وقتي نگين پيشش نبود تا آلودگي صوتي ايجاد کنه..برديا مرد جذاب و کار درستي بود…

_نه..فقط نمي خوام اين بادي گاردهاي عزيز به زحمت بيفتن…

امين تا ظهر شرکت نيومد..من هم مشغول کارم بودم و برديا هم همش در حال رفت و آمد..منشي جديد شرکت..زهره جون..يه خانوم بامزه.تپلي بود که يه دختر خوشگل 25 ساله داشت دانشجو…همسرش فوت کرده بود و زندگي جمع و جوري داشتن..خيلي هوام رو داشت…رفتم پيشش تا با هم چايي بخوريم..که امين از در اومد تو…

بي حواس از کنار هر دو مون رد شد و جواب سلام سر سري داد…قيافه اش در هم بود و خسته…با زهره جون به هم نگاه کرديم..امين مرد مبادي آدابي بود..اين برخورد ازش بعيد بود…

ته دلم يه جوري شد..نمي دونم چش بود..

با زهره جون داشتيم راجع به شرکت قبلي که توش کار مي کرد صحبت مي کرديم که ياد تلفن ديشب افتادم..بهانه خوبي براي صحبت بود..

در زدم..وارد شدم..امين سرش بين دستاش پشت ميز بود و برديا رو مبل داشت زمين رو نگاه مي کرد.. : مي تونم بيام تو..

امين سرش رو بالا گرفت و سعي کرد لبخند بزنه که موفق نبود : شماييد؟؟..بفرماييد..

_شما حالتون خوبه؟؟

_بله..بله..

..باور نکردم..چشماش خيلي خسته بود و صورتش کلافه..

_مطمئنيد خوبيد؟

-بله يه کم خسته ام..من در خدمتتونم…

_راستش رو بخوايد..باز از اوون شرکت بهم زنگ زدن نمي دونم چه گيري دادن به من…

امين به سمت برديا چرخيد : برديا..قرار بود ته توشو در بياري که..

برديا که انگار از يه دنياي ديگه اومد اين ور : ببخشيد يادم رفت… بعد تکه کاغذي به سمتم گرفت تا اسم و شماره تلفن شرکت رو بنويسم…

هر دو شون تو فکر بودن اما امين داغون تر بود..

_برديا همين الان برو سراغش…نمي خوام بيشتر از اين مزاحم خانوم مهندس بشن…

برديا بي حوصله بلند شد و از اتاق بيرون رفت…من اما همچنان اوونجا ايستاده بودم..

_مسئله ديگه اي هم هست؟؟

_بله هست..

دستش رو به صورتش کشيد..انگار که مي خواست اين جوري تمرکز کنه : بفرما…در خدمتتم….

_چرا انقدر داغونيد؟؟!!

_يکم سر حال نيستم..خودت رو ناراحت نکن…

همون لحظه تلفنش زنگ زد : بايد برم جايي…ببخشيد باده..مي شه بعدا صحبت کنيم؟؟

ناراحت شدم..به خاطر خودش البته : البته…من هم کار داشتم..فعلا خداحافظ..

عجيب ذهنم مشغول امين بود…برديا هم عصباني بود..به خاطر اين که شماره اي که من داشتم رو کسي جواب نمي داد…و هم ناراحت بود.هي مي رفت توي فکر…

ساعت کاري که تموم شد..گفت که من رو مي رسونه…

_زحمت نکشيد..دو قدم راه خودم مي رم…

_خواهش مي کنم تعارف نکنيد..امين تو اوون گرفتاريش باز 10 دقيقه پيش به من متذکر شد که تا در آپارتمانتون برسونمتون..

_گرفتاري؟؟..چيزيش شده؟؟

_آره..شيرين جون حالش خوب نيست…

يک لحظه چشماي خندون و صورت مهربون شيرين جون اومد جلوي چشمم… : من هفته پيش منزلشون بودم..حالشون خوب بود..

_گويا دو روز پيش براي معاينه روتين رفته بودن دکتر..يه چيزي شبيه به غده تو سينشون تشخيص دادن..امروز رفته بودن تيکه برداري..امين از ديشب پيشش بود..الانم رفته پيش دکترش…

واقعا حالم بد شد…خداي من طفلکي امين… : دو قلوها…؟؟

_خبر ندارن…

_هيچي نيست من مطمئنم…

_منم به امين مي گم….اما خوب..خيلي ترسيدن..البته شيرين جون خودش سر حالتره..پدرش و امين خيلي حالشون بده…

برديا تا دم آپارتمان با هام اومد…رو مبل نشستم..حوصله در آوردن مانتوم رو هم نداشتم…بدجور ذهنم درگير بود…

دعا مي کردم که چيزي نباشه..براي خانواده شاد و دوست داشتني اوونها اين ضربه بدي بود…

فکر نمي کنم هيچ کدومشون تا به حال نبودن يا از دست دادن رو چشيده باشن…

مادر…چه کلمه غريبي..عجيبه که من مادرم رو بسيار کم ياد مي کردم..يعني الان حالش چه طور بود؟؟…سرم رو تکون دادم..تا اوون چهره ها از ذهنم پاک بشن…الان وقتش نبود…

تا حدود ساعت 10 شب تو خونه قدم زدم..چند باري به موبايل امين زنگ زدم که خاموش بود..هر چند اگر برديا دهن لقي نمي کرد..امين به من نمي گفت چي شده…

صداي در آپارتمانش که اومد..پريدم برم ببينم حالش چه طوره..اما دستم رو دستگيره خشک شد…نکنه دوست نداشته باشه من خبردار بشم..

دنده عقب رفتم تو سالن..شايد دوست نداره من تو مسائل خانوادگيش دخالت کنم..

يک ساعتي با خودم درگير بودم…ولي حتي يک آن قيافه خسته صبحش از جلو چشمم کنار نمي رفت…

دلم رو به دريا زدم و رفتم دم خونش…

دستم چند بار به سمت زنگ..رفت و اومد تا زنگ زدم…کمي طول کشيد تا در رو باز کنه…

در که باز شد ..من يه جفت چشم ديدم که ديگه عسلي نبود..قهوه اي بود…صورتش در هم بود و اوون صداي بم خش دار شده بود با تعجب نگاهم کرد : سلام..چيزي شده؟؟

_سلام..مي شه بيام تو…

_اي واي ببخشيد..حواسم نيست..بيا تو…

رفتم تو..در رو بست…بدون تعارف به سمت سالن رفتم…پشت سرم اومد…رو ميز يک عالمه ورق بود و لباس هاش هر کدوم يه طرف بود…

_شيرين جون خوبه؟؟

آهي کشيد و رو مبل نشست : تو از کجا فهميدي؟؟

_يعني نمي خواستيد بهم بگيد…

_بنشين…نمي خواستم ناراحت بشي..

_برديا به هم گفت..حالا حالشون چه طوره…

با انگشتاش شقيقه اش رو فشار داد…صداش بغض نداشت..اما خشش از هر بغضي سوزاننده تر بود : خوبه..روحيه اش خوبه..بايد منتظره جواب آزمايشش باشيم…

_چيزيش نيست من مطمئنم…

_نمي دونم..خيلي هول کردم..بابام که حالش خيلي خرابه..مي ترسم دوباره سکته کنه…من موندم اين وسط…خيلي نگرانم..مامانم همه چيز ماست….

دلم خيلي سوخت…خيلي… : هنوز که چيزي معلوم نيست..چرا از حالا انقدر هول کرديد…

جوابش سکوت بود..سرش رو به پشتي صندلي تکيه داد…

 

_از صبح چيزي خورديد؟؟

_نمي دونم يادم نميياد…

_اين جوري مي خوايد..مسائل رو حل و فصل کنيد؟؟؟ مي رم چيزي براتون بيارم بخوريد…

_نه..اصلا ميل ندارم..گلوم هم مي سوزه..امروز هي گرم و سرد شدم…

_ديگه بد تر…الان ميرم يه چيزي براتون ميارم…

مقاومتي نکرد…

رفتم توي خونه..چي درست مي کردم براش؟؟

يه فکر بکر داشتم..قديما هر وقت حالم بد مي شد..سميرا براي سر حال آوردنم اين کار رو مي کرد…

تند و تند هر چي داشتم و نداشتم رو خرد کردم و تو تابه ريختم..کمي که پخت گذاشتمش لاي نون تست و ساندوچش کردم..جز سوپ آماده چاره اي نداشتم…

آماده که شد گذاشتم تو سيني..اما اصل کار اين بود که با سس..چشم و ابرو روي ساندويچ ها کشيدم با يه لب خندون..الان انگار..6 تا صورت خندون از تو بشقاب داشتن نگاه مي کردن…اميدوار بودم که بتونه يکم از اوون حال و هوا درش بياره…

سيني رو روي ميز جلوش گذاشتم..

_خيلي زحمت کشيدي…

_نه بابا کاري نکردم..اميدورام خوشتون بياد…

چشمش که به سيني افتاد خنديد : اينا چه بانمکن….

لبخند زدم از اينکه تونسته بودم يکم حال و هواش رو عوض کنم خوشحال شدم …

_چه قدر هم که خوشمزه است…

_نوش جان…فقط سوپ فراموش نشه…

_چشم..مگه مي شه نخورمش… خودت پس چي؟؟

_من شام خوردم…

اما من تکي چيزي نمي تونم بخورم…

بشقاب سالادش رو برداشتم و تو پيش دستي کمي براي خودم کشيدم و مشغول شدم : بفرماييد اين هم از شام من…

اشاره اي به صورتکهاي خندان کرد :جدي چه جوري اين به ذهنت رسيد..؟؟

_هم خونه ايم..سميرا..هر وقت که حالم بد بود..يا حال و حوصله نداشتم از اينا درست مي کرد..البته زندگي دانشجويي بود هر چي گيرمون ميومد ميذاشتيم تو ساندويچ…

_زندگي دانشجويي ما اين چوري نبود..دوره ليسانس که با خاله برديا و شوهرش زندگي مي کرديم تو لندن…دوره فوق ليسانس خونمون رو جدا کرديم..اما مستخدم داشتيم..که خونه رو تميز مي کرد و غذا مي پخت…دوره دکتري هم من رفتم نيويورک با عمه ام و خانواده اش زندگي کردم…يعني به سبک شما زندگي دانشجويي نداشتم..

_از اوون دانشجو برژوا ها بوديدا…

بلند خنديد : اصطلاح بي نظيري بود…

خنديدم : خوب آره ديگه…اما ما از اوون خونه دانشجوييا داشتيم که وسايلش چند منظوره است.از اونا که کتري هم کتريه هم اتو….از اونايي که هرچي گيرت اومد بخور….از اونا که هر کي زود تر بلند شد..جوراب تميزا رو مي پوشه…

_بايد جالب باشه…

_جالب بود….

..جالب بود اما دردناک هم بود..سختي هم داشت…تنهايي و بي کسي و بي پولي هم داشت …شب زنده داري هم داشت…

_از صبح دارم فکر مي کنم چيزي حدود 10 سال من با خانواده ام زندگي نکردم..ارزشش رو داشت؟؟…کاش بيشتر مادرم رو ديده بودم….

چه قدر اين آدم وابسته بود..اين خوب بود يا بد؟؟..من که خيلي وقت بود هيچ طنابي به جايي وصلم نمي کرد…

_يه جوري حرف مي زنيد انگار چيزي شده..مطمئن باشيد که حالشون خوب ميشه…اين جوري اگر بشينيد فکر کنيد کم مياريد..و اگر کم بياريد نمي تونيد مبارزه کنيد…

قاشق سوپش رو تو بشقاب گذاشت.. : حق با تو… اما نمي تونم به اين چيزها فکر نکنم…

_جواب آزمايش کي مياد ؟؟؟

_پس فردا…

_خوب..ببينيد فردا روز پر از انتظار سختي براي شما ست..به نظرم نيايد شرکت..ما کارها رو راه مي ندازيم.. براي خوب شدن روحيه تون..خانوادگي بريد جايي…هر چند مطمئنم پس فردا به ماجراهاي اين دو روز مي خنديم..اما بازهم اين طوري کمي انرژي جمع مي کنيد..پس فردا هم که با هم مي ريم جواب آزمايش رو مي گيريم…

نگاهم کرد..پر از تشکر…پر از تحسين..پر از لبخند… : تو هميشه يه راه حل داري نه؟؟

_من هميشه خودم..گاهي به کمک دوستام راه حل انتخاب کردم..

_مي دوني چه قدر حضورت اطمينان بخشه؟؟

سرم رو پايين انداختم..تا گوش هام داغ شده بود…

_اي بابا..من که کاري نکردم..

_مسئله همينه باده..تو خيلي خوب بلدي با کاراي به نظر خودت کوچيک..حساي خوب ايجاد کني…

نگاهم رو ازش گرفتم…ضربان نبضم بالا رفته بود..چي باعث مي شد که ين آدم هر تعريفي که از من مي کرد اين طور دلم رو بلرزونه…ولي يک استرس پنهان هم بهم بده که يا اگر بعضي چيزها رو بفهمه ديگه با اين عسلي هاي براقش نگاهم نکنه..سرم رو تکون دادم..اين روش من براي عوض کردن کانال ذهنم بود…

_دير وقته..من ديگه برم..شما هم بگيريد بخوابيد…

_مرسي از بابت شام…و مرسي از بابت همراهيت….

_اين چه حرفيه…دستم رو دراز کردم تا باهاش دست بدم.. : سعي کنيد حتما بخوابيد..خانوادتون به شما و قدرتتون خيلي احتياج دارن…

دستم رو بين دستاش گرفت : من هم به هم صحبتي تو احتياج داشتم مرسي که اومدي..

دستم رو بالا آورد و بوسه طولاني روش زد…

خداي من..چه حس غريبي بود داغي اوون لبها بر روي دستم…نفسش که پوست دستم خورد..ترسيدم که صداي ضربان قلبم شنيده بشه…اما جسارت يا شايد توان اين که دستم رو بکشم رو هم نداشتم…

خودش در کمال ادب دستم رو رها کرد..چشماش از اوون حالت قهوه اي و خسته در اومده بود..دوباره داشت عسلي مي شد..

يه ندايي از درونم سرم فرياد کشيد..خودت رو جمع کن باده…

پايين موهام رو تو دستم گرفتم..يه کار بي دليل…. : خوب…مرسي..شبتون به خير…

لبخند زد : شب تو هم به خير..

در رو باز کردم و تا حدي که مي تونستم سعي کردم عادي رفتار کنم….بر نگشتم پشت سرم رو نگاه کنم..رفتم تو ..در رو که بستم..چند لحظه بعد..صداي بسته شدن درش اومد…

تمام ديروز رو امين با خانواده اش رفته بودن کرج اين چيزي بود که پاي تلفن خودش به من گفت…

برديا هنوز دنباله اوون شرکت کذايي بود و اوون مرد پشت خط..مسئله اين بود که بر زدن مهندسي که تو پروژه رقيب باشه کار خيلي دور از ذهني نبود..اما مسئله ترس من از چيزهاي ديگه بود…

برديا صبح اومده بود دنبالم و عصر هم برم گردوند…و گفت ميره کرج پيش امين…

نگران مادر امين بودم ..هر چند ته دلم يه جورايي روشن بود…

يه کتاب گرفتم دستم براي خوندن..عجيب بود که وقتي احساس کردم امين تو آپارتمانش نيست..انگار بيشتر احساس تنهايي کردم..پشت دستم رو نوازش کردم….

جمع کن خودت رو باد..چند وقته ديگه بايد برگردي سر خونه زندگيت..برگردي به همون شهر..پيش دوستات..سر کارت…

دلم بد جور براي همه تنگ بود..دلم خيلي اوون بوي قهوه مخلوط با بوي دريا رو مي خواست..اوون شبهاي پر از نور…

دلم براي راه رفتن رو استيج براي لباساي جديد.. تنگ شده بود…

اما عجيب بود..که فکر مي کردم اونجا هم دلم براي اين آپارتمان..اوون شرکت و..خوب..خيلي چيزهاي ديگه تنگ مي شه…

صبح از زير زبون برديا کشيدم که آزمايشگاه کجاست…يه آژانس گرفتم تا برم اونجا..مي تونستم حدس بزنم که امين حال و روز خيلي مناسبي نبايد داشته باشه…

به در آزمايشگاه که رسيدم ساعت 10 بود بايد همين حدود ها مي رسيد…از دور ديدمش که داشت ميومد..با اون قد و بالا و سر وريخت..امکان نداشت که تشخيصش ندي…از کنارم رد شد..يه قدم بيشتر برنداشته بود که انگار که باورش نشه با چشماي گرد برگشت به سمتم… : تو اين جا ..با کي اومدي؟؟…

خنده ام گرفت..جملات رو قاطي کرده بود : با آژانس اومدم..برديا گفت اين جاييد…

_اي بابا..چرا زحمت کشيدي..اين برديا جديدا خيلي دهن لق شده…

_اين حرفها رو ول کنيد بريم سراغ جواب آزمايش…

..يکم حرفش به هم بر خورد..اصلا فکر نمي کردم از حضورم ناراحت بشه…

به قسمت تحويل جواب آزمايش که رسيديم…از قيافه اش معلوم بود که حالش خوب نيست…

پاکت رو که به دستش دادن..هر دو حمله کرديم تا با همون نيمچه سوادمون جواب رو ببينيم…

درش رو که باز کرديم …با زيبا ترين منفي دنيا مواجه شديم…

از ته دل خوشحال شدم…به امين نگاه کردم که با شادي بي وصفي داشت جواب آزمايش رو دو باره و دوباره نگاه مي کرد..

_خوب خدا روشکر..

اين جمله از دهنم کامل در نيومده بود که احساس کردم تمام ريه پر از اودکلن تلخش شد..توي يه چشم به هم زدن..توي فضاي پهن و گرم گير افتادم..امبن محکم بغلم کرد…جا خوردم..دستام دو طرفم آويزون بود…

چند لحظه که گذشت..به نظر من به اندازه ساعت ها بود..خودم رو تو بغلش جا به جا کردم..انگار تازه متوجه موقعيتمون شد..رهام کرد..

سرم رو پايين انداختم..اصلا انتظار همچين چيزي رو نداشتم…

_من..خيلي..باده؟؟

انگار تازه فهميده بود که چي کار کرده و دنبال جمله اي بود تا ماجرا رو حل و فصل کنه…

اومدم جوابش رو بدم که صداي يه خانوم مسني از پشت سرم اومد..

_خوب پسرم مبارک باشه..

چي مبارک باشه؟؟…سريع چرخيدم پشت…

_ماشالا..دخترم..رفتي براي خودت اسفند دود کن..

اين چي مي گفت؟؟!!!

برگشتم به سمت امين که عين يه پسر بچه خطاکار به زور داشت خنده اش رو نگه مي داشت…

از چشماش شيطنت مي باريد..خواستم چيزي بگم که گفت : مي شه بريم..مامانم و بابام دم مطب دکتر منتظرمن…

و من پر از سئوال..پر از يه حس تازه..پشت سرش راه افتادم..حتي نگفتم مني که فقط قرار بود تو آزمايشگاه همراهيش کنم..چرا حالا مثل جوجه اردک دارم دنبالش مي رم…

از در که بيرون اومديم کنار ماشين ايستاديم…شيرين جون يه لبخند رو لبش بود و پدر امين که صبح رنگ به رو نداشت الان حالش بهتر بود..دکتر اطمينان داده بود که مسئله مهمي نيست فقط يه کيست ساده است که اول با دارو سعي مي کنن از بين ببرنش و اگر نشد با يه جراحي ساده…

شيرين جون : باده عزيز خيلي لطف کردي ما رو تنها نذاشتي…

..اين زن سراسر محبت بود..

_خواهش مي کنم..من اومده بودم صبح آقاي دکتر تنها نباشن..بعد ديگه باهاشون همراه شدم..

شيرين جون صورتم رو بوسيد و پدر امين هم دستم رو فشرد : دخترم….تشريف بيار خونه ما..خيلي خوشحال مي شيم…

_نه ممنونم مزاحم نمي شم..

امين : مامان..شما بريد خونه من باده رو مي رسونم بعد خودم ميام…

سوار ماشين که شديم..امين نفس راحتي کشيد…

_ديديد گفتم چيز خاصي نيست..

_يک عالمه نذر کردم که بايد تک تک ادا کنم…

_بسيار عالي…خدا رو شکر که به خير گذشت..

_خيلي ممنون از همراهيت…

_خواهش مي کنم…. من خودم هم نگران بودم..

_ببين تو مي دوني که ما از ديدينت خوشحال ميشيم…مطمئني که نمي خواستي بياي…

_نه..ميرم خونه….

در طول اين دو روز ..امين اصلا آپارتمانش نيومد..تمام مدت خونه مادرش بود..شرکت هم نميومد..برديا هم سرش خيلي شلوغ بود..خيلي بي منطق شده بودم..خودم اين رو مي دونستم اما به دل خور بودم ..احساس آدم هاي رها شده رو داشتم..

بد عادت شدي باده…درست و منطقي اين رابطه همينه..اون يه کار فرماست و تو يه کارمند….

رو کاناپه چهار زانو نشستم ….

داريم با بهروز و سميرا تو ساحل قدم مي زنيم..ساعت 8..رو چمنا مي شينيم هر کدوممون يه ليوان کاغذي گنده نسکافه دستمونه…رو يه سمت بهروز مي کنم و مي گم..سر جهازيت شدم دکتر…مي خنده..سميرا اما چپ چپ نگاهم مي کنه و ميگه..صد بار بهت گفتم ما از بودن باهات لذت مي بريم…..بهروز با همون مهربوني خاصش..بهم ميگه تو معمار اين رابطه اي..تو هوامو داشتي..تازه خانوم مدل..تو با شهرتت بازم مياي رو چمنا ميشيني پيش ما نسکافه مي خوري…

من از همين راه رفتن ها..از همين نسکافه خوردن ها لذت مي برم..روزانه ده ها پيشنهاد عجيب غريب دريافت مي کنم….يکي از خواننده هاي معروف براي جلب توجهم يه چمدون فرستاده دفتر نارين..درش رو که باز کرديم..تماما گلبرگ هاي گل رز..

لبخند مي زنم..مثل هر زني از اين توجه لطيف پر از حس مي شم..اما ياد قولم يه خودم به سميرا که ميوفتم..پيشنهاد آقاي خواننده براي شام تو لوکس ترين رستوران شهر رو رد مي کنم..شلوار جين و کت چرمم رو مي پوشم..کفش کالج به پا با موهاي بافته..دقيق عين يه دانشجو…با سميرا و شوهرش لب دريا قدم ميزنم…و با خودم تکرار ميکنم که اوون دنياي لوکس و پر زرق و برق…يه شغله..يه منبع در امد و اين شهرت موقتي…هرچند اين شهرت هر روز بيشتر شد..با وجود اينکه من بعدها اين کار رو فقط در شرايط خاص انجام دادم اما 7 سال هميشه از بهترين ها و پول ساز ترين ها بودم….

به قول هاکان همين کناره گيري ها..همين مرموز بودن ها اين شهرت رو بيشتر کرد..هر چند سال 4 اين شهرت…يه اتفاق ..يه کار از سمت من مثل بمب ترکيد و به مدت دو سال و نيم تا سه سال قدم به قدمم توسط خبرنگارا و عکاسا ثبت شد…

بلند شدم و کنار پنجره ايستادم…به تاريکي شب خيره شدم..به صداي بارون…به صداي بلند تلويزيون همسايه طبقه پايين..به بوي پياز داغي که نشانه زندگي بود…

من..با اين همه تلاش..با اين همه دست و پا زدن براي رسيدن…آيا رسيده بودم؟؟…چرا باز احساس مي کردم بين جمعيت رها شدم…

تازه تازه داشتم به حرف سميرا ايمان مياوردم که تا زماني که به کسي تعلق نداشته باشي..در حقيقت به جايي هم تعلق نداري….

جمعه بود و من تو خونه تنها بودم..تصميم گرفتم برم خريد..به قول بوسه پول درماني.. براي خودم راه افتادم به سمت تجريش..من هميشه اين محل رو با بوي خاصش..مغازه هاي رنگ و وارنگش دوست داشتم..هر چند اون جا به خاطر نزديکي به خونه حاجي ريسکش بيشتر بود اما من ترجيح دادم بي خيال بشم…

بعد از اين که با يک عالمه کيسه خريد از پاساژ تنديس بيرون اومدم..ساعت حدود 9 شب بود..به خاطر سرماي هوا و برف ريز کلا کوچه خلوت..تصميم گرفتم برم تا خود ميدون از اوون جا دربست بگيرم…ا انگار اين توهم دست از سرم بر نمي داشت که احساس مي کردم کسي پشت سرمه..قدم هام رو کمي تند کردم که باشنيدن اسمم جا خوردم..ايستادم و پشت سرم رو نگاه کردم..

خداي من هومن…

با فاصله ازم ايستاد : باده..فقط يه دقيقه..وايسا..الان چندين وقته منتظر فرصت حرف زدن باهاتم..يه کم وايسا…

تمام بدنم يخ زد..پس توهم نبوده…کيسه هاي خريدم رو محکم تو دستم گرفتم و سعي کردم تا از قيافه ام ضعفم معلوم نباشه…

پشتم رو کردم تا برم …دنبالم اومد : باده..خواهش مي کنم..تو نمي دوني من در چه حاليم..نمي دوني چند ساله که در چه حاليم…فقط يه دقيقه فرصت بده…

ايستادم..اين چي مي گفت..؟؟

سعي کردم..صدام رو کنترل کنم تا نلرزه… : ديگه چي از جونم مي خواي؟؟..من که با تو کار نداشتم..الانم ندارم..برو پي کارت…

سرش رو پايين انداخت..هومن و شرم؟؟؟!!!!..عجب پارادوکسي….

_باورم نمي شه ديدمت..باورم نمي شه..

_باورت بشه..حالا هم بدو برو به گوش هر کي مي خواي برسون برام مهم نيست…

_باده..داري اشتباه مي کني…

اشتباه..دلش خوشه اين به خدا…من به دنيا اومدنم اشتباه بوده…

حالم داشت بد مي شد…اوون ماسک خوشگل قدرتم هم داشت ميوفتاد…

از پياده رو به سمت خيابون رفتم.. :دلم نمي خواد ريخت هيچ کدومتون رو ببينم..خصوصا تو…

دستش رو دراز کرد تا بازوم رو بگيره..ترسيدم..خودم رو بي مهابا تو خيابون انداختم ..صداي بوق ممتد يه موتوري اومد و بعد..صداي فرياد کسي…من که پرت شدم وسط خيابون و يه درد خيلي شديد تو ناحيه کمرم…

دلم مي خواست کله اش رو بکنم…دقيقا چه کسي رو نمي دونم….هومن رو که اصلا نفهميدم کجا غيب شد؟؟..دکتر رو که انگار که مرض داشت هر جايي رو که مي گفتم درد داره بيشتر فشار ميداد؟؟..پليس رو که ايستاده بود رو به رو م سئوال مي کرد و بعد ياد داشت بر مي داشت و ته خودکارش رو موقع توضيحم مي زاشت تو دهنش…کاري که بيشتر از هر چيزي حالم رو بهم مي زد؟؟..خودم رو که چرا تو اين موقعيت بودم؟؟؟…يا اين موتور سوار با شلوار شيش جيب و موهاي پشت کفتري که التماس مي کرد رضايت بدم؟؟

پرستار تو سرمم يه آمپول زد.. : اين يه مسکن قويه کمي دردت رو مي ندازه…شانس آوردي مشکل خاصي نداري…

_ممنونم…

سرم رو ؛ روي بالش گذاشتم…سرم داشت مي ترکيد..کمرم هم تير مي کشيد…

خوب باده خانوم..باز هم خودتي و خودت…پوزخندي زدم…من مشهور..من خانوم مهندس..من اين همه ادعا…من تنها و بي کس..من مادري ندارم تا توسر زنان بياد تو اتاق تا ببينه گل دخترش چه طوره..نه يه پدر که يقه موتوري رو بچسبه…نه برادري که براي يدونه خواهرش نگران باشه…

نه حتي يه عشق که با چشماي نگران نگاهم کنه….

اگه استانبول بودم لا اقل سميرا بود…خوب که چي..اونم..همسر کس ديگه اي…مادر يه فرشته کوچولو بود…

هومن..عجيبب بود که اين دريده گستاخ..چه قدر پر از شرم بود امشب…هر چند مثل هميشه تو زرد بودنش رو نشون داد…واينساد ببينه مردم يا زنده ام…

دلم به حال خودم سوخت..چه قدر تنها و بي کس شده بودم که انتظار توجه و محبت از يکي از بزرگترين دشمن هام داشتم…

دکتر گفته بود بايد منتظر عکس سرم باشيم..بعد رضايت بدم..اون آقاي پليس هم فکر کنم هنوز پشت در بودم..

يادم ميوفته وقتي مي خواست اسمم رو ياد داشت کنه با چه قيافه با مزه اي پرسيده بود اورهون رو با کدوم ه مي نويسن….انگار تمام مشکل ما همين بود..

آخ..کمرم…..

نيمه چرت بودم..بين خواب و بيداري…

دکتر اومد داخل اتاق : خوب..خانوم ..خوشبختانه هيچ مشکلي نيست…براي اين که مطمئن باشيد اگر دوست داشته باشيد مي تونيد امشب رو اين جا بمونيد اگر هم که نه..مي تونيد بريد خونتون…هر چند که بهتر با خانوادتون هم تماس بگيريد…

خانواده..اين دکتر هم دلش خوش بود..اصلا اين چند وقته..همه دلشون خوش بود…

_من مقيم ايران نيستم..اين جا هم کسي رو ندارم..براي کاري اومدم…يعني تنهام…

اخماش يکم رفت تو هم : به هر حال بايد يه چند روزي استراحت کنيد..کف دستتون دو تا بخيه خورده..کمرتون هم کوفته است…

_خونه کارگر دارم….مي گم چند روز بمونه….فقط خواهش مي کنم به اوون آقاي پليس هم بگيد..بياد..برگه هارو هم بياره..مي خوام رضايت بدم…

توآژانس نيمه دراز کش نشستم…چند لحظه پيش رضايت دادم که اگر مردم شکايتي ندارم….چون دکتر عزيز نمي خواست مرخصم کنه…خوب رضايت دادم و قسم خوردم که من کسي رو ندارم تا بياد خفت بيمارستان رو بچسبه…

حقيقتا امشب بيشتر از هر زماني دلم به حال خودم سوخت…

به ساختمون که رسيديم..سرايدار با تعجب به من خيره شد که با مانتوي داغون..رنگ پريده ساعت 1 صبح از آژانس پياده شدم… دويد جلو و قتي ديد نمي تونم پياده شم..کمکم کرد ..پيرمرد نازنيني بود…

_خدا بد نده خانوم مهندس…چي شده؟؟؟

من که هنوز تو توهم و داغوني مسکن ها بودم.. : تصادف کردم..خواهشا کمک کنيد تا دم آسانسور برم…

_آقاي دکتر..در به در دنبالتون بودن..بيشتر از ده بار زنگ زدن…چهار بار اومدن اين جا..هي رفتن و اومدن..بهشون يه زنگ بزنيد…فکر کنم دوباره رفتن بيرون..

اصلا حوصله نداشتم…کاملا بي منطق از دستش عصباني بودم…انگار اين بي کسي من به اوون ربط داشت..به آسانسور که رسيديم..ترجيح دادم خودم تنها بالا برم..انگار اين طور زجر دادن خودم يکم از اوون حس خراب داخلم کم مي کرد…

به طبقه خودم که رسيدم…کليد رو تو در انداختم..تعجب کردم..در رو من قفل کرده بودم و مطمئنم که همه چراغ ها رو خاموش کرده بودم…اما آباژور هال روشن بود…به سمت سالن زفتم..کمرم تير مي کشيد…وارد سالن که شدم..يه صدايي از پشت سر اومد که باعث شد نيم متر بپرم هوا…

_کجا بودي؟؟!!!!

خداي من امين بود…که از تو اتاق به سمتم ميومد…تو تاريکي تنها چيزي که مي ديدم برق عجيب خشم چشماش بود…

با صداي وحشتناکي : با توام…کجا بودي؟؟؟

من انقدر درد داشتم و تعجب زده بودم که سکوت کردم…اين چه طوري اومده بود تو؟؟!!!

سکوتم رو که ديد بيشتر عصباني شد…دست انداخت و چراغ هال رو روشن کرد چشمش که بهم افتاد…به سمتم دويد : چرا اين شکلي شدي؟؟؟!!

_….

_با تو ام باده….چي شده؟؟!!!

داد مي زد ومن..انگار که لج کرده باشم..دهنم اصلا باز نمي شد تا بتونم جواب بدم…کمرم داشت دو نصف مي شد…سعي کردم تا خودم رو به اولين مبل برسونم..بيشتر از جسمم رو حم خسته بود…

ايستاده بود …تو چشماش عصبانيت و نگراني با هم بود..رو مبل خودم رو ول کردم… آخم در اومد…

_باده..مي گي چي شده..يا مي خواي ديوونه ام کني…

_هيچي نشده…

_هيچي نشده…داغوني…کار کدوم بي همه چيزيه..

عقب رفتم…

_چيزي نيست….تصادف کردم…يه موتوري زد بهم…تا الانم بيمارستان بودم…

_چييييييييييييييييييييي/؟؟؟!!

نگران شد؟؟؟..مردمک چشمش لرزيد؟؟؟..يا من دارم تمام نداشته هام رو ميبينم؟؟..

با دوقدم بلند خودش رو بهم رسوند ..شروع کرد به بررسي کردنم…

باند دستم رو که ديد..اخماش بيشتر رفت تو هم… : چه طور اين اتفاق افتاد ؟؟

_رفته بودم خريد يه موتوري بهم زد…

_همين؟؟!!!

_خوب بله همين….

عصباني شد…

دستاش رو بين موهاش برد..بعد مشت کرد و گذاشت جلوي دهنش : اين همه اتفاق برات ميوفته بعد من احمق نبايد خبر داشته باشم…چي به تو بگم آخه…چي بگم…

عصباني بود در حد مرگ..قرمز بود..رنگ گلاي قالي…

_من خوبم..فقط يکم بدنم کوفته است همين…الا نم فقط بايد استراحت کنم…

_ چرا به من خبر ندادي؟؟..چرا از اوون خراب شده يه زنگ به ما نزدن…

متنفر بودم از اين سئوال و جواب..منگ بودم..درد داشتم…به خاطر دو روز بي خبري از دستش عصباني بودم…

_گفتم من کسي رو ندارم…يه کار مند موقتيم…

وا رفت…

_مگه غير از اينه؟؟!!!

احساس کردم داره منفجر ميشه : تقصير تو نيست..تقصير من احمق…تقصير منه…

_هيچ کس مقصر نيست…تقصير خودمه..ببخشيد که نگران شديد..شبتون به خير..من هم برم بخوابم…

خواستم بلند شم که با خشونت دستش رو رو شونه ام گذاشت و مانع بلند شدنم شد…از چشماش آتيش مي باريد..

آخم در اومد… : چي کار مي کنيد آقاي دکتر…بذاريد برم بخوابم..شما هم بريد به کار و زندگيتون برسيد…

بدون اينکه نگاهم کنه..به سمت اتاقم رفت..صداي در کمدم رو هم شنيدم..اما بي حال تر از اوون بودم که بتونم ببينم داره چي کار مي کنه…

چند لحظه لباسامو که گلوله تو دستش بود تو ساک ورزشيم ريخت..

_چي کار داري مي کني؟

جوابم رو نداد….

_با توام…با لباسام چي کار داري.؟؟؟

_پاشو راه بيفت…

چي داشت مي گفت اين…

_کجا؟؟!!!

_خونه ما…

_چي؟؟!!!!…اصلا وقت خوبي رو براي شوخي انتخاب نکردي….

با قيافه شاکيش نگاه کرد : من شوخي ندارم…

دست انداخت زير بازوم …بازوم رو کشيدم..

_باده…ديوونه ام نکن…پاشو…وگرنه…به زور مي برمت….

_من خودم از پس مشکلم بر ميام..

داد زد : مي خواي بگي بي مسئوليتم؟؟…مي خواي بگي انقدر آدم حسابم نکردي تا منو کسي حساب کني؟؟

من هم داد زدم..خيلي فشار روم بود : مي خوام بگم…داري بيشتر از اوون چيزي که بايد براي کار مندت وقت و انرژي مي ذاري…

_نه…مثل اين که اين طوري نمي شه…تو مياي خونه ما…

_چرا اون وقت ؟؟!!

_چون من مي گم…چون بايد بفهمم اين کارمند چه طور رفته تو ذهنت…

_تو ذهن من چيزي به غير از حقيقت نيست….

عصباني تر شد..چونه ام رو گرفت و صاف تو چشمام زل زد : حقيقت مي دوني چيه؟!!…حقيقت اينه که من خاک بر سر..نتونستم ازت مراقبت کنم….الانم اگه نمي خواي تو همسايه ها بي آبرويي راه بيوفته خوت بلند شو..وگر نه ميندازمت رو کولم و مي برمت…

جا خوردم هم از عصبانيتش هم از جمله آخرش…کمرم تير کشيد..دستم رو گذاشتم روش…صورتم رو جمع کردم از آه و ناله خوشم نمي يومد..به شدت هم خوابم ميومد….

صداش نگران شد و دستش که رو چونه ام بود لرزيد…: چي شد؟؟..درد داري..پاشو ببرمت دکتر…اصلا اون بيمارستان چرا تو رو مرخص کرد؟؟!!!

اعصابم خط خطي بود : خودم رضايت دادم..چيزيم نبود…رضايت دادم که اگر مردم ..کسي نيست که ناراحت بشه…

دستش شل شد… افتاد…چي داشت تو چشمام مي ديد که اين جور نگرانيش داشت بيشتر مي شد نمي دونم…

_الانم..فقط به استراحت احتياج دارم…دوست ندارم مزاحم خانواده ات بشم…نه تو اين وضعيت…نه با اين سر و وضع نه اين ساعت…

داشتم زيادي انرژي مصرف مي کردم….سعي کردم بلند شم…

_کجا؟؟

_مي خوام برم بخوابم….

کمکم کرد بلند شم..رو پام که ايستادم چشمام سياهي رفت..يکم تعادلم به هم خورد..هول دستش رو زير بازوم انداخت…

با دست اشاره کردم که خوبم…و به سمت اتاق راه افتادم..پا به پام تا اتاق اومد…سعي کردم دکمه هاي مانتوم رو باز کنم نمي تونستم..دستم رو کنار زد و خودش دکمه هام رو باز کرد…

_مي شه از تو کشو يه بلوز شلوار راحت بهم بدي…

_آخه چرا لج مي کني..بيا بريم خونه ما..اونجا دو قلو ها هستن..مامانم هست..يه عالمه آدم هست..

اين رو گفت و از تو کشو بلوز شلوار ساتن قرمزم رو در آورد…

_لج نمي کنم….من با روتين هميشه ام دارم زندگي مي کنم….لطفا برو بيرون مي خوام لباس عوض کنم…

_ببين من حتي نمي تونم کمکت کنم لباست رو عوض کني..به همين خاطر…

_من مي تونم کار خودم رو انجام بدم…

سرش رو تکون داد و از اتاق بيرون رفت…با ضرب و زور و درد لباسم رو عوض کردم و رفتم تو تخت…

تقه اي به در زد و اومد تو… : حالت چه طوره؟؟

صداش پر از نگراني..پر از دلخوري..پر از سئوال بود….

جواب ندادم..تو هپروت بودم…

کنارم نشست : خوابيدي؟؟

_….

_آخه دختر تو چته؟؟….چي باعث شده فکر کني بايد هميشه مسائلت رو خودت حل کني..؟؟

…صداش هي دور تر و دورتر مي شد….

سرم يکم منگ بود..چشمام مي سوخت با سرو صدايي که از آشپز خونه ميومد بيدار شدم..خواستم به پهلو بچرخم که کمرم درد گرفت…با هزار ضرب و زور رفتم تا ببينم چه خبره…به سالن که رسيدم ديدم دوقلوها تو آشپز خونه ان تا کمر خم شدن رو قابلمه سر گاز…و انگار که دارن اتم مي شکافن…

سلام کردم…هر دوشون پريدن بالا …

_ترسونديمون که…

_قصدم اين نبود..شما اين جا چي کار مي کنيد ؟؟؟

_تو بگو..اين جا چي کار مي کني تو بايد الان تو تختت باشي….

آتنا با دست محکم زد پس سر تينا : تقصير تو احمق از بس سرو صدا کردي بي چاره نتونست بخوابه..مثلا اومديم پرستاري…

تينا با يه نگاه مظلوم نگاه کرد : آره باده؟؟…تقصيره منه؟؟

لبخند زدم : نه ديگه کم کم بايد بيدار مي شدم..نگفتيد کي اومديد؟؟

تينا : صبحي امين زنگ زد..گفت جريان چيه..ما خيلي ترسيديم..بعد ما هي التماس کرديم بيايم پيشت رضايت داد..ولي قول داديم شلوغ نکنيم تا بتوني بخوابي ولي گويا نشد…

رو صندلي آشپز خونه نشستم…و يه نگاه به اطراف کردم..يه بالش و پتو رو کاناپه بود..يعني شب رو اين جا خوابيده؟؟…رو کاناپه ؟؟؟..با اوون قد هيکل چه طوري اونجا جا شده؟؟

_مامان صبح کلاس داشت نتونست بياد پيشت اما عصري مياد..ما هم برات سوپ آورديم از خونه..

آتنا : هي به اين مامان مي گم…باده که سرما نخورده سوپ بخوره..مي گه ماهيچه است براش خوبه..اما باده بيا بپيچونيم..همبرگر بخوريم…

خنديدم..از ته دل..اين دو تا رو دوست داشتم..چه قدر بعدها دلتنگشون خواهم شد…

تينا يه ليوان شير جلوم گذاشت : شنيدم بد شانسي که با موتوري تصادف کردي…

_آره والا يه پشت کفتري هم بود..

_يه بنزي..يه لامبرگيني چيزي..چي مي شد..تو اين رفت و آمدها شايد بخت ما هم باز مي شد…

_مگه خودم چلاق بودم…سه سوت تورش مي کردم…

_لازم نکرده باده خانوم…براي تو بهتراش هست…

…اين چرا يه هو انقدر جدي شد….

_شوخي کردم..چرا يهو غيرتي شدي…من تو خيابون دنباله کيس نيستم..

تينا : باده جونم..امين قرصات رو گفته بديم بخوري…گويا يه بخشي شو صبح بيدارت کرده خوردي..ولي يه پماد بوده که وقتشم گذشته ولي از اوون جايي که خان داداشه ما نجيبه..نمي تونسته برات بزنه سپرده ما برات بزنيم…

…قرصام رو داده بود؟؟…من اصلا يادم نمي يومد…ساعت رو نگاه کردم حدود 12 بود…

دخترا کمک کردن پماد رو زدن..تو اين ميون بلوزم رو بالا زده بودن ..شوخي مي کردن و به فرشته هاي رو کتفم تيکه مي نداختن…يک ساعت بعد هم کمک کردن تا دم حموم رفتم..دوش که گرفتم يکم سبک شدم..يه بلوز و شلوارک راحت پوشيدم….و تينا موهام رو سشوار کشيد : حلا ماه شدي بانو…

طرفاي ساعت 2 بود تو تخت دراز کشيده بودم و داشتم استراحت مي کردم که امين اومد…تقه اي به در زد و آروم اومد تو : خوابي؟؟

_نه..بفرماييد دارم کتاب مي خونم….

_دخترا گفتن هنوز غذا نخوردي..هم سوپ هست هم از خونه برات غذا آوردم..

_چرا زحمت کشيدي آخه…

_زحمتي نيست..وقتي مي گم بريم خونه ما بابت همين چيزاست..صبح حالت بد بود..يه جورايي داشتي هذيون مي گفتي..بهت آرام بخش دادم…پمادت موند نمي تونستم برات بزنم….

_شرمندتون شدم…

_اينا رو نگفتم که اين جواب رو بدي..دخترا تا حالت بهتر بشه ميان بهت سر مي زنن منم که اين جا در خدمتتم…

خواستم جواب بدم که با دست اشاره کرد که ادامه ندم..صندلي ميز آرايش رو گذاشت کنار تخت و نشست…

نگاهش کردم…خسته بود…از خودم خجالت کشيدم که بار زندگيم رو با خودم به زندگي آرومشون آوردم…سرم رو پايين انداختم…

صداي آرامش بخشش اومد : باده…نمي دونم تو ذهنت چي ميگذره..چرا زندگي برات انقدر سخته..چرا سختش مي کني…صبح داروهات رو که خواستم از کيفت در بيارم..نسخه ات رو ديدم..رفتم بيمارستاني که برده بودنت..مي خواستم از حالت مطمئن شم..بماند که اوون دکترت چه قدر بهم تيکه انداخت که ديشب کجا بودم؟….بهم گفت موتوريه به علاوه چند تا شاهد گفتن تو از دست يه مرد فرار مي کردي که افتادي جلو موتور..حالا اين جام تا بشنوم درست جريان چي بوده…

آب دهنم رو قورت دادم…اين چرا انقدر پليس بازي در آورده بود..بايد يه جور جمعش مي کردم…

_خوب يه مزاحم بود….براي هر کسي پيش مياد…

ابروش رفت هوا..داشت به زور خودش رو کنترل مي کرد : براي هرکسي پيش مياد درست..ولي تو چرا تنها رفتي؟؟

_چي کار مي کردم..يکي رو استخدام مي کردم با هام بياد خريد؟؟

_به من زنگ مي زدي باهات ميومدم…

پوزخندي زدم که ديد: من کوتاهي کردم..دو روز سرم به مامانم و کار شرکت گرم شد..ولي دورا دور هوات رو داشتم..هر چند اوون برديا قرار بود باشه که باز معلوم نيست..داره چه خاکي تو سر خودش مي کنه..

_کوتاه بيايد..شما وظيفه نداريد..من سالهاست تنهام…دوستاني داشتم..اما 9 ساله که دارم خودم زندگي مي کنم..من تو مملکت خودم از هر جاي ديگه دنيا غريب ترم…متنفرم از اين که اطرافيانم دائم به خاطرم تو زحمتن..تا کوتاهي هاي ديگران و سرنوشت من رو جبران کنن…

_گوش کن باده..من 35 سالمه..واينسادم که تو برام بگي چي وظيفمه چي نيست…الانم نقل اين حرفا نيست..نقل اينه که تو به پليس گفتي چند وقت بوده که احساس مي کردي کسي تعقيبت مي کنه..

…عجب غلطي کردم..تو اوون هول و ولاي درد اين چرا از دهنم پريده؟؟…

_نشين فکر کن..که چه جوري ماجرا رو جمع کني..من پليس نيستم که باور کنم صورت اوون مرتيکه مزاحم رو نشناختي…پس درست درمون بگو ماجرا از چه قراره..چون مي رم..دوربينهاي اوون مغازه ها رو چک مي کنم..مطمئنا مي بينم که کي بوده..قدرت و نفوذش رو هم دارم که پيداش کنم…يه بار هم بهت گفتم اگه بفهمم چيز ديگه اي بوده آروم جلوت نمي شينم…

با هوش بود شديد..تيز بين بود اساسي…و من مونده بودم بين زمين و هوا..براي من بازي دو سر باخت بود..چه مي گفتم چه نمي گفتم…

منتظر زل زده بود بهم..پاهاش رو تکون مي داد و من دنباله يه جمله بندي بودم که نه سيخ بسوزه نه کباب…

_خوب؟؟!!!

پيشونيم رو خاروندم : من عادت ندارم بشينم چيزي رو براي کسي تعريف کنم..اگر هم کسي چيزي از من مي دونه دليلش اينه که تو اون مرحله از زندگيم پا به پام بوده….يعني هرکسي از من در حد اون مقطعي که همراهم بوده مي دونه…زندگي من شامل مضارع است…ماضي فقط يه خاطره است…الان اين آدم..اين برخورد هم ماضيه…

داشت نگاهم مي کرد..سعي داشت از اين سخنراني فوق ادبي من يه جمله قابل ،پيدا کنه نمي شد اينو از چشماش مي خوندم..

تک سرفه اي کرد و دست به سينه به پشتي صندلي تکيه داد : خوب ..پس لازم شد خودم برم سراغ دوربينا…

_….

بلند شد….

_نه..بشينيد…چرا مي خوايد خودتون رو درگير کاراي من بکنيد ؟؟

دست به سينه و دلخور نگاهم کرد : الان وقت جواب به اين سئوال نيست…

_بنشينيد خواهش مي کنم ازتون…

نشست.. : باده..اول اينکه نمي دونم چرا موقع اضطراري من يه نفرم..تو حالت عادي مي شم دو نفر… بعد هم سخت نکن کار رو..

نفس عميقي کشيدم : اوني که تو خيابون بود…يه آشناي قديمي بود…تو دوره نو جواني و کودکي خاطره زياد خوبي ازش نداشتم…هر چند مستقيم مقصر خيلي چيزا نبود..اما غير مستقيم تو خيلي از اتفاقاي زندگي من مقصر بود..

از وقتي که من رو براي بار اول ديده همش مي خواد يه چيزي بگه..من اما دوست ندارم بشنوم…برام جالب نيست..هيچ چيزي مربوط به اون دوران برام جالب نيست…

_و اوون آدم کيه؟؟!!..چرا به خودش جرات مي ده که تو رو تعقيب کنه؟؟؟…

پوزخندي زدم..اوون خيلي جرات ها هميشه به خودش داده…

_باده…يه چيزي ازت مي پرسم…هر چند مطمئنم ولي مي خوام تو هم تاييد کني…اين آدم هومنه درسته..

قلبم ريخت…مطمئن بودم رنگم هم پريده…

_با تو ام درسته؟؟…

سرم رو پايين انداختم ….کلافه بودم…

بلند شد , عصباني بود… از نفس کشيدنش معلوم بود..خواستم بلند شم که تا به خودم با اوون کمر ناقص بجنبم و به سالن برسم…در رو مححکم پشتش بست…

آتنا و تينا هاج و واج تو سالن ايستاده بودن…

آتنا : اين چش بود باده؟؟!!

جوابي نداشتم…اصلا کجا رفت رو هم نمي دونستم…چرا اين طوري کرد رو هم نمي دونستم….

اه لعنت به همه چي….

دوقلوها بي حوصلگيم رو به حساب درد گذاشتن…به زور چند قاشق غذا خوردم و با همراهيشون که خيلي هم با مزه بود رفتم توي تخت..از رفتن امين 2 ساعت مي گذشت و من نمي دونستم چرا انقدر اضطراب دارم…

از گوشاي حاجي آتيش بيرون مي زنه..از دم حوض حياط با کمر بندش دنبالم کرده…و من با اوون دمپايي ابري هاي قرمزم دويدم و چپيدم تو زير زمين…از اين جاي تاريک و نمور متنفرم…برام مثل شکنجه گاهه…با لگد به در زير زمين مي زنه..مامانو ساره به پاش افتادن و گريه مي کنن..از ضربات کمر بند حاجي اونا هم نصيب مي برن…

_بيا بيرون ببينم ..تو ..تو اوون دانشگاه چه غلطي مي کني…؟؟!!!..اصلا تو واقعا چي مي خوني؟؟!!…بيا بيرون بهت مي گم….

دست و پام مي لرزه..گريه مي کنم..التماس مي کنم..اما نه به خاطر کتک…پوست کلفت تر از اين حرفام..ترسم از اينه که نذاره درس بخونم..که مهندس شم ..که عاقبتم بشه عين مامانم….همراه رختخواب..با يه عالمه تحقير..يه عالمه طلا…

ديروز از دانشگاه که بيرون اومدم…عماد مثل هميشه..خجالت زده و مودب يه شاخه گل به سمتم دراز کرد…مهسا خندان به پهلوم زد و از کنارمون رفت…ازم پرسيد اردوي شوش دانشگاه رو مي رم يا نه….

اوون لحظه احساس کردم که يه جفت چشم سبز داررن نگاهم مي کنن..اما باور نکرده بودم….

کار خودش رو کرد حروم زاده….جاسوس بدبخت….

کلافه سرم رو بين دو تا دستم فشار دادم….مرد..تو زندگي من تا به حال مرد بوده؟؟….به جز نقش مکمل هاي زندگيم ..نه…هيچ قت اين جماعت ذکور مردونه با من بازي نکردن…

صداي زنگ در اومد..يه صداي بم..دو تا صداي شيطون….دو قلو ها يي که از اتاق بغل مانتو شون رو برداشتن..به چه هوايي نمي دونم اما بي خداحافظي رفتن…صداي در اومد…

امين لاي در رو باز کرد : خوابي؟؟

_نه…

اومد تو..قيافه اش متفکر تر و اخمو تر بود : بايد حرف بزنيم…

_ميشنوم…

_يه نفر پايين هست که اومده تا باهات حرف بزنه…

ضربان قلبم رفت بالا ..چي مي گفت اين؟؟

_منظورت چيه؟؟

_من باهاش حرف زدم..به خاطر خودت…به خاطر خيلي چيزا بذار بياد بالا…

عصبا ني شدم….به چه اجازه اي..به چه حقي…اين کا رو کرده بود…براق شدم تو صورتش….

_مي دونم چي مي خواي بگي…

_که مي دوني…واقعيت اينه که تو…هيچي نمي دوني… و تو در کاري که هيچي ازش نمي دوني دخالت کردي آقاي دکتر..

_بله ..نمي دونم..هومن هم چيز خاصي بهم نگفت..نر فته بودم سراغش که حرف بزنم.اما من رو قانع کرد که باهات حرف بزنه…

شروع کرم پوست لبم رو کندن : مگه شما بايد قانع مي شدي؟؟!!

اومد سمتم : باده…مي دونم الان دلت نمي خواد حتي ريختم رو ببيني ..مي دونم دلت نمي خواست باهاش حرف بزني..اما بذار اين تعقيب و گريز تموم بشه….

_يه چيزايي بهت گفته نه؟؟!!…امکان نداره نگفته باشه…

_حا لا به فرض که گفته باشه…چه فرقي مي کنه…

خنده عصبي کردم… : براي من فرق مي کنه….

…دلم مي خواست بزنم يه چيزي رو خرد کنم…بدون اينکه بزاره ادامه بدم…با گوشيش يه تماس گرفت…نيم دقيقه بعد هم صداي پاي خيلي آشنا ولي خيلي دوري تا دم اتاقم اومد…

دستش رفت به سمت دستگيره در..مي خواست بازش کنه…اگر کارد مي زدي خونم در نميومد…

_اقاي دکتر…

برگشت و نگاهم کرد…

_من به حرمت خيلي چيزا..به حرمت اين که اين جا خونه شماست..به حرمت تمام کمک هاتون …ترجيحم سکوته…شما هيچي نمي دونيد…

_نبايد از هرچيزي که هست فرار کني..

_به همين خاطر که مي گم هيچي نمي دونيد….من تمام عمرم مبارزه کردم…با زهم اين کار رو مي کنم…شما اجازه نداشتيد دخالت کنيد…من اومده بودم..يه کاري رو که بهم محول شده بود انجام بدم و برم..من نه براي مرور خاطرات..نه براي بازگشت به چيزي اين جام…من يه آدم موقتيم…

سرش رو پايين انداخت….نا راحت شد؟؟..پيش خودم اعتراف کردم که اصلا برام مهم نيست…چون مطمئنم من بسيار بيشتر نا راحت بودم…

_خيلي چيزا فرق کرده باده…خيلي چيزا طبق نقشه ما ها پيش نمي ره…براي يک بار هم که شده به يکي غير از خودت اعتماد کن….

اين حرف رو زد و از در بيرون رفت….

تقه اي به در خورد…نگاهي به خودم انداختم..لباسم براي اوون جماعت مناسب نبود…

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن