رمان زیتون

رمان زیتون پارت 8

 

با اصرار نارين رفتم پشت تيربون ..صحبت نکردم..سخنران نبودم که بخوام کسي رو تحت تاثير قرار بدم…

نارين اعلام کرد که لباس اختتاميه من به قيمت نجومي از طرف کسي خريداري شده و به خودم اهدا شده..دنباله اين آدم بودم که باشنيدن اسم امين و کله هايي که با اشاره نارين به سمتش چرخيد علنا جا خوردم…اين عقلم داشت؟؟..با اين پول تو ايران مي شد يه ماشين لوکس خريد….يا يه آپارتمان فسقلي تو مرکز شهر…درسته که براي خيريه بود..اما خيلي بود….

امين با لبخند به چشماي منتظر اطرافش نگاه انداخت…به رسم ديرينه رفتم کنارش..باهاش دست دادم..دستاي سردم رو بين دستاي داغش گرفت…کنارش ايستادم يک عالمه عکس از مون گرفته شد…بهش نگاه هم نکردم…هيچ توصيفي براي اين کارش نداشتم…بدم اومده بود؟؟..خوب البته که نه….

اين اولين عکسي بود که ما در کنار هم انداختيم….

مراسم داشت کم کم تموم مي شد….دنيز اومد کنارم..انگشت شصتش رو به نشانه پيروز ي بالا آورد : مانور امين عالي بود..يک هيچ جلو افتاد….

_دنيز …!!!!

_بله…جانم…؟؟!! خنديد..

سرم رو چرخوندم…رفتم به سمت آقايي که يکي از بيشترين کمک ها رو براي امشب کرده بود…کنارش ايستادم…..رو اوون کفشاي پاشنه بلند کمرم داشت نصف مي شد……غرق صحبت با اين مرد آذربايجاني بودم که تو آنتاليا هتل داشت و داشت براي تابستون دعوتم ميکرد که تو هتل 7 ستاره اش تابستون رو بگذرونم…حيف که امشب بايد ميزبان مي بودم..من اون خونه ساحل کوچيکي که شريکي با سميرا اينا خريده بوديم رو به يک ساعت بودن تو هتلش نمي فروختم…داشت روده درازي مي کرد و من دستم رو چاک دامنم بود…..مردي با انگليسي خوش لهجه اي..با اجازه اي به مرد آذري گفت…سرم رو که چرخوندم امين رو ديدم که چشماش کلافه بود..اما صورتش خوب جدي اما ساکت به نظر مي رسيد…مچ دستم رو آروم که کسي متوجه نشه گرفت..نمي شد از دستش بکشم بيرون بيشتر جلب توجه مي کرديم…از بودن اون انگشتاي قوي دور بازوي ظريفم يه حس زيبا بهم دست مي داد…رفتيم کنار سالن…

امين : باده….

_بله؟؟!!

نگاهم کرد..داشت فکر مي کرد چي بگه….

_خيلي سخته..خيلي…

_چي سخته؟؟!!….براي بار دومه که اين جمله رو مي گي…

بعد از جريان اون شبمون ..ديگه اول شخص شده بود برام…

_نمي دونم….

_بگذار بهت چيزي رو بگم امين..تو اين لباس رو نبايد مي خريدي!!!

جا خورد اخماش رفت تو هم ترسناک مي شد اين جوري: چرا اون وقت؟؟!!

_من نيازي ندارم کسي بخواد پولش رو به رخم بکشه…

مچم رو فشار داد : چه به رخ کشيدني؟؟!!..چي داري مي گي تو؟؟!!!!!

_پس چرا همچين پولي رو بابتش پرداخت کردي؟؟..اين پول به ريال خيلي مي شه…

عصباني تر شد : باده…اين پول براي من ذره اي اهميت نداره….من…من…

کلافه بود..اما مچ دستم رو هم رها نمي کرد…حرف دلم رو نگفته بودم…امين مرد بسيار ثروتمندي بود..خيلي بيشتر از خيلي از اينهايي که اينجا بودن….اما زندگيش طوري نبود که بخواد به رخ بکشه….بي انصافي کرده بودم..اما اين تنها راهي بود که مي شد مجبورش کرد..دليلش رو بگه…

کمي اخم کرد …

من: خوب؟؟!!

_من دلم نمي خواست اين لباس رو کس ديگه اي ببره خونش…يا اينکه اون مردک هيز آذري که نمي فهميدم الان داشت بهت چي مي گفت بهت هديه اش کنه..مي خواستم خودم بهت بدمش…هر چند..خوب…خيلي هم ازش خوشم نمي ياد..خيلي يعني زيادي امشب توش خوشگل شدي و خوب…خيلي…

سرش رو به سمت ديگه اي چرخوند ..تو دلم يه لرزش بود..اين مرد حواسش به همه چيز بود.اما اين راهش نبود..درسته که به خودم قول داده بودم تو راهي که در نظر گرفته کمکش نکنم تا ببينم چند مرده حلاجه اما به يه کمک کوچولو نياز داشت..اگه باده مدل رو مي خواست بايد کمي از اين تعصباتش کم مي کرد..هر چند ..خوب..زياد هم بد نبود..سميرا اگه مي شنيد سرم رو مي زد…..

_يه چند لحظه اين جا صبر کن امين…

به سمت بچه ها رفتم و بعد نارين..اعلام کردم که مهموني رو کمي زودتر ترک مي کنم…به بچه ها گفتم بعدا توضيح مي دم…بايد به امين چيزي رو نشون بدم..بچه ها يکم سر به سرم گذاشتن….رفتم پشت صحنه..کاپشن و شلوار جينم رو پوشيدم موهام رو باز کردم و کلاه بافتني رو رو سرم گذاشتم و سوييچ رو تو دستم گرفتم..به دنيز گفتم همراه امين به پارکينگ بياد تا از در پشتي بتونيم بريم بيرون…امين تو اون پالتو شيکش …تو پارکينگ ايستاده بود..کنارش نگه داشتم سوار شد..اخم داشت : اين کارا براي چيه باده….

حر کت کردم..بيرون دونه هاي برف بود و خيابونها نسبتا خلوت ..

_باده با تو ام….

_مي خوام يه چيزي بهت نشون بدم…رفتم به خيابون لوکسي تو بخش آسيايي استانبول…به ساختمون بلندي که عکسي بزرگ از من تو يه لباس طلايي..در حالي که باد موهام رو مي برد..براي تبليغ شامپو زده بودن…به عکسم اشاره کردم… : اين منم امين..دستاش مشت بود..اين لباس رو هم مي خواي بخري؟؟؟..جوابم رو نداد…

به چند بيلبورد ديگه اشاره کردم…به مجله اي که تو ماشين داشتم…چشماش هي قرمز تر مي شد…لب ساحل نگه داشتم و پياده شدم….رو دريا مه رقيقي بود…از دهنم بخار بيرون ميومد..برف ريزي مي باريد…پل تنگه بسفر با چراغاي ريز سبز آبيش مثل نگين مي درخشيد…امين توماشين به مجله دستش زل زده بود…و من کفشهاي کتونيم رو نگاه مي کردم…

از ماشين پياده شد..مجله تو دستش بود….کنارم ايستاد..يه دونه برف رو مژه هاش نشست…

-زماني که اين کا رو شروع کردم..براي امرار معاش بود..گارسوني خسته ام ميکرد..بوسه اين کار رو برام جور کرد..مانکن کفش بودم..يکي از 1000 تا دختري که اين کارهاي دم دستي رو انجام مي دن…

نفس عميقي کشيدم..به کاپوت ماشين تکيه داده بود به دريا نگاه مي کرد…

_هيچ وقت فکر هم چين شهرتي رو نمي کردم..اما اين شهرت هيچ تاثيري رو زندگي من نداشت امين..برام يه زندگي راحت بي دغدغه مالي آورد..ولي اين هم زياد مهم نبود..من ناراحت نبودم که با اتوبوس جايي برم..من مهندس معمارم..با اون هم به اين نقطه مي رسيدم….من اينم امين…اوون عکسايي هستم که مي بيني….اما تو اصل من رو هم ديدي..من به کسي رو نمي دم….چي برات سخته؟؟!! اصلا چرا سخته؟؟؟!!..نمي دونم…ولي بازهم مي گم..اول راهي امين..امشب…باورم نمي شد بياي…فکر کردم اشتباه ديدم…من باده اورهونم…مدلم…و اورهونم امين..داشتي از ايران ميومدي اينا رو مي دونستي نه؟؟!!

کلمه اورهون بهمش ريخت..مجله تو دستش رو بيشتر فشار داد..تکيه اش رو از کاپوت ماشين برداشت رو به رو م ايستاد : خيلي سخته..بدوني دختري که…خيلي دو….يعني برات خيلي مهمه يه زماني براي …براي کس ديگه اي بوده..متعلق به کس ديگه اي…

گفتنش هم براش سخت بود اين رو از رگ پيشوني برجسته اش مي فهميدم.پوزخندي زدم : تعلق يعني چي امين؟؟..چي برات به معني تعلقه؟؟!!!من اگه همسرش نبودم…دوست دخترش بودم…اون وقت متعلق نبودم.؟؟!!

نفسش رو بيرون داد و چرخيد به سمت دريا..جواب اين سئوالا براش سخت بود…

_شايد بهتر بود..قبل از اومدن به استانبول خيلي چيزها رو براي خودت حل مي کردي….

برگشت به سمتم…من..من واقعا اين چشماي پر نفوذ رو دل تنگ بودم : دنيز مي خواست من ..باده استانبول رو ببينم به همين خاطر گفت براي ديدن تو امشب بهترين وقته..وگرنه من همون يکشنبه اين جا بودم….

اومد نزديک تر…بازو هام رو تو دستاش گرفت : من 35 سالمه باده…اگه اين جام خيلي چيزها رو با خودم حل کردم..من دنباله دلتنگي هام اومدم..دنباله چيزي که همه سلول هاي بدنم فريادش مي زد….

….دلم مي لرزيد..تو اين سرما..تو اين مه…دلم مي لرزيد…بازوهام زير دستاش داغ بودن….من تو اين شهر که آدم رو شاعر مي کرد…تو اين معلقي بين شرق و غرب..دقيقا تو نقطه تلاقي دو دريا..دلم براي اين مرد.باهوش و جذاب لرزيد..در حالي که فشار دستاش هر چند نرم دور بازو هام نشانه حضور محکمش بود….

برف رو سرش نشسته بود..من کلاه داشتم اما اون رو سرش کمي برف نشسته بود…دستم رو بالا آوردم و آروم برف روي موهاش رو تکوندم..براي اولين بار انقدر طولاني بهم نزديک بوديم..نفس داغش رو روي گونه ام احساس ميکردم…دستم رو که خواستم پايين بيارم..تو هوا گرفتش..چشماي ملتهبش رو به دستام دوخت…کف هر دو دستم رو نزديک صورتش برد..چشماش رو بست و بوسه طولاني به کف دستام زد…گرماي نفسش و تمام احساسي که با اين بوسه به دستم منتقل کرد..لرزش دل و دينم رو بيشتر کرد…

سرش رو بالا آورد…صداش بم تر شده بود : يخ کردي …دستات سردن..

دست هام رو دوباره کنار لباش برد..هر دوش رو بين يه دستش گرفته بود..نفس داغش رو به دستم ها کرد..قلبم داشت تند تند مي زد….نگاهم کرد..انگار تو چشمام مي خوند که تو چه حس عجيبي گير کردم….

دستام رو موقتي رها کرد…زيپ کاپشنم رو بالا کشيد : داري يخ مي کني..نو ک دماغتم قرمز شده…

جمله آخر رو با نگاه مهربوني گفت..براي سر پوش گذاشتن به اوون التهاب..دستم رو رو بينيم گذاشتم : شبيه دلقکا شدم نه ؟؟!!

_البته که نه…

دو باره دستام رو بين دستاش گرفت…زل زده بود به چشمام…و من فقط غرق اوون نگاه بودم..تو اون مردمکهاي لرزون خودم رو ميديدم…خودم رو که چه رميده دارم نگاهش مي کنم….

آرام دستم رو از دستش بيرون آوردم و تو جيبم گذاشتم و تک سرفه اي کردم..اين همه نزديکي داشت هر دو مون رو اذيت مي کرد….

بهش که انگار داشت دنباله بهانه اي براي حرف زدن مي گشت نگاه کردم..

_ا..چيزه راستش رو بخواي من..خيلي گرسنمه….

نگاهش مهربون شد : خوب آخه چيزي نخوردي…بريم يه چيزي بخوريم…؟؟!!

_آخه تيپامون رو ببين..تو خيلي رسمي هستي..من يه آرايش مفصل دارم با کتوني….

نگاهي به تيپاي لنگه به لنگمون انداخت و لبخند زد : مهم نيست..بريم يه جايي که يه غذاي گرم بخوريم منم گرسنه ام….

دستم رو کردم تو جيبم تا سوييچ رو در بيارم..جايي رو مي شناختم تو کوچه پس کوچه هاي خونه قديمي من و سميرا..بدون خبرنگار با هر تيپي هم که مي رفتيم مهم نبود…

_اهل رفتن به يه جاي خيلي دمه دستي هستي…

لبخند زد : البته…

..گاهي يادم مي رفت موقعيت امين رو..من داشتم اين پسرک لوکس شيک پوش رو مي بردم پيش نيلگون…مهم نبود..اگر امين مي خواست من رو بيشتر بشناسه پس بايد بهش کمک مي کردم…

با دست به ماشين اشاره کردم پس بريم…..

_اين جا شهر زيباييه

_قبلا نيومده بودي؟

_يکي دو باري خيلي گذري…اما هيچ وقت به نظرم انقدر محسور کننده نيومده بود…

…برف پا ک کن رو روشن کردم…. : اين جا شهر جادويي هستش…اين جا تنها شهر دنياست که سوار کشتي مي شي..يه چايي به دستت مي گيري و قبل از سرد شدن چاييت از قاره آسيا به اروپا مي ري…اين جا سنت و مدرنيته با هم ادغامن….

_زيبا توصيفش کردي..حالا تو سنتي يا مدرنيته..؟؟

…کمي فکر کردم…

_کمي از هر دوش…من سنتهايي براي خودم دارم…اما مدرن هم شدم..من عين اينجام..يه ظاهر اروپايي با يه باطن شرقي….

ماشين رو پارک کردم..بايد کمي پياده مي رفتيم..پا به پاي هم در سکوت رو سنگ فرشهاي قرمز رنگي که بعضي جاهاش با پوشش نازکي از برف پوشيده شده بود راه رفتيم….چه زيبا بود اين حضور گرم تو اين کوچه هايي که من سالها تنهايي و گاهي با سميرا طيش کرده بودم..نيلگون منبع آرامش من بود..سميرا خيلي اين جا نمي يومد..اما من اين زن رو با اين داستان زندگي عجيبش خيلي دوست داشتم..

به دري رسيديم که تابلو نئون آبي ريزي بالاش بود..غذاهاي خانگي خاله نيلگون…

با دست بهش اشاره کردم که بياد..امين براي رد شدن از چارچوب اين در چوبي خيلي خم شد…وارد رستوران کوچک چوبي شديم..پر از بو هاي ادويه و صداي موسيقي عثماني که با نور هاي مختلف در هم آميخته شده بود…

کاپشنم رو در آوردم و به صندلي آويزون کردم..امين هم پالتوش رو در آورد براي اينجا يکم زيادي شيک بود..اما مگه مهم بود ؟؟…البته که نبود…رو صندلي نشست..در و ديوار رستوران پر از عکس زنان عثماني بود…و همه جا از جنس چوب و مخمل بود….امين نگاهم کرد…شايد مي خواست بپرسه ما اين جا چه مي کنيم…؟؟

لبخندي بهش زدم : اين جا..خيلي حرفا براي زدن داره…غذاش هم عاليه..الان نيلگون صاحب رستوران هم که بياد..مي فهمي چرا اين جا ميومدم تو دوران دانشجويي…..

از دور زني چاق با لپاي قرمز..تو يه پيراهن آبي براق ما رو ديد..نيلگون زيباي من…به سمتم اومد..پر سر و صدا به کنارم اومدم بغلم کرد..من اين زن 50 ساله زيبا رو دوست داشتم…محکم بغلش کردم..با لهجه با مزه اش احوال پرسي کرد ازم..من دلتنگ اين زن هميشه خندان بودم..با امين هم دست داد..هر چه مي گفت رو براي امين ترجمه مي کردم ..

_خوشگله..هيچ وقت با پسر نديده بودمت…

_مهمونمه از ايران اومده…

_شوهرت رو که پست کردي رفت..هر چند من اون رو هم فقط از روزنامه ها مي شناختم…وليعهد اورهون رو آدم ول مي کنه خل جان…

..خنديدم..مکالمه مون رو اين بخشش رو سانسور کردم..فکر نمي کنم براي امين جالب بوده باشه….

نيلگون تصميم گرفت از منو هميشگي برام بياره غذاهاي اصيلي که مطمئنا هم خيلي خوشمزه بودن..هم براي يه توريست جالب…

صندلي جلو کشيد و کنار امين نشست نگاه خريدارانه اي بهش انداخت : خوش تيپه…

…ترجمه که کردم..امين لبخند زد و تشکر کرد..رسما بين اين ها در حاله ترجمه بودم….

غذا رو رو ميز چيدن..سوپ عدس..انواع دلمه ها و کباب…چشمام برق زد..دست پخت نيلگون حرف نداشت..نيلگون تنهامون گذاشت..

امين کمي از غذا ها رو چشيد : خيلي خوشمزه است…صاحب رستوران باهت خيلي صميميه نه؟؟

_زمان دانشجويي..قبل از مانکن شدنم اين جار و کشف کردم..غذا هاش خوشمزه و ارزون بود..تو رفت و آمدهامون با نيلگون صميمي شدم..من بيشتر از سميرا..ولي سميرا هم بسيار دوستش داره…داستان زندگيش براي من جالب بود…

امين لقمه اش رو فرو داد قيافه اش کنجکاو بود معلوم بود دوست داره بيشتر بودنه….

_نيلگون مادرش روم هستش يعني ترک هاي يوناني تبار..يه دوره اي تعدادشون تو استانبول زياد بود…مادر نيلگون رقاص بوده..اون اصلا نمي دونه پدرش کيه چون مادرش هم زياد به يادش نمي ياد.. نيلگون که به دنيا مياد يه خانومي بوده که همه بچه هاي اين سبکي رو که مادر هاشون اکثرا تن فروش يا رقاص بودن رو نگه مي داشته..اوون هم روم بوده..اعضاي محل نمي گذاشتن هيچ بچه اي با اين ها بازي کنه..و اين بچه ها هميشه تحقير مي شدن..بعدها با حمله ترکها ي متعصب به رومها..خيلي از اين رومها به يونان يا قبرس کوچ مي کنن…مادر نيلگون هم ميره و اوون تو او ن خونه بزرگ مي شه و هميشه ننگ مادرش رو پيشونيش بوده..من اين زن رو دوست دارم چون کم نياورده با شرافت زندگي کرده..تحقير شده..آزار ديده اما هميشه سر پا بوده..آشپزيش خوب بوده…تو رستورانها کار کرده..شبانه روز..بعد اين جا رو تاسيس کرده…

امين داشت با بعجب نگاه مي ميکرد…

نيلگون عاشق مي شه با پسر قراره ازدواج مي گذارن..پسره از گذشته نيلگون که هيچ بخشش به خودش ربط نداشته با خبر که مي شه مي ذاره ميره..نيلگون هم ديگه هر گز ازدواج نمي کنه….

امين لقمه اش رو فرو داد : چه قدر بي انصاف….خوب مرده عاشق نبوده…

..از جوابش خوشم اومد…خيلي محکم و رک بود….

_منظوري داري باده از مطرح کردن اين چيزا نه؟؟

_من دارم کمکت مي کنم تا بهتر من رو بشناسي..عقايدم رو خود واقعيم رو…

نگاهي پر از محبت به هم انداخت….

_خود واقعيت چيزي به غير از اوون که تو تهران بودي؟؟

غذام رو قورت دادم : نه..اما خيلي چيزها هست که تو نمي دوني..

..نگاهم نمي کرد با چنگالش رو دلمه هاش خطوط فرضي مي کشيد….

_مي دونم..که خيلي چيزها رو نمي دونم..اومدم که بدونم….اومدم که کمکم کني…که اجازه بدي باشم…

..لبخندي زدم..من اين صداي بم دوست داشتني رو که حالا احساس مي کردم پر از جرفهاي نگفته ست رو دوست داشتم

_باده من اشتباه کردم..اون شب تو خونه..وقتي داشتي با هام حرف مي زدي اشتباه کردم..مي دونم از اينکه من رو اينجا آوردي چيه..با تعريف جريان نيلگون …احساس مي کنم با بعضي از رفتارام مجبورت کردم بري تو لاک دفاعي..اين من رو اذيت مي کنه..اين که من کاري کنم که تو فکر کني از ايده هات و زندگيت بايد دفاع کني…

_مسئله دفاع نيست…اومدنت به استانبول ..براي شناخت منه؟؟..درسته؟؟….

سرش رو بالا آورد..نگاهش که حالا اندکي هم تب دار بود رو به چشمام دوخت…

تو دلم يه نسيم بود..نسيمي که خنک نبود گرم بود..يه جورايي انگار تموم اون ديوارهاي يخي تو قلبم رو با يه فوت داشت جا به جا مي کرد..

_من اين جا براي بودن در کنارت اومدم باده…

…سرم رو پايين انداختم…چه حس لطيفي بود..همه خستگيم انگار که داشت پرواز ميکرد..اين يه خستگي يه ساعت يا يه روزه نبود…يه خستگي 28 ساله بود..به اندازه تک تک روزهاي تنهايي من بود…به تعداد تمام جنگيدنهاي من براي بودن بود…

نيلگون با خنده بهمون نزديک شد..امين نفسش رو با صدا بيرون داد…احساس کردم اون هم به اندازه من تحت فشارهاي احساسي بوده…

نيلگون با خنده به امين تيکه هاي با مزه مي نداخت و من ترجمه مي کردم..امين هم زير زيرکي به من نگاه مي کرد و جوابش رو مي داد..ديالوگ بينشون رو دوست داشتم..امين مثل هميشه مودب بود جنتلمن..نيلگون خوش خلق بود و مهربون…و من فقط داشتم ترجمه مي کردم..نيلگون از آمد و رفتهاي من گفت..از آرامشي که در کنار هم مي گيريم و از پشيمونيش از اين که چرا بچه دار نشده از اينکه اي کاش من دخترش بودم..امين سرش رو به نشانه درک کردن تکون مي داد..احساس مي کردم واقعا درک مي کنه که نيلگون چه احساسي داره…

نيلگون هر دو مون رو بوسيد..موقع خداحافظي بود…امين دست و جيبش کرد و بسيار بيشتر از پول غذا رو رو ميز گذاشت..من مي خواستم خودم حساب کنم..نيلگون کلا نمي خواست بگيره تو جار و جنجالي که ما راه انداخته بوديم ..امين خونسرد پالتوش رو پوشيد و راه افتاد سمت در..من هم به دنبالش..

سوز برف که به صورتمون خورد کمي تو لباسهاموم جمع شديم…

من : من دعوتت کرده بودم…

اخمي کرد و جوابم رو نداد…در کنار هم روي برفهاي ريز راه مي رفتيم..هوا به خاطر برفي که حالا کمي هم تندتر شده بود سفيد به نظر مي رسيد…

_خسته اي؟؟

…به هش نگاه کردم که داشت به رو به روش نگاه مي کرد…با اين سئوالش احساس کردم بايد خسته مي بودم..اما نبودم..واقعا نبودم…

_نه..روزهايي بود که من روزي 01 ساعت تو رستوران کار مي کردم…و روزهايي که من سه جاي مختلف رو استيج مي رفتم…به همين خاطر خسته نيستم….

_تو دختر مقاومي هستي….

..لبخند زدم..خوشحال بودم که در نظرش فقط دختر زيبايي نبودم..خصوصيات اخلاقيم رو هم مي ديد…

_مي دوني امين…

..برگشت به سمتم و لبخند پر از مهري زد…

_چه قدر خوبه که در جايي به غير دعوا هم داري اسمم رو صدا مي کني….

لبخندش رو با لبخند جواب دادم…

_خوب چي رو بايد مي دونستم..؟؟؟

..اين جمله اش من رو که چند لحظه اي بهش خيره شده بودم رو به خودم آورد….پريده بود از سرم همه اوون چيزي که مي خواستم بگم….

_خوب…راستش رو بخواي..يادم رفت….

بلند خنديد..مي دونستم اين جور موارد تا چه حد قيافه ام خنگ مي زنه….

_د..نکن اين کارا رو دختر….

…من هم بلند خنديدم…شاد بودم..سبک بودم…خسته هم بودم..اما حسم..حس ملايمي بود…

به ماشين رسيديم….و سوار شديم….ماشين رو از پارک که در آوردم تلفنم زنگ زد…بهروز بود…

رو به امين کردم : تا حالا زنگ نزده بود جاي تعجب داشت….

سلام و احوال پرسي کردم و بهروز پرسيدکه چرا خونه نمي يام و سر به سرم گذاشت و قطع کرد…

امين داشت بيرون رو نگاه مي کرد : نگرانت شده بود؟؟؟

_يه جورايي آره.من معمولا اگه تنها بيرون باشم و کار خيلي خاصي نداشته باشم قبل از ساعت 10 خونه ام….

_مرد بسيار خوبيه…

_مرد مسئوليت پذيريه از زمان ازدواجش با سميرا بي هيچ گفتماني حضور پر رنگ من رو تو زندگيش پذيرفت تمام سعيش اين بود و هست شوهر خواهر خوبي باشه…

_همشون دوستت دارن…

..ته کلامش يه جوري بود…

_دوستم دارن؟؟!!!..من هم دوستشون دارم ما فراز و نشيب رابطه مون زياد بوده…با هم بودنمون هر کدوم شرايطش خاص بوده…

جوابش يه سکوت پر از کنجکاوي بود….به خيابون اصلي رسيده بوديم….

_باده من تا دم خونت ميام …بعد برام يه تاکسي بگير برم هتل….

جا خوردم : هتل براي چي؟؟

_خوب براي اينکه وسايلم اون جاست و اين که مردم براي چي مي رن هتل؟؟

_مردم مي رن هتل چون کسي رو جايي ندارن نه تو..

..انگار اين جمله ام بدجور به مذاقش خوش اومد…..ولي جوابم رو نداد…

_کدوم هتلي؟؟

_هتل شرايتون..

_ميريم اونجا تسويه مي کني…با هم بر ميگرديم خونه …تازه بهت قول مي دم صبحانه اش از اين هتل خوشمزه تر باشه…

خنديد : اوون که صد البته اون طوره.اما صحيح نيست…

_ديگه داره بهم بر مي خوره….

..اعتراض کرد وسط حرفش پريدم : همون که کفتم تصويب شد…

..با اين جمله هر دو مون با بلندترين صدا خنديديم…

_جمله خودم رو به خودم بر ميگردوني؟؟

_ديگه اين جورياست ديگه….

دم در هتل همچنان داشت با من چونه مي زد…تا اين که با زور تهديد و دلخوري مجبورش کردم تا اتاقش رو پس بده و به سمت خونه من راه افتاديم…

هنوز داشت فکر مي کرد : جلو دوستات خوب نيست…که من مزاحمت باشم…

_جلو دوستام بده وقتي که از راه دور اومده باشي و تو هتل بموني…

به خونه که رسيديم…چمدونش رو برداشت..تو آسانسور داشتيم بالا مي رفتيم که به سميرا زنگ زدم که نگران نباشه رسيديم…در آسانسور که باز شد..

در رو باز کردم… : بفرماييد….

اومد داخل..لامپ رو رو شن کردم و همراهش به وسط سالن رفتم..چمدونش رو زمين گذاشت و به اطراف نگاه عميقي انداخت خوب مي دونستم منظورش چيه…..بغل دستش ايستادم..نگاهي به هم کرد : اين مبل ها که اصلا شبيه اوني که من خريدم نيست…

رو مبل نشستم..حالا ديگه براي نگاه کردن بهش بايد سرم رو خيلي بالا مي گرفتم : به نظر من شبيه بود..هر چيزي اوون شکليه که مي بيني..نه اون که هست…نيت اون کار ظريف خيلي مهم بود…

..رو مبل رو به روم نشست و نظري به منظره درياي رو به روش انداخت …

_خسته اي؟؟

_نه خيلي…منظره زيباييه….

_بله..اين خونه رو به همين خاطر خيلي دوستش دارم …

اتاق مهمان رو براش آماده کردم…ملحفه هاي نو رو در آوردم و سعي داشتم خوش خواب رو کمي جا به جا کنم تا بتونم رو تختي رو بندازم..کمي برام سنگين بود و تلاشم بي وقفه..که يهو يه دستي روي دستم قرار گرفت…سرم رو چرخوندم امين بود…تو چشماش خيره شدم….پر از مهرباني بود…موهام رو که تو صورتم اومده بود رو کنار زدم…

_برو کنار…چي کار مي کني؟؟..اين خيلي سنگينه دختر….خودم درستش مي کنم….

_آخه…

همون طور که داشت درستش مي کرد : آخه بي آخه…

کارش که تموم شد گره کرواتش رو شل کرد . به من که تو چار چوب در ايستاده بودم نگاهي کرد : باده…من اومدم که باشم..اين رو بهت يه بار ديگه هم گفتم..پس بذار که باشم…بودنم رو به نحو خودت بپذير…تو رستوران يا هر جاي ديگه اي..دوست ندارم که حتي تعارفش رو بکني..بهم بر مي خوره…اين کاراي بد قلق رو انجام نده…مي دونم خيلي سخته تو باده اي..مقاوم و مستقل…اما اگه داريم سعي مي کنيم هم رو بشناسيم…پس بايد …يعني..

…حرفش رو تا اعماق وجودم حس مي کردم…يه جورايي حق داشت..اگه داشتيم طي يه قرار نا نوشته حتي ناگفته به طور مستقيم..به هم شانس شناخت مي داديم…پس بايد يه جورايي هم رو مي پذيرفتيم….

خيلي خوب خوابيد بودم…پاورچين وارد اتاق سالن که شدم ساعت 9 صبح بود ..پس هنوز از خواب بيدار نشده بود..حس جالبي داشتم از بودنش تو خونه….يه دوش مفصل گرفتم و يه شلوارک با تي شرت پوشيدم و رفتم تو آشپز خونه..چند وقتي بود ؟؟..خيلي وقت يا شايد هيچ وقت که انقدر از جون و دل آشپزي نکرده بودم…ميز رو چيدم …هر چيزي که فکر مي کردم دوست داره رو آماده کردم …چاي رو براي دم گذاشتم و يه فنجون قهوه براي خودم ريختم و جلو پنجره ايستادم…هوا باد داشت و اين به معناي موج هاي بلند بود…يه روزايي اين موجها براي من نشانه دل پر از تلاطم خودم بود…

تو حياط خونه هاکان نشستم…از ازدواجمون يه ماه گذشته يه شب نيمه گرم تابستونيه..هاکان هنوز هم مستقيم تو چشماي من نگاه نمي کنه…هر دو خسته ايم..هم من هم اوون…رو تاب سفيد رنگ نشستم…کنارم مي شينه…چشماي قهوه اي مهربونش خيسه…به سمتش مي چرخم…صداش دو رگه شده گريه کرده..منقلب مي شم…

باده…خسته اي نه؟؟؟…يه زماني درد دل مي کردم با هاکان حالا نمي شه..هر حرفم برداشت ديگه اي پيدا ميکنه..من اين موجود مهربون و حساس رو نمي تونم آزار بدم..به هيچ عنوان…ادعا مي کنم که خسته نيستم…هاکان اما باور نمي کنه…تنها تر شدي؟؟؟..ازدواجم کمي دست و پام رو بسته تر کرده اما من تنها تر نشدم…دريا آرومه..دل من اما متلاطم..پر از کف…چشمام مي سوزه از يه بغض نيمه خورده..هاکان به چشماي لغزونم که نگاه مي کنه..آه از نهادش بلند مي شه..فرداش به بهانه يه ماموريت کاري دو هفته مي ره پاريس…سميرا و دريا ميان پيشم…دو هفته با هميم..از خودم بدم مياد..از همه چيز..از سکوت و چشماي خيسي که باعث شده بود هاکان دوست داشتني…براي دو هفته من رو تنها بگذاره تا بتونم به قول خودش نفس بکشم….

_صبحت به خير…

…پريدم…ابرگشتم امين رو ديدم که با موهاي نم دارش..از هميشه جذاب تر کمي پشت به من ايستاده بود…

با لبخند : صبح به خير…تو نستي بخوابي؟؟

_خيلي خوب..ممنون….

لبخندي زدم : صبحانه حاضره ها..قول داده بودم از مال هتل شرايتون بهتر باشه…

_حتما هست….

..به سمت آشپزخونه حرکت کردم…پشت سرم اومد…رو صندلي نشست..براش چاي ريختم و رو صندلي رو به روش نشستم…

_خيلي زحمت کشيدي….

تخم مرغ آب پز براش گذاشتم…تشکر کرد…

_زحمتي نيست نوش جانت….

_خلوتت رو به هم زدم؟؟

..منظورش خيره شدنم به پنجره بود…

_من از اين خلوت ها هميشه دارم…..

_تنها بودن رو دوست داري؟؟

_من بلدم با خودم هم خوش بگذرونم….

_امروز کجا بريم؟؟

_ببرمت جاهاي ديدني استانبول رو نشونت بدم؟؟

جرعه اي از چايش رو نوشيد : فکر خوبيه….

بعد از صبحانه حاضر شديم…به سميرا زنگ زدم…گفت براي شام منتظرمونه..همه بچه ها رم مي خواد دعوت کنه…همه بچه ها شامل هاکان هم مي شد…آيا اين فکر خوبي بود؟؟..سميرا معتقد بود که مرگ يه بار شيون هم يه بار….استرس گرفتم…يه جورايي دلم آشوب شد…

شلوار جين و تي شرت پوشيدم با کتوني و کاپشن..امين هم همين طور…راه افتاديم….

تو ماشين نشستيم..از اوون جايي که امين نه خيابون ها رو بلد بود نه گواهينامه اش بين المللي بود من رانندگي مي کردم…

_يه کم تند مي رم نه؟؟

_از يه کم بيشتر…

سرعتم رو کم کردم : سميرا هم هميشه به هم تذکر مي ده..اما نمي دونم چرا تو رانندگي سرعتم انقدر بالاست….

به سمت پايين شهر حرکت کردم مي خواستم چند تا موزه و مسجد رو به امين نشون بدم…

ساکت بوديم….از کنار يه بيلبورد رد شديم..عکس من روش بود…امين به پشت چرخيد و يه بار ديگه نگاهش کرد: وقتي با تو ام..وقتي بيرون نيستيم..يه جورايي يادم مي ره که تو يه مدل معروف هستي..

..از لحنش مشخص بود اين مسئله هنوز هم تو گلوشه…

_مي دوني چرا ستاره اوون شب اون فيلم رو آورده بود؟

_ستاره؟

_دوست دو قلو ها رو ميگم…

کمي اخم کرد : نه؟؟…هر چند من آنچنان جا خورده بودم که خيلي هم چيزي از فيلم نفهميدم…

_چون مي خواست من رو خراب کنه!!

_چي؟؟!!!

_يعني نفهميدي اون دختر به تو علاقه داره….

آنچنان تعجب کرد که انگار بهش گفتم که ستاره آدم فضاييه….

_چرا چشات انقدر گرد شده..؟؟…

_اين امکان نداره..اون بچه است و در ضمن هيچ وقت بيشتر از 4 تا کلام باهاش حرف نزدم من….

_مهم نيست که تو چه قدر باهاش حرف زدي…براش جذابي امين…

پوفي کرد و سرش رو به پشتي صندلي تکيه داد : اصلا فکرش رو هم نمي کردم…

_مي خواست من رو خراب کنه..کاري که نگين هم شديد دنبالشه…

_نگين منظورش به تو نيست..منظ.رش به تمام کمپلکس هايي که داره…

_چشماش خيلي غمگينه….من رو ياد کسي ميندازه….

_چه طور غمگين نباشه؟…عاشق بردياست..مردي که عين ماهي ليزه…نگين در ظاهر برديا رو داره دوست دخترشه..دوست دختري که حتي مادر برديا هم بهش راضي نيست…اما در باطن خوب مي دونه که نقشش در زندگي برديا چيه…يه دختر عاشق که ايراد هاي برديا رو مي بينه…بي احساسيش رو حس مي کنه اما به همين هم راضيه…

_درسته…

_اگه نگين خودش کمي براي خودش ارزش قائل مي شد براي برديا هم جذا بتر مي شد….

_نمي دونم …فکر نکنم…

امين خنديد : خوب بله براي برديا چيزهاي ديگه اي هم هست که تو زندگي مهم باشه….

..لبخند زدم… : براي تو ..تو زندگيت چي از همه مهم تره…؟؟

..چهره اش جدي شد…به رو به رو خيره شد…به پل قديمي گلي که از دوره بيزانس مونده بود و داشتيم از زيرش کم کم رد مي شديم…

_من …يه حس دارم..يه حس خيلي قوي…حسي که هيچ وقت نداشتمش…انقدر که خودم هم از بودنش هم سر خوشم هم مضطرب…حسي که همه وجودم باهاش عجينه…حسي که برام يه مسئوليت دوست داشتني و سنگين آورده..مهم ترين چيزي که من تو زندگيم دارم..اوون حسه…و اميدوارم که اين حس تبديل به يه حضور بشه..حضوري که مسئوليتش هزار برابر زيبا تر و البته سنگين تره…

جا خوردم، پرواز کردم،و به جمله اي فکر کردم ..به حسي که به قدمت همين پل و شايد خيلي خيلي قديمي تر بود اما هيچ وقت از زيباييش کم نمي شد..امين به سبک خودش حرف زده بود..به سبک امين بودن..مسئوليت پذير….جنتلمن..کمي خودخواه…

دهنم رو باز کردم تا جوابي بدم هر چند واقعا نمي دونستم در مقابل اين جمله که يه جورايي مثل نت هاي موسيقي ساده..سبک و تاثير گذار بود چه مي شد گفت….

سريع گفت : نمي خوام جوابم رو بدي باده..الان نه….به خودت فرصت بده….

و بعد هر دو تا مقصد سکوت کرديم..سکوتي که شايد گفتني تر از هر کلامي بود….

دو تا مسجد ديده بوديم…زيبا بودن اما امين مي خنديد که از ايران اومدم مسجد ببينم …تازه مال ايران خيلي هم قشنگ تره لا اقل خاکستري نيست…

…بهش حق مي دادم….

تو يه چا يخوري سنتي نشستيم..تو استکانهاي کمر باريک برامون چاي آوردن همراه با باقلوا….

به استکانم خيره شده بودم هوا يه آفتاب ملايم و سبک داشت…چشمام رو بستم و سرم رو روبه آسمون گرفتم تا از اين گرما اندکي لذت ببرم…

چند لحظه اي گذشت…چشمام رو که باز کردم ديدم امين بهم خيره شده…لبخندي بهش زدم که با همون لبخند جوابش رو گرفتم…تو چشماش لذت موج مي زد…..

_خيلي آفتاب دوست داري نه؟؟؟

_آره..

_پس اگه جاي من بودي چي من حدود 7 سالي که لندن زندگي مي کردم در حسرت آفتاب بودم….

_به همين خاطر لندن رو زياد دوست ندارم…من بيشتر عاشق اسپانيا بودم هم به خاطر آفتابش هم مردمش…

_منم اسپانيا رو دوست دارم….پس خيلي از شهرهاي اروپا رو رفتي….

چايم رو قورت دادم : تقريبا همش رو….

_جالبه جلوي نگين اوون روز سکوت کردي…

_دليلي نداشت که جوابش رو بدم داشت لذت مي برد از حرفاش…داشت فکر مي کرد اوون لحظه در مرکز توجه خراب کردن دنياي کوچيک آدم ها لذتي نداره….

لبخندش عميق تر شد : تو انديشه هات هم بسيار خاصه….

دوباره سوار ماشين شديم…مي خواستم ببرمش خريد ….غر مي زد…اما مي دونست که بايد براي دو قلوها و مادرش خريد کنه….

سکوت کرده بود و بيرون رو نگاه مي کرد ….

_ساکتي امين….

سرش رو چرخوند…خيره شده بود به رو به روش..با خودش در جدل بود…يه حرفي بود که ميومد و ميرفت…سکوت کردم تا تصميمش رو بگيره…

تا بالاخره به حرف اومد..البته به سختي و با من من…: چرا طلاق گرفتي؟؟..چه طور حاضر شد از دستت بده؟؟….

نفسم حبس شد..بعد از اين همه مبارزه با خودش اصلا انتظار نداشتم اين همه رک و صريح سئوال کنه…

..منتظر جوابش بود…و من حرفي براي گفتن نداشتم…داشتم..اما گفتني نبود..نمي تونستم بگم نبايد براش مهم مي بود…..

_خوب…راستش رو بخواي…شايد براش مهم نبود اين از دست دادنه….

…جمله ام صحيح بود يا نبود؟…خودم هم نمي دونستم…مسئله خيلي ساده تر و در عين حال خيلي پيچيده تر از اين حرفها بود…

_دوستش داشتي؟؟

…جا خوردم..چه قدر پرسيدن اين جمله ها براش سخت بود…قطره عرق رو شقيقه اش..دستايي که از شدت فشار مشت سفيد شده بود…همه و همه نشانه يه جنگ دروني بود….

_چرا مي پرسي ؟؟

_……

_خوب من هنوز هم براش احترام خيلي زيادي قائلم…

…اين يه جواب ديپلماتيک بود در عين بي ربطي..يه جورايي هم جواب بود….

_اون به تو حسي بيش از احترام داره…

..خوب اين صحيح بود…اما کافي نبود…

_من با حس اوون کار ندارم ..اونم به حس من…

_چرا هنوز اورهون موندي؟؟

_من به اين فاميلي احتياج دارم…

…به همين رکي و صراحت…جوابم درست بود..تنها جواب بي حاشيه اي که تو اين چند وقت داده بودم….

ادامه دادم : اگه حوصله کني..بي خيال خريد مي شيم..مي ريم به جايي که فکر مي کنم يکم همه چيز برات بازتر بشه…

…بايد پيش خودم اعتراف مي کردم که اين مرد….برام انقدر مهم هست که بخوام خيلي از چيزهار و براش باز کنم…البته مطمئنا بخشي که به خودم مربوط بود…به باده….

از کوچه پس کوچه هاي خيابون جيهانگير (cihsngir) وارد بي اوغلي شديم..به محله قديميمون…به کوچه هاي باريک که دو طرفش خونه هاي قديمي آجري بود..پنجره هاي دو طرف کوچه به قدري به هم نزديک بود که فکر مي کردي…اگه از پنجره ات دستت رو دراز کني به پنجره همسايه رو به رو مي رسي..کوچه نسبتا خلوت بود..چندتا پسر بچه داشتن توپ بازي مي کردم…

تو اون محل تقريبا همه کاسبها و البته خاله زنک هاي محل من رو مي شناختن…از کنارم رد مي شدن..سلام مي کردن..جواب مي دادم..با کنجکاوي امين رو نگاه مي کردن…تو چشمشون پر از سئوال بود..مي پرسيدن.جواب نمي گرفتن…به بقالي کوچيک محل که رسيديم…بهش اشاره کردم..رو به امين..که تا همين الان بينمون يه سکوت نسبتا قوي بود : اين محلي هستش که من بعد از اومدن از ايران توش زندگي کردم….اين بقالي که مدتها به من و سميرا نسيه مي داد….

..همه حواسش پيش من و البته به محله بود…صورتش کمي جمع شد…

_اين جا پايين شهر نيست..يه جاي مرکزيه که تهش محل پر رفت و آمد ترين کافه هاي شهر و خيابان موازيش يکي از جاذبه هاي توريستي اين شهر..خيابوني که ازش رد شديم محل زندگي هنر منداي تئاتر..خواننده هاي نو گرا..و بچه هنري هايي هستش که زندگي هاي نسبتا مارژينال دارن…اين محل..محل زندگي..آدم هاي عادي و دانشجوها و البته بعضي از رقاصه هايي هستش که تو همين کافه ها مي رن رو صحنه…..از کنار بقالي رد شدم و جلوي اوون ساختمون قديمي مون ايستادم…

..کنارم ايستاد…حضورش به هم دلگرمي ميداد….خوشحال بودم که کنارم ايستاده….

_من اولين بار اين جا اومدم…ترسيده..رميده و بي پناه….اين جا شروع به زندگي کردم…يه خيابون بالاتر ..گارسوني کردم و خيلي چيزهاي ديگه اي که مي دوني….

بالاخره سکوتش روشکست : آره مي دونم…

_آوردمت اين جا که بدوني من تو کدوم محله زندگي کردم…همه زن هاي اين جا مي دونن که من دست از پا خطا نکردم..معروف هم که شدم همين طور…

سرش رو به پايين بود : به اين شک ندارم…

..حرکت کردم..پشت سرم اومد…خيابون ها رو پياده راه مي رفتيم..بعضي آدم ها برمي گشتن و دوباره نگاهمون مي کردن…..

ايستادم…برگشتم به سمتش : اما کس به دست از پا خطا کردن من کار نداشت..مدل که شدم..درد سرهام که شروع شد…

..سرم رو تکون دادم تا بعضي چيزها و ذهنيت ها تو مغزم جا عوض کنن…

_اورهون موندم چون اين فاميلي..اين جا خيلي راه ها رو باز مي کنه و البته خيلي راه ها رو به روي بعضي آدم ها مي بنده…

من از خاصيت باز کردن راههاش هيچ استفاده اي نکردم..جاده صاف کن نياز نداشتم….اما…راه خيلي چيزها رو که بست…منم نفس عميقي کشيدم…..

….چشماش نگران بود…کنجکاو بود..دلخور بود…اما احساس مي کنم با وجود اين همه حاشيه رفتن من خيلي خيلي با هوش تر از اين حرف ها بود که حرفام رو نگيره يا نفهمه….

تو صداش پر از استرس شده بود کمي بهم نزديک تر شد..مچ هر دو دستم رو تو دستاش گرفت و نگاهم کرد : مشکل چي بوده باده ؟؟؟

_يه مردي بود…خيلي وقت بود که به پرو پام مي پيچيد…برام هديه مي فرستاد…نمي دونم آدم مشکوکي بود…من تنها بودم امين و به اين کارم هم احتياج داشتم…از نظر اوون من بايد باهاش راه ميومدم…

…مچ دستم رو بيشتر فشار داد….. : خوب؟؟

_خوب هيچي…امين اين جا سوئيس نيست..اين جا کشوريه که هنوز دنياي زير زميني توش خيلي قويه که گاهي پليس يا دولت هم از پسشون بر نمياد…همسر وليعهد اورهون بودن اما اين جا يعني امنيت….

…از چشماش نگراني مي باريد : اين طوري نگام نکن امين من هنوز همون باده ام….

_هنوزم اين آدم هست….؟؟

پوزخند زدم :البته که هست….قبلا برام هديه گلوله مي فرستاد…

مچ دستم رو انقدر محکم گرفته بود که داشت دردم ميگرفت وسط حرفم پريد : چييييييي؟؟

_امين داد نزن..توجه جلب ميکنيم…الان ديگه برام پيام ميفرسته و گل….

_تو داري چي ميگي؟؟؟….يعني شکايت نکردي؟؟

صدام رو کمي آوردم پايين : شکايت؟؟..امين جان اين جا آمريکا نيست يا انگلستان..اين جا ترکيه است….شکايت يه جوجه مانکن تنها به کجا ميرسه آخه…الانم جز دردسر براي دنيز و هاکان و افتادن خبر دست خبرنگار جماعت تاثيري نداره اين شکايت….

دستم رو رها کرد ..دستي به صورتش کشيد…: خداي من…آخه دختر…من به تو چي بگم…..

…يه قدم اومد جلوتر..حضورش نگرانيش حالم رو دگرگون ميکرد…يه جورايي اين نگاه عسلي لرزان خوش خوشانم ميکرد….دستش رو گذاشت رو گونم…دستش سرد بود ..خيلي سرد : اگه يه چيزيت بشه؟؟…حق نداري تنها جايي بري..

..د..بيا..اينم عاقبت درد دل کردن با دکتر پاکدل…..

_امين ؟؟!!

_امين بي امين…..تصويب شد رفت….

_آخه..

 

…صورتم رو بين هر دو دستش گرفت… : باده مسئله تو نيستي..منم…منم که انگار نتونستم بگم..نتونستم چيزي رو بهت ثابت کنم…تو يه قدم اومدي به سمتم..برام گفتي…از خودت..از خيلي چيزهايي که نگي هم من دارم تو نگاهت مي خونم…بگذار منم به عنوان يه مرد..به عنوان آدمي که ميدوني نفوذش کم از خاندان اورهون نداره..به سمتت بيام…

…تو دلم لبخندي بهش زدم..حسود…..حسادتش يه جورايي به دلم مينشست…

_امين من عادت به محدوديت ندارم….خودت اين رو خيلي خوب ميدوني…

يکم عصباني شد : من محدودت نمي کنم…تا وقتي اين جاييم که هيچ..ايران هم برگرديم..بايد بشينيم راجع بهش حرف بزنيم…

….بدم ميومد از اين که کار رو تموم شده مي دونست..نه..البته که نه..اما….

با بدجنسي بهش نگاه کردم : من گفتم بر ميگردم؟؟؟

کف دستش که رو صورتم بود رو از رو صورتم برداشت..جدي نگاهم کرد و دستش رو دور شونه ام انداخت و به جلو هدايتم کرد : بر ميگردي..بر ميگرديم…البته هر موقع که تونستم بهت اثبات کنم خونه حقيقيت کجاست…..

اين طوري راه رفتنمون تو اين محل درست نبود..اما به ته دلم که نگاه مي کنم برام مهم هم نبود…حضورش..گرماي تنش..نگراني نگاهش و قدرت و نفوذ کلامش انقدر زيبا و پر رنگ بود که نخوام به حواشي فکر کنم….

همون طور که دستش دور بازوهام بود سرش رو کمي پايين آورد : گرسنه نگهت داشتم…يه چيزي بخوريم؟؟

_من خيلي گرسنه نيستم..اگه بتوني تحمل کني بريم خونه هم يه چيزايي بخوريم..هم کمي استراحت کنيم..شب شام مهمان سميرا هستيم…

…دستش رو محکم تر دورم حلقه کرد..خيلي خوب مي دونستم که تو ذهنش چي اومد..چيزي که تو ذهن من هم يه جورايي آزار دهنده بود…

..جلوي چشماي من يه جفت چشم قهوه اي سر خورده و يه نگاه عسلي قرمز عصباني و حسود بود…

و من بي چاره که بايد اين وسط مي موندم…..

خونه که رسيديم يه چيزايي رو با هم قاطي کردم تا بشه غذا..تو اين کار استاد بودم…بعد از غذا که امين ازش خيلي هم تعريف کرد..قرار شد يکم بخوابيم و حدود ساعت 8 بريم پايين..سميرا گفت که به کمک احتياجي نداره من به مهمانم برسم..بوسه داره کمکش مي کنه…عجيب بود برام که بوسه بهم زنگ نزده بود تا سئوال پيچم کنه…

تو تخت الکي جا به جا مي شدم…خيلي خوب مي دونم دليل اين مهماني سميرا اين بود که سميرا و بهروز معتقد بودن اين رشته اتصال من با هاکان که بيمار گونه هم بود بايد هر چه زودتر گسسته مي شد..و اينکه من خيلي خوب از نگاه بهروز و سميرا و 100 البته از تعريفاي دنيز فهميده بودم امين خيلي باب ميل اين جماعت قرار گرفته…

به سمت راستم چرخيدم…خوب خانواده و راهنماي من هم اين ها بودن..اين ها که از 100 تا خواهر و برادر بيشتر به من لطف داشتن…نفس عميقي کشيدم…کم کم خوابم برد….

نمي دونم چه قدر خوابيدم که با صداي در بيدار شدم…مثل هميشه يکم گيج زدم… : بفرماييد..

امين کمي لاي در رو باز کرد : بيدار نمي شي؟؟..ديرمون داره مي شه…ساعت 6….

سرم رو از روي بالشت بلند کردم و به چشماي خندونش که مطمئنا به من پف کرده خواب آلود مي خنديد نگاه کردم و دوباره رو بالشت ولو شدم : الان بلند مي شم…

بلند خنديد : کاملا مشخصه…از ميزان سرحاليت…

سرش رو تکوني داد و از جلوي در کنار رفت ورفت به سمت اتاق خودش…

بلند شدم..دوش گرفتم و کمي آرايش کردم..موهام رو حوصله نداشتم درست کنم يه دونه کنار گوشم بافتم…

يه شلوار مخمل سبز پام کردم…با بلوز مشکي که يه آستين نداشت و کفشاي تخت سبز…

از اتاق بيرون اومدم..از رد ادکلن لخش گرفتم که تو سالن ايستاده..به سمتش رفتم پشتش بهم بود و معلوم بود که بابند ساعتش در گيره..به قد و بالاش و لباس شيک تنش نگاه کردم…به بلوز مردونه سورمه اي که آستين هاش رو بالا زده بود و شلوار کتون آبي نفتي و کالج هاي سورمه ايش…

رفتم رو به روش ايستادم يه نگاه به سر تا پام انداخت يه کم به سر شونه لختم با اخم ظريفي نگاه کرد..اما پيش خودم اعتراف کردم که اين نگاه که خالي از لذت هم نبود برام آزار دهنده نبود..ياد برداشت اولم که افتادم خنديدم…

نگاهم کرد : به چي مي خندي….

..نا خود آگاه خندم بلند تر شد : هيچي…

_هيچي؟؟..داري غش مي کني…

لبخند بزرگي رو لبهاي اونم اومده بود…دستم رو دراز کردم تا بند ساعتش رو براش ببندم…

_نمي خواي بگي به چي مي خنديدي؟؟

…همون طور که بند ساعتش رو محکم مي کردم : به خودم مي خنديدم..اوايل فکر مي کردم تو سنگي

_سنگ؟؟!!

_آره خوب..چون فقط صورتم رو نگاه مي کردي….

…بلند خنديد ….بعد يکم خنده اش رو جمع کرد و خيره شد به چشمام..من که بند ساعتش رو بسته بودم اما هنوز دستم به مچش بود غرق نگاه پر از التهابش شدم ..

امين : تو اين جوري فکر کن وورو جک….

اين رو گفت و به سمت در رفت …من جا خورده بودم…احساس مي کردمرو دست خوردم يه جورايي هم خنده ام گرفته بود…

_نمي ياي..داره دير مي شه ها….

اول همراه امين به مغازه اي در اطراف خونه رفتيم تا گل و شکلات بگيريم..امين دوست نداشت که دست خالي به خونه سميرا بره و بعد به آپارتمان سميرا رسيديم که ازش بوي زعفران به مشام مي رسيد..از سر و صداهاي داخل مشخص بود که بچه ها اومدن…قيافه امين جدي بود..مطمئنا حدس زده بود که به احتمال زياد هاکان هم هست..بهروز در رو باز کرد..سلام احوال پرسي بسيار شادي کرد و سميرا و بوسه و روزگار هم جلو آمدن و خيلي دوستانه با امين دست دادن..طي يه قرار نا گفته بچه ها به زبان انگليسي صحبت مي کردن که تنها زبان مشترک جمع بود…دنيز و موگه و هاکان نبودن…

دريا از توي اتاق بدو بدو اومد روي پام نشست و به ترکي شروع به تعريف کردن از اتفاقات اوون روز کرد..امين با لذت نگاهش مي کرد و دريا کمي با رودر بايستي سعي در کشف امين داشت اما با روزگار راحتتر برخورد مي کرد..بهروز که براي امين قهوه آورده بود سرش رو به من و امين که رو کاناپه دو نفره کناره هم نشسته بوديم نزديک تر کرد و گفت : به بوسه عادت داره که با آدم هاي رنگ و وارنگ بياد..از تو خجالت مي کشه …و خنديد…

دريا از رو پاي من بلند شد و دويد به سمت اتاقش…بهروز که پيش امين نشست و روزگار هم که بهشون پيوست منم با بوسه رفتم تو آشپز خونه…

سميرا بازوم رو گرفت : بيا حساب پس بده ببينم قرتي خانوم…تو چشمات شکوفه بارونه…

بوسه : لعنتي…اين سميرا هم نمي ذاشت زنگ بزنم از فضولي درد مردم..اکسيژن به مغزم نمي رسيد بنال ببينم چه کرديد…

_هيس…چه خبرتونه..کولي ها..الان مي گم…

رو صندلي رو به روم پشت ميز آشپزخونه نشستن…خيلي خنده دار عين اين زن فضولا بهم زل زده بودن منم همه چيز رو براشون تعريف کردم…جمله آخر امين بوسه رو به خنده انداخت : خره..فکر مي کردي نگات نمي کنه؟؟!!

_خوب نه….

سميرا : بس که خلي…

_نه سميرا من هميشه انقدر حواسم به رفتاراي خودمه که نمي فهمم ديگران دارن چه مي کنن…

_خوب نگاهش بد نبوده که بدت نيومده..ولي خيلي آقاست..من و بهروز ازش خيلي خوشمون اومد…دنيز هم دوستش داره…

بوسه دستم رو که رو ميز بود تو دستاش گرفت..به نگيني که پايين لبش بود نگاه کردم .. : اما باده..اين جوري که تو ميري ايران..اون وقت ما واقعا دلتنگ مي شيم….

يه بغضي نشست تو گلوم…سميرا هم چشماش خيس شد..سريع بلند شد و رفت سر گاز و در حالي که صداش مي لرزيد : خوش بخت باشي براي ما بسه …من بدونم قدرت رو مي دونن …بدونم مردي که تو زندگيته مي فهمه مسئوليت يعني چي…دور هم که باشي عزيزتريني براي ما…

سرم رو چرخوندم به امين که وسط مردها نشسته بود و داشت با اون پرستيژ خاص خودش به حرفاشون گوش مي داد و مي خنديد نگاه کردم…نا خود آگاه يه لبخند گشاد زدم…چرخيدم و به بوسه که رد نگاهش نگاه من بود نگاه کردم…بوسه چشماش رو به نشانه تاييد باز و بسته کرد….

ساعت حدود نه بود و ما منتظر بچه ها..دل تو دلم نبود..استرس گرفته بودم..از هاکان يه جورايي مطمئن بودم و مي دونستم که دنيز هم قبل از اومدن روشنش ميکنه..اما امين …از اين پسر يکم متعصب خيلي هم مطمئن نبودم…

روزگار : مجله ها رو ديدي…نمايش مد اين دفعه ات خيلي سر و صدا کرد….

من که يه برش پرتقال تو دهنم بود قورتش دادم : سر و صدا که بايد مي کرد..روزگار..يه پاي ما جرا من بودما…

روزگار خنديد : از خود راضي…

خواستم جوابش رو بدم که زنگ در رو زدن…با استرس به سمت سميرا برگشتم که کنارم نشسته بود با نگاهش به هم اطمينان داد اما من از ترسم به سمت امين نگاه هم نمي کردم….که رو مبل کناري من نشسته بود…

در که باز شد..موگه و دنيز مثل هميشه پر سر و صدا وارد شدن و با همه دست دادن و با خنده هاي بلند دنيز همه توجه ها به اون سمت بود..اما پشت سرشون..هاکان…خسته..کمي نا مرتب…و کمي مضطرب وارد شد..با خودش هاله اي از اضطراب آورد طوري که کلا بچه ها کمي ساکت تر شدن…

چشماي قهوه ايش غمگين تر از هر زمان ديگه اي بود….هاکان با همه دست داد به من رسيد..اما نگاهش به اوون حضور پر رنگ کنارم بود..من و هاکان هم قد بوديم…و امين از هر دو ي ما هم بلند تر بود و هم خيلي درشت هيکل تر…

هاکان به من نزديک شد..شايد فقط من مي فهميدم که اين نگاه چه قدر سر خورده است چون يک سال و نيم هاکان با همين نگاه سر خورده . کمي آزرده به من نگاه مي کرد..جلو اومد و دستم رو تو دستش گرفت و بوسيد….بچه ها سکوت کرده بودن…و من فقط صداي نفسهاي امين رو مي شنيدم که مي دونستم اگه الان سرم رو بچرخونم برق نگاهش مي ترسونتم….

هاکان به سمت امين رفت و دستش رو دراز کرد… : سلام..خيلي خوش اومديد…

..هاکان دوست داشتني و تنهاي من..

به نيم رخ امين نگاه کردم به رگهاي شقيقش که داشت ورم مي کرد..اما مثل هميشه در کمال ادب دست هاکان رو فشرد هر چند به قدري زود دستش رو ول کرد که نمي شد اسمش رو دست دادن گذاشت : سلام خيلي ممنون…

..هاکان به سمت مبل کنار پنجره رفت…منظره خونه سميرا خوب دقيقا مثل منظره خونه من بود…

دنيز با خنده بلند و البته مصنوعي سعي کرد اين جو رو تغيير بده..داشت تعريف مي کرد که موگه چه طور وقتي مي خواسته حاضر بشه سرش تو يقه اش گير کرده بوده..ما جرا خنده دار بود اما روزگار و بهروز يکم زيادي مي خنديدن مي خواستن توجه ها به سمتشون برگرده…من و امين هنوز سر پا بوديم..مي خواستم برم تو آشپز خونه که مچ دستم تو دستاي امين گرفتار شد..اين کار رو خيلي ظريف انجام مي داد..سرش رو به گوشم نزديک کرد : امشب از کنار من جمب نمي خوري….

…صداش به قدري عصباني و لحنش انقدر دستوري بود که ترجيه دادم گوش کنم…آروم رو مبل کنارش نشستم..امين هم پاش رو روپاش انداخت و فنجان قهوه اش رو که سرد شده بود به دست گرفت…

سرم به سمتت روزگار بود که داشت از سريال جديدي که بازي مي کرد صحبت مي کرد..به ظاهر داشتم گوش مي دادم..اما همه حواسم به امين بود که چشم دوخته بود به هاکان…و صورتش هم کمي قرمز شده بود..هاکان طفلکي هم اصلا اين ور رو سعي مي کرد نگاه نکنه…

سر ميز شام…سميرا تمام سعيش رو کرد که بچه ها طوري بشينن که امين و هاکان حدالامکان با فاصله از هم بشينن..بوسه سرش رو تو گوش من که داشتم ماست سر ميز مي گذاشتم کرد : امين هاکان رو نکشه خوبه…

سرم رو بلند کردم..از چشماي امين آتيش مي باريد..چون هاکان زل زده بد به من و بوسه..لبخندي از سر عجز به هاکان زدم که باعث شد يه لبخند به تلخي زهر به هم بزنه اين رد و بدل کردن ميميک صورت هامون آتيش نگاه امين رو به قدري زياد کرد که من و بوسه جيم زديم آشپز خونه…موگه داشت مرغ ها رو تو ديس مي گذاشت…

بوسه : سميرا …امين مثل آتش فشانه ازش مي ترسم…

مو گه : به نظرتون رو به رو کردنشون کار درستي بود؟؟..

من هيچ حسي نداشتم..کرخت بودم…عصبي بودم…و دست و پام لمس بود….

سميرا که داشت برنج توي ديس رو تزئين مي کرد : مرگ يه بار شيون هم يه بار اتفاقا عکس العمل هاي امين خيلي درست و به جاست..من که خيلي بيشتر ازش خوشم اومد…

بوسه نگاهي به رنگ پريده من کرد : آخه..اين داره پس ميوفته…

سميرا که داشت به سمت ميز ميرفت : بي خود..باده پاشو خودت رو جمع کن….

..گفتنش براشون آسون بود خوب…اونا که نمي ديدن من تحت چه فشار بي خودي هستم…..يه طرفم مردي بود که خيلي بي رو دربايستي..پيش خودم اعتراف مي کردم که دوستش دارم..مردي که جذاب..با هوش..کمي متعصب..اندکي با چاشني خودخواهي اما مسئول و مهربون و مودب بود و يک طرف هاکان بي آزار و دوست داشتني و لطيف من که از نظر امين شوهر سابقم بود..شوهري که هنوز فاميليش رو داشتم و هنوز باهاش ارتباط دوستانه و کاري داشتم….

بغل دست امين نشسته بودم…يه تيکه مرغ براش تو بشقابش گذاشتم خواستم براش برنج بريزم که دستش رو رو دستم گذاشت…يخ بود..به سردي لحنش که گفت کافيه…تا مغز استخوانم يخ زد…

بچه ها از هر دري صحبت مي کردن و بعد از جمع شدن ميز شام…ظرفها رو که تو ماشين ظرفشويي چيديم..داشتم از آشپز خونه خارج مي شدم که سميرا دستم رو گرقت : باده..اصل ماجراي تو الان امين..اگه مي بيني سختشه..ببرش..به هيچ کسم بر نمي خوره…دوستش داري از همه وجناتت پيداست..برات خوشحالم…شايد درست ترين تصميمي باشه که تو زندگيت گرفتي خواهري…همه حواست به اين باشه و غصه هاکان رو نخور..تو هر کاري از دستت بر ميومد کردي..ما که مسئول انتخابهاي آدم ها تو زندگيشون نيستيم…

نمي دونم سميرا چه قدر عجز تو چشمام ديده بود که به اين نتيجه رسيده بود که نصيحتم کنه…

با هم به سالن رفتيم…کنار امين نشستم و هاکان و روزگار هم رو به رومون بودن..دنيز کمي از پروژه امين پرسيد و امين خيلي مختصر و مفيد جوابش رو داد…

روزگار که انگار سکوت و تو خود بودن هاکان که بهش قيافه ترحم آميزي داده بود ناراحتش کرده بود سعي مي کرد..هاکان رو وارد بحث کنه : راستي هاکان ديدي باده تو شو جديد چه طوفاني به پا کرد..جات خالي از هر زمان ديگه اي مسحور کننده تر بود…

…آخ روزگار آخ..اينم بحث بود که تو وسط کشيدي؟؟…

نگاه نگران موگه به من افتاد و من بيخ گوشم صداي نفسهاي عصبي امين رو داشتم و دستش که دور دسته مبل حلقه شد…

هاکان نگاهي پر از لذت و تحسين به من انداخت..اين نگاه هميشه اش بود اما اين جا جاش نبود : باده هميشه زيباست و هميشه هم نظرها رو به خودش جلب مي کنه..مگه مي شه بره رو صحنه و جادو نکنه…

…يخ کردم…وا رفتم…

هاکان : راستي باده مي دونم دلت براي خونه تنگ شده..آخر اين هفته همه جمع شيد خونه ..کباب مي زنيم..تاب سفيده رو هم تعميرش کردم….

…هاکان تغييري نکرده بود اين حرفهاشم از سر بدجنسي نبود حتي دعوتش هم که معلوم بود شامل امين هم مي شه از سر صلح بود..اما جاش نبود…خراب کرده بودن…قيافه امين نمي دونم چه طور شده بود چون تو ديدم نبود و جرات چرخيدن به سمتش هم نداشتم ..اما حتما خيلي وحشتناک شده بود که موگه و سميرا که رو به رو مون بودن اوون جور رنگ پريده نگاهش مي کردن…

سرم به دوران افتاده بود…که يهو امين از جاش بلند شد…: سميرا جان..بهروز عزيز من يکم خسته ام..ناراحت که نمي شيد از حضورتون مرخص بشم؟؟

بدون نگاه کردن به سمت من از بچه ها خداحافظي کرد و رفت بيرون و من هاج و واج وسط سالن ايستادم..ديدمش که به جاي بالا به سمت پايين رفت و من خشک شدم….

سميرا : دسته جمعي گند زديم….

دنيز : چرا ماتت برده باده برو دنبالش….اين حرفش انگار تازه من و از لمسي در آورد…بوسه سريع پالتوش رو برام آورد…خوب چون ما از بالا اومده بوديم کت و پالتو نداشتيم..امين هم نداشت….به سرعت پله ها رو دويدم پايين…نگاه لحظه آخرش که داشت از پله ها پايين مي رفت..نگاهي که پر از يه اعتراض بود ..جلو چشمم بود…

هواي بيرون باد داشت و سرد بود..چشم مي چرخوندم تو خيابون تا ببينمش که کجاست ..نمي تونست خيلي دور بره….

هوا يکمي مه داشت و خيابون خلوت تر از هر زمان ديگه اي بود…دريا شديدا مواج بود و باعث مي شد که صداي زيادي ايجاد کنه و موج ها که به بلوار مي خوردن تا فاصله نسبتا زيادي رو خيس مي کردن …صداي بوق کشتي ميومد و يه قايق موتوري که با سختي داشت به سمت فانوس دريايي نزديک ساحل مي رفت….ديدمش…پشت به من رو به دريا گوشه بلوار دست به جيب ايستاده بود..تو اوون لباس مسلما سردش بود….دلم براي هر دو مون سوخت…هر دو مون هم مقصر بوديم و هم بي تقصير….

از خيابون رد شدم و به سمتش رفتم که چشم دوخته بود به دريا..حسم کرد يا نه ..نمي دونم..اما حرف نزد..تکون هم نخورد..بوي شور دريا تو بينيم که پيچيد..موجها که کمي خيسمون کردن..احساس کردم يکم بيشتر تو خودش جمع شد..آروم رفتم کنارش…

_امين…

برگشت به سمتم…چشماش هنوز هم پر از اعتراض بودن….اما معلوم بود که از ديدنم تعجب نکرده…

_امين سردت مي شه….

نگاهش پر از پوزخند بود..اما دهنش اصلا براي جواب باز نشد….

دوباره چرخيد سمت دريا..يه موج ديگه و نشستن يکم از نم شور دريا رو گونه ها و لبهامون….

نمي دونم چه قدر در سکوت کامل کنار هم ايستاديم…من پر از استرس بودم و اوون..پر از خشم..من نگران بودم که سرما بخوره اوون هيچ تغييري تو وضعيت خودش نمي داد….

احساس کردم که بايد اين سکوت رو بشکنم..بدون حرف زدن که چيزي حل نمي شد : تو..مي دونستي من قبلا ازدواج کردم…

برنگشت تا نگاهم کنه… : آره مي دونستم…مي دونستم همسر سابقت مرد خوبيه..مي دونستم که هنوز باهاش رابطه دوستانه داري..مي دونستم که هنوز..که هنوز…

…گفتنش براش خيلي سخت بود….

_اگه مي خواي بگي هنوز دوستش دارم يا دوستم داره در اشتباهي…

عصباني شد…صداش رفت بالا در حد فرياد…موج آبي که به ديواره خورد.انگار کمي از پژواک صداش کم کرد…: که اشتباه مي کنم…من اشتباه نمي کنم باده…بعد با دست به خونه اشاره کرد….:اووني که اون بالا ديدم اون مردي که تو چشماش مي شد..شکست رو ديد دروغ نيست…

…امين اشتباه نمي کرد اما درست هم برداشت نمي کرد…سکوتم رو که ديد..انگار که خشمش بيشتر شد…: من نمي تونم..باده..

به من نزديک تر شد…حالا مي تونستم آتيشي که از چشماش بيرون مي زد رو واضح تر ببينم…دستاش رو تو موهاش کرد…و من نمي دونم تو اون وضعيت چرا مدهوش هر کدوم از حرکتهاش بودم….

_نمي تونم.مي فهمي باده…

فريادش مي رفت رو اعصابم….

من هم داد زدم..داد من همزمان شد با صداي بم بوق يه کشتي مسافري که دقيقا داشت از کنارمون رد مي شد : نه نمي فهمم..تو دردت چيه امين…

دستش رو از بين موهاش بيرون آورد…و پوزخندي زد و با صداي نجوا گونه اي گفت : دردم…آره ديگه ..خوب دردم..راست ميگي درد هم داره…

يکم دور خودش چرخيد احساس مي کردم مي خواد به اعصابش مسلط بشه….خواستم کمي ازش فاصله بگيرم..بلکه کمي آرامش بگيره…دو قدم که به عقب رفتم…به سمتم با دو قدم بلند و خشن اومد…مچ هر دو دستم رو تو دستش گرفت و من رو به سمت خودش کشوند..يه جورايي پرت شدم به آغوشش..دستش رو که مچ دستم توش بود رو بالا آورد و گذاشت رو سينه اش…يه جورايي اين نزديکي بهم لذت مي داد و اون نگاه ترس….

_چي کار مي کني؟؟

..اعتراضم شل بود و بي قوت…شايد اصلا نشنيد…

که دوباره فرياد زد : دردم اينه..باده..دردم اينه که نمي تونم با شوهر سابق دختري که عاشقشم..دختري که همه زندگيم شده…دختري که نفسم به نفسش بنده تو يه اتاق زير يه سقف باشم مي فهمي…؟؟؟!!!!

بلند تر فرياد زد : مي فهمي…؟؟؟؟!!

موج بلندي به ديواره خورد وخيسمون کرد…قطره شوري که رو لبم افتاده بود رو با زبونم پاک کردم…. سست شدم…دلم مي لرزيد ….شل شده بودم…غرق لذتي بي نظير…غرق لذت شنيدن يکي از زيباترين جملات دنيا از دهان مردي که خوب مي دونستم که خيلي …و خيلي بيشتر از خيلي با مردهاي ديگه برام فرق مي کنه….

منتظر حرفي از جانب من نبود..دستهام رو بيشتر به سينه اش فشار داد…: نمي تونم تحمل کنم باده..من عاشقتم لعنتي..انقدر دوست دارم…و انقدر برام عزيزي که دست خودم نيست عکس العمل هام….هي به خودم ميگم..امين از تو بعيده..اما نمي شه…نمي تونم..يه چيزي سنگيني هست …

دستش رو به سمت رگ گردنش برد و زد روش : اينجا دقيقا همين جا باده…که نمي ذاره..که نمي تونم تحمل کنم که روزگار بگه رو صحنه همه رو جادو ميکني…مني که با هر حرکتت باهر نگاهت با هر راه رفتنت جادو مي شم…مني که همش نگرانم..مي فهمي نگران….

به اوون عسلي لرزون نگاه کردم…من اين نگاه رو دوست داشتم حتي وقتي انقدر خشن مي شد و کمي بي منطق….

صداش بم شد و نجوا گونه :من نگران اين چشماي گستاخ سياه مي شم…مچ يکي از دستام که تو دستش بود رو بالا آورد…کف دستم رو گذاشت رو ي لبهاش و عميق بوسيد و من بيشتر از هر نوازشي..بيشتر از ديدن هر منظره زيبايي غرق لذتي وصف نا پذير شدم…لذتي تا عمق وجودم که لختم مي کرد….هيچي براي گفتن نداشتم..يعني داشتم اما….

به پيراهنش که خيس بود و به لبهاش که داغ بود …به کدوم بايد توجه مي کردم….

_يکم فقط يه کم رعايتم رو بکن باده…درکم کن…من خيلي مي خوامت دختر…

خواستم جوابش رو بدم که يه صدا از جا پروندم….هر دو برگشتيم…به دنيز و هاکان نگاه کرديم که داشتن نگاهمون ميکردن…اينا از کي اينجا بودن..چشماي خيس هاکان نشانه خيلي چيزها بود…

امين دستش رو محکم دور کمرم حلقه کرد..اين مبارزه عادلانه اي نبود…انگار مي خواست به هاکان بگه که من..

هاکان پالتوي امين رو که مي دونستم با استفاده از کليد من از بالا آورده به سمت امين گرفت : بايد با هم حرف بزنيم …

امين پالتو رو گرفت و پوشيد : باشه…

…باشه اي محکم و بي تزلزل….

دستم رو رو شونه هاکان گذاشتم : نيازي نيست…

هاکان نگاهم کرد و چيزي نگفت..با دست به امين اشاره کرد که به سمت ماشينش برن…و حرکت کردن…

دنيز اومد کنارم…دستش رو دور بازوم حلقه کرد…من داشتم به هاکان و امين نگاه مي کردم که سوار ماشين شدن و از سمت ديگه خيابون رفتن…

قطره اشک سردي رو گونه ام نشست…دنيز..سيگاري به دستم داد : بذار خودشون مسئله شون رو حل کنن…

_اما..آخه…

_آخه نداره باده…آخه نداره…هاکان از چيزي که هست خجالت نمي کشه..چرا نمي خواي از عشقت لذت ببري تا کي مي خواي جور بکشي…

چرخيدم به سمتش..به نگاه برادرانه و مهربونش : به هم گفت دوستم داره…

..انگار تازه داشتم تحليل مي کردم حرفهاي امين رو که انقدر سبکم کرده بود که داشتم پرواز ميکردم…

دنيز لبخند مهربوني زد : هنر کرد….تا حالا هم که نگفته بود از غرورش بود…يا شايد هم از ترس تو بوده….

با همراهي دنيز به خونه خودم رفتم….دوست داشتم تنها باشم و خيلي خوب مي دونستم که بچه ها درکم مي کنن…

به خونه خودم که رسيدم…اولين کار لباسهام رو عوض کردم و صورتم رو شستم…آب داغ که به صورتم خورد انگار انجماد تو صورتم باز شد….

رو مبل ولو شدم…حوله صورتم هنوز دستم بود…پام رو تکون مي دادم و اين نشانه اضطرابم بود…خونه سرد بود…بايد شومينه رو روشن مي کردم اما …دستم رو روي قلبم گذاشتم…اون جا داغ داغ بود..

چشمام رو بستم به پشتي مبل تکيه دادم…نفسم يه جورايي تند بود…

چشماي خشنش و کوبش قلبش زير دستم…و صداش يک لحظه از جلوي چشمم دور نمي شد..دور نمي شد اون همه اضطراب تو نگاش وقتي داشت مي گفت که دوستم داره…

..دوستم داره…امين من رو دوست داره…اين ها رو بلند با خودم تکرار کردم…تکرار اين جمله حسي بهم مي داد پر از نوازش..انگار که کسي با سر انگشتاش نرم روي بازوم رو نوازش مي کرد…

من …باده….چه قدر محتاج اين زيبا ترين کلمه دنيا بودم؟؟…..مثل هر کس ديگه اي…مثل هر انسان ديگه اي….

هاکان….هاکان دوست داشتني من….مي دونم که الان براش اصلا هم راحت نيست…يه روزي کنار يه درخت توت ..ته باغ خونه مادريش….بهم گفت که تا ته دنيا..باهامه..پشتمه…من هم بهش همين قول رو دادم…اين قول دقيق 72 ساعت قبل از طلاقمون بود..وقتي که وکيلش به دنبال قاضي بود که بشه راحت مجابش کرد که تو يه جلسه دادگاه توافقي به علت عدم تفاهم طلاقمون بده….

بلند شدم . رفتم کنار پنجره ايستادم…با دستام خودم رو محکم در آغوش گرفتم….مه غليظ تر شده بود..اما دريا کمي آرام گرفته بود….من داشتم وارد مرحله ديگه اي از زندگيم مي شدم…مرحله اي که هيچ وقت حتي فکرش رو هم نمي کردم که کوچکترين ربطي به سرزميني داشته باشه که مدتها بود برام خيلي خيلي دور بود….

…من هم امين رو دوست داشتم…من هميشه رک بودم..با خودم بيش از هر کس ديگه اي…من دوستش داشتم و براي اين جذبه بينمون دليل خاصي هم نداشتم…هر چند جايي نمي دونم دقيق کجا يا حتي کي..بهم گفته بود که هيچ وقت براي دوست داشتن واقعيت دليل پيدا نمي کني..يکي رو دوست داري و چراش برات خيلي هم نبايد مهم باشه…

امين به من احساس آرامش و امنيت مي داد..کنارش بودن يه حس لطيف مي داد به من…بي قرارم نمي کرد…و من هم به حس بي قراري احتياج نداشتم…دختر بچه 18 ساله نبودم که علاقه و عشق برام به معني بي قراري باشه..براي من..که تمام زندگيم مبارزه کرده بودم…براي هر حقم..تحقير شده و حتي کتک خورده بودم…براي هر چيزي تلاشي مضاعف کرده بودم..علاقه ….کوبش قلب به دليل نوازش بود..يه احساسي که به سبکي و نرمي حرير باشه..حتي اگه مردت خودش به سفتي فولاد باشه و يکم..متعصب…

دير کرده بودن به ساعت نگاه کردم حدودساعت 3/30 صبح بود…ديگه کم کم داشتم نگران مي شدم…از هاکان يه جورايي خيالم راحت بود..چون تو ذاتش خشونت نبود..اما امين..لبخندي زدم هيچ تضميني براي اوون نداشتم….

روي کاناپه دراز کشيدم…نبايد خوابم مي برد..امين پشت در مي موند…اما نمي دونم که کي خوابم برد…

با صداي برخورد چيزي به در تقريبا از جام پريدم…به ساعت نگاه کردم 4 بود..نيم ساعت بود که خوابيده بودم….دوباره اون صدا که مثل برخورد يه جسم ظريف به در بود از جام پريدم و رفتم سمت در..از چشمي نگاه کردم..امين بود…به کل فراموش کرده بودم…در رو به آرامي باز کردم….

نگاه خسته اش رو ديدم…نگاهي پر از خواهش که حالا داشت تو تاريکي راهرو برق مي زد…بي حرف رفتم کنار..اومد تو…باز هم بي حرف…رو مبل نشست…رو مبل رو به روش نشستم…سرش رو به پشتي مبل تکيه داد و چشماش رو با انگشت اشاره و شصت دست چپش فشار داد….به بند ساعتش که سر شب به زور بسته بودم نگاه کردم…چه دور به نظر مي رسيد..خسته بود..انگار که از يه ماراتن قوي برگشته بود….

رفتم تو آشپزخونه و دستگاه قهوه جوش رو روشن کردم…بوي قهوه برزيل تو آشپز خونه پيچيد…مي دونستم که امشب خواب بر هردو حرومه…

تو يه ليوان بزرگ براش قهوه ريختم..براي خودم هم همين طور…رو به روش ايستادم…با لبخندي ليوان رو از دستم گرفت…

_بيرون سرده نه؟؟

سئوالم خيلي بي ربط بود اما اوون لحظه هيچ چيزي به ذهنم نمي رسيد..براي شکستن سکوت…

نگاه مطمئني به چشمام کرد : نه..من امشب خيلي گرمم…

…حرفش چندين معني داشت اما من ترجيح دادم که چيزي رو برداشت کنم که بيش از همه خوشحالم مي کرد…

آرنج هام رو به زانو هام تکيه دادم و ليوان رو بين دو دستم گرفتم….و همراه با بخار بيرون اومده از ليوان عطر تلخش رو به ريه هام کشيدم….

احساس کردم من شروع کنم بهتره : هاکان رو خيلي ساله مي شناسم…از همون روز اول به دلم نشست..پسر خيلي خوبي بود…بي نظر بود..تو دنياي مد خيلي حرفه که رئيس مجله اي که براش کار مي کني..هيچ نظري بهت نداشته باشه….

پوزخندي زدم و ادامه دادم : بوسه عامل آشناييمون بود اما بعدها …خود هاکان جايگاهش رو برام..يعني برامون پيدا کرد..دسته جمعي دوستش داشتيم…يعني داريم.. آروم ..بي آزار و دوست داشتني….

ليوان رو تو دستم جا به جا کردم و خيره شدم به لبه ليوانم… : خودش گفته بهت…اما از ديده من نگاه کن امين…

ويزاي دانشجوييم داشت تموم مي شد…اقامت نداشتم و اگه از اين مملکت بيرونم مي کردن..جايي براي رفتن نداشتم…هيچ جا…ديگه اون جوري حتي سميرا نامي هم نبود تا جاي خواب بهم بده…

بغضم رو فرو دادم ..هاکان تک پسر اورهون…از اون طرف پسر خاله آک يورک معروف بود…چند وقتي بود اين ور و اون و رشنيده بودم…شنيده بودم که….که…..همجنس گراست…تو دنياي مد…يعني دنياي که ما توش بوديم اين مسئله اصلا مهم نبود…براي من که اصلا…خودش چيزي نگفته بود اما اين شايعات …خب بود…من و بوسه ديگه تقريبا داشتيم مطمئن مي شديم ..چون حتي مي دونستيم که کشش و علاقه اش به سمت کي هم هست….

جرعه اي از قهوه ام رو نوشيدم و به امين نگاه کردم که سرش پايين داشت به گلهاي قالي نگاه مي کرد…

ادامه دادم : اون مردک مزاحم تو زندگيم بود و شرايط ويزام…دنيز اومد سراغم..قبلش يکي دو بار مادر هاکان رو ديده بودم…ملاقاتهايي که خيلي عيان بود که باب طبع هاکان نيست….

..بغض کردم..صدام لرزيد… : اومد گفت..باده آبروم تو خطره..اين جا سر زمين سنتي هست و ما آدم هاي به نام..حرفاي درمورد هاکان عين آتيش زير خاکستره..داره دود مي کنه و دودش کل خانواده رو ميگيره..اگه بفرستيمش بره هم به شايعات بيشتر دامن مي زنيم…بيا ..بيا بشو زنش…هم تو به خواستت مي رسي که داشتن پاسپورت غير ايرانيه…هم ما اين نمايش رو اجرا مي کنيم و خانواده رو از اين فشار اجتماعي خلاص….

..بغضم بزرگتر شد..سرم رو بلند کردم و امين رو ديدم که نگران داشت نگاهم مي کرد :من براي هاکان احترام قائلم امين….خيلي زياد..خيلي زياد تر از هر کس ديگه اي…اون مردتر از هر مردي که من ديدم…اونم مثل من قربانيه..قربانيه که کسي نمي تونه هموني که هست رو بپذيره…

سرم رو اندکي خم کردم : مگه ما چي مي خواستيم امين..چي مي خواستيم جز اينکه خانواده هامون ما رو با تمام غلطها و درستهامون بپذيرن؟؟؟…..ازدواج کردم باهاش..شدم زنش….اما شدم يه جورايي آينه دقش….رفتم خونش زندگي کنم..همون جايي که منبع آرامشم بود…تنها تر شدم…چون قبل از اينکه ..ازدواج کنم…محرم رازم بود..اما بعدش هر چي که مي گفتم به خودش مي گرفت..مي گفتم تنهام..مي شکست…چون خوب..مي دونست که نمي تونه خيلي از نيازهاي من رو بر آورده کنه…همش مي گفت بهت ظلم کرديم..دست و پات بسته شده حتي نمي توني بري دنبال عشقت….

نگاهي به امين انداختم : اينا رو گفته بهت؟؟

صداش خش دار شده بود دوباره : آره گفته…گفته که چه قدر نگرانته….

_دنيز خودش رو مديونه من مي دونه چون من آينده ام رو به پاي اونا گذاشتم…من بعد از طلاقم هم اگه مي خواستم راز خانوادشون رو حفظ کنم..نمي تونستم ازدواج کنم..با مردي از همين سرزمين..چون..اون وقت خيلي عجيب بود که من1/5 همسر کسي بودم…باهاش زندگي کرده بودم و دليل طلاقم هم اين بود که ما سر بچه دار شدن تفاهم نداريم..من بچه مي خوام..اون نمي خواد…ولي هنوز…هنوز…

گفتنش برام سخت بود…سرم رو پايين انداختم..خوب شرمم مي شد بگم… : اين معامله دو طرفه بود…من يه فاميلي معتبر به دست آوردم که تضمينم شد براي پروندن مگسان گرد شيريني…يه اقامت و يه پاسپورت..اونا هم بسته شدن دهن مردم..هر چند به نظر من موقتا….هاکان مي خواست براي تضمين زندگي آينده ام خونه به نامم کنه يا سهام..از مجله..قبول نکردم…من محتاج پول کسي نيستم…من آرامش..و عشق مي خواستم…که خوب..نميدونم…من براي به دست آوردن هر چيزي بهاي گزافي پرداختم امين…براي خانوم مهندس بود..براي زن بودن..براي زندگي کردن….به شهرت من نگاه نکن..همش کشکه…به اين باده رو به روت نگاه کن…به باده اي که رو به روته…ببين باهاش باشي..برات برده يا باخت….

بي اختيار بودم…نفسم يه جورايي بي شمارش..نبضم هم بالا رفته بود….

از جاش بلند شد..من هم بلند شدم…خودش رو به هم رسوند…با يه حرکت آني..محکم…و خيلي محکم در آغوشم کشيد….سرم روي سينه اش قرار گرفت..از بيرون صداي زوزه باد ميومد..اما من در مقابل تموم طوفانهاي در پيش..اين ريتم منظم قلب و اين داغي بي وصف رو داشتم…

دستش رو محکم دورم حلقه کرد و با دست ديگه اش موهام رو که حالا بي پروا به دورم ريخته بود ..نوازش کرد…صداش نوازش گونه بود و مطمئن : هاکان که برام تعريف کرد…يه جورايي ته قلبم بهم اطمينان داد..اما اين اطمينان براي چيزي نيست که تو ذهنه تو..همون که شرمت اومد در موردش حرف بزني..اين اطمينا ن براي اين بود که دلت پيشش نيست…که دلي که من پيشت دادم…جاش امنه….من بردم…برنده ام باده..برنده ام که عاشقت شدم…که خدا..سرنوشت..بازي زمونه..شانس با تو بودن..شناختن و عاشقت شدن رو به من داده….

دستاش رو کمي شل کرد…با يه دستش …زير چونم رو گرفت و سرم رو بلند کرد…نگاهم کرد..عميق…تو چشماش اطمينان بود..التهاب بود…خواستني عميق بود..عميق به عمق همون درياي که از پنجره نمايان بود….

_تو مطمئني امين ؟؟

_از خودم آره..اما تو….؟؟؟..هنوز زمان مي خواي؟؟

..مي خواستم؟؟…امين رو بيشتر مي خواستم يا زمان رو؟؟….

نگاهش کردم…اما التهاب چشماش باعث شد سرم رو پايين بندازم…سرم رو دوباره بالا آورد..رو لبش يه لبخند بود…: اين سکوت رو به علامت رضايتت بگيرم ؟؟…

خنديدم و دستم رو رو دستش که زير چونم بود گذاشتم و چشمام رو به نشانه اطمينان دادن بهش يه بار باز و بسته کردم…

تو چشماش يه برق بي نظيري روشن شد..يه خوشي بي وصفي..دستش رو آروم بالا آورد و چونم رو به همراهش بالاتر…نگاهم کرد…چشماش بين دوتا چشمام در رفت و آمد بود و بعد يه نگاهي به لبم انداخت و دوباره به چشمام…انگار که دنباله يه اجازه بود..يه تاييد…تاييدي که فکر کنم تو چشمام ديد که خم شد و آروم و نرم لبش رو روي لبام گذاشت…جا خوردم…اولين بوسه عاشقانه عمرم بود…لبهاش نرم و آروم..روي لبهام حرکت مي کرد و من مدهوش همه حسي بودم که بهم منتقل مي شد….لباش رو يه لحظه از لبم جدا کرد و چشماي پر از نيازش رو به هم دوخت…من مست اون عسلي ملتهب شدم…اين بار دستش رو محکم پشت گردنم گذاشت و محکم تر بوسيدم..من هم نا خود آگاه دستم پشت گردنش رفت و تو داغي و التهابش شريک شدم..حضورم رو که احساس کرد..حرکت دستش پشت گردنم و حرکت لبهاش عميق تر شد….من غرق لذت از همه حسي که امين به من مي داد..مست مست از التهابش بودم..بوسه مون چه قدر طول کشيد نمي دونم اما نفس کم آورده بوديم که امين لبهاش رو جدا کرد…و پيشونيش رو به پيشونيم چسبوند..هر دو نفس نفس مي زديم…خجالت مي کشيدم به چشماش نگاه کنم..سرم رو پايين انداختم و لب پايينم رو به دندونم گرفتم..خم شدو با لباش..لبم رو از زير دندونم کشيد بيرون…به چشماي شيطونش نگاه کردم..

امين که صداش بم تر شده بود : تو مي مني…و من مستتم….

لبخندي زدم ….

_هيچ وقت چشماتو ازم ندزد باده…بذار هميشه اين سياهي که غرقم مي کنه رو داشته باشم….

_تو هم خودت رو ازم دور نکن…من طاقتش رو ندارم….

محکم بغلم کرد ..گوشم رو گذاشتم رو قلبي که داشت محکم خودش رو به سينه امين مي کوبيد…و نفس عميقي کشيدم..پر از عطر وجودي که حالا به من تعلق داشت..به خود خودم…

تو تختم جا به جا شدم….هوا کاملا روشن شده بود و من شايد چند ساعت بيشتر نخوابيده بودم…اما سبک بودم…يه پروانه کوچولو تو قلبم پر پر مي زد…و من پر بودم….انگار تمام ليوان احساسم پر شده بود….کش و قوسي به خودم دادم و گوشيم رو نگاه کرد…سوتي زدم به اندازه موهاي سرم به هم زنگ زده بودن…بوسه و سميرا…

سميرا يه اس ام اس هم فرستاده بود : مي خواي ما رو از فضولي بکشي…نا مرد…

لبخند زدم…مي دونستم الان سر کارن…نوشتم که عصري که از سر کار برگشتن مستقيم بيان اين جا تا آمار کامل رو بگيرن….بوسه فحشي نصيبم کرد و سميرا شکلکي که داشت از ذوق مي رقصيد….رفتم کنار پنجره و ايستادم….همه ذهنم پر از زيبايي بود اما …به فکر هاکان هم بودم…اون رفاقت رو در حق من تموم کرده بود….به جمع کسايي که رازش رو مي دونستن يه نفر ديگه هم اضافه شده بود..هر چند مي دونستم روزگار نمي دونه..طي يه قراري نا گفته …بوسه چون مردهاي زندگيش پلاک موقت بودن به هيچ کدومشون نمي گفت..هر چند از نگاهش حدس مي زدم که روزگار موندنيه…اما مي دونستم که تا سر عقد نشينه باهاش..امکان نداره که بهش بگه….

دوش گرفتم..با وسواس آرايش کردم و لباس پوشيدم…دوست داشتم از هر رو ديگه اي زيباتر باشم….رو نوک پنجه پا آروم از اتاق در اومدم تا به در اتاقش که نگاه کردم ..بسته بود..پس هنوز خواب بود…ياد سر صبحش که افتادم..تا دم اتاقم با هام اومد ..مي گفت مي خوام مطمئن شم که مي خوابي و فرار نمي کني…لبخندي به لبم آورد…دستم به موهام بود..مستقيم سرم رو انداختم پايين به سمت آشپزخونه که حرفش يه متر از جا پريدم : بذار باز باشن…

برگشتم سمت سالن..ديدمش که با لبخند..رو به روي پنجره ايستاده…ترسم رو که ديد..اومد سمتم.. دستم رو که حالا موهام رو ول کرده بود تو دستش گرفت و نگران پرسيد : ترسوندمت؟؟!!

نگاهي به دستم کرد و بعد به چشماي مهربونش ..لبخندي زدم : الان ديگه نمي ترسم….

خم شد و پايين موم رو نزديک لبش برد و بوييد : صبحت به خير عزيزم…

من مست نگاهش و همين کلمه ساده عزيزم : صبح تو هم بخير…فکر مي کردم خوابي…

همون طور که پايين موهام تو دستش بود و دور انگشتش مي پيچوند : خوابيدم…

لبخند زدم..پس اونم مثل من نتونسته بود بخوابه.. : ميرم برات صبحانه درست کنم….

بازوم رو تو دستش گرفت : نه…بريم بيرون؟؟

لبخند زدم : بريم…..

هوا آفتاب دلپذيري داشت..دستش رو محکم دورم حلقه کرد..يه جورايي تو بغلش گم مي شدم انگار…اين کارش بدجور بهم حس اطمينان مي داد…تصميم گرفتيم براي خوردن صبحانه به جايي بريم نزديک دريا که پياده با خونه 10 دقيقه فاصله داشت..از کنار دريا شروع به راه رفتن کرديم…مي دونستم که امکان ديده شدن توسط خبر نگارها نيست..اين ساعت روز..اگر گزارش خاصي نباشه..معمولا نبودن….

دريا از هر روزي به نظرم آبي تر ميومد…از ديشب احساس مي کردم همه رنگ ها رو براق تر مي بينم…

اين طور که محکم بغلم کرده بود بوي ادکلنش که حالا با بوي دريا و بوي آرامش مخلوط شده بود رو نفس کشيدم..صداي نفس عميقم رو که شنيد..کمي خم شد تو صورتم و نگاهم کرد : بوي تلخ ادکلنت رو دوست دارم….

حلقه دستاش رو محکم تر کرد و خم شد و روي موهام رو بوسيد : من هر چيزي که مربوط به تو ..رو دوست دارم….

..ممنون بودم ازش..به خاطر حضورش..به خاطر تمام احساسات پر از سبکي و نرمي که به من مي داد..به خاطر تک تک بوسه هاش از ديشب تا به حال….بوسه هايي که انگار تمام بخش هاي خاکستر و سياه قلب و ذهن من رو دونه دونه حذف مي کرد….

تو حياط رستوران…پشت ميز چوبي کنار دريا..که روش رو ميزي پارچه اي چار خونه قرمز و سفيد انداخته بودن..نشستيم….به گارسون سفارش که داديم وقتي رفت…سرم رو به سمت آسمون کردم ….از آفتاب زمستوني که نرم بود و نوازش گر خوشم ميومد….

_هميشه بذار باز باشن…

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن
بستن