رمان شقایق 

رمان شقایق پارت 6

 

از جام بلند شدم وبعد از اینکه لباسمو عوض کردم رو تخت خوابم مستقر شدم وبعد از کمی فکر کردن به خواب عمیقی فرو رفتم…

…..به سختی توی جام نشستم، فضای اتاق نا آشنا بود اما یه حسی باعث میشد توی اتاق احساس غریبی نکنم، روی یه تخت دونفره خوابیده بودم، هرچی فکر میکردم نمیتونستم چیزی به یاد بیارم، پتو رو از روم کنار زدم ودر کمال ناباوری دیدم تمام تشکِ روی تخت زیر خونه، وحشت همه وجودمو گرفت، میخواستم یکیو صدا بزنم، اما حس میکردم هیچ کس منو نمیشناسه وصدامو نمیشنوه، فقط اسم خدا رو به زبون آوردم هرچی صدا میزدم صدایی از هنجره ام خارج نمیشد حتی نمیتونستم از روی تخت بلند بشم انگار به تخت وصل بودم، دوباره صدا زدم: خداااا اما تلاشم بیفایده بود دیگه بیخیال نشدم ومکرراً خدا رو صدا میزدم با تکون های دستی چشمامو باز کردم با دیدن قیافه وحشت زده هنگامه حس کردم همه خوشبختیهای دنیا مال منه! خودمو توی بغلش انداختم وبا چند تا نفس عمیق تپش قلبم رو منظم کردم، منو از خودش جدا کرد طفلک رنگش سفید شده بود با ترس گفت: خواب بد میدیدی؟

سرمو تکون دادمو گفتم: خواب میدیدم، روی یه تختمو یه عالمه ازم خون رفته

نفس عمیقی کشید: خون خوابو باطل میکنه، زیاد بهش فکر نکن

آروم تو جاش دراز کشید وگفت: تو هم بگیر بخواب.

با علامت سر گفتم باشه، به محض اینکه هنگامه خوابید دوباره وحشت خوابم به سراغم اومد،تخت دونفره! تشک خونی؟ سرمو تکون دادم: نه نباید بهش فکر کنم دیدی که هنگامه گفت باطله

تو جام دراز کشیدم وبا هزار فکر وخیال مختلف خوابم برد.

کامران با کنایه رو به من گفت: چیه دیرت شده؟

کیوان با حرص گفت: این … خوریا به تو نمونده

کامران با غضب به کیوان خیره شد، بابا دستشو آورد بالا: بچه ها ساکت باشین

کامران ابروهاشو تو هم کشید وبه کیوان زل زد، کیوان هم بعد از چشم غره رفتن به کامران دوباره روشو به سمت بابا کرد وگفت: بابا دوست ندارم دو روز دیگه بگی کیوان به حرف تو دخترمو شوهر دادما!

بابا ابرو بالا داده به کیوان نگاه کرد وگفت: مطمئن باش هیچ وقت به حرف تو شقایقو شوهر نمیدم

کیوان لبخندی زد وگفت: ممنون از اینکه منو تحویل میگیرین.

من از فشار استرس با انگشتهام بازی میکردم، مامان کنارم نشسته بود، تو دلم گفت: کاش هنگامه صبح نمیرفت خونشون والان اینجا بود

بابا رو به من گفت: خودت چی میگی شقایق؟

سرمو آوردم بالا نگاهم با نگاه کامران تلاقی کرد، زود تر از من جواب داد: پدر من این جِغِله بچه چه میفهمه که تو ازش نظر میخوای؟

کیوان با غضب گفت: کامران تا بلند نشدم فکتو نیاوردم پایین ببند دهنتو

کامران در حالی که صداش بالا رفته بود گفت: اگه دوست من بود بازم مثل سیب زمینی بی رگ مینشستی اونجا و بشی کاسه داغ تر از آش؟

کیوان تو جاش نیم خیز شد که به سمت کامران بره، کامران هم حالت فرار رو به خودش گرفت که با فریاد بابا نشستن سرجاشون، مامان رو به کامران با اخم گفت: کامران احترام داداش بزرگتو داشته باش.

کامران هم خفه شد وبا اخم به جلوی پاش خیره شد، کیوان هم رو به بابا ومامان گفت: بس که بهش میدون دادین!

بابا بی توجه به اونها دوباره رو به من گفت: نظرت چیه شقایق؟

به کیوان نگاهی انداختم وبعد رو به بابا گفتم: هرچی شما بگین.

بابا گفت: این که ایلیا رفیق کیوانه رو در نظر نگیر، نظر خودتو بگو

باید شرم رو میذاشتم کنار تا ایلیا رو به دست بیارم، نفسمو جمع کردمو با صدایی آهسته گفتم: خیالتون راحت باشه بابا هر تصمیمی که بگیرین باهاتون موافقم اما دوستی کیوان وایلیا نقشی توی تصمیم من نداره، قبل از اینکه بفهمم ایلیا رفیق کیوانه ، اون دبیر من بود.

بابام لبخندی زد و توی فکر فرو رفت، کیوان در حالی که سعی میکرد خنده اش رو کنترل کنه گفت: فقط مراسم بعله برون رو تا من هستم بگیرین. که معلوم نیست برم کی دوباره بتونم مرخصی بگیرم.

ازشدت خجالت از جام بلند شدم وبه سمت اتاقم رفتم، بابا با صدای آهسته ای در جواب کیوان گفت: میدونستی خیلی رسوایی؟

صدای خنده ی مامان رو شنیدم، اما کامران همچنان ساکت بود، با خودم گفتم: اشکالی نداره اون هم به مرور زمان از ایلیا خوشش میاد، کیه که ایلیا رو ببینه واز اون بدش بیاد!

***

هرچقدر راجع به این سه ماه بگم کم گفتم، روزهای خوشی که نصیب من وایلیای عزیزم شده بود، با اینکه ازش ده سال کوچکتربودم اما ابراز احساسات ایلیا باعث میشد که من یه جور حس بزرگتر بودن یا شاید خنده دار باشه ولی حس مادری نسبت بهش داشته باشم، وقتی لبخند به لبش میومد حس میکردم بهترین خوشبختی دنیا نصیبم شده البته تو این سه ماه ناراحتی به وجود نیومد که من بفهمم وقتی ناراحت میشه چه حسی پیدا میکنم، دوازده فروردین ماه برام انگشتر خرید ودر منظر فامیلام دستم کردم وبه اصطلاح نشونش شدم وقرار عقد موند به بعد از امتحاناتم، بعد از عید هم خانوم امانی برگشت سر کلاس، بچه ها که خبر نداشتن ناراحت بودن اما برای من فرقی نمیکرد چون من دبیر ریاضی خودمو برای خودم داشتم، به قول الهه حالا که شوهر پیدا کرده بودم دیگه گور بابای بقیه! ایام امتحاناتم به نکبتی میگذشت، نه اینکه درسام سخت باشه بیشتر از این بابت بهم سخت میگذشت که قرار بود بیست روز بعد از امتحانات مراسم جشن عقدمون باشه،رابطه من وایلیا صمیمی شده بود اما نه از اون نظرها…. هر بار میخواستیم همو ببینیم، کامران مثل خل میچسبید بهمون، وقتی هم به کیوان میگفتم، اون نامرد هم بهم تشر میزد که مثلاً میخواین چیکار کنین که کامران مزاحمه! تازه اگر هم یه فرصتی پیدا میشد وخدا بهمون رحمش میومد خود ایلیا مثبت بازیش گل میکرد. شاید بعضیا بهم بگن بی جنبه ولی من حسابی تو کف بودم، مخصوصاً وقتی دخترهای نامزد دار فامیل از روابط صمیمی دوران نامزدیشون میگفتن من حسابی حالم گرفته میشد،حالا هم که داشتم به مراسمی که این همه واسش له له زده بودم نزدیک میشدم، انگار روزها کش میومدن.از همه بدتر اینکه بابا به ایلیا گفته بود تو ایام امتحاناتم کمتر باهام ارتباط داشته باشه.

آخرین امتحانم زبان فارسی بود وقتی از مدرسه بیرون اومدم ایلیا رو اون سر خیابون توی ماشینش دیدم، با ذوق به سمتش رفتم ودروباز کردمو نشستم؛به هم دست دادیم وضمن اینکه ماشین رو روشن میکرد گفت: امتحان چطور بود خوشکلم؟

سرمو به سمت راست خم کردم وگفتم: بد نبود.

لبخندی زد وگفت: فقط خداکنه بابات کارنامه اتو دید از دست من شاکی نشه

دیدم داره از راه فرعی به سمت خونه میره با تعجب گفتم: راستی ایلیا یه هفته اس میخوام بپرسم حرف تو حرف میاد یادم میره، چرا از فرعی میری؟

جواب داد: اعتبار گواهی نامه ام تموم شده میترسم پلیس گیر بده

با اخم گفتم: زود تر اقدام کن خب!

لبخندی زد: امروزا سرم شلوغه ، ایشالله چند روز دیگه اقدام میکنم.

بعد از چند دقیقه رو بهش گفتم: راستی فردا میخوام برم نوبت آرایشگاه بزنم ولباس کرایه کنم

سرشو تکون داد: با کی میخوای بری؟

-هنگامه باهام میاد، تو میبریمون دیگه؟

با لبخندی گفت: نوکر عزیز خودم هم هستم.

سرکوچه نگه داشت، وقتی داشتم پیاده میشدم رو بهش گفتم: فردا ساعت یازده بیا دنبالمون

با لبخند گرمی گفت: بروی چشم

از ماشین پیاده شدم وخداحافظی کردم،

هنگامه جلوی آینه قدی هال ایستاده بود: بالاخره تشریف میارین عروس خانوم؟

شالم رو مرتب کردم واز اتاق بیرون اومدم: هنگامه جون کفش پاشنه بلندم رو بردارم؟

هنگامه با لبخند: نه گلم، تو آرایشگاه دارن؛

صبح رفته بودم حموم و حسابی به خودم رسیده بودم، یه استرس خیلی شیرینی داشتم اما از طرفی هم از وقتی بیدار شده بودم یه حس بدی نسبت به خواب دیشبم داشتم که هر چی هم فکر میکردم یادم نمی اومد که چه خوابی دیدم.با هنگامه از خونه خارج شدیم، ایلیا سر کوچه تو ماشین نشسته بود، به طرف ماشین رفتیم وسوار شدیم، ایلیا به هنگامه از قصد میگفت خاله خانوم وهنگامه هم کلی حرص میخورد، وقتی نشستیم ایلیا رو به هنگامه گفت: خب خاله خانوم کجا بریم؟

هنگامه در حالی که سعی میکرد لبخندشو پشت اخمش مخفی کنه گفت: حساب شما رو به وقتش میگم خواهر زداه گلم بذاره کف دستتون، فعلاً برو به خیابون…

رو به هنگامه گفتم: خودت لباساشو دیدی؟

هنگامه سرشو تکون داد: آره عزیز هم لباس های شیک وبه روزی داره هم کارش خوبه، تازه دوستم هم هست ومیتونم یه تخفیف تپل ازش بگیرم.

ایلیا جلوی آرایشگاه سرعتشو کم کرد که هنگامه مانع شد: نه برین داخل کوچه از در پشتی میریم تو که شما هم راحت تو کوچه بتونین پارک کنین

ایلیا هم پیچید داخل کوچه، پیاده شدیم،هنگامه زنگ زد وبعد از چند ثانیه در باز شد، وارد شدیم،یه حیاط معمولی بود که دوطرفش پر از گل بود وچند پله بالاتر از سطح زمین خانوم جوونی روی پله ها ایستاده بود که با دیدن ما به سمتمون اومد وخیلی گرم باما احوال پرسی کرد وبه داخل دعوتمون کرد،به سمت لباس ها هدایتمون کرد، هنگامه یکی از لباس ها که به رنگ یاسی بود رو نشونم داد، واقعاً زیبا بود وخیلی هم پرکار، وقتی تنم کردم همه با تحسین نگاهم میکردن، خودم که کف بُر شدم! خانومه یه سری پیشنهاد راجع به آرایشم داد وقرار شد دوروز قبل از مراسم برم تا آرایشم رو روی صورتم بهم نشون بده وکلی با هنگامه حرف زدن، وهنگامه هم بیعانه داد، من در تموم این مدت همه حواسم به لباس عروس سفید رنگی بود که توی مزون خود نمایی میکرد، به سمتش رفتم واز نزدیک بهش نگاه کردم، ترکیب دامنِ پف دارش از حریر وتور ارگانزا بود، تاپش هم دکلته بود وبا چند تا گل ساتن تزیین شده بود، فوق العاده کم کار وشیک، چنان با حسرت نگاهش میکردم که انگار هیچ وقت قرار نیست لباس عروس تنم کنم، خانومه به سمتم اومد: عزیزم دوست داری بپوشیش؟

از ته قلبم دوست داشتم بپوشم.به حالت سوالی به هنگامه نگاه کردم، اونم لبخندی زد: اگه دوست داری بپوشش. ولی واسه مراسمت این یاسیه رو میگیریما!

خانومه لباسو از تن مانکن درآورد وبه دستم داد، سریع رفتم اتاق پرو ولباسمو در آوردم ولباس عروسو تنم کردم؛ یه خورده به تنم گشاد بود اما زیاد خودشو نشون نمیداد، خیلی ناز بود؛وقتی از اتاق پرو بیرون اومدم خانومه به سمتم اومد ومنو بوسید وگفت: خیلی خوشکلی عزیزم، حیفم اومد نبوسمت

جلوی آینه ایستادم وبا دستم دسته ای از موهام رو که روی پیشونیم ریخته بود رو کنار زدم؛ یهو یه فکری به ذهنم رسید، برگشتم وبه هنگامه ملتمسانه نگاه کردم، هنگامه لبخندشو جمع کرد وبا اخم گفت: باز چه افکار خبیثی تو ذهنت میگذره

با نگاه مظلومی گفتم: میشه ایلیا منو ببینه؟

هنگامه چشماش گرد شد: اگه مامانت بفهمه کلمو میکنه ؛نه نمیخواد

لبامو جمع کردمو گفتم: اون از کجا میخواد بفهمه اگه تو بهش نگی؟

خودش گوشیشو در آورد ودر حالی که به من چشم غره میرفت شماره ایلیا رو گرفت وگفت: اگه میشه بیا داخل شقایقو ببین.

خانومه سریع یه تاج بدون تور گذاشت روی سرم شالمو روی دوشم انداختمو پشت در ایستادم تا ایلیا وارد حیاط شد، هنگامه روی ایوون ایستاده بود وخانومه هم کنار من،ایلیا توی حیاط ایستاد و هنگامه به من اشاره کرد برم روی ایوون ، وقتی اومدم بیرون، ایلیا اولش هاج وواج نگاهم کرد بعد لبخند گرمی زد وسرشو انداخت پایین، هنگامه وخانومه خندیدن وهنگامه گفت: آخی بچمون خجالتیه!

ایلیا از حواس پرتی هنگامه ودوستش استفاده کرد وسریع دستشو بوسید وبه سمتم فوت کرد، دوست هنگامه دست اونو گرفت وبردتش تو، به سمت ایلیا رفتم، با لبخند بهم خیره شده بود، نزدیکش که شدم مچ دستمو گرفت: هیجان دوست داری؟

برق شیطنت رو توی چشماش دیدم، من هم که عاشق هیجان! سرمو سریع تکون دادمو در یک چشم به هم زدن دوتایی از حیاط خارج شدیم وسوار ماشین شدیم وماشین به سرعت به پرواز دراومد.

فصل دوم: حتی اگر نباشی…

-ایلیا، دیوونه چرا میری جاده اصلی؟

همینطور هم با صدای بلند میخندیدم، زیگ زاک میرفت واز یبن ماشینا لایی میکشید وبا هیجان داد میزد: خدا یا ممنونتم

حالا خارج از شهر بودیم ومن از این بی قیدی لذت میبردم، ایلیا هم دست کمی از من نداشت، خوشبختی یعنی چی؟

در حالی که لبخند واسه لحظه ای از لبهام نمیرفت دوباره گفتم: ایلیا پلیس ببینه گیر میده میبینه اعتبارت تموم شده ها!

ایلیا میخندید: پلیس کجا بوده عشقم؟

سر یکی از بریدگی ها با سرعت رفت تو لاین خلاف، یه خورده دلم شور افتاد ولی همچنان ذوق داشتم، با خنده به لباسم نگاه کردم وگفتم: برگردیم هنگامه منو میکشه!

ایلیا با همون هیجان که سرعتش زیاد وزیاد تر میشد: کسی جرات نداره به شقایق من چپ نگاه کنه!

تریلی با سرعت به سمتمون میومد، دستمو گذاشتم رو فرمون: ایلیا تریلی!

ایلیا با خنده به من نگاه کرد: به همین زودی جازدی!

سرمو تکون دادم: نه آقای خودم.

یه خورده مونده بود با تریلی شاخ به شاخ بشیم فرمونو به سمت چپ چرخوند ودر همین حال هم با خنده گفت: حال کردی دست فرمونو!

یهو یه آیه آشنا تو ذهنم مرور شد:وَ لَواَنَ اهلَ القُری ….یه 405 به رنگ بژ از پشت تریلی اومد جلو: ایلیا ماشین، ایلیا واسه ثانیه ای توی شوک بود وقتی فرمونو به سمت چپ گرفت، متوجه شدم که 405 هم به سمت چپ پیچید و واسه هر عکس العمل دیگه ای دیر شده بود، هردو دستمو روی چشمام گذاشتمو نفسمو حبس کردم؛چرخش ماشینو حس میکردم وصدای وحشتناکی وبعدش سرم که کوبیده شد به جایی، و متوقف شدن ماشین، دستامو از روی چشمم برداشتم، کمی بالاتر از خط ابروم میسوخت وخون از روی پیشونیم راه گرفته بود ومیریخت جلوی لباسم البته خیلی شدتش کم بود، به سمت چپم نگاه کردم، ایلیا به روبرو خیره شده بود وتوی شوک بود، دستمو روی شونه اش گذاشتم وتکونش دادم: ایلیا خوبی؟

ایلیا به من نگاه کرد ودستشو روی صورتم گذاشت: تو خوبی شقایقم؟

اما قبل از اینکه جواب بدم توجه هردومون به روبرو جلب شد، پژو405 تقریباً تو دویست متری ما متوقف شده بود ومعلوم بود یه دور چرخیده چون سقفش رفته بود داخل، ایلیا سریع پیاده شد وبه سمت ماشین رفت، من هم پیاده شدم واز دور نگاه میکردم،یه زن ومرد جوون توی ماشین بودن که صورت هردوشون غرق خون بود،ایلیا در طرف راننده رو باز کرد ومرد رو کشید بیرون وکنار من روی زمین درازش کرد، من این صحنه ها رو قبلاً دیدم، نگاهی به لباسم انداختم که حالا تاپم و مقداری از دامنم هم خونی شده بود، به صورت مرد جوان که با بهت به من خیره شده بود نگاه کردم، سرش شکسته بود ودستش هم از ساعد خم شده وشکسته بود با دیدن دستش مو به تنم سیخ شد، رو به اون گفتم: آقا حالتون خوبه؟

گردنش شل شد واز حال رفت، حدسم درست بود، خواب که به حقیقت پیوسته بود این مرد رو توی خواب دیدم؛ حتی ته ریشش رو به یادم میاد، ایلیا به سمتم اومد ودستم رو گرفت: بیا بریم شقایق

با تعجب گفتم: پس خانومه چی!

ایلیا که معلوم بود خودشو به زور نگه داشته: گیر کرده نمیتونم در بیارمش،

هاج و واج نگاهش میکردم، دستمو باز هم کشید، دیدم مردمی که اطراف جاده مغازه داشتن، آروم به سمت ما سرازیر شده واز مغازه ها خارج شده بودن،ایلیا داد کشید: شقایق بشین

و درو باز کرد ومنو پرت کرد روی صندلی ودر روبست، دامن لباسم موند لای در، درو باز کردم ولباسمو داخل کشیدم وایلیا به محض سوار شدن باز هم به سرعت به حرکت در اومد.هنوز فاصله چندانی نگرفته بودیم که صدای انفجار به گوش رسید،هر دو به پشت سر نگاه کردیم، پژو آتش گرفته بود ومردم با دهانی باز نظاره گر ماشین وفرار ما بودند، تنها صدایی که از هنجره ام خارج شد یه ایلیای نامفهوم بود که باعث شد ایلیا پاشو محکمتر روی پدال گاز فشار بده.

یک راست به سمت خونه روند، چنان سرعتمون زیاد بود که حتی نفس کشیدنمو یادم رفته بود،حالم از خودم به هم میخورد.از ماشین پیاده شد ودر حیاط رو باز کرد ودوباره توی ماشین نشست وقتی میخواست در ماشین رو ببنده نمیدونم چجوری شد که دستش لای در موند، دلم براش ضعف کرد،وقتی ماشینو توی حیاط پارک کرد و رفت که در حیاط رو ببنده من هم آهسته از ماشین پیاده شدم، اونقدر خودم توی بهت وناباوری بودم که دیگه توانی برای دلداری دادنش نداشتم؛ کنار ماشین ایستادم وبهش نگاه میکردم، در حیاط رو که بست همونجا پشت به در تکیه داد وسُر خورد و روی زمین نشست وسرشو بین دستهاش گرفت و واسه چند ثانیه به همین حالت موند،آهسته به سمتش رفتم وکنارش نشستم ودستمو روی سرش کشیدم: ایلیا؟

سرشو بلند کرد، چشماش خیس اشک بود، چشمهاش شبیه به گُل شده بود: یک گل سبز رنگ که برگهاش به رنگ قرمز بودن وگل رو احاطه کرده بودن، بغضم شکست وزدم زیر گریه وسرش رو بغل کردم، اون هم حالا با صدای بلند گریه میکرد: من چیکار کردم شقایق؟ من آدم کشتم!

سرمو تکون دادم: نه ایلیا! تو از قصد این کارو نکردی. تو فقط هول کردی

صدای بسته شدن در داخلی خونه اومد ولحظاتی بعد پرهام با شلوار ورزشی مشکی و تیشرتی گشاد به رنگ کرم با موهای ژولیده سراسیمه اومد بیرون وبا دیدن من وایلیا با اون وضعیت کم مونده بود سکته کنه، در حالی که توی ادا کردن جمله اش چند بار زبونش گرفت جویای ماجرا شد؛ایلیا که اصلاً قادر به صحبت کردن نبود! من ماجرا رو توضیح دادم، وقتی حرفام تموم شد پرهام با حرص رو به ایلیا گفت: الاغ تور واسه چی فرار کردی؟

ایلیا: گواهی نامه نداشتم قتل عمد محسوب میشه، ترسیدم پرهام

پرهام لباشو به دندون گرفت: آخه یه آدم بی سواد اگه اینو بگه یه چیزی! مردک تو اعتبار گواهی نامه ات تموم شده نه اینکه نداشته باشی.

ایلیا که حالا انگار فکرش تازه به جریان افتاده باشه با دست محکم به پیشونیش کوبید: حالا چیکار کنم؟

پرهام در حالی که به سمت خونه میرفت گفت: وایستا بیام بریم کلانتری.

ایلیا از جاش بلند شد: نه پرهام، نمیام

پرهام تو جاش چرخید: یعنی چی که نمیای؟ خراب تر از اینش نکن ایلیا!

ایلیا کلافه سرشو تکون داد: الان نمیتونم؛ حالم سرجاش نیست.

پرهام دستشو جلوی دهنش نگه داشت وبه ایلیا خیره شد؛بعد نگاهش رو من چرخید ودوباره به ایلیا نگاه کرد: اینو که بایدببریم بیمارستان!

ایلیا که انگار تازه متوجه پیشونی من شده بود به سمت من چرخید: قربونت برم؛ سرت شکسته؟

من که هنوز بی صدا اشکهام سرازیر بود سرمو به چپ وراست تکون دادم وگفتم: فکر کنم فقط خراش سطحی باشه

دستهاشو آروم روی اشکهام کشید ودر حالی که باز اشک توی چشمهاش حلقه میزد گفت: شرمنده گلم که ترسوندمت

دلم داشت آتیش میگرفت اما دیگه نمیخواستم بیشتر از این عذابش بدم، سعی کردم خودمو خونسرد نشون بدم رو به پرهام گفت: داداشی میشه یه دست لباس به من بدی!

پرهام سرشو تکون داد وگفت: دنبالم بیا

وخودش زودتر به سمت خونه به راه افتاد.ایلیا گوشیشو از جیبش درآورد وباکلافگی زیر لب زمزمه کرد: وای هنگامه ده بار زنگ زده!

سریع شروع کرد به تماس گرفتن، با پرهام وارد خونه شدم، یه تیشرت ویه شلوار بهم داد ورو بهم گفت: اینا تنگ ترین لباسامه

وخودش دوباره رفت توی حیاط، رفتم توی حموم ولباس عروسی رو که با هزار ذوق وشوق پوشیده بودمش رو درآوردم و وان رو پر از آب سرد کردمو لباس رو انداختم توی آب، با شامپویی که توی حموم بود لکه ها رو گرفتم،آب داخل وان به رنگ قرمز دراومد، حالا مجال پیدا کرده بودم که با خیال راحت گریه کنم،بعد که حسابی سبک شدم لباس عروسمو آب کشیدمو صورتم رو هم شستم ولباس های پرهام رو تنم کردم هرچند که واسم گشاد بودواومدم بیرون، ژیپون لباس رو توی هم بردم وگذاشتم تو هال ولباس عروسو توی دستم گرفتم واومد روی ایوون، هنگامه روی پله ها نشسته بود وسرشو توی دستهاش گرفته بود، روم نمیشد توی چشمهاش نگاه کنم،لباس ها رو روی بند پهن کردم، متوجه شدم داره زیر چشمی نگاهم میکنه، به محض اینکه دیدم نگاهش رنگ ترحم گرفته به طرفش رفتم ودر مقابل نگاه نگران پرهام وچشمهای معصوم وگریون ایلیا خودمو توی بغلش انداختم

بابا دستمو که توی دستش بود به گرمی فشرد، چشمهای متورمم رو که به سختی باز میشدن رو به چشمهای بابا دوختم، با صدای لرزون ناشی از بغضش آهسته گفت: اگه پشیمون شدی هنوزم دیر نشده بیا برگردیم.

سعی کردم خودمو خونسرد نشون بدم، لبخندی زدم وگفتم: هیچ وقت توی زندگیم اینقدر مصمم نبودم،به صندلی های خالی روبرو چشم دوختم وفکرم به 4 ماه قبل پرکشید،به دوروز بعد از تصادف که پرهام باهام تماس گرفت وگفت از آگاهی رفتن درخونشون وایلیا رو با خودشون بردن؛ اتفاق عجیبی نبود دیر یا زود میومدن دنبالش، اون همه آدم دیده بودنمون؛ روز هایی که از ایلیای عزیزم دور بودم، روز هایی که محتاج شنیدن هر لحظه ی صداش بودم ونمیتونستم هروقت که اراده کنم باهاش در تماس باشم، روزهایی که به صفحه گوشیم خیره میشدم و هیچ چیز جز نا امیدی نصیبم نمیشد، صدای منشی محضر منو از فکرام بیرون کشید: خانوم؛ آقا دوماد قصد ندارن تشریف بیارن؟

با شرمندگی سرم رو پایین انداختم وگفتم: میاد؛ شاید با تاخیر!

این سهم من نیست؛ من این شروع رو واسه زندگیم نمیخواستم، من خوشبختی رو توی چیزهای دیگه ای میدیدم؛ بعد از چند جلسه دادگاه، ایلیا مقصر شناخته شد وچون فرارش منجر به کشته شدن یه آدم شده بود موقتاً به زندان افتاد تا جلسه نهایی بیشتر از این دلم میسوخت که فهمیدم ایلیا میتونسته خانومه رونجات بده اما چون میخواسته زود تر ازصحنه دوربشه وفکر نمیکرده که ماشین آتیش بگیره این کارو نکرده وحالا بیشتر ازهر چیز دیگه ای عذاب وجدان داشت .من جزو کسانی بودم که اجازه ملاقاتش رو نداشتم وحرفهام رو با نامه به وکیلش که پسردایی مادرم بود میدادم، جالب بود که توی این مدت شاعر هم شده بودم،همه افکارم تو غالب چند بیت شعرمیومد ودلتنگیهامو بیان میکردم، دانیال، وکیل ایلیا هربار که نامه ای از من میبرد وقتی برمیگشت منو دعوا میکرد و میگفت دیگه نامه هامو نمیبره اما باز سری بعد اونقدر التماس میکردم تا راضی میشد؛به کیوان خبرنداده بودیم، اولین مرخصی که اومد دوروز قبل از تاریخ تعیین شده واسه جشن عقدمون بود که به جای دیدن دوماد در کنارمن اونو پشت میله های زندون دید ودفعه بعدش هم یک ماه پیش چند روز قبل از جلسه نهایی دادگاه اومد؛هنگامه پا به پای من تموم این تابستون نفرین شده رو اشک ریخت؛روز آخر که جلسه نهایی دادگاه بود بابا اجازه نداد که باهاشون برم، توی خونه مثل دیوونه ها قدم میزدم، به غیر از وکیل ایلیا، بابا و کیوان وعادل وپرهام هم رفته بودن، بماند که توی این مدت عادل وپرهام وکامران وآقا دانیال چقدر رفتن مشهد تا از اولیا دم رضایت بگیرن اما …بی تاثیربود..

اون روز مثل مرغ سرکنده توی حیاط قدم میزدم، مامانم که یه چشمش اشک بود ویه چشمش خون با هنگامه وزکیه خانوم ومامانبزرگ ویه سری دیگه که یادم نمیاد رو ایوون زکیه خانوم نشسته بودن؛دلم گواهی بد میداد وحس میکردم قراره سالهای زیادی رو از ایلیام دور باشم، هر جور چیزی رو حس میکردم جز اینکه … بابا اینا وارد خونه شدن، صورت عادل کبود بود وخون روی لب وبینیش خشک شده بود؛ با بهت بهشون نگاه میکردم، کیوان وپرهام هم پشت سرشون وارد شدن، به سمت بابا رفتم وبه سختی صدام از هنجره ام خارج شد: چی شد بابا؟

بابا با صدای بلند زد زیر گریه. کیوان و پرهام هم همدیگه رو بغل کردن وگریه میکردن، عادل شروع کرد به فحش دادن: نامرداخون بهاشو دادن…

من که چیزی از حرفاشون سر درنیاورده بودم به سمت پرهام رفتم وبا گریه گفتم: مگه چند سال براش بریدن؟

پرهام سرشو به چپ وراست تکون داد ولابلای گریه گفت: میخوان… میخوان..داداشمو ..میخوان داداشمو..اعدامش کنن.

دنیا دور سرم چرخید، کجای دنیا به خاطر تصادف یکیو اعدام میکنن؟ چشمام سیاهی رفت ووسط حیاط ولو شدم.

بابا دوباره آروم صدام زد: شقایق حتماً نمیخوان بیان، بیا بریم لابد قسمت نیست

به صورتش نگاه کردم وقطرات سوزان اشکم روی گونه ام چکید: بابای گلم خواهش میکنم یه خُرده دیگه هم صبر کنیم.

دانیال درخواست تجدید نظر داد وماه بعدش یعنی ده روز پیش دوباره جلسه دادگاه تشکیل شد وبازهم همون نتیجه؛دانیال میگفت همینطوریش هم جای اعتراض نداشت چه برسه به اینکه اونها خون بهاش رو هم پرداختن،با دیدن بینی شکسته عادل خجالت زده میشدم چرا که کیوان گفت وقتی رای نهایی دادگاه صادر شد عادل صورتش رو به تیغه دیوار کوبیده بود.یک روز بعد از رای نهایی جلسه تجدید نظر وقتی دانیال داشت میرفت دیدن ایلیا براش شعری گفتم وفرستادم، هنوز تک تک اون بیت ها توی ذهنم میچرخن:

ترکم نکن ای مونس شبهای تنهایی

با من بمان شهزاده ی دنیای رویایی

من بی کَس وبی یاورم با من مدارا کن

باید کجا پیدا کنم همچون تو همتایی؟

ترکم نکن محکم بگیر دستان سردم را

سر روی پایت میگذارم تا تو اینجایی

با من بمان زیبا بخوان تا چشم میبندم

با آن صدای دلنشینت صوت لالایی

ترکم نکن اینجاکسی جز تو نمی جوید

حال مرا ای اسوه ی یکتای زیبایی

با من بمان اندیشه ات را در سرت بشکن

اندیشه مرگ وشروع سردِ تنهایی

با من بمان یادآور لحظات پرنورم

اینجا نباشی میزنندم طبل رسوایی

من بی تو بی یاور ترین معشوقه دنیام

ترکم نکن ای مونس شبهای تنهایی….

بی تابی من وایلیا باعث شد دانیال مصمم تر بشه تا یه جلسه ملاقات واسمون جور کنه هرچند که خیلی دیر شده بود؛شش روز پیش به ملاقات عشقم رفتم، قیافه اش راحت چند سال پیر شده بود، دستمو روی ته ریشش کشیدمو در حالی که گلوم از شدت بغض داشت میترکید گفتم: چقدر ریش بهت میاد!

دستمو بوسید وسرشو بلند نکرد و دستمو روی چشماش گذاشت وزمزمه وار گفت: نتونستم خوشبختت کنم، شرمندتم شقایق؛ همه اش تقصیر من بود؛ اگه من این دیوونگی رو در نمیآوردم…

بغلش کردم وبغضم ترکید: ایلیا من بدون تو میمیرم..ایلیا آدم به بدقولی تو ندیدم.. من بعد از تو چیکار کنم؟

ایلیا دستهاشو بی توجه به حضور سرباز توی اتاق دور کمرم حلقه زد: شقایق من حالم بد تر از توئه… شقایقم تو بگو من چیکار کنم؟..شقایق من نمیخوام بمیرم

نفسش بالا نمیومد با این حال هنوز میخواست حرفاشو بزنه، هق هق میکرد: شقایق من تازه داشتم رنگ خوشبختی رو میدیدم…

بابا تکونم داد: شقایق حواست کجاست اشکاتو پاک کن بریم تو، اومدن.

به همراه بابا از جامون بلند شدیم ورفتیم داخل دفتر محضر دار.

کنار بابا نشستم، عاقد رو به من به حالت سوالی گفت: عروس خانوم شمایید؟

بدون این که سرمو بلند کنم گفتم: بله

-دخترم چادر رنگی به همراهت نداری؟

سرمو به معنی نه تکون دادم وگفتم: نه نیاوردم

-روسری رنگی چی؟ آخه وجهه خوبی نداره

با کلافگی گفتم: چرا آوردم؛ به صورت بابام نگاه کردم وگفتم: من برم شالم رو سرم کنم

و بدون اینکه به جمع سه نفره ی اونها نگاه کنم از اتاق خارج شدم وبه سرویس بهداشتی رفتم؛ بعد از اینکه از ملاقات ایلیا برگشتم رفتم یکراست بیمارستان دیدن پرهام که از سه روز پیش زیر سرُم بود. احساس میکردم دنیا به آخررسیده واز این که میدیدم کاری از دستم برنمیاد تا برای نجات ایلیای عزیزم انجام بدم حس یه موجود بی ارزش رو پیدا میکردم،وقتی پرهام داشت واسم دردِ دل میگفت ناخودآگاه به ذهنم رسید که من هم سعیمو برای گرفتن رضایت از اولیاء دم بکنم، از پرهام شماره مردی رو که اونروز توی ماشین بود یعنی همسر مرحوم رو گرفتم؛ بعد از خروجم از بیمارستان از گوشی خودم باهاش تماس گرفتم، خدا میدونه چقدر برام سخت بود غرورم رو کنار بذارم والتماس به مردی کنم که بویی از انسانیت نبرده،حاضرم قصم بخورم که اون کوچک ترین علاقه ای به زنش نداشته بعد با پررویی تمام به من میگه: تو یه مرد نیستی، والا درد منو میفهمیدی وقتی عروس یکروزه ات رو داری میبری ماه عسل و هنوز بهش دست نزدی بعد جلوی چشمات از دستت بره.

سرمو تکون دادم وبا خودم گفتم: آب که از سر گذشت، چه یک وجب چه صد وجب!

شالم رو سرم کردم ودوباره به سمت اتاق رفتم وکنار بابا نشستم، زیر نگاه های سنگین پسر جوونی که کنارش نشسته بود معذب بودم، نگاهش هر چی که بود دوستانه نبود بلکه خصمانه بود،عاقد رو به پدرم گفت مهریه رو چقدر بنویسم؟

بابا با خشم سرشو انداخت پایین وسکوت کرد، من به جاش جواب دادم: یک سکه

عاقد لبخند سردرگمی زد وگفت: احسنت.

احسنت! یاد حرف بازرس اداره افتادم که وقتی قرآن خوندم بعدش واسم آرزوی موفقیت میکرد.عجب موفق شدم ! هم تو مراحل درسی وهم قرآنی! دو هفته از شروع سال تحصیلی گذشته ومن هنوز به مدرسه نرفتم، بدون ایلیا درس خوندن چه معنی میده؟،ناخودآگاه سرمو بالا میارم ونگاهم به چشمهای مشکی وخشمگینش میفته وسریع نگاهشو ازم میگیره، بعد از اون همه التماسم بهم گفت که روز بعد باهاش تماس بگیرم چون حس میکنه که عموش یا همون پدرزنش هم زیاد راضی به قصاص نیست اما مادرزنش به این امر مُصره، چراکه میخواد درس عبرتی بشه واسه بقیه…

روز بعدش باهاش تماس گرفتم وگفت فقط در یه حالت رضایت میدن، من که فقط وفقط به فکر نجات ایلیا بودم گفتم: هر شرطی بگین قبول میکنیم.

و اون در کمال پررویی به من گفت که به عقدش در بیام…

عاقد : دخترم بیا اینجا رو امضاء کن.

از جام بلند شدم وجلوی میز ایستادم، چند قسمت رو گفت وامضاء کردم، یادمه یه امضای خیلی خوشکل رو یه مدت بود که تمرین میکردم تا سر عقدم با ایلیا ازش استفاده کنم ولی امروز فقط از سرم رد کردم،تا خواستم سرجام بشینم،عاقد مانع شد وبا دست دو صندلی روبرو رو که کنار هم بودن رو اشاره کرد وگفت: اونجا بشین

بالاجبار روی اون صندلی ها نشستم. ..در جواب این پیشنهادش که اونهم با لحنی گفت که انگار مجبورش کرده باشن تنها جوابی که لایقش دونستم این بود که به تماس پایان بدم، من چرا اینجام؟ توی محضر! درام به عقدش درمیام! برای نجات جان ایلیا! آیا واقعاً ایلیا از کارم راضیه؟ نه… اون مرگ رو ترجیح میده به این کار من.سه روز پیش دوباره باهاش تماس گرفتم وگفتم: این آخرین راهه؟

اون که حالا زبونش بلند تر هم شده بود،با اکراه گفت: مجبور نیستی قبول کنی.. فکر نکن من خیلی به این کار اصرار دارم، فقط دلم به حالت سوخت واگرنه به این راحتی خونواده ها رو راضی نکردم!

ازش مهلت خواستم واون فقط تا دیروز ظهر بهم مهلت داد تا جوابش رو بدم، همین حالا هم حس میکنم حتماً ایلیا داغون تر از اون موقع شده،از حالا که توی محضر نشستم تا روز اعدامش فقط ده روز مونده.کنارم نشست وحتی نگاهی هم بهم ننداخت، شاهد ها رفتن وامضاهاشون رو کردن، هنوز هم بازوم درد میکنه دیشب بابا عصبانیتش رو روی بازوی من خالی کرد، وقتی از توی اتاقش پرتم کرد بیرون،عاقد: النکاح سنتی…. دوشیزه شقایق بهادری فرزند حسین آیا بنده وکیلم شما را به عقد دائم حمید رضا مرادی به مهریه یک جلد کلام الله مجید ویک جفت آینه وشمعدان ویک سکه تمام بهار آزادی در بیاورم؟

یعنی ایلیا رودر هر دوصورت از دست دادم؟ یعنی خوشبختی پر! به چشمهای بابا نگاه نمیکنم.. مطمئنم جا میزنم.. با صدایی که از ته چاه در میومد: بله.

عاقد : به میمنت ومبارکی انشاءالله

یه صلوات ناهماهنگ هم شد ضمیمه پیوندمون.نفسم توی سینه ام گیر کرده بود، دستش رو جلو آوردو دست چپم رو گرفت توی دستش وحلقه طلایی رنگی رو توی دستم کرد ودوباره به حالت اول برگشت،….

 

به محض اینکه حس کردم دیگه حضورم کنارش الزامی نیست، از جام بلند شدم وبه سمت سرویس بهداشتی دوییدم، با معده خالی اوغ میزدم، چی رو میخواستم بالا بیارم! این همه فشار عصبی رو! فکر از دست دادن ایلیا رو! فکر دور شدن از خونواده ام رو؟ نمیدونم چقدر اون تو بودم که بابام به در زد: شقایق جان؟ نمیای بریم؟

آبی به صورتم زدم وصورتم رو باشالم خشک کردم ومقنعه ام رو سرم کردم واومدم بیرون، بابا ماتمزده کنار میز منشی نشسته بود، لبخندی مصنوعی به لب نشوندم وبه سمتش رفتم وگفتم: بابا بریم؟

به صورتم نگاهی کرد واز جاش بلند شد با صدای آرومی شروع کرد به حرف زدن: شناسنامه اش رو به عنوان وثیقه داد دستم تا ایلیا به طور کامل آزاد بشه، امروز غروب ساعت پنج میان دنبالت ومیری مشهد

به ساعت گوشیم نگاهی انداختم وگفتم: یعنی فقط پنج ساعت وقت دارم

بابا تو جاش وایستاد وبه سمتم برگشت ، اشک توی چشماش حلقه زد: شقایق؟

نذاشتم گریه کنه هر چند دل خودم هوای گریه داشت: بابا دوشبه دارم التماست میکنم ، این یعنی خودم قلباً راضی ام پس اینقدر خودتونو عذاب ندین.

بابا با نفسی عمیق اشکاشو پس زد ودوباره به راه افتاد، جلوی یه تاکسی رو نگه داشت ودربست به سمت خونه گرفت، وقتی موضوع رو به بابا گفتم اولین چیزی که نصیبم شد یه توگوشی محکم بود؛ اما من آدمی نیستم که به این زودی جا بزنه بازم رفتم توی اتاقش با گریه، با داد، دست آخر به پاش افتادم، گفتم اگه موافقت نکنه خودمو میکشم…. حتی دیشب باز قاطی کرد ودستم رو گرفت واز اتاقش پرتم کرد بیرون،غافل از اینکه من دیروز ظهر با حمید رضا تماس گرفته وموافقتم رو اعلام کرده بودم…

بابا: دخترم پیاده شو رسیدیم

مقنعه ام رو کمی جلو کشیدم وپیاده شدم، یکی از زنهای همسایه تو کوچه بود به محض دیدنم با ترحم گفت: دخترم از نامزدت چه خبر؟

پوزخندی روی لبم نشست: به زودی آزاد میشه.طرف رضایت داد

دستاشو به سمت آسمون گرفت: خدارو شکر.

بابا با تاسف نگاهی بهم انداخت وبازم سکوت..در حیاط رو باز کرد؛ عادل با چشمهای به خون نشسته روی ایوون زکیه خانوم نشسته بود، واسه یه لحظه ترسیدم،با خودم گفتم: کسی خبر نداره، بابا ومامان قول دادن. بابا با عادل دست دادن وبابا رو به من گفت: شقایق جان من جایی کار دارم زود برمیگردم،

و از خونه خارج شد، با لبخند رومو به سمت عادل کردم وگفتم: چه خبر؟

جوابمو نداد وفقط نگاهم کرد، لبخندم محو شد: عادل چی شده؟ چرا اینشکل…

میون حرفم اومد با حرص گفت: چیه؟ شارژی!

تنم یخ کرد: چی میگی عادل؟

از جاش بلند شد وبا قدمی بلند فاصله بینمون رو پرکرد: چیکار کردی شقایق؟

شصتم خبردار شد مامان طاقت نیاورده وهمه چیو گفته، سرمو به چپ وراست تکون دادمو گفتم: عادل این تنها کاری بود که از دستم برمیومد.

لبهاشو به هم فشار داد وچشماش پر از اشک شد یهو سرم فریاد کشید: میخوای با این حماقتت چیو ثابت کنی؟ این که عاشق ایلیایی؟… نه به خدا عاشقش نیستی.

بغضی که از صبح سعی درمهار کردنش داشتم ترکید: تو چی میفهمی عادل؟ تو از احساس من نسبت به ایلیا چی میدونی! هر ثانیه منتظر این بودم که جا بزنه، بگه رضایت میدم بگه از پیشنهادم منصرف شدم، لحظه ای که خواستم امضا کنم، لحظه ای که میخواستم بله بگم…

دیگه گریه امونم نمیداد، روی زمین نشستم، متوجه میشدم که یه سری از خونمون خارج میشن، اما بی توجه به همه روی زمین نشسستم: فکر کردی خودم خیلی خوشحالم

با چشمهایی که حالا از شدت گریه تار میدیدن به عادل نگاه کردم: فکر کردی من اینقدر ضعف دارم که ایلیا نشد یکی دیگه!

دستمو جلوی صورتم گذاشتم وبا صدای بلند گریه کردم، دستی دور شونه ام حلقه شد وصدای گریه مردونه ای همراهیم کرد، چشمهامو باز کردم کامران بود که معصومانه ومثل بچه ها منو درآغوش گرفته بود وزار میزد: آبجی من این چه کاری بود؟ …

حالا عادل هم جلوی پای من نشسته بود وگریه میکرد: شقایق داداشم هیچکیو نداره.. شقایق داداشم یتیمه.. اون دق میکنه اگه بیاد وتو نباشی.

میخواستم حرفی بزنم که حس کردم زبونم شل شد وچشمام سیاهی رفت.وقتی چشمامو باز کردم دیدم مامانبزرگ داره بالای سرم گریه میکنه، به سختی تو جام نشستم مامانم دوتا چمدون بزرگ جلوش گذاشته بد وداشت پرش میکرد وبا خودش هم نوحه سرایی میکرد:

گلم را میبرن چاره ندارم

اگر دستم رسد کِی میگذارم؟

گلم را میبرن در خونه بخت

گلم را با خدایش میسپارم

از روی تخت پایین اومدم ومامان رو در آغوش کشیدم: مامان منو ببخش…شاید دیر ولی قول میدم خوشبخت بشم

مامان شماتت بار نگاهم کرد ودوباره به کارش مشغول شد.

 

 

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن