رمان شوره زار

رمان شوره زار پارت 12

119#
***
سبا در حالی که با یک دست حریر را روی پایش نگه می داشت ، با دست دیگر برگه را روبروی صورتش گرفته بود و آن را برانداز می کرد .
لب هایش را کج و کوله کرد و ناراضی به او نگاهی انداخت :
– کی برات انتخاب رشته کرده ؟!
مهری هیچ نگفت و ترجیح داد درون پیش دستیِ سبا مقداری میوه بگذارد .
سبا خرناسی کشید و مردمک هایش را در حدقه چرخاند :
– حافظ !
مهری کنارِ او نشست و حریر را به آغوش کشید و روی سرش را بوسید .
سبا برگه را روی میز انداخت و گفت :
– اگه درست انتخاب رشته می کردی شاید همین جا قبول میشدی . نباید اینطوری میزدی . مثلا باید اول دانشگاه های خوب و تاپ رو با رشته های برتر
میزدی حتی اگه ممکن بود شانس قبولی نداشته باشی ، بعد با رشته های مورد علاقه ات میزدی . بعد همون دانشگاه ها با رشته هایی که دوست نداری
ولی خوبن ! بعدش به ترتیب رشته ها و دانشگاه های نزدیک و آخرش رشته ها و دانشگاه های دور . ولی تو فقط رشته هایی که دوست داری رو ردیف
کردی.
مهری دست های تپل حریر را میان دستانش گرفت و آرام گفت :
– خب من نمیدونستم . حافظ گفت اینطوری بهتره .
سبا چشم غره ای برای مهری رفت و با صدای نسبتا بلندی گفت :
– به دردِ خودش میخوره ! حالام حق نداره جلوت رو بگیره . چشمش کور ، دنده اش نرم باید تحمل کنه این دو سال رو .
مهری نگاه غمگینی به او انداخت :
– اون بیچاره که حرفی نداره . . . من دوست ندارم !
سبا با چشم هایی گرد شده ، سر به سمت او چرخاند و غرید :
– چی ؟! تو غلط میکنی !
مهری لب برچید اما سبا ادامه داد :
– یادت نیست چطوری بکوب میخوندی؟! یادت نیست بین این همه کار و مشکل چطوری خودتو نیشگون میگرفتی که خوابت نبره و درس بخونی ؟! حالا
میگی نمیری ؟!
مهری همانطور که به دست های حریر خیره بود که انگشت های او را به بازی گرفته بودند ، گفت :
– دلم نمیاد حافظ رو تنها بذارم . اونم دو سال ! کی براش غذا بپزه ، کی مراقبش باشه ، کی از خواب بیدارش کنه ، کی . . .
سبا کلامش را برید و با جدی ترین لحنی که تا آن زمان مهری به خاطر داشت ، او را خطاب کرد :
– حافظ به اندازه ی ده دوازده سال خودش تنهایی یه خونواده رو چرخوند . انقدر هم بزرگ هست که مراقبِ خودش باشه . تو حق نداری بهترین فرصتِ
زندگیت رو از خودت بگیری .حتی اگه بعدش نخوای بری سرِ کار اما حداقل فرصتِ این رو داشتی که درست رو ادامه بدی و یه مدرکی برای خودت
بگیری و از اون مهم تر با یه عالم آدم که هر کدومشون یه فکر و شخصیت و یه قصه ای دارن دمخور بشی . من نمیگم دانشگاه رفتن همه چیزِ ، اما برای
تویی که همیشه بهش علاقه داشتی مهم ترین مساله اس !
مهری اما سرش را محکم تکان داد :
– نه ! برای من حافظ از همه چی مهم تره !
سبا هوا را به شدت از بینی بیرون فرستاد و خرناس کشید . :
– حافظ ! حافظ ! حافظ ! خوبه داداشِ منه ها ! همچین تحفه ای هم نیست !
مهری اما جوابش را نداد . غرق بازی با حریر بود . .دخترک دست های تپل و سفیدش را که با آن دستبندِ نازک برای خورده شدن چشمک می زدند ،
محکم کفِ دستِ مهری می کوبید و از خنده ضعف می رفت .
سبا دست روی شانه ی او گذاشت و سرِ مهری به سمتش چرخید . لبخندی پر از غم تحویلش داد :
– غصه ی هیچی رو نخور .تو تازه اولِ راهی . هم فرصت کافی برای بودن کنارِ حافظ داری ، هم دوباره مادر شدن . اما سن ات که بالاتر بره ، دیگه حوصله
ای برای درس خوندن نمیمونه . فاصله که بیفته سخته دوباره شروع کردن . الان که انگیزه داری، شور داری ، حوصله داری ادامه بده .
مهری آبِ دهانش را بلعید و سرش را آرام تکان داد .
اما سبا که نمی فهمید او صبح که برخیزد و چهره ی در خوابِ او را نبیند ، روزش آغاز نمی شود !
***
ویلچر سبحان را هل داد و نگاهش را به دو سویِ خیابان دوخت :
– پس این آژانسیه کجا رفت ؟!
نچی کرد و تلفن همراهش را از جیب بیرون کشید و شماره ای را که قبل از رفتن به ساختمان پزشکی از او گرفته بود ، لمس نمود . سبحان اما خیره به
دست هایش بود که دسته ی ویلچر را چنگ زده و آنها را می فشردند .
حافظ او را به سمت سایه ای برد و گفت :
– رفته گاز بزنه . یه ده دقیقه یه ربع دیگه میاد . چیزی میخوری بخرم برات ؟!
سبحان چانه بالا انداخت و این سکوتش باعث شد حافظ روبرویش بایستد :
– باز چته ؟!
سبحان نفس کوتاهی گرفت و زمزمه کرد :
– هیچی .
حافظ برابر او ، روی زانو نشست و اخم کرده گفت :
– جواب تمام آزمایشات و عکس و کوفت و زهرمار خوب بود . خودت از زبون دکترت شنیدی . دیگه چته ؟!
سبحان دندان روی هم سائید ، نگاهش را به اطراف چرخاند و گفت :
– پس مشکل چیه ؟!
حافظ ایستاد و دست در جیب برد :
– هیچ مشکلی نیست . فقط تو بازم مثه همیشه داری الکی خودخوری میکنی . مگه چند وقته ازدواج کردین ؟!
سبحان لب جوید و با نگرانی او را نگریست :
– نکنه ما با هم بچه دار نشیم ؟!
حافظ پوفی کرد و چشمش را یک دور چرخاند :
– بسه سبحان ! گاهی دوست دارم انقدر بزنمت که دیگه صدات رو نشنوم! چرا دری وری میگی ؟! بس کن این همه توهم رو ! مثه بقیه زندگیت رو بکن !
مثه همه ی آدمایی که دور و برت هستن . حتی اگه زندگی برات مشکل ساز نشه تو خودت مشکل درست میکنی !
سبحان کلافه سر تکان داد و گفت :
– تو نمیفهمی !
حافظ پر حرص پوزخندی زد و روبروی او خم شد :
– من نمیفهمم ؟! مــن ؟! منی که یه عمر باهات زندگی کردم ؟! اشتباهت همینجاست . من خوب میفهممت ! من خودِ توام سبحان . نیمه ی وجودِ تو .
اما نیمه ای که میتونه راه بره ! ولی مثل تو مشکل دارم . مثل تو سختی کشیدم . یه ذره خودت رو راحت بذار . . طنابی که دورِ گردنِ زندگیت انداختی رو
شل کن و بذار راحت نفس بکشه !
سبحان بی حرف تنها برادرش را برانداز کرد . صدای بوقی آمد ، حافظ سرچرخاند :
– آها . اومد . .
سپس دوباره ویلچر را به جلو هل داد و او را از روی پل رد کرد .
سبحان با گردنی خمیده به پاهایش خیره بود و صدای حافظ در گوشش زنگ می خورد .
120#
***
– چرا نه ؟! ما یه بار حرف زدیم درباره اش !
دوباره همان بحث تکراری چند روز اخیر ! حافظ تلاش می کرد تا مهری را راضی کند و او تمام آنها را ناکام می گذاشت .
مهری اما از جایش برخاست و بدون جواب دادن به او ، لباس های تمیز را که از حیاط جمع کرده بود ، چنگ زد و به اتاق رفت .
حافظ هم بلند شد و به دنبالش رفت :
– مهری تو این همه زحمت کشیدی ، این همه وقت گذاشتی براش . من از اولم گفتم هر جا قبول شی من حرفی ندارم !
مهری اما لباس ها را تند تند تا می کرد و در همان حال گفت :
– تو نداری . . . من که دارم !
حافظ اما پیش رفت و بازویش را گرفت . برای اولین بار روابط میانشان آن همه پر از تشنج شده بود . آن هم برای چیزی که به نظر حافظ امری بدیهی
بود . او از اول هم احتمال می داد که مهری برای تحصیل ، مجبور به ترک او باشد . در عین حال حافظ هم نمی توانست همراه او برود ، هم مساله ی
شغل و هم خانواده اش ! این را که بر زبان آورد ، مهری با صدای بلندی که تا به آن لحظه از او نشنیده بود ، گفت :
– راست میگی دیگه . . من که جز خونواده ات نیستم ! فقط خواهرا و برادرت برات مهمن ! مهری بدبخت بره به درک !
بازویش را از میان دستان او درآورد و حالتی هجومی به خود گرفت ، نفس نفس زنان به او خیره شد :
– می خوای از دستم راحت شی ، نه ؟! حق داری دیگه ! حق داری ! علاقه ای که بهم نداری . . ردّم میکنی برم !
حافظ مات و متعجب به این حال و احوال او می نگریست .
چرا مهری چنین می کرد !؟
لب هایش را به زحمت جنباند:
– مهری !
چشمان دخترک رگ زده و اشک گوشه ی چشمانش جمع شده بود :
– مهری و چی ؟! مگه دروغ میگم ؟!
حافظ لحظه ای پلک بست و سرش را تکان داد :
– داری چرت و پرت میگی !
صدای دخترک بغض داشت :
– چرت و پرت !؟! مگه تا حالا چیزی جز این بود ؟! دوستم داری ؟! برات مهمم اصلا ؟! پس چرا انقدر اصرار داری دَکَم کنی ؟!
حافظ گیج و سردرگم لبخندی زد و هر دو بازوی مهری را گرفت و او را به سمت خود کشید . سرش را خم کرد و در چشمانِ او خیره شد :
– دَک چیه ؟! مهری فک کردی برای من راحته آخه ؟! معلومه که برام مهمی ! برام مهمی که دارم از آسایشم میزنم و جلز و ولز میکنم که بری سراغ
درس و دانشگاهت ! من که هیچ پُخی نشدم ! دوست دارم تو بری و رشد کنی . مهری . . . .
حالا دخترک بی صدا دل دل می زد و صورتش خیس بود .
حافظ روی اشک هایش دست کشید و آرام تر گفت :
– برات سخته . میدونم چه قدر بهم علاقه داری . نفهم که نیستم ! هر کی جای تو بود و این همه بی توجهی ازم می دید ، چشمش رو می بست و می
رفت . معلومه که مهمی . . .
صدایش را پائین تر آورد و چانه ی او را بالا گرفت :
– انقدر مهمی که آرومیِ خوابِ شبام رو میدم که بره . میدونی نباشی این خونه چه قدر برام تنگ میشه ؟! میدونی وقتی از سر کار میام و تو نیای
استقبالم انگار یه چیزی تو چرخه ی دنیا اشتباهه ؟! جایگاهت تو زندگیه من این همه مهمه .
مهری لب روی هم فشرده بود و سکسکه می کرد . حافظ سر خم کرد و به نرمی گوشه ی چشمِ مهری رابوسه زد ، سرش را به سینه فشرد و پوفی کرد :
– ولی باید بری سراغ درست ، سراغ تحصیلت . من سبحان و حنا رو با اون وضعیتشون مجبور کردم به درس و علاقه شون برسن . تو که سالمی . .
باهوشی . . جوونی . . . چطوری انقدر بی رحم میتونم باشم که یکی از مهم ترین فرصتای زندگیت رو ازت بگیرم . مگه خَرَم ؟!
سرش را عقب کشید و کوتاه خندید :
– مگه خَرَم وقتی میتونی بری و درس بخونی و بعد بیای بری سرِ کار و پول دربیاری و کمتر خرج بذاری رو دستم ، جلوت رو بگیرم ؟! والا ! پولی که به
تو میدم رو میرم خرجِ خودم میکنم !
مهری میان بغض و گریه خندید و همانطور که پشتِ دستش را پایِ چشم می کشید ،مشتی به بازوی حافظ کوبید .
حافظ هم نفس عمیقی گرفت و دست پشتِ کمر او گذاشت و او را به آشپزخانه برد . مهری پشتِ صندلی نشست و حافظ زیر کتری را روشن کرد و
روبرویش جای گرفت :
– سبحان میگه ، دخترعمه ی طاهره اونجاس . اونم سال پیش قبول شده . با یکی دو تا از دوستاش یه خونه ی کوچیک گرفتن . طاهره باهاش صحبت
کرده . . . . اگه جور شد ، میری پیشِ اونا . دخترای خوبی ان . اما اول . . . . آخر هفته یه سر میریم با هم اونجا . چند روز میمونیم . ببینم شرایط چطوره .
اگه همه چیز خوب بود ، ثبت نام میکنی .
مهری لب گشود که حرفی بزند اما حافظ دستش را گرفت و فشرد :
– برو مهری . . . برو و منو از این عذاب وجدان خلاص کن . همه اش فکر میکنم اومدنم تو زندگیت بهترین فرصتا رو ازت گرفته . مردِ بهتر ، زندگیِ بهتر .
. . من چی دادم بهت جز گرفتاری و مریضی و غصه ؟! میدونم دلتنگ میشی ، میدونم ناراحت میشی . ولی دلت رو یه کم سنگ کن . به این فکر کن که
فقط به خاطر خودت نیست . . به خاطرِ منم هست ! معلومه که وقتی تو برای خودت کسی بشی من خوشحال میشم .
مهری چیزی نمی توانست بگوید . بغض راهِ گلویش را بسته بود .
می دانست حافظ همین است ! عاشق همین شخصیتش شده بود . .
او در طولِ زندگی اش از همه چیزش زده بود برای خانواده اش . . سبا ، حنا و سبحان !
چشم روی خوشی های خودش بسته و از سلامت و فراغتش گذشته بود تا آنها بتوانند پیشرفت کنند و زندگی بهتری داشته باشند و حالا هم چیزی فرق
نکرده بود .
حافظ همان کارها را برای او هم می کرد . . . .
ولی مهری نمی خواست چنین باشد .
به خودش قول داده بود که نگذارد او دیگر چنین زندگی ای داشته باشد اما انگار این از خودگذشتی را نمی توانست از خصوصیاتش حذف کند . او به هر
شکلی که می توانست خودش را قربانی می کرد تا دیگران پا روی بدنش بگذارند و بالا بروند .
حالا هم می خواست نردبانی برای مهری باشد .
سرش را به زیر انداخت و بی حرف سر تکان داد . چه می توانست بکند وقتی حافظ این همه اصرار به رفتن داشت ؟!
***
به تاریکیِ جاده ی بی انتها خیره و سرش را به پشتی صندلی تکیه داده بود .
فضای اتوبوس را سکوت فرا گرفته بود . ساعت از یک گذشته و آنها هنوز در راه بودند و چندین ساعتِ دیگر هم این جاده ادامه داشت .
دستِ حافظ روی دستش نشست و سرش به سمتِ او چرخید . لبخندش دلگرم کننده بود :
– بخواب . . . بخوابی راه برات کوتاه تر میشه .
مهری سری تکان داد و آرام گفت :
– بلیط برای روز نداشتن ؟!
حافظ اندکی روی صندلی جا به جا شد و پشتی اش را خواباند :
– چرا . ولی یه روزمون رو الکی هدر می داد . اینطوری بیشتر میتونیم اینور اونور بگردیم .
مهری هم به پهلو شد و خودش را روی صندلی جمع کرد :
– رسیدیم ، کجا میریم ؟!
حافظ خمیازه ای کشید و سرش را به سمت او چرخاند :
– یه مسافرخونه ای . . چیزی پیدا میکنیم . نترس . . جای بد نمیبرمت !
مهری خنده ی تلخی کرد و سر روی شانه ی او گذاشت :
– هر جایی بدونِ تو ، برام بدِ !
حافظ سکوت کرد و سر روی سر او گذاشت .
این راه که می رفتند ، معلوم نبود چه پایانی خواهد داشت . . .
121#
***
اولین تغییراتی که نشان از رسیدن شان داشت ، هوای شرجی بود که گرما را چند برابر نموده و تحمل را آن سخت می کرد .
حافظ دستی به پیشانی خیسش کشید و لیوان یک بار مصرفِ یخ در بهشت را به دست مهری داد . میان شلوغیِ تابستانه ی رشت ، سعی می کردند کمی
سوغاتی برای اقوام شان فراهم کنند .
صبح روزِ قبل ، بعد از رسیدن به دنبال یک مسافرخانه ی کوچک گشتند و بعد از مستقر شدن و استراحتی طولانی ، عصرِ آن روز را به قدم زدن در شهر
پرداختند . اما زمان کمی داشتند . باید زودتر کارهایشان را ردیف می کردند و باز می گشتند .
مهری نگاهی به نیم رخِ حافظ و زخمِ ابرویش انداخت :
– کی بریم دانشگاه ؟!
حافظ کمی از یخ در بهشت اش نوشید و شانه بالا انداخت :
– فردا که تعطیله ، شنبه . هوم ؟!
مهری آرام سر تکان داد و نگاهش به جمعیتی بود که مدام از این سو به سمتِ دیگر می رفتند .
حافظ لیوانش را در سطل زباله ای انداخت و گفت :
– از پذیرش مسافرخونه خواستم چندتا جای خوب رو معرفی کنه بریم بگردیم . لاهیجان و قلعه رودخان و فومن و ماسوله و انزلی رو گفت برین . موافقی
فردا یه دربست بگیرم ؟!
مهری ابروهایش را در هم کشید و آرام گفت :
– پولش خیلی میشه حافظ ! داری؟!
حافظ لبخند زد و دست در جیب برد و آرام قدم برداشت تا او همراهش شود :
– غصه ی منو نخور. مهم اینه به تو خوش بگذره .
مهری آهی کشید و هیچ نگفت .
اگر تا اینجا آمده بودند پس بی شک هر چه که می شد حافظ مجبورش می کرد در دانشگاه ثبت نام کند .
دلش از الان گرفته و تنگ بود !
خودش را بیشتر به او نزدیک و به نرمی دست دورِ بازویش قفل کرد .
حافظ نیم نگاهی به او انداخت و هیچ نگفت و تنها لبخندی زد .
***
حتی حضورِ حافظ هم از استرسش نمی کاست .
افرادِ مثل او کم نبودند . بعضی با والدین شان و بعضی با خواهر و برادرانشان و بعضی هم به تنهایی .
اما کم بودند کسانی که با همسرشان برای ثبت نام آمده باشند .
حافظ کنارش ایستاده بود و با مردی هم سن و سال پدرِ مهری صحبت می کرد .
او هم دخترش را برای ثبت نام آورده بود .
تلفن همراهش که زنگ خورد ، رفت و حافظ دوباره کنار مهری نشست :
– از چهارمحال و بختیاری میاد ! دیدی ؟! این بنده خدا از اون سرِ کشور دخترش رو آورده اینجا ، اونوقت تو واسه چندصد کیلومتر ناقابل یه هفته خونِ ما
رو تو شیشه کرده بودی!
مهری نگاه چپ چپی به او انداخت و با غیظ گفت :
– دخترش که متاهل نیست که ! هست ؟!
حافظ لبخندِ شیرینی زد و سرش را به او نزدیک کرد و با صدای بمش گفت :
– نگران نباش ، هر هفته شب جمعه میام اینجا !
مهری برایش چشم درشت کرد و لب گزید و هینی کشید .
سپس مشتش را آرام به بازوی او کوبید و خندید . گونه هایش گل انداخته بودند !
و حافظ با لبخندی وسیع او وسرخی صورتش را می نگریست . دخترک هنوز هم که هنوز بود گاهی از خجالت سرخ و سفید می شد !
پرونده مهری را از دستش بیرون کشید و مدارکش را بررسی کرد و در همان حال گفت :
– نگرانِ هیچی نباش مهری . من این همه سال از پس خودم و خونواده ام براومدم . اومدنِ تو هیچی رو عوض نکرد ، رفتنت هم چیزی رو عوض نمیکنه ،
جز اینکه . . .
سرش را بلند کرد و با چشمانی مهربان به او نگاهی انداخت :
– دلم برات تنگ میشه . اونم مساله ای نیست . هر وقت انقدر هوات رو کردم که شهر به اون بزرگی برام قدِ قفس شد ، میام سراغت .
پرونده را به دستش داد و دوباره بلند شد :
– برم یه نگاه بندازم ببینم این اطراف چه خبره . قرارِ دخترعمه ی طاهره هم بیاد .
مهری به صندلی تکیه داد و دوباره عبور و مرور دیگران را از نظر گذراند .
دخترعمه ی طاهره را می خواست چه کند وقتی دفعه ی بعد دوباره به اینجا برگردد دیگر حافظ کنارش نخواهد بود .
***
به خانه ی کوچک شان نگاهی انداخت و لبخندی از سر رضایت زد .
برگشت و به دو دختری که کنارِ در ایستاده و ردیف شده بودند ، نگریست :
– خیلی خوبه .
مهری هم با اینکه حرفی نمی زد اما حالت چشمانش سرشار از رضایت بود .
ری را ، همان دخترعمه ی معروفِ طاهره ، در حالی که با سینی چای از آشپزخانه ی کوچک بیرون می آمد گفت :
– خونه ی خوبیه . با اینکه قدیمیه ولی خیلی خوبه . صابخونه هم یه پیرمرد و پیرزنن که تو این خونه بغلیه زندگی میکنن . یه خونه ویلایی قدیمی که یه
درِ کوچیک داره که تو حیاطِ اینجا باز میشه . همیشه حواسشون به ما هست .
حافظ سر تکان داد . یکی از هم خانه های ری را هم به آرامی گفت :
– اینطوری برای ما هم خوب میشه . کمتر اجاره میدیم . تازه هر چی جمعیت بیشتر باشه ، آدم کمتر احساس دلتنگی میکنه .
دخترِ کناری اش هم با لبخندی ، سرش را جنباند :
– البته اگه هم پا باشه !
ری را خندید و دست روی شانه ی مهری گذاشت :
– این مهری جانِ ما خیلی خوبه . والا دختردایی انقدر ازش تعریف کرد که مونده بودم این فرشته از کجا افتاده وسطِ زندگیِ فامیلِ ما و جاری اش شده .
مهری لبخند کوچکی زد و چیزی شبیه لطف داری از دهانش خارج شد .
حافظ چرخید و به همسرش نگاه کرد :
– خب . . . راضی ای ؟!
مهری به آرامی سرش را بالا و پائین برد . چه می توانست بکند جز اعلام رضایت ؟!
وقتی حافظ حتی به ناراحتی او توجهی نکرد و او را به زور دانشجو نمود ؟!
***
حریر هر چیزی را که به دستش میرسید به دهان می گرفت و حالا هم بسیار اصرار داشت که دستِ حافظ را زیر دندان بفرستد !
حافظ به زحمت دستش را پس کشید و چشم غره ای برای خواهرزاده اش رفت ولی او تنها لحظه ای مکث کرد و دوباره تلاشش را از سر گرفت تا از دست
او به عنوان دندان گیر استفاده کند !
حنا نگاهی به آن سویِ سالن و برادر و خواهر زاده اش انداخت و سپس به مهری :
– یعنی راستی راستی رفتنی شدی ؟!
سبا چشم درشت کرد :
– حنــا !
لبِ مهری لرزید و بی حرف گوجه ها را خرد کرد . حنا گردن کج کرد و آرام گفت :
– قصدِ بدی نداشتم مهری جان .
مهری سرش را تکان داد و بینی اش را بالا کشید :
– میدونم عزیزم . . میدونم .
حنا نچی کرد و فنجان چای را بین دستانش گرفت :
– چرا آخه انقدر اصرار داره تو بری دانشگاه . سالِ دیگه . . نشد سالِ بعدش !
مهری شانه بالا انداخت و کوتاه جوابش را داد :
– نمیدونم .
سبا اما روبروی آنها نشست و گفت :
– اصرار داره که مهری بره دانشگاه برای اینکه مهری تمامِ عمر آرزوش این بود که درس بخونه و برای خودش کسی بشه . حالا که انگشتات رسیده بهش ،
داری دست میکشی ازش ؟! بابا تو دیگه کی هستی مهری! شوهرت راضی ، خواهر شوهرات راضی ، خودت ناراضی ؟! برو حالش رو ببر ! نه زندگی
مشترکت فرار میکنه نه حافظ در میره ! داداش من سر به راه تر از این حرفاس که وقتی تو نیستی دختر ببره خونه ، وقتی هم خیلی دلش قیلی ویلی
رفت میاد سراغِ خودت ! این تحفه بیخِ ریشِ خودته !
لحنِ سبا آنقدر بامزه بود که حنا پقی زیر خنده زد و لب مهری هم به آرامی کِش آمد . سبا با آرنجش به بازوی او کوبید و با شادی گفت :
– آهان بابا . بخند دلمون واشه . همچین عزا گرفته انگار چه خبره ! تو تقویم مملکت ما که هی زرتی تعطیلیه ، بعدش هم دلشون خوشه هی بین تعطیلی
میدن . خیالت راحت ! انقدر همو میبینین که وقتی تو یه خونه زندگی میکردین این همه چشمتون به جمال هم روشن نمی شد !
مهری چیزی نگفت و سبا بعد از نفس عمیقی و اندکی مکث تا خنده ی خواهرش فرو نشیند ، ادامه داد :
– از شوخی گذشته ، حافظ حق داره که انقدر اصرار کنه . از اول هم خودش گفته بود مهری هر جا قبول شه ، من حرفی ندارم . پایِ حرفش هم وایستاده
. درسته دانشگاه رفتن اونقدرام مساله ی حیاتی نیست ولی خیلی مهمه . خدا رو چه دیدی ، شاید دری به تخته خورد و زندگیتون از این رو به اون رو شد
. کارِ بهتر، زندگیِ بهتر . شاید اصلا از زندگی اونجا خوشتون اومد و همونجا ساکن شدید ما هم به هوای شما هی هر آخر هفته فرتی بیایم شمال سرتون
خراب شیم !
و لبخندِ گل و گشادی زد .
مهری هم خنده ی کوتاهی کرد و بازدمش را با صدا بیرون فرستاد و به آنها نگاهی نمود :
– تو رو خدا من نیستم ، مراقبش باشینا . بعضی شبا از فکرو خیال خوابش نمیبره ، وقتی خیلی خسته باشه غذا نمیخوره ، هر شب باید کمرو پاهاش رو
ماساژ داد از بس سرِ پا میمونه همه اش درد داره . بعدش . ..
سبا چشم غره ای به او رفت و پشتِ چشمی برایش نازک کرد :
– خوبه حالا ماها خواهراشیم ها ! داری به ما میگی ؟! نگران نباش ! میریم پیشش میخوابیم آقا بدخواب شد ، بیدارش میکنیم ، باد میزنیمش ، نازش
میکنیم ، لالایی میخونیم تا دوباره بخوابه !
این بار صدای خنده ی حنا آنقدر بلند بود که توجه حافظ را جلب کند . در حالی که هنوز با حریر در حالِ کشمکش بود او را زیر بغل زد و به آشپزخانه
آمد :
– چه خبره اینجا ؟! بویِ فتنه میاد ! اتاق جنگ تشکیل دادین باز !
سبا به او هم چشم غره ای رفت :
– والا خانم تون دارن بهمون میگن چی کار کنیم شما بدخواب نشی یا چه جوری بادِ معده ات رو بگیریم !
مهری هم خندید و نگاهش به سمت او چرخید. چند دقیقه طول می کشید تا بعد از جدا شدن از او ، دلش قدرِ یک دنیا تنگ شود ؟!
122#
***
باران می بارید و در سکوتِ خانه صدایش می پیپچید.
لیوان چای به دست داشت و به دیوارِ کنار پنجره تکیه زده و به گربه ها خیره بود .
تنها یک روز از زمانی که مهری را در رشت گذاشت و بازگشت ، می گذشت . اما انگار ماه ها بود که او را ندیده و صدایش را نشنیده بود . همین نیم ساعتِ
پیش با او تلفنی حرف می زد وسعی می کرد با شوخی و خنده ، بغضِ او را از بین ببرد .
روزِ گذشته وقتی ساکِ کوچکش را روی زمین گذاشت و زیرِ آسمانِ ابریِ رشت ، دست برای او گشود ، فکرش را نمی کرد انقدر دلتنگش شود !
دخترک بی وقفه و بی هیچ خجالتی می گریست و نمی خواست از او جدا شود . ولی دیگر راه بازگشتی نبود .
حافظ باید این کار را برای او می کرد . حسرتِ بزرگی برای او می شد اگر امکان دانشگاه رفتن را می داشت و به خاطرِ حافظ از آن دست می کشید .
حالا خانه بی مهری خیلی غریب و ساکت بود .
تمام فکر و ذکرش حول او می چرخید . اکنون چه حالی داشت ؟!
چطور با دوستانش کنار می آمد ؟!
فردا که سر اولین کلاسش حاضر می شد ، چه حسی خواهد داشت ؟!
نچی کرد و لیوان را لبه ی پنجره گذاشت . تلفن همراهش را از جیب درآورد و در لیست تماس ها به دنبال اسم مهری گشت . همان اول بود !
لبش را کج و کوله کرد . در ذهنش به دنبالِ چیزی گشت تا بتواند باز با او حرف بزند .
جرقه ای در ذهنش خورد و خنده ای موذیانه بر لبش نشست . دوباره شماره اش را انتخاب کرد و بعد از چند بوق جواب داد .
سرش را خاراند و گفت :
– امم . . مهری راستی یادم رفت ازت بپرسم . گفتی که ماشین لباسشویی رو چی کار کنم که مدت زمان کمتری لباسا رو بشوره ؟!
و سعی کرد نیشخندش را ببلعد .
مهری همانطور برایش همه ی آن چیزهایی را که می دانست توضیح می داد و او هم با لبخند به صدایش گوش می داد.
انگار خودش را میدید ، با همان ادا و اصول هایش هنگام صحبت کردن .
زمانی از فکر در آمد که مهری مدام صدایش می زد :
– حافظ ؟! فهمیدی چی گفتم ؟! الو ؟!
به خود آمد و تند تند جوابش را داد :
– آره . . آره . فهمیدم . . میگم مهری ، چیزی کم بود ، چیزی خواستی بهم بگو . هر مشکلی هم داشتی مدیونی اگه بهم نگی .
مهری سکوت کرد و حافظ می توانست حدس بزند که سعی می کند تا دوباره دلتنگی در صدایش پدیدار نشود .
چند روزی طول کشید تا از همه خداحافظی کنند و این زمانِ اینکه به فرصت و با آرامش خاطر از یکدیگر جدا شوند را به آنها نداد .
صبحی که راهیِ رشت شدند ، تا دیروقت در منزلِ پدریِ مهری بودند .
مهری بالاخره به حرف آمد :
– باشه . . . حتما . میگم حافظ . . .
لحظه ای سکوت کرد و دوباره ادامه داد :
– شام حتما برو خونه حنا . زنگ زد بهم . گفت بهش بگو . مثه اینکه به خودت گفته و تو قبول نکردی .
حافظ دوباره لیوان چایش را برداشت و اندکی نوشید :
– آره . لازم نیست مهری . . . خودم از پسِ خودم برمیام .
مهری اما سریع دنباله ی کلامش را گرفت :
– ولی حافظ آخه . .
که حافظ حرفش را برید :
– آخه و ماخه نداریم مهری . تو به فکر خودت باش . با بچه ها میسازی دیگه ؟!
و خودش می دانست این دهمین بار است که این سوال را می پرسد !
مهری به آرامی جوابش را داد :
– آره . . بچه های خوبی ان .
حافظ چرخید و به خانه ی نیمه تاریک نگاهی انداخت :
– فردا کلاس داری دیگه ؟!
باز هم مهری آرام و بی رمق جوابش را داد :
– آره . هشت صبح .
حافظ نفس عمیقی گرفت و سر تکان داد :
– پس برو به کارات برس . بازم بهت زنگ میزنم .
خداحافظی ای کوتاه میانشان رد و بدل شد و حافظ همانجا ایستاد و به خانه خیره شد .
حالا بعد از سالها ، کابوسی که همیشه او را دنبال می کرد به حقیقت پیوسته بود .
او همیشه از روزی می ترسید که در این خانه تنها باشد . . .
***
کیفش را روی زمین انداخت و یک راست به آشپزخانه رفت .
ری را صدایش زد :
– ولش کن مهری . یه کم بشین بعد . .
اما مهری صدایش را بالا برد و کتری را زیر آب گرفت :
– یه لحظه اس دیگه . الانِ که چایی میچسبه !
روزِ شلوغی را پشتِ سر گذاشته بود . با اینکه تمام وجودش له له میزد برای دیدنِ حافظ و شنیدنِ صدایش اما همه چیز برایش شیرین و جالب و پر
استرس بود !
ری را که از او جدا شد او ماند و دانشگاهی بزرگ و آدم های غریبه .
کلاسش را به زحمت پیدا کرد . آنقدر استرس داشت که همه چیز را شبیه هم می دید یا اصلا مغزش فرمان درست نمی داد و حتی در حرف زدن هم
مشکل پیدا کرده بود .
خودش از حال و روزش خنده اش گرفته بود . اولین بار دور از شهر و دیار و خانه و کاشانه و عزیزانش به تنهایی کاری را شروع نموده بود .
پشت صندلی که نشست مدام اطرافش را می نگریست و پر اضطراب لبخند می زد اما همه چیز کم کم عادی شد .
درس های تخصصی اش کمی گنگ و گیج کننده بودند اما حالا که کم کم واقعیت را با گوشت و پوست و استخوان لمس می کرد ، مزه ی شیرینِ به
حقیقت پیوستن رویاهایش زیر زبانش بازی می کرد .
مقنعه اش را درآورد و به ری را نگاه کرد :
– بچه ها کی میان ؟!
او هم همانطور که با کنترل ، شبکه های تلویزیون را بالا و پایین می نمود و در عین حال با دست دیگر دکمه های مانتویش را می گشود گفت :
– معلوم نیست . یکی دو تا کلاسشون معلق شد ، بعدش هم رفتن بیرون .
بالاخره کانال مورد نظر را پیدا کرد و سمت او چرخید :
– چی کار میکنی ؟!
مهری همانطور که گوشی زیرِ گوش گرفته بود سمتِ اتاق رفت :
– به حافظ زنگ میزنم!
ری را با خنده سری به تاسف تکان داد و مهری هم منتظر ماند تا او تلفنش را جواب گوید .
می دانست به محض شنیدن صدایش ، غده ای در گلویش رشد خواهد کرد و راهِ کلامش را خواهد بست . . . !
123#
***
یک ماهی می گذشت و حالا او معنی دانشجو بودن را می فهمید .
مدام از یک کلاس به کلاس دیگر می دوید ، صبح ها برای یک دقیقه خواب بیشتر له له می زد . از بس جزوه می نوشت ، حس می کرد انگشتانش به
حالت خودکار و قلم شکل گرفته اند .
شیطنت های همکلاسی هایش را که می دید تازه حس می کرد از دنیای کودکی فاصله گرفته ، حتی شوخی ها هم تفاوت داشتند .
برای فهمیدن و دانستن بیشتر اشتیاق داشت و این تنها چیزی بود که باعث می شد عدمِ حضورِ حافظ را تاب بیاورد .
هر شب بلااستثنا با او صحبت می کرد و تا ریز و بم اتفاقاتِ افتاده را برایش شرح نمی داد ، خوابش نمی برد !
هنوز گاهی صبح ها که بیدار می شد حس می کرد چشم که بگشاید احتمالا حافظ یا بالشتِ فرو رفته اش را پیشِ رویش خواهد دید . گاهی تا چند دقیقه
گیج به اطراف می نگریست و به محض اینکه موقعیتش را در می یافت آه عمیقی از سینه اش بر می خاست .
مدام نگران خورد و خوراک و اوضاع و حال و روز حافظ بود و با حنا و سبا تماس می گرفت و از آنها می خواست که به فکرِ حافظ باشند ؛ آنقدر که دادِ
سبا را در آورد و او پشتِ تلفن با حرص فریاد می کشید و مهری هم می خندید .
جزوه اش را جمع کرد و به خط خرچنگ قورباغه ی خودش نگاهی انداخت . باید یک بار دیگر از روی آن می نوشت .
آهی کشید . هر چه قدر سعی می کرد که همگام با استاد و گفته هایش بتواند خوش خط و خوانا بنویسد ، نمی توانست .
به کتاب قطوری که زیر دستش بود نگاهی انداخت . اصول حسابداری یک .
پوفی کرد و آن را درونِ کیفش سُر داد .
تنها انگیزه ای که باعث می شد همانجا از خستگی روی زمین ننشیند و زار نزند این بود که شب برای بازگشت به خانه بلیط داشت . یک تعطیلی چند
روزه و غیبت او از دو کلاس باعث می شد که حداقل سه چهار روزی برای دیدارِ عزیزانش فرصت داشته باشد .
پس زودتر از کلاس بیرون رفت و دانشگاه را ترک کرد و راهیِ بازار شد .
چند ساعتِ بعد با دستِ پر بازگشت .
همین چند روز پیش حافظ مبلغی را برایش به حساب ریخته بود و حالا می توانست با سوغاتی های رنگارنگ به خانه بازگردد .
ساکش را به سرعت پر کرد از سوغاتی ها و کمی از لباس هایش ؛ کتاب هایش را جاسازی نمود و وقتی که برای شستن لباس هایش به سراغ ماشین
لباسشویی قدیمی رفت ، هم خانه ای هایش بازگشتند .
ری را پر سر و صدا نق می زد که اگر او برود آنها از گشنگی خواهند مرد !
او هم می خندید و قول داد قبل از رفتن برایشان حداقل تا وقتی آنجا هستند یک وعده غذای خوب بپزد و ذخیره بگذارد . آنها هم یک روز بعد از او به
شهر و دیار خود باز می گشتند .
پس دست به کار شد و فسنجان بار گذاشت .
در آن فصل ، آن شهر پر بود از خوراکی های خوشمزه !
اردک ها و مرغ های هوایی تر و تازه . ترب های سفید و شیرین . گردوهای چرب و چیلی !
پس با همه ی آنها می توانست یک سفره ی رنگین تدارک ببیند و از همه ی آنها هم مقداری خریده بود تا برای حافظش سورِ اساسی ترتیب دهد .
بعد از ده روز اسکان ، اولین اطلاعاتی که درباره ی آن شهر و دیار و استان از همکلاسی های بومی اش استخراج کرد ، غذا و آداب و رسوم بود و در
یادگیری شان هم تبحر داشت !
آخر شب وقتی بعد از یک شامِ سبک و تدارک دیدنِ چند ساندویچِ کوچک برای توراهی اش ، کم کم آماده می شد که خانه را ترک کند ، فسنجان جا
افتاده و روغن انداخته بود . فسنجانِ ترشِ گیلانی با روغنِ فراوانش .
ری را درِ دیگ را برداشت و زبان دورِ لب کشید:
– کی فردا ظهر میشه من ناهار بیام خونه ؟!
مهری خندید و شالش را بر سر کرد .
با کیمیا و فاطیما خداحافظی کرد و منتظر ری را ماند . لقمه ای نان را در میان خورشت فرو برده بود و حالا با لپی پر به سمتش می آمد . دست دورِ
شانه اش حلقه کرد .
ری را هم بعد از فرو بردنِ لقمه اش ، چادر بر سر کرد و گفت :
– بریم که الاناس که آژانس بیاد .
هنوز حتی از در بیرون نرفته بودند که صدای بوق ، نشان از رسیدنِ اتومبیل داشت .
ری را با لبخند بدرقه اش کرد :
– منم پس فردا میام . شاید خونه طاهره همو دیدیم .
مهری دستش را فشرد و همانگونه پاسخش را داد :
– حتما !
برای دوستانِ دیگرش دستی تکان داد و ساک و وسایلش را در صندوق عقب گذاشت و خودش هم بعد از یک خداحافظی کوتاه دیگر سوار شد .
می رفت تا بعد از یک ماه همسرش را ببیند .
بدون آنکه به او اطلاع داده باشد . . . .
قلبش حتی قبل از اینکه ماشین راه بیفتد از شوقِ دیدارِ حافظ ، خودش را به شدت به در و دیوار می کوبید !
***
ساکش را همانجا جلوی در رها کرد ؛ حافظِ حواس پرت !
در خانه را قفل نکرده بود .
هوای سردِ دمِ صبح باعثِ لرزش شده بود .
در را بست و به آرامی به سمت اتاق گام برداشت . خانه اش مرتب بود و در سکوت . خورشید به آرامی خودش را بالا می کشید و نم نمَک آنجا را روشن
می کرد .
درِ اتاق خواب را پس زد و با نمایان شدنش ، انگار وارد دنیایِ دیگری شد .
از یاد نبرده بود ولی دور ماندن از خانه و اتاق و همسرش ، انگار باعث شده بود دیدارِ دوباره چون یک معجزه باشد !
قلبش لحظه ای ایستاد وقتی او را دید که روی تخت خفته و پتو دورش پیچیده است .
لبه ی تخت نشست و به آرامی ردِ بخیه ی روی صورتش را لمس کرد . بی قرار خم شد و رویِ آن بوسه گذاشت و آرام صدایش زد :
– حافظ ؟! آقا حافظ ؟!
حافظ خرناسی کشید و دهانش باز شد . مهری خندید و بازویش را لمس کرد :
– حافظم ؟!
تکانی به تنش داد و این بار بلندتر صدایش زد که بالاخره رضایت داد اندکی چشمانش را بگشاید .
لحظاتی به او خیره ماند و سپس با فریادِ کوتاهی که به علت خواب آلود بودنش گرفته بود ، سعی کرد عقب برود ولی پتو به دست و پایش پیچیده بود .
نفس عمیقی گرفت و دست روی صورت کشید :
– وای . . . . مهری . . .
از میان انگشتانش به او خیره شد و لبخند زد :
– تو اینجا چی کار میکنی ؟!
مهری خندید و خودش را روی تخت بالا کشید :
– اومدم تعطیلات رو کنارِ تو باشم .
حافظ بی حرف آغوش گشود و مهری همانطور با لباسِ بیرون به میانِ بازوانش خزید .
حافظ چشم بست و سرِ او را به گلویش فشرد . شالش را از سر برداشت و صورت میان موهایش فرو برد:
– خوش اومدی . . خوش اومدی عزیزم . . .
روی ضربِ منظمِ گلویش بوسه نهاد و زمزمه کرد :
– دلم برات تنگ شده بود . .
اما آنقدر ضعیف که مهری نشنید ولی او که حرفش را زد !
ذهنش که نم نمَک هوشیار شد ، اخم به چهره اش نشست . صورت عقب برد و سر و شانه اش را بالا کشید و بر مهری مسلط شد :
– ببینم . . این وقت صبح چه جوری اومدی خونه ؟!
مهری خندید و یقه ی پیراهن او را چسبید :
– دوست داشتم غافلگیرت کنم !
و او را پائین کشید و حافظ در همان حال غر غر کرد :
– فک نکن خَرَم کردیــا !
و با رویِ باز پذیرای این هدیه ی صبحگاهی غیر منتظره شد .
چه چیز از این زیباتر که کسی تو را از خواب بیدار کند که یک ماه در جای جایِ آن خانه ردِ حضورش را زده و عطرِ بودنش را نفس کشیده ای ؟!

124#
***
چشم هایش را که باز کرد ، بعد از مدت ها برای اولین بار دچار تشویش و گیجی نشد .
لبخند زد و با کمال میل پذیرای نورِ آفتاب شد که روی صورتش می تابید .
می توانست سر و صدای حافظ را بشنود . خمیازه ای سر داد و مشت هایش را پایِ چشم هایش کشید .
بلند شد و نگاهی به سر و وضعش انداخت . مانتویش انگار از دهان گاو بیرون آمده بود !
خندید و لباس عوض کرد و دستی هم به موهایش کشید .
آنها را همانطور که حافظ دوست داشت ، گیس کرد و با کشِ رنگی دم شان را بست .
به سالن سرکی کشید ، صداها نشان از این داشت که او در آشپزخانه مشغول است .
دمِ درش ایستاد و به او نگاه کرد . پشت به او و همانطور که زیر لب آوازی را زمزمه می کرد ، در حال تدارکِ صبحانه بود . جلو رفت و به آرامی او را از
پشت در آغوش کشید و صورتش را بینِ کتف او گذاشت .
حافظ یکه خورد و سپس لبخند کجی زد . همانطور که نان ها را برش می داد گفت :
– صبح انقدر یهویی اومدی که هنوز باورم نمیشه اومدی !
مهری خندید و دست هایش را گشود و کنارِ او ایستاد :
– دیگه بیشتر از این نمیتونستم طاقت بیارم .
حافظ لحظه ای مکث کرد و به او خیره شد .
سپس بی هیچ حرفی به کارش ادامه داد .
مهری قیچی را از دستِ او گرفت و گفت :
– خودم درست میکنم!
حافظ هم مخالفتی نکرد و کنار رفت .
ایستاد و به او خیره شد . چه قدر دلتنگِ همین حضورِ همیشگی اش بود.
به موهای بافته شده اش لبخندی زد و آنها را به دست گرفت و اندکی کشید :
– نرسیدی بهشون ها !
مهری خندید و چشم غره ای به او رفت :
– مثه اینکه بیشتر از من طرفدار موهامی .
حافظ آه عمیقی کشید و چرخید و از یخچال ظرف پنیر و مربا را بیرون آورد و در همان حال گفت :
– نمیدونی که همین موهات اسیرم کرده !
مهری مکث کرد و تمام جانش ، گوش شد . سپس به آرامی لبخند زد . روزی اگر کسی به او می گفت چنین زندگی ای خواهد داشت ، باور نمی کرد .
حتی همان لحظه که در آشپزخانه ایستاده بود و همراه او بساطِ صبحانه را فراهم می کرد هم باور نداشت !
پشت میز که جای گرفتند ، حافظ لقمه ای برای خودش گرفت و گفت :
– دانشگاه چطوره . اوضاع خوبه ؟!
مهری تند تند سرش را تکان داد و لقمه ی نیمه جویده اش را به سختی فرو داد . کلی حرف داشت ! :
– خیلی خوبه ! خیلی خیلی خوبه ! وای درسا سخته ! هر چی سعی میکنم نمیتونم بهشون برسم ! اصن از خودم ناامید میشم بعضی وقتا . . میدونی من .
.
او همانطور ادامه می داد و حافظ با لبخندی او را می نگریست . با دست و پا حرف می زد . گاهی اخم می کرد و گاهی نا امید می شد و گاه هم می
خندید !
دستش را پیش برد و رویِ دست او گذاشت . مهری ساکت شد و به او خیره نگریست ، دست دیگرش هنوز در هوا بود .
حافظ به آرامی پلک زد :
– مهری . . خوشحالم که خوشحالی !
مهری لب روی هم فشرد و به طور ناگهانی چنان احساس قدردانی نسبت به او نمود که بغض کرد و لب و لوچه اش جمع شد .
دستش را پائین آورد و به گره دستانشان خیره شد . آهسته گفت :
– اگه تو نبودی که من هیچ وقت . . .
اما حافظ برخاست و پشت سر او قرار گرفت و او را در آغوش کشید . برای تمام روزهای بدون او می خواست این لحظات را ذخیره کند . گونه به گونه اش
چسباند و نجوا کرد :
– تو انقدر خوبی مهری ، که با هر کسی ازدواج می کردی بی شک جلویِ مهربونیت تعظیم می کرد . چه برسه به منی که یه عمر دنبال یه ذره آرامش
دوئیدم .
چشم بست و دیگر نمی توانست انکار کند که مهری جایی در دلش گشوده بود . جایی که شاید کوچک هم نبود . . . !
***
نمی دانست ساعت چند است اما حاضر نبود از او جدا شود .
دستانش را دورِ تنِ او حلقه کرده و به صورتش خیره بود .
درآرامش خوابیده بود و به او اجازه می داد تا هر وقت که می خواست نظاره اش کند .
خودش را بالا کشید و سر روی شانه ی او گذاشت .
صدای نفس های عمیق و کوتاه حافظ برایش دلپذیر ترین موسیقی دنیا بود ، چنان آرام نفس می کشید که انگار که نه انگار که تا یکی دو ساعت پیش
همین ریه ، طوفان به پا کرده بود .
لبخندی زد . از خوشحالی خودش شرم می کرد !
خوشحال بود وقتی می دید با وجود یک ماه دوری نه تنها چیزی میانشان سرد نشده بلکه برای هر لحظه بیتاب تر شده اند .
به ساعت روی پاتختی نگاهی انداخت . یکی از سوغاتی های حافظ بود . خندید . کلی غر زده که زنگ گوشی کم بوده که برایش یک ساعت دیگر آورده
است !
آرام از زیر پتو بیرون خزید و پیراهن حافظ را از پای تخت برداشت و به تن کرد .
به آهستگی لباس های ریخته روی زمین را جمع کرد و تا نمود و گوشه ای گذاشت .
حوله اش را برداشت و نیم ساعت بعد همانطور حوله پوش پشتِ میزِ آشپزخانه نشسته بود و با لیوانی چای در دست به طلوعِ آفتاب خیره بود .
در آن سکوتِ محض و نوری که هر لحظه بالاتر می آمد ، ذهنش پرواز می کرد به سال قبل . . سال قبل ترش !
لبخندی زد و اندکی چای نوشید .
وقتی به اتاق برگشت ، آفتاب دیگر بالا آمده بود .
پرده را کشید و کنارِ حافظ خزید . با تکان خوردنِ تخت ، چشم هایش باز شدند . سمتِ او چرخید و به پهلو شد . بی حرف او را به سمت خود کشید وباز
سر رویِ قلبِ او گذاشت .
همه چیز آرام بود . آنقدر آرام که حتی یک درصد هم نمی توانست تصور کند که ممکن است طوفانی زندگی اش را به تلاطم بیندازد .
***
بغض کرده بود .
به صورتش نگاه نمی انداخت .
اما حافظ دست زیر چانه اش گذاشت و صورتش را بالا آورد .
مهری شک نداشت هر بار که بیاید و دوباره به رشت برگردد این بغض و ناراحتی را تجربه می کند .
سیبک گلویِ حافظ که به سختی بالا و پائین شد ، فهمید که او هم ناراحت است .
با صدایی از چاه در آمده گفت :
– حافظ من . .
اما حافظ راهِ کلامش را بست . او را به خود فشرد و بوسه ای طولانی تقدیم خودش کرد .
سرش را عقب برد ، حالا صورتش اخم داشت . مهری که نمی دانست او سعی می کند غصه اش را پنهان کند .
چه قدر باید منتظر می ماند تا تعطیلاتی بخورد و باز همدیگر را ببینند ؟
مهری باز لب باز کرد که حرف بزند اما حافظ دست روی آنها گذاشت و اعتراف برایش سخت نبود :
– مهری . . دوست دارم . خیلی دوست دارم . . . خیلی خیلی !
دست هایش را دو سویِ صورتِ او گذاشت و سرش را تکان داد :
– یه روزی فکر می کردم دوباره تو زندگی ام نمیتونم یه زن رو دوست داشته باشم ، اما حالا می فهمم تو اولیشی . . فقط تویی .
او را محکم بینِ بازوهایش فشرد و تنش را تاب داد .
نه او می توانست و نه مهری می خواست که تا ترمینال همراهش برود .
نمی توانست ببیند باز از او دور می شود .
روزی که با آن حالِ خراب ، پذیرفت که با مهری ازدواج کند هیچ وقت فکرش را نمی کرد که زمانی برسد که چنین دلبسته ی او شود .
ولی وقتی مهری از رشت آمد و صبح او را کنارِ خودش دید ، دوهزاریِ کجش افتاد .
حسی که به مهری داشت هیچ نبود جز عشق .
یک عشقِ آرام و ملایم . . . بی هیچ شور و عذابی .
آرام و آسان و ساکت . مثلِ جریانِ یک چشمه ی زلال زیر برگ ها .
همانقدر زیبا و همانقدر بی سر و صدا .
مهری بی هیچ لرزشی در پایه های قلبِ او ، میانِ رگ و پیِ تنش رسوخ کرد .
و حالا هر لحظه که از او دور می شد ، انگار یک بار قلبش زمین می خورد و دوباره به سختی می ایستاد ؛ به امیدِ دیدارِ دوباره اش !
125#
***
از دو سه شب قبل خواب های درهم و برهم می دید .
مدام تشویش داشت و حالش خوب نبود .
جزوه هایش را جمع کرد و رو به همکلاسی هایش لبخند زد .
کلاس را ترک کرد و بی حوصله راهِ خروج ساختمان دانشکده را در پیش گرفت .
در حیاط گوشه ای پیدا کرد و نشست و منتظر ری را ماند .
در میان جمعی از هم دوره ای هایش به سمت او می آمد ، مکث کرد و سپس با لبخندی از آنها جدا شد .
نزدیکش که شد ، با شادی گفت :
– بـه بـه ! آشپز خانم !
لبخند بی حوصله ای تحویلش داد :
– سلام . خسته نباشی .
ری را تند تند سرش را جنباند :
– مرسی . مرسی . گشنمه !
مهری هم سری به تاسف تکان داد و تک خنده ای کرد :
– نخوردی مگه هیچی تو دانشگاه ؟!
ری را با نیشخندی عظیم به او نگریست :
– من فقط به امید غذاهای تو زنده ام !
– ببخشید . .
مهری فرصت خندیدن پیدا نکرد ، به سمت منبع صدا چرخید . یکی از هم رشته ای های سال بالاترش . :
– بفرمائید .
ری را جوابش را داد . پسر نگاهی به مهری انداخت و گفت :
– با مهری خانم کار داشتم .
ابروهای ری را بالا رفتند و یک چشمش را تنگ کرد و با نگاه مرموزی او را نگریست .
مهری اما دستِ چپش را دورِ جزوه اش حلقه کرد و آن را به سینه چسباند :
– بفرمائید . امرتون ؟!
نگاهِ پسرک به حلقه ی مهری گیر کرد و رنگش پرید . دستی به موهایش کشید :
– آهان . . نه نه . . هیچی . خب من . . ببخشید مزاحم شدم ها . خسته نباشید . روز خوش !
ری را همانطور با چشمانی تنگ شده او را دنبال کرد که از آنها دور می شد . سمت مهری چرخید :
– یه چیزی اش میشه ها !
مهری با بی خیالی شانه بالا انداخت و کیفش را روی دوش بالاتر کشید :
– ولش کن بابا . بریم که زودتر برسیم خونه . خیلی خسته ام !
هنوز آن دلشوره را داشت . خانه که می رسید بدون شک اولین کاری که می کرد این بود که با حافظ تماس بگیرد .
***
سبحان نچ نچ کنان خونِ رویِ صورتِ حافظ را پاک می کرد .
طاهره با چهره ای در هم رفته دستِ او را گرفت و به زخمِ عمیقِ پشتِ دستش خیره شد :
– چی کار کردی با خودت ؟!
و به آرامی خون دلمه بسته را تمیز کرد .
حافظ چهره در هم برد و سرش را از دسترسِ سبحان خارج کرد .
گوشه ی لبش را انگشت کشید :
– یارو وحشی بود . سه تامون رو تار و مار کرد .
صدای زنگ تلفن همراهش را شنید ، سبا بلند جواب داد :
– من خودم !
حافظ نگاه چپی انداخت :
– شانس ندارم بابا . یعنی هر جا پناه میارم سبا باید اونجا باشه !
سبحان یقه ی او را گرفت و سرش را جلو کشید :
– اینجا خونه داداشِ اونم هست .
– آره مهری جون . . نه عزیزم . . خوبه . حالش خوبه . فقط یه کم زخمی شده . نه خب یه کم از یه کم بیشتر .
حافظ برایش چشم گشاد کرد و تند و تند دست تکان داد :
– نگو . . نگو !
اما سبا با لبخندی وسیع تلفن همراه را به سمت او گرفت . حافظ پوفی کرد و چشم غره ای برای خواهرش رفت . تلفن همراه را که زیر گوش گذاشت ،
صدای پر از تشویشش را شنید :
– الو ؟؟! حافظ ؟! حافظ ، سبا چی میگه ؟!
نچی کرد و به طاهره که دستش را باند میپیچید لبخندی زد :
– هیچی بابا . اتفاق خاصی نیفتاده !
مهری اما همونطور پر از نگرانی با او سخن می گفت :
– ولی سبا میگه زخم و زیلی شدی . بیام حافظ ؟! من امشب راه میفتم بیام !
حافظ خودش را روی مبل بالا کشید و نچی کرد :
– نه ! اِ ! دارم باهات حرف میزنم که ! اگه چیزی شده بود که انقدر راحت حرف نمیزدم . اتفاق خاصی نیفتاده . یه مرتیکه ی دندون گردِ تازه به دوران
رسیده واسه دو قرون پول ، قشون و قشون کشی کرد . خودمون به خدمتش رسیدیم . پس فردا هم مشتری که پول ریخت به حساب ، میبرم پولو پرت
میکنم جلوش مرتیکه ی . . .
و با دیدن چشم های سبا و طاهره که به او خیره بودند ، فحشِ انتهایِ کلامش را خورد .
مهری اما هنوز نگران بود و نگرانی اش برایش دلنشین .
دلش می خواست سه جفت چشم به او زل نزده بودند تا به روشِ خاصِ خودش این نگرانی را رفع کند .
اما نمی توانست پس دستی به پشت موهایش کشید و آرام گفت:
– لباس زمستونی داری ؟! شنیدم سرد شده اونورا . دیگه یه چند روز دیگه یلداس و بعدش زمستون و . . .
مهری دلش قنج زد از این به فکر بودنش .
نگاهش را از هم خانه ای هایش که چهار چشمی و با نیش هایی باز به او خیره بودند گرفت و چرخید :
– نه خوبه ! همه چی خوبه . میگم که . . حافظ من شاید یلدا اومدم پیشت .
چیزی به پشتش برخورد کرد ، چرخید و نگاه خشمگین ری را را دید . ابرو به هم چسباند و زبان دراز کرد :
– تو فقط هندونه بخر من میام بقیه چیزا رو جور میکنم . حافظم . . مراقبِ خودت هستی دیگه ؟! من نگرانتم ها . مطمئن باشم زیاد آسیب ندیدی ؟!
حافظ هم به سختی نیش بازش را جمع کرد و گفت :
– نه ! خوبم ! خوبم من ! منتظرتم ها !
بعد از خداحافظی ای کوتاه در جوابِ نگاهِ سبحان گفت :
– یلدا میاد !
سبا خرناسی کشید و با خنده گفت :
– میبینم نیشت چسبید بیخِ گوشِت ! داداش باز اون بتادین رو بزن به صورتش دهنش جمع شه من دلم خنک شه !
سبحان با خنده سر تکان داد و باز خودش را پیش کشید .
اما دیگر هیچ دردی نمی توانست باعث در هم رفتنِ چهره ی حافظ شود .
قرار بود بعد از نزدیک به دو ماه مهری اش را ببیند .
زبان روی لب کشید ، دلش برایش تنگ شده بود !
126#
***
ده ماه بعد . . . .
کارت را درون کیفش گذاشت و سمت ری را چرخید :
– بازم پول فرستاده !
ری را لبی کج کرد و چشم غره ای به او رفت :
– باید از خداتم باشه ، چرا خودتو کج و معوج میکنی ؟!
مهری پوفی کشید و کیفش را روی شانه محکم کرد . نگاهی به میدان شهرداری رشت انداخت و سپس دستِ ری را را گرفت و به سمت خیابان اعلم
الهدی برد . خیابان سنگفرش شده ای که نیمکت هایی برای نشستن داشت . آنجا را با آبنماها و چراغ های زیبا تزئین کرده بودند . در روزهای بارانی و
نیمه تاریک ، وقتی چراغ ها روشن می شدند هیچ شباهتی به کوچه و خیابان های ایران نداشت !
روی یکی از نیمکت ها نشست و کیف را روی پایش گذاشت :
– ندیدی اش که ری را . شده نصف ! الان یه جا دیگه هم کار گرفته که شبا بره اونجا ! خوشم نمیاد این همه از خودش کار بکشه . اصلا برای خودش و
سلامتی اش وقت نمیذاره . نه درست میخوابه ، نه درست غذا میخوره . به خواهرش هم که میگم ، میگه تو حرف نزن ، فقط درسِت رو بخون . اون مردِ و
باید کار کنه !
ری را هم کنارش جای گرفت و گفت :
– خب راست میگه ! این همه مرد دارن کار میکنن ، من نمیدونم تو چرا انقدر لی لی به لالای شوهرت میذاری !
مهری چشمانش را در کاسه گرداند و هیچ نگفت .
ری را که نمی فهمید !
او که جای مهری نبود که هر لحظه نگرانِ حال و روزِ عزیزش باشد . بیخیال تر از این حرف ها بود !
ایستاد و ری را هم غرغر کنان کنارش :
– چته هی بشین پاشو میکنی .تکلیفت رو مشخص کن دیگه !
مهری چشم غره ای برایش رفت :
– کمتر غر بزن . به قول گیلکا تی چکنِ ایپچه استراحت بِدی !( فکت رو یه کم استراحت بده )
ری را خندید و با آرنج به دستش کوبید :
– یاد گرفتیا !
مهری خودش هم آرام می خندید . اندکی پشت چراغ عابر معطل ماندند و سپس به سمت بازار رفتند :
– دیگه با وجود حاج خانم یاد نگیرم که ضریب هوشیم زیرِ صفرِ !
حاج خانم صاحبخانه شان بود . به علت کهولت سن ، گاهی حوصله اش نمی کشید فارسی صحبت کند و از دم آنها را به رگبارِ جملاتِ گیلکی می بست .
دیگر باید یاد میگرفتند تا با او بسازند !
به بازارِ سنتی شهر رفتند و خرید کردند . این سرزمینِ پر بود از نعمت های خدا .
از هر چیزی برای خورد و خوراک استفاده می کردند . از گیاهانی که شاید حتی به مغز آنها هم خطور نمی کرد که خوردنی باشند ! پس تعجب نداشت
که اکثر غذاهای سنتی این دیار هم پر بود از سبزیجات و گیاهان .
در حالی که دستانش پر بود ، آرام از میان جمعیت گذر می کردند و دلِ مهری برای حافظ پر می زد .
مدت زیادی از آخرین باری که او را دیده بود ، می گذشت .
برای مراسمِ ازدواجِ یکی از همکلاسی هایش ، هفته ی آخر شهریور به رشت آمده و دیگر هم به خانه بازنگشته بود .
نیم ساعت بعد که به خانه بازگشتند ، فاطیما در حالِ پختِ ناهار بود .
با دیدنِ ری را غر زد :
– امروز نوبتِ تو بودا ! زدی زیرش دیگه ؟!
ری را خودش را لوس کرد و از گردنِ دوستش آویزان شد :
– الهی قربونت برم من که انقدر مهربونی . میدونم دوستِ فداکار و آشپزباشی ای مثه تو دارم که با خیالِ راحت میرم بیرون دیگه . قربونت برم که از هر
انگشتت یه غذا میریزه .
فاطیما در حالی که سعی می کرد خنده اش را فرو ببرد او را پس زد :
– برو . . برو اونور ببینم پاچه خوار . راستی مهری . . . شوهرت زنگ زد !
مهری اخم در هم برد و سمت او چرخید :
– به خونه ؟!
فاطیما سرش را تکان داد :
– آره . مثه اینکه گوشیت خاموش بود .
مهری سریع گوشی اش را از کیف بیرون کشید و پوفی کرد . نق زد :
– خودش شارژش ته کشیده و خاموش شده .
گوشی را به شارژرِ متصل به پریزِ برق وصل کرد و سپس تلفنِ سیار را برداشت و به اتاق رفت .
شماره ی موبایلش را گرفت . اندکی بعد صدای خسته اش آمد . لبخندِ غمگینی زد :
– الهیِ قربونِ اون جانم گفتنِ بی رمقت برم من .
صدای تک خنده ی بمش در گوشش پیچید :
– خدا نکنه خانم . دلم برات تنگ شده بی انصاف .
مهری رویِ تخت نشست و به تشکِ جمع نشده ی ری را چشم غره ای رفت :
– الهی بمیرم برا دلت . ببخشید . درسا سنگینه به خدا . وقت نمیکنم .
مکث و آه کشیدنِ حافظ ، آتش به جانش می انداخت :
– میدونم عزیزم . میدونم . . . برات پول ریختم . دیدی ؟!
مهری باز با یادآوری اش ، اخم در هم برد :
– بله . دیدم .بهت گفتم که پول نمیخواد ! انقدر هر هفته برام پول میریزی که بدون تعارف دارم شاهانه زندگی میکنم . اونوقت خودت . . .
صدای مهربانش ، آرام شد . انگار می خواست کسی نشنود :
– اونوقت من چی ؟! تو که خوب زندگی کنی ، نفعش به من میرسه ، نه ؟! یه خانم ترگل ورگل و خوشگل موشگل و پر انرژی و . .
مهری پر صدا خندید و لب گزید :
– بیشرف رو ببینا !
حافظ هم بلند خندید .
مهری با لبخندی بر لب ، نفس عمیقی کشید و سپس زمزمه کرد :
– دوست دارم حافظ .
و ندید که در آن سویِ خط ، حافظ هم لبخندی بر لب دارد . به آرامی جواب گرفت :
– منم . . . .
و بعد به نجوا ، برایش غزلِ های عاشقانه ای به سبک خودش خواند که رنگ و رویِ دخترک را مدام عوض می کرد .
وقتی بالاخره بعد از نیم ساعت ، از اتاق بیرون رفت ؛ کیمیا سوتی کشید و با خنده گفت :
– بعضیا با آقاشون اینا چه قدر حرف داشتن . انگار حرفاشونم خطری بود ، صورتشون شده مثه لبو !
مهری با خنده ، توپِ تنیسی را که ری را مدام با آن در خانه از سمتی به سمت دیگر می رفت را سویِ او پرت کرد و به آشپزخانه رفت تا از نگاه هایشان
دور بماند .
زهرا با لبخند ، لیوانی آب به او داد :
– ولشون کن اونا رو .
مقداری از آب نوشید و دلش می خواست همان لحظه برگردد . کاش حالا می توانست کنارِ حافظ باشد !
***
عصبی وسایلش را درون کیفش ریخت و از کلاس بیرون زد .
مهراب ، یکی از همکلاسی هایش به دنبالش دوید :
– خانم. . . خانم یه لحظه . .
ایستاد و با اخم به او نگریست . پسرک نفس نفس زنان روبرویش ایستاد :
– خب چرا جوش میاری خواهر من ؟!
مهری غرید :
– جوش نیارم ؟! عصبانی نشم ؟! من قبلا هم گفتم ، علاقه ای به کارِ مشترک با اون خانم ندارم . شما هم با وجود اینکه میدونستین باز یه کاری کردی
که ما تو یه گروه باشیم !
مهراب دستش را برابرِ او به نشانه ی آرامِش ، آرام بالا و پائین برد :
– ببخشید . حالا عصبانی نشین . من با استاد صحبت میکنم .
مهری تک ابرویی بالا فرستاد و جزوه اش را محکم تر میان دستانش گرفت . دیگر مهریِ بی زبان نبود که با همه ی شرایط بسازد . به جای اینکه او با
شرایط بسازد ، اوضاع و احوال را به نفع خود تغییر می داد . :
– بله ! بهتره این کارو بکنین . چون این اشتباه شماست . از اول هم من گفتم سپردنِ گروه بندی به دستِ دانشجوها اشتباهه . چون من شده به قیمت
حذف این درس به هر روشی ، با اون خانم همکلام و همکار نمیشم !
پسرک با شرمندگی سر به زیر انداخت و مهری هم با نگاهی سنگین و خداحافظی ای کوتاه از او دور شد .
حتی نمی توانست تصورش را کند که تا پایانِ ترم با او بر سرِ یک تحقیق و پروژه شریک شود .
کسی که حافظش و ازدواجِ مهری با او را مورد تمسخر قرار داده بود . هر چیزی در او تغییر می کرد ، علاقه و محبتش به او ذره ای تغییر پذیر نبود .
در یک زمستان سخت حافظ برای دیدنش آمده بود ، بیرون از محوطه ی دانشگاه و زیرِ بارشِ برف انتظارش را می کشید .
مهری نمی دانست چطور سمتِ او پر گرفت . بی اختیار با دیدنش دست در گردنش انداخت و قبل از اینکه بابتِ این حرکتش جلوی جمع خجالت بکشد و
عقب برود ، صدای خنده ای آمد .
چرخید و بادیدن یکی از همکلاسی هایش ، اخم کرد . صدایش بلند شد :
– بعضیا شوهر رو انگار فقط خودشون دارن ! والا همچین مالی هم نیست !
قصد کرد به اینکه به سمتش برود و حقش را کفِ دستش بگذارد اما . . .
دستِ یخ زده ی حافظ که دورِ مچش پیچید ، چشمانش سمت او چرخید . با مهربانی نگاهش می کرد . . . .
حافظ نگذاشت وگرنه گیس هایش را از ته درو می کرد !
تا رسیدن به خانه کج خلق بود . به خصوص که باز حافظ پیامک داده که به حسابش پول واریز نموده است .
کیفش را با بی حوصلگی گوشه ای انداخت که ری را کتاب از جلوی صورت پائین آورد :
– چی شده خانم شلخته شدن ؟!
مهری مقنعه اش را گوشه ای انداخت :
– حوصله ندارما !
ری را کتابش را بست و بلند شد و راهِ آشپزخانه را در پیش گرفت :
– یه لیوان چایی حالت رو جا میاره .
زیر کتری را روشن کرد و سپس باز به نزد او بازگشت :
– چته تو ؟! باز نکنه حافظ برات پول ریخته ؟
با شنیدن این حرف ، مهری ناخودآگاه بغضش گرفت . یادِ تابستانی که کنارش گذراند ، افتاد .
به خاطرِ حضورِ او خودش را تا نُه شب به خانه می رساند وگرنه تا یک صبح درگیرِ شغلِ دومش بود .
لب برچید :
– نمیخوام بیشتر از این کار کنه . زور میزنه که هم پس انداز کنه و هم هر هفته برام پول بریزه . هی میگم نمیخواد ، بسه ! به دامادش گفتم . کاظم کلی
باهاش بحث کرد .باز گوش نمیده . ری را تو دو ماه سی کیلو کم کرده . تابستون که رفتم خونه از دیدنش ترسیدم . دیدم دو پاره استخون داره بهم می
خنده . انقدر تو حلقش غذا ریختم که یه کم بهتر شد . ولی میدونم الان که اینجام باز هیچکس نیست بهش برسه . به حرف خواهراشم گوش نمیده .
گاهی وقتا سبحان به زور فحش وبد و بیراه میبرتش خونه خودش .
ری را هم برابرش نشست . به صورتش خیره ماند و بالاخره بعد از چند دقیقه به حرف آمد :
– خب خودت برو سرکار . یه کارِ نیمه وقت میشه پیدا کرد . دانشجویی . تو یکی از این انتشاراتی ها ، یا یه فروشگاه لباس . بگردی پیدا میشه . میخوای
منم بگردم . تازه حاج آقا هم داداشش یه خیاطی بزرگ داره . شاید اونجام بشه یه کاری پیدا کرد . اینطوری اونم خیالش راحته که تو همیشه پول تو
دست و بالت هست ، از حجم کارش کم میکنه .
مهری دست زیر چانه زده ، همانطور به او نگریست . سرش را تکان داد و آرام گفت :
– نمیدونم . . نمیدونم ری را . فقط میدونم حافظ داره خودش رو هلاک میکنه ، بی خود و بی جهت . این ایده آل طلبی اش دیوونه ام میکنه . میگم خب
پس انداز دیگه چیه ؟! میگه ما پس فردا شاید بچه دار شدیم ، باید یه چیزی داشته باشیم خرج کنیم یا نه .
ری را بلند شد و باز به آشپزخانه رفت و دقایقی بعد با دو لیوان چای خوشرنگ بازگشت :
– خب راست میگه . مگه بدِ مردِ آینده نگر داری ؟!
مهری لیوانش را میان دستانش گرفت :
– بد نیست ! میفهمم حرفش رو . ولی دیگه نه به قیمت هلاک کردن خودش که !
ری را لحظاتی به او خیره ماند ، چهره اش مدام در هم میپیچید و انگار سعی می کرد جلوی چیزی را بگیرد ؛ که نتوانست و سرانجام با صدای بلند
خندید :
– وای لعنتی . . وای . . .
مهری هاج و واج او را نگریست :
– چته ؟!
ری را به زحمت توانست میان خنده اش حرف بزند :
– که رو غلیظ گفتی. وای عاشقتم . دیگه یه پا شمالی شدی . یه بار دیگه بگو . جانِ من !
مهری چشم غره ای برایش رفت و خنده اش را جمع کرد :
– برو خودت رو مسخره کن !
ری را اما تند و تند سرش را تکان داد :
– نه بابا ! مسخره چیه ؟! من عاشق همین حرف زدنِ حاج خانمم که همیشه پا حرفاش میشینم . انقدر شیرین حرف میزنه . جـــان من . . جــــان من
یه بار دیگه بگو !
مهری هم خندید و پشت چشمی برایش نازک کرد . ولی فکرش هنوز درگیرِ حافظ بود . . .
127#
***
ساک کوچکش را روی زمین گذاشت و بی خیال شستن دست و پایش شد. کفش های مهری را دیده بود !
پله ها را دو تا یکی بالا رفت و در را گشود :
– مهری ؟!
لحظاتی بعد سرش از داخلِ آشپزخانه بیرون آمد . این بار موهایش را خرگوشی گیس کرده بود .
با قدم های بلند به سمتش رفت :
– عزیزم . . . خسته نباشی !
و با حافظ دست داد و روبوسی کرد .
حافظ دست دورِ شانه اش انداخت :
– بالاخره اومدی !
مهری سرش را به سینه ی او فشرد و آرام گفت :
– سه چهار روز پیش که اونطوری گفتی ، دلم ریش شد . نتونستم نیام .
سپس به صورتش خیره شد در حالی که چانه به سینه ی او چسبانده بود . دست به موهای شقیقه اش کشید :
– بازم که لاغر شدی .
حافظ خندید و او را به دنبال خود کشید :
– اما تو جاش قشنگ تپل مپل شدی .
و روی بازوی مهری ضربه ای زد .
مهری با اخم خندید و حافظ محو دیدن حرکت خرگوشی ها شد .
با لبخند آن ها را در یک دست گرفت و گفت :
– مدل جدیده ؟!
مهری سرش را کشید و موها را از دست او بیرون آورد و کنار گاز ایستاد :
– بله دیگه ! مدل قبلی تکراری شده بود !
حافظ عمیق نفس کشید . عطرِ خوبی در بینی اش پیچید :
– هوم . . غذای جدید ؟!
مهری باز هم خندید و شست دست راستش را به علامت تایید سمتش گرفت .
حافظ هم چشمکی به او زد و دستانش را بالا گرفت :
– کل هیکلم کر و کثیفه . میرم حموم .
مهری هم با مهربانی پلکی زد :
– منم لباسا و حوله ات رو میارم .
حافظ لحظه ای میان درگاه ایستاد و سپس به آرامی سرش را سمت او چرخاند . آهسته گفت :
– بودنت خیلی خوبه .
و به مهری مهلتی نداد تا ابرازِ احساسات کند . رفت و دلِ دختر را با خود برد . . . .
***
حافظ سرش را روی سر او گذاشته بود و آرام و عمیق نفس می کشید . آهسته پتو را روی مهری بالاتر کشید و خمیازه ای سر داد . آهسته گفت :
– خیلی خسته ام . .
مهری با خنده روی بازوی او زد :
– یه ساعت پیش که نمیگفتی خسته ام !
حافظ با صدای گرفته و خفه اش خندید :
– اون یه ساعت پیش بود . گرم بودم حالی ام نبود .
تن هر دو از خنده لرزید .
حافظ نفس عمیقی کشید و هر دو دستش را از دو سو گشود و کش و قوسی به تنش داد .
مهری اندکی خودش را بالاتر کشید تا دستی که زیرِ تنِ او کِش می آمد ، اذیت نشود .
سر حافظ سمت او چرخید ، چشمانش پر از خون بودند :
– فردام صبح زود باید بری ، نه ؟!
حافظ او را دوباره به خود چسباند و لبخند زد :
– مثه همیشه !
مهری اما اخم کرد و با سرانگشتانش آهسته روی تن او را نوازش کرد . به چشمانش نمی نگریست :
– ولی من بهت گفتم که راضی نیستم . . .
حافظ دست زیر چانه ی او انداخت و سرش را بالا آورد . استخوان های گونه اش معلوم بود :
– ولی من راضی ام مهری .
مهری اما بغض کرد ، سرانگشتان حافظ را بوسید و چشم هایش را بست و گونه به کفِ دست او چسباند :
– ولی من نه . هنوز یادم میفته وقتی تابستون اومدم چی دیدم ، تنم میلرزه . یهویی سی کیلو از وزنت افتاده بود . شده بودی استخوون .
حافظ آرام و عمیق خندید ، به پهلو شد و چشمان مهری باز :
– مهری خانم . . سی کیلو که لاغر میشدم هیچی ازم نمیموند جز لباسام ! تهِ تهِ تهش پونزده کیلو . حالا تو میگی بیشتر ؟ من میگم هیفده . ولی مساله
ای نیست . من کنار میام باهاش . تازه هر چی لاغرتر بهتر . من وقتی مجرد هم بودم همینطوری کار میکردم .
مهری خودش را بالاتر کشید و پتو از روی شانه اش سر خورد . حافظ باز آن را پوشاند و منتظرش ماند تا به حرف بیاید . مهری هنوز اخم داشت :
– ولی اون موقع خواهرات بودن . بهت میرسیدن . بعدش هم من . ولی الان تو اصلا به فکر خودت نیستی . . من نمیفهمم . .
اما حافظ راهِ کلامش را بست و دستش را رویِ کمرِ مهری محکم کرد .
سر زیر گوشش برد :
– بسه گِلِگی . بعد از این همه مدت اومدی ، ول کن ناراحتی ها رو .
رگِ گردنش را نشانه رفت و با خنده ی بمی گفت :
– گورِ بابایِ کار. فردا رو مرخصی رد میکنم برا خودم .
مهری هم خنده کنان چشم بست و خودش را به عاشقانه های او سپرد و گفت :
– تو که گفتی خسته ای !
اما جوابش ، دست حافظ بود که آرام تنش را چون برگِ گلی سرخی نوازش می کرد و باز این قدرتِ خواستن و وصال بود که پیروز شد . . .
***
حافظ همونطور با نیم تنه ای برهنه و حوله ای بر گردن ، به پشتی تکیه زده و تکیه مهری را هم به خودش داده بود .
مهری آرام تکه ای سیب را از بالای شانه سمت او گرفت و حافظ سر پیش برد و آن را به گاز کشید .
مهری تند و تند میوه اش را جوید :
– خدایی وقت کردی یه سر بیا اونجا . یه چند روز بمون . میبرمت همه جا بگردی !
حافظ روی شانه ی مهری را بوسید :
– ببینم دخترِ فسقلی الان انقدر بزرگ شده که منو میخواد اینور اونور بگردونه ؟!
مهری خندید و صورت سمت او چرخاند و گونه ی استخوانی و زبرش را محکم بوسه زد :
– همینه دیگه ! دخترا رو با هم تنها بذارین از هر وقتی واسه تفریح استفاده میکنن . تازه با وجود ری را ! یه دقیــقه آروم نداره . تا تعطیلات میخوره ، یقه
مون رو میچسبه که بریم لاهیجان ، بریم آستارا ، بریم تالش . فحش خورشم ملسه !
حافظ خندید و این بار او گونه ی مهری را مُهر زد :
– چرا خب ؟! چرا فحش ؟!
مهری لب برچید و ابرو بالا فرستاد :
– چون هیچ وقت نمیذاره تعطیلی ها یه دلِ سیر بخوابیم . کیمیا هم معتادِ خــواب ، مدام فحشش میده !
حافظ باز هم خندید و باز دهان گشود و تکه ی دیگری سیب فرو برد .
در عین حال دستش آرام روی شکم مهری بالا و پائین میرفت و فکرش به این بود ، اگر آن کودک زنده بود هم اکنون متولد شده و میان دستان آنها با
لب های کوچکش خمیازه می کشید .
لبخند تلخی زد . انگار مهری می فهمید که حرفِ دلش چیست :
– کاردانی رو که گرفتم ، هر وقت تو اراده کنی بچه دار میشیم حافظ .
حافظ آه کشید و آرام گفت :
– کاش من حواسم میبود . گاهی میگم درسته یهویی اومد ولی خب . . . بچه ، بچه اس . عزیزه .
لحظه ای مکث کرد و سپس مهری را به خود چسباند و آهسته گفت :
– خبرِ خوب رو بهت دادم ؟!
مهری کنجکاو نگاهش کرد . چشمانِ حافظ برق می زد :
– عمو میشم . . . . . بالاخره !
چشمان مهری کم کمَک گشاد شدند و برقِ شادی میانِ آنها هم دوید . با ذوق گفت :
– واقعا ؟!
حافظ یک بارِ دیگر او را به خود فشرد و تند و تند سر تکان داد :
– یه روز قبل اینکه بیای سبحان بهم گفت . تا شیش ماه دیگه یه فسقلی به تحفه های فامیل اضافه میشه .
مهری خود را میان بازوهای او ، آهسته رها کرد و چشم بست :
– نوبتِ ما هم میشه حافظ ، نوبتِ ما هم میشه .
حافظ آهِ دومش را که می رفت تا از میان لب هایش خارج شود را خفه کرد و مهری را میان دستانش ستایش نمود . مهری که نمی دانست حافظ در این
چند ماه چه قدر تغییر کرده است .
از زمانی که درک کرد حسش به مهری چیزی جز عادت است ، بیقرار تر شده و هر لحظه او را بیشتر می خواست . علاقه اش فرق می کرد با آنچه که
نسبت به زیبا داشت .
وقتی به دورانِ آن زن فکر می کرد ، انگار همه چیز دور بود اما مهری . . . .
شاید ماه های اول تنها او را زنی می دید که می تواند آرامَش کند ، می تواند به وقتِ نیاز به سراغش برود و هنگامِ صرفِ غذا نیز همیشه غذای گرم برابرِ او
بگذارد اما حالا . . .
خوشحال می شد اگر یک وعده غذای ساده یا میان وعده کنارِ هم می خوردند .
اگر رابطه ای با او داشت از روی هوس نبود ، از عطشِ بی نهایتِ خواستنِ این دختر بود که مانند اسمش مهر و آرامش و نور به زندگی اش می بخشید .
و حالا . . . . از او فرزندی می خواست . خیلی بخشِ خبیثِ وجودش را کنترل می کرد تا شیطنت نکند و مهری دوباره ناخواسته حاملِ نطفه ای نشود .
دوست داشت خانواده اش کامل شود با وجودِ فرزندی از مهری . . .
چانه روی شانه ی او گذاشت و به دستانِ ظریفش خیره شد که تند و فرز سیب دیگری را پوست می گرفتند .
مهری زبان روی لب کشید و در همان حال که سیب را به تکه های کوچک تقسیم می کرد در این فکر بود که چطور با او سرِ صحبت را باز کند .
من و منی کرد و از آغوشِ او درآمد و روبرویش چرخید . حافظ چشم تنگ کرد و سر تکان داد :
– چی شده ؟!
مهری دستانش را به هم مالید و آرام گفت :
– حافظ من . . . من . . . .
به چشمانِ کنجکاوش خیره شد :
– من دوست ندارم تو انقدر کار کنی . میفهمم نگرانِ من و اوضاع مالی منی . ولی منم نگرانِ وضعیتِ توام. پوستِ صورتت کدِر شده از بس که استراحت
کافی نداری . وضعیتِ تغذیه ات بدِ . من نمیتونم همه اش اونجا باشم و فکرم اینجا . تو که میدونی چه قدر برام مهمی . چه قدر عزیزی . این حال و روزت
منو نگران میکنه .
حافظ همانطور ساکت ماند و منتظرِ ادامه ی حرفش . مهری زبان روی لب کشید و با تردید به حلقه اش خیره شد :
– من کار پیدا کردم حافظ . نیمه وقت . تو یه تولیدی . . .
دیگر هیچ نگفت . نمی دانست واکنشش چیست . اما حافظ . . سکوت کرده بود !
128#
این سکوت که ادامه دار شد ، سر بالا آورد . حافظ با اخم و چشمانی مواخذه گر او را می نگریست .
لب باز کرد که چیزی بگوید اما حافظ سرش را به سمت دیگری گرفت :
– نه مهری . . .
دوباره لب های مهری به هم دوخته شد ، حافظ هوفی کرد و تکه سیب درون دستش را در پیش دستی انداخت :
– الان نه .
مهری گردن کج کرد و با ناراحتی ابروهایش را بالا و پائین نمود :
– اما حافظ . .
حافظ سرش را به تندی به سمت او چرخاند و غرید :
– الان درباره اش حرف نمیزنیم ! بعدا . . . بعدا !
سپس از جا بلند شد و به اتاق رفت و دقایقی بعد خانه را ترک کرد .
مهری ماند و دلی غمگین و نگاهی که به راه او دوخته شده بود .
***
روی بازوی حافظ دراز کشیده بود و یک بخش از حواسش به صدای نفس های حافظ و بخش دیگر به کتابی بود که میان دستانش قرار داشت و آن را با
صدای آرامی برای حافظ می خواند .
حافظ هم خیره به او بود و با لبخندی به او و کلماتی که از میان لبانش خارج می شد ، گوش می داد .
آرام انگشتانش را روی پیشانی او لغزاند :
– کی برمیگردی ؟!
مهری اندکی مکث کرد و کتاب را پائین آورد :
– سه روز دیگه .
انگار عهدی نانوشته میانشان بود که درباره ی اتفاقاتِ عصرِ روزِ قبل صحبت نکنند .
حافظ آهسته خندید :
– رسما یه هفته ده روز رو پیچوندی ها .
مهری نیشخندی زد و همانطور روی دستش ، به روی شکم خوابید و کتاب را بست و یک انگشت میانِ آن به عنوان نشانه قرار داد :
– دیگه ترم اولی نیستم که همه اش برم سر کلاسا .
حافظ هم خندید و تقه ای به پیشانی اش زد . مهری با لبخندی بر لب ، گردن کج کرد و به او خیره شد .
لبخندش کم کمَک محو شد .
با این حجم سرسختیِ حافظ ، آسان نبود که بتواند راضی اش کند . اما فکر نمی کرد که او حتی نگذارد حرف این ماجرا پیش بیاید .
کتاب را کامل بست و سرش را خم کرد :
– حافظ .. . .
نفس عمیقی گرفت و دستی روی جلد کتاب کشید . درون جایش نشست و کتاب را رویِ پایش گذاشت و آن را میان دستانش محکم فشرد و به چشمان
او خیره شد :
– حافظ من حرفم جدی بود . من میخوام کار کنم .
حافظ چشم در حدقه چرخاند :
– مهری . . . فک کنم با رفتارم فهمیدی نظرم چیه .
مهری اما قاطعانه تر ادامه داد :
– معلومه که نظرت مهمه و منم متوجه اش شدم ، ولی تو هم خوب نظر و حرفِ منو میدونی . من هیچ راضی نیستم به اینکه . . .
حافظ ناگهان از جا بلند شد و نشست :
– اینکه چی ؟! کار کنم؟! مهری من یه مردِ سی و چند ساله ام ! مسخره اس اگه یکی بهم بگه کار نکن چون لاغر شدی ! تو الان دانشجویی ، وسطِ جامعه
داری زندگی میکنی ، همه ی این مردم سگ دو میزنن که چرخ زندگی شون بچرخه . تو اونوقت بهم میگی از حجم کارم کم کنم ؟! مطمئن باش مهری
. . . مطمئن باش اگر روز به جای بیست و چهار ساعت ، سی ساعت بود ؛ بدون شک منم شیش ساعت زمان کارم رو زیاد میکردم . چون نمیخوام سرم
جلوی کسی خم باشه ، چون نمیخوام خانواده ام سختی بکشن ، چون نمیخوام اگر زمانی برادر و خواهرام ازم کمک خواستن دستم تنگ باشه . چون
نمیخوام اگر پس فردا بچه دار شدیم ، به جای لذت بردن از بزرگ شدنش همه اش شیش و بشِ اینو داشته باشم که خرج شیر خشک و پوشاک و دکتر و
قرص و شربت آهنش رو از کجا قرارِ بیارم .
مهری لحظه ای چشمانش را باز و بسته کرد و تابی به سرش داد :
– حافظ قرار نیست برای تمام شایدایی که یه زمانی ممکنه اتفاق بیفته ، الانت رو حروم کنی .
تو نه وقت داری بری خواهر و برادرت رو ببینی و نه وقت داری یه آخر هفته بیای پیشِ من . هی کار ، کار ، کار، کار ! بس نیست ؟!
انگار هر دو از بحث بر سر این مورد با یکدیگر کلافه بودند و هر یک ، حرف و موضع خودش را درست می دانست .
حافظ کفِ دستش را روی پایش کشید :
– مهری تو کیلومترها از من دوری . تو یه شهر دیگه زندگی میکنی و درس میخونی ، دوست ندارم تو این همه فاصله همه اش فکرم به این باشه که پول
داری لباس بخری ؟! پول داری کفش بخری ؟! نکنه یه جا بری و پول کم بیاری و خجالت بکشی یا تو مضیقه بمونی . بفهم من چی میگم ! فاصله فقط تو
خبرِ بد تاثیر نداره ، باعث میشه هر خبرِ خوب و بد و کوچیک و بزرگی برای آدم صد برابر به نظر بیاد .
مهری اما همان دستِ حافظ را میان دو دستش گرفت :
– برای منم همینه . وقتی زنگ میزنم و میبینم صدات بی حاله میگم فقط از خستگی نیست ، میگم حتما یه چیزی شده که نمیخوای بهم بگی . اگه
مشکلت اینه که از نظر پول و مالی مساله ای نداشته باشم ، میرم سرِ کار . یه جای مطمئن و خوب .
مهری تغییر صدای نفس کشیدن های حافظ را می فهمید . عمیق و عصبی هوا را دم و بازدم می کرد . :
– تو رفتی اونجا درس بخونی یا بری کار کنی ؟!
مهری سعی کرد آرامتر باشد :
– قول میدم به درسم لطمه نخوره . یه تولیدی مطمئنه . فقط چند ساعت میرم برای . .
اما صدای حافظ بالاتر رفت :
– قول دادنت به درد من نمیخوره ! من هنوز انقدر بی غیرت نشدم زنم برم لباسفروشی کنه !
مهری چون تیر از جا در رفت و کنارِ تخت ایستاد . دستانش را مشت کرد :
– مگه لباسفروشی چیه ؟! ایرادِ کارش چیه ؟! پس هر کی تو این مملکت میره لباسفروشی کار کنه مردای خونواده اش بی غیرتن ؟! این چه طرزِ فکریه ؟!
در ضمن کارِ من لباسفروشی نیست ! اگرم بود من مشکلی نداشتم براش !
حالا حافظ هم برابرش ایستاده بود :
– اما من دارم ! مهری حواست رو خوب جمع کن ! من فرستادمت اونجا که درس بخونی ، بخوای سر به هوایی کنی و فکرت مشغول چیزی جز درس و
کتاب و دفترت باشه ، با من طرفی !
مهری با چشمانی خشمگین فقط او را نگریست . جمله ای پیدا نمی کرد که جوابش را بدهد .
اما نمی دانست که حافظ بابت چه چیز نگران است .
آخر او که نمی دانست مهری قرار است کجا مشغول شود ؟! صاحب کارانش مطمئن هستند ؟!
همکارانش چه آدم هایی هستند ؟!
حافظ که هر روز خودش او را بعد از کار نمی دید تا درباره ی آن روز با او همکلام شود و روزمرگی هایش رابداند ، بفهمد چه کسی با او بد صحبت کرده یا
نگاه چپی به او انداخته است .
مهری که دلنگرانی های او را نمی دانست .
و حافظ نمی خواست هیچ چیزی باعث شود او از درس و دانشگاهش بیفتد . هیـچ چیــز !
مهری دندان بر هم فشرد و سرش را تکان داد :
– که اینطور . پس فقط تو مهمی ، حرفات ، کارات ، نگرانی هات . یعنی تو فقط حق داری نگران بشی ، تو فقط حق داری انتخاب کنی . پس من چی
کاره ام ؟!
حافظ هم فک روی هم قفل داشت و بی صدا به او خیره بود . مهری بالشتش را چنگ زد و از کنارِ او گذشت .
نمی دانست چرا اما بی توجهیِ حافظ نسبت به خواسته اش ، برای اولین بار او را بیش از آنکه بتواند هضمش کند ، ناراحت و دل آزرده کرده بود .
129#
***
ساکش را جلوی درِ خانه گذاشت و کلید را از جیب کیفش بیرون کشید .
بعد از آن شب ، نه اینکه با هم قهر باشند یا تلخی کنند ، اما جو سردی میانشان برقرار بود.
حتی هنگام خداحافظی هم در جواب تمام حرف های حافظ تنها یک لبخند زد.
مساله شاغل شدنِ او نبود ، اصل قضیه این بود که حافظ برای حرف ها و نگرانی های او ارزش قائل نبود .
فقط خود و افکارش را حائز اهمیت می دانست .
درِ خانه را پشت سرش بست و به آرامی واردِ آن شد .
همه جا سکوت بود . هیچ کدامشان خانه نبودند .
وسایلش را جا به جا کرد و بی حوصله روی مبل نشست . طوری برنامه ریزی کرده بود که به یکی از کلاس های مهمِ عصرش برسد ولی حالا . . .
هیچ انگیزه ای نداشت .
ترجیح می داد چند ساعتی بخوابد .
پس لباس از تن خارج کرد و درون تختش خزید . تختِ قدیمیِ فلزی ناله ای کرد و سپس ساکت شد .
تلفن همراهش را برداشت و پیامکی برای حافظ فرستاد :
– رسیدم .
همین !
چیز دیگری نگفت .
سرش را در بالشت فرو برد و به پهلو چرخید و در دل به صدای تخت فحشی داد و به روبرو خیره شد .
برای اولین بار در زندگی مشترک شان حس می کرد حافظ را درست نشناخته است .
چشم بست و سعی کرد تصویرِ مردِ خودرای و مستبد پیش رویش را پاک کند .
***
با بدخلقی به ترازِ پایان دوره اش خیره شد و لب و لوچه اش را کج کرد .
چند بار بود که مساله را از ثبت های دفتر روزنامه اش حل کرده و باز نتیجه ی ترازش یکسان نبود .
نچی کرد و دوباره مساله را از رو خواند .
بی حوصله باز مداد به دست گرفت تا آن را حل کند .
بی دقت و با بدخطی می نوشت و ارقام را وارد می کرد که تلفن همراهش زنگ خورد .
حافظ بود . لحظاتی به آن خیره نگریست . موبایل را در دست گرفت و مردد ماند .
تماس قطع شد و چند لحظه بعد دوباره گوشی لرزید .
نفس عمیقی گرفت و جواب داد :

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن

codebazan

بستن
بستن