رمان شوره زار

رمان شوره زار پارت 13

– سلام .
حافظ هم مکثی کرد . دستی به چانه اش کشید . :
– سلام. دیدم چند روزِ بهم زنگ نزدی ، گفتم من ازت خبری بگیرم .
مهری مدادش را لای دفتر گذاشت و آن را بست و با پا کناری انداخت :
– سرم شلوغ بود . اومدم کلی درس رو دستم مونده بود .
حافظ روی صندلی نشست و به کارگاه شلوغ و درهم و برهم نگاه انداخت :
– هوم . . . که اینطور .
مهری هم لب گزید :
– اوهوم .
نپرسید که چه می کند ، ساعت چند می رود و ساعت چند می آید ، نپرسید که چه می خورد چون می دانست گفته هایش اثری ندارد .
پس سکوت کرد و حافظ هم کمی بعد گفت :
– خب میگم که . . . چه خبر ؟؟!
مهری بلند شد و به آشپزخانه رفت و در همان حال جوابش را داد :
– هیچی . خبر خاصی نیست .میرم دانشگاه و میام .
دیگر برایش از کارهای روزمره و اتفاقاتِ پیرامونش چیزی نمی گفت . چون حس می کرد فایده ای نداشت .
تا حالا که می گفت مگر حافظ دلنگرانی ها و دغدغه هایش را درک می کرد ؟؟!
حافظ هم آهی کشید و چشمانش را ماساژ داد :
– خب باشه پس . . . پس مراقب خودت باش . مشکلی داشتی بهم بگو . خداحافظ .
مهری لبخند تلخی زد و جوابش را داد .
از چه می گفت ؟! از کدام مشکل ؟! مشکلِ مهری حافظ بود و بی توجهی هایش . . .
آهی کشید و گوشی را روی میز انداخت .
چه باید می کرد ؟! به که باید می گفت ؟! وقتی حافظ حتی از سبحان هم حرف شنوی نداشت .
***
با بغض کتاب هایش را درونِ قفسه می چید و سعی می کرد تا نگاهش به نگاهِ ری را نیفتد .
زندگی اش سخت شده بود .
دلش برای حافظ تنگ شده بود ، صبح و ظهر و شب با فکر او ناراحتی به سراغش می آمد و مدام دلش میخواست پیگیر شود که چه می کند و چه می
خورد و چه وقت می خوابد اما . .
می دانست جوابی از او نمیگیرد .
دستی روی شانه اش نشست ، سرش چرخید . ری را سر تکان داد :
– چیه دختر ؟! چرا انقدر ناراحتی ؟!
لبش لرزید و کتابِ درونِ دستش را که برای جای دادن در قفسه بالا برده بود ، پائین آورد .
چانه بالا انداخت :
– هیچی .
ری را نچی کرد و دست پشت کمرش گذاشت و او را به سمت تخت هدایت کرد .
مهری نشست و ناامیدانه به کتابِ درون دستش خیره شد .
ری را صدایش زد :
– خب بگو . . . مشکل چیه ؟!
مهری بغض کرده به او نگریست :
– حافظ . . .
ری را چشم تنگ کرد :
– حافظ چی ؟!
مهری آبِ دهانش را بلعید و صدایش به طرز غیر عادی ای بلند شد :
– حافظ شده دردِ رویِ دلم . هر چی بهش میگم به حرفام گوش نمیده . منو یه آدمِ خام و نادون میبینه . هی بهش میگم انقدر کار نکن ، انقدر به
خودت فشار نیار ، بعد همه ی این پولی که داری زحمت میکشی که جمع کنی رو باید خرج دوا و درمونت کنی . گوش نمیده . میگه مردَم و باید کار کنم
. اصلا حرف و نگرانی من براش مهم نیست ری را . بعد اونوقت من میگم میخوام کار کنم میگه من نگرانتم ، من که نمیدونم چی کار میکنی ، پیشِ کار
میکنی ؟! انگار من تو اون زندگی فقط کسی ام که باید بهش دستور داده بشه . با اینکه دوست نداشتم با این شرایط بیام دانشگاه مجبورم کرد بیام ، با
اینکه دوست دارم برم سرِ کار ، میگه نباید بری چون من دوست ندارم . خب پس من چه کاره ام ؟!
ری را دستش را گرفت و آرام گفت :
– مگه بدِت رو خواست ؟! مگه الان اینجایی ، بد بود برات ؟!
مهری قطره اشکی که بر گونه اش پریده بود را تندی گرفت و با صدای گرفته ای گفت :
– نه ، معلومه که نه . ولی . . آخه چطور برسونم منظورم رو ؟! بحث من اینه این زندگی مشترکه ، میدونم حافظ به چیزی جز خوبی برای من و زندگی
مون فکر نمیکنه ولی اینکه تنهایی تصمیم بگیره درد داره ری را . چرا نمیفهمه منم میتونم یه گوشه از مشکلات رو بگیرم ؟!
ری را سر تکان داد و آرام گفت :
– اون همینطوری تو تمام این سالا زندگی کرده . مگه اون از سبحان و سبا و حنا مراقبت نکرده !؟ اون پونزده شونزده سال یاد گرفته تنهایی برای همه
شون تصمیم بگیره . پس بهش حق بده اگه یه کم لجباز و خودرایِ . ولی خب باهاش حرف بزن . . اینطوری که یه جورایی بینتون جنگِ سردِ هر دو رو
اذیت میکنه و این فاصله و این مساله بزرگتر میشه . خودت که بهتر از من میدونی .
مهری سرش را جنباند . نفس عمیقی گرفت و زمزمه کرد :
– دلم میخواست برای یلدا برم . ولی خورده وسطِ هفته ، نمیتونم کلاسِ فرداش رو غیبت کنم . . . حذف میشم .
ری را شانه اش را فشرد و با لبخند گفت :
– اشکال نداره . یه ده روز بعدش آخرِ هفته تعطیلات خورده . تازه حتما لازم نیست کنارش باشی که . قبلا هر وقت زنگ میزد نیم ساعت تا یه ساعت
تلفنی حرف میزدین و دل میدادین و قلوه میگرفتین و یه حرکت خاک برسریِ تلفنی میزدین .
مهری میانِ بغض خندید و مشتی به بازویش زد . نفس عمیقی گرفت .
ری را برخاست و کتابِ مهری را از دستش کشید :
– اما الان از وقتی که برگشتی ، تو این یه ماه و خرده ای ، گاهی تلفن تون زیر پنج دقیقه تموم میشه . یادت نره به اندازه ی کافی از هم دورین ، خودتون
این دوری رو بیشتر نکنین .
مهری آرام سرش را جنباند .
دلش برای حافظ تنگ بود . اما نمی دانست چرا وقتی صدایش را می شنید ، زبانش قفل می شد .
تلفن همراهش را از شارژ کشید و برایش پیامک زد :
– دلم میخواست یلدا پیشت باشم ، ولی نمیتونم . یه هفته بعدش اما میام . دلم برات تنگ شده .
پیامکش را خواند ، بینی اش تیر کشید ؛ پرده ای از اشک جلوی چشمانش را پوشاند ، نوشته اش را اصلاح کرد :
– دلم برات تنگ شده عزیزم .
گوشی را میان دستانش فشرد و نگاهش را دور تا دورِ اتاق چرخاند . می دانست یلدایِ سختی در پیش خواهد داشت . هم خانه ای هایش به شهرهایشان
باز می گشتند چون یا کلاس نداشتند یا چوب خط شان پر نبود و می توانستند غیبت کنند اما او . .
باید آن شب را تنها و دور از خانه و همسرش می گذراند .
هوفی کرد و دوباره گوشی را به شارژر متصل نمود . باید برای از بین بردن این سردی کار می کرد .
130#
***
تنها چراغِ سالنِ کوچک شان روشن بود و خانه نیمه تاریک .
خودش هم گوشه ای نشسته و بالشت در آغوش داشت . با اینکه از صبح هیچ کاری نکرده بود اما احساس خستگیِ شدیدی داشت .
ساعت تازه هشت شده بود و او باید کلِ شب را در تنهایی سپری می کرد .
مدام به تلفن همراهش نگاهی می انداخت تا شاید زنگی ، پیامی از جانب عزیزانش داشته باشد اما هیچکس جز سبحان که آن هم اولِ صبح برایش پیامِ
تبریک فرستاده بود ، احوالش را نمی گرفت .
بالشت را روی زمین گذاشت و دراز کشید .
حتی حافظ هم خبری نگرفته بود . البته حق می داد . چند روز پیش می گفت که برای رساندنِ سفارشات تا شبِ یلدا ، باید روزهای پرکاری را بگذرانند .
چشمانش تازه گرم شده بود که صدای زنگ باعث شد بیدار شود .
همانطور دراز کشیده باقی ماند اما وقتی دوباره زنگ به صدا درآمد نشست و لب گزید .
می ترسید در را باز کند !
تنها بود . . .حتی حاج خانم و همسرش هم برای شب یلدا نزد فرزندانشان رفته بودند .
دوباره آیفون به صدا درآمد و مجبور شد برای پاسخگویی به آن برود .
گوشی اش را به گوش چسباند :
– بله ؟!
– مهمون نمیخوای ؟!
فک کرد اشتباه شنیده است !
بهت زده گفت :
– حافظ ؟!
همان خنده ی بمِ دوست داشتنی اش را تحویلِ او داد :
– جانِ دلم ؟! یخ زدم قربونِ اون چشمایِ الان درشت شده ات. باز کن !
تندی در را گشود و از پله ها پائین رفت . وقتی او را در حیاط کوچک دید ، جیغی از خوشحالی کشید . ذوقش وصف ناشدنی نبود .
حافظ برایش دست گشود و مهری همه چیز را از یاد برد . خودش را به سینه ی او سنجاق کرد و صورتش را محکم به روی قلبش می فشرد .
حافظ هنوز می خندید :
– میدونستم انقدر هواخواهمی زودتر میومدم !
مهری تند تند سرش را تکان داد :
– حرف نزن . بیا جلو !
حافظ هم که از خدا خواسته !
اگر سردی بیش از حد دست های حافظ نبود که روی کمرش بالا و پائین می شد و مهری حتی از روی لباس آن ها را حس می کرد ، هرگز راضی به
جدایی نمی شد .
دست هایش را میان دو دستش گرفت و به روی سینه چسباند :
– چرا لباس درست و حسابی نپوشیدی ؟!
از سرما صورتِ حافظ رنگ پریده بود و تنها گونه هاش اندکی رنگ داشتند . تنها یک پیراهن به تن داشت .
او را به سمت خانه هل داد و غر زد :
– تو آخر سر منو دق میدی!
تمام دلخوری هایش را از یاد برده بود . ظرف چند دقیقه تمام کسلی و بی حوصلگی اش به شوقی بی نهایت تبدیل شد .
او را کنار بخاری نشاند و تند و تند چراغ ها را روشن کرد . به آشپزخانه دوید و زیرکتری را روشن کرد و نزد او بازگشت .
کنارش نشست و به او که با لب هایی خندان او را می نگریست ، خیره شد .
آهسته گفت :
– دلم خیلی برات تنگ شده بود !
حافظ هم پلکی زد :
– منم ! راستی . . تو اون یکی ساک برات یه چیزایی آوردم .
مهری کنجکاوانه ساک بزرگتر را پیش کشید وبا دیدنِ وسایلِ درونش ، چشمانش گشاد شدند .
حافظ خودش را بیشتر به بخاری چسباند و شانه بالا انداخت :
– دیگه هر کسی یه چیزی داد . لواشک ها کارِ طاهره اس ، خونه شون شده مثه بازار ترشیِ شاه عبدالعظیم . آجیل ها کارِ سبا و حنا . مامانت اون کدو
پخته ها رو داد . گفت به مهری بگو میشه سرد هم خوردشون . هندونه ها کارِ باباته . سبحان اون دیوان حافظ رو برات خریده و منم که . . . خب منم
فقط تونستم اون آلبالو خشکه ها رو برات بیارم . میدونستم تنها باشی چیزی نمیخری .
مهری باورش نمی شد !
هندوانه های کوچک را بیرون آورد و روی زمین گذاشت که قل خوردند .
سبا و حنا آجیل ها را درونِ کیسه های کوچکِ توری برایش بسته بندی کرده بودند .
مادرِ مهربانش کدو را پخته و درونِ ظرفِ در بسته ای برایش فرستاده بود .
سبحانِ عزیزش ، دیوانِ حافظی نو را به او هدیه داده بود .
جاریِ دوست داشتنی اش لواشک ها را به شکل قلب برش داده بود .
و حافظش . . . آلبالوها را شسته و تمیز کرده و بعد از خیساندن شان در ظرفِ در بسته ای برایش گذاشته بود .
به او نگاه کرد . لبخندی زد . چه می توانست بگوید ؟!
حافظ اما ساکِ دیگری جلو کشید ، دست در میانِ آن برد و بسته ای کادو پیچ شده خارج کرد . خودش را به مهری نزدیک کرد و لب زد :
– اولین یلداییه که عاشقتم .
هدیه را روی پاهایش گذاشت . مهری آبِ دهانش را فرو برد و آن را باز کرد .
دو بلوزِ بافت و یک دست لباسِ خوابِ سرخ رنگ . خندید :
– ای منحرفِ سواستفاده گر . اینو برای دلِ خودت خریدی ، نه !؟!
حافظ هم خندید و سر به زیر انداخت اما مهری می توانست حالتِ شرم زده ی صورتش را ببیند .
از میانِ آن گردنبند اسمی بیرون افتاد . آن را برداشت . خورشید . . .
حافظ نگاهش کرد و با لبخند گفت :
– بودنت تو زندگیم ، مثه اومدنِ خورشید تو تاریکیِ شبِ . طلا و نقره نیست . استیله ولی خب . . . همین رو میتونستم با وضعیت فعلی برات بخرم . بقیه
رو گذاشتم برای جغجغه ای که خورشید میخواد بهم بده .
و با اشتیاق لبخندی وسیع تحویلش داد .
روی زانو جلو رفت و دست در گردنِ حافظ انداخت و آرام و طولانی گونه اش را بوسید .
ابرویِ زخمی اش را نوازش کرد و نجوا کنان گفت :
– درسم که تموم شه ، کافیه اراده کنی . هر وقت تو بخوای آماده ام که مادرِ بچه ات باشم. هیچ جورِ دیگه ای نمیتونم خوبی ات رو جبران کنم . هیچ
جورِ دیگه ای نمیتونم ازت به خاطرِ بودنت تشکر کنم .
پیشانی به پیشانی اش چسباند و قلب هایشان تند می کوبید . بعد از مدتی طولانی دوری، کنارِ هم بودند .
دست های حافظ که دورش پیچیده شده بود ، هنوز مثل یک تکه یخ بودند ، بنابراین به آشپزخانه رفت و لیوانی چای برایش ریخت .
کادوهایش را با ذوق به اتاقش برد و مرتب و منظم گوشه ای گذاشت .
سپس سفره ی کوچکی روی زمین پهن کرد و خوراکی هایی که برایش فرستاده بودند را چید .
هندوانه های سرخ و شیرین را برش زد و فکرش رفت سمتِ همسایه شان . . .
آرام گفت :
– حافظ . . . یه کم از اینا ببرم برا همسایه مون ؟! زنِ مریضه . مردِ هر چی در میاره میده برا دوا و درمونش . . . یه دخترکوچولو هم دارن .
و فکرش پیشِ همسایه ای بود که سبحان همیشه تاکید بر کمک به آنها داشت .
حافظ انگار فکرش را می خواند :
– سبحان یه سری از همین چیزا رو قبلِ اومدن داد که برسونم دستشون . الانم یه کم از اینا بذار کنار که ببریم براشون .
مهری مثل فنر پرید و به آشپزخانه رفت . تند وفرز بخش زیادی از خوراکی ها را برای آنها گذاشت و حافظ هم اعتراضی نکرد .
مهری لباسش را پوشید و همراه هم از خانه خارج شدند . حافظ دورتر ایستاد . و مهری پیش رفت . در باز شد و ابتدا دخترکی و پس از چند لحظه مردی
در چهارچوبش پدیدار شد . حافظ خودش را بیشتر میانِ تاریکی کشید تا مبادا چشم مرد به او بیفتد . از حرکاتش می توانست بفهمد که مردِ بیچاره تا
چه حد شوک زده است . اما می دانست مهری کاری می کند که او حتی ذره ای احساس خجالت نکند .
پس از چند دقیقه آمد و دست در بازوی او انداخت :
– گفتم ما تنهاییم ، خوراکی هامون هم برا دو نفر خیلی زیاده . دیدم هم صبحی خانمتون رو بردین دکتر ، فکر کردم وقت نشد برین خرید . برای همین
خواستم شمام تو یلدای ما شریک باشین .
و با صورتی خندان به او نگریست و ادامه داد :
– قبل اینکه بپرسی جوابت رو دادم .
حافظ هم تک خنده ای زد . داخل خانه شدند و در را بست . :
– کارش چیه بنده خدا ؟!
مهری مانتویش را درآورد :
– ری را میگه اون اوایل انباردارِ یه شرکت بود . کارش خوب بود ولی وقتی زنش مریض شد هم غیبت هاش زیاد شد و هم اینکه حواس پرتی اش باعث شد
چند تا اشتباه بکنه . مجبور شد بیاد بیرون قبل اینکه اخراجش کنن . الان تو یه کارخونه تو لاهیجان تو قسمت بسته بندیه . حقوقش زیاد نیست بنده
خدا .
حافظ نچی کرد و نشست :
– ای بابا . . . بنده خدا . سخت میگذره پس روزگارش .
مهری هومی گفت و چهره اش در هم رفت :
– دلم کبابه برا دخترشون .
کنارِ سفره نشست و حافظ دستش را گرفت . لبخند زد :
– ان شالله خانمش که خوب شه ، وضعیت زندگی شون هم خوب میشه .
مهری هم لبخندی غمگینانه تحویلش داد:
– ان شاءالله . . . .
سرش را روی شانه ی او گذاشت و به سفره شان که حالا بیشتر از نصف از حجم خوراکی هایش کاسته شده بود ، خیره شد . آرام گفت :
– باورم نمیشه اومدی . یلدا بی حافظ که یلدا نمیشه !
دستش را فشرد و خودش را بیشتر به سمت او کشید . حافظ نگاهش کرد :
– نمیومدم ، نامرد ترین مردِ رویِ زمین میشدم .
مهری سوالی نگاهش کرد که حافظ با چشمانی مهربان صورتش را از نظر گذراند :
– یلداس ، یلدا بی یار طولانی تر هم میشه . مگه نه ؟!
سپس نفس عمیقی گرفت . :
– بلدی حافظ بخونی ؟!
مهری هم تند و تند سر تکان داد :
– گاهی یه سری به دانشکده ادبیات میزدم به خاطر کیمیا ، اونجا حافظ خوانی هم داشتن . یه چیزایی بلدم .
کتاب را به دست گرفت و سعی کرد به بهترین شکل ممکن بخواند و نمی دانست این کلامِ عاشقانه ی حافظ نیست که او را خیره به خود کرده بلکه قلبِ
حافظی است که کنارش نشسته و عشق ، آن را چون دیوانی از احساس نموده است .
***
روی تخت یک نفره ی مهری سخت بود کنار آمدن با حافظ با آن قدِ بلندش !
اما حتی اینکه مجبور باشد تا صبح یک پهلو بخوابد هم او را ناراحت نمی کرد .
حافظ دستِ دورِ کمرش داشت و او را به خود گره زده بود .
خواب به چشمانشان نمی آمد با اینکه کمی مانده بود به طلوع آفتاب .
حافظ آرام گفت :
– از نگهبانی اومدم بیرون.
مهری خوشحال و متعجب نگاهش کرد :
– جدی ؟!
حافظ هم لبخند زد :
– جدی . سخت بود . کارخونه صنعتی بود و یه پیچ گم میشد یقه ام رو میگرفتن . تازه هر وقت یه مشکلی هم برات پیش میومد سخت میشد جایگزین
پیدا کرد . حالا شبا زودتر میخوابم .
مهری ذوق زده تکانی خورد که باعث شد حافظ او را محکم تر بگیرد . به خنده افتاد :
– یواش تر دختر . چته خب ؟!
مهری سرش را در سینه ی او پنهان کرد :
– خیلی خوشحالم آخه !
حافظ هم دست در میان موهایش فرو برد :
– منم . . . . . راستی نمیخوای اون کتابت رو تا آخر برامون بخونی ؟!
مهری از میان دستانِ او به چهره اش نگاه کرد :
– کدوم ؟!
حافظ لبخندی کج زد :
– همونی که قبل از قهر کردنت داشتی برام میخوندی .
مهری هم به یاد بحث آن شب شان ، کجخندی زد . سپس سرش را جنباند :
– چرا . میارمش . فقط محکم بگیر منو !
سپس چرخید و از لبه ی تخت آویزان شد در حالی که حافظ دو دستی او را چسبیده بود . زیر تخت می گشت و صداهایی می آمد . انگار وسایل زیادی را
جا داده بودند .با خنده گفت :
– انبارِ مهماتِ ؟!
مهری خنده کنان و در حالی که نفس نفس می زد دوباره سر روی بالشتِ کنارِ او گذاشت و کتاب را باز کرد .
از همان شب و همان بحث ، دیگر رغبتی نداشت ولی حالا . .
می شد حافظ کنارش باشد و دلش تمامِ خوشی هایِ دنیا را نخواهد ؟!
131#
***
در سکوت به روبرو و پرنده های مهاجر خیره بودند ، پرنده هایی که چند ماهی در نیمه ی دومِ سال مهمانِ شمالِ کشور بودند .
مهری به قولش عمل کرده بود . کنارِ استخر لاهیجان ایستاده بودند و باد سردی به صورتشان می وزید .
حافظ دست دورِ کمرش انداخت و او را به خود نزدیک تر کرد و بی آنکه به او نگاه کند گفت :
– خیلی قشنگه !
مهری به نیم رخش خیره شد . ابرویِ زخم خورده اش در دید بود . لبخند زد :
– خیلی !
آفتاب رو به غروب می رفت و اشعه های سرخش همه جا پراکنده بود .
حافظ چرخید و به اطراف نگاهی کرد :
– جای خوبیه ها برای زندگی !
مهری خندید و دست در جیب کاپشنِ پائیزه اش برد :
– میخوای مهاجرت کنی ؟!
حافظ هم خندید :
– والا اگه کار پیدا بشه چرا که نه .نگاه چه قدر همه چی خوبه . دیگه ریه ام هم اذیتم نمیکنه .
لبخند مهری رنگ باخت . سر در گریبان برد . سرفه های حافظ را به یاد داشت . آهی کشید و دست در بازوی او انداخت :
– اگه سیگار نکشی ، مطمئن باش نیاز به مهاجرت نیست . همونجا هم باشی اوضاع و احوالت خوبه.
حافظ سعی کرد نگاه از او بدزدد :
– والا من سیگار نمیکشم !
اما نگاه چپ چپ مهری او را به خنده انداخت ، دستی به موهایش کشید :
– خب گاهی وقتا یکی دو تا .
مهری اما اخم کرد و از محافظ هایی که کناره های استخر گذاشته بودند ، دور شد و حافظ هم به دنبالش .در حاشیه ی آن گام برداشت و حافظ شانه به
شانه اش آمد :
– همونم نباید بکشی . بهم قول دادی !
حافظ لبخند کجی زد :
– چشــم ! اینم قبول . دیگه چی ؟!
مهری نیشخندی زد با وجود اینکه می دانست حافظ باز هم اگر وقتی گیر بیاورد یکی دو دانه سیگار را می کشد و دودش را راهی ریه اش می کند .
حافظ نگاهی به ساعتش انداخت :
– دیر نیست ؟! تا رشت چه قدر راهه ؟!
مهری هم مچِ دستِ او را کشید و ساعت را نگاه کرد :
– نه بابا . وقته هنوز . الان هم که دانشگاه بازِ تا هفت ، هشت مینی بوس هست . نبود با سواری برمیگردیم . بریم یه چیزی بخوریم ؟! اینجا یه
ساندویچایی داره خیلی خوشمزه اس !
و وقتی لبخندِ حافظ را دید آن را به حسابِ موافقت گذاشت و راهش را تغییر داد و از استخر دور شد .
دو روز می گذشت از آن شبی که حافظ او را غافلگیر کرده بود و مهری در طیِ این مدت حتی لحظه ای را هم در خانه سر نکرد . روزِ بعد از یلدا بعد از
گذراندن کلاسش ، بیقرار وسایلش را زیر بغل زد و خود را به خانه رساند و از همان ساعت تمام تلاشش را کرده بود که به حافظ خوش بگذرد .
با هم مسافرتی چند ساعته به بندرانزلی داشتند ، سپس به لاهیجان و روزِ بعد هم قرار بود سری به فومن بزنند . دلِ مهری غمگین می شد وقتی فکر می
کرد که فردا شب حافظ راهیِ خانه خواهد شد .
حافظ نگاهی به آبشارِ پیشِ رو و کوهی انداخت که در پائیز رنگ به رنگ بود :
– خوش گذشتا !
مهری هم نگاهی به شیطان کوه انداخت :
– هوم . . کنارِ تو که باشم برای من همه چیز خوب و خوشِ !
چشمانِ حافظ سمت او چرخیدند . لبخندی زد و هیچ نگفت .
آخر چه می توانست بگوید ؟! او مردِ عمل بود !
خنده اش را فرو برد و در دل به انحرافِ خودش فحشی داد . پیاده قدم می زدند و از هر دری گپ ؛ حافظ از نگرانی های بیش از حدِ سبحان می گفت و
مهری از سنگینی درس هایش و غرغرهای مادرش که چرا شوهرش را تنها گذاشته . تک خنده ای کرد :
– سه ترم گذشته ، یه ترم دیگه درسم تموم میشه مامانم هنوزم غر میزنه !
دستش را محکم تر گرفت و سعی کرد نیشخندش را پنهان کند . آخر مهری که نمی دانست که او کمی خودش را برای مادرزنش مظلوم می کند !
البته فقط کمی !
هر گاه که زن تماس می گرفت و جویای حالش می شد او آهی می کشید و می گفت هیچ ، تنهایی !
دلش می خواست کسِ دیگری غیر از خودش هم دلتنگی اش را به گوشِ مهری برساند تا او در هر تعطیلاتی به نزدِ او بیاید .
قدم زنان تا داخل شهر رفتند . در ساندویچیِ کوچکی پشتِ میز نشستند و مهری سفارش داد .
حافظ همانطور با لبخند او را برانداز می کرد . مهری تغییرات زیادی کرده بود . چه از نظر چهره و چه از نظر اخلاق . اما بارز ترین تغییرش در این بود که
دیگر می توانست از پسِ خودش بربیاید .
تا قبل از آن حافظ مدام حس می کرد که باید تکیه گاهِ او باشد و مراقبش تا اوضاع و احوالِ زندگی اش خوب بگذرد اما حالا . .
دخترک انگار بزرگ شده بود . میانِ اجتماع می توانست حق خودش را بگیرد . حرفِ خودش را بزند و راهِ خودش را برود .
مهری کفِ دست هایش را به هم مالید :
– یه ساندویچ کتلتی دارن که نگو ! مخصوصِ اینجاست .
زبان روی لب کشید و ریز ریز خندید . حافظ هم به جلو خم شد و با صدای آرامی که فقط او بشنود لب زد:
– ساندویچِ منم جلو روم نشسته ، چشمک میزنه واسه یه لقمه شدن !
مهری چشم درشت کرد و لب گزید و حافظ آرام خندید و دوباره سرِ جایش برگشت .
نفسِ عمیقی از آسودگی کشید و با لبخندی وسیع به او خیره ماند . مهری بزرگ شده بود و برقِ عجیبی در چشمانش می درخشید که نمی دانست
دلیلش چیست . اما رشدِ اعتماد به نفس را در او می دید . راه رفتنش ، حرف زدنش ، حرکت کردنش همه چیز دور از اضطراب بود .
حالا دیگر مسائلی که درباره ی آن اظهارِ نظر می کرد از سطحِ افرادِ دور و برش می گذشت و گاهی اگر وقت می کردند غیر از ابراز دلتنگی حرفِ دیگری
بزنند ، درباره ی مسائلِ اجتماعی و اقتصادی صحبت می کردند .
شاید خیلی ها بدون اینکه به دانشگاه بروند هم می توانستند با حضور دراجتماع و فعالیت های اجتماعی پوسته ی تنهایی خود را بشکافند و برای جامعه
ی خود فردِ مفید و فعال و آگاهی باشند اما برایِ مهریِ ساده ی او ، که علاقه اش به درس خواندن و ناکامی در آن و همینطور شرایطِ خانوادگی اش باعث
کنارگیری اش شده بود ؛ افتادن در مسیر درس و دانشگاه و خوابگاه و دوری از خانواده لازم بود .
حالا دیگر حافظ ترسی نداشت از اینکه در بیرون از خانه کسی به او زور بگوید تا بخواهد شخصیتش را زیر سوال ببرد . می دانست هر چه که بشود ،
مهری حداقل زبانی می توانست حق خودش را بگیرد و نگذارد کسی با حرف هایش او را بیازارد . حتی اگر آن یک نفر خودش بود . . .
***
مهری شالِ بافت را از سر برداشت و گوشه ای انداخت :
– خیلی خسته ام ها ! زود بخوابیم که فردا هم باید زود پاشیم بریم بیرون.
دستش می رفت تا چراغِ دیگری را روشن کند که حافظ ، انگشت دورِ مچش پیچید و او را به سمت خود چرخاند :
– روشن نکن . . . لازم نیست .
مهری سمتِ او چرخید . لبخندِ عجیبی گوشه ی لبِ حافظ خودنمایی می کرد . با دستِ دیگرش کمرِ او را گرفت و مهری را به خود چسباند . مچش را
رها کرد و با سرانگشتانش ، موهای ریخته پیشانی اش را نوازش کرد :
– اون دفعه که بهم گفتی وقتی بیام شمال منو میبری و می گردونی ، فک کردم شوخی میکنی .
سر خم کرد و بین ابروهایش را بوسید . بینی به بینی اش سائید و چشم بست :
– اما امروز تازه فهمیدم چه قدر خانمم بزرگ شده . . وقتی دیدم انقدر با اعتماد به نفس حرف میزنی و می خندی ، دلم ضعف رفت برات .
و چیزی در دل مهری سقوط کرد . تا کنون ندیده بود او چنین سخن بگوید .
آبِ دهانش را بلعید :
– حا . . حافظ . .
اما او با بوسه ی کوتاهی کلامش را برید و خودش ادامه داد :
– راه و چاه رفت و آمد رو بلدی . تنهایی میری . . تنهایی میای . نمیترسی گم شی . میری خرید . میری دانشگاه . حرفت رو میزنی ، سرخ و سفید
نمیشی .
او را به خودش فشرد . بوسه ای روی گونه اش گذاشت و زمزمه کرد :
– یعنی همه اش به خاطر دانشگاه رفتنته ؟!
مهری هم چشم بست و دست روی بازویش گذاشت :
– همه اش واسه دوری از توئه . واسه خاطر توئه .
بوسه ی حافظ که روی گلویش نشست ، محکم تر بازویش را گرفت :
– واسه اینکه بهم بال و پر پرواز دادی . بهم یاددادی خودم برای خودم بجنگم . برای زندگیم . برای علاقه هام .
دستانش رویِ گونه های حافظ نشست . به چشمان برّاق او خیره شد . حافظ او را میانِ تنهایی هل داد ورهایش کرد . گذاشت زمین بخورد و برخیزد و
یادبگیرد که چطور برای ایستادن ، فقط به زانوهای خودش تکیه کند . وقتی مجبور شد تنهایی با آموزش و مسئول اداری و مالی سرو کله بزند .
وقتی او هم جزئی از مسئول خریدِ خانه شد . وقتی در دانشگاه مسئولیت های درسی و دانشجویی را بر عهده گرفت و در تمام این ها خودش بود و
خودش .
حافظ کیلومترها با او فاصله داشت . . .
دستانش روی دکمه های پیراهنِ حافظ خزید و با کجخندی لب زد :
– برای داشتنِ یه زندگی از تو و با تو هم با همه چی میجنگم . با همه چی .
گردنش را به پائین کشید و دستِ حافظ دورش محکم شد . تمامِ روز همین را می خواست .
دلش وصالِ دوباره می خواست .
دلش چشیدنِ دوباره ی نازِ ذاتی این زن می خواست .
دلش می خواست باز بتواند عطرِ موهایِ بلندش را با خیال راحت ببلعد .
دلش می خواست مهری تمامِ حرف هایش را به پایِ هورمون های مردانه اش بگذراد و او بتواند سفره ی دلش را بگشاید و زیرِ لب مهربانی و زیبایی اش را
ستایش کند .
دلش می خواست کنارش باشد و او را بارِ دیگر حس کند .
دلش مهری اش را می خواست ، تمام و کمال . . . .
132#
***
مگر می شد از این آغوش و از این حضور دل کند ؟!
باران می بارید . آسمان خودش را می کشت ، رعد و برق پهنه ی آن را می شکافت و خبر از وقایعی جدید می دید .
اما زوجی که تا گردن زیر پتو رفته بودند برایشان مهم نبود دفترِ زندگی چطور ورق می خورد .
مهری پشت به حافظ خفته بود و نفس های کوتاه و گرمش که روی موهایش پخش می شد را با جان و دل در خاطر ثبت می کرد .
پنجه هایش آرام روی دستش که بر شکمش قرار داشت بالا و پائین می رفت .
بوسه ی حافظ میان دو کتفش نشست و سپس روی موهایش .
مهری لبخندی زد و چشم بست . حافظ زمزمه کرد :
– نذاشتم شام بخوری ، گشنه ات نیست ؟!
به نرمی چانه بالا انداخت :
– خوابم میاد .
حافظ او را بیشتر به سمت خود کشید و دستانش را دورِ او پیچید و پتو را تا روی لب هایش کشید . مهری آرام خندید اما حافظ گونه اش را بوسید :
– داره سرد میشه کم کم !
مهری دست روی بازوی حافظ که زیر گلویش حلقه شده بود گذاشت و لب زد :
– حافظ ؟!
صدایش گرفته و بم و خش دار بود :
– جانِ دلم .
مهری پلک های خسته اش را روی هم آورد :
– فردا هیچ جا نریم . دوست دارم تا وقتی که میتونم همینطوری کنارت باشم .
حافظ به نرمی خندید :
– تا هر وقت شما بخوای ما در خدمتیم !
مهری بلندتر خندید و بی خیال تر .
نفس عمیقی گرفت و خودش را زیر پتو جمع کرد .
اما حافظ با وجود اینکه میل شدیدی به خواب و استراحت داشت ، نمی توانست بیارامد .
نمی توانست چشم ببندد و به این فکر کند که شبِ بعد را باید بدونِ او سر کند .
مِهر مهری به طرزِ عجیبی در دلش مُهر شده بود .
نمی خواست چشم ببندد و وقتی بیدار می شود ، ببیند که نصفِ زمانِ بوئیدن و بوسیدن و درآغوش کشیدن و خیره شدن به صورتش را از دست داده
است .
شاید حسی بود شبیه عشق ، اما برتر و والاتر از آن . حسی که مدام بیتابش می کرد . مدام او را تشویق می کرد برای بهتر شدن و همپایِ مهری شدن .
حسی که به او کمال می بخشید .
به خاطر مهری چه بسیار کارها کرده بود که حتی اگر سبحان از او می خواست شاید انجامش نمی داد .
مهری ، دلیلِ برتری اش بود نسبت به حافظِ گذشته .
همان برگِ آس یک قماربازِ قهار در یک بازیِ بزرگ . . .
صدای نفس های منظم مهری نشان از خوابیدنش داشت .
پس حافظ به آرامی از زیر پتو بیرون خزید و با کمترین سر و صدای بلوزش را پوشید .
خریدهایشان را برداشت و پاورچین پاورچین به اتاق رفت .
سرکی کشید و لبخند زد .
مهریِ خوابیده در سالن ، برابرِ پنجره ای که پرده اش کنار زده شده و هوای بارانی را نمایان می کرد مثل یک تابلویِ بی نظیر بود .
به بودنش لبخند می زد . به نفس کشیدنش . . .
شعله ی بخاری را بالاتر کشید و دوباره کنارِ مهری نشست . یقه ی لباسش را بالاتر کشید و دوباره کنارش جای گرفت . سر میان شانه اش چسباند و
چشم بست . کِی این دوری تمام می شد ؟!
***
چشمانش ورم داشتند . از وقتی حافظ رفت ، حتی نتوانسته بود رختخوابشان را جمع کند اما حالا که هم خانه ای هایش می آمدند دیگر مجبور بود .
صورتش را چندین بار با آب سرد شست ولی پفِ پلک هایش قصدِ خوابیدن نداشتند .
هر جای خانه را که می نگریست او را می دید با خنده هایش .
بغض کرد و چانه اش لرزید . تلفن همراهش را برداشت و به پیامک هایی که فرستاده بودند نگاهی انداخت .
تمام طولِ راه تا رسیدنش به خانه را با یکدیگر پیام رد و بدل کرده بودند.
پیامِ آخرش را هزار بار خوانده بود :
– رسیدم خونه ، چشمام هلاکِ برای یه دقیقه خواب اما جات خالیه بین دستام .
پیامک را بوسید ، چندین و چند بار !
انگار عاشق تر شده بود ، گویی حضورِ سر زده اش بذرِ علاقه ای دوباره را در دلش کاشته بود . بذری که بی خبر ذره ذره رشد می کرد .
مجبور شد دستی به سر و روی خانه بکشد و وقتی کتری را رویِ گاز گذاشت صدای زنگ برخاست .
چرخید و نفس عمیقی گرفت . دوستانش بازگشته بودند و باز دوره ی صبر و دوری آغاز شده بود .
چیزی نمانده بود ؛ این هم تمام می شد !
***
امتحانات تمام شده بود و انگار راحت تر می شد نفس کشید .
نه از شب بیداری خبری بود و نه از عجله برای رسیدن به موقع به جلسه ی امتحان .
نه دیگر استرس این را داشت که کارتِ جلسه اش را نبرده باشد و نه کابوس می دید که روزِ امتحان و سر جلسه متوجه شده که درس را اشتباهی خوانده
است !
حالا با صدای بلند می خندیدند و با یکدیگر حرف می زدند . پنجره ی خانه را باز گذاشته بودند و در حالی که از سویی به سوی دیگر می رفتند و می
خندیدند و گپ می زدند ، وسایل شان را برای بازگشت آماده می کردند .
اما مهری حالِ دیگری داشت . صورتش بشاش بود و به هر چیزی لبخند می زد .
می رفت که حافظ را ببیند . می رفت که بعد از آن یلدایِ به یاد ماندنی تجدیدِ عهد کند اما . . .
نفس عمیقی گرفت و ساکش را بست و ری را را صدا زد :
– میشه بیای کمکم کنی اینو ببریم بذاریم رو پله ها ؟!
ری را ابرو بالا فرستاد و علی رغمِ اینکه صورتش شبیه علامتِ سوال شده بود اما چیزی نگفت .
ساک را که رویِ پله گذاشتند سمتِ مهری چرخید :
– اینکه سنگین نبود .
مهری لبخندی زد :
– چون دو تایی گرفتیم سنگین نبود .
سپس دوباره به داخل خانه بازگشتند و غذای تو راهی را تقسیم کردند و بی خیال جلوی تلوزیون دراز کشیدند . همه شان یک ساعت بلیط داشتند .
چهار عصر صدای ساعت بلند شد ، برای آن زمان کوکش کرده بودند .
با یکدیگر گاز و برق و آب را چک کردند و خانه را ترک .
ری را و مهری همسفر بودند .
تمام طولِ راه گپ زدند و سرخوش از پایانِ فصلِ سخت امتحانات روزهای گذشته شان را به تمسخر می گرفتند .
چند روزِ پیش چه حالی داشتند و آن لحظه چه حالی . مهم نبود نتیجه ی امتحانات چه می شود مهم این بود که آن را از سر گذرانده اند .
بالاخره از هم جدا شدند . حافظ منتظرِ مهری بود .
با یک دست ساک و وسایل مهری و با دستِ دیگر ، دستش را چسبید و فشرد . لبخندی وسیع تحویلش داد . دل دل می زد برای حرف زدن ، برای خبر
دادن و خبر شنیدن .
روزهایِ پیشِ رو ، حاملِ تحولاتِ بسیاری بود . . . .
***
پتو را تا شانه ی حافظ کشید و از تخت پائین آمد .
مجبور بود وگرنه همانجا رویِ او بالا می آورد !
با قدم های سریع و بی صدا به دستشویی رفت . با اینکه حالتِ تهوعش بهتر و کمتر از آنچه بود که انتظارش را داشت ولی همان هم اذیتش می کرد . در
آینه به خودش خیره شد . یک سال و چند ماه پیش فرزندی را از دست داده بود و حال دوباره . . .
در بطنش جنینی از خونِ حافظ رشد می کرد . زمانِ حضورش کوتاه بود . به کوتاهیِ همان بلندترین شبِ سالی که کنارِ حافظ گذراند . . . ولی به طرزِ
عجیبی مِهرش در دلِ او ریشه کرده بود .
این بار مراقبِ خودش بود .
تمامِ تلاش های حافظ را ناکام می گذاشت . نمی خواست بارِ دیگر خودش را خونین و مالین میانِ آغوش او ببیند .
لبخندی زد . این بار این اتفاق نمی افتاد . برایش توضیح می داد و دلخوری هایش را رفع می کرد . ولی حالا نه . . . . باید سری به دکترِ زنانش می زد .
از سرویس بهداشتی بیرون آمد و دیگر خوابش نمی برد . موهایش را شانه زد و گیس کرد . لباسِ کوتاهِ سبز رنگی پوشید و دست رویِ لب فشرد تا صدای
خنده های ریز ریزش باعث بیدار شدنِ حافظ نشود .
بیچاره حافظش !
به خودش می رسید و لذت می برد . زن بودنش در نظرش پر رنگ شده بود . حالا دیگر خودش را بیشتر از همیشه دوست داشت .
درِ یخچال را گشود و به محتویاتش خیره شد . این ماه حافظ مجبورشده بود بخشِ زیادی از حقوقش را برای تعمیراتِ خانه بدهد ، پس پولِ چندانی
برایش نمانده بود و طبیعتا یخچال شان هم پر نبود !
پس حق انتخاب چندانی نداشت . اما پنیر به او چشمک می زد . نان گرم و پنیر و چای شیرین .
زبان روی لب کشید و کتری را روی گاز گذاشت .
به اتاق رفت و لبه ی تخت نشست ، دست روی شانه ی حافظ گذاشت :
– حافظ ؟! عزیزم ؟!
حافظ هومی گفت ، به پهلو چرخید ولی بیدار نشد . خم شد و صورت به صورتش نزدیک کرد ، صدایش را نازک نمود :
– حافظم ؟!
روی گونه اش را نوازش کرد و تمامِ تلاشش را به کار بست که نخندد !
حافظ به آرامی میان پلک هایش فاصله انداخت و با دیدنِ او درآن لباس و در آن فاصله لحظه ای ماتش برد . سپس آبِ دهان فرو برد و با صدای گرفته
ای گفت :
– جانِ دلم ؟! خواب میبینم یا واقعا حوری پری ها اومدن سراغم ؟!
مهری بلند خندید و راست نشست و روی شانه اش کوبید :
– عوضی رو نگاه ها . کم بهت رسیدم ؟!
حافظ غر زد و به او پشت کرد :
– حالا که تو این سه چهار روزی که اومدی کلا منو از همه چی محروم کردی .
و بعد صدایش پائین تر آمد اما همانطور غرغر می کرد :
– خیلی هم حالا به من اجازه میده بهش نزدیک بشم ، کلی به خودش رسیده دلِ منو بسوزونه . رژِ قرمزم زده . . نگاه نگاه ! رژِ قرمز ! آخه رژِ قرمز ؟!
مهری خندید و خودش را روی تخت بالا تر کشید و نیم تنه اش را رویِ او سایبان کرد :
– عزیزم ؟!
موهایش را نوازش کرد . حافظ خنده اش را خورد :
– خر نمیشم . اصلا و ابدا !
مهری سر پائین برد و نبضِ قویِ گلویش را بوسه باران کرد :
– فقط این یه بار رو .همین یه بار !
حافظ نچی کرد و همانطور مصرانه با چشم های بسته در همان حالت ماند :
– راه نداره اصلا . ظرفیتِ خر شدنم پر شده .
مهری گوشه ی لبش را بوسید :
– حافظ ؟!
حافظ پوفی کرد و چشم گشود و ناگهان چرخید و بازوهای او را محکم گرفت که همانطور می خندید :
– چطوری بزنمت که دلم خنک شه ؟!
مهری گردن کج کرد که حافظ لبخندی زد :
– قربون مظلومیتت آخه . چی میخوای سبزقبا جان ؟!
مهری با چشم هایی درشت کرده گفت :
– نون گرم .
حافظ نفسی گرفت و درون تخت نشست . کمی خودش را پیش کشید و روی پیشانی اش را بوسید :
– به روی چشم .
از تخت پائین رفت ، به سمت در قدم برداشت اما لحظه ای چرخید . لبخندی به تیرگیِ گیس هایِ مهری رویِ سبزیِ لباسش زد . راهش را به سمتِ او
کج کرد و از پشت در آغوشش کشید . شانه اش را عمیق و طولانی بوسید :
– نمیدونم چرا ، اما به هر دلیلی که منو انقدر از خودت محروم میکنی با جون و دل قبولش میکنم سبزِ قبا جان.
و سپس حوله بر شانه انداخت و از اتاق بیرون رفت .
مهری ایستاد و در آینه به خودش نگاهی کرد . سبزِ قبایِ مادر . . . .
یک پرنده ی مهاجرِ کوچک هم در راه داشتند . مهاجری که می آمد تا ماندگار شود . . .
***
مهری روی زمین دراز کشیده بود و سرِ حافظ رویِ شانه اش بود . به آرامی کتاب می خواند و حافظ گاهی هومی می گفت به این معنی که می شنود .
اما فکر و ذکرِ مهری جایِ دیگری بود . قصد نداشت به عمد او را ناراحت کند ، پس باید کم کم بحث را پیش می کشید .
فصلی که می خواند را تمام کرد و کتاب را بست و روی شکمش گذاشت :
– حافظ ؟!
شانه اش را بوسید :
– هوم ؟!
مهری زبان روی لب کشید ، فکرش حول و حوشِ جملاتِ کتاب می چرخید . احساساتِ زنِ قصه که درباره ی فرزندش بود. فرزندی که در بطنش رشد
می کرد و می چرخید و لگد می زد .
بی آنکه به حافظ نگاه کند ، آرام گفت :
– نظرت درباره ی اینکه . . . درباره ی اینکه دوباره تلاش کنیم برای بچه دار شدن چیه ؟!
حافظ پوزخندی زد ، نه به تمسخر و ناراحتی ، به شوخی :
– فعلا که شما بابایِ بچه رو تو قرنطینه گذاشتی !
مهری تقه ای به سرِ او زد :
-اِ ! جدی میگم خب !
و سعی کرد چهره اش را از آن زاویه زیر نظر بگیرد . حافظ اخم کرد و بلند شد و نشست . حالا کاملا در تیررسِ نگاهش بود :
– کتاب رو خوندی هوایی شدی ؟! بچـه !
مهری لب جوید و گفت :
– خب آخه چرا ؟!
حافظ نگاه تیزی به او انداخت :
– پرسیدن داره ؟! خودمون کم بدبختی داریم ؟!
سپس بلند شد و رفت و مهری را هاج و واج گذاشت . . . !
نمی دانست چرا چنین واکنشی نشان داده است ، او که تا چند لحظه ی پیش خوب بود .
لب و لوچه اش آویزان شد و به نرمی انگشت روی بطنش کشید . چطور باید با توجه به این واکنشش به او می گفت که کودکشان به نرمی در حالِ رشد
کردن است ؟!
***
کلافه و خسته روی تخت نشست و خمیازه ای کشید .
تنهایی و بیکاری خسته اش کرده بود .
به حافظ گفته بود که برای پزشکِ زنان وقت گرفته است و قرار بود تا یک ساعتِ دیگر بیاید اما تا یک ساعتِ دیگر او چه می کرد ؟!
آنقدر حیاط را قدم رو رفته بود که پاهایش درد می کردند .
بلند شد و با وجودِ این باز حیاط را دور زد .
نچی کرد و روبروی زیر زمین ایستاد . درش نیمه باز بود ، پوفی کرد و به آرامی و با احتیاط از پله هایش پائین رفت .
ابروهایش را در هم کشید . چه قدر نامرتب بود . خرده های چوب همه جا ریخته بود .
تا جایی که می توانست و باعث آسیب رسیدن به وضعیت جسمی اش نمی شد سعی کرد آنجا را مرتب کند که آن را دید . . .
دفترچه ای کوچک . . .
به نظر قدیمی می رسید .
به دستش گرفت و به آرامی آن را گشود .
با هر کلمه و هر خط احساساتِ مختلفی به او دست می داد .
بعضی مطالب به سال ها قبل باز می گشت . وقتی حنا بیمار بود ، وقتی سبا ازدواج کرد . . .
اما هر چه که جلوتر می آمد و می خواند ، به زمان حال نزدیک می شدند و به جایی رسید که چشمان مهری با خزیدن بر روی کلمات سیاهی می رفتند.
عرق سرد بر تنش نشسته بود .
می خواند و می خواند و می خواند و سرش سوت می کشید . قبل از او در دلِ حافظ چه خبر بود ؟!
دفتر را بست و ماتِ جلدِ آن شد . نگاهش به سنگینی به سمت صندوقچه چرخید . مجسمه ی نصف و نیمه ای از آن بیرون زده بود. لبش کج شد .
پلکش لرزید . . .
بدترین فکرهای ممکن در سرش جولان می دادند . . .
آنقدر نشست و به دفتر و مجسمه ی چوبی خیره ماند که صدای خودش آمد . او را می خواند . آوایش در گوش او زنگ می زد .
به زحمت توانست جوابش را بدهد ، صدایش گرفته بود و ناآشنا :
– اینجام . زیر زمین . . .
نمی دانست چرا اما نمی خواست مخفی کند . پس وقتی قدم به زندگی اش گذاشت او مِهر زنِ دیگری را در دل داشت . حافظ که همه چیز را ننوشته بود
. نکند اتفاقات مهم تری میانشان افتاده باشد ؟!
پلکش پرید . صدای قدم هایی آمد و کمی بعد حافظ روبرویش ایستاده بود .
دفترِ درونِ دستِ او را دیده و سکوت کرده بود .
مهری سرش را به سنگینی بالا آورد ، لبخند کجی بر لب داشت :
– خوندمش !
دفتر را بالا گرفت و تکان داد :
– همه اش رو !
صدایش لرزید ، ایستاد . حافظ به او نگاه نمی کرد :
– یادمه بهم بی توجهی می کردی . همه چیزو یادمه . سرد بودنات ، عصبی شدنات ، سیگار کشیدنات ، رابطه هامون .
به چشمانِ گریزانش خیره شد :
– همه اش به خاطرِ اون زن بود ؟! به خاطرِ یک زنِ لوندِ جذاب ؟! که عاشقش بودی ؟! نکنه واسه همین برات کم بودم ؟! نکنه واسه اینکه با اونم بودی
برات جذاب نبودم و هر وقت که سرت داغ میکرد میومدی سراغم !
حافظ محکم پلک روی هم فشرد و آرام صدایش زد :
– مهری !
اما عقل مهری کار نمی کرد . حجم زیادی از اطلاعات را پذیرفته بود و نمی توانست هضم کند . تند و تند سرش را تکان داد وبر خلاف حافظ صدایش
بالا رفت :
– برای همین بود منو دک کردی شمال . که زیبا خانمت بیاد پیشت . دروغ میگفتی که من وقتی کنارت نیستم تنهایی . اون تو بغلت بود ، نه ؟! حتما
خیلی کنارش بهت خوش می گذشت ؟! حال میکردی باهاش ،نه ؟! آره . . آره . . همینه . همینه !
عصبی و پشتِ هم این ها را تکرار می کرد .
حافظ سعی کرد مچِ دست هایش را بگیرد و برایش توضیح دهد . نمی فهمید مهری چرا چنین می کند . آخر او که زن نبود ! آخر او که اندازه ی مهری
عاشق نبود !
نمی دانست فکرِ دخترک بدترین و زشت ترین و کثیف ترین تصاویر ممکن را مقابل چشمانش می آورد .
حافظ و دختری قد بلند و باریک اندام را می دید که پشتِ میزِ کوچک شان نشسته اند و غذا می خورند .
یا آنها را رویِ تختِ مشترک شان می دید که به هم می پیچند .
جیغی زد و مچش را از دستِ حافظ بیرون کشید . دفتر را به سمت او پرت کرد که به گونه اش خورد . لباسِ خودش را چنگ زد و با همان صدای جیغ
مانند گفت :
– واسه همین از من بچه نمیخوای ؟! واسه همین وقتی حرفِ بچه رو آوردم اونطوری رَم کردی ؟!
دستانش می لرزیدند . عقب عقب رفت ، ناباورانه خندید ، با کفِ دست روی لبش کوبید :
– منِ احمق رو بگو . منِ خر رو بگو! گفتم حافظ دلش برام تنگ میشه . گفتم حافظ دوستم داره . نگو همه اش ژست بود ، همه اش نقشه بود تا من سرم
مثه کبک زیر برف باشه . وای . . وای . . وای !
حافظ سعی می کرد توضیح بدهد ولی مهری نمی شنید . در دنیای خیالی سیر می کرد .
به حافظ نگاه کرد که با نگرانی او را زیر نظر داشت و حرف می زد :
– مهری جان . . عزیزم . . آخه گوش کن به من دختر ! این حرفا چیه ؟! این کارا چیه ؟! چرا اینطوری میکنی تو ؟!
مهری اما سرش را تکان داد .لب هایش را روی هم می فشرد تا بغضش نترکد . از کنارش دوید و از پله ها بالا رفت . اصلا به فکرِ جنینی نبود که در میانِ
رحمش جا خوش کرده بود .
شلوارش را چنگ زد و با خشونت پوشید . مانتویش را هم و در همان زمان حافظ هم به او رسید . سعی کرد لباسش را از میان دستانش بیرون بکشد .
حالا او هم داد می زد :
– معلومه چی کار میکنی ؟! این دیوونه بازیا چیه ؟!
اما مهری هیستریک و عصبی جیغ کشید و روسری اش را از دستش خارج کرد . کیفِ پول و موبایلش را چنگ زد و از زیر دستانِ حافظ بیرون دوید . اما
باز او سدِ راهش شد . مهری بلندتر جیغ کشید و دست روی سینه اش گذاشت و با قدرتی عجیب او را به عقب هل داد .
سپس بیرون دوید و درحالی که از طولِ حیاط می گذشت روسری بر سر گذاشت . فقط می خواست فرار کند ، فرار کند و برود جایی که بتواند آنچه را که
خوانده بود هضم کند .
مهری رفت و دیگر صدایی از مرد بلند نشد . .
133#
***
تمام دو روز گذشته را همین گونه گذرانده بود .
ساکت ، آرام ، بی حرف و ترسیده . .
روی مبل می نشست و تنش را تاب می داد . به تماس هیچکسی پاسخ نمی داد وقتی آن کسی که باید سراغِ او را نمی گرفت !
حالا که رازش برملا شده بود چرا باید نقش بازی می کرد ؟! معلوم بود دیگرمهری برایش مهم نیست !
مهری انگار شکست خورده بود . تمامِ علاقه اش را از دست رفته می دید .
آنقدر در این چند ساعت ناامید شده بود که حتی به این فکر می کرد که چطور باید فرزندش را بی پدر بزرگ کند ؟!
نکند حافظ فرزندش را از او جدا کند ؟!
حالِ خوشی نداشت . . .
از خانه که بیرون زد ، یک راست راهی ترمینال شد و با اولین اتوبوس به رشت آمد .
هوایِ رشت بارانی بود . سرد و یخ زده . . . مثلِ دلِ مهری .
گشنه و خسته بود ، چشمانش می سوختند ، سردش بود ولی . . . دلش می خواست همانجا بنشیند و دنیا به پایان برسد !
حتی حالت تهوع دردناک و معده اش که از گشنگی سوزش داشت هم مجبورش نمی کرد که از روی مبل بلند شود . آخرین وعده ی غذایی اش را شبِ
قبل خورد . آن هم حاصلِ شبیخونش به کابینتِ ری را و کیک هایش بود .
شاید هیچ چیز دیگری مجبورش نمی کرد که بلند شود جز . . .
صدای زنگِ ممتد در !
از جا پرید . لب جوید . دوستانش که تا چند روز دیگر می آمدند !!
صدای زنگ لحظه ای قطع و دوباره از سر گرفته شد .
آبِ دهانش را قورت داد و تصمیم گرفت که وانمود کند کسی در خانه نیست .
انگار جواب داد که بعد از دو دقیقه دست از روی زنگ برداشت .
مهری دوباره بغ کرده روی صندلی نشست .
پشیمان بود . کاش در را باز می کرد و کاش پشتِ در یک آشنا می دید . کسی را می خواست که با او حرف بزند .
از دردش بگوید . از غصه هایش !
اما هیچ . . .
پاهایش را روی لبه ی مبل جمع کرد وسر میان زانوانش گرفت .
اما هنوز لحظه ای هم نگذشته بود که صدای به هم خوردنِ محکم دروازه و بعد گام های شتاب زده ای آمد .
از جا پرید ، هینی کشید و دست روی سینه گذاشت .
سرِ جایش خشک شده بود . صدای چرخیدن کلید در قفل باعث شد ضربان قلبش به هزار برسد و بعد . . .
بلندتر جیغ کشید .
دو دست روی دهان گذاشته بود و مات و متحیر به او می نگریست .
چشمانش پف داشتند ، بخش عظیمی از سرش زیر باند و پوشش بود اما نگاهِ خونی و عصبی اش به او دوخته شده بود .
در را محکم به هم کوبید و با صدایی گرفته گفت :
– خودت بگو . . . فقط خودت بگو دوست داری چطوری خفه ات کنم .
مهری عقب عقب رفت . آبِ دهانش خشک شده بود :
– تو . . تو چرا . . چرا اینطوری شدی ؟!
حافظ پوزخندی زد . دسته کلید را روی میز وسط انداخت و با گام های آرامی به سمت او آمد :
– وقتی هلم دادی کاش برمیگشتی عقب رو نگاه میکردی شاید ضربه کاری تر از این حرفا بود .
و به سرش اشاره زد .
یعنی به خاطرِ او بود ؟!
لب هایش لرزیدند و چشم هایش نم گرفتند .
حالا حافظ روبرویش ایستاده بود . آثارِ بی حالی کاملا در او مشهود بود . لب هایش ترک ترک بودند و رنگِ صورتش پریده ؛ اما چشمانش مستقیم خیره
ی او .
مهری به زحمت توانست میان لب هایش فاصله بیندازد :
– من . . . من . . . من نمیخواستم . . . من فقط . . .
حافظ انگشت اشاره اش را به لب مهری چسباند و پلک هایش را محکم روی هم فشرد :
– هیچی نگو مهری . هیچی نگو ! از تو انتظار نداشتم . . ازت انتظار نداشتم نشنیده این بلا رو سرم بیاری !
باز نگاه مهری به سمت بانداژ سر او کشیده شد . سرانگشتانش را آرام رویِ آن کشید که حافظ ، دلگیر گفت :
– اگه ضربه کاری تر بود چی ؟! اگه بعدش انقدر هوشیاری نداشتم که به مانی زنگ بزنم چی ؟! اگه همونطوری میموندم و از خونریزی میمردم چی ؟! اگه
ضربه ی مغزی می شدم چی ؟! چی پیشِ خودت فکر کردی که بریدی و دوختی و اینطوری تقاص گرفتی ؟!
مهری هق زد :
– به خدا نمیخواستم . . نمیخواستم . .
حافظ دست دورِ صورتِ مهری گذاشت و حالا نگاهش غمگین بود :
– میدونی چند بار بهت زنگ زدم ؟! میدونی چند بار دعا کردم بلایی سرتون نیومده باشه ؟! میدونی چطوری از اون بیمارستان کوفتی زدم بیرون ؟!
مهری اخم کرد ، نگاهش را از او گرفت و سر چرخاند :
– یه بارم ندیدم شماره ات بیفته !
حافظ دستش را پس کشید و تلخندی زد :
– درسته سرم ضربه خورده بود ولی عقلم سرِ جاش بود ! میدونستم الان انقدر حالت از من بدِ ، که شماره ام رو ببینی صد سال سیاه جواب نمیدی .
گوشی سبا دستم بود . . . . مهری ، چرا بهم نگفتی ؟! چرا نذاشتی من بگم ؟!
مهری پوزخندی زد که زهر از آن می چکید .
پشتش را به حافظ کرد و به آشپزخانه رفت و برای اینکه خودش را مشغول کاری نشان دهد ، لیوانی برداشت و از شیر آب ، آن را پر کرد اما هنوز دستش
را بالا نیاورده بود که از پشتِ سر ، هیکلِ حافظ او را احاطه کرد .
دستش آرام پیش آمد و لیوان را گرفت و درونِ سینک گذاشت و سپس . . .
به نرمی رویِ شکم مهری نشست . به او نزدیک تر شد و تنش مماسِ تنِ لرزانِ او شد . زمزمه کرد :
– اینجاست . . . نه ؟!
دستِ دیگرش را زیرِ سینه ی او قفل کرد و به خود فشردَش :
– بچه ی من . . .
آرام دستش را به نوازش روی شکم او بالا و پائین برد و صدایش ضعیف تر شد :
– بچه ی تو . .
مهری نفس نمی کشید !
اصلا متوجه نمی شد که او از کجا فهمیده است .
اما حافظ به نرمی محلِ رشدِ جنینِ مشترک شان را نوازش می کرد .
لب به گوشش چسباند و پچ زد :
– ری را به حاج خانم زنگ زد ، دیده بود اومدی . صبح اومد ملاقاتم . تمام مدتی که بستری بودم و دردِ سرم میذاشت ، به این فکر میکردم که چی مهری
رو انقدر عصبانی کرده ؟! فقط خوندن دفترچه ؟! فقط خوندنِ حماقتِ دل بستنم به یه زنی که از خودش خوشگل تر بود ؟! بعد برام حرفات پررنگ تر شد
. . نشونه ها . . . صد بار ، بلکه بیشتر این چند روز رو مرور کردم . . دوری کردنت ، به هم خوردگی معده ات ، پرخوابیت ، نوبت گرفتنت از دکتر ، اون
شب که بحثِ بچه رو پیش کشیدی . . . . چطوری دلت اومد بهم نگی ؟!
گونه به گونه ی او سائید . مهری چشم بسته بود و لب میگزید . نمی خواست گریه کند !
حافظ شانه ی او را گرفت و به سمت خود چرخاند. حالش خوب نبود ؛ سرش گیج می زد و گاهی همه چیز را دو تا می دید . قرار نبود مرخص شود ولی
آنقدر داد و بیداد به راه انداخت که سرانجام با مسئولیت خودش او را رها کنند . شاید با رفتنش نفسِ آسوده ای هم کشیدند چون مریضِ بی دردسری
نبود !
مانی کشان کشان او را بیمارستان برد .
یادش نیست چند دقیقه بعد از رفتنِ مهری کم کم هوشیاری اش را به دست آورد .
محکم زمین خورده بود و پشتِ سرش بر اثرِ شدت ضربه شکسته بود .
فقط می دانست باید به کسی خبر بدهد . روی زمین خزید تا به تلفن خانه برسد و نمی دانست چطور اما شماره ی مانی از همه برایش پررنگ تر بود .
دوست نداشت به بیمارستان برود ، ترجیح می داد به اولین درمانگاه بروند و با بخیه و بانداژ سر و ته قضیه را هم بیاورند ولی عدم تعادلش مانی را وادار
کرد که با داد و فریاد و خشونت او را درون خودرو بیندازد و راهی بیمارستانش کند .
باید تحت مراقبت می ماند تا احتمالِ هر گونه آسیب و خطرِ جدی رفع می شد اما او نمی توانست . .
از مهری خبر نداشت . هیچکس نمی دانست به کجا رفته است .
وقتی سبحان و طاهره به ملاقاتش آمدند ، ری را هم به همراهِ آنان بود . به هوایِ دیدنِ مهری آمده بود .
از او خواست که با صاحبخانه ی مهری تماس بگیرد و به محض اینکه فهمید او کجاست ، بیمارستان را رویِ سرش گذاشت .
حالا اینجا بود . . روبرویِ او !
دستانش را در گودیِ کمرِ او گذاشت و مهری را به خود گره زد . پیشانی به پیشانی اش چسباند .
می توانست بعدا توضیح دهد یا بازخواست کند ولی حالا باید آرامش می گرفت . حالا دلش آرام گرفته بود .
حدسش درست بود که مهری آن را منکر نشد .
دخترک باردار بود .
زمزمه کرد :
– چند وقتشه ؟!
مهری که جواب نداد سر پس کشید و پرسید :
– هوم ؟!
مهری آبِ دهانش را به سختی فرو برد و از او نگاه گرفت . نمی خواست شاهکارِ دستِ خود را ببیند :
– هدیه ای یلداس!
حافظ بی رمق خندید و سرش را تکان داد اما مهری نگذاشت او بیشتر از آن حرف بزند و جریانِ امور رابه دست بگیرد .
خودش را پس کشید و به دیوار تکیه زد :
– حالا که فهمیدی کجام ، برگرد سرِ خونه و زندگیت و به زیبا خانمت بگو بیاد از دلت در بیاره . . حالا دیگه دلیل هم داری ، راحت میتونی از شرم
خلاص شی . نه که به جونت سوء قصد کردم ، برای همون !
حافظ لبخندی ناباروانه بر لب زد و نگاهش را دور تا دورِ آشپزخانه چرخاند :
– مهری . . دختر . . . تو . .
مهری پوزخند زد ، تلخ و دردآلود :
– دختر؟! محضِ اطلاعت دیگه دختر نیستم . سرِ حماقتم همه چیزم رو به باد دادم . به خاطرِ مردی ، زن شدم که یه ذره هم دوستم نداشت . که وقتی با
من بود ، فکر میکرد کنارِ معشوقه اشه ! شایدم لذتش رو از من میبرد و تو فکرش اونو تصور میکرد !
به آنی گردن و صورت حافظ سرخ شدند ، دندان روی هم سائید :
– مـهری !
مهری اما چشم گشاد کرد و شانه جلو داد و تند تند سرجنباند :
– هان ؟! هوم ؟! چیه ؟! ناراحت شدی دستت واسه ام رو شده ؟!
حافظ لبش را محکم گزید و پیشانی دردناکش را مالید :
– دهنت رو ببند و کمتر دری وری بگو !
اما مهری جری تر شده بود . نمی خواست قبول کند کسی قبل از او در زندگیِ حافظ بوده است ؛ حسودی اش می شد !
غصه دار بود که او روزی زنی را بیشتر از او دوست داشته ، آن هم به حدِ جنون !
صدایش بالاتر رفت :
– چیه ؟! مگه دروغ میگم ؟! تمامِ مدت جسمِ منو داشتی و روحت با او بود . در تعجبم چطوری وقتی باهام حرف میزدی جایِ اسمِ من ، اسمِ اونو نمی
آوردی . منِ احمق رو بگو که فکر میکردم دوستم داری . نگو همه اش نقشه بود . که خَرَم کنی . که حواسم جمع نشه که ببینمت سر و گوشت میجنبه ،
که . . .
حافظ میانِ حرفش دوید و نعره زد :
– خفه شو !
با گامی بلند خودش را به او رساند و درونِ صورتش عربده کشید :
– دهنت رو ببند !
مهری ترسیده خودش را به دیوار چسبانده بود . چشمانِ حافظ از حدقه بیرون زده بود و سینه اش تند و سریع بالا و پائین می رفت .
حافظ از میانِ دندان های به هم فشرده اش گفت :
– زیبا تویِ زندگیِ من تموم شده ! تموم شد و رفت ! قبل از اینکه تو بیای تموم شد . الان این تو . ..
با مشت روی سینه کوبید و صورتش را به صورت او نزدیک کرد :
– تو این لعنتی صاب مُرده هیچکس جز تو نیست . .
با دندان هایی بر هم فشرده از همان فاصله به مهری خیره ماند و کم کمَک ، عضلاتِ صورتش شل شدند . لبخند بی رنگ و رویی زد :
– جز تو و این بی شرف که یهویی پرید وسطِ زندگی مون .
صورتش را باز جلوتر برد و حالا نوکِ بینی هایشان مماس بود . نجوا کرد :
– یه لحظه هم اون نبود . هر وقت کنارت بودم ، دستت رو گرفتم ، دستپختت رو خوردم ، باهات حرف زدم ، باهات رابطه داشتم ، کنارت قدم برداشتم
انقـــدر حضورِ خودت قوی بود که نذاشت هیچکسِ دیگه ای بیاد .
به نرمی بوسه ای بر لب هایِ نیمه بازش گذاشت و عقب کشید . دست دو سویِ سرش فشرد و تکانی به آن داد :
– تو این مغزِ کوچیکت چی میگذره من نمیدونم . ولی اون دفتر همه چیز نبود . وقتی خیلی خوشحال بودم یا خیلی ناراحت توش مینوشتم ،چون کسی
رو نداشتم براش حرف بزنم . صبرم سر ریز می شد . دیگه طاقت نمی آوردم تو دلم نگه دارم . . . .
مهری بغض کرده بود . از یک طرف دلش جامه می درید و نعره می زد که حافظ راست می گوید ، این چشم های تب دارِ بیمار حقیقت را می گوید و از
یک سویِ دیگر ..
عقلش پشتِ میز نشسته بود و عینک را از رویِ بینی اش بالا می فرستاد و به آرامی به او توصیه میکرد که دل به این بازی های کلامی و نوازش ها و ناز
کشیدن ها ندهد . شاید همه اش سیمانی باشد که می خواهد بر روی دیواری که خراب کرده ، بکشد .
صدایش از ته چاه در می آمد انگار :
– ولی درباره ی من هیچی ننوشتی. اگه با من خوش بودی ، باید مینوشتی . . .
حافظ لبخندِ گرمی زد و با کفِ دست ، محکم رویِ موهایِ پریشانِ سرش کشید . از فرقِ سرش شروع کرد تا رویِ گوش هایش . به چشم های خیسِ
همسرِ کوچکش خیره شد :
– برای اینکه وقتی تو بودی دیگه تنها نبودم که برای اون دفتر درد و دل کنم . وقتی تو رو داشتم ، انقدر آروم بودم که دیگه لازم نبود واسه کسی حرف
بزنم . مگه صد بار نگفتم تو آرامشِ منی ؟
آرام سرانگشتانش را بینِ مهری و دیوار سُراند و او را به سمت خود هل داد . میانِ آغوشش او را محاصره کرد و پیشانی اش را آهسته رویِ شانه اش
گذاشت :
– حالم بدِ مهری . . تمامِ راه دووم آوردم که بیام و برات حرف بزنم . ولی الان دارم کم میارم . . . دلم میخواد خودم رو بالا بیارم . بذار آروم شم ، بذار
حالم قرار بگیره ، برات حرف میزنم . برات میگم . همه چی رو میگم .
مهری بی اختیار سر به سمتِ سرِ او کج کرد و لبش را روی بانداژی گذاشت که گوشِ حافظ را پوشانده بود . دست میانِ شانه اش کشید :
– بریم دکتر ؟!
صدایش شرمندگی داشت . حافظ سر عقب کشید و نفسِ عمیقی از سینه بیرون داد :
– نه . . خوبم . دکترا الان اینجا کارِ دکترایِ اونجا رو تموم میکنن باز منو دو روز میخوابونن . فقط سرم درد میکنه ، ضعف دارم . خوب میشم . .. اگه کنارِ
تو باشم !
مهری آرام با انگشتانش دکمه ی پیراهنِ حافظ را چرخاند ، باید توضیح می خواست ، باید او را وادار می کرد که حرف بزند . باید گلایه می کرد ، باید
بازخواستش می نمود اما . . . . شرمنده بود . :
– من نمیخواستم حافظ . . . نمیخواستم هُلِت بدم . دستِ خودم نبودم . اصلا نفهمیدم.
بغضش ترکید و سرش را به رویِ قلبِ او چسباند :
– من خیلی دوست دارم . . خیلی !
حافظ هم به سختی آبِ دهان فرو برد و چشم هایش را بست و سرِ مهری را رویِ سینه فشرد .
نمی خواست قطره ای اشک از چشمانش بریزد . او مقصرِ این ماجرا بود و باید تمامِ دردهایی را که مهری به خاطرِ پنهان کاری اش کشیده بود با جان و
دل می پذیرفت .
***
چشمانِ حافظ خمار بودند .
روی زمین دراز کشیده و سرش بر پایِ مهری بود .
دهانش از دو ساعت بی وقفه حرف زدن خشک بود .
مهری بی حواس مدام رویِ سرش دست می کشید و دردش را تشدید می کرد .
نمی دانست باید حرف های او را باور کند یا نه . . .
زیبا برای حافظ همان طور که می گفت تمام شده بود ؟!
آرام و با صدایی که به خاطراینکه مدت زمانی طولانی سکوت کرده ، گرفته و خش دار بود گفت :
– اگه راست میگی چرا وقتی اون روز تو کارگاه زد تو سرت ازش شکایت نکردی ؟! چرا هنوز اون مجسمه رو داری ؟! چرا بچه ی من رو نمیخواستی ؟!
حافظ پوفی کرد و به کمکِ دستانش که به زمین تکیه زده بود ، نشست . دستِ مهری را گرفت :
– برای اینکه نمیخواستم دوباره پاش تو زندگیم باز بشه . دوباره حرفِ بودنش سرِ زبونا بیفته . برای اینکه نمیخواستم تو بفهمی . مهری من زیبا رو دوست
نداشتم . من یه مردِ سی و دو سه ساله بودم که تمامِ عمر هر چی تفریح و تمایل داشتم سرکوب کردم . زیبا هم یه زنِ جذابِ لعنتی بود . خودش رو ازم
دریغ نمی کرد . نه نه. . . .
چشمان مهری که وحشت زده شدند ، دستش را فشرد و سرش خم شد :
– نه . نه اونطوری که فکر میکنی اما . . . . نه اونطور که تو ذهنته اما بازم منو . . . منِ لعنتیِ احمقِ عقده ای رو سیراب میکرد . میذاشت لمسش کنم ،
اونطوری که تمایلاتِ احمقانه ی منِ پر از کمبود و حسرت رو رفع کنه . اگرم نمیخواستم ، اگرم پس میکشیدم خودش دستم رو می گرفت وراهنمایی می
کرد . منو آزاد می ذاشت ، خودش راهم رو صاف میکرد برای نزدیک شدن . ولی جنگیدم ، سعی کردم بجنگم مهری . اگر نگفتم . . اگر نتونستم بگم . . .
سرش را بالا آورد ، نگاهش پر از شرم و خجالت و ناراحتی بود :
– نخواستم تو چشمِ کسی بشکنم . نخواستم یادم بیاد تا چه حدی پست شدم . ولی همه اش نقشه بود مهری . منو بازی داد . . . انقدر غرقِ انتقامش شده
بود که حاضر بود خودش را حراج کنه . منم ساده .. منم احمق . .. منم چشم و گوش بسته . . . منم پر از کمبود و حقارت . . . لعنت به من !
باز گردنش خم شد . آنقدر شرم و پشیمانی بر شانه اش سنگینی می کرد که نمی توانست آن را بالا نگه دارد . مهری آرام دست زیر چانه ی او سراند و
سرش را بالا آورد .
از یک طرف خوشحال بود که حس می کرد حافظ همه چیز را برایش گفته است و از طرفِ دیگر. . .
به آهستگی گفت :
– حق میدی ازت دلگیر باشم ؟!
حافظ به آرامی پلک باز و بسته کرد . مهری زبان روی لب کشید :
– حق میدی از دستت عصبانی باشم ؟!
حافظ سر چرخاند و کفِ دستِ مهری را که روی گونه اش بود ، بوسید و سر تکان داد .
مهری باز بغض کرد :
– حق میدی ازت وقت بخوام که کنار بیام با همه ی اینایی که ازم مخفی کردی ؟
حافظ دستِ مهری را گرفت و فشرد و رویِ سینه گذاشت :
– حق میدم بهت . برای تمامِ اینا بهت حق میدم . گردنِ من از مو باریک تر . ولی بهت حق نمیدم خودت رو اذیت کنی . . . دوباره سرم جیغ بکش ،
دوباره منو بزن . . . ولی خودت رو نه . مهری تو حامله ای . یادت نرفته دفعه ی قبل رو که ؟! باید بری دکتری . باید تحت نظر باشی . قرار بود اگر دوباره
قصد کردیم بچه دار شیم ، تحتِ نظرِ پزشکت باشه ولی تو . . . مهری !
چشمانش که دوباره خیس شدند خودش را جلو کشید وسرش را در آغوش گرفت :
– گریه نکن ! اگه اون روز اون همه چرت و پرت گفتم برای این بود که یادِ بارداری قبلیت افتادم .یادِ بلایی که سرت اومد . یادِ وضعیتِ فعلیت افتادم .
مهری هق زد و پیراهن حافظ را به چنگ کشید :
– من نمیخوام این یکی رو از دست بدم حافظ . من این یکی رو نگهش میدارم . قول میدم . . قول . . قول !
حافظ پوفی کشید و رویِ سرِ مهری را بوسید . دلش می خواست چند ساعت بخوابد تا درد و سرگیجه اش آرام بگیرد ولی این زنِ ناآرام را چه کسی آرام
می کرد ؟! مهری اش ترسیده و ناراحت بود .
فهمیدنِ حقیقتِ زندگیِ حافظ دلش را به درد آورده بود .
و حافظ می ترسید در نظرِ مهری شکسته باشد . هیچ دلش نمی خواست مهری درگیرِ شک شود و یا نظرش نسبت به او تغییر کند .
حافظ نمی خواست حتی قدرِ سرِ سوزنی عشقِ مهری را از دست بدهد . .

134#
***
مهری کنار ایستاد و لبخندی زد . حافظ از کنارش گذشت و بیرونِ در ایستاد .
مهری شانه بالا انداخت :
– خب دیگه . . .
حافظ هم سری تکان داد :
– خب دیگه . . .
مهری نفس عمیقی گرفت و با دو دستش ، دستِ او را چسبید .سرش پائین بود . حلقه را یک دور ، در انگشت حافظ چرخاند و دوباره به صورتش
نگریست :
– مراقب خودت باش دیگه .
حافظ لبخندِ عمیقی زد ، حالا رنگ اندکی به صورتش بازگشته بود ، دیگر سرگیجه نداشت و حالش بهتر بود . سه روز کنارِ مهری بودن و محبت ها و
مراقبت هایش مثل مرهم بود .
حافظ هم اندکی پیش آمد و خم شد و پیشانی مهری را بوسه زد :
– تو هم مراقب خودتون باش . تو و اون بی شرف نقلی .
مهری اخم کرد :
– نگو بهش اینطوری .
حافظ تک خنده ای زد و سر تکان داد :
– چشم . . فقط نقلی !
دوباره چهره اش حالت جدی گرفت و گفت :
– مطمئن باشم که مراقب خودتی ؟!
مهری چطور می توانست از اول دل بکنَد وقتی حالا فرزندی از او داشت ؟!
ولی پا روی دل گذاشت و لبخند زد :
– مطمئن باش . ما خوبیم . بعد از انتخاب واحد هم دوباره یه چند روزی میام تا برم دکتر .
چندین روزِ پر تنش را گذرانده بودند و این دوری لازم بود . می توانست همراه با حافظ بازگردد و پس از انتخاب واحد دوباره راهی رشت شود ولی می
خواست چند روزی دور باشد ، چند روزی بتواند فکر کند .
حافظ بالاخره دل کند و رفت و دلِ مهری را هم برد . . .
او ماند و بغض و دلتنگی و دستی که آرام رویِ محل جاخوش کردنِ فرزندش کشیده می شد .
***
گوشه ی بازداشتگاه نشسته بود و خیره ی دست هایش . . .
باورش نمی شد . اصلا نمی توانست باور کند که طی چند روز همه چیز آنقدر تغییر کرده است .
همین دو سه روز پیش ، نزدِ مهری بود و حالا . . .
کفِ دست هایش را محکم رویِ صورت کشید .
نمی خواست چشم بچرخاند ، فضایِ اتاقکِ نمور و سرد برایش تنگ و خفقان آور بود .
پا درونِ شکم کشید و سر خم کرد . موهایش را چنگ زد و نمی دانست چه بر سرش آمده است .
دلش می خواست کسی بیاید و در را باز کند و با خنده بگوید که همه چیز یک سوتفاهم بوده است اما . . .
نفسی گرفت و گردن راست کرد .
جز خودش دو پسرِ جوان هم بودند .
آنها هم مثل او گیج و ترسیده به همدیگر می نگریستند .
بلند شد و با گام هایی سست به سمت در رفت و به آن کوبید ، صدایِ درِ فلزی در اتاقک پیچید و دلِ حافظ هم . . .
کسی جواب نمی داد ، کسی پاسخی برای او نداشت .
پر از غیظ چرخید و دو بار طول و عرض اتاق را عصبی طی کرد .
دوباره که برابر در رسید با لگد محکم به آن کوبید و فریاد زد :
– کسی نیست ؟! همه با هم مُردن ان شاءالله ؟!
اما باز هم هیچکس به او توجهی نکرد . همانجا پای در روی زمین سُر خورد . .
آخر او را به زیبا چه کار ؟!
***
مردِ سبزپوشی که پشتِ میز نشسته بود اصلا به او توجهی نداشت .
اما حافظ از درون خودش را می جوید .
صورتش تیره شده و بانداژ را از سرش باز کرده بود .
اصلا نمی فهمید چه خبر است ، از وقتی که به درِ خانه رسید و یک ساعتِ بعد او را بازداشت کردند فقط یک بار او را مورد بازجویی قرار دادند .
حس می کرد تنش بو می دهد ، موهایش چرب است و لباسش کثیف !
اما راهی نداشت ، باید تحمل می کرد !
دوباره به افسرِ پلیسِ پشتِ میز نگاه کرد ، انگاراصلا حافظی در اتاق نبود .
به کارهایش می رسید و گاهی تلفنی می زد .
حافظ نگاه چرخاند و به ساعتِ رویِ دیوار خیره شد . چند روز و چند ساعت می شد که بازداشت شده و اسیرِ اتاقکی تیره و سرد بود ؟!
پوفی کرد و به پشتی صندلی تکیه زد که درِ اتاق باز شد و ابتدا مهری و سپس مانی وارد شدند .
چهره ی حافظ حالت بیچاره ای به خودش گرفت و به مانی نگریست . اما او سر تکان داد . مرد از پشتِ میز بلند شد ؛ مانی با لبخند دست به سمتش دراز
کرد .
مهری اما بی توجه به همه کنارِ حافظ نشست . لبِ جلو آمده اش نشان از بغض و غصه اش داشت .
دستی رویِ شانه ی حافظ نشست ، سرش چرخید . مانی سر خم کرد و آرام گفت :
– قبلا با جناب سروان حرف زدم . ده دقیقه وقت دارین. . .
حافظ بی حرف سر تکان داد و به نشانه ی تشکر ، دستِ مانی را فشرد .
درِ اتاق که پشت سرشان بسته شد ، مهری دستِ چپِ حافظ را چسبید :
– چی شد یهو ؟!
حافظ سر جنباند :
– نمیدونم مهری . منم گیجم . . .
مهری آبِ دهان فرو برد ، از لحظه ای که شنید چه اتفاق افتاده است تا همان لحظه ای که روبروی حافظ نشسته بود ؛ چون پرنده ای در قفس شده ، پر
و بال می زد .
دست مهری آرام پیش آمد و موهای ژولیده ی روی پیشانی حافظ را کنار زد :
– واقعا تو زدیش ؟!
حافظ اخم کرد و شاکی گفت :
– مـهری ! من اصلا به اون زن نزدیک نشدم !
مهری اما هقی زد و سرش پائین آمد ، حافظ تن جلو کشید و سرِ مهری را به روی سینه گذاشت .
روی روسری اش را بوسید ، چادرش روی شانه لغزیده بود :
– مهری . . به جونِ بچه مون من کاری نکردم . . .
مهری پیراهنش را به چنگ کشید :
– حافظ تو بهم گفتی دیگه به فکرش نیستی . ولی بازم رفتی سراغش . رفتی زدیش . رفتی کشتیش !
حافظ با دستانش که به تازگی از شرِ آن النگوهای فلزی خلاصشان کرده بودند ، صورتِ مهری را گرفت و پس کشید ، به نفس نفس افتاده بود . حس
اینکه عزیزترین شخصِ زندگی اش هم حرفش راباور نکند آزار دهنده بود :
– مهری ! دارم جونِ بچه ای رو قسم میخورم که خدا میدونه از وقتی فهمیدم هست ، دارم ثانیه و ساعت میشمرم براش . من اصلا سراغش نرفتم . .
هنوزم هیچی معلوم نیست . نمیدونم چرا منو گرفتن .
دستانش پائین افتادند و صدایش فروکش کرد :
– آخه من اصلا چند ماهِ بهش فکر نکردم . . . مهری ، من زیبا رو نزدم ! من این بلا رو سرِ خودم و خودت و خودش نمیارم . . .
و دستش آرام رویِ شکمِ مهری لغزید . دلش می خواست سبحان کنارش بود تا سر روی شانه اش می گذاشت و می گریست.
برای اولین بار در زندگی اش ، آنقدر ترسیده بود که دلش می خواست به کسی تکیه کند .
اگر او را مجرم می دانستند ، اگر برایش مدرک ردیف می کردند و او را به زندان می فرستادند ؟!
و تهِ تهِ افکارش ، تصویرِ مردی در نظرش می آمد که از طنابِ دار آویزان است و تاب می خورد .
با این فکر پایِ مهری را فشرد اما وقت نکرد حرفی بزند . در گشوده شد و حافظ فوری خودش را پس کشید و مهری به آرامی چادر روی سر کشید .
مانی داخل آمد :
– مهری خانم !؟!
مهری چادر را تا روی چشمانش پائین کشیده بود ، حافظ درمانده صدایش زد .
مهری پر صدا بینی اش را بالا کشید و سپس چادر را . چشمانش سرخ و خیس بودند اما لبخند می زد :
– قبل از اینکه ترمِ جدید شروع شه ، میای بیرون . . خودت منو میبری رشت . قول میدم .
حافظ هم تلخندی زد . افسرِ پلیس صدا بالا برد و سربازی را خواند . مهری همانطور روی صندلی نشسته بود که حافظ را بردند ، مانی همراهش آمد و
حافظ سر به سمتِ او چرخاند و کلمات را سریع از میان لب هایش که سعی می کرد کمتر تکان بخورند ، بیرون فرستاد :
– ممکنه ببرنم زندان . مانی هر کاری میکنی ، هر طور این قصه پیش رفت حواست به مهری باشه . به بقیه نسپر ، اونا احساساتی عمل میکنن ، تو این
کارو نکن . ببرش پیشِ مامان و باباش . مانی . . زن و بچه ام دستت امانتن !
چشم های مانی گرد شده بود !
آخر او اولین کسی بود که از وجودِ فرزندِ آنها با خبر شده .
یادش هست با مهری قرار گذاشته بودند که وقتی بعد از انتخابِ واحد به خانه بازگشت ، خبر را به اعضای خانواده شان بدهد اما حالا . . .
حافظ با دستانِ دستبند خورده اش ، دستِ مانی را گرفت و فشرد و پلک زد .
سپس با فشارِ دست سرباز به جلو رفت و مانی و مهری را پشتِ سر گذاشت .
از آینده ای که سرنوشت برایش رقم می زد خبری نداشت ، ولی خودش کاملا آگاه بود که روزگارِ خوشی برای همسرش رقم نزده است . . . .

135#
***
دستانش را به هم می پیچاند .
تمام انگشتانش درد می کرد از بس که آنها را در هم گره زده و چرخانده بود .
آنقدر از او سوالهای تکراری پرسیده بودند که حالش بد می شد ولی آنها انگار قصد داشتند تکرار مکررات کنند .
کلافه و عصبی بود ، نمی دانست بیرون از بازداشتگاه چه خبر است .
کسی خبری به او نمی داد و ایضا نمی گذاشتند خبر و اطلاعاتی هم برسد .
فقط یک بار مانی به ملاقاتش آمد و خبر از این داد که برایش وکیلی به اختیار خواهد گرفت .
انگار همه چیز ، جدی تر از آنی بود که تصورش را می کرد .
دوباره همان افسرِ قبلی با همان لبخند سرشار از خونسردی اش پیش رویِ او نشست .
آنقدر در این چند روز او را بازجویی کرده بود که حرکاتش را از حفظ شده و می دانست آن لحظه چه می کند . . !
طبق همان چیزی که حدس می زد ؛ لبه های آستینش را برگرداند ، پرونده را پیشِ رویِ خودش گشود و کاغذِ سفید و خودکارِ بیکی کنارِ دستش
گذاشت .
انگشت هایش را در هم گره کرد و با لبخند به او نگریست :
– خب . . حافظ خان !
حافظ زبان روی لب کشید و هیچ نگفت .
مرد ابرویی بالا انداخت و به پشتی صندلی تکیه زد :
– خب . . . گفتی که خیلی وقت پیش با زیبا قطع رابطه کردی .
حافظ به آرامی سرتکان داد ، مرد هومی کرد و برگه ها را زیر و رو نمود :
– تحقیقاتِ ما میگه چند ماه پیش ، کسی تو رو مورد ضرب و شتم قرار داده . گویا جدی هم بوده .
و حافظ را زیر نظر گرفت . چند بار در این مورد توضیح داده بود ؟!
درمانده کفِ دست هایش را رویِ صورت کشید :
– قبلا هم گفتم . ندیدم که کی بود.
مرد لبخند زد و جمله ی گذشته اش را تکرار کرد :
– ولی نگهبانِ یکی از سوله های اطراف چیزِ دیگه ای میگه . یه خانم با یه ماشینِ شاسی بلندِ مدل بالا اومده بود دیدنت . احتمالا زیبا نبوده ؟!
حافظ چنان تخمِ چشم هایش را با کفِ دست هایش فشرد که وقتی دست از رویِ آنها برداشت تا لحظاتی پرده ای جلویِ مردمک هایش بود و اطراف را
نمی دید .
عصبی گفت :
– نه !
مرد سری تکان داد ، اشاره ای به ردِ بخیه ی ابرویش کرد که به میان موهایش کشیده میشد :
– ردِ همون ضربه اس !
حافظ کفِ دستش را محکم رویِ میز کوبید و صدایش بالا رفت . دیگر تحمل نداشت :
– که چی ؟! ده بار همینا رو تکرار کردین و همین جواب رو هم گرفتین ! من زیبا رو با چاقو نزدم ! من از پله های پرتش نکردم پائین ! کارِ من نیست !
افسرِ پلیس اخمی کرد و روی صندلی اش صاف نشست . انگشت اشاره اش را سمتِ او گفت :
– مراقبِ رفتارت باش. غلطِ زیادی بکنی تجاوز و سرقت و شکنجه و گروگانگیری هم میذارم رو پرونده ات یک راست میکنمت تو قبر !
دهانِ حافظ باز ماند .
مرد اما دوباره و بلافاصله کجخندی زد انگار اصلا حافظ میان کلامش وقفه نینداخته بود و پرونده را زیر و رو کرد . عکسی پرینت گرفته ، بیرون کشید و
روبروی او گذاشت . زمین پر بود از خون .
به تصویر اشاره زد :
– آشنا نیست برات ؟!
حافظ آبِ دهانش رو فرو برد . بازجویش سر پیش آورد و آرام گفت :
– جاییه که به سرت ضربه زدن . کارگاهی که کار میکنی . کارِ زیبا بود ، درسته ؟!
حافظ خیره به عکس بود ، معده اش میپیچید . چشمِ زخم خورده اش ، می لرزید و پلکش نیمه باز و نیمه بسته می شد . انگار آن درد را دوباره تحمل
می نمود ، گویی دوباره ضربه را حس می کرد .
مرد از حالش استفاده کرد و برگه ی دوم را رو کرد :
– دوربینای امنیتی سوله ی روبرو چک شده بود . اتومبیلِ این خانم دقیقا روبروی اون سوله پارک بوده .
حافظ دستش را بالا برد و شقیقه اش را ماساژ داد . پلکش می پرید :
– که چی ؟!
مرد فاتحانه ، دوباره به صندلی اش تکیه زد و صدایش به حالتِ عادی بازگشت :
– که اینکه شما دلیلِ کافی برای انتقام گرفتن داشتید . یکی از آشناهایِ این خانم اظهار داشتن که شما یه رابطه ی نافرجام داشتین . هوم ؟! شاید شما
باعث تمام این اتفاقات بودید . شاید پایِ بچه ای ، چیزی در بین بوده و شما نخواستید و . . .
حافظ بلند و عصبی خندید . سرش را تکان داد :
– مزخرفه !
حرف هایِ مرد جدید بود و حافظ می ترسید . نکند زیبا مرده بود ؟!
نکند تمامِ این مدت صبر کرده بودند تا حال و اوضاعش مشخص شود و سپس او را بیشتر تحتِ فشار بگذارند تا اعتراف کند ؟!
حس می کرد تمامِ تنش یخ زده است .
با لبخندی ناباورانه روی لب دوباره سرش را تکان داد :
– مزخرفه !
مردِ محکم با کف دست روی پرونده ضربه ای زد و صدایش اندکی بالا رفت :
– چی مزخرفه ؟! اینکه میرفتی خونه اش و چند ساعت میموندی و بعد میرفتی ؟! زنی مثلِ زیبا با روابطِ آزادش ، با مردی مثه تو تویِ اون خونه چی کار
میکرد ؟! نکنه مراسمِ دعا داشتین ؟! یا با هم میشِستین حافظ میخوندین ؟! نکنه بحث های فلسفی شبکه ی چهار رو با هم می دیدین؟!
سرش را جلو آورد و از بین دندان های به هم فشرده اش گفت :
– پس چه غلطی میکردین تنهایی تو اون خونه ؟!
حافظ زبان روی لب کشید :
– کی . . . . کی اینا رو . . کی اینا رو گفته ؟!
مرد تایِ ابرویش را بالا داد و خیلی خلاصه گفت :
– همسرش !
دلِ حافظ درونِ شکمش افتاد . همسرش ؟! یعنی چه ؟!
نگاهش گیج به مرد دوخته شد . زیبا زمانی که با او رابطه داشت که زنی متاهل نبود ؟! بود ؟!
یادش هست نامزدی داشت ، آن هم نامزدِ سابقی اما . . .
سعی کرد اسمِ مرد را به خاطر بیاورد ، چند بار تند و تند پلک زد وقتی ذهنش یاری نکرد ، نگاهش سمتِ اتیکت رویِ لباسش چرخید :
– جناب . . . . سروان . . . . خسروی .. .
صدایش را صاف کرد و تلاش داشت تا کلمات را پشتِ هم ردیف کند :
– جناب سروان . . آقای خسروی . . . وقتی من . . من با زیبا . . . من . . .
آرنج دستانش را روی میز گذاشت و موهایش را چنگ زد .
صدای کشیده شدنِ پایه های صندلی آمد و لحظاتی بعد حضورِ او را کنارش حس کرد. بطریِ آبی کنارِ دستش گذاشت ، انگار فکرش را خوانده بود :
– وقتی شما با این خانم رابطه داشتین ، متاهل نبوده . دو ماهی میشه که ازدواج کرده . با فردی به اسم ساسان . میشناسیدش ، نه ؟!
حافظ به آرامی سر تکان داد ، درِ بطری را گشود و نیمی از آن را یک نفس نوشید .
با اینکه خودش هم می دانست که او متاهل نبوده ولی عقلش انگار دیگر درست کار نمی کرد . به هر چیزِ غیر ممکنی فکر می نمود ! با این اوضاع و احوال
هیچ چیز بعید نبود .
خسروی دوباره پشتِ میز نشست و پرونده را بست :
– پس خانم افشار به شما حمله کرد . چرا ؟!
این بار سوالش را مستقیم پرسید ؛ فرضیه های وحشتناکش را با او در میان نگذاشت و چیزی را پرسید که فکر می کرد کلیدِ حلِ ماجراست .
حافظ به صندلی اش تکیه داد ، رمقی در تن نداشت :
– میخواست دوباره با هم باشیم . من و زیبا رابطه داشتیم ، دوستش داشتم یه زمانی . . .
لحظه ای به فکر رفت و پوزخندی زد :
– فکر میکردم دوستش دارم ! با هم صمیمی بودیم ولی نه در حدی که شما میگید . مسلما وقتی تنها بودیم دیوانِ حافظ نمیخوندیم ! ولی بچه ای در کار
نبود ، من انقدر احمق نبودم . من ازدواج کرده بودم . مدت ها می شد . زیبا بازیِ بدی با من کرد . به خاطر انتقام گرفتن از ساسان منو بازیچه کرد .
منم ترکِش کردم و ازدواج کردم . زندگی ام خوب بود . آرامش داشتم ،همون چیزی که زیبا از من گرفت . اومد سراغم ، میگفت میخواد دوباره با من باشه
. پسِش زدم ، تحقیرش کردم ، بدترین حرفا رو بهش زدم تا دلم خنک شه .
چشم در چشمِ خسروی دوخت و آرام گفت :
– ولی من بهش حمله نکردم . من نرفتم و این بلا رو سرش نیاوردم.
مرد به نرمی سر تکان داد :
– ولی اون شما رو با یه تیکه چوب زد و راهی بیمارستان کرد . یه زخمِ رو صورتتون گذاشته . باعث عذابِ خونواده تون شده . تازه یه بار هم به شدت
احساسات شما رو به بازی گرفته . وقتی تا این حد صمیمی شده بودین مطمئنا وقتی بفهمید تمامِ قصه ی عشق و عاشقی و دل دادن و قلوه گرفتن تون
یه نقشه بوده خیلی براتون سنگین تموم میشه . . . و یکی از همسایه ها. . .
پرونده را دوباره گشود و سرسری مروری کرد :
– یکی از همسایه ها اظهار کرده که یه مدت بعد از اون اتفاق ، شما رو دیده که از خونه شون خارج شدین . قبل از اون صدای داد و فریادتون بلند بوده و
گاهی صدای التماسِ اون خانم شنیده می شده .
حافظ به مغزش فشار آورد و آن روز را مرور کرد . یادش نمی آمد زیبا با صدای بلند التماس کرده باشد !
اصلا به فرض که صدایشان از خانه بیرون می رفته ، چه کسی او را دیده بود ؟!
شقیقه هایش را با دستانش ماساژ داد و بالاخره یادش آمد . .
همسایه ای که به آن تنه زده بود .
لبخندش این بار سرشار از درماندگی بود:
– اون مالِ چند ماه پیشه . مال خیلی وقته پیش . خب اگه میخواستم انتقام بگیرم همون موقع یه بلایی سرش می آوردم . نه الان!
مرد روی کاغذِ کنارِ دستش چیزی نوشت ودر همان حال گفت :
– پس تایید میکنی که اون روز به خونه اش رفته بودی .
حافظ سر جنباند :
– بله . رفتم که ازش انتقام بگیرم ولی نتونستم . نشد !
مرد با ابروهایی در هم پیچیده به او خیره شد :
– چرا ؟!
حافظ زبان روی لبش سائید ، پوسته پوسته و خشک شده بود :
– نتونستم . چون عقلم جلوی احساسم رو گرفت . چون یه لحظه چهره ی زنم از جلوی چشمم کنار نرفت . چون تهش به این نتیجه رسیدم زیبا هر چه
قدر عوضی و نامرد و هرزه باشه بازم یه زنه . من حقِ این رو ندارم زیبایی اش رو ازش بگیرم .
مرد همانطور خیره ی او بود . دیگر انکار چه فایده داشت ؟! با صدای آرامی گفت :
– میخواستم خط خطی اش کنم . مغزم کار نمیکرد . سرم پر بود از انتقام . . ولی نه الان ! دیگه بهش فکر نکردم . دیگه اصلا بهش فکر نکردم!
گوشه ی لبِ خسروی کج شد ، گردنش هم :
– چرا رفتین رشت ؟! وقتی همکارهای ما اومدن شما رو دستگیر کنن ، شما تازه خونه برگشته بودید .
حافظ لب بست و هیچ نگفت . خسروی ادامه داد :
– همسایه هاتون میگفتن صدای داد و فریادتون رو شنیدن ؟! با خانم تون دعواتون شده بود ؟! تمامِ خانمایی هم که باهاشون رابطه دارین انگاری خیلی
علاقه دارین به سرتون ضربه بزنن !
و چشمانش با تمسخر به ردِ بخیه ی رویِ ابرویش نشست .
حافظ دستی به صورتش کشید :

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن

codebazan

بستن
بستن