رمان شوره زار

رمان شوره زار پارت 8

حافظ او را رویِ تنِ خودش بالا کشید و گردنش را برای رسیدن به صورتِ او بلند کرد :
– جانِ حافظ . . .
نفس هایشان در هم گره خورد و دست هایشان بی تاب چرخیدند . . .
و اگر صدای سبا که آنها را می خواند ، نبود ؛ شاید یک با هم بودنِ غمگین ولی از ته دل را تجربه می کردند . .
حافظ آهسته و کمرنگ خندید و مهری را در آغوش کشید . چشم هایش خیره ی کتاب ها بودند و دستانش مشغولِ لمس و نوازشِ مهری :
– مهری . . . واقعا همیشه دوست داشتی اسب داشته باشی ؟!
مهری سر به سینه ی او سائید و به آرامی گفت :
– هنوزم دوست دارم . از بچگی خودمو یه دخترِ موبلند تصور میکردم که یه لباسِ بلندِ آبی پوشیده و سوارِ یه اسبِ خاکستری رنگه . ولی فقط یه آرزو بود
، مثه همه ی آرزوهام و احمقانه ترینشون !
و سپس با غصه خندید .
حافظ پلک بست و دست هایش را محکم تر دورِ او پیچید و عمیق نفس کشید .
برای اولین بار نزدِ خودش اعتراف کرد از اینکه مهری همسرِ او شده ، خوشحال است .
شاید نمی توانست شور و حرارتی که با زیبا داشت را تجربه کند ولی در همین چند ماهی که با او ازدواج کرده بود ، تازه معنیِ زندگی را می فهمید . . تازه
معنیِ همراه و هم قدم و پشتیبان را می فهمید .
یادش هست چه عذابی می کشید که صبح ها مجبور بود زودتر از همه بیدار شود و برای همه صبحانه تدارک ببیند . برایش حسرت شده بود که یک نفر
او را با ناز و نوازش یا حتی با یک صدا کردنِ ساده از خواب بیدار کند و با یک فنجان چایِ گرم و یک لقمه نان و پنیر پذیرایِ او باشد . . اینکه هیچ وقت
کسی منتظرِ او نبود ، برایش تلخ و ناراحت کننده بود ولی حالا . . .
همیشه کسی راداشت که انتظارش را بکشد . که دیگر او کسی نباشد که باید مدام نگرانِ دیگران می بود .
حالا کسی را داشت که نگرانش باشد !
عاشقِ خواهرها و برادرش بود ولی گاهی عذاب میکشید که همیشه مجبور می شد دیگران را درک کند و متقابلا انتظار درک شدن نداشته باشد . . .
اما حالا مهری را داشت . حسرت های مشابهی داشتند و درد هایشان یک مزه می داد ! این درک و دردِ مشترک ، آرامَش می کرد . اینکه هم دردی
داشت کمی زخم هایش را التیام می بخشید .
سبا دوباره صدایشان زد و این بار به در کوبید :
– حافظ ؟ مهری ؟! بیاین . . . کیک پختم !
مهری در دل آرزو می کرد کاش سبا دست از سرشان بردارد . جایش در آغوشِ همسرش خوب بود !
اما ناچارا وقتی دست های حافظ از دورش گشوده شدند ، او هم عقب کشید و موهایش را مرتب کرد .
حافظ کتاب ها را برداشت و روی میزِ آرایش گذاشت و پیراهنی را که مهری از تنش درآورده بود ، دوباره برداشت و به تن کرد .
قبل از خروج از اتاق روبرویش ایستاد و موهایش را که هی از زیر شال سر می خوردند و دو طرفِ صورتش را می گرفتند ؛ به کمکِ سنجاقی که از روی
میز برداشت ، پشتِ گوشش ثابت نمود و صورتش را با دست هایش قاب زد :
– از این به بعد هر چیزی خواستی بهم بگو . . علی الخصوص اگه کتاب بود . تنها کاریه که میتونم برات بکنم !
این بار با احترام و با پلک هایی بسته ، روی پیشانی اش را بوسه زد و آرام گفت :
– همیشه همینطوری باعث آرامشم باش !
عقب رفت و دست پشت کمرش گذاشت و شانه به شانه ی هم از اتاق بیرون رفتند . .
و حافظ نفهمید دلِ مهری ، با هر نگاهِ مهربانش هزار بار قربان صدقه ی او رفت !
76#
***
چند روز مانده بود به عروسی و مانی و پدرش به دعوت سبحان به خانه ی آنها آمده بودند .
حنا تشویش داشت . می ترسید که برادرش از رضایت خود صرف نظر کرده باشد .
و در این بین حافظ به طرز عجیبی ساکت بود .
مهری ظرف شیرینی ها را به دست سبا سپرد و زمزمه کرد :
– یعنی تو نمیدونی برای چی اومدن ؟!
سبا هم شانه بالا انداخت و همانگونه جوابش را داد :
– نه . یهویی صبح سبحان گفت بعد از ظهر اینا دارن میان . بیچاره حنا داره سکته میکنه !
یکی از شیرینی ها را گاز زد و در حالی که با چشم هایی تنگ شده به حافظ که از میانِ درِ آشپزخانه قابل دید بود ، می نگریست ؛ گفت :
– نکنه حافظ مخِ سبحان رو شست و شو داده باشه !؟!
مهری هم سینیِ چای به دست کنارش ایستاد و لب گزید .
یادش نمی آمد حرکت خاصی از او دیده باشد . چانه بالا انداخت :
– نه بابا . . فک نکنم . دیگه الان بخوان مخالفت کنن که واسه حنا بد میشه . . .
سبا هم سر تکان داد و شانه به شانه ی هم از آشپزخانه بیرون رفتند . چای و شیرینی را تعارف کردند و کنارِ هم نشستند .
سبحان لبی با چای تر کرد و با دست به شیرینی ها اشاره زد:
– بفرمائید . . نمک نداره .
پدرِ مانی لبخندی زد و فنجانش را از دستی به دست دیگر داد :
– اختیار دارید . . .
سبحان نگاهی با حافظ رد و بدل کرد که دلِ حنا فرو ریخت . دسته های ویلچر را چنگ زد و رنگش پرید .
سبحان صدا صاف کرد و آرام گفت :
– اول از همه بگم که شرمنده ام که ازتون خواستم بیاید . حقیقتش اینه که ما باید خدمت میرسیدیم ولی خب با توجه به وضعیت من . . . .
لحظه ای مکث کرد و سپس با گرفتنِ نفسِ کوتاهی ادامه داد :
– البته باید حرفامون رو در حضور خود حنا میزدیم . حقیقتش . . . ما . . یعنی من و حافظ . . . .
به برادرش نگاه نمود و لبخندی زد :
– شما فرمودین نیازی نیست برای حنا جهیزیه ای تدارک ببینیم ولی خب . . . نمیشه . هر چیزی یه رسم و رسومی داره . علاوه بر اون حنا تو این خونه و
زندگی یه سهمی داره .
مردِ مو سفید ، نگاهی به دو برادر انداخت و سپس به چهره ی ترسیده ی پسرش . او هم لبخند بر لب راند :
– شما درست میگید ولی ما که گفتیم . خونه ی پسرم همه چیزش نو و تکمیله . تدارکش دیدیم واسه عروسِ عزیزم . . هر چیزی هم که حنا جان بخواد
در چشم بر هم زدنی براش تهیه میکنیم .
حافظ دندان روی هم سائید و پلک روی هم فشرد . با اینکه می دانست مرد قصدی ندارد اما حس می کرد زیرِ بارِ حرف هایش خرد می شود .
سبحان که حالِ او را دید ، با آرامش پاسخِ پدرشوهرِ آینده ی خواهرش را داد :
– درسته . شما لطف دارید ولی ما هم به فکرِ حنا بودیم . هم حنا و هم سبا . به خصوص حافظ . . .
از کنارِ پایش دفترچه ای را بیرون کشید و رویِ میز گذاشت :
– این مالِ حناس . تا چند سال پیش حافظ تنهایی براش یه چیزی کنار میذاشت اما خیلی وقته منم یه شراکتی توش دارم . در مقابل داشته های شما
چیز قابل توجهی نیست ولی هر چی که هست ، متعلق به حناس . شما بذاریدش پای جهیزیه اش . ما نمیخوایم خواهرمون به هیچ طریقی سرشکسته
باشه !
حافظ سر بالا گرفت و با غرور به آنها نگریست .
فکر می کردند خواهرش را بی پشتوانه ی مالی به خانه شان می فرستد ؟!
سبحان هم سینه جلو داد و با لبخندی سرشار از افتخار کلامش را از سر گرفت :
– ما شما رو میشناسیم . خانواده تون رو . . همسر و دختر خانمتون . خانواده ای بسیار معقول و محترم اما حنا تو زندگی مشترک که فقط با شما برخورد
نداره . هم خونواده ی ما و هم فامیلِ شما . نمیخوایم کوچک ترین حرفی پشتِ سر خواهرم باشه . درست که شما میگید خونه تکمیله اما این حقه حناس
که از خونه ی پدری اش وسیله و مالی ببره . علاوه بر اینا ، ما یه چند وقتی هست به یه وکیل سپردیم که کارای انحصار وراثت رو بکنه . حنا و سبا هر
کدوم دو دنگ از این خونه به اسم شون میشه .
سبا لب گزید و متحیر از این گفته های او به سختی گفت :
– داداش . . . این . . این حرفا . .
اما سبحان کفِ دستش را نشانِ او داد . حالا هیچ نشانه ای از لبخند یا انعطاف در صورتش دیده نمی شد :
– اینا رو جلوی رویِ شما میگم . چون مانی به زودی شوهرِ حنا میشه . سرشون رو روی یه بالش میذارن و از یه سفره غذا میخورن . دارم میگم بهت آقا
مانی . . . خواهرِ من ندار نیست . شاید به اندازه ی تو یا خواهرت حسابش پرِ پول نباشه یا خونه و ماشین به اسمش نباشه ولی اونقدر داره که اگه روی
دلش خطی بندازی ، به خاطر نیازِ مالی و وابسته بودن پیشت نمونه . پس حواست رو جمع کن . جلو بابات داریم بهت تذکر میدیم . سعی نکن با پول و
مال خواهرِ ساده ی منو گول بزنی که خودش به قدری داره که از پسِ زندگی اش بر بیاد . میخوای خوشبختش کنی ، انقدر غرقِ محبتش کن که ما رو
هم یادش بره ! خواهرِ ما ، مثه شاهرگِ ماست . . با شاهرگِ یه برادر شوخی نکن که بد میبینی ! جنگ اول ، به از صلحِ آخر !
حافظ هم سرش را تکان داد و با لبخندی حاکی از رضایت و چهره ای پر از نخوت گفت :
– تکرار میکنم . . جنگ اول ، به از صلحِ آخر !
دقیقا نفهمید کی این فکر به ذهنش خطور کرد . . شاید همان روزی که به دنبالِ قبض های پرداخت نشده می گشت و دفترچه هایی را دید که سال ها
بود به آنها مبالغی را وایز می کرد تا زمانی به کارِ عزیزانش بیاید . همان روز دفترچه را برداشت و به بانک رفت و خرده ریزِ حسابِ حنا را درآورد و در
عین حال حسابی هم برای مهری گشود .
موضوع را با سبحان در میان گذاشت و از قضا برادرِ بزرگتر هم به فکرِ خواهرانش بود . هر چند پیشِ رویِ حافظ شرمنده شد که نتوانسته چیزی برای او
کنار بگذارد ولی این ها که برایش اهمیت نداشتند !
بال درآورد وقتی فهمید که با مبلغی که سبحان کنار گذاشته است ، حسابِ بانکی حنا مانده ی قابل توجهی خواهد داشت .
علاوه بر آن سبحان ایده ی تقسیمِ خانه را مطرح کرد و حافظ آن را روی هوا پذیرفت .
حداقل خیالش از این بابت راحت می شد که کسی نمی توانست حنا را آزار بدهد که به خاطرِ نیازِ مالی ، زیرِ پایِ مانی نشسته است !
سرشان بالا بود که از این لحاظ چیزی برای خواهرشان کم نگذاشته اند .
حنا بغض کرده بود . . از خوشی !
زیر زیرکی برادرانش را می پائید . مثلِ ببر مانی را می نگریستند .
مهری دست رویِ دستِ حنا گذاشت و آن را فشرد و لبخندِ بزرگی تقدیمش کرد .
پدرِ مانی با ابروهای بالا رفته آنها را نگاه کرد و سری تکان داد .بعد از چند لحظه به حرف آمد :
– باریک الله . . احسنت . . احسنت . . آفرین . . آفرین . . .
دستی به محاسنش کشید و کمی در مبل جابه جا شد :
– فکر میکردم میتونیم شرایط تون رو درک کنیم . ما هم یه دختر داریم که حالا به هر دلیلی درگیرِ معلولیتِ ولی . . . . شماها دنیاتون فرق داره . خیلی
فرق داره . . .
به پسرش نگاهی انداخت و ضربه ای به شانه اش زد:
– یادبگیر . . . حالا هیچی نشده رگِ گردنشون باد کرده واسه خواهرشون . ببینم از برگِ گلِ نازکتر به عروسم گفتی ، قبل از این دو تا جوون ، خودم به
خدمتت میرسم . چون توانایی شرمنده شدن پیشِ روشون رو ندارم وقتی که باهام اتمام حجت کردن .
عرق به تنِ مانی نشسته بود . کارش زار بود !
نگاهِ تیزِ سبحان و چشمانِ پر از بدبینیِ حافظ چیزی نبود که به راحتی بتواند با آن کنار بیاید !
مطمئن بود اگر حتی لحظه ای پا خطا می گذاشت سرش را بیخ تا بیخ می بریدند ولی با همه ی این ها ، ارزشِ حنا در نظرش صدها برابر شد . وقتی او
نزدِ خانواده اش دارای چنین جایگاهی بود ، پس بی شک او بهترین انتخاب را نموده . مگر می توانست برای دختری که با وجود معلولیت کارِ زیادی
نتوانسته برای آنها بکند و در عین حال برایشان مثلِ نفس بود ، کم بگذارد ؟! زنی که در نزدِ خانواده ی خودش دارای ارزش است ، بی شک نزدِ همسرش
و دلِ او و خانواده ی همسر جایگاهی والا خواهد داشت . کسی که پشتش به خانواده گرم باشد دیگر از هیچکس نخواهد ترسید .
حافظ صدایش را صاف کرد . اگر نمی گفت می ترکید ! سبحان اکیدا به او تذکر داده بود که تا زمانی که حرف هایش را به پایان نبرده ، او دخالتی نکند
اما حالا . . .
دستش باز بود !
به پدرِ مانی خیره شد :
– من به پسرتون هم گفتم . . . لازم میبینم جلوی شما هم بگم و تاکید کنم . . . ببینم و بفهمم با حرفاش خواهرم رو آزار داده ، کسی چیزی به حنا
گفته و این آقا پسر نتونسته در حدِ یه شوهر از زن و زندگی اش دفاع کنه . بفهمم جایی دلش یا نگاهش به غیر لغزیده ، بی تعارف گردنش رو میشکنم .
خونش هم پایِ خودش !
مانی دستی به صورتش سائید و این بار به خنده افتاد . سرش را تکان داد :
– به خدا به اندازه ی کافی تهدید شدم . یه بارم آقا کاظم تماس گرفتن و تاکید کردن که حنا خانم براشون خیلی عزیزِ و اگه دست از پا خطا کنم قبل از
اینکه شما بخواید چیزی بفهمید خودشون سرم رو میبرن و میذارن رو سینه ام ! بابا به خدا من اومدم زن بگیرم ، قصدم خیرِ ! والا مردم دشمن شون رو
هم انقدر تهدید نمیکنن !
صدای خنده ی جمع بلند شد و پدرِ مانی رویِ پایِ پسرش کوبید . به خانواده ی عروسش حق می داد . خودش هم دختر داشت و حالِ آنها را می فهمید
. در زمانه ای که گرگ ها یکدیگر را شکار می کردند ، بره های کوچک و معصومی چون حنا و مونا دیگر به چشم نمی آمدند !
حافظ هم روی لبش دست کشید تا خنده اش را کنترل کند و با صدایی که خنده در آن مشهود بود گفت :
– کار از محکم کاری عیب نمیکنه برادرِ من ! بازم تاکید میکنم که مراقبِ گردنت باش !
خنده ی مانی شدت گرفت و حالا کمی احساسِ خنکی می کرد !
پدرش ایستاد و دفترچه را برداشت ، سمتِ حنا رفت و آن را رویِ پایش گذاشت . خم شد و بوسه ای بر پیشانی اش نهاد :
– خوشبخت بشی بابا . قدرِ داداشات رو بدون . . .
حنا هم با لبخندی پر بغض پلک هایش را باز و بسته کرد و به سبحان و حافظ نگریست . دلش می خواست گونه هایشان را از شدتِ دوست داشتن گاز
بگیرد !
***
مهری آرام از زیر پتو بیرون آمد و پیراهنش را از پایِ تخت برداشت . چرخید و به حافظ نگریست که سرش را میانِ دو بالشت فرو برده و نیم تنه ی برهنه
اش از پتو بیرون افتاده بود .
لبخندی زد و پتو را تا زیر گردنش کشید و سرانگشتانش را میانِ موهای او فرستاد . خم شد و پشتِ گردنش را بوسه زد .
دهانش به خمیازه ای گشوده شد و به آرامی از تخت پائین آمد . جلوی آینه ایستاد و موهایش را دسته کرد و بالای سرش بست . باید حمام می کرد ، اگر
وقت می کرد به آرایشگاه سری می زد . . انگشتانش را با لاک رنگی رنگی می کرد و حواسش به لباس هایِ حافظ هم می بود . . باید آماده می شد .
آن روز ، روزِ عروسی بود !
و بی شک اگر حافظ تا پاسی از شب او و خودش را بیدار نگه نمی داشت و بعد هم از شدت خستگی بیهوش نمی شد ، تا صبح از فکر و خیال بیخوابی می
کشید .
چرخید و باز حافظ را دید زد . مردِ ناآرامَش . . . مردِ سیراب نشدنی اش . . مردِ تنهایش . . . مردِ دوست داشتنی اش !
به پیراهنِ سورمه ای و کتِ مشکلی اش که در کاور و از درِ کمد آویزان بود نگاهی انداخت و دلش ضعف رفت برای دیدنِ قامتش در آن لباس . لبخندش
مهار نشدنی بود .
شال بر سر کرد و از اتاق بیرون رفت . تدارکِ صبحانه را دید و به حنا سر زد . روی تختش نشسته بود و با استرسِ موهایش را می پیچاند . دستش را
گرفت و به او دلداری و اطمینان داد که بی شک عروسِ زیبایی خواهد شد و بعد بی اختیار در آغوشش کشید و با بغض ، او را بوسید . مژه هایش نم
برداشتند از اشک .
اگر او آنقدر دلتنگِ این دخترِ بی صدا می شد ، پس برادرانش که سال ها با او هم خانه بودند چه حالی داشتند ؟!
سرش را عقب برد و با دست موهای او را از روی صورتش عقب زد . لبخند وسیعی بر صورت نشاند :
– باید زودتر صبحانه بخوری ، بری حموم . موهات رو بشوری و بعدش با سبا بری آرایشگاه . بجنب دختر تا استرسِ دیر رسیدن رو نداشته باشی .
به او کمک کرد که روی ویلچر بنشیند و سپس او را راهیِ آشپزخانه نمود تا صبحانه بخورد و خودش هم از میانِ لباس های حنا یک پیراهنِ دکمه دارِ
جلو باز انتخاب کرد . سپس چمدان و کیفش را چک کرد تا همان وسایلی که باید را در آنها گذاشته باشد . تختش را مرتب نمود و دورِ خود چرخید .
انگار خواهرِ خودش عروس می شد !
وقتی که به نزدِ او و برای صرفِ صبحانه رفت ، همه سر یک میز جمع بودند و آخرین صبحانه ی دسته جمعی شان را می خوردند . از همه ساکت تر
حافظ بود . .
کنارش نشست و دستش را گرفت و فشرد . صورتش که به سمتِ او چرخید با اطمینان پلک باز و بسته کرد و لب زد :
– خوشبخت میشه . مطمئن باش !
حافظ هم لبخند بی رنگی زد و سری تکان داد .
حنا راهِ دیگری نداشت . . . باید خوشبخت می شد !

77#
***
خانه پر از سر و صدا بود و هر کسی از سویی به سوی دیگر می رفت .
مهری نگاهی در آینه به خودش و موهای بلندش که با سشوار مرتب شده و بعد به سادگی دو سویِ آن گیس شده و پشتِ سرش با هم گره خورده بود ،
نگاهی انداخت .
چشمانش با آرایشِ ملایم را دوست داشت ! نیشخندی به صورت خودش زد و زیر زیرکی حافظ را پائید که دست در جیب شلوار فرو برده و از پنجره به
حیاط خیره بود . وقتی او را متوجه خود ندید دست هایش را بالا آورد و تند و تند تکان داد !
حسی در دلش جریان داشت که نمی گذاشت لحظه ای آرام بگیرد . ریز ریز خندید و سپس سعی کرد لب و لوچه اش را جمع کند ! به سمت حافظ
چرخید . صدایش را صاف کرد :
– حافظ ؟! دیره ها . بریم ؟!
حافظ نیم رخش را به سمت او گرفت و آرام گفت :
– من که آماده ام . تو یه ساعته تو آینه داری قربون صدقه ی خودت میری ! تازه قرم میدی !
مهری لب گزید و از خجالت سرخ شد .
حافظ کامل به سمت او شد و لبخند زد :
– خیلی خوشحالی . .
مهری تند و تند سر تکان داد و کت حافظ را از رویِ تخت برداشت :
– خیلی ! انگاری خواهریِ خودم داره عروسی میکنه !
کت را بالا گرفت تا او به تن کند اما حافظ دست رویِ دستش گذاشت و کت را پائین برد :
– نمیخوام بپوشم مهری ! خفه میشم .
مهری اخم کرد و نزدیکتر به او ایستاد :
– نمیشه که نپوشی ! مهمون عادی نیستی که . برادرِ عروسی !
حافظ حلقه کراواتش را که کاظم برایش بسته بود ، گرفت و چرخاند و کمی آن را آزاد نمود :
– واقعا نمیتونم . بی خیال شو . . .
قطره ی عرقی که از شقیقه ی حافظ پائین سرید ، مهری را از اصرار منصرف کرد . کت را از وسط تا کرد و روی تخت گذاشت :
– ولی بیار با خودت . شاید نظرت عوض شد .
حافظ سری تکان داد و دستش را سمتِ او دراز کرد :
– هوم . . . لبه ی آستینم رو تا میزنی ؟!
مهری واقعا دوست داشت موهای خودش را چنگ بزند ! ولی نگاهِ منتظرِ حافظ باز هم دهانش را بست . بی حرف جلو رفت و دکمه ی سرآستین را گشود
. . .
به آرامی لبه های آستین را دو ردیف برگرداند . با اینکه راضی نبود در این جشن حافظ با این شمایل حاضر شود اما عاشق تا زدنِ آستین پیراهنش بود .
در هر تا ، دلش را جا می گذاشت !
دست دورِ کمرِ حافظ انداخت و روی پنجه ی پا ایستاد . گونه اش را بوسید . بی حرف عقب کشید و دست روی گونه اش گذاشت و با انگشت شستَش ردِ
به جا مانده از رژ لبش را پاک کرد . مانتو به تن کرد و کتِ حافظ و کیف خودش را برداشت :
– بریم دیگه ؟!
دستش را سمتِ او دراز کرد و با وجودِ اینکه حافظ دستش را گرفت اما حس می نمود که پاهایش تمایلی برای آمدن ندارند . سنگین قدم بر می داشت . .
***
خانه در سکوت فرو رفته بود و گه گاهی صدایِ حرکتِ موتور یا ماشینی از کوچه می آمد .
موهایِ خیسش را درونِ روسریِ ضخیمی پیچید و از اتاق بیرون رفت . .
از لایِ درِ نیمه بازِ اتاقِ حنا می توانست سبحان را ببیند که روی ویلچرش نشسته و بی حرف و حرکت به تختِ خالیِ خواهرش خیره است .
زیر لب زمزمه کرد :
– آخی . . . عزیزم . . .
بی شک برای او دست کشیدن از خواهری که بیش از نود درصدِ عمرش را کنارِ او زندگی کرده ، سخت و دشوار بود . وقتی کاظم هنگامِ بدرقه ی عروس و
داماد ، حنا را بغل زده و اشک ریخت دیگر از برادرانش چه انتظاری داشتند !
حنا . . حنایِ مهربان . . . حنای دوست داشتنی ! حنایِ معصوم . .
زیباتر از هر عروسی بود که تا به حال در زندگی اش دیده .
و با دیدنِ محبتِ خانواده ی همسرش به او شک نداشت که خوشبخت خواهد شد . مادر شوهرش مثلِ پروانه به دورِ او می چرخید . همسرش حتی لحظه
ای دستش را رها نمی کرد .
آهی کشید و به آرامی به سمتِ در خروجی رفت . حافظ از لحظه ی بازگشت شان همانجا نشسته بود .
از پشت به شانه های پهنش خیره شد . در را به آهستگی گشود و پشت سرش ایستاد :
– حافظ ؟!
مرد تکانی خورد و نیمه ی صورتِ مغموش را سمتِ او گرفت . مهری ناله زد :
– حافظم !
لب های حافظ از بغض لرزیدند . بی هیچ حرفی و بدون اینکه حتی سمت او بچرخد ، بازویش را گشود و مهری در کسری از ثانیه خودش را در آغوشِ او
جا داد . دست روی سینه اش کشید . ابروهای حافظ در هم گره خورده و چشمانش سرخ بودند . رگِ پیشانی و گردن و پشتِ دست هایش برآمده بودند و
پر صدا و کوتاه نفس می کشید .
حافظ او را به خود فشرد و نجوا کرد :
– دلم براش تنگ میشه .
دندان روی هم سائید و روی پیشانی اش بیشتر چین افتاد . تلاش می کرد که نگرید !
مهری آرام با سرانگشتانش رگِ ورم کرده ی گردنش را نوازش کرد :
– هر وقت اراده کنی میتونی ببینیش !
حافظ اما چشم بست و تند و تند سرش را تکان داد :
– دیگه فقط آبجیِ من نیست . . مالِ من نیست . حنایِ من نیست . . .
صورتش درهم و برهم شد و تلاشش نتیجه نداد . قطره اشکی از گوشه ی چشمش خرامان خرامان پائین آمد و خاری شد و بر قلبِ مهری نشست . بهت
زده نامش را خواند :
– حـافظ !
دیگر کنترلِ اشک هایش در اختیارش نبود . بعد از سالها مقاومتش شکست ، نمی توانست مثلِ تمامِ این سالها تاب بیاورد و اشک هایش را در چشم
هایش نگه دارد .
سرش را بر سینه ی مهری گذاشت و شانه هایش لرزیدند . مثل یک پسربچه ی بهانه گیر هق زد :
– من خواهرم رو میخوام . اگه اذیتش کنه . . اگه ناراحتش کنه . . اگه بهش نرسه . . .
مهری با چشمانی نمناک شانه ی حافظ را چنگ زد و روی موهایش را بوسید :
– مانی ، حنا رو دوست داره . اذیتش نمیکنه !
اما این ها که حافظ را آرام نمی کردند . صدای گریه اش اوج می گرفت و مهری را محکم تر به خود می فشرد .
وقتی سبحان دستِ حنا را در دستِ مانی گذاشت ، از جلویِ چشمانش کنار نمی رفت .
سبحان همانطور مچِ خواهرش را چسبیده و به گره دستانِ او و همسرش خیره بود .
انگار دلش می خواست دستِ خواهرش را پس بکشد و با خود به خانه برگرداند .
مهری باورش نمی شد این مرد که در آغوشش چنان بیتابانه می گرید ، همان حافظی باشد که هیچ گاه ندید که در برابرِ مشکلاتِ زندگی خم به ابرو
بیاورد .
لب روی موهایش گذاشت و پشتِ سرِ هم بوسه زد :
– حافظ . . عزیزم . . حافظم . . عزیز دلم . . .
– چه خبره ؟!
سرِ مهری به عقب چرخید و سبحان با چشم هایی تنگ شده به آنها می نگریست . با لب هایی لرزان به حرف آمد :
– به خاطرِ رفتنِ حناس !
همه چیز در این چند کلمه خلاصه می شد .
حافظ سر بالا گرفت و با چشم هایی خیس به سبحان خیره شد . با صدایی بم و گرفته از غصه لب زد :
– داداش !
سبحان هم بغض داشت . لب هایش آویزان بودند اما چشم هایش می خندیدند .
شک نداشت خواهرِ کوچکش در ناز و نعمت و عشق زندگی خواهد کرد . همان چیزی که سالها نداشت !
سبحان دست سمتِ حافظ دراز کرد و به ثانیه نکشید که سرِ حافظ رویِ زانویِ سبحان بود و پیشانیِ سبحان رویِ سرِ او .
مهری هم کنارشان ایستاد و با یک دست شانه ی سبحان را فشرد و با دستِ دیگر شانه ی همسرش را . . .
***
بالا و پائین رفتنِ سینه ی مانی را از پشتِ سر احساس می کرد و لبخند به لب داشت .
دست هایش رویِ شکمش قفل شده بودند و در حصارِ کاملِ بازوانش بود .
بوسه اش روی موهای او نشست :
– بهترین شبِ زندگی ام بود حنا . .
دست رویِ دستِ او گذاشت و زمزمه کرد :
– منم !
مانی نفس عمیقی کشید و چشم بست :
– خسته بودی ولی خودت رو ازم دریغ نکردی . چرا انقدر مهربونی تو فسقلی ؟!
حنا خندید و انگشتانِ دستِ مانی را به بازی گرفت :
– دارم سرت رو گِل میمالم عزیزم . . به وقتش خودم نفست رو تو شیشه میکنم !
صدای خنده ی آرام و بمِ مانی از جایی پشتِ گردنش آمد . نفس های عمیقش حسِ خوبی به او می داد .
فکر و ذکرش این بود که نکند برای او کم باشد . نکند مانی را از خودش زده کند ولی . . .
مانی ، مردِ بزرگ و مهربانش ، با آن لبخند های وسیع و آرامَش ، به گونه ای رفتار کرد که حتی لحظه ای به فکرش خطور نکرد که پاهایش حسی ندارند .
مانی ملفحه را تا رویِ شانه های حنا کشید و رویِ گوشش لب زد :
– هلویِ سرما خورده نمیخوام ها ! مثه امشب باش همیشه . گرم و مهربون .
حنا به سمت او چرخید و با انگشت روی اثر به جا مانده از واکسیناسیونِ مانی دست کشید :
– من دیگه زنِ توام دیگه . . نه ؟!
مانی خندید . همان خنده هایِ آرام و پر از طمانینه :
– تمام و کمال !
حنا خجالت کشید و سر در گلویِ او فرو برد . مانی با کفِ دست میانِ شانه های حنا کشید :
– حالا دیگه مالِ منی . زنِ خودمی . زنِ من !
حسِ قدرتی در رگ و پی تنش دوید . لبخندش وسیع تر شد .
با اینکه شاید از خستگی ناشی از مراسمِ عروسی و بعد از آن و سپس در هم تنیدنش با حنا باید با هفت پادشاه ملاقات می کرد اما حسِ خوبِ وصال ،
خواب را از چشمانش ربوده بود .
سر عقب کشید و به چشم های بسته ی حنا خیره ماند . روی ابروهایش را دست کشید و زمزمه کرد :
– چه جوری انقدر تو دلم جا باز کردی واسه خودت فسقلی ؟!
جوابش نفس های منظمِ حنا بود .
با لبخندی کنجِ لب آنقدر به صورتش خیره ماند تا پلک های خودش هم سنگین شدند . . .
78#
***
تماس را قطع کرد و با لبخند به تلفن همراهش خیره ماند . . .
با صدای بلند شدنِ زنگِ تلفن همراهِ سبحان و سلام و احوالپرسیِ با شوق و ذوقش معلوم شد که حنا بلافاصله با او هم تماس گرفته است .
به مهری نگاه کرد که با لبخند تختخواب را مرتب می نمود . آرام گفت :
– حنا بود . . .
مهری نگاهش کرد و سری تکان داد:
– فهمیدم !
حافظ لبخندی زد و گردنش را خم کرد :
– خوشحال بود !
مهری کنارش نشست و دست روی شانه اش گذاشت :
– چرا نباشه ؟! به آرزوش رسیده . . .
حافظ نگاهش را به او داد و نفس عمیقی کشید :
– خدا کنه همیشه شاد باشه . مگه چی جز این میخوام ؟!
مهری دستش را آرام گرفت و انگشتانش را میانِ انگشتانِ او لغزاند :
– به حنا حسودیم میشه !
حافظ نگاه از گره دستانشان گرفت و با ابروهایی در هم کشیده به او داد .
مهری شانه بالا انداخت و لبخند زد :
– آخه با اینکه میدونی جایِ دور و بدی نرفته ، انقدر از نبودنش بیقرار میشی . گاهی فکر میکنم اگر من نباشم . . .
حافظ میانِ حرفش پرید و دستش را فشرد :
– نبودنِ تو هم ناراحتم میکنه مهری . حنا خواهرمه . جایگاهش با تو فرق داره . تو این سی و دو سه سال عمری که از خدا گرفتم همیشه جلوی چشمم
بوده . باهاش زندگی کردم . نفس کشیدم . باهاش خندیدم . حالا این نبودنش ، این یه دفعه ای رفتنش . . . مثه یه حفره ی بزرگه . انگار وسطِ قلبم خالی
شده . تو ولی زنِ منی . به بودنت عادت کردم با همه ی نخواستن ها و نشدن ها . مطمئن باش تو هم تو زندگی ام انقدر جایگاهت مهم هست که بی خبر
بودن ازت ، منو به هم بریزه .
دستش را دورِ شانه ی او انداخت و روی سرش را بوسید .
بودنِ مهری برایش اهمیت داشت . دیگر مدت ها بود شب ها ، وقتِ خواب فکرش درگیرِ خیال و اوهام نمی شد و خوابِ راحتی را تجربه می کرد . آن هم
به خاطرِ بودنِ سر مهری روی بازویش . .
انگار مهری یک سپرِ مدافع بود . کنارش که می ایستاد هر چه بدی و ناراحتی را پس می زد و برایش دنیایی از آرامش به همراه می آورد . انگار در میان
ابرهایی سفید و آرام و نرم ، در خلأ دست و پا می زد . خلأیی دوست داشتنی که برایش لبخند به همراه می آورد .
با لبخند روی گونه اش بوسه ای زد که صدای دادِ سبحان بلند شد :
– حافظ ! مُردَم از گشنگی ! دل بِکَن از اون تخت لامصب !
هر دو خندیدند و مهری قبل از اینکه حافظ از او فاصله بگیرد ، گلِ بوسه ای از لبانش چید .
سپس دست روی گونه های سرخ شده اش گذاشت و از ته دل خندید . . .
***
روزنامه را تا زد و متفکر ، دستی به چانه اش کشید .
از شیشه ی باران زده ی تاکسی به بیرون خیره شد و صدای مهری در سرش پیچید .
زبان روی لب کشید و دوباره روزنامه را گشود . عنوانش را خواند و دوباره و برای چندمین بار متنش را از نظر گذراند .
عصبی نچی کرد و تایِ روزنامه را محکم تر بست .
تلفن همراه از جیب بیرون کشید و پیامک های رسیده را چک کرد . سبا از او خواسته بود که برای دوقلوهایش پاک کن بخرد و سبحان خواسته بود که
کتابِ جدیدِ زبان را با آن عنوانِ عجیب و غریبش تهیه کند .
کیسه ی خریدها روی پایش بود و کتابِ کوچکِ شعر هم میان آنها به چشم می خورد .
نمی دانست چرا وقتی آن را دید حس کرد که مهری ممکن است آن را دوست داشته باشد .
سرش را به عقب تکیه داد و چشم هایش را بست .
سرِ دو راهیِ عجیبی ایستاده بود و نمی دانست که چه کند .
گوشی اش دوباره لرزید و با دیدنِ شماره ای آشنا ، اخم کرد . پیام را نخوانده حذف نمود .
دست در جیب برد و کرایه را پرداخت کرد و پیاده شد .
سری به سوپر مارکت زد و بسته ای تخمه ی لیمویی خرید ، برای سبحان هم بستنیِ میوه ای .
ذهنش هی مدام و مدام کار می کرد . گوشه ای از ذهنش به حساب و کتاب می گذشت و گوشه ای دیگر به فکر حنا و سبا و زندگی مشترک شان بود .
بخشی مدام برای سبحان نگرانی داشت و بخشِ دیگر به فکر مهری بود .
در را گشود و با دیدنِ کفش هایِ زیادِ روی پله ، لحظه ای ماتش برد .
هنوز سر بالا نگرفته بود که مهری با عجله از پله ها پائین آمد و با لبخند از او استقبال کرد :
– سلام . خسته نباشی !
لبخندی زد و بسته را به دستش داد :
– سلامت باشی . چه خبره ؟!
مهری خجول لبخندی زد و دست پشتِ کمرِ او گذاشت :
– مامانم اینا همین الان اومدن . ببخشید . . . همین که بهت اس ام اس زدم ، دیدم زنگ خونه رو زدن .
خندید و کفش هایش را درآورد و ایستاد تا او جلوتر گام بردارد :
– قدمشون روی چشم .
روزنامه را زیر بغل زد تا چشمِ مهری به آن نیفتد . با لبخند با خانواده ی همسرش روبرو شد و سعی کرد افکارِ درونِ سرش را پس بزند. او به همین
راحتی از آرامشِ زندگی اش دست نمی کشید .
79#
***
ساعت روی دیوار نزدیکِ نُه صبح را نشان می داد و او اتاق را مرتب می کرد .
بلافاصله بعد از رفتنش قصدِ تمیزکاری را داشت اما آنقدر با لمس وسایلی که به او مربوط می شد ، مدام مکث می کرد که کارش بیش از آنچه که می شد
تصور نمود طول کشید!
بالاخره دست از خیره بودن و لبخند زدن به رو تختی ای که حافظ آن را تا صبح مثلِ پیله دورِ خودش پیچیده بود ، برداشت و چرخید .
پرده های کنار زده و بارانی که به شیشه می کوبید . .
کش و قوسی به تنش داد و موهایِ بافته اش پیچ و تابی خوردند .
نگاهش روی تی شرتِ حافظ که رویِ چهارپایه ی تیره رنگِ میزِ آرایش بود ، گیر کرد . آن را برداشت و آهسته به بینی اش چسباند . عطرِ او را می داد !
از سر صبح که از خانه بیرون می رفت تا بیاید ، او هر روز با دلتنگی اش جنگ داشت !
نمی توانست از پسِ دلش بر بیاید . . . هی خودش را به در و دیوار می کوبید تا صدایش را بشنود .
آن را به سینه چسباند و چشم بست . خوشحال بود . . .
شاید حافظ حتی یک بار هم حرف از دوست داشتنش نزد ولی حالا دیگر شب ها به او پشت نمی کرد و نمی خوابید . یا آغوشش را به روی او می گشود یا
کمترینش این بود که دستش را بگیرد .
دیگر وقتی کنار یکدیگر می نشستند حسرتِ این را نمی خورد که توجه حافظ به همه ی عالم و آدم است الا او .
حتی اگر تا آخرِ شب کلامی هم با او سخن نمی گفت اما گاهی سرانگشتانش را رویِ دست او می کشید و نوازشش می کرد یا انگشتانش را به بازی می
گرفت .
دست هایش را دوست داشت چون شده بودند محلِ اتصالِ دائمی او و همسرش ، معشوقش ، یارش !
چشم هایش . . . . چشم هایش را می پرستید چون مدام بوسه های او را پذیرا بودند وقتی پس از صرف صبحانه زیر لب و با صدای بمش تشکر می کرد و
روی پلک هایش را می بوسید .
دلش ضعف می رفت با فکر خنده های او . . .
هر روز که حنا تماس می گرفت و قبل از سرِ کار رفتن با او صحبت می کرد ، انگار حافظ یک روز جوانتر می شد !
می خندید و شوخی می کرد و چشم هایش برق می زدند . . .
تی شرتش را به آرامی تا کرد و بوسید و درون کمد گذاشت . شالی روی سر کشید و از اتاق بیرون رفت .
درِ اتاقِ سبحان مثل همیشه نیمه باز بود و باز هم مثلِ همیشه مشغولِ مطالعه و درگیر با برگه و لب تاپش . . .
چه قدر این مرد مهربان و دوست داشتنی بود .
از چشمانش مِهر چکه می کرد !
حالا می فهمید چرا حافظ نمی تواند از برادرش دِل بِکَنَد !
این مرد ، معجزه ی محبتِ خدا بود .
به آشپزخانه رفت و کتری را دوباره پر از آب کرد . این روزها سبحان گاه و بی گاه سرفه می کرد ، احتمالا این نشانه های اولیه ی سرماخوردگی بود . گلِ
بابونه و چایِ کوهی را از کابینت بیرون کشید و در قوریِ گل قرمزِ دوست داشتنی اش ریخت . حافظ می گفت این قوری مورد علاقه ی مادرش بوده است
. عصرها که روی تختِ درونِ حیاط می نشستند گاهی چایِ ترش و گاهی چایِ سیاه و گاهی هم شیر را در آن می ریخت و استکان های کوچکِ
کمرباریک شان را از آنها پر می کرد و کنارشان ظرفی از نقل یا شیرینی های کوچکِ خانگی یا نبات می گذاشت . دلش می رفت برای زنی که هیچ وقت
ندیده بود .
ندیده و نشناخته گرما و محبتش را حس می کرد .
– مهری ؟! عروس ؟! . . . . . . کجایی دخترم ؟!
لبخندی زد . چه قدر خوب بود که سبحان او را دختر خودش می دانست با وجودِ فاصله ی سنی کم شان .
از معذب بودنش کم می شد .
از آشپزخانه بیرون رفت و جوابش را داد :
– بله ؟! اینجام !
سبحان که به او می نگریست ، پیش آمد و جعبه ی پیچیده شده در کاغذ کادویِ رویِ پایش نگاهِ مهری را به سمت خود کشید :
– فکر کردم خوابی . وقتی دیدم از آشپزخونه سر و صدات میاد گفتم بالاخره این دختر از اتاقشون دل کَند !
لپ های مهری گل انداختند و کمی خجالت کشید . با لبه ی شالش ور رفت :
– داشتم اتاقو مرتب می کردم !
سبحان با خنده ای بی صدا نگاهش کرد ، انگار حافظ را نمی شناخت و مهری به گونه ای حرف از مرتب کردن می زد که گویی برادرش بی نظم ترین
موجودِ روی زمین است ! می دانست که مهری دلِ دل کندن از اتاقشان را ندارد . گاه از این عاشقی اش می ترسید اما . . .
مراقبت های حافظ را که می دید کمی دلش گرم می شد .
نفسی گرفت و بسته ی روی پایش را برداشت . زبان روی لب کشید :
– خب این .. . . میدونی . . . ناقابله !
و آن را سمتِ مهری دراز کرد . چشمانش گرد شدند . سبحان بسته را تکان داد :
– بگیرش !
منفعل بسته را گرفت و به آن که میان دستانش بود ، خیره شد . سبحان دوباره با صدایش به او نهیب زد :
– بازش کن خب !
به آرامی کاغذِ کادو را گشود و با دیدنِ جعبه ی درونِ دستش ، مات ماند .
نگاهِ مبهوتش را به او داد که لبخندی وسیع بر لب داشت :
– خب تو خونه ای اکثر اوقات . دیدم بیکاری . گوشیت هم خب به نت وصل نمیشه و آنچنان امکاناتی هم نداره . گفتم اینو برات بگیرم . راستش
میخواستم لب تاپ بخرم ولی وسعم همین تبلتِ ناقابل بود .
مهری چند بار دهانش را باز و بسته کرد . باورش نمی شد !
سبحان که او را چنین دید ، خندید و دستی به پشتِ سرش کشید :
– رمزِ وای فای رو هم نوشتم که باهاش به اینترنت وصل شی . راستش اگه می شد لب تاپِ خودم رو تو طولِ روز میدادم بهت ولی خب کارم باهاشه و هم
قدیمیه . قِلِقِش دستِ خودمه . اینو سپردم یکی از بچه های آموزشگاه بخره برات . ان شاالله که دوست داشته باشی . دیگه . . . . دیگه ناقابله !
مهری از محبت و توجه اش بغض کرد . زمزمه کرد :
– من . . . . من آخه . . . . مرسی !
نگاهِ سوزانش را دوباره به جعبه داد . بینی اش را بالا کشید و با بغض خندید :
– خیلی مرسی ها . ممنون . یعنی یه جور عجیبی ممنون ! تا حالا کسی . . . کسی انقد . . . انقد بهم توجه نکرده بود !
سبحان بی حرف و با چشم هایی که به رویِ مهری لبخند می زدند ، مچِ دستش را گرفت و فشرد . لب زد :
– بودنت تو این خونه ، بیشتر از اینا ارزش داره . خودت هم نمیدونی چه قدر چرخیدن و اینور اونور رفتنت ، بهمون زندگی میده . همین که حواست به
برادرم هست ، برام بیشتر از هر چیزی ارزش داره .
چانه ی مهری لرزید و قطره ای روی گونه اش پرید . با پشتِ دست فوری آن را پاک کرد و لبخندی زد :
– قول میدم سالمِ سالم نگهش دارم !
***
لبه ی تخت نشسته و سرش پائین بود .
حافظ پیشِ رویش از سمتی به سمتِ دیگر می رفت و او با استرس دست هایش را در هم می پیچید .
فکرش را نمی کرد وقتی حافظ بفهمد که سبحان چنان هدیه ای برایش تهیه دیده است ، چهره اش در هم برود و با اخم رو از او بگیرد .
سرش را بالا آورد و نگاهِ او را خیره ی خود دید .
چشمانش تیره بودند و شاکی :
– برای چی ازش قبول کردی ؟ هان ؟!
زبان روی لب سائید و صدایش انگار از ته حنجره اش به زحمت در می آمد :
– خب . . . خب آخه . . . برام . . برام کادو . . کادو خریده بود . بعدش مگه . . . .
حافظ با عصبانیت کلامش را برید و با صدای خفه ای غرید :
– نباید ازش می گرفتی ! مگه سبحان چه قدر پول تو حسابش داره که تازه بره واسه تو تبلت بخره !
جلوتر آمد و میان صورتش و از میان دندان هایِ چفت شده اش گفت :
– اگه تبلت میخواستی به خودم میگفتی نه یه جوری رفتار کنی که . . . . لااله الا الله .
عقب رفت و چنگی به موهایش زد .
چشمان مهری از آب پر شدند و گردنش خم .
لایق این سرزنش و خشم نبود . نمی توانست بغضش را کنترل کند ، مدام میان کلامش گره می انداخت :
– من . . من ندید بدید بازی در نیاوردم که بفهمه من . . .من چی میخوام . . . خودش فکر کرد که . . اصنشم . . میرم . . پسش میدم .
اما حتی قبل از اینکه عضلاتِ پایش را سفت کند تا برخیزد ، دست حافظ دورِ شانه اش پیچید و گونه اش به سینه ی او چسبید :
– هیـــس ! باشه . . باشه . . ببخشید . . اوووف . . .
دست خودش نبود !
وقتی فهمید که سبحان از پولی که به سختی و با تدریس در آموزشگاه و ترجمه به دست آورده بود برای مهری تبلت خریده ، خونش به جوش آمد .
فکر استرس و نگرانی هایش که می افتاد ، دلش به درد می آمد .
نمی خواست سبحان چیزی از حسابش بردارد . باید آن را برای خودش ذخیره و برای خودش خرج می کرد نه برای همسرِ او !
صورتِ مهری را بالا گرفت ، پشیمان بود از رفتارش . با خودش عهد بسته بود حالا که با حضورِ مهری همه در خانه خوشحال اند او هم به این خوشحالی
رضایت دهد و کنارِ او آرام بگیرد ولی . . .
حالا دلش را شکسته بود .
روی چشم هایِ خیسش را بوسید :
– ببخشید . دست خودم نیست که . کاش خودم زودتر به فکر می افتادم یه گوشی ای ، تبلتی برات بخرم !
مهری اما دلخور عقب کشید و با لب و لوچه ای آویزان گفت :
– من ندید بدید نیستم حافظ خان . حسرتِ چیزی هم ندارم. درسته تو زندگی ام بی پولی و نداری کشیدم ، درسته خیلی از چیزایی که خواستم رو
نتونستم بخرم و لباس هام دو سال یه بار نو می شد و همیشه از دوستام عقب بودم ولی . . .
حافظ نگذاشت کلامش تمام شود ، لب های جلو آمده اش را بوسید و لبه ی تخت نشست و مهری را روی پاهایِ خودش کشید .
بعد از دقیقه ای سر پس برد و لبخند زد . لحنِ حق به جانب و طلبکار و در عین حال مدافعِ مهری دلش را برده بود ! گاهی بیش از حد شیرین می شد .
گونه اش را نوازش کرد :
– من کی گفتم تو ندید بدیدی ؟!
مهری با یقه ی لباس حافظ ور می رفت و از نگاه کردن به چشمانش خودداری می نمود :
– حرفت این معنی رو می داد !
حافظ سر پائین آورد و چشم های او را که به گردنش خیره بودند ، شکار کرد :
– لوس میشی خیلی خوردنی میشی ها !
مهری خجالت زده سر در سینه ی او پنهان کرد و مشتی روی بازویش زد . حافظ خندید و گونه رویِ سرش گذاشت . چه قدر تفاوت بود بین مهری که با
وجود اینکه بارها و بارها میان بازوهای تب دارِ او ، زنانگی را تجربه کرده بود و هنوز با حرف های او گونه هایش رنگ عوض می کردند و زیبایی که بی پروا
، حافظ را در دام عشوه هایش می کشید و با سو استفاده از جاذبه های زنانه اش او را بیشتر اسیر خود می کرد .
با فکر زیبا لب هایش بسته شدند و صورتش از حالت افتاد اما کفِ دستش رویِ کمر مهری محکم تر شد .
او را بالاتر کشید و دست مهری روی دکمه های پیراهنش لغزیدند .
با سرانگشتانش موهای بلندش را که دورش ریخته بود کنار زد و زمزمه کرد :
– وقتی که کنارمی ، مجبورم میکنی فراموش کنم ، مجبورم میکنی آروم باشم !
مهری اصلا به معنای حرفش توجه نکرد و سر پائین برد و موهایش روی شانه ی حافظ لغزیدند و دورِ صورت هایشان را گرفتند . . .
حافظ هم چشم بست و میانِ آبشارِ موهایِ او ، چشم های شرمنده اش را پنهان کرد و ترجیح داد باز هم خودش را با او سرگرم کند و بگذارد تا زندگی
آرام جریان بگیرد . .
بالاخره روزی یکی از آنها از موضعش کوتاه می آمد . یا او از عادت به عشق می رسید و یا مهری ، دست از عاشقی می کشید !

80#
***
خسته بود و تمام تنش از بس با دریل و میخ و چکش و متر و تخته سر و کله زده ، درد می کرد .
حس می کرد میان موهایش از خاک اره پر است !
نگاهی به سر در آموزشگاه انداخت و نگاهی به ساعت روی مچش ؛ احتمالا کلاس سبحان به پایان رسیده بود .
خمیازه کشید و لباسش را محض احتیاط تکاند . درون دستش پاکتی بود برای مهری . برای تبلتش کیفی خریده بود . شک نداشت که خوشحال خواهد
شد .
آنقدر هدیه ی سبحان برایش با ارزش بود که دخترک می ترسید حتی با آن کار کند .
علاوه بر آن یک فلشِ کوچکِ مشکی و نقره ای هم برایش خریده بود . وقتی دلش با همین چیزهای کوچک خوش می شد چرا از او دریغ می کرد ، البته
. . .
لحظه ای ذهنش ایست داد و چیزی در مغزش بزرگ شد .آنقدر بزرگ و بزرگ که جلوی چشمانش را گرفت .
مهری با چیزهای دیگری هم خوشحال می شد !
پوفی کرد و داخل آموزشگاه شد .
خلوت بودنش نشان از تعطیلی آن داشت . سرکی کشید تا کسی را بیابد و از سبحان نشانی بپرسد .
نچی کرد و جلو رفت و آهسته از میان درهای نیمه باز کلاس ها نگاهی به داخل شان انداخت که با شنیدنِ صدای سبحان ، گوشش تیز شد :
– نه خانمم ! این که باز اشتباهه !
چشمانش تقریبا از حدقه بیرون پریدند و ابروهایش به محلِ رویشِ موهایش رسیدند .
صدای سبحان بود دیگر ؟!
جلوتر رفت و از لایِ در به داخلش نگاه کرد . سبحان مثل همیشه روی ویلچر بود و دختری پشت به حافظ روی صندلی نشسته و میان شان پر بود از
کتاب و دفتر و لب تاپ و گوشی !
خودش را کنار کشید و دوباره لب گشودنِ سبحان به او فهماند که آنچه شنیده از دهانِ برادرش خارج شده است:
– باز که داری همون اشتباه رو میکنی !
دختر سرش را از روی دفتر بالا گرفت :
– آقا سبحـان ! به جای اینکه این همه غر بزنی ، بگو درستش چطور میشه !
سبحان خندید و با مداد در دستش به آرامی رویِ دست دختر کوبید :
– من قرار نیست درستش رو بنویسم !
حافظ دلش می خواست دختر برگردد و او صورتش را ببیند . قلبش محکم می کوبید . نمی توانست بفهمد رابطه ی میان آنها چیست . پشتِ گردنش داغ
شده بود .
کفِ دستش را روی دیوار فشرد . دخترک گردن کج کرد و آرام گفت :
– سبحـان !
نگاه برّاق و خیره ی سبحان به زنِ روبرویش ، فقط یک چیز را به حافظ می فهماند !
با لبخندی کوچک ، کاغذ را چرخاند و شروع به نوشتن چیزی روی آن کرد .
دهانِ حافظ باز مانده بود . آبِ دهانش را فرو برد و خواست جلو برود تا خودش را نشان دهد که کسی او را به آرامی از پشت سرش خواند :
– هی . . . حافظ خان ! آقا حافظ !
سر چرخاند . منشیِ آموزشگاه بود . به او اشاره زد و دفترِ مدیریت را نشان داد .
حافظ با تردید دوباره نگاهی میان آنها انداخت . می توانست بفهمد که دختر دست زیر چانه زده و از بالا بودنِ گردنش مشخص بود که به سبحان خیره
است تا برگه !
زن دوباره صدایش زد :
– بیا !
به آرامی چرخید و علی رغمِ میلش به دفتر رفت . زن در را بست و به آن تکیه زد :
– پس فهمیدی !
به او خیره شد و نگاهش داد می زد که از حرف هایش چیزی متوجه نمی شود . زن خندید و پشتِ میزش نشست .بعد از آن دختری که دلِ سبحان را
برده ، به آنجا آمده و عهده دار مسئولیتش شده بود :
– آقا سبحان رو ! به خدا اگه خودش به کسی چیزی نمی گفت من به حرف میومدم !
حافظ حس می کرد نمی تواند روی پایش بایستد . نمی دانست چرا اما انگار فشارش افتاده بود !
روی صندلی نشست و کیسه را روی صندلی کناری انداخت و سرش را به معنی نفهمیدن تکان داد .
منشی که خانم سحرخیز نام داشت ، به پشتی صندلی اش تکیه زد :
– اگه آقا سبحان رو نمیشناختم میگفتم میخواد از دختره سواستفاده کنه ولی آقا سبحانِ دیگه . رفتارش کاملا نشون میده دلش رفته ! البته تو کلاس نه
ها ! چند بار دیدم بعد از کلاس ، یه کم معطل میکنن تا بتونن چند دقیقه ای تنهایی با هم صحبت کنن .
حافظ حس می کرد به زمین خورده است . چرا آنقدر از هم دور شده بودند ؟! از کِی دیگر به دنبالِ برادرش نیامده بود ؟!
دستی روی گونه ی تازه اصلاح شده اش کشید و صدایش را صاف کرد :
– از . . از کِی با هم . . . .
و سکوت کرد . نتوانست جمله اش را تمام کند . شوکه شده بود .
سحرخیز خندید و آرام گفت :
– یکی دو ماه بعدِ اومدن طاهره . . . از کتاب های کمک درسی و رمان های زبان اصلی و فیلم های کمکی شروع شد تا الان که بعد از کلاس میشینن و با
هم درس میخونن ! عاشق شدنِ اینام اینطوریه دیگه !
حافظ دست روی چشم هایش کشید و آهسته آهسته لبش به خنده گشوده شد ؛ آرام و بی صدا و در همان حال هم سرش را تکان داد .
سبحان عاشق شده بود ؟! دوباره عاشق شده بود ؟!
سرش را بالا گرفت و به سحر خیز نگاهی انداخت :
– دختره . . این . . . این طاهره خانم . . . دختر خوبی هست !؟!
زن چشم هایش را باز و بسته کرد :
– خیلی ! شرایطش هم شبیه برادرتونه . ان شاءالله که به سرانجام برسه رابطه شون .
حافظ هوفی کرد و ایستاد . زبان روی لب کشید و گفت :
– میشه . . . میشه بهش بگین که اومدم دنبالش ؟!
خانم سحرخیز با لبخند ایستاد :
– حتما . ولی . . . ولی نگین من بهتون گفتم ها . بذارید خودشون بگن .
حافظ دوباره سرش را جنباند . ولی تا کِی باید منتظر بماند !؟!
امان از برادرِ تودارش !
***
سبحان بی آنکه حتی شک کند که ممکن است حافظ آنها را دیده باشد ، می گفت و می خندید !
و حافظ در خود فرو رفته و در برابر شوخی ها و گفته هایش لبخندی زورکی می زد .
مهری هم زیرچشمی او را می پائید و می دانست که چیزی شده است .
از طرفی بابت کادوهای او ، از ذوق روی پاهایش بند نبود !
سبحان هم فلشی که حافظ برای او خریده را از نرم افزارهای آموزشیِ زبان پر کرده بود .
حس می کرد که تغییر شگرفی رخ داده است ! یادگرفتنِ هر چیزِ جدیدی او را از خود بی خود می کرد !
شام که تمام شد و چای و میوه شان را که خوردند هر کس راهی اتاق خود شد .
لبه ی تخت نشست و دست های حافظ را گرفت و روی پاهایش گذاشت و شروع به مرطوب کردنشان نمود .
حافظ بی حرف به دست هایش خیره بود و گاهی پلکی می زد .
مهری دست هایش را به زحمت میان دو دستش گرفت و آرام گفت :
– حافظ . . . چیزی شده ؟!
حافظ نگاهش را با کمی تاخیر به او داد اما با وجودِ خیره بودنِ چشمانش ، کاملا معلوم بود که فکر و ذکرش جای دیگری است :
– هوم ؟!
مهری سرش را به آرامی تکان داد :
– هیچی . . . .
لبخند زد و دست روی گونه اش گذاشت :
– مرسی بابتِ فلش و کیف .
حافظ لبخند کمرنگی زد و دوباره به دستانش خیره شد :
– قابل نداشت .
بعد هم آهی کشید و آهسته زیر پتو خزید .
مهری متعجب ماند . . .
حافظ را چه شده بود ؟!
81#
***
وارد خانه که شد ، متعجب به اطرافش نگریست . سابقه نداشت که به خانه بیاید و خبری از استقبال مهری نباشد !
به گونه ای اطراف را می نگریست که گویی مهری قرار بود مثلا از تَرَک درونِ دیوار بیرون بِپَرد !
حافظ ندانسته ، چنان به مهری و مِهرَش عادت کرده بود که گویی قبل از آن در زندگی اش ، روزی بدون او وجود نداشته است .
کفش هایش را گوشه ای انداخت و از پله ها بالا رفت . . .
سالن خالی بود و ساکت .
اخم کرد . . .
درِ اتاقِ سبحان باز بود و حافظ می دید که روی تخت دراز کشیده و مطالعه می کند .
گاهی دوست داشت تک تکِ کتاب هایش را پاره کند !
دیگر چه قدر وسواس ؟! چه قدر خودخوری و عذاب دادن ؟!
کتابی که در دستش بود را شک نداشت که حداقل بیست بار او را در حال خواندنش دیده است !
به آشپزخانه سرکی کشید و باز هم خبری از مهری نبود . ..
لحظه ای مکث کرد . این نبودنش زیادی عجیب بود !
درِ اتاقشان را که پس زد بالاخره دخترِ گیسِ بافته اش را دید .
روی تخت نشسته و غرقِ کتابِ درون دستش بود .
خنده اش گرفت . . چرا هر جا که می رفت ، یکی را کتاب به دست می دید ؟!
مهری حتی با صدای خنده اش هم متوجه او نشد .
درِ اتاق را بست و به آن تکیه داد . همانطور نگاهش کلماتِ کتاب را می بلعیدند .
قدم جلو گذاشت و روبرویش ایستاد که انگار بالاخره حضورش را حس کرد .
سرش به آرامی بالا آمد و به صورتش خیره شد .
حافظ ابرو بالا فرستاد :
– چه عجب !
مهری هینی کشید و لب گزید :
– نفهمیدم اومدی !
حافظ با لبخندی کنارش نشست :
– انقدر غرقِ کتاب بودی که شک دارم دنیا رو آب می برد تو متوجه بشی .
جلدِ کتاب را گرفت و عنوانش را خواند .
– روانشناسی کودک ؟!
مهری خجل نگاهش کرد و با لب های به هم فشرده تند و تند سر تکان داد .
حافظ لب جلو فرستاد و هومی گفت :
– روانشناسی دوست داری ؟!
مهری خندید و شانه بالا انداخت و تکه کاغذی میان کتاب گذاشت و آن را با احتیاط بست :
– روانشناسی کودک دوست دارم ! این کتاب رو سبحان بهم داد !
حافظ به چشم های برّاق مهری خیره ماند . چه قدر عاشق خواندن و دانستن بود !
موهای گیس شده اش را که یک طرف می انداخت انگار قلبِ مرد را به بازی می گرفت ، گویی خورشید بود برای گلِ آفتابگردان ؛ به هر سو که می رفت
نگاهِ حافظ همراهش می چرخید . امان از موهایش . . . امان از موهایش !
آرام لبخند زد و سرانگشتانش را رویِ موهای بافته شده اش کشید :
– مثلا اگه دانشگاه میرفتی روانشناسی میخوندی ؟!
نگاه مهری کدر شد و سرش پائین افتاد . روی جلد را دستی کشید و زمزمه کرد :
– نمیدونم . هیچ وقت حق اینو نداشتم که واسه رشته ای که دوست دارم بخونم خیالپردازی کنم . تهِ تهش این بود که خودمو ببینم که رفتم دانشگاه .
همین .
حافظ دست دورِ گیسش حلقه کرد و آرام به پائین کشید . خودش را به او نزدیک کرد و دست دورِ شانه اش گره . او را به خود چسباند و آرام سر در
گلویش برد و روی نبضش را بوسه زد .
مهری به سینه ی او تکیه سپرد و چشم بست . اجازه داد تا معجزه ی نوازشِ دست های حافظ روی زخم هایش را مرهم بگذارد .
حافظ گونه اش را بوسه زد . لب باز کرد که حرفی بزند اما . . .
کلمات را بلعید . چه می گفت ؟! اصلا به آنچه که در فکرش بود اعتقاد داشت ؟!
گیسِ سیاهش را بلند کرد ورویِ هر حلقه ی بافته شده را بوسید و بوئید . آرام گفت :
– مهری . . . قبول کنی یا نکنی . . . تو لایق خیلی چیزایی . خیلی چیزا که شک ندارم یه روزی بهشون میرسی .
نگاه پر بغض مهری سمتِ او چرخید و در چشمان مهربانش گره خورد . حافظ سر پیش برد و چشم هایش را که با نزدیک شدنِ او بسته شدند ، بوسه زد
و سرش را به سینه اش چسباند .
مهری اما دست دورِ کمرِ او محکم کرد و با صدای گرفته ای گفت :
– الان که تو رو دارم به هر چی نداشتم می ارزه . من یه دنیا دوست دارم حافظ . . . خیلی دوست دارم .
و جوابش تنها دست حافظ شد که پشتِ سرش قرار گرفت و صورتش را بیشتر روی قلبِ خودش فشرد .
و لب هایی که آرام و کوتاه روی موهایش بوسه می کاشتند . . . .
***
کنار سبحان نشسته و هر دو به اخبار گوش می کردند .
سر و صدای ظرف شستن مهری از آشپزخانه می آمد.
زبان روی لب کشید و نیم نگاهی به آن سو انداخت .
دوباره به سبحان نگاه کرد و من و من کنان گفت :
– اممم . . سبحان . . داداش . . .
سبحان نگاهش کرد ، با همان لبخند جادویی اش :
– جانِ داداش ؟!
هوفی کرد و نمی دانست که چه بگوید . چطور به او بفهماند که او چیزی می داند یا میخواهد که چیزی بداند ! :
– میگم که . . . تو . .خب . . . چیز . . . میگم . . .
میان ابروهای سبحان گره افتاد و کمی به سمت او چرخید :
– خب ؟!
حافظ دستی پشت گردنش کشید . گاهی به سبحان حق می داد ؛ با آن دلشکستگی بزرگی که یک بار تجربه کرد شاید می ترسید حرف از عشق و
عاشقی بزند . ولی گاهی هم این دلِ حافظ بود که می شکست . .
آن از حنا و عشقِ پنهانی اش و حال هم سبحان . . .
می ترسید از روزی که بفهمد از دلدادگی سبحان هم همه با خبرند الا او !
هوفی کرد و سرش را تکان داد :
– هیچی . بی خیال .
اما سبحان به نیم رخش خیره ماند . چه چیزی برادرِ جوانش را چنان درگیر کرده و پریشان نموده بود .
دستش را گرفت :
– خوبی حافظ ؟!
لبخندِ حافظ کم رمق بود :
– خوبم داداش ! خوب .
اما سبحان درست که هیچ گاه نتوانسته بود برای خانواده اش کاری کند ولی از آنها به قدرِ یک پدر شناخت داشت .
چیزی برادرش را آزرده بود . آن هم سخت و شدید .
دست دورِ شانه اش انداخت و او را به سمت خود کشید .
حافظ هم از خدا خواسته سر روی شانه اش گذاشت . . .
می ترسید از اینکه سبحان ازدواج کند و او را تنها بگذارد . نبودنِ سبا و حنا را تاب می آورد ولی سبحان . .
سبحان بود و جانش . .
سبحان بود و نفسش . .
آخ برادرش . . . آخ برادرش . . . .
82#
***
پارسا پشتِ میز کار و سر بر کتابش ، تقریبا خوابش برده بود .
دست زیر چانه زده و او را می نگریست . گاهی دلش برای او می سوخت. آنقدر سردرگم درس و آزمایشگاه و بیمارستان و کار و کارگاه و چوب و تخته می
شد ، که حافظ حس می کرد چیزی به انفجارش نمانده است !
کاش می توانست کاری برای او بکند . اما . . .
ذهنش درگیرِ مهری بود . درگیرِ علاقه و عشقش به خواندن و فهمیدن و کشف دنیای جدید .
دستی روی صورتش کشید و هوفی از سینه .
بلند شد و پشت سرش ایستاد . دست روی شانه اش گذاشت :
– پارسا ؟ داداش ؟!
اما او غرقِ خواب بود . . دهانش نیمه باز و برگه ی کتاب زیر صورتش مچاله شده بود .
محکم تر تکانش داد :
– پارسا !
پسر تکانی خورد و با گیجی سر بلند کرد . اطرافش را پائید و نگاهش روی تخته های روی هم چیده شده خیره ماند .
حافظ حس کرد چیزی در نگاهش شکست .
سری تکان داد و دستی به صورت و چشمانش سائید . صدایش گرفته بود :
– خیلی وقته خوابم ؟
حافظ به سمت فلاسک رفت و دو لیوان چای ریخت :
– نه زیاد . دیگه باید بریم . . بیدارت کردم که بری .
لیوان را برابرش گذاشت که مدام خمیازه می کشید . روبرویش نشست :
– میگم پارسا . . . اممم . . . میگم . . .
به چشمان سرخ و پر از خونش خیره شد :
– این همه سختی می ارزه به درس خوندنت ؟! دور از خونه و شهر و دیار و تو این شهر شلوغ و با این همه دردسر و درگیری و کار و درس و . . . ؟!
پارسا کجخندی زد ، دست دورِ لیوان حلقه کرد و باز دهانش به خمیازه گشوده شد . سری جنباند و آرام گفت :
– ان شاءالله که می ارزه . اگه با موفقیت تمومش کنم ، می ارزه به همه ی سختی ها . بعدش هم میتونم یه سر و سامونی به زندگی خودم بدم و هم
مامان و بابام . خواهر برادرام که هیچی . اونام بچه ان . ولی مامان و بابام همه زندگی شونو گذاشتن برا ما . خدا کنه که بشه . .
کتابِ قطور را بست و با ناراحتی به جلدش خیره شد :
– همه اش میترسم نشه ، نتونم . از پسش بر نیام ! اونوقت همه چی پَر .
لیوان چایش را به لب چسباند و اندکی نوشید . متفکر به نقطه ای روی میز چشم دوخته بود و سرش را مثل پاندول حرکت می داد :
– ولی میشه . باید بشه . من دانشگاه رو تموم میکنم . . طرحم رو میگذرونم . . پایان نامه ام رو میدم .
به حافظ لبخندی زد و ایستاد :
– برم که به موقع برسم و بتونم راحت بخوابم . فردا باید برم دانشگاه .
کتاب و وسایلش را زیر بغل زد و دستی برای حافظ بلند کرد و رفت . . .
حافظ ماند و جای خالی پارسا و فکری که هنوز مشغول بود .
***
مهری با لبخند کیسه ها را از دستش گرفت و آرام خندید :
– خواهرات حمله کردن .
حافظ بلند خندید ، صدای خنده هایشان را از بیرونِ در می شنید .
دستی پشتِ کمر مهری گذاشت و آرام گفت :
– همه چی هست دیگه ؟! چیزی کم داری برم بخرم ؟!
مهری چانه بالا انداخت و کنارِ در ایستاد تا اول او وارد شود :
– نه . سبحان داشت میومد یه چیزایی خرید .
حافظ لحظه ای مکث کرد و ابرو بالا فرستاد :
– سبحان ؟!
مهری لبخند زد و به کمرش فشار آورد :
– خودش زنگ زد که بیان !
حافظ هنوز متعجب بود . داخل خانه شد و خواهرانش را در آغوش گرفت و گونه هایشان را بوسه ای گذاشت . با مانی دست داد در حالی که نگاهش به او
چپ چپ بود .
دوقلوها را با زحمت بغل زد :
– شماها هر دفعه ماشاءالله چاق تر میشینا !
آن ها را روی مبلِ کنارِ سبحان پائین گذاشت و حریر را از آغوشِ برادرش ، تحویل گرفت . روی پیشانیِ لطیفش را بوسه زد . موهای پرپشتش را نوازش
کرد :
– ای قربونت برم من . . . چه خوشگل شدی تو زشتوک .
سبا با سرزنش صدایش زد ولی او خندید و سر زیر گلویش برد و قلقلکش داد .
روی مبل نشست و به سبحان نگاهی انداخت که او را خیره خیره می نگریست . سرش را تکان داد :
– هوم . . . یه جوری نگاه میکنی !
سبحان خندید و سر زیر گوشش آورد :
– آخ یه روز بشه بچه ات رو بغل بگیرم بچلونم !
حافظ چشم گشاد کرد و غرید :
– سبحان !
اما او بلندتر خندید و با انگشت زیر پایِ حریر کشید که دخترک تند و تند پاهایش را تکان داد و خندید .
حافظ با صدای او قهقهه زد و با بینی روی شکمش را بازی داد که حنا با صدای بلند تشر زد :
– ول کنین بچه رو ! دل درد میگیره!
اما دو برادر که دست بردار نبودند . . . .
آنقدر بچه را خنداندند که به سکسکه افتاد و مهری با چشم غره ای آن را از میان دستانشان ربود !
تکیه زده به شانه ی هم عقب رفتند و به جمعِ روبرویشان خیره شدند .
چه قدر خوب بود همه کنارِ هم باشند . . . !
حافظ نفسی گرفت و به نیم رخِ سبحان خیره ماند . .
چشمانش برقِ عجیبی داشتند !
***
شام را که خوردند ، مهری جام هایِ پر از ژله را برایشان سرو کرد و با لبخند کنارِ حافظ نشست .
دوقلوها بر سر اینکه لیوانِ کدامشان پر تر است با یکدیگر جر و بحث می کردند و سبا سعی می کرد جدایشان کند !
مانی بلند شد و یاسین را زیر بغل زد و دوباره به سرجایش بازگشت .
سبحان قاشق بزرگی از ژله اش را خورد و سپس نگاهش را بین جمع چرخاند .
اهمی گفت و نگاه ها سمتِ او جلب شدند .
زبان روی لب کشید و لبخندی زد . حنا در دل قربان صدقه ی او رفت و گفت :
– جونم داداش ؟!
سبحان با انگشت روی دسته ی ویلچر ضرب گرفت و نیم نگاهی به حافظ انداخت .
آهی کشید و آرام گفت :
– میگم که خب . . من . . میدونین . . . اممم . . . .
دستانش را در هم گره کرد و آنها را محکم فشرد . سرش را به زیر انداخت و چشم هایش را بست :
– اون دفعه که بچه های آموزشگاه اومدن ملاقاتم ، یه دختر خانمی بود که معلولیت داشت . . .
سبا با اشتیاق روی مبل جا به جا شد و بلند گفت :
– خــب ؟!
سبحان دستی به پیشانی کشید و عرقش را گرفت :
– ما . . ما چند ماهی هست داریم . . . داریم با هم آشنا میشیم !
حافظ سر به سمت او چرخاند و با چشم هایی تنگ شده به سبحان خیره شد .
گوش هایش قرمز شده بودند و پره های بینی اش می لرزیدند .
به حافظ نگاهی انداخت و آرام گفت :
– خب ما دیگه . . . ما میخوایم یه رسمیتی بدیم . . . گفتم باهاتون . . باهاتون در میون بذارم !
حنا با چشم هایی گرد شده به برادرش خیره بود . باورش نمی شد !
سبحان و عاشقیِ دوباره ؟!
بلند گفت :
– نـــــه !
سبحان لبخند کمرنگی زد و سرش را تکان داد :
– آره . حا . . . حافظ می دونست !
و نگاهش را به برادرش داد که ابروهایش به موهایش چسبیده بودند .
می دانست که برادرش آنها را دیده است . دلش نمی خواست بیشتر از این ، از او و باقی خانواده اش مخفی کاری کند . دلگیری اش را از نگاهِ او می خواند
.
حافظ به آرامی لبخند زد و پلک هایش را باز و بسته کرد .
صدای شاکیِ سبا میان ارتباطِ نگاهشان فاصله انداخت :
– حافظ بدونه و ما ندونیم ؟!
سبحان سر به سمت او چرخاند و لبخندش عمیق تر شد :
– خب حافظ فرق داره . برادرمه . آدم از یه چیزایی فقط میتونه با برادرش حرف بزنه .
حافظ هم نگاه چپی به خواهرانش انداخت و تکه ای را حواله شان نمود :
– همه مثه بعضیا نیستن که لحظه ی آخر فقط صداشون در بیاد !
حالا که می دانست آنها نیز بی خبرند کمی ، فقط کمی ، دلش خنک شد !
با خیال راحتی تکیه اش را به پشتی مبل سپرد و با نگاهی راضی و آرام به صحبت های آنها گوش داد .
شوقِ خواهرانش برای زیر زبان کشی از سبحان و سبحانی که عجیب خجالت می کشید و نگاه می دزدید . . .
خانواده ی عزیزش . . . !
83#
***
روی پله نشسته بود و با سیگار خاموش میان انگشتانش بازی می کرد . از روزی که مهری آن را میان دستش خاموش نمود دیگر جرات نکرد در خانه لب
به سیگار بزند . . هنوز جایِ آن سوختگی مانده بود !
بیرون از خانه هم . . گاهی ! عذاب وجدان می گرفت اگر بر خلاف قولی که به او داده است ، عمل کند .
سرما و تاریکی هوا هم باعث نمی شد که به داخل خانه باز گردد . . دلش می خواست همانجا بنشیند تا صبح شود !
باز هم ذهنش پر بود از فکر و خیال . . . دیر یا زود سبحان ، باید ازدواج می کرد و باز هم مراسمی دیگر و باز هم دست های خالی اش . . . گردن خم کرد
و کفِ دست هایش را روی سر گذاشت . شرمنده بود که برای او هم کاری نمی توانست بکند . . چیزی در چنته نداشت !
گاهی از اینکه می خواست برای مهری هم تصمیماتی بگیرد ، خنده اش می گرفت . خنده ای تلخ و پر درد . چه فکرهایی می کرد بی آنکه به حساب و
دخل و خرجش نگاهی بیندازد . . .
– اونقدرم هوا خوب نیست که با یه لا پیراهن بشینی روی پله ی سرد و سنگی .
سرش چرخید ، سبحان هلی به ویلچرش داد و کنارش ایستاد . نگاهش از بالا به پائین بود .
حافظ آهی کشید و زمزمه کرد :
– من کله ام داغه ، این سرما تکونم نمیده .
سبحان دستی روی شانه ی برادرش گذاشت و آرام گفت :
– فک کردم بخشیدی !
حافظ ابروهایش را به هم نزدیک کرد و به او نگریست :
– چی بوده که باید ببخشم ؟!
سبحان آبِ دهان فرو داد و نگاه پائین انداخت :
– اینکه قضیه ی طاهره رو بهت نگفتم . . .
حافظ لبخند کمرنگی زد . برادرش نمی دانست او حالا ترس و نگرانی های بزرگتری دارد . اما آهسته پرسید :
– خب چرا بهم نگفتی؟ میدونم برادر کوچیکه ام . . میدونم آدمِ خوبی برای مشورت کردن نیستم ولی . . . فک کردم شاید برای تو یکی حداقل مَحرم
باشم .. .
سبحان هوفی کرد و ناراحت نگاهی به او انداخت :
– خانم سحرخیز که بهم گفت ، تازه دوزاری ام افتاد چرا چند روزه تو خودتی . نمیتونستم بگم حافظ . . . یه بار زودتر از اونکه حتی مطمئن باشم دهن
باز کردم و اونوقت . . . خودت دیدی که چی شد ! ترسیدم . طاهره هر چه قدرم که معلول باشه مثه من ، اما میتونه راه بره ! با کمک عصاش میتونه راه
بره حالا هر چه قدر کم و سخت . ترسیدم اونم پَسَم بزنه . ترسیدم اونم منو کم ببینه . من طاقت یه بار شکستنِ دیگه رو ندارم !
حافظ اخم کرد و کامل به سمت او چرخید . دست روی دسته ی ویلچر گذاشت و گفت :
– از کجا معلوم که مثه اون یکی نشه . هان ؟!
سبحان به آرامی لبخند زد . دست روی دست برادر گذاشت :
– فرق داره حافظ . این یکی فرق داره . این یکی تب تند نیست . آرومه ، بی سر و صداس . عاشقش نیستم ، یه دوست داشتنِ گرم و ساده اس . وقتی
بهش فکر میکنم جای اینکه تشویش بگیرم و هیجان زده بشم ، آروم میشم و یه وقت به خودم میام میبینم دارم لبخند میزنم . مطمئنم این ، مثه اون
نمیشه !
حافظ آبِ دهانش را بلعید و خیره به گرهِ دستانشان ، سر تکان داد :
– حالا که خیالت آرومه ، دیگه واسه خاطرِ من نا آرومش نکن . مگه من یکی از دنیا چی میخوام جز خوشبختی شماها ؟! خودم که هیچ کاری نتونستم
براتون بکنم ولی . . .
سکوت کرد که سبحان سرزنش گر نامش را خواند . اخم به چهره داشت :
– هیچ وقت این فکر رو نکن حافظ ! من چه کسایی رو دیدم که برادر بزرگ بودن و به اندازه ی کافی هم مال و منال داشتن که به خونواده شون برسن اما
به همه پشت کردن و رفتن و کک شون هم نگزید . اونوقت از یه پسربچه چه انتظار میشه داشت ؟! فرصت کردی اصلا این همه سال یه نفس راحت
بکشی یا یه فکری واسه بهتر شدنِ حال و اوضاع کار و بارت کنی ؟! فک نکن نفهمیم ، می فهمیم ولی از خجالت چی میتونیم بگیم ؟!
هر دو سکوت کردند و فقط دستان هم را فشردند . حافظ چیزی نداشت که بگوید . .
حقیقتش آنقدر خسته بود که اصلا نایِ دهان گشودن را نداشت . فکرش را که می کرد که باید برای برگزاری مراسم خرج ها کنند و او چیزی در کف
ندارد ، عرقِ شرم روی کمرش می دوید .
سبحان آرام او را خواند . نگاه به نگاهش داد . روی پیشانی اش عرق نشسته بود :
– حافظ. . . داداش من . . . من میخوام . . . میخوام برم دکتر . . .
حافظ چینی به پیشانی انداخت و چشم تنگ کرد . حس می کرد در آن فضایِ نیمه روشن ، رگِ گردنِ برآمده ی برادرش را می دید :
– برم . . . برم معاینه کنه که . . . که مشکل . . . مشکلِ مردانگی . . . . نـَ . .نداشته باشم !
انگار داشتند جانش را می گرفتند !
حافظ غرید :
– سبحان !
اما سرِ برادرش خم شد و چانه اش به سینه اش چسبید .
و مگر می توانست این خم شدنِ شانه ها را ببیند ؟!
چه کرده بود آن دختر با دلِ نازکِ برادرش ؟!
نیم خیز شد و دست دورِ شانه ی سبحان انداخت و او را از ویلچر پائین کشید . محکم میانِ بازوانش نگهش داشت و پیشانی به پیشانی اش چسباند .
زمزمه کرد :
– ولش کن سبحان . . . هر مزخرفی که اون دختر گفت رو ول کن . تو سالم تر از منی حتی ! اینو یادت باشه . خب ؟!
گردنش را گرفت و سرش را اندکی عقب برد و سپس به جلو هل داد و پیشانی به پیشانی اش کوبید :
– خب داداش ؟!
صدای سبحان گرفته بود :
– خب داداش !
سرش را روی شانه گذاشت و نمی دانست آن دختر ، خوشبخت خواهد شد ؟!
با این حجمِ شکستگی که در پایه های دلِ برادرش به وجود آورده که بعد از این همه سال هم بهبود نیافته بود ، آیا او هم رنگ خوشبختی را می دید ؟!
***
کلافه میان برگه ها و مدارک می گشت .
به ساعت رویِ مچش خیره شد . نمی خواست کارِ بیمه ی مهری را به روزِ دیگری بیندازد .
سبحان یک سری کاغذ را روی میز انداخت :
– اینا نیست که .
حافظ نچی کرد و روی زمین نشست :
– همین جاها گذاشتم دیشب . . .
– وای . . . وای حافظ . . . وای !
ترس خورده سر عقب برد و سبحان هم وحشت زده نگاه به نگاهش داد .
از جا پرید و به سمت حیاط دوید ، صدای چرخ های ویلچر برادرش را هم می شنید .
مهری با گریه ی عصبی و شدید روی پله نشسته بود ، روبرویش زانو زد :
– مهری . . . مهری جان . . . عزیزم . . چی شده ؟!
مهری ترسیده ، با دست گوشه ای را نشان داد . ردِ دستش را گرفت و با دیدن دو موجودِ خونین و مالینِ روبرویش وایی گفت .
سبحان چهره در هم برد :
– چیه اون ؟!
حافظ که بلند شد ، مهری خودش را به سمت ویلچرِ سبحان کشید و کنارِ آن مچاله شد . وقتی که به روی پله آمد تا جارویی بکشد و برگ هایِ خشکِ
ناشی از بادِ گرم را تمیز کند ، با دیدن شان نفسش رفت .
حافظ جلوتر رفت و دست رویِ زانو خم شد :
– گربه ان !
گویی یک گربه ی ماده بود . . شاید از آنجایی که بچه گربه همراهش بود . .
اما چه بودنی !
بچه گربه ی بیچاره روی زمین ولو بود و گربه ی ماده با وجودِ نداشتن یک پا و چشمی خونین نسبت به او گارد دفاعی گرفته بود .
لب هایش را روی هم فشرد . چهره اش از انزجار در هم برد . احتمالا از دری که او نیمه بازگذاشته بود ، داخل شدند .
جلوتر رفت :
– چته حیوون؟! دندون نشون نده . . مگه از این بدتر هم میشه سرتون آورد ؟!
گربه ی کوچکتر میویی کرد و سرِ مادرش سویِ او چرخید . لنگ لنگان پرید و سمتش رفت . چه موجودی می توانست این بلا را به سرشان بیاورد ؟!
روی سرِ بچه گربه اش را لیسید . حافظ سرش را اندکی به عقب چرخاند ، در حالی که چشم هایش هنوز گیرِ صحنه ی روبرویش بودند :
– مهری . . . مهری یه دستکش بیار !
ووقتی صدایی از او نشنید ، کاملا سرش را سمتِ آنها گرداند :
– مهری . . . بابا اینا گربه ان فقط ! چرا غش و ضعف رفتی تو ؟!
البته به او حق می داد . صدماتِ حیواناتِ بیچاره آنقدر زیاد بود که حق داشت شوکه شود !
مهری با تشر او ، بینی بالا کشید و به کمکِ ویلچرِ سبحان ایستاد . چند دقیقه ی بعد با دستکش به حافظ نزدیک شد . حافظ آنها را به دست گرفت و
آرام گفت :
– شاید مریض باشن .
و در دل جواب خودش را داد ؛ مریض تر از این ؟!
به زحمت و به سختی توانست گربه ی ماده را کنترل کند ، اما همین که نوازش دستِ حافظ روی سرش را حس کرد دست از حالت تدافعی اش برداشت
و کم کم میان دستانش شل شد . بچه گربه ی بیچاره دور از مادر انگار وحشت کرد که به زحمت خودش را جلو کشید . با یک دست هم او را بلند کرد و
کنارِ مادرش نگه داشت . صدای ناله اش جگر خراش بود .
سبحان صدایش زد :
– میخوای چی کارشون کنی ؟!
مهری با بغض کنارش نشست :
– ببریمشون دکتر ؟!
در دل سوالِ مهری را تصحیح کرد که دکتر نه ، دامپزشک !
خودش هم دوست داشت کاری برای حیوان بکند اما . . .
فکر می کرد که هزینه های دامپزشکی از هزینه های درمان انسان هم احتمالا بیشتر خواهد بود ، جیبِ او هم که خالی !
لب گزید و با تردید به مهری نگاهی انداخت که چشمانِ خیسش را به حیوان های بیچاره دوخته بود .
سرش را به سمت سبحان چرخاند . انگار می دانست که حرفِ نگاهِ برادرش چیست . آرام پلک زد :
– زنگ میزنم آژانس ببرش دامپزشک نشون بده . گناه دارن حیوونای خدا . مهری . . تو هم دو تا جعبه بیار بذارتشون توش .
مهری بینی اش را دوباره بالا کشید و تندی ایستاد که حافظ جمله ی برادرش را ادامه داد :
– اگه پارچه ای چیزی هم بود ، داخلش بذار . تو زیر زمین نگاه بنداز احتمالا هست .
دلش رضا نمی داد که حیوان بیچاره را با چنین حالی رها کند. همین حالا هم برای رفتن به بیمه دیر شده بود . .

84#
***
کفش هایش را از پا که درآورد ، مهری با اضطراب به استقبالش آمد :
– چی شد؟!
سر بالا آورد . با افسوس گفت :
– چشم ماده گربه رو تخلیه کردن ، پایِ بچه اش رو بستن ، شکسته .
مهری دست روی دهان گذاشت و با وحشت و بغض گفت :
– وای . . .
حافظ سرش را تکان داد و به سبحان سلامی کرد . روی مبل نشست و مهری به آشپزخانه رفت .
هوفی گفت و دستی به موهایش کشید :
– دکترِ فک میکرد من این بلا رو سرشون آوردم . قسمی نمونده که براش نخورده باشم. گفت یه چند روزی بمونه تا حالش بهتر شه بعد ببرینشون .
سبحان زبان روی لب سائید و آرام گفت :
– خیلی خرج برداشت ؟!
حافظ سرش را آرام بالا و پائین کرد . با توجه به وضع جیب و مالش ، خرجِ زیادی بود اما ته دلش احساس رضایت می کرد . اینکه بچه گربه با رضایت و
بدون درد خرخر می کرد ، انگار خیالش راحت بود .
حس می کرد پناه آوردنِ این حیوانات به خانه شان ، فراتر از یک اتفاق ساده است .
می دانست خدایی که این حیوانات را آفریده ، حواسش به آن ها نیز هست . . بدی کنی ، بدی میبینی حتی در حقِ یک حیوانِ بی زبان .
لیوانی آب برابرش قرار گرفت . سرش را بالا برد ، چشمانِ مهری سرخ بودند . دخترکِ دل نازکش ! :
– بعدش چی کارشون میکنی ؟! ول میکنی تو کوچه و خیابون ؟!
حافظ جوابش را نداد ، فقط صورتش را دقایقی خیره خیره نگاه کرد و سپس لب به آب زد .
سبحان هومی گفت و رو به مهری گفت :
– حالا خیالت راحت شد عروس ؟! هر دوشون زنده ان . . .
مهری اما لب هایش را آویزان کرد و آهسته گفت :
– ولی یه چشمش که تخلیه شد . . .
حافظ که دید چیزی نمانده است تا اشک های او جاری شود ، بلند شدو مراعاتِ برادرش را کرد و تنها بازویش را گرفت و فشرد :
– مهری جان . . . حالش خوبه !
فقط حافظ را نگاه کرد و با لب های به هم فشرده ، سرش را جنباند .
سبحان هم نفسی کشید و ویلچرش را به حرکت درآورد :
– شام نمیخورم . سردرد کردم ، قرص خوردم ، خوابم میاد ! شب بخیر .
مهری زیر لب جوابش را داد اما حافظ ، کمی بلندتر گفت :
– فردا عصر خونه باش ، از کارگاه زودتر برمیگردم ، حرف بزنیم .
سبحان لحظه ای نگاهش کرد و سپس لبخندی زد :
– باشه . . جایی نمیرم .
رفت و آنها را در سالن گذاشت . حافظ به مهری نگریست و چشم های خیسش ، دلش را به درد آورد :
– چرا انقدر دل نازکی تو آخه ؟!
و بعد آرام سرش را روی سینه ی خود گذاشت . روی روسری اش را بوسید :
– محض آروم بودنِ خاطر تو ، میاریمشون پیشِ خودمون .
شاید اینگونه خیالش ، آرام تر می شد و دلِ حافظ هم قرار می گرفت .
طاقتِ دیدنِ اشک او را نداشت !
***
سبحان کنارِ حوض ایستاد و دستی به آب زد . ماهی های قرمزِ درونش تند و تند می چرخیدند .
حافظ دست در جیب برد :
– نظر تو چیه ؟!
سبحان شانه ای بالا انداخت و مقداری آب روی شمعدانی ها ریخت :
– خودت میدونی برام چه قدر مهمه . براش بهترینا رو میخوام ، ولی تو میتونی طاقت بیاری ؟! مساله زندگیِ توئه ، نه من !
حافظ هم لبِ حوض نشست و به حرکتِ دیوانه وار ماهی ها خیره شد :
– اون لیاقتش رو داره سبحان . منم طاقت میارم . عاشقِ سینه چاک اش که نیستم . ولی میدونم لیاقتش بیشتر از ایناس . حقشه به آرزوهاش برسه .
نگاهش را به صورت برادر داد و لبخند زد . سبحان هم لبش را یکوری کرد و آرام گفت :
– هر چی خودت صلاح میدونی . من گفتنی ها رو گفتم . راهِ دور قبول شه ، تنهایی داری ، دوری داری ، خرج داری ، دلتنگی داری . زندگی تونم که
دیگه زندگی مشترک نیست . ماه تا ماه هم همو نمیبینید . اینا رو میتونی تاب بیاری، حرفی نیست .
حافظ ایستاد و پشتِ ویلچر برادرش رفت ، سر زیرِ گوشش برد و آرام گفت :
– میتونم داداش . احساسم بهش عادته ، یه مدت که نبینمش ، این عادت کمرنگ میشه . میخوام به آرزوش برسه ، میخوام به اونجایی که لیاقتش رو داره
برسه . میخوام تو جامعه بره . نمیخوام مهری با این استعداد فقط زنِ تو خونه باشه چون پول نداشتیم .
به او کمک کرد که از مسیرِ سراشیبی ای که برایشان ساخته بود ، بالا برود و در را برایش گشود :
– از اون روزی که روزنامه رو دیدم ، تو فکرمه . اوایل دلم نمیومد اصلا به این قضیه فکر کنم ، ولی خب الان . . میبینم حیفه . این دختر حیفه !
به درِ بسته ی اتاق که مهری در آن مشغولِ استراحت بود خیره ماند و زمزمه کرد :
– شاید اینجوری فهمید درباره ی منم اشتباه میکنه !
***
مهری روی تخت نشسته بود و گیس بلندش را از هم باز می کرد و میانشان پنجه می کشید .
روزنامه به دست کنارش نشست . مهری نیم نگاهی به او انداخت و لبخند زد و سپس به کارش ادامه داد .
هوفی کرد و روزنامه را گشود و روی پایش گذاشت .
مهری لحظاتی به آن نگریست و سپس به حافظ :
– چیه ؟!
با چشم و ابرو به عنوان روزنامه اشاره زد . مهری دوباره با دقت آن را خواند اما چیزی نفهمید .
باز هم نگاهِ گیجش را به حافظ داد که او نچی کرد و با انگشت روی تیتر کوبید :
– اینو ! زمانِ ثبتِ نامِ کنکورِ سراسری مشخص شد !
ابروهای مهری به هم نزدیک شدند و انگار باز نفهمید .
حافظ کلافه روزنامه را برداشت و گفت :
– زمانِ کنکور مشخص شده . ثبت نام کن !
مهری همانطور بدون پلک زدن نگاهش کرد ، بی هیچ واکنشی .
تصمیمش ناگهانی نبود . روزها بود که در پسِ سرش این فکر چرخ می خورد . از همان روزهایی که شوقِ بی نهایتش به درس خواندن را دیده بود ، حسی
به او می گفت که باید کاری برایش بکند .
درست که دستش تنگ بود ، درست که مهری حالا همسرش بود و روابط میانشان تغییر کرده ، درست که اشتغال به تحصیلش یعنی مشکلاتِ عدیده ی
یک دانشجو اما . . .
نمی توانست این استعداد و علاقه را نادیده بگیرد . مهری بی نهایت مشتاقِ خواندن و یادگیری و پیشرفت بود .
باید به او فرصت می داد . . آزادی می داد . باید می گذاشت تا بال و پر بگشاید . .
شاید آن فرصتِ طلایی را نصیبِ مهری می کرد که دنیای بیرون را بهتر بشناسد و آن وقت حافظ برایش فقط یک پسرکِ کارگر باشد . اینگونه می شد که
می توانست عاقلانه تر و دور از احساس تصمیم بگیرد و حافظ را هم از این عذابِ وجدان برهاند .
بازوی مهری را گرفت و آرام توضیح داد :
– برو دنبال منابع کنکور . رشته ای که دوست داری رو مشخص کن . بخون و کنکور قبول شو .
مهری به آهستگی پلکی زد و به روزنامه ی درون دست حافظ خیره شد . حرف هایش را نمی فهمید . برای او شوکه کننده بود .
تمامِ عمر فرصتی مثل این را می خواست .
حافظ موهایش را پشتِ گوشش فرستاد :
– تا سعی داری دولتی قبول شو ، اصلا فکرش هم نکن کجا . هر راه دوری هم باشه ، مشکلی نیست . برو دنبال رویات . نگران خرج و برجش هم نباش .
مهری زبان روی لب کشید و آرام گفت :
– ولی . . . خب . . . من . .
تازه بدنش گرم می شد . اندک اندک موتورِ مغزش روشن می شد و معنی کلماتِ حافظ را تحلیل می کرد و می فهمید :
– من . . اما خب . . . ما . . . . .ازدواج . . .
حافظ دستش را گرفت و محکم فشرد :
– به همه چیش فکر کردم . به اینکه بینمون فاصله میفته ، به اینکه ممکنه خرج داشته باشیم ، به اینکه ممکنه راه دور قبول شی . ولی مهری مطمئنم تو
قبول میشی ، انقدر که تو علاقه و اشتیاق داری ، شک ندارم از پسش بر میای . تو یه رشته ی خوب تو یه دانشگاه دولتی . خودت رو محدود نکن به مکان
و شهر ، فقط بخون !
مهری لب هایش را به هم چسباند و نگاهش را دوباره به روزنامه داد .
حافظ راست می گفت ؟!
درس خواندن ؟!
دانشگاه ؟!
مگر می شد ؟!
دوباره به حافظ نگاه کرد . . .
چشم هایش پر از آب بودند . حافظ خندید و او را در آغوشش گرفت . مهری به بازوهای او چنگ زد و پلک هایش را محکم روی هم فشرد. . . واقعا می
توانست خودش را در قامتِ یک دانشجو و در حال تحصیل در رشته ی مورد علاقه اش ببیند ؟!
یعنی همه ی این ها واقعیت بود ؟!
85#
***
تب و تاب که فروکش کرد ، از ذوق که افتاد کم کم مغزش هم دوباره به روی کار آمد .
ماندن در آن شهر و درس خواندن در دانشگاه های دولتی دور از دسترس بود . خودش هم این را می دانست .
او مدت ها بود که از درس و کتاب و تحصیل دور مانده و خیلی چیزها از خاطرش رفته .
اگر هم موفق می شد و می توانست بسیار بعید می نمود که در دانشگاه نزدیکی پذیرفته شود و این یعنی . . .
دوری از حافظ !
و مهری این را نمی خواست .
او دوری از حافظ را تاب نمی آورد . او را جای تمام نداشته هایش می دید و حالا حاضر نبود برای یکی از آرزوهایش ، بزرگترین داشته اش را بدهد .
دستش را خشک کرد و از میان درِ آشپزخانه به حافظ نگریست که روی مبل نشسته و پاهایش را روی عسلیِ پیشِ رویش دراز کرده بود . مگر می توانست
از او و نگاهِ مهربان و جدی و دست های بزرگ و زبرش دور باشد و زندگی هم بکند و درس هم بخواند ؟!
فنجانی چای برایش ریخت و با ظرفی از نقل و بیسکوئیت و شکلات برایش برد .
کنارش نشست و کف دست هایش را روی پاهایش کشید و من و من کنان سعی کرد زبان بگشاید و حرف بزند !
حافظ نیم نگاهی به او انداخت و این نگاهش ، او را دستپاچه تر کرد .
لب گزید و سر به زیر انداخت که حافظ پا از روی میز برداشت و خودش را بالا کشید :
– چیزی شده مهری ؟!
مهری لب روی هم فشرد و سرش را تند و تند تکان داد .
اما چشم هایی که می دزدید خبر از حرف های بسیاری می داد که در دل نهفته است .
حافظ همانطور خیره نگاهش کرد ، آنقدر که دخترک تاب نیاورد و با بیقراری گفت :
– خب آخه . . . من . . . وقتی میگی کنکور ثبت نام کن و هر جایی بزن یعنی ممکن بیفتم اون سر کشور !
حافظ یک تای ابرویش را بالا برد و باز هم فقط نگاهش کرد . گوشه ی پلک های مهری چین خورد و لب هایش آویزان شد و چهره اش صورتکِ بیچارگی
به خود زد :
– من نمیخوام ازت دور باشم !
حافظ تک خنده ای کرد و سعی نمود تا حسش را پشتِ آن پنهان کند . مهری اگر می فهمید یکی از دلایل اصلیِ حافظ ، بال و پر دادن به او برای پرواز و
دور شدن است چه می کرد ؟!
او هر روز در برابر این همه دوست داشتن مهری ، حس بدتری پیدا می کرد . اینکه به خاطر دوست داشتنش در برابر تمام اعمالش سکوت می کند برایش
زجر آور بود !
برایش غذا می پخت ، خانه اش را تمیز می کرد ، از برادرش مراقبت می نمود ، لباس هایشان را می شست ، به وقت خانه ماندنش از او پذیرایی می کرد و
به او عشق می ورزید و به وقتِ خواستنش ، خود را در اختیار او می گذاشت و فقط با این دلیل که او را دوست دارد !
به او علاقه داشت و حافظ فکر می کرد از این حس او سواستفاده می کند فقط به خاطر اینکه مهری باعث آرامشش است .
به او اجازه می داد همانی بشود که می خواهد . . . آنگاه می گذاشت دست سرنوشت تصمیم بگیرد . مهری که به آرزویش می رسید آن وقت او آرام می
گرفت . سپس می شد راحت تر انتخاب کرد . . .

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن
بستن