رمان عشق با اعمال شاقه

رمان عشق با اعمال شاقه پارت 9

آغوش گرمی سرشو بغل کرد.نفس عمیقی کشید.چه بوی خوبی میداد.بوی مهربانی وعشق… بازهم نفس کشید.دستی پشت کمرش نشست کمرشو مالشت میداد و آروم آروم ضربه می زد.دلش نمیخواست چشمهاشو باز کنه انگار سالها بود عطش این آغوش و داشت..سیر نمیشد تشنه تر میشد.

صدای جیغ زنی آرامشش و بهم ریخت.اخمی کرد و دوباره به آغوش بیشتر چسبید و غرق در لدت شد.

صداها دور و نزدیک می شدن اونقدر نزدیک که میتونست صدای فریاد زنی رو دقیق بشنوه که جیغ میکشید:

“-نـــه!!خدایا نــه!!نــارگل!!!!تروخدا یکی یه کاری بکنه!!!بــهادر!!!”

نارگل؟؟؟کسی اسمشو صدا کرد؟؟با کنجکاوی سرشو بالا گرفت.

از دیدن زنی که با لبخند سرشو بغل کرده بود جا خورد.

مادرش؟؟؟

همون چشمها همون نگاه مهربون که بارها و بارها از تو قاب عکس بهشون خیره میشد تا خوابش ببره همون لبای همیشه خندون و متانت خاص وجودش همون حس آرامشی که از دریای سیاه چشمهاش به وجودش تزریق می شد.به آرزوش رسیده بود تو بغل مادرش بود!!

صدای گریه شدیدتر شد.انقدر که خم به ابروهاش اورد بی اختیار فحشی به صاحب صدا داد که لبخند مادرشو عمیق تر کرد .صدا بلند و بلند تر شد انگار تمام دنیای آرزوهاش و داشت بهم میریخت با ترس و اضطراب به لباس سفید مادرش چنگ زد نمیخواست ازش جدا بشه ….نمیخواست!!!….

سالها منتظر یه معجزه بود حالا مادرش تو بغلش بود نمیخواست ازش بگیرنش .. لحظه ی آخر لبهای مادرش جنبید به سختی جمله ی “برو و همیشه مراقب قلبت باش” و شنید و تو تاریکی مطلق فرو رفت.

هنوز دستاش از شدت شوک و استرس می لرزید دست گرمی دستاشو بین دستاش گرفت سرشو با

وحشت بالا گرفت پرستار کنارش نشسته بود و دستاشو آروم آروم بین دستاش گرم می کرد.

-حالتون بهتره!؟

مستاصل و متزلزل سرشو تکونی داد و دستشو از دستای پرستار بیرون کشید و سرشو بین دستاش گرفت.

-یه شوک بود…باید خدارو شکر کنید که به خیر گذشت!

صدای گرفته از جیغ های ممتد و فریاداش آروم و دردآلود بلند شد:

-تا کی باید خدارو شکر کنم؟!

پرستار جا خورد ناخودآگاه اخم هاش تو هم رفت

-تاکی؟؟؟

-آره تاکی..تاکی هربلائی سرم بیاد باید خدارو شکر کنم..مگه ازین بدتر هم میتونه سرم بیاد!؟؟

-من درک می کنم حال روحیتون بهم ریخته اما..

-ربطی به حال روحی م نداره..از زندگی من هیچی نمیدونید ..نمیدونی چقدر عذاب کشیدم…تا کی باید برای عذاب کشیدن هام خدارو شکر کنم؟؟تا کی؟؟

از جاش بلند شد و خموده و شکسته به طرف آسانسور رفت.

***

رو صندلی تو رستوران یلدا نشست .فقط چند خیابون با بیمارستان فاصله داشت.سرشو رو میز گذاشت.به نسبت این ساعت شب رستوران خلوتی بود و تک و توک کسی تک می اومد چیزی میخورد و میرفت.

چیزی به دستش ضربه می زد سرشو بلند کرد.پسر قد متوسط و لاغر اندامی با اخم های درهم و چشم های قهوه ای روشن نگاهش میکرد.

– چیزی می خواین بگم براتون بیارم در غیر اینصورت اینجا رستورانه جای خواب نیست!!

گیج و منگ بابت همون چرت چند دقیقه ایش از پسر پرسید:

-ساعت چنده؟

صدای پسر بالا رفت:

-مگه من ساعت گویام خانم محترم پاشو برو بیرون…

اخم هاش تو هم رفت .از جاش بلندش شد جواب دندون شکنی بده که صدای

” ساعت 10:36:07 ثانیه روز دو شنبه 17 دی ماه سال 1387 هجری شمری مطابق با…”

-لودگی نکن میلاد!

میلاد-قربون اون اخم های خوشکلت برم اخم نکن پیشونیت چروک می افته .این خانم خوشکل فقط یه سوال پرسید داد زدن نداره که …نه خانم!؟

حورا چشم غره ای به پسر بداخلاق اول رفت و دوباره سرجاش نشست.پسر لوده ی دوم جلو اومد منو رو از دست دوستش کشید و با سرفه ای شروع به خوندن کرد:

-خانم چی میل دارن ما اینجا انواع غذاها رو طبخ میکنیم …بهترین سالاد های روز دنیا ..بهترین نوشیدنی ها..هر چی شما بخواهید

پسر بداخلاق پوزخندی زد و با چشمای بسته تکیه شو به میز پشت سرش داد.

حورا تکیه شو به صندلی داد و دست به سینه رو به پسرا گفت:

-ته چین میخوام با سالاد و نوشابه

-خانم من واقعا عذر میخوام ولی دیر اومدین تموم شده

-اشکال نداره..چلوکباب برگ با..

-من خیلی خیلی خیلی عذر میخوام اما شرمندتون اینم تموم شده

حورا اخم به میز خیره شد و باناامیدی گفت:زرشک پل…

-دادیم بیرون ببخشید

باطعنه نگاهی به پسر اول که خون خونشو میخورد کرد و گفت:

-میشه بفرمائید چی دارین پس انقدر رستوران رستوران میکنید

-آهان از اون لحاظ استانبولی مونده ..جونم بگه براتون یه خرده قیمه هم مونده..شما کدومشو میل دارین

-شما منو مسخره کردین؟

-نه خانم مسخره چیه..

-بس کن دیگه میلاد!!!خانم اینجا برشکسته شده هیچ غذایی هم نداریم بهتره برید یه جای دیگه!

پسر لوده دوم که میلاد نام داشت.منو رو رو میز پرت کرد و بالبخندی رو یکی از صندلی های روبروی حورا نشست و گفت:

-بی تعارف هرچی میل دارین بگین براتون از جای دیگه سفارش میدم بیارن ..چندوقتی هست اینجا می بینمتون شاغل بیمارستانید؟

حورا آهی کشید و دستاشو رو میز گذاشت و تازه متوجه ساعت روی دستش شد.چقدر این روزها کم حواس شده بود.ساعت داشت و از کس دیگه ای ساعت می پرسید.

-نه..کسی رو دارم اونجا !

-دوست پسرت؟!

-میـــلاد!! این چه سوالیه؟!

حورا سرشو بالا گرفت و نگاهش کرد تقریبا میشد گفت شبیه همدیگه بودن فقط با تفاوت هیکل و بعضی از اجزای صورتشون میلاد گرفته تر خوشتیپ تر بود و از لباس پوشیدنش معلوم بود بیشتر از پسر بداخلاق بی نام اول به خودش می رسید از چشمای قهوه ای سوخته ش شر می بارید اما در عین حال یه معصومیت خاصی هم داشتت که باعث شد ناخودآگاه بپرسه:

-چندسالته میلاد؟

-میلاد لبخند مهربونی زد و با خاروندن سرش گفت:بااجازه بزرگترا امسال 24 سالم تموم میشه!

-بهت نمیاد

-همه همینو میگن!خب نگفتین خیلی خسته به نظر می رسید شاغل بیمارستان نیستید پس باید بیماری داشته باشید اونجا درسته!!؟

آهی کشید و گفت:

-آره…خواهرم!!تو کماست!!

میلاد سرشو کمی خم کرد : متاسفم انشاا..خدا شفاشون بده

-خدا!!!

-آره خدا!!اسمشو نشنیدین تا حالا!یه لبخند شیطنت آمیز ته حرفش زد.

-چرا اسمشو شنیدم ولی خیری ازش ندیدم از جاش بلند شد و با طعنه به پسر بداخلاق اول با گفتن “ممنون از پذیرایی تون” به سمت در خروجی رفت.

چندتا میز و رد نکرده بود که صدای پسر بداخلاق بلند شد:

-متاسفم برا خواهرتون…ولی همه ی ما آدم ها چوب کار های خودمون و میخوریم خدا فقط فقط با عدالت ناظر کارهای بد و خوب ماست!

برگشت و نگاهشون کرد میلاد دستشو رو صندلی گذاشته بود و برگشته بود سمتش پسر اول هم که رضا صداش کرده بودن جدی نگاهش میکرد.رو به رضا کرد و گفت:

-چقدر به حرفی که میزنی اعتقاد داری!!

رضا-اعتقاد ندارم باور دارم….چون خودم …باقی حرفشو با اخم ناتمام گذاشت.

میلاد-تکبیر ای ول بابا نمیدونستم سر از فلسفه هم در میاری پسر خاله..خانم تو کجا ترو خدا بیا بشین با هم یه لقمه نون و پنیر میخوریم ..دروغ گفتم استانبولی اندازه کارگراست به ما نمیرسه… شما و رضا به بحث دینی علمیتون بپردازین ..ما خسته ایم شما هم خسته اید..

بیرون و نگاه کرد همه جا تاریک بود و برف ریزی میبارید نفس عمیقی کشید و به طرف صندلیش رفت و نشست.

به محض نشستن پسر اول رفت و با سینی غذا استانبولی برگشت.

میلاد-اه اینکه غذای بچه ها بود

رضا-گفتن خوشت قیمه میخورن..ظهر استانبولی خوردن

-حورا گیج از اوضاع ریخته پاش رستوران بی ربط پرسید: میشه بپرسم اینجا چه خبره؟

-رضا بلند شد بره در رستوران و ببنده تا کسی دیگه داخل نیاد.شاید هم میخواست میلاد و با حورا تنها بزاره تا دلیل این خرابی و وضع آشفته رو نشنوه

میلاد-راستی ما بهم معرفی نشدیم ها ….اسمم من میلاده اونم رضا پسرخاله مه اون یه سال از من بزرگتره، کارشناسی تغذیه خوندیم.از همون دوره ی دانشجویی یه مغازه کوچیک زدیم و ساندویچ درست میکردیم میفروختیم کارمون گرفت بدون اینکه به پدرامون رو بزنیم اینجارو با کلی قرض و قوله راه انداختیم تقریبا رو بورس بودیم که 6 ماه پیش سرو کله ی یه دختره هرروز اینجا پیداش میشد وبا دلبری واسه رضا بعد دختره مخ رضا رو کار گرفت و وقتی بدون خدافظی رفت فهمیدم کل حسابا رو خالی کرده و رفته ..ماهم خوردیم به برشکستگی. نگاه به الانش نکن اون وقتا انقدر درب و داغون نبود واسش کلی دخترا غش و ضعف می کردن جوون بود تو کارش وارد بود میدریتش مو لا در زش نمیرفت تقریبا میشه گفت با سرمایه ی من و مدیریت و زحمت رضا اینجارو راه انداختیم .

-به همین سادگی!!

-از اینم ساده تر ..دختره بی شرف کار شو بلد بود..چندباری به منم نخ میداد..بهش شک کرده بودم ولی خیلی دیر وقتی که با یه عالمه چک برگشته و بدهکاری وکاسه ی چه کنم چه کنم موندیم چه کنیم

-حالا چی؟؟

-هیچی مغازه رو آخر این ماه تحویل میدیم .ماشینا و هرچی جمع کردیم و میفروشیم بدهکاری هارو بدیم.یه وام هم کسی برامون گرفت بدهکاری ها رو صاف کیم.میریم سرکار تا وام و صاف کنیم همچنان میدویم تا …

-تاوان اشتباه منو بدیم

هردو متوجه رضا که بالا سرشون بود شدن حورا سرشو زیر انداخت رضا صندلی شو کشید و نشست.

میلاد-بی خیال ..با هم شروع کردیم با سودش با هم بودیم ضررش هم باهم!!!

صورت اخم آلود رضا رو قدر شناسی پر کرد.حورا لبخندی به دوستی شون زد و با گفتن “تا غذاها سرد نشده بهتره شروع کنیم” بحث و عوض کرد

هرسه در سکوت مشغول غذا خوردن بود و تو افکار خودشون غرق بودن.

-خب حالا اگه گفتین چی می چسبه

حورا تا خواست جواب بده گوشیش زنگ خورد.با سرعت گوشی رو از جیبش دراورد و نگاهی به شماره ناشناس کرد وبا صدای لرزون جواب داد :

-بله؟

-سلام خانم رضاخواه هستم پرستار بخش مراقبت های ویژه مشتلق بدین خانم ..بیمارتون دستشو تکون داد فکر کنم تا فردا بهوش بیاد

چشماشو بست و با گریه از خوشحالی خندید .پسرا با تعجب نگاهش میکردن.از جاش بلندشد و با گفتن “خدایا شکرت” به طرف در دوید.

از صبح بالای سر نارگل نشسته بود دستشو تو دستاش گرفته بود و بهش خیره شده بود.

دیشب نزدیک های صبح چند دقیقه ای بهوش اومده بود و دکتر شیفت شب سطح هوشیاری شو تایید کرده بود تا به بخش منتقل بشه.شلنگ تغذیه شو برداشته بودن و جاش و به برچسب بزرگی روی گلوش گرفته بود.

دو تا سرم بهش وصل کرده بودن و هرچند دقیقه یه بار به تجویز پزشک ها دارو تو سرمش بهش تزریق میکردن.

نزدیک های ظهر پشت به پنجره ایستاده بود انگار صدایی شنید برگشت به طرف تخت نارگل به سختی با لب های خشک و کبودش مادرش و صدا میزد.

چشماش پر از اشک شد به سرعت از اتاق خارج شد و پزشکش وارد اتاق شد و با صحبت و سوال پرسیدن علائم هوشیاریشو می سنجید.

کنار پنجره ایستاده بود و به نارگل که جواب هرسوال و با مامان گفتنش میداد نگاه می کرد و آروم آروم گریه می کرد.

بهادر وارد اتاق شد با دیدن کل کل بی نتیجه ی همکارش با نارگل نزدیک حورا شد و دست دور شونه هاش گذاشت.

نگاه دکتر به سمتشون کشیده شد با دیدن چشمهای پر از علامت سوال دکتر دست بهادر و پس زد و از اتاق خارج شد و بدون توجه به صدای حورا گفتن بهادر از بیمارستان خارج شد و به محوطه پشت بیمارستان رفت.

بهادر همچنان دنبالش بود.نزدیک نیمکتی ایستاد و برگشت نگاهش کرد.بهادر با اخم روبروش ایستاد.

-معنی این کارات چیه حورا؟؟

-تو به من بگو بهادر؟؟

-چی رو بگم!!؟ باهات حرف میزنم ول میکنی میری دست منو پس میزنی انگار نه انگار که ما..

حورا وسط حرفش پرید و با گفتن : نامزد بودیم …حرفشو تمام کرد.

بهادر اخمش غلیظ تر شد یه قدم جلو تر اومد نفسش تو صورت حورا بود.

-بودیم؟؟؟

-آره بهادر بودیم!!!

-منظورت چیه؟؟

-منظور من واضحه بهادر..من دیگه توانایی اینکه با کسی چیزی رو شروع بکنم و ندارم اینو بفهم!

-احمق نشو ما قبل تر این رابطه رو شروع کردیم تو فقط باید کمک کنی تمامش کنیم

-دارم همین کارو میکنم

ازکنار بهادر رد شد.بهادر برگشت و دستشو گرفت و به طرف خودش برش گردوند با صدایی که به سختی کنترلش کرده بود تو صورتش گفت:

-تمامش بکنی؟؟؟من میگم این جدایی رو تموم بکن تو فکر چی هستی تو!!

-بس کن بهادر!!ادای کسایی که حافظه شونواز دست دادن و در نیار …یادت نرفته که..

-نـــه من هیچی رو یادم نرفته ….یادم نرفته مثل روز اول عاشقتم …یادم نرفته تو تنها زن باارزش زندگی من هستی … یادم نرفته مهربونیتو خودم کشف کردم….یادم نرفته یکسال تمام طول کشید تا راضیت کنم باهام ازدواج کنی من اینارو یادم نرفته…

-بهادر!!!

-جان بهادر ؟! نگران چی هستی ؟؟خانوادم ؟؟مطمئن باش کسی نمیتونه حرفی بزنه..من که به تو شک ندارم تو هم به من اعتماد کن !

-من..

-هیچی نمیخوام بشنوم یه سال پیش رفتی گفتی میخوای مشکلت و یه بار واسه همیشه حل کنی این شد..نمیذارم دیگه!!نمیذارم ازم دور بمونی…

با صدای ببخشیدی هر دو به پشت سرشون برگشتن پرستار رضا خواه پشت سرشون با اخم داشت نگاهشون می کرد.

-خانم شکیبا دکتر کارتون داره!

دستشو از دست بهادر آزاد کرد نگاه متزلزلی از سر بیچارگی به پرستار کرد و هر دورو جا گذاشت و به طرف اتاق دکتر رفت.

***

-منظورتون چیه دکتر؟!

-منظورم واضحه …این خانم هیچ مشکل جسمی نداره با عکسبردای ها عملکرد مغزش سالمه

-پس..پس..این همه مدت ..

-نمیدونم..کم پیش میاد بیماری بخاطر شوک روانی وارد همچین مرحله ای بشه گرچه که ایست قلبی شون هم مزید بر علت شده بود.

-قلبش چی؟؟الان دیگه مشکلی نداره…

-دارو براش نوشتم یه دوره 6 ماهه باید دارو مصرف کنه باز هم میگم خدابهش رحم کرده…از هرنوع استرس،آسیب های روانی ناراحتی و هرنوع مسائل عاطفی دور نگهش دارید به تغذیه ش دقت کنید …خودش هم باید کمک بکنه تا خوب خوب بشه!

-باز هم ممکنه….

-نمیدونم…اما بهتره همه ی سعی تونو بکنید تا فضای شاد و تاکید میکنم آرومی براش رقم بزنید….هر مشکلی هم که تا اینجا کشوندش و هم آروم آروم با کمک متخصص حل بکنید

-من میتونم خواهش کنم مدارک شو قبل از رفتن به من بدید تا با آشنام که دکترای روانشناسی هست بدم شاید بهتر بتونه کمکش کنه!

-ایرادی نمیبینم بماند که بخاطر بهادر این خانم به اسم و نشونی غلط اینجا بستریه نگهداریش برای ما فایده ای نداره..

-من واقعا از همتون متاسفم….

-بارها صحنه ی تاسف تونو از پشت پنجره ی اتاقم پشت محوطه بیمارستان شبها تماشا می کردم.بهتره خاطر نشان کنم یکی از عوامل سکته ی قلبی سیگاره!!

حورا از خجالت سرشو زیر انداخت و با گفتن “سعی میکنم ترکش کنم “از جاش بلند شد و خواست بیرون بره که صدای دکتر میخکوبش کرد.

-بهادر دوست دوران دانشجویی و ده ساله ی منه دوسش دارم و برام مهمه به هرچی میخواد برسه اما …اگه..نمیتونید همراهیش کنید زودتر ترکش کنید شاید کس دیگه ای تونست به زندگیش آرامش ببخشه!!

با کنجکاوی تو صورت دکتر نگاه کرد.جدی نگاهش می کرد.

-رضا خواه؟؟؟

دکتر سری تکون داد و گفت:

-بعد از بهم خوردن ازدواجتون وقتی برگشتم ایران حالش اصلا خوب نبود…به زور برش گردوندم بیمارستان .پریسا دختر خوبیه..مطمئنم میتونه از پس بداخلاقی هاش بربیاد

حورا لبخند غمگینی زد و آروم گفت:

-بهادر بهترین مردیه که تو زندگیم دیدم هر زنی رو میتونه خوشبخت کنه.نه منو…زندگی من فقط به معجزه نیاز داره.براشون آرزوی خوشبختی میکنم.خدا نگهدار

در و پشت سرش بست و به طرف اتاق نارگل رفت.باید در اولین فرصت با بهادر صحبت می کرد.

***

صدای فریادش تو بخش پیچید:

-برین بیرون..حالم از هرچی دکتره بهم میخوره!!!!

-نارگل جان!

-خفه شو حورا..بگو برن بیرون تا هرچی از دهنم در نیومده بهشون نگفتم

پزشک جوون صداشو تو گلوش انداخت و با اخم گفت:

-خانم محترم مراقب حرف زدنت باش نمیفهمی میخواهیم کمکت کنیم.

با خشم زل زد تو صورت انترن جوون و با نفرت گفت:

-برو گم شو بیرون من به کمک هیچ کسی نیاز ندارم!

دکتر اخمی کرد و با حرص عقب گرد کرد و از اتاق بیرون رفت.

به محض بسته شدن در حورا خودشو رو صندلی پلاستیکی همراه پرت کرد و شقیقه شو فشار میداد.

-چرا این جوری می کنی نارگل جان؟!

-دلم میخواد …به تو هیچ ربطی نداره …خوشت میاد ازشون پاشو برو دنبالشون بیرون

حورا از جاش بلندشد و رو تخت کنار نارگل نشست موهاش بهم ریخته بود و چشماش تیره و وحشی بهش زل زده بودن و آماده ی جنگ کردن بودن.

-دلت نمی خواد زودتر خوب بشی از اینجا بری بیرون

-نـــه فقط دلم میخواد بمیرم ………..

-نارگل عزیزم این چه حرفیه!!؟

سرشو به بالشت پشت سرش تکیه داد و دستی به برچسب گلوش کشید و با یه حرکت از جا کندش .حورا جیغ خفه ای کشید .با سوزش چشماشو بست و گفت:

-از اینجا خسته شدم میخوام بریم ویلا..دیگه یه لحظه هم نمیخوام اینجا باشم

-ولی تو هنوز خوب خوب نشدی

سرشواز روی بالشت بلند کرد و با خشم زل زد تو چشمای آروم و آبی و نگران حورا و گفت:

-نمیشنوی ؟؟؟فقط میخوام برم ویلا…قصد خوب شدن هم ندارم فقط میخوام از اینجا برم هر چی زودتر…وگرنه از این بدتر میکنم.

دست برد به سمت آنژیوکت متصل به دستش .حورا تکونی خورد و از جاش بلندشد و با گفتن “باشه… باشه با دکتر صحبت میکنم” از اتاق بیرون رفت.

به محض رفتن حورا سرشو رو بالشت گذاشت و زل زد به سقف و زیر لبی با بغض گفت:

-مامانی من فقط میخوام پیش تو باشم..

با استرس و اضطراب نگاهش می کرد تا از چند دونه پله ی دم در بیمارستان پایین بیاد.با لجبازی دستشو از دست حورا بیرون کشیده بود و جلوی همه سرش داد زده بود که خودش میتونه راه بره.

حورا هم دورادور حواسش بهش بود.پاش سر پله ی دوم یه خرده لیز خورد و تعادلش و از دست داد خواست نزدیکش بشه که با چشمای وحشی و آماده به جنگش روبرو شد.نفسشو پرت کرد بیرون و عصبی به باقی تلاشش واسه پایین اومدن از چند تا پله نگاه می کرد.

چند نفری رد می شدن و با نگاه هاشون عصبی ترش می کردن.زن لاغر و پوست استخونی که روسری کوتاه مشکی رنگی پوشیده بود و مانتوش به تنش زار می زد.رنگ پریده با لبهایی کبود و صورتی بیمار گونه با چشماهایی که شعله ی خشم توشون بود به راه پله تکیه داده بود و به سختی یک پله یک پله پایین می اومد.

زنی چادری رد شد و خطاب به حورا که با حرکاتش نشون می داد همراهشه گفت:

-خانم براش یه ویلچر میگرفتی انقدر این بنده خدارو آزار نمیدادی !!

حورا از حرص وست لبشو می جویید اون زن که نمیدونست سر یه ویلچر اوردن چه آبروریزی که نکرده بود.خانمه که نمیدونست نارگل از این صندلی زشت و بدرنگ آهنی متنفر بود …خانمه اینو نمیدونست….

صدای نارگل توجه همه رو به خودش جلب کرد:

-خودت افلیچی زنیکه فضول برو رد کارت!

زن از تعجب جا خورد خواست جوابش بده که شوهرش دستشو کشید و با گفتن “خانم شما چیکار به کار مردم داری” از پله ها کشون کشون بالا بردش.

حورا اخمی کرد و نزدیک نارگل ایستاد:

-قصدش خیر بود چرا داد میزنی رو مردم!

پوزخندی زد و گفت:

-دلم میخواد..اینو بفهم!

-نارگل با داد زدن سر مردم مشکلی حل نمیشه

-آره راست میگی باید مشکلمو جور دیگه ای حل کنم

صدای جیغش که با سرفه ای حرفش و نیمه کاره گذاشت یکی شد.

حورا دورش زد و پشت سرش ایستاد و پشت کمرشو آروم آروم ضربه میزد.دستشو پس زد و با گفتن “ولم کن”.دست به ستون گرفت که پله ی آخر و طی کنه.

با نفس نفس زدن تو ماشین نشست .حورا در سمتشو بست و به ساعتش نگاه کرد دقیقا 45 دقیقه الاف 5 دقیقه پیاده روی شدن.نفسشو پرت کرد بیرون و سوار ماشینش شد.استارت زد و روشن کرد.

از روبروی رستوران یلدا رد میشدن که ترمز کرد و عقب عقب جلوی رستوران پارک کرد.رو به نارگل کرد و گفت:

-دوست داری بریم با چندنفر آشنا بشی!

-دوست دارم برگردیم ویلا!

-میدونم ….ما که داریم میریم دیر نمیشه …ولی مطمئنم از میلاد خوشت میاد

-هیچ علاقه ای به دیدن دوست پسرت ندارم منو برگردون ویلا!

حورا اخم ظریفی کرد و گفت:

-دوست پسرم نیست.بخاطر تو باهاش آشنا شدم.

زیر چشمی که از دید حورا مخفی نموند حورا رو پایید حورا با لبخندی ادامه داد:

-تمام یک ماه گذشته رو که تو حالت خوب نبود اینجا می اومدم غذا میخوردم.مطمئنم خوشت میاد ببینیشون پیاده میشی؟

بدون نگاه کردن به حورا در سمتشو باز کرد و پاشو بیرون گذاشت.حورا هم از سمت خودش پیاده شد و در و بست.نارگل به محض بستن در سمت خودش از بالای ماشین نگاهی به حورا کرد و گفت:

-بهت گفته بودم فقط میخوام برگردم ویلا نگفته بودم؟

حورا با کنجکاوی و دقت نگاهش می کرد.

یهو یه قدم عقب برداشت و خودشو وسط خیابون پرت کرد.

صدای جیغ حورا ، ترمزماشین با جیغ لاستیک های پژوی مشکی رنگی یکی شد.راننده سرشو از پنجره بیرون اورد بود و با بهت اول به نارگل که دستاشو بغل کرده بود و با ترس خم شده بود و چشماشو بسته بود نگاه می کرد.اکثر مغازه دارها و راننده ها متوجه قصد نارگل شده بودن.و باتعجب نگاه می کردن.

اولین کسی که به خودش اود حورا بود که با سرعت ماشین و دور زد و همنطور که گریه می کرد روبروی نارگل ایستاده بود و با التماس ازش حالش و می پرسید.

راننده به خودش اومد از ماشین پیاده شد و دادش هوا رفت:

-دوونه ها میخواین خودتونو بکشین برید رو پل هوایی …..چرا یکی دیگه رو بدبخت می کنید؟؟

همراهش از ماشین پیاده شد و جلوتر اومد.

حورا رو به مردا وماشین ها کرد و عذارخواهی می کرد.میخواست نارگل و از وسط خیابون کنار ببره ولی انگار وزنه به پاهاش وصل کرده بودن از جاش جم نمیخورد و همونجور ایستاده بود

-آقا ببخشید خواهرم شوکه شده!!

-خانم دیوونه ست ببرش تیمارستان ..

تا حورا خواست جواب بده صدایی توجه همه رو جلب کرد.

-آقا بس کن دیگه خانم عذرخواهی کرد

-تا دو دیقه پیش بی صاحاب بودن یهو صاحاب پیدا کردن

رضا یه قدم جلو رفت و با اخم گفت:

-انگار دنبال شر میگردی نه!؟

-آره چرا که نه !!دو دیقه پیش زده بودم زیرش هم همینجور بلبل زبونی می کردی

رضا با فکی فشرده جلو رفت و گفت:

-درست حرف بزن آقای به اصطلاح محترم…

مرد همراهش که هیکلی تر از راننده ی عصبانی بود رو به رضا کرد و گفت:

-مثلا نزنه چی میشه جوجه؟!

-هیچی فقط مشت من اشتباهی میخوره به فکش احتمال زیاد یه چندتایی از دوندوناش تو دهنش میریزه

رضا پشت سرشو نگاه کرد میلاد با اخم و جدیت بی سابقه ای که ناشی از فرم حمایت گرانه ش نسبت به رضایی بود که سالها باهم بودنشو نو اثبات میکرد ایستاده بود و با خشم به راننده و همراهش نگاه می کرد.آشپز رستوران هم که مرد هیکلی بود پشت رضا ایستاد و چندتا از مغازه دار ها هم به حمایت یه قدم جلوتر ایستادن.راننده با فحش زیر زبونی خطاب به دوستش گفت:

-بیا بریم.خدا بهشون رحم کرد امروز سرحالم …

-میلاد پوزخندی زد و جواب داد:

-اتفاقا منم حسابی سرحالم …

رضا برگشت و تو سینه ی میلاد که انگار بدش نمی اومد دعوایی هم را بندازه زد و گفت بسه بریم .

حورا نارگل لرزون و ترسیده رو تو بغلش گرفته بود و کنار در رستوران از دور با استرس بین جمعیت و نگاه می کرد .

رضا اولین نفری بود که از شلوغی بیرون اومد و با دیدن حورا که کنار در ایستاده بود و با اون وضعیت نارگل و بغل کرده بود قدم هاشو تند تر کرد و در و باز کرد و دعوتشون کرد داخل.

حورا روی اولین صندلی نشست . نارگل و صندلی کنارش نشوند.سرشو روی میز گذاشت و زیر لب زمزمه می کرد:

-چرا؟؟چرا؟؟چرا ؟؟؟چرا این کارا رو میکنی؟

نارگل بغض کرده و با صدای لرزونی گفت:

-لعنتی منو ببر ویلا منو ببر ویلا ….

میلاد در رستوران و باز کرد و وارد شد پشت سرش آشپز رستوران وارد شد و با گفتن “چه آدمهایی پیدا میشن” به سمت راهرویی منتهی به قسمت پشت رستوران رفت.

حورا سرشو بلند کرد تا از رضا عذرخواهی کنه.

-من واقعا متاسفم!

-تنها کاری که خوب بلدی انجامش بدی!

حورا با اخم و ناراحتی به نارگل نگاه کرد و سکوت کرد.

میلاد یه پارچ آب با چند لیوان وسط گذاشت برای خودش یکی ریخت و رو دور میز کنار حورا نشست و سرخوشانه گفت:

-بـــه چه خبر از خانم با خدا!!چند وقتی بود نبودت.

رضا با گفتن” خواهش میکنم… معرفی نمیکنی؟؟” حرف میلاد و بی پاسخ گذاشت.

حورا با نگاهی به نارگل که با اخم به میز زل زده بود و هنوز با دستاش خودشو بغل زده بود گفت:

-خواهرم نارگل!

نارگل اول با تعجب بعد با اخم به صورت حورا زل زد و هیچی نگفت.

میلاد با صدا خندید و گفت:

-ای بابا پس شما خواهرشی ..خانم تو که یه بار ازرائیل جوابت کرده این همه اصرارت بابت چیه!؟

جمله ی شوخی میلاد و نارگل جدی گرفت و با بغض و صدای لرزون رو به میلاد کرد و معصومانه گفت:

-میخوام برم پیش مامانم!

خنده از صورت میلاد محو شد و به صورت رضا اخم نشست صندلی کنار نارگل و عقب کشید و نزدیکش نشست و گفت:

-مادرتون فوت شده!

نارگل بی حرف نگاهش کرد و فقط سرشو تکون داد.رضا لبخندی زد و گفت:

– مامان منم هم مرده..سالها میشه وقتی ده سالم بود.

-مامان من وقتی مرد که من بدنیا اومدم

– برای مادرت متاسفم .اسمت نارگله درسته؟؟

نارگل سری تکون داد و سرشو زیر انداخت.حورا که آرومتر شده بود لیوان آبی برای خودش ریخت و رو به میلاد کرد و گفت:

-یه هفته ای میشه بهوش اومده.واسه همین نمیشد تنهاش بزارم و بیام اینجا

میلاد با تعجب پرسید:

-یک هفته پس اینجا چیکار میکنین؟؟

-هیچی خانم از بیمارستان خسته شده بود.به شرط خوردن داروهاش دکتر و راضی کردم اجازه بده ببرمش خونه.

-آهان بسلامتی…

حورا کمی انگار واسه گفتن چیزی دو دل بود نفس عمیقی کشید و گفت:

-اسمم حورا شکیباست.اما زیاد رو این اسم حساب نکنید چون بخاطر شرایطی احتمال اینکه عوضش کنم زیاده.

ابروهای میلاد و رضا باهم بالا رفت و به همدیگه نگاهی کردن و دوباره به حورا نگاه کردن حورا ادامه داد.

-تو این یک هفته رو تصمیمی که الان میخوام باهاتون درمیونش بزارم فکر کردم و ریسک هاشو بپذیرفتم.

نگاه مستاصلی به نارگل کرد اونم ساکت و کنجکاوی نگاهش می کرد عجیب بود آرومه .ادامه داد:

-میدونم تو بد شرایط مالی هستین.راستش متاسفم برای مشکلی که براتون پیش اومده اما یه پیشنهاد براتون دارم.من یه مقدار خیلی کم یه سرمایه دارم.کمی هم قرض میکنم و مقدار قابل توجهی رو به حساب یکی از شما دوتا واریز میکنم.باهاش رستوارن دیگه ای تو منطقه ی دیگه یی راه بندازین و از صفر رستوران یلدا رو راه بندازین.حساب سود و زیان هم نصف نصف.مدیریتش با رضا و کار از میلاد سرمایه هم از من.با شناختی که از جفتتون دارم میدونم که از عهده ش برمیاید

رضا خواست حرفی بزنه که با دست مجبور به سکوتش کرد و ادامه داد:

-تا بحال به هیچ غریبه ای اندازه شما دوتا اعتماد نکردم.الانم نمیخوام جوابم بدین رو کاغذی آدرس ویلا و شمارش و نوشت و رو میز گذاشت و ادامه داد:

-من به یه عزیزی قول دادم همه چیز و باهم از اول شروع میکنیم.حالا که سرراه شماها قرار گرفتم شاید …خدا یه فرصت دیگه واسه جبران اشتباه به هممون بده!

به رضا نگاه کرد و لبخندی زد .رضا جدی و دقیق بهش نگاه میکرد و در حال تجزیه تحلیل حرفاش بود.

با گفتن “خب ماهم کم کم باید بریم…. اگه این شراکت قسمت نشد…اینو بدونین از دوستی تون خیلی خوشم اومد.همیشه موفق باشید” از جاش بلند شد و به نارگل اشاره کرد بلند بشه.

-صبر کنین یه لحظه من یه سوال دارم

حورا لبخندی به رضا زد و تو صورتش با آرامش خیره شد

-ما هیچی از شما نمی دونیم چطور باید رو پیشنهاد کسی که نمی شناسیم فکر کنیم

-آدرس و برای این گذاشتم که هروقت خواستید تشریف بیارین هم یه آب و هوا عوض بکنید هم پای حرفای من بشینید.اینم پول غذای اون شبم

پولی رو میز گذاشت و سری خم کرد و با اشاره به نارگل به طرف در رستوران راه افتاد.نارگل از جاش بلند شد و به رضا لبخندی زد و پشت سر حورا آروم آروم از رستوران خارج شد.

-منظورت چیه حورا؟؟

-منظورم واضحه عارف!خود نارگل گفت نمیخواد با خانوادش ارتباط برقرار کنه

-اما..

-اما بی اما خودت گفتی هر چی خودش خواست حالا خودش هم میگه نه!!!

-حورا بچه نشو پس فردا جواب خانوادش و چی میدی؟؟؟نارگل بیماره اینو جفتمون خوب میدونیم

-من قرار نیست چیزی بگم خودش گفت اگه اصرار کنم رو این موضوع از اینجا میره ..عارف من نه میخوام نه میذارم بازم سرگردون کوچه خیابون ها بشه.بعدشم دارم روش کار میکنم راضی بشه واسه روانپزشک رفتن خودش که میگه چیزیش نیست

-معلومه که خودش قبول نمیکنه تو باید به رفتاراش دقت کنی مطمئن باش آنرمال بودنشو میبینی …بعدشم امیدوارم خودت به غیر قانونی بودن نگهداشتن دختر مردم واقف باشی

– نارگل 20 سالشه…من فقط دارم حمایتش میکنم.بعنوان یه دوست!برای بیماریش هم باید در اولین فرصت بیای اینجا درمانشو شروع کنی

-نمیدونم چی باید بگم..

-هیچ فقط تنهامون نزار راستش برای همین موضوع زنگ زدم ..ما قصد داریم یه کسب و کار راه بندازیم احتیاج به کمک داریم

-کسب و کار با کی؟؟؟

-با چندتا دوست …..

-دوست ؟؟نه انگارواقعا دیونه شدی..میشه به من هم بگی می خوای چیکار کنی؟

-فعلا هیچی ..فقط میخواستم بدونم اگه یه چند میلیون پول بخوام تواناییشو داری بهم کمک کنی

-مقداری پس انداز دارم.قصد داشتیم خونه رو عوض کنیم …دست تو ،یه حورا که بیشتر نداریم!

-مرسی عارف خوبی هات بی حسابن

-باشه حسابی خر شدم ببین هلنا اینجاست میخواد باهات صحبت کنه

با خواهرش چند دقیقه ای صحبت کرد و نصیحت در مورد نارگل شنید ..گوشی رو قطع نکرده بود صدای جیغ نارگل بلند شد.

با عجله از ویلا دوید بیرون نارگل نزدیک آب ایستاده بود تا کمر خیس بود و ماه بانو با اصرار سعی میکرد جلوشو بگیره.

-اینجا چه خبره؟؟

ماه بانو با التماس برگشت سمت حورا و تند تند گفت:

-خانم جان میخواد چله زمستون بره تو آب سرد ببین تا کجا رفته بود کشیده بودمش بیرون..شما بمانید و این دختر..

به عجله هم مسیر ویلا رو پیش گرفت .نارگل با اخم دوباره به سمت دریا برگشت و با پا وارد آب شد.حورا یه قدم جلو برداشت نارگل با عصبانیت برگشت سمتش و داد زد:

-عقب بایست ..

-چته بابا منم میخوام بیام تو آب نکنه آب فقط مال توئه!

نارگل با بدبینی نگاهی بهش کرد و قدم دیگه برداشت و بیشتر تو آب فرو رفت.حورا ژاکت و تیشرت تنش و در اورد و تو خشکی انداخت .دکمه ی شلوارشو هم باز کرد و پشت سر نارگل به آب زد.

نارگل نگاهی به هیکل رو فرم و تقریبا ماهیچه ای حورا کرد و کرد و گفت:

-تو ورزشکاری؟

حورا سری تکون داد و با دستاش آب و باز کرد و کمی جلوتر از نارگل رفت و چرخی دور خودش زد.نارگل با دقت بهش نگاه می کرد و حرکاتش و زیر نظر داشت.آخرش هم طاقت نیاورد و گفت:

-اون شب چطوری اون پسرا رو زدی؟؟

حورا با صدا خندید و گفت:

-خودت دیدی که با دست !!

-نه منظورم اینه که چطور زورت رسید!

حورا نزدیکش شد دست برد حلقه ی روسری نارگل و کشید و روسری رو از سرش در اورد.

-نگاش کن تروخدا قیافه شو!!آخه کی با لباس میاد شنا تو آب!

-یادم رفت!

-اشکال نداره برو لباس هاتو دربیار سنگین میشن می کشنت زیر آب

نارگل کمی عقب رفت و تو خشکی لباس های خیسشو در اورد.حورا با لبخند به استیل کشیده و پاهای بلند نارگل نگاه کرد و از دور با شیطنت گفت:

-کلک تو هم خوب موندی ها!

نارگل خنده تلخی کرد و دوباره تو آب پا گذاشت و نزدیک حورا ایستاد.

-شنا بلدی نارگل؟

-زیاد نه..

-اشکال نداره نزدیک من باش یه خرده بریم جلو!

قبول کرد و دست شنا زنون تا مسیری رو شنا کردن وسط آب حورا ایستاد و روبروی نارگل ایستاد موهاش خیس شده بود و به صورتش چسبیده بود.دست بلند کرد و شونه های نارگل و گرفت و با جدیت تو صورتش خیره شد.

-میدونستی زیر آب هفت تا ده دقیقه بیشتر زنده نمیمونی؟؟

نارگل اخمی کرد با شک سری تکون داد:

-منظورت چیه؟میخوای منو بکشی؟

حورا لبخند غمگینی زد و به بخیه های زیر گلوی نارگل که تقریبا میشد گفت بهتر شده بود و اون متورمی اولیه رو نداشت نگاه کرد و گفت:

-نه …ازت میخوام منو بکشی!

نارگل با وحشت و تعجب به صورت جدی و غمگینش خیره شد.

-اینجور نگاهم نکن….دارم بهت فرصت میدم قصاصم کنی!

-قصاص؟؟یه بار بکشمت بابت روزی چند بار مردن و زنده شدنم.

حورا سرشو بالا گرفت و تو صورت غمگین نارگل خیره شد.

-عزیــــزم!!

-نه….اینجور نگو ..برام دل نسوزون حورا…نشو مثل ماه بانو مثل خواهرت ،مثل عمه ،مثل امید،مثل لیلا،مثل ..مثل…مثل همه پدرم..مثل مثل مثل مثل اون نشو ،مثل اونا ….چون مثل اونا نیستی…

-من بدترم میدونم من..

-من چیزی از تو نمیدونم اما اینو بدون که ازت ناراحت نیستم که هیچ تازه ازت خوشحالم هستم..تو بهم سرنوشت و نشون دادی..آدم هایی که لیاقت محبت منو نداشتن و بینشون یه عروسک بودم.

-ولی تو خانواده..

-اشتباه نکن..بارها و بارها خانواده پدری دختر عمه هام بخاطر بی کس و کار بودنم مسخره م میکردن من هیچی نمیگفتم.بچه های مدرسه …هرکس هرکسی که میفهمید عمم منو به سرپرستی قبول کرده چون پدرم منو نخواسته و اون یکی عمم به خاطر پسر جوون داشتنش ترجیح داده منو به خانواده ی مادریم که مادرم و طرد کردن چه برسه من بسپره..

-خب این نشون میده عمت…

-عمه ی من خوب …ولی دیگه برام مهم نیست!با اون اتفاق ها فهمیدم جای من هیچوقت بینشون نبود….

دندوناش شروع به لرزیدن کرد.حورا آروم خندید و گفت:

-حالا فهمیدی هیچ دیوونه ای وسط زمستون به آب نمیزنه حالا بیخیال بیا شنا کنیم برگردیم تا گرم بشی…خسته که نیستی؟؟

-نه…واسه فکرکردن به گذشته خسته م..فقط میخوام جلو برم حورا!!!هیچوقت دیگه هیچوقت از گذشته من ،از آدم های زندگی من نه حرفی بهم بزن نه دفاعی ازشون بکن!!!این تنها خواهشیه که ازت دارم بعنوان شرط دوستیمون!!

-اگه قبول بکنم منو بعنوان دوستت قبول میکنی؟؟

-به شرطی که یادم بدی چطور اون شب اون پسرا رو میزدی؟؟

حورا بلند بلند خندید و گفت:

-باشـــه به روی چشم..خیلی چیزها هست که باید یادت بدم هرچی نباشه یه 8 9 سالی بیشتر از تو تنهایی کشیدم!

دست شنا زنون به سمت ساحل برگشت نارگل هم پشت سرش دست و پا زنون به سمت ساحل شنا کرد.

-آیییییی

-آخ ببخشید دردت اومد ببخشید نارگل جان!

-خفه شو بابا مگه چوبم دردم نیاد طبیعیه …

-ببینم مچتو قرمز شده؟

حورا دست جلو اورد مچ نارگل و بگیره نارگل با شیطنت اون دستشو گرفت و یکی از فن هایی که یاد گرفته بود و بهش زد و رو سینه انداختش و رو کمرش نشست و از پشت دستشو به حالت دستبند زدن نگه داشت.

حورا با خنده گفت:

-خطـ ..ا زدی قبو..

صدای جیغ ماه بانو حواس هر دوشون به در داد.ماه بانو با تعجب و ترس به نارگل که رو کمر حورا نشسته بود و ماتش برده بود.حورا تکونی به خودش داد نارگل ازکمرش پیاده شد.حورا دو زانو نشست و گفت:

-چی شده ماه بانو؟؟

-خ..ان..م ج..ا..ن

-جانم چیزی شده داشتیم تمرین می کردیم…کارت و بگو!!

ماه بانو با شک و تردید به نارگل که خبیثانه نگاهش می کرد رو به حورا گفت :

-دوتا آقا اومدن میگن با شما کار دارن

حورا و نارگل به همدیگه نگاه کردن و چند لحظه متفکرانه به هم خیره شد.صورت حورا با خنده باز شد.

-پذیرایی کن ماه بانو تا من یه دوش بگیرم از دوستان هستن

ماه بانو با دلهره رفت.

-بالاخره بعد از یه ماه سرو کله شون پیدا شد

از جاش بلند شد به سمت اتاقش بره که دوش خصوصی داشت که با صدای نارگل برگشت ونگاهش کرد:

-جانم؟؟

-من هم با خودتون سهیم کن!

-منظورت چیه؟؟؟

-من نزدیک 30 ملیونی تو حسابم پول دارم تو حسابی جدا کردم که کسی خبر نداره و کسی نتونه بهش دسترسی داشته باشه اگه تالان کسی برشون نداشته بهتره ازشون استفاده کنی!!

-مطمئنی تا الان دست نخورده باقی مونده؟؟ممکنه حسابات از طریق پلیس رد یابی شده باشه..تا پیدات کنن

-میدونم ریسکه اما ارزششو داره یکسال بیشتر گذشته فکر نمیکنم دیگه کسی دنبالم بگرده

حورا غمگین شد خواست چیزی بگه که یاد تنها شرط دوستیشون افتاد و با لبخند گفت:

-هرچی تو بخوای میریم یه شهر دیگه برداشت می کنیم کمتر امکان گیر افتادنمون باشه اوکی؟

با گفتن “من میرم دوش بگیرم” از اتاقی که برای تمرین خالی کرده بودن خارج شد.

***

-خیلی خوش اومدین

میلاد با ژاکت کرم مشکی که پوشیده بود لبخند جذابی زد و پا روی پا انداخت و با شوخی گفت:

-پدرم در اومد تا راضیش کردم

رضا چپ چپی نگاهش کردم میلاد باقی حرفشو خورد و سرشو با شیر کاکائوش گرم کرد.

-راستش سراپا گوشیم..به شخصه واسه من جالبه چرا من؟!

-بحث شما نیست آقا رضا من به جفتتون اعتماد کردم به مدیریت شما و به امانت داری آقا میلاد

میلاد از خنده در حال انفجار بود بسختی خنده شو خورد و زیر زبونی گفت:

-فرصت کردی یه نوشابه واسه خودت باز کن

نارگل که چارزانو رو مبل نشسته بود پوزخندی زد و گفت:

-هوا سرده بچه میچاد

-نـــارگل!!!!!

میلاد و رضا و حتی خود حورا باهم زدن زیر خنده و نارگل با اخم و جدیت بزرگ مآبانه ای تکیه شو داده بود به مبل و شیر کاکائوشو مزه مزه میکرد.

-خارج از شوخی برای من خیلی سخته بازم به کسی اعتماد کنم منی که یه بار چوب اعتمادم و خوردم اما نمیدونم چی تو نگاهتون بود که باعث شد.تمام حساب کتابام بهم بریزه.

میلاد پوق زد یه خرده از شیر تو دهنش بیرون ریخت.با دست جلو دهنشو گرفته بود و قرمز شده بود نارگل به تلخی گفت:

-فقط ی عشق آتشین این وسط کمه کاسه کوزه همه رو بهم بریزه…

رضا ساکت شد و با خجالت سرشو زیر انداخت و به مبل تکیه داد.حورا نفس عمیقی کشید و بدور از شوخی با جدیت خاص خودش گفت:

-اگه اجازه بدین بعد از شام کامل توضیح میدم.فعلا از خودتون پذیرایی کنید!

***

هر سه نفر لیوان به دست جلوی شومینه نشسته بودن و منتظر به حورا نگاه می کردن .نارگل تکیه شو به دیوار کنار شومینه داده بود و تو تاریکی نشسته بود و با چشمای بسته لیوان تو دستش و نگه داشته بود.

میلاد یه بالشت زیر دستش داده بود و یه وری دراز کشیده بود .رضا با کمی فاصله از میلاد چهار زانو نشسته بود به لیوان چایش نگاه میکرد.حورا خیره به آتیش نزدیک شومینه نشسته بود و غرق افکارش به گذشته متمرکز شده بود.

-داستان از وقتی شروع شد که پدربزرگ پدریم که اسمش منوچهر شکیبا بود.همراه زنش بعد از ازدواجشون اومدن بودن شیراز تابا سرمایه یی که داشتن با خرید یه خونه زندگیشون و شروع کنن که خیلی اتفاقی با یه زن و مرد و پسر کوچولوشون آشنا میشن که خونه شونو بخاطر آتیش سوزی از دست داده بودن و دنبال خرید یه خونه بودن و هردو پیش مرید مسجد اومده بودن تا مشکلشون با شور و مشورت حل بشه.

به پیشنهاد مرید مسجد زمین چند هکتاری دور افتاده ای از شهر رو با قیمت پایین میخرن و باهم هزینه ی ساخت دو ساختمون آجری رو کنار هم میدن .که بعد از به دنیا اومدن پدرم و عمم که دوقلو بودن و تنها تفاوتشون رنگ چشم هاشون بود پیوند خانواده نزدیک تر شد و صمیمتشون روز به روز بیشتر.

پدربزرگم کارمند گمرک بود اما بخاطر طبع و لطافت روحش با دستای خودش نهال میکاشت و در کنار کار کردنش تو گمرک کشور ته باغ باغبونی میکرد. میگن مرد مهربون و آرومی بوده و با رسیدگی هاش یه باغ بزرگ و یواش یواش راه انداخته بود و هرروز اون زمین برهوت شکل و نما میگرفت و با خریدن زمین های مجاور و ساخت و ساز اونا هم اونجا یواش یواش رونق گرفت رفت و آمد ها زیاد شد.

خانواده یی که همسایه ی پدربزرگم اینا بودن و شریک پدربزرگم محسوب میشدن خانواده ی کیان بودن “عمادالدین کیان” که مرد با وجدان و منصفی معروف بود .وکیل دادگستری بود و برای خودش برو بیایی داشت.اما هرگز فراموش نکرد که وقت نداریش و اوضاع نابسامان بد مالیش با مشارکت پدربزرگم اون زمین خریداری شد.

وقتی بچه ها بزرگ تر شدن .پدربزرگم مریضی سختی گرفت و فوت شد.بعد از مرگش به خواست مادربزرگم ته زمین و بعد از باغش که با دستای خودش ساخته بود دفن شد.

عمادالدین هم برای بیشتر شدن صمیمت و اینکه خیالش راحت بشه که دور شدن دو خانواده دردسری برای زمین پیش نمیاره .دو ساختمون و کوفت و چهار طبقه یه عمارت بزرگ و مجلل ساخت.

حرفش هم این بود که بعد از مرگش ارث هر خانواده رو جدا جدا داده یه طبقه برای پسر خودش و یه طبقه همسر و دخترش و یه طبقه برای پدرم و یه طبقه برای عمه و مادربزرگم در نظر گرفت.

سالها گذشت و بچه ها بزرگتر شدن دختر بزرگ خانواده ی کیان که مینو نام داشت 16 ساله شده بود و با اولین خواستگارش ازدواج کرد و به ماه عسل رفت .

پسر خانواده ی کیان “امیر ارسلان”19 ساله شده بود و به فکر سربازی رفتن بود و امید و دنیا هم که 15 ساله بودن در پی درس و مشق هاشون بودن.که تصادف مینو و شوهرش تو ماه عسلشون ضربه ی سختی به هر دو خانواده زد.

شوهر مینو توی تصادف در جا فوت شد و خانواده ی شوهرمینو حاضر به نگهداری عروسشون نشدن .مینو به خونه ی پدرش برگشت و بعد از چند ماه معلوم شد که از شوهرش حامله شده بوده.

بدنیا اومدن هلنا اوضاع روحی خانواده رو عوض کرد و بعد از یه مدت دوباره پای خواستگارا به عمارت باز شد.عماد الدین هم به دلشوره ازدواج دوم دخترش افتاد و با استرس اینکه خانواده ی شوهر اولش از وجود نوه شون مطلع بشن چه دردسر هایی پیش میاد با درخواست عجیبش همه رو شوک زده کرد.

اعلام کرد که برای امیر ارسلان به خواستگاری دنیا میان تا هم پیوند خانواده حفظ بشه هم غریبه ادعای ارث و میراثی نداشته باشه به شرطی که امید هم با مینو ازدواج بکنه و اونم سه دنگ زمین و بنام امید و سه دنگ دیگه شو به نام امیر ارسلان میزنه.

تنها کسی که از این درخواست جا خورد پدرم بود که باید با زنی ازدواج میکرد که هم ازش بزرگتر بود و هم قبلا ازدواج کرده بود و یه بچه هم داشت اما وقتی اصرار مادرش و مبنی بر موقعیت خوب واخلاق های آروم و ایده آل بودن مینو شنید و کم و بیش هم از علاقه ی خواهرش به امیرارسلان خبر داشت .بدون رضایت قلبی موافقت خودشو اعلام کرد.

هلنا ده ماهه بود که “عارف” پسرامیرارسلان بدنیا اومد و دوباره بعد از سالها خوشبختی به دو خانواده رو اورد.

پدرم هم با تمام مخالفت های اطرافیانش مبنی بر بچه دار شدنش ایستاد و میگفت میخواد برای هلنا پدر خوبی باشه که صد البته هم بود و اینو همه شاهد بودن.

بعد از 3 4 سال دنیا برای بار دوم باردار شد و این باردر کمال تعجب یه سه قلو زایید دو پسر یه دختر!!!

دختری که به محض تولدش جای خودشو تو دل داییش یه جور اختصاصی باز کرده بود چون هم به نسبت پسرا آرومتر بود هم شیرینی های بچگونه ش ساعتها باعث سرگرمی پدرم بود.

پدرم خودش اسمش و انتخاب کرد و اعتقاد داشت همیشه آرزو داشت دختری مثل آرزو داشته باشه.یکی از قل پسرارو خود امیر ارسلان به نام پدرش عماد انتخاب کرد و آرش هم به انتخاب دنیا نامگذاری شد.

3 سالی به خوشی میگذشت و همه در کنار هم به زندگی آرومشون مشغول بودند تا اینکه پدرم برای اولین بار یکی از قطعه های موسیقیش تو رادیو پخش شد و توجه خیلی هارو به خودش جلب کرد.به نوبه ی خودش اثر شده بود.و این انگیزه ای شد برای پدرم که با سعی و تلاش بیشتری برای هنرش از جون و دل مایه بزاره.و کنسرت های مختلف بره و وقتشو با نت هاش و “آرزو” بگذرونه.

تو یکی از کنسرت هاش تو دبی با مادرم آشنا شد.”فوزیه” دختر یکی از سران گردن کلفت عرب سنی مذهب.

تو اولین اجرای پدرم وقتی قطعه شو با پیانو نواخت.اولین کسی که بلند شد و تشویقش کرد مادرم بود و این اولین کلید آشناییشون زده شد.

دفعات بعد تو همه ی کنسرت های پدرم حضور پیدا می کرد و با ذوق و شوق تشویقش میکرد . تو مهمونی یکی از کنسرت هاش مادرم با شجاعت بهش ابراز عشق کرد و وقتی به پدرم گفت که سالهاست دورادور میشناسش و میدونه که ازدواج کرده و متاهله ازش خواست صیغه ش کنه و باهاش ازدواج کنه.

پدرم هرگز نگفت چه حسی به مادرم داشت همیشه میگفت آدم باید درداشو تو سینه نگه داره و فقط با خدا سهیمشون بشه.وقتی عشق مادرم و از نگاهش میخوند وقتی فهمید سالهاست که مادرم مسلمون شده و به عشق پدرم دنیا رو شکل دیگه ای شناخته باهاش پنهانی ازدواج کرد.

و تنها کسی که از این ازدواج خبر داشت عمم بود.

گذشت تا من 11 12 سالم شد.اون وقتا بامادرم یکی از شهرهای کوچیک ترکیه زندگی میکردیم و زندگی پنهانی ولی شیرینی داشتیم وقتایی که پدرم پیشمون میومد و هرگز فراموش نمیکنم ساعتها خوش میگذرونیدم و یه لحظه خنده از لبهامون نمی رفت.مادرم چشمهاش برق میزد و صدای خنده هاش قطع نمیشد.همیشه معتقد بودم زیباترین ملودی زندگیش و پدرم وقتایی که تو خونه حضور داشت موسیقی لذت بخش و مورد علاقه ی من صدای خنده های مادرم بود.

گرچه بعد از رفتن پدرم مادرم تا مدتها ناراحت و غصه دار میشد اماهمیشه میگفت عشق قیمت داره شاید قیمت عشقش اون هم دوریش از پدرم بوده .

تا اینکه یکی از دایی های مادرم خیلی اتفاقی یه شب دیدمون و همه از وجود من خبردار شدن و وقتی پدرمادرم فهمید دخترش بخاطر یه شیعه مذهبشو عوض کرده قسم خورد هرجور شده این بی احترامی رو تلافی میکنه با کلی تحقیق و پرس جو فهمیدن که پدرم کی هست و امیر ارسلان که از قضا وکیل برجسته ای بود پدربزرگم و بیشتر تحریک کرد که برای تلافی دست به هر کاری بزنه که اولین کار باسیاستش اعلام وجود من و آشکار کردن ازدواج پدر مادرم بود.

که ضربه ی سختی به امیر ارسلان زد و یه جورائی شوکه ش کرد.ولی دست از حمایتش از پدرم نکشید.میگفتن مثل برادر نداشته ش دوستش داشت.

بعد از مرگ عمادلدین همه میدونستن که برای چی همچین تصمیم برای ازدواج بچه ها گرفته بود که غریبه ادعایی به اون زمین نداشته باشه .و حالا من عامل نزاع بین دوخانواده شده بودم.

خبر ازدواج پدرم مادر امیرارسلان و شوکه کرد و بعد از یه مدت تحمل غم و غصه سرنوشت دخترش با دلگیری از کار پدرم فوت کرد بعد از فوتش چون کنار شوهرش ته باغ دفن شد .

برای پدربزرگم یه ملعبه شد که باهاش پدرم و بچزونه که با پیشنهاد امیر ارسلان وقبول کردن عمم سه دنگ اون زمین به نام من زده شد و حضور و تربیت من تو اون خونه باز هم تیرش به سنگ خورد.

یکسالی گذشته بود و من کنار خانواده ی عمم هرچقدر سخت زندگی می کردم گرچه با نگاهاشون حس کسی که جایی رو به زور تصاحب کرده داشتم اما کنارشون زندگی میکردم و خوشحال بودم هلنا و مینو جون منو پذیرفته بودن و آرزو بهترین همزبونم بود.

تنها غمم دور بودن از مادرم بود که هربار با شنیدن صداش پی به غصه هایی که میدونستم از دوریم میخوره و سکوت میکنه میبردم اما سرنوشت برای هممون بدتر از اینا رو خواب دیده بود.

یه مدت بود آرزو ساعتها باتلفن حرف میزد و ساکت شده بود حتی دیگه با من هم کمتر حرف میزد یه مدت گذشت تولد 16 سالگی آرزو بود که از طرف خانواده ی مادرم پیغام اومد که درخواست خواستگاری از آرزو رو برای کوچکترین داییم یعنی فوآد دارن.

همه شوک زده از این درخواست عجیب بودن و کسی نمیدونست که نقشه ی پدربزرگم برای اون زمینه!

اول به شدت امیر ارسلان رد کرد اما اصرارهای اونا و حتی مسلمون شدن دایی فوآد و نشون دادن عشقش به آرزو یه جورائی دهن همه رو بسته شد.

دقیق نمیدونم مرتبه چندم بود که به خواستگاری آرزو می اومدن که آرزو تو روی پدرش ایستاد و گفت از قبل تر ها عاشق فوآد بوده و اونم به این ازدواج راضیه.

شکست امیر ارسلان تو جمع کمتر چیزی بود که هر پدری طاقت بیاره اما باز هم ایستاد و گفت دختر نمیده.

با قهر کردن و اعتصاب غذای آرزو وضعیت بیشتر بهم ریخت.حرف هیچ کسی رو گوش نمیکرد وروز به روز از همه فاصله می گرفت .

تو همین هاگیر واگیر مادربزرگم در حال مرگ بود و بعنوان وصیت از امیر ارسلان خواست تا زودتر ازدواج عارف و هلنا سر بگیره چون هلنارو مثل نوه های خودش دوست داشت و میخواست ازدواجشونو قبل از مرگش ببینه.

بعد از رفتن عارف و هلنا به ماه عسل مادربزرگم شب خوابید و بیدار نشد مراسم کفن و دفنش ته باغ آتیش زیر خاکستر پدربزرگم مادریم و دوباره روشن کرد و به این حرف که نصف زمین ماله منه پس میتونه همون نصف قبرستون و آتیش بزنه شبونه ریختن خونه ی عمم و هممونو گرفتن.

امیر ارسلان که از نیت پدربزرگم بی خبر بود آرزو رو فراری داد چون فکر میکرد قصد اونا آرزوئه ولی وقتی پدربزرگم اومد و گفت جریان از چه قراره اوضاع بهم ریخت.

و درگیر شد توی درگیر امیرارسلان برای نجات جون آرزو تیر خورد و برای همیشه ویلچر نشین شد.

اون شب لعنتی رو هیچ وقت فراموش نمیکنم.مادرم یه لحظه هم از دعا کردن دست نمیکشید عمه دنیا شوک زده شده بود و فقط جیغ میکشید و دخترشو رو صدا می کرد.

شب ترسناکی بود خیلی ترسناک.اونقدر که تا مدتها شبها میترسیدم بخوابم.

اون شب لعنتی بالاخره صبح شد .اما هرگز کسی نفهمید آرزو کجاست ..پدرم هم گم و گور شده بود و یه هفته بعد جسم بی جون پدرم زیر درخت بید پیدا شد.میگفتن مشاعرشواز دست داده اینکه اون یه هفته کجا بود و کسی نمیدونست .

بعد از اون اتفاق وجود ما تو اون خونه اضافی بود .نگاه های عماد سراسر کینه بود و آرش حتی تو صورتمون هم نگاه نمیکرد.عمه هم حتی برای دیدن برادر مریضش طبقه ی ما نمی اومد .

این شد که چند دست لباسمونو جمع کردیم و از اونجا رفتیم به 6 ماه نکشید که پدرم مرد و تو بهشت زهرا جدا از خانوادش دفن شد .مادرم هم که از غصه ی پدرم و کار زیاد فرسوده شده بود و تو سن 30 سالگی یه شب کنارم خوابید و صبحش بیدار نشد.

تو سن 15 سالگی بی کس و کار شده بودم.هیچ جایی نداشتم برم و هیچ کاری بلد نبودم تا از عهده ی خودم بربیام فقط با اطلاع مرگ مادرم مردم محله مادرم و با همون یه مقدار پولی که برامون باقی مونده بود کفن و دفن کردن و من موندم و یه عالمه تنهایی!

بازم گلی به مرام آخونده مسجد که زنش پا به ماه بود و به اسم نگهداری زنش منو تو خونشون جا داد تا از شوک مرگ مادر و پدرم و وضعیت بی کس و کار بودنم در بیام.

تا بچه شون بدنیا بیاد اونجا بودم و اون مدت زن پیشنماز مسجد منو به نهضت راه داد و با توجه به قد و هیکلم که بزرگتر میزدم تونستم چهار کلوم سواد به مردم یاد بدم و در کنارش خودم هم درس بخونم.

بعد از کلی حرف نامربوط هم که پشت سر حضور من تو خونه اون مرد بامرام و باوجدان زده شد همون چند دست لباسمو جمع کردم برگشتم به تنها جایی که داشتم خونه ای که مادر و پدرم و با هم از دست داده بودم.شبا از ترس خوابیدن درس میخوندم و روزها درس میدادم و یواش یواش تنهایی ترقی میکردم.

یواش یواش با بیشتر شدن مزاحمم هام کلاس دفاع شخصی رفتم و تااونجایی که بتونم از خودم دفاع کنم.با یه سال تاخیر وارد دانشگاه شدم.رشته ی “حقوق” هر کسی نمیدونست خودم بهتر میدونستم قصدم از انتخاب این رشته دفاع از حق و حقوق خودم بود که همه با سکوتشون ازم گرفته بودنش.

ترم دوم بودم که وقتی استاد پاشو توکلاس گذاشت از تعجب و ترس نزدیک بود جام و خیس کنم “عارف” بود!!!!

برعکس تصورم وقتی به اسمم رسید چند ثانیه با بهت تو کلاس دنبالم گشت و وقتی به صورتم رسید جلوی همه به طرفم دوید و بغلم کرد.

بهترین حسی بود که بعد از سالها تنهایی کسی بهم داد.بهترین حس!!!

پام به خونه ی عارف باز شد.بچه دار شده بودن یه جفت دوقلوی خنده دار تابه تا داشتن.هر وقت میدیدمشون خنده م میگرفت این دوتاهیچی شون شبیه به همدیگه نبود.نه اخلاق نه قیاقه حسام بازیگوش و پر سروصدا هیوا ملوس و شیرین زبون که هربار با دیدنش آتیش میگرفتم انگار سیبی بود که با آرزو نصف کرده باشن حتی خنده اش همه چیزش…

عارف هم وضعیت بهتر از منو نداشت بعد از یک ماه برگشتش که قرار بود یک هفته باشه با دیدن اون همه اتفاق شوک زده شده بود و عذاب وجدان گرفته بود که سکوت اهالی خونه بهش دامن میزد این شد که عارف هم از اون خونه کنده شده بود و تو کشور امارات دوره های مهارتی میگذروند و کار می کرد و همون جا موندنی شده بود.

فقط انگار شانس بامن بود که جای دوستش بیاد درسی رو بگذرونه که منو ببینه!!

حورا سکوت کرد.نفس عمیقی کشید و با گفتن “با اینکه برای گفتن باقی زندگیم خجالت میکشم اما بهتره کامل درموردم بدونین” ادامه داد:

حورا سکوت کرد.نفس عمیقی کشید و با گفتن “با اینکه برای گفتن باقی زندگیم خجالت میکشم اما بهتره کامل درموردم بدونین” ادامه داد:

-چند وقتی بود که تو دانشگاه پخش شده بود که من پسر میبرم خونه م و تنها زندگی کردنم دال بر شایعات پشت سرم بود.اونقدر زیاد که از طرف ریاست ازم درخواست توضیح کردن و وقتی رد کردم در عین ناباوریم چندتا از همکلاسی هام به دروغ گفتن که به شون وعده دادم و خونم دعوتشون کردم و اونام چند باری رو باهام گذروندن!

اینکه بخواستم ثابت بکنم دروغه برام کاری نداشت برگه ی صحت سلامت من کذب اونارو تایید میکرد اما هیچی نگفتم و ترجیح دادم سکوت کنم.

وقتی اخراجم کردن سراغ یکی از پسرا رفتم و بهش گفتم که میتونستم چیکار بکنم طرف که ترسیده بود گفت کسی بهشون گفته شایعات و پخش کنن و دروغ بگن با کمی نشونی دادن کار سختی نبود فهمیدن اینکه کسی هست که هنوز منو نبخشیده باشه!!

بعد از اخراجم بدون اینکه به عارف چیزی بگم ازش خواستم جایی برام کار پیدا کنه…پیش یکی از همکاراش برام کار پیدا کرد که کمتر از یک ماه اونجارو دزد زد و ازاونجایی که کلید با من بود و مسئولیت گردن من بود با دادن هزینه ها توسط عارف باکلی شرمندگی از اونجا هم اخراج شدم.

یه روز خیلی اتفاقی کنار خیابون مردی رو دیدم افتاده و از دهنش کف بیرون میزد..زنگ زدم اورژنس و طرف و بیمارستان رسوندم معلوم شد طرف سرع داشته و کلید اولین رابطه ی احساسیم با کسی زده شد.

اسمش بهادر بود هرچی بگم از خوبی هاش کم گفتم ظاهر معمولی بود اما قلبش بی نهایت بزرگ بود بی نهایت!

این و وقتی یکسال بعد با هزار مشکل و مخالفت خانودش بابت اینکه کسی رو نداشتم داشتیم ازدواج می کردیم و همون شب رو صفحه نمایش عوض عکسای دوره ی نامزدی مون عکسایی از من به بدترین شکل تو بغل مردای نامحرم نشون داده شد و کنار دیوار مردی تکیه داده بود که تصویرش برام بی نهایت آشنا بود و با چشمهاش دعوت به جنگم می کرد فهمیدم عماد جنگ و رسما شروع کرده.

این شد که 6 سال نفرت و جمعش کردم و به قصد کشت اشتباهی برادرش و جلوی ماشینی پرت کردم که بعد که ازکنجکاوی پیگیری کردم فهمیدم اون شخص آرش بوده و چه غلطی کردم

سکوت حورا طولانی شد بسختی با صدای لرزون ادامه داد:

کسی که زیرش گرفته بود یه دختر بود یه دختر به اسم نارگل!!

نمیدونستم چطور خانوادش راضی شدن برای نگهداری آرشی که بخاطر تصادف مصدوم شده بود فرستادنش خونش.انگار یادشون رفته بود یه دختر وقتی کنار یه مرد باشه طبق جنسش کشش پیدا میکنه بهش و عاشق میشه .مخصوصا که دختر قصه ی ما محبت هم از مرد دیگه ای ندیده باشه!!شد پنبه کنار آتیش و سوخت!!!!

از عذاب وجدان شبا خواب نداشتم هرشب مادرم به خوابم می اومد و با گریه تماشام میکرد این شد که مثل دیونه ها تمام سرگرمیم از دور نظاره گر زندگی اونا بودن بود.بیرون رفتنش هاشون پارک رفتنش هاشون …..زیر نظر گرفتنشون.

تا اینکه اون دختر گم شد خانواده ش دنبالش می گشتن و هیج جا خبری ازش نبود.تمام کوچه ها رو سه روز صبح تا شب دنبالش گشتم.اونقدر که از پیدا کردنش ناامید شده بودم نمی دونستم چی شده من فقط میدونستم عروسی دختر عمه ش به بعد اون دختر گم شده بود این و از در و همسایه پرس و جو کرده بودم و تو پارک ها از این و اون نشون میپرسیدم نمیدونم چرا یه حسی وادارم می کرد شهر و بگردم حسی که می گفت این دختر جایی رو نه بلده نه داره که بخواد بره.

شبی که پیداش کردم دومین شبی بود تو زندگیم که تا ابد فراموشم نمیشه.دختر بی گناه قصه بخاطر نفرت دو احمق ترسیده و وحشت زده و زخمی ازمن همجنسش حتی میترسید.

شبی که به دستای دراز شده برای کمکم با تردید نگاه می کرد حالم از خودم بهم خورد.از منی که با اون همه ادعای ناحق شدن حقم حق زندگی یکی دیگه رو ازش گرفته بودم و زندگیشو جهنم کرده بودم…..

اون شب دومین شبی بود که نمیخواست صبح بشه تا من تو عذاب وجدان تب و لرز و هذیون های دختری که صندلی عقب ماشینم تو خواب گریه می کرد بمیرم!!!

هوا گرگ و میش شده بود.نزدیکی های صبح بود.نارگل هنوز چشم بسته به دیوار تکیه داده بود و حورا بدون حرف از جاش بلند شد و از ویلا بیرون زد.

پسرا مات و متحیر بهم نگاهی کردن و خیره به نارگل شدن.

سخت نبود فهمیدن اینکه نارگل قصه ی حورا همون دختری بود که قصد خودکشی داشت.رضا از جاش بلند شد ملافه رو کنار پای میلاد برداشت و نزدیک نارگل نشست لیوان و از دستش میخواست بگیره که صدای دورگه نارگل سکوت ویلا رو شکست:

-من از دلسوزی متنفرم!!!

رضا جاخورد امین دستشو از رو پیشونیش برداشت و به طرف رضا و نارگل برگشت.نارگل چشماشو باز کرد و به رضا نگاه کرد.عمیق و طولانی بعد از چند دقیقه مکث با بغض گفت:

-هیچ میدونستی تو من و یاد امید میندازی !!!!

سرشو از دیوار برداشت و سرشو تو بغل رضا که بی حرکت نگاهش می کرد گذاشت و از ته دل گریه کرد.

گریه کرد گریه یی که تا سالها بعد حتی کسی قطره اشکی ازش ندید.

***

-بهادر

ایستاد و اطرافش و به دنبال صدا نگاه پشت سرش ایستاده بود و با لبخند غمگینی نگاهش می کرد.از تعجب چشماش گرد شده بود .حورا یه قدم به سمتش برداشت و روبروش ایستاد.

-حورا؟؟تو معلوم هست کجا بودی؟؟؟سه ماهه ازت خبری نیست !

-ببخشید گیر یه سری کارا بودم نمیشد بیام دیدنت.. خوبی چه خبر؟؟

-آره آره خوبم..بیا تو خونه چرا زودتر خبرم نکردی از کی اینجایی؟؟

دست حورا رو گرفت و به طرف در ساختمون رفت در و باز کرد و عقب ایستاد تا حورا اول رد بشه.

-زنگ زدم بیمارستان شیفت هات و از همکارت پرسیدم گفتم یه وقتی بیام که کمتر معطل شم.

-معطل چی بشی دختر خوب حالا چرا این وقت شب؟؟

دکمه ی آسانسورو زد و منتظر به حورا نگاه کرد.حورا لبخند خجولی زد و سرشو زیر انداخت و گفت:

-بخاطر نارگل زیاد نمیتونستم تنهاش بزارم این شد که گفتم وقتی بیام شب باشه که قبل از بیدار شدنش برگردم.

-هنوز بهتر نشده؟؟؟

-نمیدونم…یه خرده اخلاقش عجیب شده ..کمتر حرف میزنه …کمتر میخنده ….بیشتر سرش تو لاک خودشه و سرش با کار و ورزش گرمه ولی اعتراف میکنم خیلی با گذشته فرق کرده گاهی ازش میترسم

-کار؟؟؟سرکار میره؟؟ترس واسه چی طبیعیه با ضربه ای که خورده بهش وقت بیشتری بده تا خودشو پیدا کنه

-میریم!!با دونفر شریک شدیم یه رستوران راه انداختیم و گیر کارای اونجائیم.

بهادر در خونه رو باز کرد و اشاره داد حورا اول وارد بشه.کیفشو کنار در گذاشت و رو مبل تک نفره ای نشست.

بهادر کتشو رو مبل انداخت و رفت تو آشپزخونه

-چی میخوری عزیزم!؟

-چای باشه عالیه!!

تا بهادر بیاد داشت با خودش حرفاش ومرورو میکرد.

-بفرمائید

-مرسی ببخشید خسته انداختمت زحمت

-چه زحمتی اونجا نشستی چرا بیا اینجا!

حورا با نارضایتی از جاش بلند شد و رو کاناپه نشست یکی از دلائل انتخاب مبل هر چی دوربودنش از بهادر بود!

بهادر نشست و پاهاشو کشید سرشو گذاشت رو پای حورا و چشماشو بست.

-آخیـــــش!کاش هر روز اینجا بودی خستگیم در میرفت!

حورا لبخندی زد و دست کشید به پیشونیش و دستشو تو موهاش نگه داشت.

-چه خبر بهادر؟!

-خبری نیست فقط کجا بودی؟؟ گوشیت هم خاموش بود خواستم برات بگم چی شد قضیه اون اسم!

-اسم ؟؟کدوم اسم؟؟

-همون که اسم خواهر زادت و گفته بودم!

-آهان چی شد مگه؟!

-هیچی بابا دو روزی بود شما رفته بودین .یه آقایی اومد خوشتیپ و متشخص گفت اسمش “آرش کیان” و میخواد در مورد بیمار “هیوا کیان” بپرسه طرف چه نگاه نافذی داشت از ترس زبونم بند اومده بود.گفتم نمیشناسم

حورا با تعجب گفت واقعا؟؟

-آره گفتم نمیدونم دارین در مورد چه کسی حرف میزنین اینجا بیمارهای زیادی میره ومیاد بعد گفت اونی که بخاطر سکته قلبی تو کما بوده منم میدونستم نارگله گفتم واله همچین اسمی نداشت اسم اون خانم نارگل موسوی بود آشنای یکی از بچه ها بود حالش هم خوب شد رفت

حورا تقریبا با جیغ گفت:

-چی؟؟چرا اسم نارگل و اوردی؟؟

بهادر سرشو ازروی پای حورا بلند کرد و سرجاش نشست و گفت:

-چون پیش خودم حدس زدم ممکنه 4 تا پرستار اسم نارگل واز زبون من و تو شنیده باشن اگه دروغ میگفتم ممکن بود برای بیمارستان بد بشه.

-خب خب بعدش چی شد؟

-هیچی طرف اول رنگش پرید بعد قرمز شد دستاش رو میز مشت شد بعد سرشو زیر انداخت و بدون حرف رفت!!

-همین؟؟؟

-آره بخدا خودم تا ده دقیقه تو شوک بودم این کی بود دیگه!!

-شوهر نارگل و برادر عماد بود!

-راست میگی؟؟؟اگه عماد هم شبیه این باشه عجب چیزی بودن ها

حورا پشت چشمی نازک کرد براش و تکیه شو داد به مبل بهادر هم نزدیک تر شد و دستشو انداخت گردن حورا وتقریبا بغلش گرفت و گفت:

-خب خب خانم شاغل برای آیندتون چه برنامه یی دارین؟

حورا سعی کرد از بغلش بیرون بیاد که بهادر دست برد زیر پاشو و بلندش کرد رو زانوش نشوندش.

-بهادر!!

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن