رمان عشق و احساس من

رمان عشق و احساس من پارت 2

 

–پس الان اجازه ش رو صادر کردی که من می تونم اریا صدات بزنم دیگه نه؟..
اریا خندید وگفت :اره..گرچه تو هر کار بخوای می کنی به اجازه ی کسی هم نیاز نداری..
صدای مادرش را از پشت سرش شنید :باز شما دوتا تنهایی یه گوشه نشستید ؟..چرا نمیاین تو؟..داییتون تازه اومده..
نوید گفت :خاله شماها جوونید بذارید ما دوتا پیرمرد به حال خودمون باشیم..
— ای کلک ..به نظرم این حرفت تنها یه معنی داشت که یعنی ما پیریم و شما جوون و با ما هم نمی سازید وخلوت و تنهایی رو بیشترترجیح می دید درسته؟..
نوید هل شد وگفت :نه خاله منظورم این نبود..
مادر اریا که اسمش هما بود با خنده گفت :پس منظورت چی بود؟..
–منظورم این بود پس شما و مامان کی می خواین دست به کار بشید؟..من و آریا پیرشدیما شما هم عین خیالتون نیست..
هما نگاه مشکوکی به آریا و نوید انداخت وگفت :یعنی چی؟..یعنی زن می خواین؟..
نوید :ای قربون خاله ی باهوشم برم..زدی تو خال..
آریا با اخم نگاهش کرد وگفت :از خودت مایه بذار من فعلا هیچ تصمیمی ندارم..
نوید :خب به خاطر تو اینا منو زن نمیدن دیگه..حداقل به خاطر من پیشقدم بشو برو زن بگیر..برو منم پشت سرت میام..
-نه چرا اینکارو کنیم..تو برو من از پشت سر هواتو دارم..
–واقعا دستت درد نکنه .. ولی من راضی به زحمتت نیستم تا بزرگتر هست کوچیکتر غلط می کنه بیافته جلو..
– اینجور مواقع خوب مراعاته بزرگتر و کوچیک ترو می کنی اره؟..تو که زن می خوای بیافت جلو من که نمی خوام فقط نگات می کنم..
— من که حرفی ندارم برو به خاله ت بگو..اون میگه اول آریا بعد تو..
–به خاله بگو اریا تصمیم به ازدواج نداره فعلا واسه تو استین بالا بزنه که واجب تری..
نوید خواست جوابش را بدهد که هما با صدای بلندی گفت :بسه..
هر دو ساکت شدن و به او نگاه کردن..
— چقدر کل کل می کنید؟..خب یه کلام بگید زن نمی خواین این همه مدت منو گذاشتید سرکار دیگه این همه بحث نداره که..
آریا نگاهش کرد وگفت :نه مامان ..شما که می دونید من به خاطر کارم نمی تونم ازدواج کنم..مطمئنم کسی با این شرایط شغلی که دارم به همین راحتی با من ازدواج نمی کنه..درضمن من فعلا هیچ تصمیمی برای ازدواج ندارم..الان وقتش نیست..
نوید بهش توپید :پس کی وقتشه ؟..
آریا هم همانطور جوابش را داد :وقتی که نی گل داد……
–پس هیچی دیگه یه 10 سالی باید تو خماریش بمونم نه؟..
– نه..تو برو زن بگیر به من چکار داری؟..
— من که..
هما با لحن کلافه ای گفت :بسه دیگه..کلافه م کردید..خیلی خب هر دوتاتون بی زن بمونید..شما دوتا با شغلتون ازدواج کردید زنو می خواین چکار؟..همین جا بشینین هی با هم بحث کنید..
رفت داخل..
آریا به نوید نگاه کرد وگفت :همینو می خواستی؟..
— تو شروع کردی..
– من یا تو؟..
–یا تو..
-خیلی رو داری به خدا..
–چاکرتیم جناب سرگرد..
آریا خندید و چیزی نگفت..
*******
تو راه برگشت به تهران بودیم..اینبار عقب کنار مامان نشسته بودم..سرمو به پشتی صندلی تکیه دادم و چشمامو بستم..رفتم تو فکر..به اون شب وکیارش فکر می کردم..
فرداش که بیدار شدم مامان حالش کمی بهتر شده بود..هیچ جوری حاضر نشد باهام بیاد بیمارستان..کیارش رو تا نزدیک ظهر ندیدم وقتی هم اومد توی ویلا.. تر وتمیز و شیک بود..مثل همیشه..
تعجب کرده بودم که این کجا انقدر به خودش رسیده؟..توی اون اتاق که چیز خاصی نبود..شاید هم بوده من متوجه نشدم..
اصلا نگاهش هم نمی کردم..ولی اون پررو تر ازاین حرفا بود وخیلی معمولی و مثل همیشه باهام رفتار می کرد..تازه صمیمی تر هم شده بود..انگارنه انگار که دیشب می خواسته چیکار کنه..یعنی یادشه؟..
فکر می کردم تو حالت مستی چیزی یادش نمونده ولی اشتباه می کردم..
بعد از ناهار داشتم میز رو جمع می کردم..مامان هم تو سالن نشسته بود..کیارش اومد تو اشپزخونه و همونطور که به درگاه تکیه داده بود منو هم نگاه می کرد..سنگینی نگاهش رو به خوبی روی خودم حس می کردم ولی سرمو بلند نکردم تا نگاش کنم..
مشغول شستن ظرفا بودم که صداشو شنیدم :خوب بلدی فیلم بازی کنی عزیزم..
متوجه منظورش نشدم..برای همین برگشتم و گنگ نگاهش کردم..
پوزخند زد وگفت :فکرکردی من هیچی یادم نیست نه؟..ولی من تموم اتفاقات دیشب رو یادمه..فقط وقتی بیهوش شدم دیگه چیزی یادم نمیاد..
سریع نگاهمو ازش گرفتمو ومشغول کارم شدم..
پشتم بهش بود..داشتم یکی یکی بشقابا رو اب می کشیدم که یه دفعه دستم کشیده شد..بشقاب از دستم افتاد کف سرامیک ها و صدای شکستنش توی فضای اشپزخونه پیچید..
با وحشت به کیارش نگاه کردم..
مامان اومد تو اشپزخونه..کیارش سریع دستمو ول کرد..
مامان با نگرانی نگام کرد وگفت :چی شد دخترم..صدای شکستن اومد..
برای اینکه بیشتر نگران نشه لبخند مصنوعی زدمو گفتم :چیزی نبود مامان..کمی اب ریخته بود جلوی ظرفشویی منم حواسم نبود پام لیز خورد و بشقاب هم تو دستم بود..کیارش منو گرفت نیافتم ولی بشقاب از دستم افتاد شکست..
مامان نفس عمیقی کشید وگفت :مواظب باش دخترم..
–باشه مامان..شما برید استراحت کنید..
–خسته نیستم ..
–می دونم مامان..ولی دکتر گفته استراحت براتون مفیده..
مامان سرشو تکون داد وگفت :باشه دخترم..پس من میرم تو اتاق..
می خواستم بگم نه نرو همینجا تو سالن باش..از حضور کیارش کنارم می ترسیدم..
ولی زبونم نچرخید اینوبگم ..درعوض گفتم :باشه برید تو اتاق..منم تا چند دقیقه ی دیگه میام داروهاتونو میدم..
مامان سرشو تکون داد و از اشپزخونه رفت بیرون..
تمام مدت کیارش ساکت کنارم وایساده بود و نگامون می کرد..
همین که مامان رفت بیرون خم شدم تیکه های شکسته ی بشقاب رو جمع کنم که کیارش موچ دستمو گرفت..
سرمو بلند کردمو نگاش کردم..با اخم غلیظی زل زده بود به من..
— نمی خواد جمعشون کنی..
-ولی اخه..
–همین که گفتم..
منو کشید سمت خودش..ناخواسته افتادم تو بغلش..دستمو برد پشتم و سفت نگهش داشت..دستم درد گرفته بود ولی چیزی نگفتم..
با اخم نگام می کرد منم سخت و جدی زل زده بودم تو چشمای ابیش..
–تو قراره زن من بشی..الان هم بهم محرمی..پس چرا خودتو ازم دریغ می کنی؟..
-اولا من زن تو نیستم لطفا هوا ورت نداره..دوما محرم هستیم ولی فقط در حد صیغه ی محرمیت نه بیشتر..سوما خودمو ازت دریغ می کنم چون دوستت ندارم..چون نمی تونم این کاراتو تحمل کنم..
چشماشو ریز کرد وبهم توپید :تو غلط می کنی که منو دوست نداری..کدوم کارا؟..
-لطفا درست حرف بزن..همه ی کارات..هوس بازیت..مشروب خوردنت..اینکه به من به چشم هوس و شهوت نگاه می کنی نه کسی که قراره باهاش زدواج کنی ..تو منو به خاطر ارضای نیازت می خوای نه خودم..
زل زدم تو چشمای پر از خشمش و ادامه دادم :از همه ی این کارات بیزارم..ازت بدم میاد می فهمی؟..
زد تو صورتم..دردی که توی دلم بود رو بیشتر از درد سیلی که بهم زد حس کردم..دیگه اب دیده شده بودم..روزگار انقدر بهم سیلی زده بود که این حرکت کیارش جلوش هیچ بود..
داد زد :خفه شو اشغال..چطور جرات می کنی به من..به کیارش صداقت اینطور توهین کنی؟..که از من بدت میاد اره؟..ولی من تورو به دست میارم..منتظر اون روز باش بهار..نمیذارم دست کس دیگه ای بهت برسه..فقط من..فقط من می تونم داشته باشمت..فهمیدی؟..
محکم هلم داد عقب و با چشمای به خون نشسته ش نگام کرد..پشتم خورد به لبه ی کابینت..درد گرفت ولی خم به ابروم نیاوردم..من سخت بودم..سفت و محکم جلوش وایمیستم..نمیذارم هر کار میخواد با من بکنه..
فقط با خشم ونفرت نگاش کردم..همین نگاه براش بس بود..از هزار تا کلامه پر از نیش و کنایه تاثیرش بیشتر بود..
دستاشو مشت کرد و برگشت و از اشپزخونه رفت بیرون..
و حالا داشتیم بر می گشتیم..
وقتی گفت فردا بر می گردیم..انگار دنیا رو دو دستی تقدیمم کرده بودن..خیلی خوشحال شدم..
شمال رو دوست داشتم..ولی نمی دونم چرا از اون ویلا متنفر بودم..
3 ماه بعد…
آریا وارد اتاق سرهنگ نیکزاد شد و سلام نظامی داد..
-با من امری داشتید قربان؟..
سرهنگ فرمان ازاد داد واشاره کرد که روی صندلی بنشیند..
آریا نشست و منتظر چشم به جناب سرهنگ دوخت..
جناب سرهنگ نگاهش کرد و با صدا و لحن محکمی گفت :آریا برای یه ماموریت اعزام شدی..به کیارش صداقت و دار و دستش مربوط میشه..بچه ها یه سری اطلاعات ازش به دست اوردن که حسابی ما رو بهش مشکوک کرده..فکرکنم اینبار بتونی ازش مدرک محکمی به دست بیاری..
-قربان چه دستوری می فرمایید؟..
–برای مدتی منتقل میشی تهران..شب و روز زیرنظر می گیریش..آریا اینبار باید موفق بشیم..پس خیلی مواظب باش..این ادم خیلی زرنگه..
-بله قربان..مطمئن باشید اینبارهر جور شده دستشو رو می کنم..
جناب سرهنگ لبخند زد وسرش را تکان داد وگفت :بسیار خوب..این عالیه..راستی در مورد نامزدش اطلاعاتی به دست اوردید؟..
-بله جناب سرهنگ..ظاهرا اون دختر وضع مالی خوبی نداره وبا مادرش تنها زندگی می کنه.. من فکر می کنم برای وضع و اوضاعی که دارن حاضر شده با کیارش ازدواج کنه..برای همین من بهش مشکوکم..
سرهنگ نگاه دقیقی به او انداخت و گفت :مشکوکی؟..چطور؟..
اریا سرش را تکان داد وگفت :وقتی متوجه شدم وضعیتشون زیاد خوب نیست و اینکه مادرش بیماره بنابراین.. می تونه با کیارش دست به یکی کنه و برای اون کار کنه..خب اینجوری پول خوبی هم به دست میاره..ما توی این مدت خبری از بچه هایی که اون دختر رو زیرنظر داشتن دریافت نکردیم..برای همین فعلا بهش مشکوکم ولی مطمئن نیستم..
سرهنگ به فکر فرو رفت..بعد از چند لحظه سرش را بلند کرد وگفت : که اینطور..خب در اینصورت تو حتما باید به این ماموریت بری..هردوی اونها رو خوب زیرنظر بگیر..شاید حق با تو باشه بنابراین خوب حواستو جمع کن..
-حتما قربان..
-با سرهنگ محمدی توی تهران هماهنگ کردم و درمورد انتقالیت هم بهش گفتم..فعلا 1 ماه میری اونجا .. امیدوارم طی این مدت بتونی دست پر برگردی…همه ی امید ما به تو هست آریا پس مراقب باش..
-بله قربان..مطمئن باشید از پسش بر میام..همونطور که بهتون گفتم من قاتلین افراد گروهم رو ازادانه ولشون نمی کنم..شک ندارم کار کیارش و همدستاش بوده بنابراین به همین راحتی ازشون نمی گذرم..برای اینکار هم انگیزه ی قوی دارم..
جناب سرهنگ سرش را به نشانه ی تایید حرفهای او تکان داد..
*******
نوید با لحن اعتراض امیزی گفت :پس من تو این 1 ماه چکار کنم؟..
آریا نگاهش را از جاده گرفت و به او دوخت.. گفت :توی این مدت چکار می کردی؟..همون کارو بکن..
–خب چی می شد سرهنگ اجازه می داد منم باهات بیام؟..
– مگه دارم میرم مهمونی؟..این یه ماموریته نوید..اینجا هم خیلی کار داریم..
— درسته ولی اونجا هم خیلی کار داریم..منم باهات بیام بهتره هاااا..
-نه تو اینجا باشی خیال من راحت تره..راستی مواظب خاله و مامان هم باش..
– شوهراشون هواشونو دارن دیگه به من کاری ندارن..
— خب تو هم وظیفه داری مراقبشون باشی..پس به وظیفه ت عمل کن..
نوید مأیوسانه نگاهش کرد وگفت :این یه دستوره؟..
اریا با لبخند گفت :شک نکن..
نوید زیر لب با حرص گفت :چشم جناب سرگرد .. من اینجا به وظیفه م عمل می کنم..تو هم اونجا به ماموریتت برس..ولی نری یه بلایی سر خودت بیاری خاله بیاد یقه ی منو بچسبه ها..
آریا خندید وگفت :نترس..همچین میگه انگار همیشه برای من جان فشانی می کرده..
— پس چی؟..شدم سپر بلای جنابعالی ..اون عملیات 6 ماه پیش رو یادت رفته؟..کی بود به موقع صدات زد و تو هم سریع برگشتی عقب وگرنه اون یارو با چاقوش پاره پورت کرده بود جناب سرگرد..
اریا با خنده نگاهش کرد وگفت :من که یادم نمیاد..
نوید با حرص به اون نگاه کرد که اریا هم بلند زد زیر خنده..
نوید زیر لب غرید :کوفت..وقتی اینبار نجاتت ندادم می فهمی یه من ماست چقدر کره میده..اونوقت بیا هرهر بخند..
اریا که صدای او را شنیده بود حالت جدی به خودش گرفت و با نگاه تندی رو به نوید گفت :چیزی گفتی سروان شفیعی؟..
نوید نگاهش کرد و سریع گفت :نه مگه من حرف زدم؟..
اریا با همان لحن گفت :فکر کنم خودت بهتر می دونی..
— نه بابا من چیزی نگفتم..داشتم تو دلم برات ارزوی موفقیت می کردم..
آریا نگاهش کرد وگفت :امیدوارم همینی که گفتی باشه..
نوید از گوشه ی چشم نگاهش کرد وگفت :شک نکن..
اریا صورتش را برگرداند و لبخند نامحسوسی زد..دلش برای سربه سر گذاشتن های نوید تنگ می شد ولی چیزی نمی گفت..
این خصلت او بود..که به راحتی احساساتش را بروز نمی داد..
اکثر اوقات سخت و سرد و جدی بود..ولی وقتی پیش نوید بود دیگر نمی توانست خودش را کنترل کند و می خندید ..
*******
3 ماه از نامزدی من و کیارش می گذشت..یک ماه و نیم از اون رو کیارش به یه سفر کاری رفت که از رفتنش خیلی هم خوشحال شدم..
لااقل تو این مدت نبود تا با حرفا و کاراش زجرم بده..
از اینکه راه به راه بهم می گفت عزیزم بدم می اومد..وقتی دستمو می گرفت چندشم می شد..وقتی باهام حرف می زد دوست داشتم از دستش فرار کنم..وقتی بهم دستور می داد حرصم می گرفت..
همه ی این کاراش باعث عذابم می شد..
نه دوستش داشتم و نه اینکه می تونستم تحملش کنم..
فقط مادرم..فقط به خاطر اون بود که کیارش رو تحمل می کردم..چون مجبور بودم..
توی این مدت هم زیاد باهاش برخورد نداشتم..می گفت سرش خیلی شلوغه و نمی تونه بیاد و منو ببینه..
من هم از خدا خواسته تو دلم می گفتم چه بهتر میخوام صد سال اینورا پیدات نشه..
فقط 2 بار باهاش رفته بودم بیرون که یه بارش رفتیم رستوران و یک بار هم رفتیم پارک..بیشتر اون حرف می زد و من شنونده بودم..اصلا حس نمی کردم که نامزدمه..
چند بار قصد بوسیدنمو داشت که من می کشیدم کنار..می دونستم اینکارم عصبانیش می کنه ولی وقتی دوستش نداشتم..وقتی نسبت بهش هیچ کششی نداشتم پس نمی شد ازم توقع داشت که بوسه هاشو قبول کنم یا بذارم بهم دست بزنه..
اون هم می دونست من ازاین کاراش خوشم نمیاد ولی با این حال ادامه می داد..از بس این بشر پررو بود..
توی این مدت حال و روز مادرم هیچ تغییری نکرده بود..همونطور ثابت مونده بود..براش نگران بودم..
شب و روز برای سلامتیش دعا می کردم..نمی خواستم از دستش بدم چون حتی فکرکردن بهش هم عذابم می داد..
*******
آریا از زیر قران رد شد و قران را بوسید..
با لبخند رو به مادرش گفت :مامان تو این مدت که نیستم مواظب خودتون باشید..
مادرش اشک هایش را پاک کرد و گفت :باشه پسرم..تو هم مراقب خودت باش..فراموش نکنی چی بهت گفتم..
آریا لبخند زد وگفت :نه مطمئن باشید یادم نمیره..اخه چرا گریه می کنی مادره من؟..مگه باراولمه دارم میرم ماموریت؟..1 ماه بیشتر نیست.. زود بر می گردم..
— نه پسرم..دلم برات شور می زنه مادر..نمی دونم چرا از اینکه میخوای بری تهران دلشوره گرفتم..
آریا جلو رفت و پیشانی مادرش را بوسید و گفت :همه ش به خاطر اینه که زیاد بهش فکر می کنید..خودتونو اذیت نکنید..
هما به ارامی سرش را تکان داد ودر حالی که اشک هایش را پاک می کرد گفت :باشه پسرم..
آریا با لبخند به پدرش نگاه کرد وگفت :مواظب مامان و خودتون باشید..
اقای رادمنش دستش را روی شانه ی پسرش گذاشت و با لبخند گفت :برو به سلامت پسرم..تو که بهتر می دونی هیچ کس مثل من نمی تونه مواظب هما باشه..
آریا ارام خندید وسرش را تکان داد..
رو به نوید گفت :نوید حواستو جمع کن..همه چیزو تحت کنترل داشته باش..می خوام وقتی بر می گردم هیچ ایرادی تو کار نیروها نبینم..فهمیدی؟..
نوید با خنده گفت :خیلی خب بابا چندبار سفارش می کنی؟..تو برو و برگرد بیا نینجا تحویل بگیر..
اریا لبخند زد وگفت :نینجا به کارم نمیاد..تو همون به وظیفه ت عمل کنی خودش خیلیه..
–منو دست کم نگیر جناب سرگرد..
– نمی گیرم..مواظب خاله باش..
-باشه..امروز حالش زیاد خوب نبود موند خونه..گفت از طرفش ماچت کنم و بگم برو به سلامت خاله..حالا بیا جلو به سفارشش عمل کنم..
تا آریا خواست جوابش را بدهد نوید رفت جلو یه ماچ از گونه ی اریا کرد و گفت :اینم سفارش خاله خانمه شما..حالا برو به سلامت..
هما و اقای رادمنش خندیدند..
آریا اخم ساختگی کرد و گفت :از دست تو ..
نوید خندید وگفت : چاکریم..
آریا از همگی خداحافظی کرد و سوار ماشینش شد..
به مقصد تهران حرکت کرد..
داشتم کمک مامان خیاطی می کردم که تلفن زنگ زد..مامان سرشو بلند کرد و نگام کرد..
از جام بلند شدم و به طرف تلفن رفتم..گوشی رو برداشتم..
-الو..
صدای کیارش توی گوشی پیچید..
— سلام عزیزم..خوبی؟..
نفسمو دادم بیرون و گفتم :سلام ..مرسی..
سکوت کرده بود..انگار منتظر بود منم بگم تو هم خوبی عزیزم؟..
هه..ولی عمرا اگر چنین چیزی رو از دهانم بشنوه..
بعد ازچند لحظه سکوت گفت :بهار می خوام ببینمت..امروز وقت داری؟..
من همیشه بی کار بودم و وقتم هم خالی بود..
ولی برای اینکه سریع پیشنهادشو قبول نکنم گفتم :نمی دونم..چکارم داری؟..
–وقتی دیدمت بهت میگم..امروز عصر ساعت 5 منتظرم باش میام اونجا..خداحافظ..
دیگه مهلت نداد منم یه چیزی بگم..سریع گوشی رو قطع کرد..
از این کارش هیچ خوشم نیومد..با اخم به گوشی نگاه کردم..بعدش هم کوبوندمش سرجاش..
مامان :چی شده بهار؟..
سیخ سرجام وایسادم..ای وای به کل یادم رفته بود مامان هم اونجاست..
پشتم بهش بود..سعی کردم اروم باشم و لبخند بزنم که تا حدودی هم موفق بودم..
برگشتم و نگاش کردم :هیچی مامان..مگه قراره چیزی بشه؟..
مشکوک نگام کرد وگفت :کیارش پشت خط بود؟..
سرمو تکون دادم و نشستم کنارش :بله..خودش بود..
پارچه رو برداشتم و داشتم کوک های ریز بهش می زدم تا بدم مامان با چرخ روشو بدوزه..
سرمو انداخته بودم پایین و مثلا مشغول کارم بودم که مامان گفت :باهاش بحثت شد دخترم؟..اخه بدون خداحافظی گوشی رو گذاشتی..
نیم نگاهی بهش انداختم و همونطور که تند تند کوک می زدم گفتم :نه مامان..بحثمون نشد ..گفت عصر میاد اینجا کارم داره..بعد هم یهو قطع شد واسه ی همین حرصم گرفت ..ظاهرا خط مشکل داشت که یه دفعه قطع شد..فقط همین بود..
مامان اروم سرشو تکون داد و بعد از سکوت کوتاهی گفت :بهار..
سرمو بلند کردم و نگاش کردم :بله..
دستشو از روی دسته ی چرخ خیاطی برداشت ..
نگام کرد وگفت :از کیارش راضی هستی دخترم؟..
اروم نگاهمو ازش دزدیدم..می دونستم مثل همیشه راز نگاهمو می خونه..
برای اینکه خودمو لو ندم..همونطور که مشغول کارم بودم گفتم :اره مامان راضیم..اگر ازش راضی نبودم که حاضر نمی شدم باهاش ازدواج کنم..
–اون چی دخترم؟..رفتار کیارش باهات چطوره؟..
تو دلم گفتم :عاااااالی..مرتب می خواد حرصمو در بیاره..تو این مدت هیچ کار درستی ازش ندیدم که اسم مرد رو روش بذارم..فقط قده و یه دنده و برای رسیدن به خواسته هاش هر کاری می کنه..
با شنیدن صدای مامان از تو فکر در اومدم ..ولی هل شدم سوزن رفت تو دستم ..
-اخ..
–چی شد بهار؟..
نگاهش کردم وگفتم :چیزی نشد مامان..حواسم پرت شد سوزن رفت تو دستم..اون باهام کاری نداره مامان..خودش میگه دوستم داره..تا حالا هم کاری نکرده که ازش دلخور بشم..خیالتون راحت باشه..
تا حالا به مامان دروغ نگفته بودم..ولی به خاطر بیماریش مجبور بودم اینکارو بکنم..خدایا منو ببخش..مجبورم..
مامان لبخند زد وگفت :خداروشکر عزیزم..همه ش نگرانت بودم که نکنه با انتخاب کیارش بخوای وضعیتمونو تغییر بدی..ولی الان خیالمو راحت کردی..
با تعجب نگاش کردم..یعنی مامان به اینم فکرکرده بود؟..
خب من به خاطر خودش و وضعیتمون حاضر شدم با کیارش ازدواج کنم..ولی خداروشکر که مامان اینو نفهمید..نمی خواستم بیخودی خودشو نگران بکنه..
سوزن رو تو پارچه فرو کردمو گفتم :نه مامان..این حرفا چیه؟..من کاری به ثروت کیارش ندارم..
مامان لبخند زد و سرشو تکون داد و مشغول کارش شد..
ولی من رفتم تو فکر..با وجدانم درگیر شده بودم..
همونطور که کارمو انجام می دادم به این مسئله هم فکر می کردم..ولی در اخر به این نتیجه رسیدم که من اصلا کوچکترین چشم داشتی به مال و ثروت کیارش ندارم..
اگر هم قبول کردم باهاش ازدواج کنم فقط وفقط به خاطر مادرم بوده..چون نمی تونستم ببینم داره جلوی چشمام جون میده..
وقتی پول ندارم داروهاشو بخرم ..وقتی نمی تونم خودفروشی کنم..وقتی اهل راه کج نیستم..پس برام یه راه می مونه که همین انتخاب بود..
حداقلش می دونم مرتکب گناه نشدم..داروهای مادرمو می تونم تهیه بکنم..
درسته کیارش رو دوست ندارم ولی به هیچ وجه به ثروتش هم چشم ندوختم..
اون خودش همچین پیشنهادی رو داد..خودش گفت اگر باهاش ازدواج کنم حاضره کمکم بکنه..
پس من این وسط هیچ گناهی نکردم..
ازاین موضوع مطمئن بودم..
*******
سرهنگ محمدی با روی خوش از آریا استقبال کرد و او را دعوت به نشستن کرد..
آریا تشکرکرد و روی صندلی نشست..
سرهنگ محمدی گفت :از اینکه توی این ماموریت با ما همکاری می کنید واقعا ممنونم..از سرهنگ نیکزاد تعریف شما رو زیاد شنیدم..با اینکه خیلی جوون هستید ولی با کسب موفقیت های بسیاری تونستید به این درجه برسید..این واقعا عالیه..
آریا لبخند زد وگفت :سرهنگ نیکزاد به من لطف دارن..باعث افتخارمه که با شما و گروهتون همکاری کنم..ممنونم..
سرهنگ محمدی ارام سرش را تکان داد وگفت :همچنین سرگرد رادمنش..خب بهتره به مسائلی که مربوط به این ماموریت میشه بپردازیم..
– بله من هم موافقم..
–من این توضیحات رو برای اعضای گروهم دادم..وتوی جلسه ی فردا هم بیان خواهم کرد..
آریا با جدیت تمام نگاهش را به سرهنگ محمدی دوخت و تمام حواسش را به گفته های او داد..
*******
توی حیاط نشسته بودم که صدای زنگ در رو شنیدم..می دونستم کیارشه..
از جام بلند شدم و به طرف در رفتم..
همین که درو باز کردم یه دسته گل روبه روم ظاهر شد..با تعجب نگاش کردم..
دسته گل کنار رفت و صورت خندان کیارش از پشتش نمایان شد..
اومد تو ودسته گل رو گرفت جلوم :تقدیم با عشق به عزیز دل خودم..
با تردید دستمو بردم جلو و خواستم ازش بگیرم که دستشو کشید عقب..سرمو بلند کردمو نگاش کردم..
چشماش از شیطنت برق می زد..
— همین جوری که نمیشه عزیزم..اول به بوس مهمونم بکن تا این دسته گل خوشگل هم مال شما بشه..
هه..انگار ارزو دارم ازش گل بگیرم..
همونطور که به طرف در خونه می رفتم گفتم :نه گلت رو می خوام نه به بوسه مهمونت می کنم..
یه دفعه بازوم کشیده شد..سر جام وایسادم و برگشتم عقب..
با اخم نگام کرد..من هم جدی زل زده بودم تو چشماش..
فکش منقبض شده بود ولی نمی دونم چی شد یه دفعه اخماش باز شد وگفت :خیلی خب بوس هم نخواستم..بفرمایید..
دسته گل رو گرفت جلوم..نمی خواستم ازش بگیرم..ولی حال وحوصله ی اینکه باهاش بحث کنم رو هم نداشتم..
دستمو بردم جلو و ازش گرفتم..با لبخند نگام کرد..
-میای تو؟..
–همین جا تو حیاط خوبه..
قبول کردم..نشستیم رو تخت توی حیاط ..
به رو به روم نگاه می کردم و منتظر بودم حرفشو بزنه که شروع کرد..
–2 تا درخواست ازت دارم بهار..
نگاهش کردم وگفتم :چه درخواستی؟..
دستاشو تو هم گره کرد و کمی به جلو خم شد..انگار تردید داشت..
-درخواست اولم اینه که اخر همین هفته یکی از دوستانم یه مهمونی ترتیب داده..من رو هم دعوت کرده و ازم خواسته نامزدمو هم با خودم ببرم..میخوان باهات اشنا بشن..ازت می خوام با من به این مهمونی بیای..
نگاهمو ازش گرفتم و با لحن جدی گفتم :متاسفم ولی من نمی تونم باهات بیام مهمونی دوستت..
نفس عمیقی کشید وگفت :د اخه چرا؟..دلیلت چیه؟..
نیم نگاهی بهش انداختم وگفتم :تو که می دونی مادرم مریضه ..نمی تونم تو خونه تنهاش بذارم..
–خب این که نشد دلیل..مهمونی چند ساعت بیشتر نیست زود برمی گردی..
ای بابا من اگر نخوام با این برم مهمونی باید کیو ببینم اخه؟..
با حرص نفسمو دادم بیرون و گفتم :کیارش لطفا بحث جدید راه ننداز..گفتم که نمی تونم بیام پس دیگه اصرار نکن..
عصبانی شد وبا پرخاش گفت :ببین من پول داروهای مادرت رو میدم..بهت کمک می کنم..چون نامزدمی و قراره همسرم بشی..این وظیفه ی منه..پس تو چرا برای من که نامزدت هستم کاری نمی کنی؟..من هیچ درخواستی از تو ندارم جز اینکه با من به این مهمونی بیای..اینجوری جبران کارهای منو می کنی..
نگاهش کردم..جدی بود..50 درصد بهش حق می دادم چون کمکم می کرد ولی 50 درصد هم نه چون داشت منتش رو سرم می ذاشت..
و از این طریق می خواست کاری بکنه تا به حرفاش گوش بدم..ولی امکان داشت اگر قبول نکنم دیگه پول داروهای مادرم رو تقبل نکنه..
پس چکار کنم؟..نه از خودش خوشم میاد نه از دوستاش..حالا پاشم برم توی مهمونی دوستش که بگم چی؟..
— امشب رو فکرکن و فردا بهم جواب بده..تا اخر هفته 3 روز بیشتر نمونده..اگر قبول کردی فردا عصر میریم برای مهمونی خرید می کنیم..
چیزی نگفتم..فقط اروم سرمو به نشونه ی مثبت تکون دادم..
— خب حالا می خوام درخواست دومم رو بگم..
منتظر نگاهش کردم که بی مقدمه گفت :تصمیمم عوض شد ازت می خوام صیغه ی محرمیتمون رو فسخ کنی..
چشمام از زور تعجب گشاد شد..این چی داره میگه؟..
-منظورت چیه؟..
— همین دیگه..مادرت الان خونه ست؟..
-اره..
–برو صداش کن بگو بیاد..می خوام باهاش حرف بزنم..
گیج و منگ بودم..هیچ سر در نمی اوردم چی داره میگه..
رفتم تو و مامان رو صدا زدم..چادرشو سرش کرد و با ظرف میوه و شیرینی اومد بیرون..
از دستش گرفتم و گذاشتم رو تخت..
کیارش با دیدن مامان از جاش بلند شد وسلام و احوال پرسی کرد..مامان هم با مهربونی ذاتیش جوابش رو داد..
رو به مامان گفتم :کیارش با شما کار داره..ظاهرا می خواد یه چیزی بهتون بگه..
مامان به کیارش نگاه کرد وگفت :خب بگو پسرم..
کیارش لبخند زد وهمونطور بی مقدمه گفت :میشه همین الان صیغه ی بین من و بهار رو فسخ کنید؟..
رنگ از رخ مامان پرید..با تعجب گفت :چی؟..اخه چرا پسرم؟..
کیارش با دیدن وضعیت مامان هول شد وگفت :نه نه..برداشت اشتباه نکنید..من می خواستم ازتون درخواست کنم این صیغه فسخ بشه چون می خوام تا اخر هفته ی دیگه مجلس عقد و عروسی خودم و بهار رو برگزار کنم..
با تعجب نگاش کردم..یعنی به همین زودی؟..نه..
رو به کیارش گفتم :مگه نگفتی 6 ماه؟..الان که 3 ماهش مونده؟..
–درسته ولی کارام جلو افتاده و برنامه هام ردیف شد..پس دیگه چرا بیخودی کشش بدیم؟..
مامان گفت :من حرفی ندارم پسرم..میمونه جهزیه ی بهار که ..
کیارش میان حرفش پرید وگفت :من ازتون جهزیه نمی خوام..من خودم هر چیزی که بهار بهش نیاز داره رو دارم..خونه..اسباب و اثاثیه..همه چیز اماده ست ونیازی به جهیزیه ی بهار نیست..
مامان :ولی اخه پسرم این رسمه..نمیشه که..
–می دونم رسمه…شما همون پولی که برای جهیزیه ی بهار گذاشتید کنار رو بدید به خودش تا هرچی که دوست داشت برای خودش بگیره..نیازی به جهیزیه نیست..
مامان چیزی نگفت و سکوت کرد..
ولی یه چیزی ذهن منو بدجوری به خودش مشغول کرده بود..
رو به کیارش گفتم :خب تو داری میگی تا اخر هفته ی دیگه عقد و عروسی رو برگزار کنیم درسته؟..
کیارش نگام کرد وگفت :اره درسته..
-پس دیگه چرا صیغه رو فسخ کنیم؟..
دستاشو به هم فشرد و لبخند زد ..لبخندش مصنوعی بود..از این نظرمطمئن بودم..
— خب دلیل خاصی نداره..این خواسته ی پدرم بوده که این صیغه فسخ بشه..من خودم هم بهش گفتم بود و نبود این صیغه فرقی نداره..اون هم گفت پس اگر فرقی نداره فسخش کن..
رو به مامان ادامه داد :میشه همین الان اینکار رو بکنید؟..
هیچ سردر نمی اوردم..انگار خیلی هول بود..اخه فسخ صیغه چه دردی ازش دوا می کنه؟..چرا انقدر عجله داره که همین الان فسخ بشه؟..
مامان به ناچار سرشو تکون داد و قبول کرد..
حس می کردم تردید داره..درکش می کردم..این رفتار کیارش ضد ونقیض بود..مطمئن بودم کاسه ای زیر نیم کاسه ست..ولی هر چی فکر می کردم به نتیجه ای نمی رسیدم..
مامان همونجا صیغه رو فسخ کرد..و حالا دیگه من به کیارش محرم نبودم..
نمی دونم چرا از این بابت خوشحال بودم..با اینکه توی این مدت نذاشته بودم کاری بکنه ولی وقتی صیغه فسخ شد انگار یه انرژی تازه گرفتم..
برای این هم باید ازکیارش ممنون باشم..حداقل یه کار درست تو عمرش کرد..
ولی بدجور رفته بودم تو فکر که چرا کیارش اصرار کرد هرچه زودتر صیغه رو فسخ کنیم؟..دلیلش چی بود؟..
هر چی که بود..برای من بد نشد..بازم نامزدش بودم ولی دیگه بهش محرم نبودم..بنابراین به این مهمونی هم نمیرم..
کمی دیگه نشست وبد هم از جاش بلند شد و از من و مامان خداحافظی کرد..
دم در برگشت و رو به من گفت :مهمونی فراموشت نشه..
جدی نگاهش کردم و گفتم :ولی من دیگه مهمونی نمیام..
با تعجب گفت :چرا؟..
– چون دیگه بهت محرم نیستم که هر جا گفتی باهات بیام..
با حرص تو موهاش دست کشید وگفت :درسته که بهم محرم نیستی ولی هنوز نامزدمی..انگشتر من تو انگشتته..بنابراین باید بیای..فراموش نکن چی بهت گفتم..
اروم تر گفت :موضوع بیماری مادرت رو فراموش نکن..می دونم که خودش از بیماریش خبرنداره پس یه کاری نکن متوجه بشه..
پوزخند زد وادامه داد :من نمی تونم بهت قول بدم که چیزی بهش نگم پس بهتره بیشتر فکرکنی..خداحافظ عزیزم..
لبخند بزرگی زد واز در رفت بیرون..
پشت در خشکم زده بود..مات و مبهوت مونده بودم..چقدر این ادم پست بود..داشت با این کاراش منو مجبور می کرد که به خواسته هاش تن بدم..
با خشم دستامو مشت کردم ..خیلی عوضی بود..داشت از موقعیت سواستفاده می کرد..
یعنی جونه مامانم انقدر براش بی ارزشه که داشت اینطور باهاش بازی می کرد؟..
ازش متنفرم..خدا کنه یه جوری بشه نتونم باهاش ازدواج کنم..دوست دارم خودش بکشه کنار نه من..خدایا یعنی میشه؟..
رفتم تو خونه..مامان تو اشپزخونه بود..
تو درگاه ایستاد و گفت :بهار به نظرت رفتار امروز کیارش مشکوک نبود؟..من نمی فهمم چرا ازمون خواست صیغه رو فسخ کنیم؟..
-درسته مامان..منم باهاتون موافقم..ولی چیزی ازش سردر نیاوردم..حتما یه دلیلی واسه ی خودش داشته..
— ولی دخترم ما هم باید بدونیم دلیلش چیه..
– من که ازش پرسیدم..دیدید که گفت پدرش اینطور خواسته..
مامان نگام کرد وگفت :نمی دونم والا..
بعد هم رفت تو اشپزخونه..من هم یه راست رفتم تو اتاقم..
باید در مورد این مهمونی بیشتر فکر کنم..مطمئنم از کیارش صداقت هرکاری بگی بر میاد..
تا موقع شام تو اتاقم بودم و داشتم فکر می کردم..اخرش هم به تنها نتیجه ای که رسیدم این بود که خواسته ش رو قبول کنم..
مگه راه دیگه ای هم داشتم؟..اگر به ضررم بود هیچ جوری قبول نمی کردم و مقابلش می ایستادم ولی خب این هم حتما یه مهمونی ساده ست دیگه..احتیاجی نیست باهاش لج کنم که اونم قاطی کنه بره به مامانم چیزی بگه..پس مجبورم قبول کنم..
سر شام به مامان موضوع مهمونی رو گفتم ..اصلا قبول نمی کرد..حتی خواست بره به کیارش زنگ بزنه و بگه من باهاش نمیرم ولی من جلوشو گرفتم..
فقط به خاطر خودش..می ترسیدم کیارش حرفی از بیماریش بهش بزنه..
خیلی باهاش حرف زدم..نرم تر شده بود ولی هنوز مخالف بود..اخرش هزار بار بهش قول دادم که مواظب خودم باشم و صدبار گفتم مطمئن باش با خود کیارش بر می گردم تا اینکه قبول کرد..
اون هم به هزااااار بدبختی..
صد البته من خودم هم به کیارش اطمینان نداشتم..حتی 1 درصد..ولی خب به اجبار اینو گفتم..چون می دونستم اگر درخواست کیارش رو قبول نکنم اون هم همه چیزو درمورد بیماری مامانم بهش میگه..
خدایا تا کی باید این خاری و خفت رو تحمل کنم؟..
خدایا خودت یه راهی جلوی پام بذار تا از دست کیارش خلاص بشم..
همه ش دعا می کردم کارمون به ازدواج نکشه..حاضر بودم بدترین مجازات رو تحمل کنم ولی زن کیارش نشم..
که ای کاش همچین ارزویی رو نمی کردم..چون خدا بدترین مجازات رو برام درنظر گرفت..
اینجاست که میگن خودکرده را تدبیر نیست..خودم از خدا اینو خواستم که بدجوری هم پاشو خوردم..
نمی خواستم این اتفاق بیافته ولی خب..چه میشه کرد…..
ناخواسته از خدا خواستم..مجازات سختی بود..خیلی سخت.
فرداش زنگ زدم به کیارش و گفتم که به این مهمونی میام..کلی خوشحال شد..هه..چه الکی خوشه این..
گفت که عصر میاد دنبالم تا بریم خرید..من هم به ناچار قبول کردم..
عصر..سرساعت اومد دنبالم و رفتیم به همون پاساژی که اکثر اوقات از اونجا برام لباس می خرید..دست میذاشتم رو ساده ترینش..دوست نداشتم جلب توجه کنم ولی کو گوشه شنوا؟..
هر چی رو که من انتخاب می کردم مورد قبول کیارش نبود..هر لباسی هم که اون انتخاب می کرد از بس باز و جذب بود که نمی شد نگاش کنی چه برسه بخوای بپوشیش..منم ردش می کردم و می گفتم اینو نمی پوشم..
اصلا کوتاه نیومدم و مرتب اصرار داشتم یه لباس سنگین برمی دارم نه این لباسای باز و جلف..
حتی سر همین موضوع بحثمون هم شد..
جلوی یه بوتیک وایساده بود و به لباسای پشت ویترین نگاه می کرد..کنارش ایستادم و نگاه کردم..
اوه اوه اینا که بیشتر شبیه به لباس خواب بودن تا لباسه مهمونی..عمرا از این چیزا بپوشم..
دیدم داره میره تو بوتیک..سریع صداش کردم :کیارش..
برگشت و با اخم نگام کرد..
اون روز یه تیشرت جذب طوسی ویه شلوار جین مشکی پوشیده بود که روی قسمت زانوش کمی ریش ریش شده بود که البته اینم مد بود ولی اصلا از مدلش خوشم نمی اومد..موهاشو هم طبق مد فشن کرده بود که خداییش اصلا به سنش نمی خورد..25 سالش بود ولی این کارا براش زیادی جلف بود..یه زنجیر طلای بزرگ هم گردنش انداخته بود..
در کل تیپش امروزی بود و به قول خودش دخترکش ولی نظر منو که نمی تونست جلب کنه چون من از این تیپا اصلا خوشم نمیاد..
نمیگم تیپش بد بود..نه..ولی این دیگه زیادی افراط کرده بود..
همونطور با اخم به من زل زده بود..به خودم اومدم..از کی تا حالا دارم ارزیابیش می کنم..به من چه؟..
-کجا داری میری؟..
به داخل اشاره کرد و با حرص گفت :دارم میرم عشق و حال..خب داریم میریم لباس بگیریم دیگه..این چه سوالیه؟..
با لحن جدی گفتم :بله دارم می بینم..ولی من از این جور لباسا نمی پوشم همین الان گفته باشم بعد نگی نگفتی..
با مسخرگی خندید وگفت :هه..سرکار خانم از چه جور لباسایی خوششون میاد؟..میشه بگی؟..
با اخم نگاش کردم وگفتم:گونی بپوشم بهتر از اینه که این لباسای باز و جلف رو تنم بکنم..
جدی شد و زل زد تو صورتمو گفت :ببین بهار این مهمونیه دوست منه و من میگم که چی بپوشی..نمی خوام ابرومو پیش دوستام ببری..شنیدی چی گفتم؟..
خیلی عوضی بود..همه ی سعیش بر این بود که غرور منو خورد کنه..
با خشم نگاش کردم و اروم گفتم :پس برو مهمونی دوستت و خوش باش..البته بدونه من..چون نمی خوام بیام اونجا و یه وقت خدایی نکرده ابروتو ببرم..
برگشتم و از در پاساژ زدم بیرون..پسره ی جعلق..به من میگه ابروشو می برم..هه..یکی نیست بگه اگر اینجوریاست پس غلط کردی اومدی خواستگاری من..انگار براش کارت دعوت فرستاده بودم..اشغال..
جلوی یه تاکسی رو گرفتم و خواستم سوار شم که دستمو کشید..بعد هم تاکسی رو رد کرد و منو برگردوند سمت خودش..
حتی نگاش هم نمی کردم..
تقریبا با صدای بلندی گفت :هیچ معلوم هست داری چه غلطی می کنی؟..
برگشتمو وگفتم :دست از سرم بردار کیارش..می خوام برم خونه..
–ولی ما که هنوز خرید نکردیم..
عجب رویی داشتا..می خوام صدسال سیاه هم نکنی..
برگشتم سمتشو گفتم :خیلی پرویی..شنیدی که چی گفتم؟..من با تو به این مهمونیه کوفتی نمیام..حالا هم برو پی کارت..
خواستم دستمو بلند کنم و تاکسی بگیرم که صداش باعث شد سرجام خشک بشم..
— اگر تا 2 دقیقه ی دیگه نیای تو پاساژ بی برو برگرد زنگ می زنم خونتون..فکر نکنم مامانت بعد از شنیدن حرفام خوشحال بشه..به هر حال اگر بهش بگم بیماریش چیه ممکنه یه بلایی سرش بیاد که عواقبش هم پای خودته نه من..پس زیاد منتظرم نذار..
پشتم بهش بود..دیگه صداشو نشنیدم..احساس می کردم نفس کشیدن برام سخت شده..از تو داشتم اتیش می گرفتم..
اخه یه ادم تا چه حد می تونه پست باشه؟..چرا داره با جون مادرمن بازی می کنه؟..خدایا این دیگه کی بود قسمت من کردی؟..
چاره ای نداشتم..فعلا باید به خواسته ش تن می دادم..عجب نقطه ضعفی داده بودم دستشا..فقط خداکنه خواسته های بدتری ازم نداشته باشه..
وای خدا اون روز رو نیاره چون نمی دونم توی اون لحظه باید چکار کنم..
رفتم تو پاساژ..کنار همون بوتیک وایساده بود..
عوضی دست بردار نیست..ولی این یه قلمو کوتاه نمیام..هر غلطی هم می خواد بکنه..
با دیدنم لبخند بزرگی زد..هه..ذوق مرگ شد..ولی ای کاش می شد و از دستش راحت می شدم..
خواست بره تو که با لحن سرد و جدی گفتم :من قبول می کنم باهات به این مهمونی بیام ولی می خوام اون لباسی رو بپوشم که خودم می خوام..میخوام خودم نظر بدم..
جمله ی اخرم رو محکمتر گفتم و نگاش کردم..
نفسشو با حرص داد بیرون و گفت :خیلی خب..بیا برو تو ..ولی حواست باشه چیزه چرتی انتخاب نکنی..
جوابشو ندادم ورفتم تو مغازه..
همه مدلی لباس داشت..پیراهن مجلسی..تاپ و دامن..تاپ و شلوار..مانتو..شلوارجین..
نزدیک به 20 دقیقه اون تو چرخیدم تا چند دست لباس انتخاب کردم..یه مانتو وشلوار خوش دوخت و شیک..یه پیراهن مجلسی که مخصوص مهمونی شب بود به رنگ مشکی و نقره ای..که البته رنگ نقره ای بیشتر توش کار شده بود..یه شنل کوتاه هم روی شونه ش قرار می گرفت که باعث می شد سرشونه و سینه م معلوم نشه..
بیشترهم برای همین انتخابش کردم..کیارش هم چیزی نگفت..
بالاخره از اون پاساژاومدیم بیرون..توی ماشین هم هیچ حرفی نزدیم ..
جلوی خونه نگه داشت و قبل ازاینکه پیاده بشم گفت ..
–پنجشنبه عصر میام دنبالت برو ارایشگاه..
نگاهش کردم وگفتم :لازم نیست..من ارایشگاه نمیرم..
–پس می خوای چکار کنی؟..
-خودت بعدا می فهمی..نمیای تو؟..
به جای اینکه بهش بگم بفرمایید تو گفتم نمیای تو؟..این یعنی زودتر شرتو کم کن..
اونم انگار منظورمو گرفت چون اخماش رفت تو هم و گفت :نه..فقط پنجشنبه شب زودتر حاضر شو 8 میام دنبالت..
سرمو تکون دادم وگفتم :باشه..خداحافظ..
جوابمو نداد فقط سرشو تکون داد..گردنت نشکنه انقدر ازش کار می کشی؟..از اون زبون فقط بلده برای تیکه انداختن و تهدید کردن استفاده کنه..وگرنه هیچ حرف خوب و درستی روی این زبون نمی چرخه..
اینم از شانسه منه دیگه..
*******
حاضر و اماده توی حیاط نشسته بودم و منتظر کیارش بودم..ارایشم کم بود..اصلا چه نیازی به ارایش بود؟..هیچ وقت اهل این چیزا نبودم..نه اینکه از ارایش کردن خوشم نیاد..نه اینطور نبود ..ولی از ارایش غلیظ و تند اصلا خوشم نمی اومد..
به نظرم ارایش هرچی کمتر و مات تر باشه شکل و ظاهر حقیقی صورت حفظ میشه وگرنه با ارایش زیاد هم کسی خوشگل نشده..والا..
به اطرافم نگاه کردم..یه حیاط کوچیک قدیمی که یه حوض کوچیک هم وسطش قرار داشت..سمت راستم یه باغچه ی کوچولو بود که مامان تابستونا توش ریحون می کاشت..یه درخت انگور هم داشتیم..
خونمون قدیمی بود..دوتا اتاق کوچیک و به حال و پذیرایی کوچیک و جمع و جور..
ولی همین هم برام زیادی بود فقط مامانمو داشته باشم..به هیچی نیاز ندارم..
ای کاش مادرم بیمار نبود و این دردسرا رو هم نداشتم..اصلا دیگه کیارش تو زندگیم نبود..الانم پشیمونم..
با شنیدن صدای زنگ در مامان رو صدا زدم..از جام بلند شدم..
مامان هم اومد بیرون و گفت :کیارش اومد؟..
-اره مامان..من دارم میرم..توروخدا مواظب خودتون باشید..زود بر می گردم..
با مهربونی نگام کرد وگفت :ولی من بیشتر از همه نگران تو هستم..دخترم بیشتر مواظب خودت باش..به کیارش هم سفارش کردم هواتو داشته باشه..
با لبخند نگاش کردم و وگفتم :باشه مامان جان..خداحافظ..
هنوز تو نگاهش نگرانی موج می زد :خدانگهدارت مادر..
به طرف در حیاط رفتم و بازش کردم..کیارش شیک و پیک کرده پشت در ایستاده بود..
با دیدنم لبخند زد وگفت :سلاااااام..عزیزدلم…خوبی؟.. زود باش بریم که دیر شد..
این همه حرف زد و من فقط گفتم :سلام ..مرسی..
خورد تو ذوقش..به درک..لبخندشو جمع کرد..
نشستیم تو ماشین..حرکت کرد..
— با اینکه ارایش کمی کردی ولی بهت میاد..
نگاهش کردم وگفتم :مرسی..
–تو به غیر از مرسی چیزه دیگه ای بلد نیستی بگی؟..
-مثلا چی؟..
به روبه روش نگاه کرد وبا لبخند گفت :مثلا عزیزم..گلم..کیارش جان..از این چیزا دیگه..
پوزخند زدمو وگفتم :نه به هیچ وجه بلد نیستم..
صداشو زمزمه وار شنیدم که با حرص زیر لب گفت :عیب نداره..خودم یادت میدم..
-چیزی گفتی؟..
نیم نگاهی بهم انداخت وگفت :نه..
در داشبورد رو باز کرد و یه پلاستیک کوچیک اورد بیرون..
گذاشت رو پام و گفت:بازش کن..
باز کردم..توش 2 تا نقاب بود..اوردمشون بیرون وبا تعجب نگاشون کردم..
-اینا چیه؟..
–نقاب..
-خب اینو که می دونم ..واسه چی گرفتی؟..
–واسه ی مهمونی امشب..توی این مهمونی همه باید نقاب به صورت داشته باشن..
نقابای خوشگلی بودن..برای من یه پر نقره ای هم کنارش داشت..تا روی بینیم رو می گرفت..ترکیبی از نقره ای و سفید بود..
برای کیارش هم مشکی و طوسی..هه..عین نقاب زورو میمونه..
بهش نگاه کردم..چه باحال..تیپشم مشکیه..ولی بیشتر به خفاش شب می خوره تا زورو..از بس جنسش خرابه..
جلوی یه خونه ی ویلایی نگه داشت..
–رسیدیم..پیاده شو..
فصل پنجم
صدای زنگ موبایلش تو فضای ماشین پیچید..کنارخیابان نگه داشت و به صفحه ی گوشیش نگاه کرد..با لبخند جواب داد..
-الو..
صدای گرم و مهربان مادرش تو گوشی پیچید :الو سلام پسرم..خوبی؟..
-ممنونم مادر..شما خوبی؟..پدر چطورن؟..
–ما هم خوبیم پسرم..چکار می کنی؟..
آریا به اطرافش نیم نگاهی انداخت و گفت :تو خیابونم مادر..نوید و خاله خوبن؟..شما چکار می کنید؟..
–همه خوبن پسرم..فقط..
سکوت مادرش باعث شد آریا نگران شود :فقط چی مادر؟..اتفاقی افتاده؟..
–نه پسرم..اتفاق که نه..فقط..اقابزرگ اومده..
آریا چند لحظه سکوت کرد..با حرص چشمانش را باز وبسته کرد وگفت :خب اومده باشه..مگه چیزی شده؟..
–آریا مگه یادت رفته؟..خواسته ی اقابزرگ رو فراموش کردی؟..می خواد ببینتت..
نفسش را بیرون داد وگفت :نه یادم نرفته..ولی من الان تو ماموریت هستم و نمی تونم بیام..گفتم که تا 1 ماه شاید هم بیشتر این ماموریت طول می کشه..
–ولی تو که اقابزرگ رو می شناسی پسرم..با این چیزا قانع نمیشه..بهتره خودت باهاش حرف بزنی..
آریا سریع گفت :مامان من الان تو ماموریتم و وقت ندارم..خودم باهاتون تماس می گیرم..خداحافظ..
–باشه پسرم..مواظب خودت باش..خدانگهدار..
آریا سریع گوشی را قطع کرد وان را با حرص روی صندلی ماشین انداخت ..
دستانش را روی فرمان گذاشت و سرش را روی ان قرار داد..
در دل گفت :همینو کم داشتم..کم بود جن و پری یکی هم از دریچه تشریف فرما شد..حالا اینو چکار کنم؟..
سرش را بلند کرد..چانه ش را روی دستش گذاشت و به فکر فرو رفت..
اما ذهنش انقدر درگیر بود که هیچ جوری نمی توانست روی این موضوع تمرکز کند..
نگاهی به ساعتش انداخت..نفس عمیقی کشید و ماشین را به حرکت در اورد..
*******
جلوی خونه از ماشین پیاده شدیم..کیارش جلوتر از من رفت و زنگ درو زد..
چند لحظه بعد صدای کلفت و مردونه ای تو ایفن پیچید:بله..
کیارش گفت :باز کن اسی منم کیارش..
–اسم رمز ..
کیارش لبشو با زبان تر کرد واروم گفت :سایه ی شب..سپید ه ی صبح..
–ایول..بفرما تو اقا کیا..خوش اومدی..
در با صدای تیکی باز شد..تعجب کرده بودم..مگه اینجا یه مهمونی ساده نیست؟..پس چرا اسم رمز از ادم می خوان؟..عجیب بودا..
وارد باغ شدیم..خیلی خیلی بزرگ بود..کل حیاط با چراغ ها و لامپهای تزیینی و زیبا نورانی شده بود..یه اب نمای بزرگ و خوشگل هم وسط باغ درست رو به روی ویلا قرار داشت..
هنوز به ویلا نرسیده بودیم که کیارش گفت :نقابتو بزن..
سرمو تکون دادم و نقابمو زدم..کیارش هم مال خودشو زد ..بهش می اومد..
بازوشو گرفت به طرفم و منتظر نگام کرد..
ابرومو انداختم بالا وگفتم :چیه؟..
بازوشو تکون داد وگفت :چیه نداره..بازومو بگیر..
-چرا؟..
با حرص نفسشو داد بیرون وگفت :بهار حال و حوصله ی جر و بحث ندارما..بازومو بگیر..خیر سرمون نامزدیم مثلا..
خداییش خودم هم حال و حوصله ی بحث کردنو باهاش نداشتم..واسه ی همین بدون هیچ حرفی دستمو بردم جلو وبازوشو گرفتم..
با تعجب نگام کرد..
گفتم :دیگه چیه؟..
–هیچی فقط تعجب کردم که چی شده بدون اینکه بحثی راه بندازی درخواستمو قبول کردی..
جوابشو ندادم..اون هم اروم حرکت کرد..رفتیم تو ویلا..
اوه اوه اینجا روووووو..باغ وحشه؟؟؟؟؟؟…..
کنار گوش کیارش گفتم :مطمئنی درست اومدیم؟..
نگام کرد وگفت :اره..چطور؟..
پوزخند زدمو در حالی که به اون ادمای الکی خوش نگاه می کردم گفتم :اخه اینجا بیشتر از اینکه به خونه ی ادمیزاد شبیه باشه به باغ وحش یا جنگل شبیهه..اینجا دیگه کجاست؟..
چون نقاب رو صورتش بود نمی تونستم به خوبی تشخیص بدم که الان عصبانیه یا نه ..ولی از روی صداش فهمیدم حسابی حالش گرفته شده..
غرید: تو اگر نظر ندی کسی چیزی بهت نمیگه..
بعد هم رفت جلو..یه دفعه یکی عین چی از بین جمعیت به طرفمون دوید..از ترسم رفتم پشت کیارش..یارو یه قد داشت عینهو تیرچراغ برق یه هیکلم داشت درست عین گوریل انگوری..نه بابا خود گوریل انگوری بود..
کنار گوش کیارش گفتم :لابد اینم سرکرده ی باغ وحشتونه اره؟..به قد و هیکلش که میاد..
با خشم زیر لب گفت:خفه شو بهار..
چیزی بهش نگفتم چون اون گوریله درست جلومون وایساده بود..
با لبخند پت و پهنی که رو لباش بود با کیارش دست داد و با صدای کلفتی گفت :سلام اقا کیا..خوش اومدی پسر..
بعدش هم همچین زد پشت کمر کیارش که من به جای اون دردم گرفت..اوه اوه حالا هی بگو خفه شو..حقته..
کیارش هم لبخند زد وگفت :سلام اسی جان..ممنونم..عجب مهمونی ترتیب دادی..مثل همیشه گل کاشتیا..
اسی چشمک زد وگفت :اره اینبار زیادی دست و دلباز شدم..
نگاش به من افتاد..اب دهنمو قورت دادم..
با دیدن من چشماش برق زد ورو به کیارش گفت :این خانم خوشگله رو معرفی نمی کنی؟..
با این حرفش اخمام رفت تو هم..الانه که کیارش بهش بتوپه که این چه طرز صحبت کردن با نامزده منه؟..ولی چه خیال خامی دارم من..
کیارش لبخندش پررنگتر شد و دستشو گذاشت پشتمو گفت :معرفی می کنم..نامزد خوشگلم بهار..
اسی ابروشو انداخت بالا و دستشو اورد جلو :چه عالی..خوش اومدید خانم..
دسته دراز شده ش رو نادیده گرفتم و یه کلمه گفتم :مرسی..
انگار بدجوری خورد تو ذوقش..چون سریع لبخندشو جمع کرد و دستشو کشید عقب و نیم نگاهی به کیارش انداخت..
دست کیارش پشتم بود که اروم پشتمو فشار داد..نگاش کردم..چیزی نگفت ولی از نگاهش می خوندم که ازاین کارم خوشش نیومده..
به درک من چکار به این گوریل انگوری دارم؟..
اسی تک سرفه ای کرد وبه اونطرف سالن اشاره کرد :بفرما کیا جان..به بچه ها میگم ازتون به نحو احسنت پذیرایی کنند..
من که چیزی نگفتم ولی کیارش تشکر کرد و دوتایی رفتیم اون سمت..
وقتی داشتیم می رفتیم اونور به اطرافم هم نگاه کردم..نور خیلی کمی فضای سالن رو روشن کرده بود ..همه یه سری ماسک های عجیب و غریب زده بودن به صورتاشونو و بعضی از پسرا که بلوز هم تنشون نبود و با شلوار بودن بعضی از دخترا هم که نگم بهتره..
توی همدیگه می لولیدن و مثلا خیرسرشون داشتن می رقصیدن..
صدای موزیک هم که دیگه هیچی..انگار یکی داشت بیخ گوشت جیغ می کشید..کر کنده بووووددددد..
کیارش نشست رو صندلی منم کنارش نشستم..هیچی نمی گفتم ولی اون شروع کرد..
–این چه کاری بود کردی؟..
نگاش کردم وخیلی ریلکس گفتم : کدوم کار؟..
–خودتو به نفهمی نزن..چرا باهاش دست ندادی؟..چرا اونجوری جوابشو دادی؟..
با مسخرگی گفتم :هه..توقع داشتی بپرم بغلش ماچش کنم؟..همونم زیادیش بود..
با خشم گفت :بهار داری با ابروی من بازی می کنیا..اگر بهش دست می دادی چی ازت کم می شد؟..
-یعنی برای تو مهم نیست من به اون غول بیابونی دست بدم؟..
با لحن محکم و جدی گفت :معلومه که نه..حتی اگر می بوسیدت هم مهم نبود..نمی خوردت که..
از این حرفش شوکه شدم..یعنی انقدر بی غیرت بود؟..اصلا باورم نمی شد..
همینطور بهت زده داشتم نگاش می کردم که گفت :چرا خشکت زد؟..بلند شو مانتو وشالتو در بیار..
به خودم اومدم..ترجیح دادم چیزی نگم و سکوت کنم چون هر حرف من اوضاع رو بدتر می کرد..وقتی حرفای من عین کوبیدن میخ تو سنگه و تو سر این نمیره پس چرا خودمو اذیت کنم؟..
مانتومو در میارم ولی شال رو عمرااااااا..همین کارو کردم و نشستم..
هنوز خوب رو صندلی قرار نگرفته بودم که بهم توپید:چرا اینو در نیاوردی؟..زودباش درش بیار..
نخیر این انگارامشب دست بردار نیست..نمیشه هیچی بهش نگفت..عصبانیم کرده بود..
با لحن فوق العاده جدی گفتم : من این شال رو از رو سرم بر نمی دارم کیارش..اگر خوشت نمیاد همین الان ازاینجا میرم..
چند لحظه با خشم زل زد تو چشمام..بعد هم از جاش بلند شد و گفت :خیلی خب..بذار باشه..اصلا هر غلطی که دلت می خواد بکن..
داشت می رفت که گفتم :کجا میری؟..
دستشو تو هوا تکون داد و در حالی که پشتش به من بود گفت :به تو ربطی نداره..بر می گردم..
رفت..تو دلم گفتم : می خوام بری و صد سالم بر نگردی..اگر اینجا غریب و تنها نبودم که اینو ازش نمی پرسیدم..
داشتم به ادمای وحشی وخل و چله جلوم نگاه می کردم و بی صدا بهشون می خندیدم..
یه دختره پریده بود بغل یه پسر و هر دوتاشون عین دیوونه ها جیغ می کشیدن و دور خودشون می چرخیدن..یه پسر هم کمی اون طرفتر خوابیده بود کف زمین و دستاشو تو هوا تکون می داد..یه دختره هم رو به روش وایساده بود و جیغ می کشید ..بعد هم دورش چرخید و نشست رو پای پسره..
بقیه هم کارهای مشابهه همینا رو انجام می دادن..یکیشون دم مصنوعی یه گربه رو بسته بود پشتش و میو میو می کرد..یه دختره هم نشسته بود تو بغل یکی از پسرا و داشت می بوسیدش..اینجا دیگه کجاست؟؟؟؟؟..
خب وقتی اینارو می دیدم دیگه می خواستم از خنده منفجر بشم..تابلو بود خل ودیوونه ن..خدایا از دم شفاشون بده..
از زور خنده اشک به چشمام نشسته بود..دستمو گرفته بودم جلوی دهانمو می خندیدم..وای خدا اینجا یا دیوونه خونه ست یا باغ وحش..از این دوحالت خارج نیست..
همونطور که داشتم به اون جمع خل و چل می خندیدم یه دفعه نگام به در ویلا افتاد..
یه مرد قدبلند که روی صورتش یه نقاب مشکی و نقره ای داشت اومد تو..تیپش خیلی شیک و اتو کشیده بود..نگاهی به جمع انداخت و بعد هم اومد اینطرف سالن..احساس می کردم داره میاد سمت من ولی نگام نمی کرد..
سرشو انداخته بود پایین و محکم قدم بر می داشت..درسته ..داشت می اومد طرف من..
روی صندلی کناریم نشست..نیم نگاهی بهش انداختم که اونم نگام کرد..ولی بدون اینکه حتی یه لبخند بزنه یا توجهی بکنه روشو برگردوند ..
برام عجیب بود..انگار به کل با ادمای اینجا فرق می کنه..اخه هیچ کس اینجا تیپه اینو نداشت و انقدر هم سنگین و خشک نبود..همه جلف و اجق وجق لباس پوشیده بودن ولی این توشون فرق می کرد..
تو دلم گفتم :بی خیال..اگر یکی ازاینا نبود که اینجا نمی اومد..لابد اینم یه جور دیگه دیوونه ست..اگر بلند بشه بره وسط می فهمم..
با این فکر لبخند زدم..حتما اینم بعد میشه مثل بقیه..تازه رسیده خب..
یه سینی شربت گرفتن جلوم..یکی از اون خوش رنگاشو برداشتم..یکی هم بغل دستیم که همون اقای مرموز بود برداشت و گذاشت رو میز..
لیوان شربت رو بردم جلوی دهانم و خواستم بخورم که دیدم یه بوی بد و تندی میده..بو کردم..اره بوش بد بود..
ابروهامو کشیدم تو هم..
لیوانو گرفتم جلومو نگاش کردم و گفتم :اه.. این دیگه چه زهرماریه؟..چه بویی میده..
صدای مردونه و گیرایی گفت :همون زهرماره..
با تعجب نگاش کردم..همون یارو مرموزه بود..
وقتی نگاه منو رو خودش دید پوزخند زد وگفت :پس چرا نمی خوریش؟..
لیوانو کوبوندم رو میزو گفتم :تا ندونم توش چیه لب بهش نمی زنم..
— مشروب..
هنگ کردم..بهت زده گفتم :چی؟..
تکرار کرد :مشروب..مگه نمی خواستی بدونی توش چیه؟..خب توش مشروبه..
-واقعا؟..
به لیوان نگاه کردم..چه راحتن اینا…مشروب رو عین شربت بین مهمونا پخش می کنن..
زیر لب گفتم :خداروشکر زودتر فهمیدم و نخوردمش..
صداشو شنیدم که گفت :مگه تا حالا نخوردی؟..
همچین گفتم :نخیر..
که یارو برگشت و با تعجب نگام کرد..خب مگه چیه؟..تعجب نداره که..
-شما چرا نمی خوری؟..
به لیوانش نگاه کرد وگفت : میل ندارم..
تو دلم گفتم :اره میل نداری وگرنه تا تهشو می دادی بالا و تو هم می رفتی وسط و می شدی همرنگ این جماعت..
از دور دیدم کیارش داره میاد به طرفم..
اون مردی که کنارم نشسته بود اروم از جاش بلند شد و رفت اونطرف..
کیارش اومد و سرجای اون نشست..
انگار حالت عادی نداشت..
شروع کرد با بغل دستیش که یه دختر جوون حدودا 23 یا 24ساله بود بلند بلند حرف زدن و خندیدن..
بهش بی توجه بودم ولی ازاینکه در حضور من این کارارو می کرد ناراحت شدم..سعی کردم این رفتاراشو به روی خودم نیارم..یکی از مستخدما که یه سینی از همون کوفتیا دستش بود داشت از اونجا رد می شد که کیارش جلوشو گرفت و یه لیوان برداشت..
با چشمای خمارش نگام کرد ولیوان رو گرفت جلوم..با لحن کشداری گفت :بیا عزیزم..بخور..
ابروهامو کشیدم تو هم وگفتم :نمی خورم..خودت که می دونی من اهل مشروب نیستم..
قهقهه زد و لیوانو گرفت بالا..رو اب بخندی..کجای حرف من خنده داشت؟..
در حالی که هنوز می خندید گفت :عزیزم این که مشروب نیست.. شربته..مشروب توی این مهمونی یه زمان خاصی داره که همون موقع بین مهمونا سرو میشه..بیا بخور عزیزم..
وقتی اینجوری و با لحن کشدار و حالت مستی حرف می زد حالم ازش بهم می خورد..اخه به اینم میشه گفت مرد؟..
خداییش خیلی تشنه م بود..اگر شربت باشه که می خورم..لیوانو ازش گرفتم..
نشست کنارم و دوباره رفت تو فاز هرهر و کرکر با اون دختره..بی خیال بذار هر غلطی دلش می خواد بکنه..
همین طور که اطرافمو نگاه می کردم..لیوانمو اوردم بالا..
لیوان جلوی دهانم بود که نگام به همون مرد مرموز افتاد..درست روبه روی ما نشسته بود و پا روی پا انداخته بود و زل زده بود به من..
وقتی دید دارم نگاش می کنم..دستشو اروم اورد بالا و به نشونه ی نه تکون داد..چشمام گرد شد..چرا اینجوری می کنه؟..منظورشو نگرفتم..بازم همون کارو تکرار کرد..انگار داشت بهم اشاره می کرد یه کاری رو نکنم..مگه داشتم چکار می کردم؟..بی خیال لابد اینم مثل بقیه یه کمبودی داره..
شربتو دادم بالا و تا تهشو سرکشیدم..شربته البالو بود..وای که چه خوشمزه بود..جیگرم حال اومد..
لیوانو اوردم پایین و دوباره به همون مرد نگاه کردم..ولی اونجا نبود..یه دور چشممو اطراف سالن چرخوندم ولی نخیر..نبود که نبود..یه دفعه کجا غیبش زد؟..
به کیارش نگاه کردم..دستشو انداخته بود دور شونه ی دختره و تو گوشش حرف می زد..اون دختره هم که انگار از خداش بود حسابی رفته بود توبغل کیارش و خودشو چسبونده بود بهش وبلند بلند می خندید..
خب کوفت..دیگه قهقهه زدنتون واسه چیه؟..لیاقت کیارش رو همین دخترا داشتن..خلایق هر چه لایق..والا..
اروم زدم تو پهلوش که برگشت و نگام کرد..داشت بی هوش می شد..نا نداشت حرف بزنه..خاک تو سرت..
–چیه؟..
-گوشیتو بده می خوام به مامانم زنگ بزنم..نگرانشم..
زیر لب غرغر کرد و از تو جیبش گوشیشو در اورد و داد دستم..
از جام بلند شدم و رفتم اونطرف سالن ولی باز سر وصدا می اومد..چشم چرخوندم..طبقه ی پایین که اتاقی نبود..اگر باشه توی این شلوغی معلوم نیست..
چشمم به پله ها افتاد..بهتره برم بالا..اونجا حتما صدا کمتره..
رفتم بالا.. ایستادم و به اطرافم نگاه کردم..
اوهوووووو تا دلت بخواد اینجا اتاق پیدا میشه..چه خبره؟..
در اتاق اول و دوم که بسته بود ولی دستگیره ی در سوم رو که پایین کشیدم باز شد..ایول..
رفتم تو ولی از چیزی که دیدم یه جیغ فوق بنفش کشیدم و سریع پریدم بیرون..وای خدا..
کنار دیوار وایسادم..نفسم بند اومده بود..هر کار می کردم نمی تونستم اون صحنه رو از سرم بندازمش بیرون..
یه پسر و دختر لخت تو بغل هم داشتن..وای خدا..
اینجا قانون جنگل رو داره؟..همه یا مثل حیوون رفتار می کنند یا مثل حیوون حرف می زنن..د اخه اینجا کجاست؟..دارم دیوونه میشم..
احساس می کردم سرم درد می کنه..به پیشونیم دست کشیدم..بهتره همینجا زنگ بزنم..جرات نمی کردم برم تو یه کدوم ازاین اتاقا..می ترسیدم باز ازاینجور صحنه ها ببینم..اینجا درست مثل جهنمه..
شماره رو گرفتم..بعد از یکی دوتا بوق مامان جواب داد..
–الو..
-الو سلام مامان..خوبی؟..
–سلام دخترم..خوبم عزیزم تو خوبی؟..چی شده؟..چرا زنگ زدی مادر؟..
لبخند زدم و گفتم :چیزی نیست مامان نگرانتون شدم..زنگ زدم ببینم حالتون خوبه؟..
–اره مادر خوبم..بهت خوش می گذره؟..
به اطرافم نگاه کردم..نگام روی همون در متوقف شد..پوزخند رو لبام بود ولی سعی کردم لحنم اینو معلوم نکنه..
گفتم :عالیه مامان..تو عمرم همچین جایی رو ندیده بودم..همه ی مهمونا ادمای با کمالات و تحصیل کرده هستن..اصلا یه چیزی میگم یه چیزی می شنوین..
صدای شاد مامان تو گوشی پیچید :واقعا دخترم؟..خب خداروشکر که بهت خوش می گذره..همه ش نگران بودم نکنه برات اتفاقی بیافته یا از اونجا خوشت نیاد..
-نه مامان اینجا فوق العاده ست..دست کیارش درد نکنه واقعا جای باحالیه..
تو دلم ادامه دادم همه عین میمون از دیوار میرن بالا عین قورباقه بالا پایین می پرن عین خر هم عرعر می کنن..کلا باغ وحشیه واسه خودش..مگه ادم میره باغ وحش بهش بد می گذره؟..من میگم کیارش امشب مثل خفاش شب شده پس بگو چرا اینجوریه..اونم یکی از ایناست دیگه..
صدای مامان منو به خودم اورد :بهار..چرا دیگه چیزی نمیگی؟..
همون موقع یک دفعه چشمام سیاهی رفت و تو سرم تیر کشید..
دستمو به سرم گرفتم وناخواسته گفتم :اخ..
صدای نگران مامان تو گوشی پیچید :الو..بهار حالت خوبه؟..الو..
– خوبم مامان..از بس اینجا سر و صداست یه کم سرم درد می کنه ولی خب طبیعیه چون من به اینجور جاها عادت ندارم..کم کم خوب میشه..
-نگرانتم دخترم..مواظب خودت باش..
سر دردم بیشتر شده بود..واسه اینکه دوباره سوتی ندم گفتم :باشه مامان جان..قربونت برم دیگه کاری با من نداری؟..کیارش منتظرمه..
-نه دخترم..بازم میگم مراقب خودت باش ..زود هم برگرد..
-باشه مامان جان..شما هم مواظب خودتون باشید..خداحافظ..
-خدانگهدارت دخترم..
گوشی رو قطع کردم و گذاشتم تو کیف دستیم..خواستم برم طرف پله ها که سرم گیج رفت..چسبیدم به دیوار..چندبار چشمامو باز و بسته کردم ولی بی فایده بود..همه جا رو تار می دیدم..
احساس می کردم پایین همه دارن جیغ می کشن و داد می زنن..خدایا چه بلایی داره سرم میاد؟..چرا اینجوری میشم؟..
به راهرو و اطرافم نگاه کردم..انگار داشت دور سرم می چرخید..سرم سوت می کشید..صورتم عرق کرده بود..نا نداشتم وایسم..
خودمو از دیوار جدا کردم..باید یه جوری برم پایین وگرنه اینجا کسی نبود که به دادم برسه..باید برم پیش کیارش..وای خدا دارم می میرم..
قدم اولو که برداشتم دور خودم چرخیدم..سرمو با دستام نگه داشتم..همون موقع در یکی از اتاقا باز شد و یه مرد قد بلند و قوی هیکل ازش اومد بیرون..سعی کردم صورتشو ببینم..با دستم چشمامو مالیدم..صورت خشنی داشت..هیکلش هم خیلی بزرگ بود..
راستش توی اون لحظه واقعا ترسیده بودم..از یه طرف هم سرم حسابی درد می کرد ..
فقط زیر لب گفتم :اقا کمکم کنید..نمی تونم تعادلمو حفظ کنم..سرم داره گیج میره..
نگاهم تار شده بود..قهقهه ی وحشتناکی زد و اومد به طرفم..از صداش ترسیده بودم..ناخداگاه رفتم عقب..
همونطور که می خندید با صدای زمخت و کلفتی گفت :ای جااااااان..چه کوچولوی خوشگلی..بیا عزیزم خودم کمکت می کنم..
دستش که بهم خورد جیغ کشیدم :ولم کن..دست به من نزن..ولم کن عوضی..
ولی یارو مگه این چیزا حالیش بود ..دستمو کشید وگفت :چرا ولت کنم عزیزم؟..می خوام کمکت کنم..بیا..بیا بریم تو اتاق خودم می دونم باید چکار کنم تا بشی مثل روز اولت..بیا عزیزم..
دستمو می کشید..در حالی که خودمو عقب می کشیدم جیغ می زدم و کمک می خواستم..ولی از کی؟..اخه بین اون همه حیوون کی ادم بود که بیاد کمکم؟..
وقتی دید همراهش نمیام با یه حرکت از رو زمین بلندم کرد و پرتم کرد تو همون اتاقی که ازش اومده بود بیرون..درو قفل کرد و به طرفم اومد..
همینجوریش دیدم تار بود وای به حال الان که گریه م هم گرفته بود..
مجبور شدم التماسش کنم :توروخدا دست از سرم بردار..با من چکار داری؟..این همه دختر توی این ویلای لعنتی ریخته برو سروقت یکی دیگه..ولم کن..
شونه هامو گرفت و پرتم کرد رو تخت..جیغ بلندی کشیدم و رفتم عقب..پشتم خورد به بالای تخت و این همون حس بدی بود که تو تمام وجودم پیچید..حس اینکه اخر خطم..حس اینکه دیگه تمومه…دیگه راهی ندارم..
اون مرتیکه ی کثافت هم اومد رو تخت و صداشو شنیدم که گفت :چرا تو نه عزیزم؟..معلومه هنوز دست کسی بهت نخورده..می دونستی من عاشق دخترای چشم و گوش بسته و دست نخورده م؟..تا تو که مثل یه سیب سرخ میمونی رو اینجا دارم ..چرا برم سروقت اون کرم خورده هاش؟..تازه پیدات کردم عزیزم..باهات خیلی کارا دارم..چه شبی بشه امشب..ای جاااااان..
نمی دونستم باید چکار کنم..با حرفایی که می زد باعث می شد بیش از پیش بترسم..قلبم انقدر تندتند می زد که حس می کردم الان از تو سینه م بزنه بیرون..سرتا پام می لرزید…عرق سرد رو پیشونی و کمرم نشسته بود ..دستام یخ بسته بود..
خدایا همین الان جونمو بگیر وراحتم کن..نذار بی ابرو بشم..نذار این خفت و بی ابرویی رو تحمل کنم..خدایا همه چیزمو ازم نگیر..تموم دارایی یه دختر پاکیشه خدایا پاکیمو ازم نگیر..نذار اینجوری بشه..خدایا گفتی خودکشی گناهه پس نذار ننگ این بی ابرویی رو یه عمر تحمل کنم..خدایا نذار گناه کنم خدا..نذار..
تو دلم با خدای خودم حرف می زدم و ازش کمک می خواستم..ولی کاری که بخواد بشه میشه چون تقدیر اینو می خواد..چون از قبل برام اینطور نوشته شده..چون تموم راهها برام بسته شده..
افتاد روم..سر و صورتمو می بوسید و قربون صدقه م می رفت..منم از ته دلم جیغ می کشیدم و کمک می خواستم..
دستمو اوردم بالا و به صورتش چنگ زدم..نعره کشید و از روم بلند شد..خواستم بلند شم که برگشت و یه کشیده ی خیلی محکم خوابوند توصورتم..افتادم رو تخت ..سرگیجه که داشتم وضعم بدتر شد..کم کم حس کردم چشمام دیگه جایی رو نمی بینه..صداها برام مبهم شده بود..
یقه ی لباسمو گرفت و کشید..لباسم از وسط پاره شد..دست کثیفشو به تن و بدنم می کشید ..گرمای تنشو رو پوست تنم حس کردم..
تو لحظه ی اخر با تمام توانم چشمامو باز کردم و دیدم داره کمربندشو باز می کنه که باز هم کرد..و ..دیگه هیچی نفهمیدم و از هوش رفتم..
*******
نور افتاب که خورد تو صورتم..باعث شد چشمامو باز کنم..دستمو گرفتم جلوی چشمام و سرمو بلند کردم..با نوک انگشتام چشمامو ماساژ دادم..
به اطرافم نگاه کردم..من کجام؟..هیچ کس تو اتاق نبود..به خودم نگاه کردم..یه ملافه ی سفید روم کشیده شده بود..اروم ملافه رو زدم کنار..چشمام چهارتا شد..خدایا..من چرا لختم؟..
هیچی تنم نبود..سعی کردم یادم بیاد دیشب چه اتفاقی افتاده و اینجا چکار می کنم..
یه دفعه تموم صحنه های دیشب به مغزم هجوم اوردن..اون ادمای دیوونه ..اون حرکات..اون مرد نقاب دار مرموز..کیارش..تلفن..و..واون مرد..اره یادمه..اون مردتیکه ی اشغال..منو اورد تو اتاق و ..نه خدایا..
تو جام نشستم..تنم درد می کرد ..بیشتر از همه دل و کمرم تیر می کشید..اشک تو چشمام حلقه بست..نه..نه ..خدایا نه..
جیغ کشیدم :نهههههه..نباید این اتفاق می افتاد..نه..نبااااااااااید..
هق هق می کردم و جیغ می کشیدم و با مشت به تخت می کوبیدم..نباید اینجوری می شد..اخه چرا؟..چرا من؟..چرا؟..
سرمو گذاشتم رو زانوهام و گذاشتم صدای هق هقم سکوت اتاق رو برهم بزنه..
خودم کم بدبختی داشتم حالا این ننگ رو چطور تحمل کنم؟..چطور؟..باید هرچه زودتراز اینجا برم..نباید اینجا باشم..از اینجا متنفرم..بیشتر از همه از کیارش بدم میاد..الهی بمیری تا از دستت راحت بشم..چرا با من اینکارو کردی؟..چرا منو اوردی تو این جهنم؟..
با حال زار از رو تخت بلند شدم..تموم تنم خورد بود..دنبال یه چیزی می گشتم که بپوشم..دوتا کمد تو اتاق بود در یکیشونو بازکردم..مردونه بود..اون یکی درو باز کردم..همه ی لباسا زنونه بود..با حرص وخشم همشونو ریختم بیرون و از بینشون یه مانتو و شلوار برداشتم با یه روسری…همونطور که گریه می کردم و از زور گریه می لرزیدم..لباسارو پوشیدم..نمی تونستم بدوم چون نا نداشتم..وگرنه ازاونجا فرارمی کردم..انقدر می دویدم تا از نفس بیافتم..تا بمیرم و راحت بشم..
با دلی پر از درد سرمو بلند کردم و نالیدم :خدایا حالا من چکار کنم؟..با این ننگی که رو پیشونیمه باید چکار کنم؟..چرا اینجوری شد؟..
با پشت دست اشکامو پاک کردم و از اتاق رفتم بیرون..ویلایی که دیشب مثل جنگل می موند و یه مشت حیوون وحشی ریخته بودن توش امروز تو سکوت غرق شده بود..کی باورش می شد دیشب اینجا چه خبر بوده؟..
با بی حالی به طرف پله ها رفتم ..دستمو گرفتم به نرده ها و اروم رفتم پایین..
بالاخره تونستم از اون ویلای لعنتی بزنم بیرون..تا سر خیابون رفتم و یه تاکسی گرفتم و برگشتم خونه..
تو تاکسی نشسته بودم و سرمو چسبونده بودم به پنجره ی ماشین و همونطور که به بیرون و ادما نگاه می کردم پشت سر هم اشک می ریختم..
امروزه من با دیروزم زمین تا اسمون فرق کرده بود..دیگه این بهار..اون بهار سابق نبود..شکسته بود..
فقط کیارش..همه ش تقصیره اونه..نابودت می کنم کیارش..نمی ذارم یه اب خوش از گلوت پایین بره..بیچاره ت می کنم چون بیچاره م کردی..خوردت می کنم چون خوردم کردی..
حالا مامانو چکار کنم؟..بگم دیشب کجا بودم؟..حالش بد نشده باشه؟..
تاکسی جلوی خونه نگه داشت..رو به راننده گفتم صبر کنه تا برم از تو خونه پول کرایه ش رو بیارم..
از ماشین پیاده شدم و به طرف در رفتم..دستام می لرزید..انگشتمو روی زنگ فشردم..
حالم اصلا خوب نبود..
*******
اریا از ویلا خارج شد و به طرف پشت ساختمان حرکت کرد..از محل دقیق کارهای خلاف ان گروه با خبر بود..
اسلحه ش را در اورد وارام و بی صدا به ان سمت رفت..
اتاق مخصوص از همانجا هم به خوبی دیده می شد..
در اتاق باز شد ..اریا سریع خودش را کنار کشید و پشت دیوار مخفی شد..
نقابش را به صورتش زد و اسلحه ش را در دست فشرد..از کنار دیوار به انطرف سرک کشید..خبری نبود..
خم شد و به سرعت به طرف در اتاق رفت..پشتش را به در چسباند..اطرافش را نگاه کرد .. در را باز کرد..وارد اتاق شد و در را بست..
فضای راهرو نیمه روشن بود با این حال تمام حواسش را جمع کرد..
از راهرو گذشت..صدای گفته گوی دو نفر به گوشش رسید..پشت دیوار مخفی شد..نفس نفس می زد..صدای گفتگوی دو مرد بود..سعی کرد ارامتر نفس بکشد با نزدیک شدن ان دو نفسش را در سینه حبس کرد..
–درو قفل کردی؟..
— نه بابا ولش کن..
–چرا قفلش نکردی؟..اگه اقا اسی بفهمه می دونی چی میشه؟..
–از کجا می خواد بفهمه؟..همه چیزو سپرده به ما و خودش رفته عشق و حال..هی باید بریم بیایم نمیشه که هر دفعه قفل در رو بندازم..5 دقیقه دیگه باز باید برم بیرون کشیک بدم..بی خیال..
صدایشان نزدیک تر شد از جلوی اریا رد شدند ..اریا در قسمت تاریک قرار داشت وانها نتوانستند او را ببینند..اریا درست پشتشان قرار گرفت و با پشت اسلحه محکم به گردن یکی از انها کوبید.. سریع گردن نفر بعدی را هم گرفت و ضربه بعدی را به گردن او وارد کرد..هر دو نفر که توسط اریا غافلگیر شده بودند حالا بیهوش روی زمین افتاده بودند..
از توی کیف کوچکی که روی شانه ش بود طناب را بیرون اورد و دست و پای ان دو را بست ..روی دهانشان چسب زد تا هر وقت بهوش امدند سر و صدا نکنند.. گوشه ی دیوار همان قسمت که دید نداشت انها را پنهان کرد..
بدون انکه وقت را هدر دهد از راهرو گذشت و به قسمت انتهایی اتاق رفت..در دیگری در همان قسمت از اتاق قرار داشت..ارام در را باز کرد..بهت زده به روبه رویش نگاه کرد..
همه ی ان محموله ای که گزارش شده بود اینجا قرار داشت..
سریع گوشیش را در اورد تا به سرهنگ خبر دهد..
–الو..
-الو..سلام جناب سرهنگ..اریا هستم..
–سلام سرگرد..چی شد؟..در چه حالی؟..
-قربان محل نگهداری محموله ها رو پیدا کردم..گزارش درست بود..چه دستوری می فرمایید؟..
–بسیار خب تو مراقب خودت باش..بچه ها بقیه ی کارا رو انجام میدن..خسته نباشی..
-ممنون قربان..
تماس را قطع کرد..با شنیدن صدای در اتاق نگاهش به ان سمت کشیده شد..نگاه سریعی به اطرافش انداخت..دور تا دور اتاق پر بود از کارتون ها و جعبه های بسته بندی شده..نگاهش به پنجره ی سمت راست اتاق افتاد..پرده هایش به اندازه ی کافی بلند بودندکه بتواند پشت انها مخفی شود..به ان سمت دوید و خود را پشت پرده مخفی کرد..
در اتاق باز شد و صدای چند تا مرد را شنید که در مورد محموله و بار زدن ان با همدیگر حرف می زدند..
موبایلش همیشه روی سکوت بود و اگر تماسی گرفته می شد کسی صدایش را نمی شنید..
برگشت و پشتش را نگاه کرد..تراس..
–بی عرضه ها چرا درو باز گذاشتید؟..پس اون تنه لش ها کجان؟..
–نمی دونم اقا..تا همین چند دقیقه پیش که اینجا بودن..
–خاک تو سرتون که از پس یه کار کوچیک هم بر نمیاید..بیخودی رو شما حساب کردم..محموله اماده ست؟..
–بله اقا ..چه ساعتی بار بزنیم؟..
–راس ساعت 3..حواستونو جمع کنید گند نزنید..فهمیدید چی گفتم؟..
–بله اقا..
–بله قربان..
–من دیگه میرم سروقت مهمونا..به سیروس سپردم هوای همه چیزو داشته باشه..وای به حالتون اگر خرابکاری کنید..با همین دستای خودم ریزریزتون می کنم..این محموله برام با ارزشه..
–چشم اقا خیالتون راحت باشه..
بعد از چند لحظه صدای بسته شدن در نشان داد که انها از اتاق بیرون رفتند..اریا نقابش را روی صورتش درست کرد و نگاهی به تراس انداخت..باید از همینجا خارج می شد از در اصلی امکانش نبود..
در تراس را باز کرد..نگاهی به اطرافش انداخت..
زیر لب زمزمه کرد :با محاسباتی که نسبت به موقعیت ویلا انجام دادم اینجا باید فضای کناری ویلا باشه..درست سمت چپ ویلا..
فاصله ی خیلی کمی با زمین داشت ..دستش را به نرده ی حفاظ گرفت و با یک حرکت به ان طرف نرده ها پرید..
روی زمین نشست.. به اطرافش نگاه کرد..خبری از نگهبان ها نبود..چند قدم دور شده بود که صدای پارس سگ ها بلند شد..
نفسش را با حرص بیرون داد ..دو تا سگ با سرعت به طرفش می امدند..اریا بدون فوت وقت از داخل کیفش دوتا سوسیس در اورد و با قدرت پرتاب کرد..سگ ها اول سرجایشان ایستادند و با چشم مسیری که سوسیس ها پرتاب شده بودند را دنبال کردند..همین که سوسیس ها روی زمین افتاد هر دو سگ به همان سمت دویدند..
اریا با خیال راحت نفس عمیقی کشید و لبخند زد :دم نوید گرم..اگر اون یادم نداده بود اینجور مواقع سوسیس با خودم داشته باشم الان بدجور گیر می افتادم..
نوید: (خیرسرت سرگردی اونوقت اینا رو من باید بهت بگم؟..هر وقت میری ماموریت با تجهیزات کامل برو پسرخاله جان..نه اینکه فقط خودت باشی و اسلحه ت..واسه ی مجرما با تجهیزات کامل میری واسه ی نگهبانا و سگاشونم ببر..سگا عاشق سوسیسن..پس این یه قلمو جونه داداش فراموش نکن..اونجاست که اخرش میگی دمت گرم نوید چه راه حلی نشونم دادی..)..
لبخند زد و سرش را تکان داد..زیر لب زمزمه کرد :امان از دسته تو..با اینکه اینجا نیستی ولی حرفات به درد می خوره..البته بعضیاش..
به اطرافش نگاه کرد و به طرف ویلا رفت..کیفش را پشت بوته گل های توی باغ مخفی کرد و دستی به کتش کشید و نقابش را روی صورتش جابه جا کرد و وارد ویلا شد..مهمانان همچنان در حال رقص و جیغ کشیدن بودند..
در دل گفت : د اخه به شماها هم میشه گفت ادم؟..واقعا حیف اسم ادمیزاد..از حیوون هم کثیف تر و پست ترین..
نگاهی به سالن و مهمانان انداخت..کیارش تنها روی صندلی درست کنار یکی از دخترهای انجا نشسته بود ولی نامزدش در کنارش نبود..
با تعجب به اطرافش نگاه کرد ولی او را بین مهمان ها ندید..می دانست ان شربت را خورده و الان بیهوش شده است..
در نگاه ان دختر معصومیت را دیده بود ولی شغلش این را نمی گفت..در کار او معصومیت بی معنا بود..اگر به معصومیت و نگاه پاک بود که تا الان هیچ کدام ازمجرمان زیر دستش دهان به اعتراف نمی گشودند..
ولی یه حسی به او می گفت ان دختر با ادمهایی که اینجا هستند فرق می کند..کلامش صادق بود..نگاهش معصوم بود..
به افکارش پوزخند زد و گفت :هه..با یه نگاه که نمیشه ذات ادما رو شناخت..اگر اینکاره نبود با اشاره ی من اون شربتو نمی خورد..ولی معلومه اینکاره ست که بی توجه یه ضرب شربتو داد بالا..
دوباره به کیارش نگاه کرد..ان دختر را روی پاهایش نشانده بود و لبهایش را می بوسید..با نفرت نگاهش کرد..
بعد از چند لحظه کیارش از جایش بلند شد و همراهه ان دختر به طبقه ی بالا رفت..هیچ کدام تعادل نداشتند و تلوتلو می خوردند..
اریا از بین جمعیت گذشت..به طرف پله ها رفت که یک دفعه بازویش به عقب کشیده شد..برگشت و با تعجب به دختری که دستش را گرفته بود نگاه کرد..
از ظاهر دختر معلوم بود حال خوشی ندارد..بلند بلند می خندید و با چشمان خمارش به اریا نگاه می کرد..دستش را کشید ولی دختر محکم او را نگه داشته بود..
اریا با خشم گفت :ول کن دستمو..
دختر نزدیکش شد و خودش را به بازوی او اویزان کرد وبا لحن کش داری گفت :کجاااااا اقا خوشتیپهههههه..بیا با هم خوش بگذروووووونیم..بیااااا..
اریا خودش را عقب کشید و زیر لب غرید :بهت میگم ول کن دستمو..عجب دختر سمجیه ها..
دختر که از حرکات و رفتارش معلوم بود حسابی مست کرده است ..ظاهر زیبایی داشت..لباس فوق العاده باز و زننده ای به رنگ قرمز اتشین به تن داشت..
اریا دستش را محکم کشید .. با خشم به دختر نگاه کرد و به طرف پله ها رفت ولی ان دختر سمج تر از این حرف ها بود..
از پشت خود را به او رساند و دستانش را دور کمر اریا حلقه کرد..اریا سرجایش خشک شد..دختر دستانش را محکم تر دور کمر او حلقه کرده بود و صورتش را به پشت کمر او می مالید و زیر لب چیزهای مبهمی را زمزمه می کرد..
اریا به اوج عصبانیت رسیده بود..
دستان دختر را گرفت و با قدرت از دور کمرش باز کرد و با خشم داد زد :ول کن دیگه..عجب رویی داریا..چقدر سمجی..برو رد کارت..
دختر قهقهه ای زد و اینبار اریا با قدم های بلند از پله ها بالا رفت و نگاهی به راهرو انداخت..هیچ کس انجا نبود..
صدای جیغ وداد از اتاق های اطراف به گوش می رسید..نگاهی به انها انداخت..به طرف در انتهایی رفت..سرو صدا انجا بیشتر بود.. اسلحه ش را دراورد و با پا لگد محکمی به در زد..در با صدای بلندی باز شد و محکم خورد به دیوار..
وارد اتاق شد..کیارش و یک مرد دیگر با هم درگیر شده بودند..کیارش با مشت به صورت مرد ضربه زد وبه محض اینکه نگاهش به اریا افتاد ماتش برد..از روی نقاب هم ان چشمان مشکی نافذ را می شناخت..ان چشمانی که با خشم و جدیت تمام به او خیره شده بود..
ان نگاه..ان صورت..همه چیزش برای او اشنا بود..حتی در حالت مستی هم به خوبی اریا را شناخت..
زیرلب زمزمه کرد :آریا..
ان مرد به طرفش حمله کرد که کیارش هم مشت محکمی به صورتش زد..ظاهرا مشت به سرش برخورد کرد چون بیهوش روی زمین افتاد..
اریا جلو رفت..کیارش عقب عقب رفت..با یک حرکت خودش را به پنجره رساند و خیلی تند از تراس رد شد و از روی نرده ها پرید..
اریا داد زد :نه کیارش..صبر کن..ایست..ایست..
اسلحه ش را نشانه گرفت و شلیک کرد ولی همزمان کیارش پایین پرید و تیر به او اصابت نکرد..
اریا با قدم های بلند به طرف پنجره رفت و بیرون را نگاه کرد..نیروهای پلیس حیاط را محاصره کرده بودند..
کیارش در حالی که لنگ می زد رفت پشت ساختمان ..
اریا در حالی که با چشم دنبالش می کرد زیرلب گفت :تا کی می خوای فرار کنی؟..خودت هم خوب می دونی اخرش هر کجای این دنیا هم که باشی پیدات می کنم ..پس فرار بی فایده ست..بالاخره گیرت میارم کیارش..خیلی زود..خیلی زود..
چندبار پشت سر هم زنگ در رو فشار دادم ولی کسی جواب نداد..همون موقع سمیرا خانم همسایه ی دیوار به دیوارمون از خونه ش اومد بیرون..با نگرانی رفتم جلو ..همین که نگاش به من افتاد تعجب کرد..
با صدای لرزون و نگرانی گفتم :سلام سمیرا خانم..شما نمی دونید مامانم کجا رفته؟..چرا هر چی زنگ می زنم جوابمو نمیده؟..
سمیرا خانم نگاهی به در خونمون انداخت و بعد هم زل زد به من..نگاهش پر از نگرانی بود..خدایا یعنی چی شده؟..
–دخترم خودتو ناراحت نکن..دیشب ظاهرا شما با نامزدت رفته بودی مهمونی..ساعت 12 بود تازه خوابیده بودیم که دیدم زنگ درو می زنند..تعجب کردم که این موقع شب کیه؟..احمد اقا رفت دم در منم چادرمو سرم کردم و پشت سرش رفتم ..مادرت جلوی در وایساده بود..رنگش پریده بود و نگران بود..اوردمش تو و یه لیوان اب قند بهش دادم..حالش که جا اومد گفت تو با نامزدت رفتی مهمونی وهنوز برنگشتی خونه..خداوکیلی خیلی نگران بود..اصلا حالش خوب نبود..همه ش دلداریش می دادم که نگران نباشه و هر جا که باشی بر می گردی..چند بار به شماره ی نامزدت زنگ زدیم ولی خاموش بود..این بیشتر مادرتو نگران می کرد..همه ش گریه می کرد و خودشو لعنت می کرد که چرا گذاشته تو به این مهمونی بری ..ساعت حدودا 3 بود که زنگ درو زدن..احمد اقا رفت دم در وقتی برگشت گفت چند تا مرد بودن که بهش گفتن حال دختر همسایتون خوب نبوده بردنش بیمارستان..هر چی احمد اقا بهشون میگه کدوم بیمارستان اسمی ادرسی چیزی بدید اونا بدون هیچ حرفی راهشونو می کشن و میرن..ظاهرا رفتن دم در خونتون وقتی دیدن نیستین اومدن زنگ مارو زدن که دیوار به دیوارتون هستیم..گفتن شاید ما از مادرت خبر داشته باشیم وبهش بگیم..وقتی مادرت شنید تو توی بیمارستانی حالش بد شد و از هوش رفت..من و احمد اقا سریع رسوندیمش بیمارستان..دکترا می گفتن شوکی که بهش وارد شده باعث شده حالش بد بشه..دخترم الان حال مادرت خوبه ..خودتو نگران نکن..همین الان هم داشتم می رفتم بیارمش خونه..اخه مرخص شده..دیشب می خواستم پیشش بمونم ولی اجازه ندادن..الان هم از بیمارستان زنگ زدن..می خوام برم دنبالش تو هم می خوای بیای؟..
حالم که بد بود با شنیدن حرفای سمیرا خانم بدترم شد..
از یه طرف وقتی یاد اتفاق دیشب و تجاوزی که بهم شد می افتادم خورد می شدم و احساس پوچی می کردم و از اون طرف هم وقتی یادش می افتادم که مامانم هم دیشب حالش بد شده و تمومه اینها تقصیره منه..اینها منو تا مرز نابودی می کشوند..
مگه چه گناهی کرده بودم که این اتفاق برام افتاد؟..
همونجا زدم زیر گریه..دیگه بریده بودم..دیگه توانشو نداشتم..به معنای واقعیه کلمه شکسته بودم..تمومه تنم خورد بود..
دستمو جلوی صورتم گرفته بودم و گریه می کردم..به بدبختیم..به بیچارگیم..به این مهر ننگی که خورده رو پیشونیم..به بی گناهیم..به سادگیم..اره سادگیم..سادگی کردم..خریت کردم..نفهمیدم..نمی دونستم یه همچین جاهایی هم هست..نمی دونستم توی این دنیای بزرگ چنین ادمای پستی هم زندگی می کنند…می دونستم همچین ادمای سودجویی اطرافمون هستن ولی نمی دونستم که یه روز خودم میشم طعمه شون..
سمیرا خانم اومد جلو و بغلم کرد..با صدای گرفته ای گفت :گریه نکن دخترم..توی در وهمسایه خوبیت نداره..خداروشکر که حالت خوبه و مادرت هم مرخص میشه..پس نگران چی هستی عزیزم؟..گریه نکن..اروم باش..
اروم باشم؟..اخه چطوری؟..به چه امیدی؟..فقط خدا از دردی که تو جیگرمه اگاهه..غمی که تو دلمه..مصیبتی که به سرم اومده..فقط خدا ازش باخبره..کی از دردم خبر داره؟..کی؟..
با همون تاکسی رفتیم بیمارستان..مامان با دیدنم زد زیر گریه و اغوشش رو برام باز کرد..
مثل طفلی که بعد از سال ها از مادرش دور بوده و حالا تونسته پیداش کنه خودمو سپردم به اغوش گرم و امن و مهربونش..
قدر این امنیت رو ندونستم..قدر این پاکی و مهربونی رو ندونستم..قدرنشناس بودم..
همیشه گفتم به خاطر مادرم اینکارو کردم..به خاطر بیماری مادرم با کیارش می خوام ازدواج کنم..به خاطر مادرم..به خاطر این بیماری لعنتی..همیشه ناشکری کردم و اسم مادرمو کشیدم وسط..
خدایا پاشو خوردم..خدایا حالا می فهمم چرا دارم تقاص پس میدم..چون همیشه پای مادر بی گناهمو کشیدم وسط..
با اینکه ناخواسته بوده ولی گفتم..همه ی اون حرفا رو زدم..وقتی گریه می کردم و از خدا گله می کردم که چرا مادرم مریضه و من به خاطرش توی این چاه افتادم..ولی اون چاه نبود..نه چاه نبود..یه چاله ی کوچیک بود که خدا برای امتحانم گذاشتش سر راهم…ولی منه نادون نفهمیدم و از اون چاله ی کوچیک رد شدم و افتادم تو چاه..چاهی که خودم با دستای خودم کنده بودم..چاهی که با ناشکریم..با نادونیم..با بی فکریم برای از بین بردن خودم کندم..
حالا این شده عاقبتم..اینکه به این روز بیافتم..اینکه به اینجا کشیده بشم..اینکه سرنوشتم به گند کشیده بشه..
من یه بازنده م..
یه بازنده..
مامان منو محکم به خودش فشرد و با گریه گفت :عزیزدل مادر..چت شده بود؟..کجا بودی بهارم؟..نگفتی یه مادر داری که از نگرانیت دق می کنه؟..
من هم از زور گریه هق هق می کردم.. گفتم :این حرفا رو نزن مامان..خدا اون روز رو نیاره..
منو اروم از خودش جدا کرد ونگام کرد..صورت رنج کشیدش غرق اشک بود..با دستام اشکاشو از روی صورتش پاک کردم..
به روم لبخند زد..زمزمه کرد: بهارم..تو از بیماریه من خبر داری مادر؟..
بدنم یخ کرد..قلبم از تپش ایستاد..خدایا یعنی مامان فهمیده؟..
چشمام از زور تعجب گرد شده بود..مات و مبهوت نگاش می کردم که ادامه داد :دخترم امروز همه چیزو فهمیدم..وقتی دکتر ازم ازمایش گرفت بهم همه چیزو گفت..خودم قبلا شک کرده بودم..تمومه علائمم نشون می داد که سرطان دارم..تا اینکه امروز مطمئن شدم..
دست لرزونشو گذاشت رو صورتمو وبا بغض زمزمه کرد :دخترم مردن حقه..حقه منم هست..من از مردن نمی ترسم ولی نگرانه تو هستم بهارم..می ترسم بمیرم و تو توی تنهایی بشکنی..
در حالی که اشک می ریخت ادامه داد :می ترسم عزیزدلم .. از اینده ای که پیش رو داری می ترسم..
دستای لرزونش رو گذاشت دو طرف صورتم..سردی دستاش صورتمو نوازش می کرد..اشکام یکی پس از دیگری پشت سر هم روی صورتم جاری شدن..زبونم بند اومده بود..
می خواستم بگم مامان دیگه از چی می ترسی؟..دخترت به فنا رفت..دخترت نابود شد..این بهاری که جلوت وایساده دیگه پاک نیست..دیگه دختر نیست..
ولی نه می تونستم اینا رو بگم و نه توانشو داشتم که حرفی بزنم..فقط نگاش می کردم..مادر بود و نگاه بچه ش رو خوب می شناخت..
ولی یه چیزی رو نمی تونست از توی نگاهم بخونه دردی که توی دلم بود..نه میذارم بفهمه و نه میخوام کسی ازش باخبر بشه..هیچ وقت..هیچ وقت مامان نباید چیزی ازش بدونه..می خوام همیشه تو ذهنش منو یه دختر پاک تجسم کنه..بهاری که پاک موند و پاک زندگی کرد..نه یه دختر ساده و بی عقل که مثل اب خوردن دختریشو از دست داد و ننگ رو به جون خرید..
اسم کیارش توی سرم صدا می کرد..ازت متنفرم کیارش صداقت..متنفرم..تو باعثش شدی..تو..
مامان رو اوردیم خونه..از سمیرا خانم خیلی تشکرکردم..خدایش همسایه های خوبی داشتیم..لااقل اینجور مواقع کمکمون می کردن..اگر دیشب همین همسایه نبود مادرمو بدون شک از دست می دادم..دیگه خیالم راحت بود مامان از بیماریش باخبره..هیچ حرفی در موردش نمی زدیم..نه من نه مامان..کلا به فراموشی سپرده بودیمش..
ولی این دردم تموم شد با اون یکی درد و غمی که تو دلمه چه کنم؟..اون که دیگه هیچ جوری جبران نمیشه..ابی که ریخته شده دیگه چه جوری میشه جمعش کرد؟..فقط باید پنهونش کرد..تا هر وقت که بشه..تا همیشه..نباید این راز فاش می شد..
احساس می کردم تن و بدنم نجس شده..مامان داشت استراحت می کرد..دوست داشتم برم زیر دوش و بدنمو تا می تونم بشورم..تا این حس بد از سرم بره بیرون..حس ناپاکی..حس بدی بود..پر از نفرت..
با خشونت لباسامو در اوردمو رفتم زیر دوش..صورتمو گرفتم بالا و چشمامو بستم..اب همه ی تنمو می شست..
حالتام عصبی بود و حرکاتم دست خودم نبود..صابون رو برداشتم و به تنم مالیدم..نه تمیز نمیشه..چندبار پشت سر هم مالیدم..اه..نه نه نمیشه..نمیشه..تمیز نمیشه..با خشم صابونو پرت کردم کف حموم..پاک نمیشه..بدنم کثیفه..نمیشه..
نشستم کف حموم و زار زدم..به موهام چنگ زدم و با حرص کشیدمشون..دلم می خواست می تونستم از ته دل جیغ بکشم..ولی مامان تو خونه بود و نمی تونستم اینکارو بکنم..
بی صدا به حال زاره خودم گریه می کردم..همه ش قیافه ی کریه اون مرتیکه ی عوضی می اومد جلوی چشمم..
سرمو تکون می دادم که از تو فکرم بره بیرون ولی بی فایده بود..ای کاش می شد..
از جام بلند شدم و روبه روی اینه ایستادم..دوش باز بود..حموم بخار کرده بود..روی اینه دست کشیدم و بخار رو از روش پاک کردم..
موهای لخت وبلند قهوه ای تیره م خیس شده بود و ریخته بود دورم..چشمای سبزم به خاطر اینکه اشک مهمونش شده بود می درخشید..ولی بی روح بود..دیگه شاد و شیطون نبود..اون موقع غصه داشتم ولی شاد بودم..الان چی؟..الان هم غصه دارم هم درد..دیگه شادی برای من وجود نداره..
به اینه دست کشیدم..پوست سفید..بینی متناسب..انگار از چهره ی مامانم کپی گرفته بودن..بی نهایت به مادرم شبیه بودم..وقتی عکس های جوونیش رو می دیدم متوجه این همه شباهت می شدم..مادرم زن زیبایی بود ولی زمونه از پا انداخته ش..رنج زیادی توی زندگیش کشیده بود..تا اونجایی هم که یادم میاد همه جور سختی به جون می خرید تا من در اسایش و ارامش زندگی کنم..
نگاهم به بسته ی تیغ جلوی اینه افتاد..چند لحظه فقط بهش زل زدم و هیچ حرکتی نکردم..
اروم دستمو بردم جلو..جلوتر..مکث کردم..ولی بازم دستمو بردم جلو و بسته ی تیغ رو برداشتم..بازش کردم..تیغ رو اوردم بیرون و نگاهش کردم..گرفتم جلوی صورتم..نازک بود ولی برنده..کوچیک بود ولی می تونست جونمو بگیره..می تونست راحتم کنه ولی ..
ولی از این دنیا راحت میشم اون دنیا رو چکار کنم؟..مگه خدا نگفته خودکشی گناهه..مگه نگفته انسان با این باور که به وسیله ی خودکشی از این دنیا و گرفتاری هاش راحت میشه و پا به دنیای بهتری میذاره دست به این عمل می زنه ..ولی باید باور داشته باشه که اون دنیا عذاب در انتظارشه نه اسایش..
پس من چطور با خودکشی خودمو خلاص کنم؟..
چشمامو بستم…سعی کردم تمومه اتفاقات بعد از مرگمو پیش بینی کنم..دقیق و واضح..گوشه ی حموم افتادمو واز دستم داره خون میره..چشمام بسته س..مامان میاد تو حموم و با دیدنم جیغ می کشه..حالش بد میشه..من دیگه تموم کردم و زنده نیستم..مامان رو می برن بیمارستان..شوک خیلی بزرگی بهش وارد شده..دکترا قطع امید کردن و بعد از چند روز مامانم هم میمیره..ملافه ی سفید می کشن روی صورتش..دارم با وحشت به خودم و مادرم نگاه می کنم..
من اون دنیا منتظرشم..ولی..من تو برزخ گیر کردم..بهم میگن گناهت خودکشیه..نمی تونیم بپذیریمت..
اونجا بلاتکلیفم..زار میزنم و کمک می خوام..حس بدی دارم..خدایای کمکم کن..من میخوام برم پیش مادرم..ولی نمیذارن..اونجایی که منو می برن جای مادرم نیست..میگن جای تو با اون فرق می کنه..
مادرم تو فاصله ی دوری از من وایساده و داره با غم نگام می کنه..داد می زنم..فریاد می زنم..هوار می کشم..منو کجا می برید ؟..اون صدا بلند میگه :جهنم..جهنم..جهنم..جهنم..صدا توی سرم می پیچه و..
یه دفعه چشمامو باز می کنم..با وحشت به خودم توی اینه نگاه می کنم..نه..من اینو نمی خوام..نمی خوام از مادرم جدا بشم..من اینجا دارمش..در کنارمه..نمی خوام این اتفاقات برام بیافته..نمی خوام..
تیغ از دستم افتاد..کنار دیوار سر خوردم و نشستم..سرمو چسبوندم به دیوار و به روبه روم زل زده بودم..باید چکار کنم؟..اگر خودکشی نکنم ننگشو چطور تحمل کنم؟..اگر خودکشی بکنم طاقته عذابشو ندارم..اگر توی این دنیای کثیف بمونم نگاه مردمو چکار کنم اینکه از دیده همه من یه ناپاکم..ولی اگر خودمو بکشم ایا واقعا خلاص میشم؟..دیگه تمومه؟..یا زندگی مادرمو هم ازش می گیرم؟..
حتی اون دنیا هم دیگه نمی تونم پیشش باشم..پس چکار کنم؟..با این خفت چطور زندگی کنم؟..
فقط دو راه دارم..یا نابود بشم یا بمونمو بشم یه بهار جدید و قوی..دلم میگه نابودی..عقلم میگه مقاومت..
کدومش؟..کدوم راه رو انتخاب بکنم؟..نابودی..یا مقاومت؟..
ایا توی این جامعه میشه مقاوم زندگی کرد؟..برای دخترایی مثل من چنین چیزی امکان داره؟..میشه قوی بود؟..میشه از نو شروع کرد؟..میشه نگاه ها رو ندید..صداها رو نشنید؟..میشه ارامش پیدا کرد؟..
تا کی باید سکوت کنم؟..تاکی؟..
سردرگمم..باید چکار کنم؟..
خدایا خودت راه درست رو نشونم بده..
تازه از حموم اومده بودم بیرون ..داشتم می رفتم تو اتاقم که دیدم مامان داره صدام می کنه..
نگرانش شدم و سریع رفتم تو اتاق..روی تخت دراز کشیده بود..
با نگرانی رفتم کنارش نشستم و گفتم :جانم مامان؟..چی شده؟..
با ارامش لبخند زد وگفت :چیزی نیست دخترم..فقط می خواستم باهات حرف بزنم..
نفس راحتی کشیدم و گفتم:چه حرفی مامان؟..
توی چشمام نگاه کرد وگفت :اون شب چرا حالت بد شد و رفتی بیمارستان دخترم..می خوام همه چیزو بدونم..برام بگو..
اروم سرمو انداختم پایین..قلبم از زور هیجان توی سینه م بیتابی می کرد..حالا وقتش بود..باید یه دروغ دیگه بهش می گفتم..
خدایا منوببخش..مگه چاره ی دیگه ای هم دارم..مجبورم..مجبور..
سرمو بلند کردم و نگاهش کردم..منتظر چشم به من دوخته بود..لبامو با زبون تر کردمو وگفتم :یادتونه وقتی داشتم باهاتون پشت تلفن حرف می زدم گفتم سرم درد می کنه؟..
مامان سرشو تکون داد و گفت :اره یادمه..
دستامو تو هم قلاب کردم و با استرس ادامه دادم :خب..خب وقتی تلفنو قطع کردم رفتم پیش کیارش ..سردردم لحظه به لحظه بیشتر می شد..احساس ضعف می کردم..کیارش دید حالم خوب نیست اصرار کرد بریم بیمارستان..منم قبول کردم و رفتیم..ددکتر بهم سرم وصل کرد و گفت ضعف کردم و به خاطر هیجان زیاد اینجوری شدم و فردا می تونم مرخص بشم..کیارش پیشم بود..بعد هم مثل اینکه به چند تا از دوستاش گفته بیاد و به شما بگن..همه ش همین بود..
نفس عمیق کشیدم و به مامان نگاه کردم..دستام یخ کرده بود..مامان هنوز داشت نگام می کرد..
بعد از چند لحظه گفت : بهار..مطمئنی که همه چیزو برام گفتی؟..
با تعجب نگاش کردم..ولی سریع خودمو جمع و جور کردم و گفتم :اره مامان..همه ش همین بود که براتون گفتم..
دستشو گذاشت رو دستم..سرمای دستمو حس کرد..با لحن مشکوکی گفت :بهار تو دخترمی..خوب می شناسمت..مطمئنی چیزی رو از من پنهون نمی کنی؟..چرا دستات یخ کرده؟..
احساس می کردم رنگم پریده..خدایا چقدر سخته بخوای چیزی رو از مادرت پنهون کنی..
با لبخند از جام بلند شدم و در حالی که پتو رو روش می کشیدم گفتم :نه مامان این چه حرفیه..باور کنید همه ی جریان رو براتون گفتم..چرا باید چیزی رو ازتون مخفی کنم؟..بهتره استراحت کنید..
پتو رو مرتب کردم و خواستم برگردم که دستمو گرفت..خشک شدم..می ترسیدم برگردم و از نگاهم همه چیزو بخونه..
صدام کرد..اروم برگشتمو نگاش کردم..
نگاهش پر از نگرانی بود..گفت :بهارم..دخترم مراقب خودت باش..بذار وقتی سرمو میذارم زمین خیالم از بابت تو راحت باشه..
بهت زده نگاش کردم و گفتم :منظورت چیه مامان؟..چرا این حرفو می زنی؟..
چونه ش از زور بغض می لرزید :دخترم تنها درخواستم ازت اینه که اگر کیارش رو قبولش داری هر چه زودتر باهاش ازدواج بکنی..تا خیال من هم از این بابت راحت باشه..نمی خوام بعد از من توی این دنیای بزرگ تنها بمونی..
نه..نباید اینطور بشه..من از کیارش متنفرم حالا برم زنش بشم؟..نه..مامان از هیچی خبر نداره و داره اینا رو میگه..نباید بذارم این اتفاق بیافته..نباید..
سریع کنارش نشستم و گفتم :ولی مامان من نمی خوام با کیارش ازدواج کنم..
با تعجب نگام کرد وگفت :چی داری میگی بهار؟..
دستاشو گرفتم و گفتم :مامان من و کیارش به توافق نرسیدیم..دیدم افکار و عقایدم با اون یکی نیست و برای همین هم دیگه قصد ازدواج با اونو ندارم..
مامان اخماشو کرد تو هم و گفت :کی به این نتیجه رسیدید؟..مگه من مادرت نبودم؟..نباید خبرم می کردی؟..
-این چه حرفیه مامان؟..همون شب تو بیمارستان با هم بحثمون شد..بعدش هم بهم زدیم..من با اژانس برگشتم خونه..دیگه با کیارش هیچ کاری ندارم..
–پس چرا زودتر بهم نگفتی؟..
-می خواستم بگم ولی خب نه حال شما خوب بود و نه موقعیتش جور بود..
نگام کرد وگفت :و اگر من این درخواستو ازت نمی کردم تو هم هیچی بهم نمی گفتی درسته؟..
با حس شرمندگی سرمو انداختم پایین و سکوت کردم..دستشو گذاشت روی صورتم..سرمو بلند کردم..چشمام پر از اشک شده بود..
نگام کرد و با صدای مهربونش گفت :بهارم چرا گریه می کنی؟..عزیزم خودتو ناراحت نکن..قسمت این بوده..بازم خوبه ازدواج نکردید..اون موقع اگر می فهمیدید که تفاهم ندارید وضع بدتر می شد..
اشکامو پاک کردم و گفتم :درسته مامان..من فراموشش کردم..شما هم فراموش کنید..انگار نه انگار که کیارشی توی زندگیم بوده..
–نمیشه دخترم..نمیشه فراموشش کرد ولی خب باید باهاش کنار اومد..اون یه مدت نامزد تو بوده..همه توی در وهمسایه می دونستن تو نامزد داری وحالا که نامزدیتون بهم خورده..
نفس عمیقی کشید وگفت :چه می دونم والا..حتما حکمتی توش بوده..
تو دلم پوزخند زدمو گفتم :هه..اره حکمتش این بوده که دختریمو..پاکیمو ازدست بدم که دادم..ته تهش بی حیثیت شدم دیگه چی از این بدتر؟..
از جام بلند شدم و لبخند زدم..ولی فقط خودم می دونستم که این لبخندم از روی درده نه چیز دیگه..
-من میرم تو اتاقم مامانی..اگر به چیزی احتیاج داشتید صدام کنید..
— باشه دخترم..برو استراحت کن..
رفتم تو اتاق خودم..حوله رو از رو موهام برداشتم و موهامو تو هوا تکون دادم و نشستم رو تختم..زانوهامو تو شکمم جمع کردم و از پنجره بیرونو نگاه کردم..
اشک ناخواسته مهمون چشمام شد..مثل ادمای ماتم زده زانوی غم بغل گرفته بودم و نمی دونستم باید چکار کنم..گیج شده بودم..
ای کاش می مردم و از این زندگیه کوفتی خلاص می شدم..ای کاش این اتفاق برام نمی افتاد..چرا انقدر سادگی کردم؟..چرا خر شدم و با کیارش به این مهمونی رفتم؟.. د اخه یکی نبود بهم بگه تو که حتی محرمش هم نبودی چطور جرات کردی باهاش مهمونی بری؟..ولی من که نمی دونستم مهمونیشون اونجوریه..فکر می کردم ساده و دوستانه ست نه اینکه یه مشت ادم وحشی جمع شدن دور هم و مثل حیوون با هم رفتار می کنند..
تا زنده م از کیارش متنفرم..هیچ وقت نمی بخشمش ..هیچ وقت..
تصمیم گرفتم برم پیش دکتر زنان..باید حتما پیش یه متخصص می رفتم..اینجوری خیالم راحت تر بود..
حالا که می خوام بمونم و به زندگیم ادامه بدم پس باید همه ی جوانب رو در نظر بگیرم..ولی تا عمر دارم این کابوس رو نمی تونم فراموش کنم..این اتفاق شوم برای من افتاد و زندگی ارومم رو از بین برد..
دیگه رنگ ارامش رو نمی بینم..دیگه ارامش و راحتی برای من وجود نداره..من تنهام…تنها..
*******
-بله قربان؟..
–سرگرد رادمنش..بیاید به اتاقم..
-بله جناب سرهنگ..الان میام..
بعد از چند دقیقه اریا چند ضربه به در زد و در حالی که یک پوشه ی ابی در دست داشت وارد اتاق شد..
سلام نظامی داد وگفت :قربان با من امری داشتید؟..
سرهنگ فرمان ازاد داد وگفت :گزارش رو حاضر کردی؟..درمورد اون محموله و دار و دسته ی اسی..
اریا جلوی میز سرهنگ محمدی ایستاد و پوشه را روی میز گذاشت و گفت :بله..قربان این گزارش همون عملیاته..محموله های مواد مخدر کشف و ضبط شد..30 تا کارتون مشروبات الکی هم از توی ساختمان پیدا کردیم که اونها هم ضمیمه ی این گزارش شد..اسی و همه ی دارو دسته ش هم دستگیر شدند..الان هم تحت بازجویی ما هستن..
سرهنگ در حالی که گزارش را با دقت مرور می کرد گفت :بسیار خب..کارتون عالی بود..راستی اسی به همه چیز اعتراف کرد؟..
-نه قربان..بچه ها هنوز دارن ازش بازجویی می کنند..
پوشه را بست و به اریا نگاه کرد :پس هنوز جای کیارش صداقت رو بهمون نگفته..
-نه..ولی بهتون قول میدم در کمترین زمان ممکن به حرف بیارمش..
سرهنگ سرش را تکان داد وبا لبخند گفت :می دونم که کارتو به خوبی بلدی..منتظر گزارش بعدیت هستم..
-حتما قربان..
سرهنگ از روی صندلیش بلند شد ودستانش را روی میز گذاشت و گفت :اون شب خیلی راحت تونست از دستمون فرار کنه..حتما یه راه مخفی برای فرار داشتن وگرنه بچه ها همه جای ویلا رو محاصره کرده بودند..اینکه چطور تونسته از دستمون فرار کنه جای تعجب داره..
-بله جناب سرهنگ..حق با شماست..بدون شک اون ویلا یه راه مخفی هم داره که اینجور مواقع ازش استفاده می کردند..ولی من همه جاشو بازرسی کردم..چیز خاصی ندیدم..
-به هر حال این که اون راه رو پیدا کنیم فکر نکنم کمکی بهمون بکنه..باید به فکر پیدا کردن کیارش باشیم..این خیلی مهمه..از نامزدش خبر داری؟..
اریا سرش را تکان داد و گفت :نه..هیچ خبری ندارم..بچه ها این مدت زیرنظر داشتنش ولی خبری ازش نیست..کیارش رو هم اون اطراف ندیدیم..
–اگر هم ببینیدش نمی تونید دستگیرش کنید چون به مدرک معتبری احتیاج داریم..پس اول ازش مدرک گیر بیارید بعد اقدام به دستگیریش کنید..
-درسته قربان..حتما..بالاخره مدرک رو به دست میارم..انقدر که من برای پیدا کردنش انگیزه دارم هیچ کس نداره..تا پیداش نکنم دست بردار نیستم..برای همین هم این پرونده رو قبول کردم..چون براش هدف داشتم..تنها هدفم دستگیری و مجازاته کیارش صداقته.
4 روز گذشته بود و توی این مدت پامو هم از خونه بیرون نذاشته بودم..نه حالشو داشتم نه دوست داشتم برم بیرون..
همه ش فکر می کردم همین که برم بیرون مردم به یه چشم دیگه نگاهم می کنن..به چشم یه هرزه..یه بدکاره که مهر بی عفتی خورده رو پیشونیش..کسی که دامنش لکه دار شده و دیگه پاک نیست..
می دونستم کسی خبر نداره ولی با این حال این حس مزاحم دست از سرم بر نمی داشت و باعث می شد فکرهای بد و ازاردهنده ای به سرم بزنه..
ولی امروز دیگه تصمیم خودمو گرفته بودم که برم پیش یه متخصص..نباید دست رو دست بذارم..باید مطمئن بشم..
مامان 2 روز کامل استراحت کرد ولی روز سوم از جاش بلند شد و رفت سروقته چرخ خیاطیش..هر چی بهش اصرار می کردم که مامان جان کار زیاد برات خوب نیست..تورو خدا بیا برو استراحت کن انگار که نه انگار..
می گفت: نمی تونم یه جا بشینم و هیچ کاری نکنم..اونجوری زودتر از بین میرم..از کارافتاده که نشدم دخترم..تا زنده م می خوام تحرک داشته باشم..
اینجوری که حرف می زد دلم اتیش می گرفت..اینکه یه روزی از دستش بدم..خدا اون روز و نیاره..
در مقابل حرفای مامان مجبور می شدم سکوت کنم..بحث بی فایده بود..
لباسامو پوشیدم و از اتاق اومدم بیرون..مامان مشغول کوک زدن به یکی از لباسای مشتری ها بود..
با دیدن من که لباس بیرون تنم بود گفت :کجا میری دخترم..
سرجام وایسادم و نگاهش کردم..حالم خیلی بد بود..از صبح زود که بیدار شده بودم همه ش استرس داشتم و همین استرس باعث سردردم شده بود وهمه ش احساس کرختی می کردم..
-دارم میرم یه کم هوا بخورم..خیلی وقته از خونه بیرون نرفتم..
مامان با لبخند سرشو تکون داد وگفت :اره دخترم..برو شاید حال و هوات بهتر بشه..توی این مدت حتی از اتاقت هم بیرون نمی اومدی..می دیدم که همه ش تو خودتی و گرفته ای..
نگام کرد وادامه داد :به خاطر کیارشه؟..
به طرف در رفتم ..جلوی در وایسادم و نگاهش کردم..تو دلم گفتم :همه ی بدبختیای من به خاطر اون عوضیه..یکی دوتا نیست که..
مختصرگفتم :اره مامان..خداحافظ..
سریع اومدم بیرون و لحظه ی اخر که داشتم درو می بستم صدای مامان رو شنیدم..
–به سلامت دخترم..مواظب خودت باش..
سریع کفشمو پام کردم و به طرف در حیاط دویدم..از در رفتم بیرون..تا سر خیابون پیاده رفتم و توی مسیر همه ش به اون شب و اون مهمونی فکر می کردم..
بغض بدی داشت خفه م می کرد..اون صحنه و تصویر اون مرد از توی ذهنم بیرون نمی رفت..
دقیقه به دقیقه ..ثانیه به ثانیه بهش فکر می کردم..
چه راحت به نابودی کشیده شدم..هه..اونم توسط مردی که اصلا نمی شناسمش..معلوم نیست الان کدوم گوریه و داره چه غلطی می کنه..فقط قصدش این بود پاکیمو ازم بگیره که گرفت..به خاطر چی؟..به خاطر هوس؟..به خاطر شهوت؟..یه حیوون بود..یه حیوون وحشی و درنده..همشون یه مشت حیوون بودن..هم اون هم کیارش..
سر خیابون منتظر تاکسی وایساده بودم که یه ماشین مدل بالا جلوم ترمز کرد..نگاهی به ماشینش انداختم..چقدر شبیه ماشین کیارش بود..
توی دلم خالی شد..نکنه؟..
راننده چند تا بوق زد..سرمو خم کردم و از پنجره نگاش کردم..خودش بود..خود کثافتش..لبخند رو لباش بود و همینطور زل زده بود به من..
-سلام عزیزم..بپر بالا می رسونمت..
با خشم بی سابقه ای دسته ی کیفمو تو دستام فشردم و زیر لب غریدم :برو بمیر اشغال..کثافت عوضی..
لبخند رو لباش ماسید و بهت زده نگام کرد..: چی میگی تو؟..باز چه مرگته؟..
جوابشو ندادم و رومو ازش برگردوندم و رفتم جلوتر..ولی اون سمج تر از این حرفا بود..اومد جلومو از ماشین پیاده شد..پشتمو کردم بهش و خواستم برم اونطرف که بازومو گرفت و نگهم داشت..چند نفر داشتن از اونجا رد می شدن که نگاه بدی به ما دوتا انداختن..
صداشو که همراه با خشم بود شنیدم :صبر کن ببینم..کجا سرتو عین گاو انداختی پایین و داری میری؟..
خیلی بی شعور بود..ای کاش موقعیتش جور بود یه سیلی جانانه نثارش می کردم..دوست داشتم تمومه عقده هامو همینجا سرش خالی کنم..ولی حیف و صد حیف که اینجا نمی شد..
با لحن اروم ولی پر از خشمی گفتم :ولم کن کیارش..گاو خودتی و هفت جد و ابادت..ولم کن بهت میگم..
بدون هیچ حرفی دستمو کشید ومنو برد سمت ماشین..چند نفر کنار ایستاده بودن و نگامون می کردن..من موندم اینا کار و بدبختی ندارن وایسادن اینجا و مارو نگاه می کنن؟..
پیش خودم گفتم :خب چرا برن؟..سوژه ی خوبی پیدا کردن واسه ی حرف زدن و صفحه گذاشتن..چی براشون از این جذاب تره؟..واسه ی اینکه کمتر نظرشون نسبت به ما جلب بشه بدون هیچ مخالفتی نشستم تو ماشین..بعدش یه جا پیاده میشم..اینجا جاش نبود باهاش بحث کنم..
می دونستم سیریش تر از این حرفاست و اگر به حرفش گوش نکنم..همونجا ابرومو می بره..
نشست پشت فرمون و با حرص ماشین رو روشن کرد و راه افتاد..هیچ حرفی نمی زدم..منتظر بودم یه جای خلوت پیدا بشه تا هر چه زودتر پیاده بشم و از دستش خلاص شم..
مسیرکمی رو طی کرده بودیم که همچین بی هوا داد زد چارچنگولی چسبیدم به سقف ماشین..وای خدا..
— به من میگی کثافت عوضی؟..دختره ی هرزه..دماری از روزگارت در بیارم حض کنی..فکر کردی؟..
با اینکه از صداش ترسیده بودم ولی به روی خودم نیاوردم و منم مثل خودش داد زدم :اره به تو گفتم..به تو که ادعای مردیت میشه ولی از حیوون هم پست تری..هه..به من میگی هرزه؟..من اگر الان دختر نیستم همه ش تقصیره توه نه من..تو منوبردی به اون مهمونیه کوفتی تا اینکه این بلا سرم اومد..توی عوضی مقصری..
اولش با بهت نگام کرد..بعد همچین زد زیر خنده که شیشه های ماشین هم شروع کردن به لرزیدن..از زور خشم به خودم می لرزیدم..ولی اون مستانه می خندید و انگار براش جدیدترین جوک سال رو تعریف کرده بودم..
از بس خندیده بود صورتش سرخ شده بود..بریده بریده گفت :پس بالاخره تویی که این همه ادعای پاکی و نجابتت می شد و از من دوری می کردی رو ترتیبتو دادن اره؟..واااااااااای چه خوب..نمی دونی چقدر خوشحالم..
بازم زد زیر خنده..ازاین همه حقارت که نصیبم شده بود..ازاین همه پستی که تو وجود کیارش عوضی بود..از اینکه اینقدر بی خیال بود وبا افتخار بهم توهین می کرد..داشتم می سوختم..خاکسترم کرد..خوردم کرد و منو به تباهی کشوند..حالا داره بهم می خنده..خدایا اینی که جلوم نشسته و مثلا قبلا نامزدم بوده حالا داره به دامن لکه دارم می خنده؟..داره شادی می کنه؟..خدایا خودت تقاص منو ازش بگیر..تقاص بی گناهیم..
بغض بدی توی گلوم نشسته بود..اشک توی چشمام حلقه بست..
با خنده گفت :می دونستم از پسش بر میاد..خو..
خواست به چرت و پرت گفتناش ادامه بده که همچین کیفمو بردم بالا و محکم کوبوندم تو دهنش که هم حرف تو دهنش موند و هم گوشه لبش پاره شد و خون افتاد..
کنترل ماشین از دستش در رفته بود..سریع یه گوشه زد رو ترمز و دستشو گذاشت رو دهانش..مثل اینکه خیلی دردش گرفته بود..چون چشماشو محکم روی هم فشار می داد و دهانشم سفت چسبیده بود..
از دیدن این صحنه احساس ارامش کردم..یه جورایی ذوق کرده بودم..ولی اینم کمش بود..
با خشم نگاش کردم و داد زدم :خفه شو کثافت..به چی داری می خندی؟..به اینکه دیگه پاک نیستم؟..ولی من پاکم..من بهارم..یه دختر هرزه ی خیابونی نیستم..هنوز برای خودم و شخصیتم ارزش قائلم..درسته دیگه دختر نیستم ولی نجابتمو هنوز دارم..فکر کردی حالا که اون مرتیکه ی اشغال تونسته دامنمو لکه دار کنه چیزی تو من تغییر کرده؟..هه..چه خیال خامی..بهتره اینو خوب تو گوشات فرو کنی..من هنوزم همون بهار سابقم..نمیذارم این مسئله به زندگیم اسیب برسونه..من خدامو دارم و اون تقاص منو از شماها می گیره..تا اخر عمرم نمی بخشمت..و اینو بدون یه روز..توی همین دنیا..هر کجا که شده باشه انتقاممو ازت می گیرم..ولی تا اون موقع واگذارت می کنم به خدا..خودش می دونه باید باهات چکار کنه ..بالاخره موقعیتش جور میشه..زمانشو نمی دونم ولی می دونم که میشه..اینو مطمئنم که ما باز هم سر راه هم قرار می گیریم ولی اون موقع همه چیز فرق کرده..اون بهاری که بعد می بینیش دیگه اینی که کنارت نشسته نیست..قوی تر ازاین حرفاست….اینو خوب تو گوشات فرو کن کیارش صداقت..
همونطور که دستش رو دهانش بود با چشمای به خون نشسته زل زده بود به من..بدون معطلی از ماشینش پیاده شدم و شروع کردم به دویدن..
می خواستم ازش دورباشم..هر چی از کیارش دورتر باشم ارامشم هم بیشتربود..اون یه جغده شوم توی زندگیم بود که از الان دیگه نیست..
ولی منتظر اون روز هستم..
روز انتقام..
*******
همین که بهار از ماشین کیارش پیاده شد ..کیارش هم موبایلش را برداشت و شماره گرفت..
–الو..
با لحن ترسناک و فوق العاده جدی گفت : ترتیبشو بدید..بدون نقص..مواظب باشید..
–بله اقا..ای به چشم..
تماس را قطع کرد..
در حالی که هنوز نگاهش به بهار بود لبخند شیطانی زد و زیر لب زمزمه کرد :هه..تو می خوای از من انتقام بگیری؟..تو؟..گنده تراش نتونستند اونوقت تو که یه دختر ساده و بی چیز هستی برای من دور برداشتی؟..دارم برات..اینجوری یاد می گیری که نباید با دم شیر بازی کنی خانم کوچولو..چون..
پوزخند زد و ادامه داد :اگر با دم شیر بازی کنی..عواقب بدی هم در انتظارته..خیلی بد..و اون هم ..مرگ تدریجی..
قهقهه ی بلندی سر داد و از اینکه چنین نقشه ای را برای او کشیده بود سرمست بود..
او هر چه که می خواست را به دست می اورد ولی اگر ان را به دست نمی اورد نابودش می کرد..
این قانونه او بود..
فصل ششم
همون موقع یه ماشین برام بوق زد برگشتم ..تاکسی بود..نگه داشت..سوار شدم..کنار پنجره نشستم و به حرفایی که امروز کیارش بهم زده بود فکر کردم..واقعا یه ادم چقدر می تونه پست و عوضی باشه که اینطور به بدبختیه یه نفر بخنده..انگار هیچی توی این دنیا براش مهم نبود..همه رو به بازی می گرفت..
راننده کنار خیابون نگه داشت..1 مرد و1 زن نشستن تو ماشین..زنه بغلم نشسته بود نیم نگاهی بهش انداختم روشو برگردوند..یه زن تقریبا 40 ساله بود..با ظاهری معمولی..
دوباره برگشتم واز پنجره بیرونو نگاه کردم..کیفمو گذاشتم کنارم و درشو باز کردم..کرایه ی راننده رو برداشتم و دادم بهش..
–همینجا پیاده میشین؟..
– نه ..1 خیابون بالاتر..
-باشه چشم..
-ممنون..
به پشتی صندلی تکیه دادم و بیرونو نگاه کردم..ذهنم درگیر بود..
تا اینکه رسیدم و کیفمو برداشتم و پیاده شدم..تا مطب فاصله ی زیادی نبود..ولی خب دوست داشتم تا اونجا رو پیاده برم..
*******
–از مرکز به فجر 4..از مرکز به فجر 4..
اریا بی سیم را جواب داد :از فجر 4 به گوشم..
–فجر 4 موقعیتتون رو اعلام کنید..
– ما تو موقعیت 6 هستیم..
— به مرکز گزارش دادن یک دختر با مانتوی مشکی و روسری سفید ..یک کیف سفید حامل مقداری مواد مخدر به همراه داره توی موقعیت 8 دیده شده..واحد های 2 و 4 وارد عمل شید..
-پیام دریافت شد..وارد عمل میشیم..تمام..
رو به راننده گفت :بروموقعیت 8..
-بله جناب سرگرد..
ماشین اژیرکشان حرکت کرد..نزدیک موقعیت بودند که اریا دستور داد اژیر را خاموش کند..
دختری با مانتوی مشکی و روسری سفید که کیف دستی سفیدی هم در دست داشت از دور نمایان شد..
-از فجر 4 به واحد 2..
–از واحد2 به گوشم..
– ما تو موقعیت اعلام شده هستیم..سوژه رویت شد..
–پیام دریافت شد..تمام..
اریا رو به راننده گفت :پشت سر من حرکت کن..
-بله قربان..
از ماشین پیاده شد وبه طرف همان دختر رفت..دختر پشتش به او بود و اطرافش را نگاه می کرد..انگار دنبال ادرس بود..
اریا پشت سرش قرار گرفت و با لحن محکمی گفت :خانم ..
دختر برگشت و به او نگاه کرد..اریا ماتش برد..در دل گفت :این که..اینکه نامزد کیارشه..یعنی این..
بهار با تعجب به او نگاه کرد..یک مامور پلیس که لباس سبزرنگه نیروی انتظامی را به تن داشت و با جدیت او را نگاه می کرد..
به نظرش چهره ی او اشنا بود..
*******
با تعجب نگاش کردم..این دیگه با من چکار داره؟..
نگاهم به ارم روی سینه ش افتاد..” آریا رادمنش “..
–شما باید با ما بیاید..
با تعجب گفتم :کجا بیام؟..برای چی؟..
به کیفم اشاره کرد وگفت :اونو بدید به من..
کیفمو محکم تو دستم نگه داشتم :اخه چرا؟..کیفمو برای چی می خواین؟..
با لحن محکم و جدی گفت :خانم کیفتون روبدید..با من هم بحث نکنید..
اروم دستمو بردم جلو و کیفمو بهش دادم..درشو بازکرد و توشو نگاه کرد..دستشو برد تو کیف وکمی اینور اونورش کرد تا اینکه دستشو اورد بیرون..ولی…
ولی دستش خالی نبود..یه بسته ی کوچیک هم تو دستش بود..
سرشو بلند کرد و نگام کرد..اخماش بیشتر تو هم رفت..کیفو داد دستم و بسته رو باز کرد..تمام مدت مات سرجام وایساده بودم..هیچ سر در نمی اوردم..این چرا به من گیر داده؟..اون بسته دیگه چیه؟..تو کیف من چکار می کنه؟..
بسته رو باز کرد..یه گلوله ی پلاستیکی توش بود..دورتادورش هم چسب زده بودن..پلاستیکی که مثل روکش روش بود رو باز کرد..
با تعجب گفتم :این دیگه چیه؟..
همچین سرم داد زد که پریدم عقب و با ترس نگاش کردم ..
–یعنی تو نمی دونی این چیه؟..
با لکنت گفتم :ن..نه به خدا..مگه چیه؟..اصلا تو کیف من چکار می کنه؟..
–نمی دونم از خودش بپرس..تو مرکزهمه چیز مشخص میشه..با من بیاین..
با ترس خودمو کشیدم عقب و گفتم :کجا؟..
در ماشین پلیس رو باز کرد وجدی نگام کرد.. تشر زد: بشین..
همه ایستاده بودن و به من نگاه می کردن..از زور شرم داشتم اب می شدم..اینجا چه خبره؟..اینا می خوان منو کجا ببرن؟..
پاهام می لرزید..از زور ترس داشتم پس می افتادم..رفتم تو ماشین..خودش هم کنارم نشست..
رو به راننده گفت :برو ستاد..
-بله جناب سرگرد..
ماشین حرکت کرد..مردم هنوز داشتن نگام می کردن..هنوز تو شوک بودم..شوکه اتفاقی که برام افتاد..خدایا این هم یه مصیبته جدیده ؟..تمومی نداره؟..اینبار که واقعا بی گناهم..پس چرا..چرا؟..
اشک تموم صورتموگرفته بود..
وقتی به خودم اومدم دیدم یه دستمال جلوم گرفته..نگاش کردم..چشمای مشکی و نافذی داشت..ولی انقدر جدی بود که نمی شد مستقیم نگاهش کرد..دستای لرزونمو بردم جلو و دستمال رو ازش گرفتم..
اشکامو پاک کردم و با صدای گرفته ای گفتم :توروخدا بهم بگید توی اون بسته چی بوده؟..خواهش می کنم..
از گوشه ی چشم نگام کرد و بعد هم زل زد به روبه روش و یه کلمه گفت :شیشه..
شیشه؟!..ولی من کی شیشه برداشتم؟!..
-شیشه ؟!!..ولی من شیشه با خودم بیرون نیاوردم..مگه شیشه هم جرمه؟..
صورتشو به طرفم برگردوند و نگام کرد..حالت نگاهش متعجب بود..پوزخند زد وگفت :هه..انگار خیلی واردی..خوب بلدی خودتو بزنی به کوچه ی علی چپ..
اشکامو پاک کردم وگفتم :نه به خدا..مگه من چکار کردم؟..شما میگین تو اون بسته شیشه بوده..خب مگه شیشه هم جرم محسوب میشه؟..اگر اینجوریه که تو همه ی خونه ها شیشه هست پس چرا اومدین یقه ی منو چسبیدین؟..
مات و مبهوت نگام کرد..یه دفعه راننده زد زیر خنده..با تعجب نگاش کردم..
سرگرد تشر زد :احمدوند..
صدای خنده ش قطع شد و تک سرفه ای کرد وگفت :بله قربان..ببخشید..
به چی داشت می خندید؟..مگه من چی گفتم؟..
سرگرد نگام کرد وگفت :یا زیادی زرنگی یا زیادی ساده ..ولی اولی بیشتر بهت می خوره..منظورمن از شیشه مواد مخدر بود..مواد مخدر..
چشمام داشت از حدقه می زد بیرون..مواد مخدررررر..نه خدایااااااااا..
با هق هق گفتم :من شیشه م کجا بود؟..دروغه..من تا حالا این بسته رو ندیدم..اصلا تو کیف من چکار می کنه؟..
-شیشه رو از تو کیف تو پیدا کردیم..پس ماله خودته..بهتره با ما همکاری کنی..اینجوری برای خودت هم بهتره..
صورتمو تو دستم گرفتمو با گریه سرمو تکون دادم :نه..نه من بی گناهم..من کاری نکردم..نه..
ولی همه ی این حرفا بی فایده بود..اون مواد رو از تو کیف من پیدا کرده بودن و بدون مدرک هم نمی تونستم ثابت کنم که من بی گناهم..
اخه چرا اینجوری شد؟..
*******
توی بازداشتگاه بودم..1 ساعت بود منو اورده بودن اینجا..از بس گریه کرده بودم نفسم بالا نمی اومد..حتما تا الان مامان نگرانم شده..باید یه جوری بهش زنگ بزنم..
رفتم پشت در بازداشتگاه و نگهبان رو صدا زدم..اومد پشت در..
با صدای گرفته ای که به خاطر گریه خش دار شده بود گفتم :اقا میشه به جناب سرگردتون بگی منو بیاره بیرون تا یه زنگ به مامانم بزنم؟..اون مریضه نمی تونم بی خبر بذارمش..
–بشین سرجات حرف هم نزن..هر وقت خود جناب سرگرد دستور دادن می تونی بیای بیرون..
بعد هم رفت..
با حرص دستمو مشت کردم..اینجا دیگه کجا بود؟..پس من باید چکار کنم؟..
نیم ساعت دیگه هم گذشت..
تا اینکه در بازداشتگاه باز شد و نگهبان گفت :بهار سالاری..بیا بیرون..
سریع از جام بلند شدم و رفتم بیرون..یه زن که لباس نیروی پلیس رو به تن داشت جلوم وایساد و به دستم دستبند زد و منو با خودش برد..
جلوی یه در ایستاد و در زد..
-بفرمایید..
درو باز کرد و منو برد تو و خودش هم وارد شد و سلام نظامی داد..
اون مرد جوون که همون سرگرد اخمو و جدی بود رو به ماموری که منو اورده بود گفت :بسیار خب شما می تونید برید..
-بله قربان..

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن
بستن