رمان مردی می شناسم

رمان مردی می شناسم پارت 3

شراره برخاست و به سختی دست مستانه را گرفت و بلندش کرد. از برابر شهابی که می گذشتند چشمان مستانه سیاهی رفت و این شهابی بود که با عجله مانع از افتادنش شد.
***
با لرزیدن چیزی روی سینه اش چشم گشود. نگاهش روی نور اندکی که به درون اتاق می تابید ثابت ماند.
چیزی باز هم روی سینه اش لرزید. دستش را روی سینه گذاشت و با حس لرزیدنش، دست به جیب برد و گوشی اش را بیرون کشید. نام طاهر روی گوشی روشن و خاموش می شد. دستش را روی گردی سبز رنگ حرکت داد و گوشی را به گوش نزدیک کرد: الو وَلی؟
آرام لب زد: سلام…
-:علیک سلام. کجایی تو؟ خواب بودی؟
صدای پیج دکتری در سکوت اتاق پیچید.
-:خواب نبودم.
نگاهش را به مستانه ی غرق در خواب کشید: صدای چیه؟ حرف بزن دیگه.
-:بیمارستانم.
طاهر وحشت زده گفت: بیمارستان برای چی؟
-:مستانه حالش بد شده…
هراسان گفت: کدوم بیمارستان؟ کجایی الان؟
نام بیمارستان را بر زبان آورده و نیاورده طاهر تماس را قطع کرد. گوشی را از گوش دور کرد و به صفحه ی روشنش، سری به تاسف تکان داد و آن را روی میز انداخت. دستش را روی چشمانش گذاشت و فشرد. با انگشت شست و اشاره اش کمی چشمانش را مالید و با خیس شدن چشمانش خمیازه ای کشید و برخاست. به سمت مستانه خم شد که در آسودگی خوابیده بود.
دستانش را دو طرفش گذاشت و لبهایش را به پیشانی اش چسباند. چشم بست… بوی تن دخترش را به جان کشید. امروز بعد از مرگ لیلا برای اولین بار ترسیده بود. برای از دست دادن مستانه ترسیده بود. برای از دست دادن تنها امید زندگی اش…!
خود را برای پدر بد بودن لعنت کرده بود.
وقتی دکتر از شوک عصبی و ضعف سخن گفته بود، از خود متنفر شده بود. پدری بود که دخترک هفده ساله اش شوک عصبی را از سر می گذراند.
پدر بدی بود که دخترک هفده ساله اش دچار شوک عصبی می شد. پدر بدی بود که متوجه نشده بود دخترکش تمام روز چیزی نخورده است.
لب به دندان گرفت و کمی عقب رفت.
به سمت پنجره قدم برداشت…
باید بیشتر به مستانه توجه میکرد. باید بیشتر برایش وقت می گذاشت. باید زمان بیشتری را با مستانه صرف میکرد. اما چطور؟ چطور می توانست جای خالی مادر را برای دخترکش پر کند؟
سوالی که سالها بارها و بارها از خود پرسیده بود. چطور؟! چطور می تواند برای دخترکش جای خالی مادر را پر کند؟
او حتی نمی توانست در مورد مسائل زندگی دخترکش با او صحبت کند. نمی توانست برایش از ترسش هایش بگوید و از او در مورد خواسته هایش بشنود.
دلش میخواست برای مستانه، بهترین باشد اما نبود. می دانست نیست…
واقعیت این بود نمی دانست چطور می تواند پدر دختر جوانی باشد که حتی بخواهد مادر باشد. واقعیت این بود پدر بودن را بلد نبود چه برسد به مادر بودن.
سعی میکرد… اما می دانست برای پدر بودن هایش هم کم گذاشته است.
نفس عمیقی کشید که در اتاق باز شد. به عقب برگشت و به طاهر که خود را از لای در داخل کشید خیره شد. طاهر به سمت مستانه ی غرق در خواب قدم برداشت و با اطمینان از خواب بودنش گفت: چرا خبر ندادی؟
شانه هایش را بالا کشید و سکوت کرد. آستین های پیراهنش تا آرنج تا خورده بود. کلافه و آشفته به نظر می رسید.
قدمی به سمتش برداشت: چرا اینطوری شده؟!
-:فشار عصبی… گشنگی…
چشمانش گرد شد: فشار عصبی؟
قلبش در سینه شروع کرد به تپیدن. مستانه؟ دیروز خوب بود. دیروز که او را کنار وَلی تنها می گذاشت و با لیدا همراه می شد خوب بود. اما امروز…
-:چرا اینطوری شده؟
وَلی دستش را میان موهایش فرو برد: نمیدونم. نمیدونم طاهر… هیچی نمیدونم.
با اخم پشت به او کرد و ادامه داد: اگه می دونستم یه غلطی میکردم.
دست طاهر روی شانه اش نشست: مطمئنا تقصیر تو نیست. نباید با این چیزا خودت و عذاب بدی.
وَلی با خشم به سمتش برگشت: پس تقصیر کیه؟!
لبهایش تکان خورد اما صدایی بلند نشد تا بگوید تقصیر من!
باید به زبان می آورد. باید می گفت که دخترکش گویا دل به او بسته است. اما… چطور می توانست چنین چیزی را بر زبان بیاورد.
وَلی سر به زیر انداخت: من نه میتونم براش جای خالی مادر و پر کنم نه میتونم پدر درست حسابی باشم.
-:تو بهترین پدر دنیایی!
سر بلند کرد. خیره در چشمانش گفت: دروغ خوبی بود.
انگشتانش را به هم مالید و با تردید روی بازوی وَلی فرود آورد: خودتم میدونی این واقعیته. مستانه رو ببین… یه دختر جوونه… توی درسش موفقه… شاده.
وَلی تلخ گفت: اونقدر شاده که دچار فشار عصبی شده.
-:این میتونه برای هر بچه ای تو سن و سال مستانه اتفاق بیفته. ربطی به اینکه اون مادر نداره یا تو کم گذاشتی نداره.
وَلی با تردید نگاهش کرد.
ادامه داد: باید با این مسئله عاقلانه برخورد کنی. قرار نیست خودت و ببازی و اینطوری داغون بشی. باید به مستانه کمک کنی. باید وقت بیشتری و باهاش بگذرونی… بزاری از کنار تو بودن لذت ببره… باید بفهمی این فشار عصبی از کجا میاد و بتونی رفعش کنی. حالا هم بهتره بری یه آبی به دست و صورتت بزنی. یه چیزی بخوری… من اینجا هستم.
وَلی پر از شک و تردید را راهی کرد و روی صندلی کنار تخت نشست. به صورت دخترک خیره شد… دخترکی که می ترساندش…
در تمام سالهای عمرش این چنین نترسیده بود.
حتی وقتی دست ساجده را در دست مردی دیده بود. حتی وقتی شاهد عقد ساجده بود… روزی که ویدا را ترک کرده بود. روزی که بر سر جنازه ی پدر و مادرش حضور داشت هم این چنین نترسیده بود. با تمام کودکی اش، با تمام کم سنی اش می دانست تلاشش برای برگرداندن پدر و مادرش بیهوده است.
می دانست باید بلند شود. ادامه دهد و زندگی ادامه دارد…
برای اولین بار…
ترس را با درماندگی همزمان حس میکرد.
درمانده بود…
درماندگی که سالها تجربه کرده بود این چنین برایش معنا نداشت که حال آن را درک میکرد. مستانه برایش دخترک دوست داشتنی بود که احساسات پدرانه اش را به غلیان در می آورد ولی این دخترک پیش رویش…
نمیخواست نگاه عاشقانه اش را باور کند. نمیخواست فریاد عاشق بودن هایش را باور کند. میخواست با تمام قوا فرار کند از این احساس عاشقانه ی دخترک…
میخواست فراموش کند دیروز دخترک با جان و دل فریاد عاشق بودن می زد. مستانه وار صدایش را جان می داد…
میخواست فراموش کند دیروز دخترک دست دور بازویش انداخته بود تا قدرت خود را به ذهن همراهش نشان دهد.
اما واقعیت این بود…!
به خوبی می توانست نگاه دخترک را درک کند. تمام روز سلانه سلانه در خیابان های شهر قدم زده بود… آرزو کرده بود پسرک بی تجربه ای بود تا احساسات دخترک را درک نکند. آرزو کرده بود کاش هرگز دوباره قدم در این خاک نمی گذاشت تا احساسات مستانه به سوی خود بکشد.
به سرمی که قطره قطره پایین می آمد خیره شد.
گرسنه بود؟! غذاهایش را دوست داشت. با جان و دل میخورد. بارها اعتراف کرده بود اگر همینطور پیش برود به زودی خیلی چاق خواهد شد. حال گرسنه بود.
بغض کرد.
با تردید دست جلو برد… دستش در چند میلی متری دست مستانه متوقف شد.
مستانه… مستانه بود. مستانه باعث می شد شاید روزی جایی در بهشت خدا داشته باشد. اولین بار که در آغوشش گرفته بود نتوانسته بود لبخندش را پنهان کند. اولین باری که روی پاهایش ایستاده بود را هرگز از خاطر نمی برد. صدای مستانه وقتی برای اولین بار کلمه ای را به زبان آورده بود هنوز در گوشش نجوا می زد…
دست روی دست مستانه گذاشت. دستش همانند دیروز گرم بود. لبخندی زد. سرش را نزدیک برد و کنار گوش دخترک نجوا زد: تو فقط میتونی دختر من باشی. تو دختر منی مستانه ی من! تو دختر دوست داشتنی منی!
چشم بست و آرامتر لب زد: نمیخوام هیچوقت اینطوری ببینمت… نمیخوام هیچوقت مریض باشی. دلم میخواد همیشه سالم و سلامت زندگی کنی. دلم نمیخواد هیچوقت عاشق من بشی…! تو باید با شادی عاشق بشی… من همیشه آرزوی این و داشتم تو رو کنار همسرت ببینم. تو باید کنار بهترین مرد روی زمین زندگی کنی.
مستانه تکانی خورد. خود را عقب کشید و به پشتی صندلی تکیه زد اما نتوانست دستش را از دست مستانه جدا کند.
لبخند تلخی بر لب آورد: چرا من مستانه؟ چرا منی که تمام زندگیم آرزو داشتم تو را کنار یه مرد ببینم و لبخند بزنم؟ همیشه آرزو داشتم یه روز یه گوشه وایسم و تو رو ببینم که کنار یه مرد قدم برمیداری… تو آغوشش می رقصی…! چرا داری تموم آرزوهام و به باد میدی؟
لبهایش را بهم فشرد. سرش را به راست خم کرد و به صورت مستانه خیره شد… کاش می توانست تمام آنچه در ذهن مستانه بود را بیرون بکشد و به نابودی بسپارد. کاش می شد زمان را به عقب برگرداند و هرگز دوباره پا به زندگی مستانه نگذارد. کاش دخترک هنوز هم از او بیزار بود.
نفس عمیقی کشید و چشم بست. به امید اینکه وقتی چشم باز میکند از نگاه عاشقانه ی مستانه خبری نباشد.
آنچنان غرق در دنیای آرزوها و درماندگی اش بود که متوجه نشد دخترک با شادی از حضورش جان میگیرد. دخترک چنان دل باخته است که بدون او نفس کشیدن برایش سخت می شود. نمی دانست مستانه ذره ذره ی بودن های او را در وجودش حل کرده است.
فراموش کرده بود او یک دختر بیست و اندی ساله نیست که با از دست دادن عشقش به سادگی کنار بیاید… او تنها هفده سال داشت…
کافی بود کسی به رویش لبخند بزند تا ساعت ها با این لبخند عشق بازی کند. کافی بود کسی دست روی دستش بگذارد تا بچه دار شدن با او هم پیش رود.
او دخترک دوست داشتنی بود که ساده دل می باخت اما به سادگی فراموش نمیکرد… شاید سالهای سال… شاید حتی در اوج چهل سالگی اش هم نمی توانست این عشق را فراموش کند.
شاید روزی از این عشق برای نوه هایش می گفت و با لبخند سادگی اش را به زبان می آورد. اما در این لحظه… در این ساعت او هفده ساله بود… هفده ساله بود و در اوج هفده سالگی عاشق شده بود.
عشق برایش تنها معنای وصال داشت. برای او تفاوت ها به چشم نمی آمد. برای او فاصله ی بیست و چهار ساله معنا نداشت. تفاوت های عقلانی و ظاهری شان معنا نداشت… او فقط به عشق فکر میکرد.
رویای او سر گذاشتن به سینه ی مردی که دوست داشت، بود.
***
دست مشت شده اش را زیر چانه زد و تکیه به میز به مستانه که حاضر و آماده از این سمت خانه به آن سمت میدوید و از آن سمت به این سمت می آمد خیره شد. دوباره تا نزدیکی آشپزخانه آمد. نگاهی به کیفش انداخت و با لبهای بهم فشرده متفکر درنگی کرده و بعد دوباره به سمت اتاقش دوید.
لبخندش را با گاز گرفتن لپش پنهان کرد. سعی میکرد نخندد… دو روز گذشته از حرف زدن های زیاد با مستانه دوری کرده بود. دو روز گذشته سعی کرده بود به رویش نخندد… سعی کرده بود با خشم با او برخورد کند شاید مستانه را از این عشق نوپا فراری دهد.
نمی توانست دخترک را این چنین رها کند و برود. نمی توانست به وَلی در مورد عشق دخترش بگوید… تنها راه حلی که به ذهنش می رسید فراری دادن مستانه از این عشق بود.
مستانه دوباره از اتاق بیرون آمد. نگاهی به او انداخت و لبخند زد.
در پاسخ مستانه لبخند نزد. سخت بود اما چشم از دخترک دوست داشتنی مقابلش گرفت و سر به زیر انداخت. مستانه به سمتش قدم برداشت. با عجله گوشی اش را بیرون کشید… و سرش را در آن فرو برد.
مستانه به میز تکیه زد و آرام گفت: دارم میرم بیرون.
بدون اینکه نگاهش کند لب زد: باشه.
-:دارم با شراره و فرشته میرم خرید.
کاش توضیح نمیداد. کاش می رفت و رهایش میکرد. اما مستانه با دقت همه چیز را بیان میکرد. تمام دو روز گذشته سعی کرده بود حرف بزند… به همان آرامی قبل گفت: خوش بگذره.
-:هوا هم سرد شده.
بجای پاسخ اینبار سر تکان داد. نگاهش به صفحه ی گوشی بود اما حتی نمی فهمید چه میکند. بیخودی انگشت روی اسکرین صفحه می کشید.
-:کاش بابا بود می رسوندم.
سر بلند کرد. مستانه شیطنت میکرد. دخترک با تمام کودکی اش به بازی اش گرفته بود. مستانه او را با یک پسر هم سن و سال خودش اشتباه گرفته بود؟ یا با مردی عاشق؟!
از جا بلند شد. همانطور که به سمت خروجی می رفت و قدم روی پله ها می گذاشت گفت: با آژانس برو…
روی پله ی بعدی پا گذاشت و به در نیمه باز طبقه ی بالا خیره شد. مستانه را که پایین پله ها ایستاده بود دید اما سعی کرد بی تفاوت باشد. با عجله پله ها را بالا رفت و در را هم کوبید. به در تکیه زد… بد رفتاری با مستانه سخت ترین کار روی زمین بود.
منتظر ماند تا صدای بسته شدن در را بشنود اما تا دقایقی از این صدا خبری نبود. گویا مستانه از رفتن پشیمان شده بود. دستش به سمت دستگیره می رفت که صدای باز و بسته شدن در کوچه را شنید. نفس راحتی کشید و به سمت اتاق قدم برداشت. اما دل نگران بود… روزها کوتاه تر شده بود. آسمان رو به تاریکی می رفت. نباید او را به تنهایی راهی میکرد.
نه نباید همراهش می رفت. باید تنهایش می گذاشت. برگشت… شماره ی لیدا را گرفت و با پیچیدن صدایش در گوشی گفت: امشب وقت داری؟
لیدا در گوشی خندید: سلام…
-:علیک… نگفتی وقت داری؟
-:برای اینکه مهمون یه آقای به ظاهر متشخص و خیلی عصبانی باشم!؟
پا روی پله ها گذاشت و نگاهش به جایی که مستانه دقایقی قبل آنجا ایستاده بود و تماشایش میکرد ثابت ماند. نفسش را رها کرد: فکر کن آره.
-:کارم داره تموم میشه. نیم ساعته اینجا باش.
تماس را قطع کرد. لعنت به او که نمی توانست با مستانه بد تا کند.
کتش را برداشت و بدون فکر کفش به پا کرد و از خانه بیرون زد. نگاهی به دو طرف کوچه انداخت و به سمت مخالفی که حدس می زد مستانه از آن مسیر رفته باشد قدم برداشت. به زودی دیوانه می شد. چیزی به دیوانگی اش نمانده بود. دیوانه می شد و سر به بیابان می گذاشت.
دربست گرفت و آدرس دفتر لیدا را داد.
منشی با دیدنش از روی صندلی اش بلند شد و گفت: خوش اومدین.
اشاره ای به در اتاق لیدا زد و گفت: هستن؟
منشی به سمت تلفن خم شد: بله یه لحظه…
و در گوشی ادامه داد: آقای غمگسار اینجا هستن.
با بفرماییدش، به سمت اتاق لیدا به راه افتاد. چند ضربه به در زد و وارد اتاق شد. لیدا با دیدنش سر بلند کرد و گفت: خوش اومدی.
پیش رفت و روی مبل نشست. لیدا عینک مطالعه خوش فرمش را از روی چشم برداشت و گفت: چی میخوری؟
-:چیزی نمیخورم. کارت تموم نشده؟!
-:عجله داری؟
شانه بالا انداخت: فقط دلم میخواد یکم هوا بخورم.
نگفت احساس خفگی میکند. نگفت نگران است… نگفت تمام مدت یک طرف از ذهنش یادآوری میکرد که در این لحظه، در تاریکی مستانه تنهاست.
لیدا پرونده ی جلوی رویش را بست و بلند شد: پاشو بریم شاید یکم قدم بزنی این خلق تلخت شیرین بشه.
نفس عمیقی کشید: شرمنده ام.
لیدا کیفش را از روی میز برداشت و روی شانه انداخت. پلیورش را هم برداشت و گفت: با ماشین بریم یا قدم بزنیم؟
بجای پاسخ به سوالش گفت: سر و کله زدن با مستانه سخته.
-:چاره اش چیه؟ این راهیه که خودت در پیش گرفتی. من پیشنهاد کردم کلا ازش دور بشی.
-:تنها راه دور شدنم اینه برگردم اون ور…
لیدا در اتاقش را بست و رو به منشی اش گفت: میتونی بری شما هم… ممنون.
با خداحافظی از دفتر خارج شدند و در برابر آسانسور ایستادند. لیدا آرام گفت: باز میخوای فرار کنی؟
-:قبلا یه بار فرار کردم. یبار دیگه هم از پسش برمیام.
-:پس ساجده چی؟!
نفس عمیقی کشید و با سکوت قدم به داخل آسانسور گذاشت. لیدا کنارش ایستاد و دکمه ی همکف را فشرد: دوازده سال پیش فرار کردی هنوز عواقبش به جاست و خدا میدونه اگه قاضی یکم باهات بد تا کنه چی میشه… حالا اگه بخوای بازم تکرارش کنی دیگه حرفش جداست. بغیر از این موضوع… ساجده چشمش به توئه. تمام امیدش شدی تو… میخوای پشتش و خالی کنی؟
-:اونم هفده سال پیش پشت من و خالی کرد و زن اون عوضی شد.
همراه هم از ساختمان بیرون رفتند. لیدا با لبخند گفت: این روزا رفتارت خیلی تند شده. سر و کله زدن با مستانه داره روی اعصابت تاثیر میزاره.
-:نمیفهمم چرا باید از یکی مثل من خوشش بیاد؟ من جای باباشم.
-:دقیقا مشکل همینه. تو شبیه باباشی…
پوزخند صدا داری زد: چون شبیه باباشم عاشقم شده؟!
-:تو ذهن اون تو یه مرد کاملی… یه مرد که میتونه تمام کمبود هاش و پر کنه. یه مردی که از هر لحاظ کامله. مراقبشه… بهش محبت میکنه.
ابروانش را بالا فرستاد: زنا عاشق چنین مردایی نمیشن.
-:زنا هرچی بزرگتر میشن سنجیده تر و با احتیاط تر رفتار میکنن… ولی تا وقتی کوچیکترن بی پروا ترن. براشون مهم نیست عشقشون و جار بزنن. از اینکه عاشق یکی بشن که در نظر بقیه براشون غیرقابل دسترسه مشکلی نیست. در عین حال جاه طلبن و دنبال کامل ترین ها میرن. کسایی که بتونه تو این دوران جای خالی کمبودهاشون و پر کنه.
-:من نمیتونم مرد خوبی براش باشم.
لیدا در ماشین را باز کرد و با لبخند سر برداشت: شاید خودت اینطور فکر میکنی… ولی برای اون کاملترین مرد ممکن باشی.
روی صندلی کمک راننده نشست و با نشستن لیدا گفت: من باهاش بیست و چهار سال تفاوت سنی دارم. من میتونستم پدرش باشم.
-:نیستی… برای اونم این تفاوت سنی اهمیتی نداره. بهت گفتم اون با بی پروایی عاشق شده و قراره همینطور با بی پروایی عاشقی کنه.
اخم های طاهر در هم فرو رفت. از آنچه در آینده اتفاق می افتاد بی خبر بود. حتی به آن فکر هم نمیکرد.
***
به عروسک دوست داشتنی مو قهوه ای، با لباس گلبهی خیره شده بود. چشمانش می درخشید… گویا عروسک با آن کلاه همرنگ لباسی که بر سر داشت دلبری میکرد. دامن چین دارش دل ضعفه را مهمان وجودت میکرد.
فرشته کنارش ایستاد و به بازویش کوبید: کجایی تو؟
به بازوی فرشته چنگ زد: وای فرشته ببین این چه نازه؟!
فرشته نگاهی به عروسک انداخت و با اخم به طرفش برگشت: دیوونه شدی؟ الان دیگه باید بیخیال عروسک بازی بشی. مگه نگفتی میخوای طاهر و عاشق کنی!
با آمدن نام طاهر، نگاه از عروسک گرفت و به سمت فرشته برگشت و با سر پاسخ مثبت داد.
فرشته بازویش را گرفت و کشید: با عروسک بازی که نمیتونی دل ببری. باید افکارت بزرگ باشه.
پرسشگر به فرشته نگاه میکرد و از کنار آدم ها میگذشت که فرشته در برابر مغازه ای متوقفش کرد. چشمش که به ویترین مغازه افتاد، از تعجب تنها شاخ بر سرش سبز نشد.
فرشته اشاره ای به ویترین زد: بجای عروسک باید چشت دنبال این چیزا باشه!
ابروانش را در هم گره زد و متعجب چشم از لباس توی ویترین گرفت و به سمت فرشته برگشت: دیوونه شدی؟
فرشته خود را جلو کشید و کنار گوشش گفت: مگه نگفتی فقط طاهر؟
با دو دلی نگاهش را به روی لباس برگرداند. لباسی که…
مردی از کنارشان گذشت. خجل نگاه از ویترین گرفت و صورتش را پنهان کرد. اگر کسی می دید به چنین چیزی نگاه میکند.
فرشته دستش را گرفت و به داخل فروشگاه کشید: بیا داخل بهتر از ایناش هست.
سعی کرد دست خود را از دست فرشته بیرون بکشد اما فرشته مانعش شد و در حال ورود زیر گوشش گفت: آبرومون و بردی.
فروشنده زن جوانی بود که با لبخند تماشایشان میکرد. فرشته سلام بلند بالایی به زن داد و بالاخره دست مستانه را رها کرد. زن لبخندی به رویشان زد و گفت: خوش اومدین.
فرشته تشکر کرد و کنار گوش مستانه که بی حرف به زمین نگاه میکرد گفت: شیربرنج جان یه سلام بده نگن لالی…
مستانه بدون بلند کردن سر سلام داد.
فرشته که ناامید شده بود گفت: دوستم تازه ازدواج کرده برای همین خیلی خجالتیه.
زن لبخند مهربانی زد: بهم بگین دنبال چی هستین تا کمکتون کنم.
فرشته کمی فکر کرد و نگاهش را به مستانه دوخت و گفت: یه لباس عالی میخوایم. یه چیزی که خیلی خوب نشونش بده. یه جوری باشه که اصلا وقتی شوهرش دیدش محوش بشه دیگه نتونه دل بکنه.
زن بلند خندید و با چشمکی رو به فرشته گفت: فکر کنم بتونم یه همچین چیزی در اختیارتون بزارم.
مستانه احساس میکرد هر لحظه ممکن است ذوب شود. فرشته چنان تعریف میکرد و همراه زن می خندید که مستانه فکر میکرد اولین بار است فرشته را چنین می بیند. او حتی از صحبت با عمه ویدایش هم خجالت میکشید.
زن چند جعبه از قفسه ها بیرون کشید و با باز کردن در جعبه ها آن ها را روی پیشخوان گذاشت: نظرتون در مورد اینا چیه؟
فرشته دستش را گرفت و به سمت پیشخوان کشید.
نگاهش روی لباسهای رنگی رنگی درون جعبه ثابت ماند. یکی سبز… دیگری قرمز… سیاه و سفید و بنفش هم بیش از بقیه به چشم می آمدند.
زن کاتالوگی روی میز گذاشت و گفت: میتونین از بین اینا هم انتخاب کنین.
فرشته هیجان زده کاتالوگ را پیش کشید اما مستانه با ترس به لباس های روی پیشخوان زل زده بود. به سختی نفس می کشید. تا به حال حجمی به این عظیمی از لباسهایی به این شکل را تنها در فیلم ها دیده بود. باورش سخت بود چنین چیزهایی در فروشگاه ها پیدا شوند.
فرشته نگاهش را دنبال کرد و با رسیدن به لباس سیاه رنگ دو تیکه ای که نهایت پارچه ای کمتر از بیست و پنج سانت بود گفت: از این خوشت اومده؟
وحشت زده به سمت فرشته برگشت و دوباره به لباس نگاه کرد و گفت: نه این… اینکه لباس زیره.
زن خندید و گفت: فکر کنم بدونم چی به دلت میشینه…
فرشته تشر زد: مستانه انتخاب کن دیگه.
با تردید کاتالوگ را جلو کشید و مشغول ورق زدن شد. بالاخره از بین تمام لباسهای عجیب و غریب که بعضی حسابی خجالت زده اش می کردند دست روی لباس سرمه ای با طرح های کمرنگ اسلیمی گذاشت که بیشتر به پیراهن مجلسی شباهت داشت.
فرشته غرغر کرد: اینکه به درد نمیخوره.
شانه بالا انداخت و فرشته غرید: مستان یه چیز بهتر انتخاب کن.
اخم کرد: نه این و میخوام.
زن برای آوردن آن لباس سرمه ای به سمت قفسه ها برگشت که فرشته دست روی سرهمی قرمز رنگی گذاشت و گفت: اینم میخوایم.
نگاهش روی لباس قرمز رنگ ثابت مانده بود. هیچ شباهتی به لباس نداشت. به لباس زیر هم شبیه نبود. از فروشگاه که بیرون می آمدند فرشته ساک لباس قرمز رنگ را به سینه اش کوبید و گفت: این و نگه دار وقتش که رسید به دردت میخوره. شاید تا اون موقع یکم از این شیربرنجی در اومده باشی.
زیر لب غرغر کنان ادامه داد: معلوم نیست با این وضع چطوری میخواد اون و تور کنه! بابا تو که هنوز دنبال عروسک بازی هستی…
تمام مدت از فکر اینکه یک روز این لباسها را بخواهد به تن کند گونه هایش آتش گرفت و سوخت.
از فرشته که جدا شد، در برابر فروشگاه اسباب بازی فروشی ایستاد. نمی توانست از عروسک توی ویترین دل بکند. همانطور به عروسک زل زده بود. اگر لباسها را نمی خرید مطمئنا می توانست این عروسک را همراه خود به خانه ببرد. لب ورچید. فرشته بیخودی خرج روی دستش گذاشته بود. مطمئنا هرگز این لباسها را به تن نمیکرد. نگاهی به ساک های توی دستش انداخت و با تردید فکر کرد اگر ببرد پس دهد چه می شود؟ می تواند لباسها را برگردانده و با پولش عروسک را بخرد. عروس دوست داشتنی روی میز تحریرش جا خوش میکرد و به رویش لبخند می زد. قدمی به سمت فروشگاهی که لباسها را خریده بودند برمی داشت که تلفنش زنگ خورد.
بسته ها را در یک دستش جمع کرد و گوشی را از جیب سویشرتش بیرون کشید و با دیدن نام طاهر چنان ذوق کرد که دستانش به لرز افتاد. به سختی پاسخ داد…
-:کجایی مستانه؟
متعجب از سوال طاهر پرسید: میای اینجا؟
-:دیروقته. آدرس بده میام دنبالت.
آدرس داد و ذوق زده از حضور طاهر دوباره به سمت ویترین اسباب بازی فروشی برگشت. فراموش کرده بود میخواست لباسها را برگرداند. با ذوق به ویترین نزدیک شد و روبروی عروسک ایستاد و گفت: داره میاد. بالاخره میاد…
حس کرد عروسک هم مثل او لبخند می زد. نمی توانست لبخند روی لبهایش را پنهان کند. متوجه گذشت زمان نبود. کسی آرام کنارش ایستاد و گفت: کدومش نظرت و جلب کرده؟
با هیجان به سمتش برگشت: طاهر…
طاهر لبخند کمرنگی به رویش زد و گفت: کدومش اینطوری محوت کرده؟
دوباره به سمت ویترین برگشت و گفت: اون مو قهوه ایه انگار داره با آدم حرف میزنه.
طاهر نگاهش کرد و گفت: مثل تو میخنده.
قبل از اینکه چیزی به زبان بیاورد، طاهر قدم به درون فروشگاه گذاشت. ناخودآگاه به دنبالش راه افتاد و وارد فروشگاه شد. طاهر عروسک را درخواست کرد و با قرار گرفتن جعبه ی عروسک روی پیشخوان طاهر بلندش کرد و به سمتش گرفت. ذوق زده عروسک را جلوی چشمانش گرفت و خیره به آن گفت: سلام خوشگله…
طاهر با لبخند تماشایش میکرد. این دخترانه هایش را دوست داشت… مستانه را این گونه غرق در زندگی کودکانه اش دوست داشت.
در برابر چشمان متعجب مستانه، وقتی پا از فروشگاه بیرون می گذاشت عروسک در آغوشش بود. عروسک را چنان در آغوش گرفته بود که گویا دنیا در میان دستانش جا دارد…
طاهر پشت سرش قدم برمی داشت. نگاه از صورت عروسک گرفت و به طاهر چشم دوخت: ممنونم.
لبخندی به روی مستانه زد. کمی آنچه میخواست به زبان بیاورد را بالا و پایین کرد و بالاخره کمی خم شد و گفت: قابل نداشت خانم کوچولو…
دلش از خانمی که به زبان آورده بود به تپش افتاد اما کوچولوی کنار آن باعث می شد ته دلش بلرزد… طاهر او را همچون کودکی می دید.
صدای بلندی از پشت سرشان گفت: پدر و دختری خلوت کردین؟
طاهر به عقب برگشت و از مسیر دید مستانه هم دور شد و نگاه هر دوی آنها روی لیدا ثابت ماند. تغییر حالت مستانه آنقدر واضح بود که مردی در حال گذر متعجب نگاهش کند. لیدا کنارشان ایستاد و گفت: سلام خانم خوشگله…
به وضوح لب ورچید و به سختی و تنها از روی ادب گفت: سلام.
-:خوبی؟
لیدا پرسید و مستانه در پاسخش تنها شانه بالا انداخت. طاهر دست روی شانه ی مستانه گذاشت: بهتره بریم داره دیر میشه.
قدم برمی داشت کنارشان اما نگاهش به روی لیدا بود. در میان نگاه متعجبش سوار ماشین لیدا شدند. طاهر کنار لیدا جلو نشست و او مجبور شد عقب بنشیند. برخلاف همیشه که خود را از بین صندلی ها جلو میکشید گوشه ای کز کرد و عروسک را در آغوش کشید. لیدا از آینه نگاهش کرد و گفت: کلی خرید کردی مستانه جان…
میخواست به حرف بگیردش اما مستانه نگاهش به سمت ساک های لباسها کشیده شد و سکوت کرد. نگاهش به ساک لباسها بود. طاهر شبها با لیدا همراه می شد. امشب هم قرار بود با لیدا باشد؟ امشب هم خانه نمی آمد؟ چرا؟!
شاید چون لیدا می توانست از این لباسها بپوشد؟
طاهر به عقب برگشت. نگاهش روی عروسک که از آغوش مستانه افتاده بود و به جای آن ساک ها در آغوشش قرار داشتند، ثابت ماند. لبهایش را باز و بسته کرد. اما دوباره به جلو برگشت. حضور لیدا مستانه را آزار می داد. مستانه ی شاد همیشه نبود.
با تردید گفت: دوستات کجا بودن؟! مگه با اونا نیومده بودی؟
مستانه میخواست سکوت کند. دوست نداشت در کنار لیدا پاسخی به طاهر بدهد اما آرام گفت: شراره کلا نیومد. فرشته هم یکم پیش رفته بود.
طاهر با اخم به سمتش برگشت و خیره در چشمانش با صدای بلند گفت: یعنی میخواستی تو این تاریکی تنهایی برگردی؟
چند لحظه به صورت طاهر نگاه کرد. چطور می توانست در برابر لیدا بر سرش فریاد بکشد. چانه اش لرزید… سر چرخاند و به بیرون خیره شد.
طاهر کلافه به جلو برگشت و نفسش را فوت کرد. لیدا چشم غره رفت… از اینکه طاهر بر سرش فریاد زده بود ناراحت شده بود. تا رسیدن به مقصد همگی سکوت کرده بودند. وَلی که از حضور لیدا مطلع شد دعوتش کرد به داخل…
شام را مهمان دست پخت وَلی بودند. قورمه سبزی که به قول خودش نباید انتظار می داشتند به پای غذاهای طاهر برسد. لیدا روی مبل نشست و مستانه مستقیم وارد اتاقش شد. عروسک توی دستش را روی تخت انداخت و ساک های دستی را کنار تخت گذاشت. نگاهش روی ساک ها ثابت ماند…!
با تردید روی زانوانش خم شد و همانجا کنار تخت نشست. با تردید لباس قرمز رنگ را از ساک بیرون کشید. در جعبه را باز کرد و به لباس قرمز رنگ خیره شد. از این لباس وحشت داشت اما…
صدای خنده ی لیدا در خانه پیچید.
ابروانش را در هم کشید. اگر قرار بود بخاطر طاهر این را به تن کند، اینکار را میکرد. طاهر باید مال او می شد.
با تردید هر دو جعبه را بیرون کشید و در کشوی کمدش جا داد و قفل کرد. به سمت کمد لباسها برگشت… از بین لباسهایش تاپی برداشت و به تن کرد. شلوار تنگ سفیدش را هم با تاپ بنفش ست کرد و به سمت کیفش قدم برداشت. لوازم آرایشی را که خریده بود روی تخت ریخت و کنارشان نشست.
چندان در مصرفشان حرفه ای نبود اما باید یاد می گرفت. از بین تمام آنها رژ لب صورتی را که خریده بود برداشت و در برابر آینه ایستاد و با قدرت روی لبهایش کشید.
رژ لب چون مرور زمان بر سنش افزود. راضی از رژ لبش لبخندی به آینه زد که صدای وَلی بلند شد: مستانه بیا چای…
-:نمیخورم…
این را با صدای بلند گفت. طولی نکشید که وَلی در چهارچوب در ایستاد. با دیدنش با آن رژ لب قرمز ابروانش را بالا کشید. مستانه هیجان زده به طرفش برگشت: خوب شدم بابا؟
گیج شده بود. مستانه چندان به لوازم آرایشی علاقه نداشت. سراغشان نمی رفت و در این لحظه… نگاهش از روی مستانه به لوازم آرایشی روی تخت کشیده شد.
خواست نارضایتی خود را به زبان بیاورد اما با دیدن چشمان منتظر و هیجان زده ی مستانه لبخندی به لب نشاند. شاید این تغییرات باعث می شد مستانه کمی از فشار عصبی اش دور شود. آرام به طرفش قدم برداشت و صورت مستانه را بین دستانش گرفت: دختر بابا چه ناز شده.
مستانه سر شاد از تعریف پدرش سر خم کرد: بهم میاد؟
چشم روی هم فشرد… این رژ لب تیره به دخترکش نمی آمد اما نمیخواست او را از این شادی دور کند. گفت: آره جانم خیلی هم بهت میاد.
چشم گشود و ادامه داد: بیا چایی بخور… باقلوا هم خریدم.
لب ورچید و اخم هایش را در هم کشید: این زنه کیه بابا؟
وَلی متعجب از این سوال گفت: چطور مگه؟
مستانه کودکانه گفت: اصلا چرا اومده خونمون؟ من ازش خوشم نمیاد. نمیخوام بیاد خونمون.
وَلی دست روی دهانش گذاشت: ششش… چه خبره؟! لیدا وکیل طاهره. کارای قانونی طاهر بهم ریخته هست و لیدا یکی از بهترین وکیلاست.
مستانه آهسته غرغر کرد: وکیلای مرد تموم شده بود؟!
وَلی اخم کرد: ما کاری با لیدا نداریم ولی بخاطر طاهر واجبه احترامش و نگه داریم. اوضاع برای طاهر سخت هست مستانه سخت ترش نکن.
با اخم به سمت لوازم آرایشی اش برگشت. وَلی در حال بیرون رفتن از اتاق گفت: زود بیا…
در که بسته شد با حرص مشتی حواله ی بالشتش کرد: انگار تموم وکیلا تو تهران تموم شدن فقط مونده همین یکی… باید اونم اینقدر خوشگل باشه. تازه دستشم حلقه نداره معلومه مجرده… معلومم نیست چند سالشه…
بالاخره دل از اتاق کَند و بیرون رفت. لیدا روی مبل نشسته بود و طاهر هم کنارش… با دیدنشان اخم هایش را در هم کشید. دستش را مشت کرد…
وَلی اشاره ای به مبل زد: بشین دخترم.
نگاه طاهر روی لباسهای مستانه ثابت ماند. اولین بار بود چنین لباسهایی می پوشید. نگاهش را از مستانه به فرش دوخت و لیدا با لبخندی که به روی مستانه زد ادامه بحث را به دست گرفت: اینکه این هفته توی دادگاه چیکار کنیم، برنامه ی دادگاه های بعدی ساجده رو مشخص میکنه.

طاهر با ناراحتی گفت: منم نمیتونم شرکت کنم.
لیدا با مهربانی به سمتش برگشت: این به نفع خودته. حضور تو، توی اون دادگاه به نفع هیچکس نیست. ساجده هم عذاب میکشه… بهتره دور باشی. من حواسم به همه چیز هست.
-:دلم میخواد اون لعنتی و با دستای خودم خفه کنم.
لیدا آرام و شمرده شمرده گفت: این و هیچوقت دیگه به زبون نیار…! ما میخوایم همه چیز و قانونی حل کنیم.
مستانه با فنجان چایش سرگرم شده بود. چیزی از صحبت هایشان درک نمیکرد.
طاهر سر بلند کرد. لبهای رنگ گرفته ی مستانه صورتش را رنگ داده بود. هر چند از حالت دخترانه اش خارج کرده بود اما در عین حال، زیباترش کرده بود. مستانه بخاطر او این کارها را میکرد. دلش لرزید. چشم دزدید… نزدیکی به مستانه اشتباه ترین خطای زندگی اش بود. نباید هرگز پا به این خانه می گذاشت.
لیدا گفت: نمیدونم یه سربازی مگه چی بود که نتونستی تحملش کنی؟
سعی کرد فقط به لیدا خیره شود: اونقدری بود که آینده ی من و عوض کنه.
وَلی با تلخی گفت: اما من باعث شدم تمام زحماتت به باد بره.
طاهر نگاه کوتاهی به مستانه انداخت: ازت خواستم هیچوقت این و به زبون نیاری. من از اینکه نیمه کاره وِلش کردم ناراضی نیستم لیدا… هیچوقت اون کارت پایان خدمت برام اهمیت نداشته. الانم اگه گیر این ماجرای ساجده نبودم هیچوقت بهش احتیاج پیدا نمیکردم.
لیدا کلافه گفت: اما فعلا گیر این موضوع هستی و خدا میدونه رای دادگاه نظامی چی میشه.
-:برام مهم نیست جریمه نقدیش چقدر بشه. فقط تمومش کن. میخوام از این موضوعات خلاص بشم.
وَلی پا روی پا انداخت: یه چند نفری میشناسم. سعی میکنیم به اونا هم بسپاریم ببینیم چیکار میتونن بکنن. بالاخره حلش میکنیم.
طاهر لبخند تلخی به لب آورد که از دید مستانه پنهان نماند. مستانه خیره خیره می پاییدش… سعی میکرد تک تک رفتارهای طاهر را تحلیل کند. طاهر در دنیای دیگری غرق شده بود.
***
چشم باز کرد. چند لحظه به چشمان مقابلش خیره شد. مگر می شد این چشم ها را نشناسد. حتما خواب می دید. این روزها خواب هایش هم حول محور او می چرخید.
صدایی آرام گفت: طاهر…
دوباره چشم باز کرد. یکبار پلک زد و دوباره چشم باز کرد. هنوز هم همان چشم ها آنجا بودند… بالای سرش…
دستش را بالا آورد و روی چشمانش گذاشت و با دور کردنش دوباره او را دید. به آرامی لب زد: مستانه…
مستانه خود را عقب کشید و لبخند زد. از حالت دراز کش درآمد و سرجایش نشست. به مستانه که کمی دورتر ایستاده بود خیره شد: اینجا چیکار میکنی؟
مستانه با لبخند به سمتش خم شد و دستی بین موهایش نامرتبش کشید. طاهر شوک زده سر عقب کشید: داری چیکار میکنی؟
دست مستانه در هوا ماند. شانه بالا انداخت و با صورتی که قلب طاهر را به درد می آورد سر خم کرد: میخواستم مرتبشون کنم.
از اینکه این گونه تشر زده بود ناراحت شد. وجدانش فریاد کشید…
-: متاسفم. یه دفعه از خواب پریدم. چرا اینجایی؟!
با هیجان روبرویش نشست: نمیخوای بیام بالا؟
طاهر به صورت مشتاق مستانه نگاه کرد. دستی بین موهایش کشید و بعد از بالا پایین کردن جمله اش گفت: اینجا خونتونه… هر وقت بخوای میتونی بیای بالا… اما فکر کنم بهتر باشه تا وقتی من اینجام یکم رعایت کنی.
مستانه با ناراحتی گفت: چرا؟
از جا بلند شد. دخترک میخواست ذهنش را درگیر کند. به سمت سرویس قدم برداشت و گفت: برو پایین… میخوام دوش بگیرم.
سنگینی نگاهش باعث شد به سمتش برگردد. هنوز همانجا نشسته بود. با لبخند نگاهش میکرد. موهایش مرتب شانه خورده و در سمت راست سرش بسته شده بودند. پیراهن لیمویی اش با ساق شلواری سفید از او عروسکی ساخته بود شبیه به عروسکی که چند روز پیش خریده بودند.
وارد سرویس شد و گفت: چرا مدرسه نرفتی؟
-:پنج شنبه هست.
پنج شنبه؟ ویدا می آمد. از اینکه این روز را فراموش کرده بود با خشم مشتی حواله ی چهارچوب در کرد که مستانه متعجب از جا بلند شد و به سمتش دوید: چرا اینجوری میکنی؟
پس مستانه به همین خاطر مرتب بود. ویدا آمده بود. از وقتی آمده بود هیچ پنج شنبه ای را در خانه نمی گذراند. مستانه دستش را گرفت و به مچ دستش خیره شد. دست روی قرمزی دستش میکشید که دستش را عقب کشید. مستانه که سر بلند کرد نگاهش روی چشمان به اشک نشسته ی دخترک خیره ماند. مستانه گریه میکرد؟
به آرامی پرسید: چرا گریه میکنی؟
بینی اش را بالا کشید: درد داشت؟
گیج از گریه اش گفت: چی؟
مستانه اشاره زد: دستت… چرا کوبیدیش به چهارچوب؟ چون من اومدم بالا؟ اصلا من میرم پایین.
قدمی برداشت و از کنارش میگذشت که دست دور مچ دستش حلقه کرد. دخترک بخاطر دردی که او کشیده بود گریه میکرد؟
نفس در سینه اش حبس شد. عرق سردی از فرورفتگی گردنش به سمت خط سینه اش سر خورد. چشمانش در چشمان به اشک نشسته ی مستانه چرخ خورد. انتظار این یکی را نداشت. اولین بار بود کسی بخاطر او این چنین درد می کشید.
مستانه دستش را تکان داد: وِلم کن. وقتی اینقدر ازم بدت میاد…
با به زبان آوردن دو کلمه ی آخر قطره اشکی از چشمش پایین آمد… مسیر قطره اشک را روی چشمان دخترک دنبال کرد.
مستانه بی تفاوت به حال و هوایش ادامه داد: میرم میمیرم خلاص بشین. میدونم هیشکی دوسم نداره…
دستش را با خشم تکان داد.
با حرکتی غیرمنتظره جلو کشیدش… صورتش را با دستانش قاب گرفت و انگشتان شستش را روی گونه هایش به حرکت در آورد.
مستانه با همان اولین حرکت سکوت کرده بود و تنها صدای نفس هایش به گوش می رسید. از خشک شدن اشک های مستانه که خیالش راحت شد نگاهش را از گونه های دخترک و انگشتان نوازش وار خود بالا کشید و به چشمان لرزانش دوخت: من دوست دارم. همیشه دوست داشتم… از همون روزی که فهمیدم می خوای پا بزاری تو این دنیا… تو برای من خیلی عزیزتر از اونی هستی که بتونی فکرش و بکنی مستانه! تو اونقدر برام عزیزی که هیچکس نمی تونه فکرش و بکنه. شاید به نظرشون مسخره بیاد که من اینطوری دوست دارم. هیچوقت به این فکر نکن من ممکنه از بودنت ناراحت بشم. چطور می تونم از بودنت… حضورت ناراحت بشم وقتی با بودنت حس میکنم منم می تونم لبخند بزنم. مستانه تو و وَلی برای من جزو خانوادمین…
لبهای دخترک کش آمد. امکان داشت هر لحظه از خوشحالی به پرواز در بیاید. پس اشتباه نمی کرد طاهر هم دوستش داشت. طاهر هم او را میخواست… این نهایت خوشبختی بود. طاهر هم با او خوشحال بود… از همان روزی که به دنیا آمده بود دوستش داشت.
طاهر کمی خود را عقب کشید: من همیشه دلم میخواست تو پیشم بودی… دلم میخواست یه دختر مثل تو داشتم.
ابروان دخترک در هم گره خورد.
طاهر ادامه داد: همیشه از این ناراحت بودم که نمی تونستم به همه بگم دختری به خوشگلی تو دارم. دختری دارم که دلم میخواد به همه دنیا نشونش بدم. مگه میشه یه پدر دخترش و دوست نداشته باشه. مگه میشه دوست نداشت مستانه؟!
سکوت کرد. دستان مستانه بالا آمد. روی مچ دستانش نشست و دستانش را از صورتش جدا کرد. تا همین چند لحظه پیش همه چیز خوب پیش می رفت. تا همین چند لحظه پیش زندگی ادامه داشت… همین چند دقیقه پیش بود که احساس میکرد هر لحظه ممکن است دو بال روی شانه هایش جوانه بزند، اما حالا…
نمیخواست به کلماتی که طاهر به زبان آورده است فکر کند. نمیخواست به آنچه طاهر می گفت گوش کند.
سرش را به طرفین تکان داد. قدمی به عقب برداشت. هنوز دستان طاهر به همان حال مانده بود و دستان او هم روی مچ دست های طاهر بود.
قدمی دیگر به عقب برداشت. دستانش را از مچ دستان طاهر دور کرد.
متعجب به این حرکات دخترک نگاه میکرد. مستانه قدمی دیگر به عقب برداشت… نه! این مسئله را باید امروز برای همیشه حل میکرد. باید به مستانه می فهماند احساسش اشتباه است. باید مستانه می فهمید، احساساتش اشتباه است.
قدمی به جلو برداشت: مستانه…
مستانه سری به طرفین تکان داد و قدمی که او سعی در نزدیک داشت را به عقب برداشت و فاصله شان را بیشتر از قبل کرد: میخوای بابای من باشی؟
طاهر لب زد: مستانه…
مستانه دندان هایش را روی هم فشرد و از بین آنها غرید: مگه میشه دوتا بابا داشت؟
چشم بست… حق با او بود. اما… گفت: تو جای دختر منی. خودم بزرگت کردم.
مستانه پوزخندی تحویلش داد: واسه همین فکر کردی بابامی؟
طاهر ایستاد. زمان ایستاد… هر دو متوقف شده بودند. دریغ از یک حرکت. به سیاهی چشمان هم خیره بودند.
مگر غیر از این بود؟ نمی توانست پدرش باشد؟ حق این را نداشت پدرش باشد؟ حق این را نداشت وقتی تمام آینده اش را برای بودن او قربانی می کرد پدرش باشد؟ حق نداشت بخواهد دخترکی که باعث شده بود سرنوشتش عوض شود را به عنوان دختر خود بشناسد؟ حق نداشت تنها دخترش بودن را از او طلب کند؟
دستانش را مشت کرد. سر به زیر انداخت. لابد حق نداشت. شاید حق با مستانه بود. زیادی خود را برای این که پدرش باشد محق می دانست. تقصیر مستانه نبود که تصمیم گرفته بود زندگی اش را فدا کند. تقصیر او نبود که تمام این اتفاق ها افتاده بود. مستانه که خبر نداشت… مستانه که نخواسته بود.
پاهایش به زمین چسبیده بودند. حق داشت… دخترک که از چیزی خبر نداشت.
باید قبول میکرد نمی تواند پدرش باشد. حتی اگر بخواهد او دخترش باشد مستانه نمیخواهد او پدرش باشد. احساس میکرد سنگی روی سینه اش نشسته است. حس میکرد هر آن ممکن است بمیرد. خلاص شود… خب نمیخواست او پدرش باشد زور که نبود. اجبار که نبود.
باید می رفت. باید از اینجا می رفت…
با فریاد مستانه از جا پرید. دخترک با تمام قوایش فریاد کشید: تو بابام نیستی.
سرش را تکان داد. حق با مستانه بود. پدرش وَلی بود نه او. چشمانش را روی هم فشرد و لب گشود که صدای زنگ در، هر دو را از جا پراند. مستانه به عقب برگشت و به در خروجی خیره شد. نگاه طاهر هم به در بود. مستانه اخم کرد و طاهر پرسشگر نگاهش را به سوی او برگرداند. ذهنش به کار افتاد. مستانه گفته بود پنج شنبه است. پنج شنبه بود… ویدا؟! ویدا آمده بود.
حس کرد تمام آب بدنش به یکباره خشک شد.
مستانه چرخید… قدمی به سمت در برداشت که ناخودآگاه صدا زد: مستانه…
مستانه ایستاد و به طرفش برگشت. زنگ در دوباره به صدا در آمد.
به سختی نالید: به ویدا نگو من اینجام…
مستانه چند لحظه نگاهش کرد و بعد با تمسخر گفت: عمه ویدا نیست.
از آنچه شنیده بود شوک زده، ابروانش را در هم گره زد: منظورت چیه؟
-:قرار بود خاله لاله بیاد. برای همین عمه ویدا گفت دیگه نمیاد و به کاراش میرسه.
لاله؟! کسی که پشت در بود لاله بود؟
در برابر نگاه متعجبش مستانه با عجله از در بیرون زد. لاله آمده بود؟ مستانه گفته بود پدرش وَلی است. مستانه گفته بود یک پدر دارد.
قدمی به عقب برداشت. تن خسته ی خود را روی مبل انداخت. باید می رفت… باید از این جا فرار میکرد… باید برای همیشه از همه چیز دور می شد.
میرفت…
گوشی را از روی میز چنگ زد و شماره ی لیدا را گرفت. توضیح دادن آنچه میخواست برای لیدا سخت بود… اما سعی کرد تمام آنچه میخواهد را توضیح دهد.
لیدا تقریبا فریاد زد: دیوونه شدی؟ چطوری میخوای بری؟ تو ممنوع الخروجی تا وضعیت پرونده هات روشن بشه.
-:برام مهم نیست لیدا… میخوام برم.
-:تو دیوونه شدی. اینبار بری دیگه راه برگشت نداری. هیچوقت نمیتونی برگردی. برای همیشه باید دور اینجا رو خط بکشی. میدونی رفتن چقدر سخته… الان اون زمان نیست که بتونی راحت بری.
-:قبلا امتحانش کردم بازم میتونم لیدا… تو فقط لطفا حواست به ساجده باشه.
-:چند روز دیگه هم صبر کن طاهر… نمیتونی اینطوری همه چی و ول کنی. سعی میکنم تو دادگاه این هفته تکلیف پرونده عمومیت و روشن کنم.
-:خودتم میدونی این امکان پذیر نیست.
لیدا آهسته و شمرده گفت: من یه فکرایی دارم. تو بهم فرصت بده… ده روز…
کلافه نفسش را فوت کرد: فقط ده روز فرصت داری لیدا…
-:چی شده که میخوای بری؟
-:وقتی کارای ساجده تموم شد میتونی بفرستیش پیشم؟
لیدا بی حوصله گفت: چرا نمیگی چی شده طاهر؟
-:میخوام بعد از سالها کنار تنها خانوادم باشم.
-:بمون و باش…
-:اینجا جای موندن نیست.
و زیر لب و آهسته تر ادامه داد: اینجا هیچوقت جای موندن نبوده. هیچوقت نمی شد آرامش و توش پیدا کرد. اینجا هیچوقت هیچکس نخواسته اونطوری که من میخواستم زندگی کنه.
-:با مستانه به مشکل خوردی؟ کاری کرده؟
چشمانش را روی هم فشرد. مستانه حق داشت… او پدرش نبود. پدر نبود…
چند ضربه به در پذیرایی خورد. نگاهش را از گل های ریز فرش بالا کشید و به در خورد. به لاله که با آن کت و شلوار سفید رنگ در برابرش ظاهر شد.
از جا بلند شد.
لیدا گفت: طاهر بیا همدیگر و ببینیم. داری بدون فکر تصمیم میگیری. دیگه اون جوون چند سال پیش نیستی که بخوای بدون فکر عمل کنی.
لاله دستش را از دستگیره جدا کرد.
در گوشی گفت: من بعدا بهت زنگ میزنم.
-:کجا میری طاهر؟ داری میپیچو…
اجازه نداد جمله ی لیدا تمام شود و تماس را قطع کرد. لاله یک تای ابروهای خوش فرم باریکش را بالا انداخت و سری کج کرد: سلام…
به سختی لب زد: سلام.
لاله دست بلند کرد. موهای خوش رنگ خرمایی اش را پشت گوش فرستاد و قدمی به جلو برداشت.
از جا تکان نخورد. لاله را این گونه بیاد نمی آورد. اعتراف کرد از حد تصوراتش خیلی بیشتر تغییر کرده است. لاله تا وسط سالن آمد و بالاخره متوقف شد. چند لحظه نگاهش کرد و بالاخره گفت: عوض شدی.
گوشی را در دستش فشرد: تو هم همینطور…
لبخندی روی لبهای خوش رنگ لاله نشست: فکر میکردم باید با یه پیرمرد با لباس عربی روبرو بشم.
ابروانش را بالا انداخت و لاله با نیم لبخندی ادامه داد: یادم نبود دبیم حالا برای خودش پیشرفت کرده.
بالاخره لبهایش به خنده باز شد: وقتی داشتم میرفتمم اونجا برای خودش پیشرفته بود.
لاله سری به طرفین تکان داد: تقصیر من نیست من خیلی قبل از رفتنت دیده بودمت.
لبخند تلخی مهمانش کرد: میدونم.
لاله که گویا چیزی برای بحث نداشت گفت: اگه بگم بخاطر اون چیزی که توی ذهنمه اومدم دروغ گفتم… بخودمم دارم دروغ میگم. واقعیت اینه دلم میخواست بدونم کسی که همیشه بهترین مرد روی زمین می دونستمش حالا چه شکلی شده… واقعیتش دلم برای این بهترین مرد روی زمین تنگ شده بود.
طاهر با محبت لبخند زد: داری بزرگش میکنی.
لاله با محبت نگاهش کرد: خودتم میدونی همه ما به نحوی مدیونت هستیم. مردونگی و در حق وَلی تموم کردی.
طاهر سری کج کرد. با تواضع گفت: بشین چرا وایستادی؟ البته اینجا خونه ی خواهر توئه… ولی گویا من باید تعارفت کنم.
لاله پیش آمد. نگاهی هم به بالشت روی زمین انداخت و نشست.
روی مبل همان سرجای قبلی جا گرفت و سر به زیر انداخت.
لاله گفت: در مورد ساجده از وَلی شنیدم.
سر به زیر فقط سرتکان داد. لاله ادامه داد: بخاطر مستانه زندگیتون عوض شد. اگه اون موقع اون پول و نمی دادی الان اوضاع ساجده ه…
سر بلند کرد و خیره به لاله بین کلامش پرید: حتی اگه اون پول هم بود معلوم نبود ساجده بخواد باهام بیاد یا نه.
-:مطمئنا میومد. ساجده خیلی دوست داشت.
لبخند کمرنگی روی لبهایش نشست.تلخ… ساجده دوستش داشت اما نه آنقدر که بخواهد به حرفش گوش کند.
-:لیلا و وَلی همدیگر و دوست داشتن ولی اگه مستانه سقط می شد، هیچوقت نمی تونستن با هم زندگی کنن… زندگیشون به پوچی می رسید.
لاله نفس عمیقی کشید: درسته. حق با توئه… اما به دنیا اومدن مستانه زندگی تو رو بیشتر از همه دگرگون کرد.
-:من راضی ام لاله… بودن مستانهبهتمام چیزایی که از دست دادم می ارزید. تازه الانم اوضاعم بد نیست.
لاله آرام گفت: آره دیگه… الان دیگه نباید با ما فقیر فقرا بچرخی.
آرام خندید و لاله شانه بالا کشید: اخبار رستوران های زنجیره ایت و سفرهای دور دنیات به گوشمون میرسه.
-:بزرگش میکنن…
لاله لب ورچید و خندید.
طاهر از جا بلند شد و به سمت سرویس به راه افتاد: ببخش یه آبی به دست و صورتم بزنم.
وارد سرویس شد و در باز را بست. به طرف در برگشت و به چهارچوب در خیره شد. ساعتی قبل دستش را به همین چهارچوب کشیده بود. مستانه بخاطر او به گریه افتاده بود.
با اخم آبی به صورتش زد و به همراه حوله ی توی دستش بیرون آمد. در برابر لاله ایستاد و گفت: چی باعث شده بیای لاله؟
لاله غافلگیرانه صورتش را در هم کشید. انتظار نداشت طاهر اینگونه رک سوالش را بپرسد. ناخن های لاک زده ی خوش فرمش را در دسته ی مبل فرو برد و گفت: مستانه مادر نداره…
طاهر همانطور منتظر نگاهش میکرد. لاله ادامه داد: سعی میکنم تا جایی که میتونم مراقبش باشم. خاله هیچوقت جای خالی مادر و پر نمیکنه. منم نمیتونم براش مادری کنم ولی طاهر…
سر بلند کرد. خیره در چشمانش گفت: مستانه یه دختره… یه دختر نوجوون… چشمش به دنیا باز نشده طاهر… تو هم…
مکث کرد. صورت کاملا نشان می داد برای گفتن آنچه در ذهن دارد، نمی تواند بهترین جمله را بیابد. لاله از جا بلند شد: من نمیخوام ناراحتت کنم طاهر…
-:فکر میکنی اینجا بودن من با وجود مستانه خوب نیست نه؟!
لاله سر به زیر انداخت و با شرمندگی گفت: متاسفم. ولی تو یه پسر مجردی طاهر…
طاهر سر به زیر نفسش را رها کرد. لاله به سادگی می توانست صدای نفس هایش را بشنود. با دلجویی گفت: طاهر من باورت دارم. من بیشتر از پدر خودم تو رو باور داشتم و دارم. بیشتر از وَلی…. بیشتر از تمام مردایی که به نحوی میشناسم. من اگه برام بگن مردونگی یعنی چی میگم طاهر… اما…
سعی کرد لبخندی به لب بنشاند و به سختی زمزمه کرد: مستانه یه دختره.
دست روی شانه ی لاله گذاشت. لاله سر بلند کرد. لبخند مهربانی به رویش زد: خودت و اینقدر اذیت نکن لاله… میدونم منظورت چیه.
لاله آهسته زمزمه کرد: ببخشید.
با آرامش گفت: لازم نیست نگران باشی… من دارم میرم. ده روز دیگه میرم و مستانه ممکنه هیچوقت من و نبینه.
لاله با ناراحتی نگاهش کرد اما با باز شدن در نگاه از صورت طاهر گرفت و به سمت مستانه که در برابر نگاهشان ظاهر شد چرخید.
مستانه با بی تفاوتی گفت: چرا میخوای بری؟
طاهر پلک زد. برای مستانه پاسخی نداشت. نمی توانست بگوید میخواهد فرار کند. از او… از این محبت های ریز کودکانه اش که وجودش را زیر و رو میکرد. از این حضور گرم که محبت های پدرانه اش را می طلبید و از آنها برداشت دیگری داشت.
میخواست برود شاید بتواند با پدر نبودن و با دختر نبودنش کنار بیاید.
لاله قدمی به سمتش رفت. مستانه اخم کرد و به سمتش برگشت: برای همین اومدی؟ که بندازیش بیرون؟!
لاله با ناراحتی گفت: مستانه!
-:فکر کردم دلت برام تنگ شده. فکر کردم بخاطر من اومدی…
-:من بخاطر تو اومدم.
مستانه فریاد زد: نه! برای این اومدی که دخالت کنی توی زندگیم. اومدی بگی هنوز بچه ام که هیچی نمیفهمم…
دستی به سینه اش زد: ولی ببین دیگه بچگیم نمونده. بزرگ شدم. خودم میتونم بفهمم چی درسته چی غلط… خودم میفهمم باید چیکار کنم. لازم نیست شما واسه من بگین چیکار کنم.
طاهر قدمی به سمتش برداشت: مستانه…
به سمت طاهر برگشت. طاهر میخواست برود؟ ده روز؟ ده روز دیگر… بغضی که در گلویش سنگینی میکرد را پس زد: میخوای بری؟ باشه برو. اصلا از کی نظر من مهم بوده!؟ همه برای من خودشون نظر میدن خودشون تصمیم میگیرن خودشون خیر و صلاحم و در نظر میگیرن. منم همیشه سرم و کج میکنم میگم باشه. برو آقا طاهر… برو… اصلا دیگه نمیخوام ببینمت.
برگشت و قبل از اینکه اجازه ی واکنشی از سوی طاهر و لاله را دهد از پله ها پایین دوید. لاله متعجب به سمت طاهر برگشت. طاهر با لبخند کمرنگی گفت: فکر کنم ناراحت شده… این مدت گویا به بودنم عادت کرده.
سعی داشت توجیه کند. میخواست لاله به هر چیزی فکر کند به غیر از آنچه در ذهن مستانه می گذشت.
ادامه داد: خب با هم غذا درست میکنیم از آشپزی خوشش میاد…
زبان به دهن گرفت. آنچه که به زبان آورده بود که بدتر بود. با بهم خوردن صدای در خروجی هر دو به سمت در چرخیدند.
لاله خود را به بالای پله ها رساند و بلند گفت: رفت.
با عجله وارد اتاق شد. پالتویش را برداشت و از کنار لاله گذشت. لاله گفت: بدو دنبالش… دختره پاک دیوونه شده.
کفش هایش را به پا کرد و در را باز کرد. لاله دنبالش از پله ها پایین آمد. نگاهی به دو طرف کوچه انداخت و با دیدن کسی که با پالتوی سرمه ای در پیچ کوچه گم شد، با عجله به آن سمت دوید.
با نزدیک شدن به چند قدمی اش صدا زد: مستانه…
نفس هایش به شمارش افتاده بود. کمی از سرعتش کم کرد.
دخترک به عقب برگشت با دیدنش سریع سر چرخاند و به قدم هایش سرعت بخشید. با سرعت گرفتن قدم های مستانه، تکانی بخود داد و دنبال مستانه دوید. بازویش را گرفت و کشید: نمیبینی دارم صدات میکنم؟
مستانه با خشم دستش را تکان داد و بازویش را از دست او بیرون کشید: بزار برم.
با رها شدن دستش دست به کمر به سمتش چرخید و با خشم فریاد زد: مگه نمیخوای بری؟ خب برو… بزار برو دیگه! برای چی اومدی دنبال من؟ نمیخوام ببینمت. گفتی میخوای یجوری بری دیگه هیچوقت نبینمت من میخوام از الان ولت کنم جوری که دیگه هیچوقت همدیگر و نبینیم.
جلو رفت. در چند سانتی مستانه ایستاد و با لبخند خیره اش شد. با لبخندی که روی لبهایش نشاند مستانه خشمگین تر فریاد زد: برای چی میخندی؟ خوشت میاد این حرص خوردن من و میبینی!
نتوانست خنده اش را پنهان کند. بلند زیر خنده زد. مستانه پا روی زمین کوبید: نخند…
کاملا خم شد و سعی کرد مانع خنده هایش شود. اما نمی توانست… مستانه با حرص گفت: نخند. میگم نخند…
سر بلند کرد. گوشه ی لبش را به دندان گرفت تا نخندد. سر بلند کرد. صورتش هنوز نشان از خندیدن داشت. مستانه با خشم غرید: چرا میخندی؟!
شانه بالا کشید. مستانه با ناراحتی برگشت و به راه افتاد. اینبار آرامتر می رفت. بی حرف پشت سر مستانه به راه افتاد. به اندازه ی یک قدم از مستانه فاصله داشت اما سعی نمیکرد این فاصله را پر کند.
مستانه نگاهی به عقب انداخت با دیدنش لبخندی روی لبهایش نشست. به هیچ وجه تصمیم نداشت او را رها کند. طاهر حق نداشت تنهایش بگذارد.
زنی از کنارشان گذشت. متعجب نگاهشان کرد. دخترک قدم هایش پر جنب و جوش بود. با هیجان قدم بر می داشت و مرد پشت سرش سلانه سلانه و آرام آرام دست به جیب به دنبال دخترک می رفت. ابروانش را بالا فرستاد و تا دور شدنشان نگاه از آنها نگرفت.
مستانه دست به جیب فرو برد و قدم هایش را روی سنگ فرش های قرمز که در وسط لوزی ها لوزی کوچکی تشکیل داده بودند، گذاشت. سعی میکرد نگاهش دقیق باشد تا قدم بعدی اش هم دقیقا روی لوزی قرمز قرار بگیرد.
طاهر قدم های مستانه را می شمرد. برخلاف مستانه آرام آرام قدم برمی داشت. عجله ای نداشت خود را به دخترک برساند. نمیخواست کنارش باشد. همین جا… دور از او… وقتی نگاهش میکرد و از خوب بودنش اطمینان داشت، حس رضایت وجودش را پر می کرد.
مستانه از روی جوی پرید و وارد خیابان شد.
آرام به سمت پل رفت و از روی آن رد شد. پسری از کنار مستانه گذشت و با لبخند تماشایش کرد اما مستانه چنان غرق دنیای خود بود که متوجه پسر نشد. لبخندی روی لبش نشست از اینکه مستانه غرق دنیای خودش است.
یقه اش را بالا کشید تا سرما در تنش نفوذ نکند. چون دنبال مستانه دویده بود، نتوانست روی تیشرتش چیز گرمتری به تن کند.
مستانه دوباره وارد پیاده رو شد و در برابر سوپری ایستاد. جلو رفت و کنارش متوقف شد. اما به محض توقفش مستانه پا روی پله ی آهنی گذاشت و وارد مغازه شد. لحظاتی بعد با بسته ی بزرگ پفک بیرون آمد. لبخندی روی لبهایش نشست. مستانه بی تفاوت به او از کنارش گذشت و دوباره به راه افتاد.
تلفنش زنگ خورد. دست به سمت جیبش برد. فراموش کرده بود وقتی می آمد گوشی را هم همراهش آورده است. وَلی پشت خط بود… لاله تماس گرفته و ماجرا را توضیح داده بود. وَلی نگران دخترکش بود که تلفنش را خاموش کرده است.
با شنیدن این جمله لبخندی روی لبهایش نشست و آرام گفت: نگران نباش پیش منه.
-:بده باهاش صحبت کنم.
نگاهی به مستانه که خیره به ویترین ها، پفک ها را به دهان میگذاشت انداخت و گفت: میگم بهت زنگ بزنه. الان داره پفک میخوره. نگران نباش حالش خوبه… یکم دلخور شده.
وَلی دلشوره داشت. حس میکرد طاهر به دلیلی نمیخواهد با مستانه صحبت کند.
طاهر با خنده گفت: لوسش کردی دخترت و وَلی.
از این صدای آرام و شاد طاهر، آرام گرفت. مستانه خوب بود. بعد از سپردنش به طاهر تماس را قطع کرد.
مستانه سرش را کمی به عقب متمایل کرد تا بتواند از حضورش مطمئن شود. هنوز هم دنبالش می آمد. بسته ی خالی پفک را در نزدیک ترین سطل آشغال انداخت و در همان حال به سمت طاهر که در یک قدمی اش متوقف شده بود برگشت: چرا میای؟
طاهر به صورت قرمز شده اش خیره شد: میخوای نیام؟
مستانه کاملا به طرفش چرخید: مگه نگفتی میخوای بری؟
قدمی به سمتش برداشت: فعلا ده روز مونده…
مستانه پلک زد: بالاخره میری دیر و زود نداره… میری جایی که من هیچوقت نتونم ببینمت.
دستانش را که در جیب های پالتویش بود بیشتر به پارچه ی ساتنی فشرد: دوست داری من و بازم ببینی؟
مستانه سکوت کرد.
قدمی نزدیک تر شد: مستانه…
دخترک سر بلند کرد تا بهتر بتواند صورتش را ببیند. لبهایش می لرزید.
کاملا رخ به رخش ایستاد: اگه دخترم باشی همیشه می تونیم همدیگر و ببینیم.
مستانه خیره به چشمانش گفت: من دخترت نیستم.
نمیخواست کنترلش را از دست دهد. میخواست دخترک را با زبان خوش قانع کند. مگر می شد عشقی که مستانه از آن دم می زد؟ عشق؟ مستانه فقط دختر بچه ای بود که کنترل احساساتش را از دست داده بود و باید قانع می شد.
نفس عمیقی کشید و گفت: لازم نیست حتما رابطه ی خونی باشه تا نسبت ها معنا پیدا کنه.
مستانه کلافه گفت: تو هیچوقت بابام نمیشی. من بابا دارم.
-:من نمیخوام بابات باشم. فکر کن عموتم… داییتم.
دخترک با کلافگی گفت: هیچکدومشون و ندارم.
پاهایش سست شد. اعتراف کرد می داند چقدر تنهاست. خودش هم تنها بود. لبخندی روی لبش نشاند: حالا از این به بعد من عموت میشم.
پا روی زمین کوبید: عمو نمیخوام.
کمی فکر کرد و گفت: تا حالا فکر کردی بهت میخندن؟! دوستات چی بهت میگن؟! مسخرت میکنن.
-:همه ی دوستام فردای اون روزی که اومدی مدرسه کلی بهم حسودی کردن.
پوزخندی زد: همشون یه مشت بچه ان.
مستانه سر چرخاند و به راه افتاد. طاهر هم پشت سرش و گفت: مستانه باید بریم خونه.
مستانه لب ورچید: نمیخوام. خودت برو…
-:داری اذیت میکنی وروجک…
مستانه زیر لب غر زد: خودتی.
***
لاله فنجان چای را روی میز در برابرش گذاشت و گفت: فکر نمیکردم ناراحت بشه. اصلا نباید ناراحت می شد برای رفتن طاهر…
وَلی کنترل تلویزیون را برداشت: برای اینکه دوسش داره.
لاله اخم کرد: چرا باید دوسش داشته باشه؟
وَلی با لبخند گفت: تو هم طاهر و دوست داشتی.
-:مثل برادرم.
-:اونم مثل عموش دوسش داره.
لاله با دقت پرسید: مطمئنی؟
وَلی کنترل را روی میز انداخت و به سمتش برگشت: لاله طاهر رفیق منه. هم تو میدونی هم من که طاهر کیه و از کجا اومده… طاهر همونیه که بخاطر اینکه من بتونم عروسی بگیرم و مستانه به دنیا بیاد، تمام داراییش و داد… تمام اون چیزی که تو زندگیش جمع کرده بود. اون پولی که میخواست بشه براش خونه… بشه سرمایه کار… بشه خلاصی از دست اون خانواده. اما دادش به من که نکنه بخاطر نداری برم دنبال از بین بردن بچم. لاله طاهر الان دنیا رو هم بخواد زندگیمم بخواد بهش میدم.
لاله با ابروان در هم گفت: حتی مستانه رو بخواد؟
-:مستانه مثل دخترشه لاله… مستانه اگه جون داره، زندگی میکنه به خاطر طاهره… اون موقع نه من داشتم نه لیلا… دو تا دانشجوی آس و پاس که خرج خورد و خوراکشونم نمی تونستن جور کنن از کجا میخواستن بیارن یه بچه رو بزرگ کنن؟ نه بابای تو پشتمون بود نه خانواده من… بین این نداریا اونی که پشتمون وایساد و مردی کرد طاهر بود. الان مستانه رو هم بخواد میدم بهش… مطمئنم مستانه پیش اون از کنار من بودن خوشبخت تر میشه. میدونم میتونه برای مستانه خیلی بهتر از من پدری کنه.
-:اگه برای یه منظور دیگه بخواد چی؟
لبخند کمرنگی روی لب نشاند و به چشمان لاله خیره شد: نمیکنه. طاهر نمیتونه منظور دیگه ای داشته باشه. مگه آدم میتونه به دخترش به چشم دیگه ای نگا کنه؟
لاله نفس عمیقی کشید و سر چرخاند. نگاهش را به چای درون فنجان دوخت… شاید حق با وَلی بود.
وَلی نگاه از لاله گرفت و ادامه داد: لاله من اونقدری به طاهر اعتماد دارم که اگه بلایی سرم بیاد مستانه رو می سپارم دستش… اگه یه روز بدونم نمیتونم مراقب مستانه باشم اولین کسی که بهش فکر میکنم طاهره…
-:مگه من مُردم؟
لبخند مهربانی تحویلش داد: با اینکه خودت و از زندگی دور میکنی میدونم تو هم درگیر زندگیت میشی. نه تو میتونی برای مستانه مادر باشی نه ویدا. اما طاهر… طاهر میتونه بخاطر مستانه از آینده اش بگذره. طاهر ثابت کرده میتونه چیکارا بکنه.
لاله فنجان را روی میز گذاشت و گفت: وَلی قبول دارم طاهر خیلی مرده. قبول دارم اون کارش خیلی خاص بود اما تصمیم خودش بود و ممکنه الانم از این پشیمون باشه.
وَلی با اطمینان گفت: نه نیست. اون کارش ورای مردونگی بود خیلی بیشتر از اونی که فکر کنی. اون پول نتیجه ی ده سال کار کردنش بود. تو نبودی تا ببینی اون پول و چطوری جمع کرد. تو نبودی تا وقتی بعد از مدرسه میرفت کارگری، ببینی چه شکلی میشه. نبودی ببینی وقتی من دست به جیب با خیال راحت میرفتم خونه اون میرفت دنبال مکانیکی و هر کاری که بتونه ازش پول در بیاره. طاهر اون پول و با جون کندن بدست آورده بود به امید اینکه بتونه با ساجده یه زندگی جدید بسازه. من هنوزم دستای پینه بستش جلوی چشممه… هنوزم می تونم برات بگم وقتی همه تو خواب خوش بودیم اون درس میخوند تا بتونه زودتر از شر مدرسه خلاص بشه و بره دنبال یه کاری…! هنوزم روزی که تو چهارراه گل میفروخت و بچه ها با دیدنش مسخرش کردن، مثل فیلم برام تکرار میشه. طاهر با دادن اون پول تنها روی آیندش ریسک نکرد لاله… طاهر تمام گذشته و آینده اش و حالش و فدای بودن مستانه کرد.
لاله سر به زیر انداخت. در مورد گذشته ی طاهر چیز زیادی نمی دانست. تمام آنچه هر از گاهی از لیلا می شنید.
وَلی دستی به صورتش کشید: نمیدونم چطوری میتونم محبتش و جبران کنم. نمیدونم چطوری میتونم کاری که در حقم کرده رو جبران کنم. حتی اگه همه ی دنیا رو بریزم به پاش نمیشه جبران کرد.
لاله چند لحظه سکوت کرد و بالاخره گفت: باشه طاهر نمیکنه اما اگه مستانه…
وَلی حرفش را قطع کرد: مستانه اون و دوست داره لاله ولی مثل دوستش… مثل عموش… مثل برادرش… مستانه داره از کنار طاهر بودن لذت میبره. با طاهر بهش خوش میگذره. دختر من همین چند روز پیش شوک عصبی و رد کرده لاله نمیخوام آزارش بدم.
لاله شوکه به وَلی خیره شد. قبل از اینکه چیزی به زبان بیاورد وَلی ادامه داد: دارم میبینم با طاهر بهش خوش میگذره دارم میبینم کنار طاهر میخنده شاده… نمیخوام بیخودی حساسیت به خرج بدم. مستانه دختر عاقلیه هر تصمیمی بگیره من بهش احترام میزارم.
-:از این کارت پشیمون میشی.
-:من هر دوشون و باور دارم خیالم از جفتشون راحته.
لاله سکوت کرد. ادامه بحث اضافی بود. وَلی به هیچوجه تصمیم نداشت به حرف کسی گوش کند. با به صدا در آمدن زنگ در، وَلی از جا بلند شد: اومدن.
لحظاتی طول نکشید تا مستانه جلوتر از طاهر قدم در برابر چشمان لاله ظاهر شد. طاهر هم کنارش ایستاد و مستانه نگاهی به طاهر انداخت و لبخند زد.
از این لبخند شوکه شد. وَلی اشتباه میکرد… طاهر شاید قابل اعتماد بود اما مستانه نه!
وَلی در برابر مستانه ایستاد و مستانه دست دور گردنش انداخت و آویزان شد: دلم برای بابام یه ذره شده بود.
طاهر پالتویش را از تن کند و مستانه با هیجان گفت: بابا یه مرکز خرید جدید باز کردن. یبار همگی با هم بریم…
قدم در آشپزخانه گذاشت و در همان حال اشاره ای به بسته های جلوی در زد: راس میگه یبار رفتیم مرکز خرید و بار کردیم اومدیم حالا میخواد باز بره اونجا رو بار بزنه.
مستانه از آغوش وَلی جدا شد و به سراغ بسته ها رفت. با هیجان بسته ها را جلو کشید و گفت: وای خاله لاله نمیدونی چقدر وسایل خوشگل خوشگل دارن که… حالا کلی چیز دیگه بود دلم میخواست بخرمشون.
لاله پیش رفت. وَلی سری به تاسف تکان داد و به طاهری که دستانش را در سینک می شست گفت: بعد به من میگی لوسش کردی. اینا چیه خریدین؟!
طاهر خندید و دستمال کاغذی ها را بین دستانش پیچید: اینا هدیه ی منت کشیه… با لوس کردن فرق داره.
مستانه لب ورچید و تشر زد: اِ… نگو.
طاهر خندید و با نگاهی به لاله روی مبل نشست و گفت: ناهار چی داریم؟
وَلی هم سرجایش برگشت و گفت: نبودی که یه ناهار بهمون بدی.
لاله آرام به سمت مستانه قدم برداشت و گفت: لازانیا درست کردم.
طاهر به سمتش برگشت: آی قربون دستت… قربون آدمی که میفهمه درد شکم چیه.
لاله کنار مستانه نشست که خرید هایش را از بسته ها بیرون می کشید. نگاهش که به جعبه ی بزرگ آرایشی افتاد، نفسش حبس شد. تا جایی که به یاد داشت مستانه اهل خریدن لوازم آرایشی نبود.
مستانه پیراهن کوتاه و پفی صورتی را در برابرش گرفت: خاله ببین این چه نازه.
پیراهن دوست داشتنی بود. زیبا بود اما… آرام گفت: تو صورتی دوست نداشتی.
-:دوست نداشتم ولی الان دوسش دارم. خیلی نازه. مخصوصا تو آشپزی… خیلی خوشم میاد.
خریدهایش شامل شلوار سفید و کش موهای صورتی هم می شد که نشان میداد این روزها عجیب به رنگ صورتی علاقه مند شده است. سر چرخاند… به پشت سر… جایی که طاهر نشسته بود. طاهر بی تفاوت و بی خبر از اوضاع در حال صحبت با وَلی بود، موضوع صحبتشان هم مراحل پرونده ی ساجده و شوهر عذاب آورش بود که گویا در آخرین جلسه دادگاه را به سر گذاشته و لیدا را تهدید کرده بود.
مستانه جعبه ی آرایشی را باز کرد: خاله رنگای این و ببین. خیلی نازن… همشون خیلی خوشگلن… عاشق رنگاش شدم.
به رنگ های پودری درون جعبه نگاه کرد. رنگهای زیبای چیده شده کنار هم. طاهر با این دختر چه میکرد؟
مستانه ای که به دور لوازم آرایشی نمی چرخید. مستانه ای که دنیایش عروسک هایش بود چه زمانی این چنین عاشق رنگ های پالت سایه شده بود؟
مستانه چقدر تغییر کرده بود در این مدت کم نبودنش…
***
-:لباسه رو نپوشیدی؟
در گوشی گفت: خجالت میکشم خب…
-:با همین خجالته فلنگ و میبنده دیگه. الان تموم مردا دنبال این چیزان. فکر کردی میتونی یه جور دیگه نگهش داری؟ مستانه خانم چشم بهم بزنی یکی دیگه از دستت درش میاره ها.
نالید: فرشته…
-:درد… مرض… چیه خب؟ تو همیشه همینقدر پاستوریزه بودی. با این وضع میخوای تازه اون خوشتیپه رو هم از راه به در کنی.
نگاهی به در خانه انداخت و پا روی پله های طبقه ی دوم گذاشت. پدرش سرکار بود. طاهر بیرون رفته بود و نباید به این زودی ها برمیگشت.
فرشته ادامه داد: خوشگل کن حسابی بخودت برس ببین اگه باز نه گفت اون موقع با من…
لب هایش را بهم فشرد. فرشته چیزی را میخواست که از آن واهمه داشت. سوالی که در ذهنش وول میخورد را به زبان آورد: تو پوشیدی؟ یعنی چیزه… از اونا…
مکثی کرد و به سختی ادامه داد: یعنی چیز…
دستش را مشت کرده و در ورودی طبقه ی دوم را باز کرد: میگم که… یعنی تو… تا حالا… یعنی…
گرمای طبقه ی دوم صورتش را هدف گرفت. ایستاد و نگاهی به خانه انداخت. چشم بست و یک نفس گفت: تا حالا یکی و بوسیدی؟
فرشته خندید: برای این اینقدر تته پته کردی؟
مستانه خجل لب گزید و بین خنده ی فرشته گفت: نگفتی.
-:اووو… تا دلت بخواد. اونقدر زیاد که خودمم حسابش از دستم در رفته.
چشمانش گرد شد: شوخی میکنی؟
فرشته بلند خندید: خب اونقدرم زیاد نیست ولی هست دیگه یه چند تایی.
-:چطوری بود؟! چی شد؟ با کی بود؟
-:اولین بوسه من با البرز بود. یادته؟
سعی کرد به یاد بیاورد. البرز؟ چیزی از این نام به خاطر نمی آورد. فرشته که سکوتش را طولانی دید؛ یادآوری کرد: دو سال پیش… همونی که میومد جلوی مدرسه دنبالم. همون که دویست و شیش قرمز داشت.
مستانه از یادآوری دویست و شش قرمز مشهور مدرسه آهان بلندی تحویلش داد.
فرشته خندید: اون موقع… وقتی پیش بی بی میموندم. اومد اونجا دیدنم.
با هیجان ادامه داد: بی بی خواب بود. دیر وقت بود. گفت دلش برام تنگ شده، منم گفتم نمیتونم برم بیرون اون اومد. رفتیم تو حیاط… وای یادمه اون شب برفم میومد.
چشم بست. خانه ی بی بی را به خاطر داشت. خانه ای که برای ورود به حیاطش باید از دالان باریکی میگذشتی. خانه ای با اتاق های گرم و کرسی که بی بی شب را در آن می خوابید و تاکید میکرد: این اتاق خونه گرمتر از همه جاست.
فرشته ادامه داد: تو حیاط بغلم کرد. قبلشم اجازه گرفت. گفت چقدر دوست داشته بغلم کنه. تو اون سرما بغلش گرم بود. خیلی خوب بود… بعدم پیشونیم و بوسید. نوک دماغم و بوسید… بعدم لبام و بوسید.
-:هوووم.
-:خیلی خوب بود. برف میومد. یه پالتوی مشکی تنش بود با شلوار جین. منم پالتو تنم بود. محکم بغلم کرده بود… البته شبیه این بوسه طولانیا نبود. یه کوچولو… کوتاه. فکر میکردم الانه قلبم از جاش در بیاد. ولی خیلی خوب بود. اصلا نمیشه بگم چطوریه… خیلی خیلی یه جوری بود.
نفس عمیقی کشید و ادامه داد: باید خودت تجربه اش کنی. باید خودت حس کنی تا بفهمی چی میگم. اصلا مستانه…
مستانه را کشید و پر شور ادامه داد: نمیتونم بگم چقد خوبه…
از فکر اینکه طاهر لبهایش را ببوسد لرزید.
-:مستانه میخوای حسش کنی برو طاهر و ببوس… باور کن فکر رفتن و از سرش میندازه.
کمی فکر کرد: دیگه لازم نیست اون لباس و بپوشم؟!
فرشته ریز خندید: مستانه تو هیچی نمیدونیا… اون فیلمایی که بهت میدادم و اصلا دیدی؟
فیلم ها را یادش می آمد. فرشته چند باری برایش آورده بود. برای اینکه بین بچه ها پاستوریزه نباشد ادعا میکرد همه را میبیند اما واقعیت این بود همان اولین بار که یکی را دید، با ترس همه را در سطل آشغال انداخت. بعد از آن تمام فیلماها را به محض رسیدن به خانه پاک میکرد. همان اولین فیلم تا یک هفته شوک زده اش کرده بود.
آرام لب زد: دیدم.
-:آره جون خودت. چیکار میکنی اون فیلما رو؟ میندازیشون بیرون؟! برات چند تا فیلم جدید میفرستم بشین ببین یکم این خجالتت بریزه.
-:فرشته این درسته؟!
فرشته کلافه پوفی کرد و گفت: مستان مسخره کردی من و؟ میخوای این طاهر و بدست بیاری یا نه؟! خودت میگی گفته ده روز. ده روز دیگه بره دیگه به من ربطی نداره ها… خود دانی.
کلافه گفت: خب میترسم. اگه ناراحت بشه چی؟
-:کدوم مردی از همچین چیزی ناراحت میشه؟
-:اون بهم میگه عمومه… جای بابامه.
-:مگه نگفتی نیست. مگه تو دوسش نداری؟ خب اون نمیتونه بیاد پیش بابات حرفی بزنه که تو باید پیش قدم بشی. اگه هم دوست نداری که هیچی دیگه. من میخوام برم یکی از دوستای علیرضا روب ببینم. دیشب بهم پیام داده بود. کاری نداری؟
مستانه متعجب پرسید: مامانت چی؟
-:بهش گفتم میام خونه ی شما. حواست باشه ها…
-:خونه ی ما؟
فرشته کلافه گفت: سوتی ندیا جون فرشته. بدبخت میشم. مامانم بفهمه سرم و میبره میزاره لب باغچه.
با تردید گفت: باشه.
تماس را قطع کرد. دلش به شور افتاده بود. اگر مادر فرشته تماس میگرفت؟ اگر می آمد در خانه! اگر می آمدند دنبال فرشته.
نگاهش را به گوشی اش دوخت و با تردید خاموشش کرد. مادر فرشته شماره ی خانه شان را نداشت. شاید بهتر بود گوشی را روشن میکرد که اگر مشکلی پیش می آمد خبر دار می شد. گوشی را روشن کرد و با تکان سر آن را روی سایلنت قرارداد. اینطوری بهتر بود. اگر مشکلی پیش می آمد تلفنش زنگ می خورد و می توانست خبر دار بشود.
نگاه از گوشی گرفت. در سکوت خانه چشم چرخاند. به عقب برگشت و از در به در ورودی و اصلی ساختمان خیره شد. طاهر نمی آمد. نباید می آمد. اگر می آمد می توانست صدای قدم هایش را بشنود. اما…
در ورودی طبقه ی دوم را هم بست که اگر طاهر آمد خبر دار شود و آرام آرام به سمت اتاق قدم برداشت. در نیمه باز اتاق را هل داد و نگاهش روی چمدان طاهر ثابت ماند. دوباره سرک کشید. سکوت خانه را فرا گرفته بود. لاله فردا میرفت. تمام دیشب برایش از آینده و درس ها و دانشگاه گفته بود.
لبخندی زد. اگر با طاهر ازدواج میکرد. می توانست با او به دبی برود. کنار طاهر دانشگاه می رفت. درس میخواند. کنار طاهر بود.
می توانست با طاهر خوشحال باشد. مثل دیروز که کنار هم خرید کرده بودند. مثل دیروز که فکر میکرد در عمرش این چنین خوش نگذرانده است.
به سمت چمدان راه افتاد. گوشی را روی میز گذاشت و با تردید در برابر چمدان نشست. رمز دار بود. دستش را به سمت کلید ها برد و با تردید آنها را فشرد. بدون نیاز به وارد کردن رمزی با همان رمز باز شد.
طاهر رمز را عوض نمیکرد. لبخندی زد و چمدان را باز کرد. نگاهش روی ساک های کوچک گوشه ی چمدان ثابت ماند. تیشرت های تا شده در یک طرفش و جوراب های پشت توری… شلوارهای تا خورده و دو پیراهن مردانه…
دستی روی پیراهن های مردانه کشید و با مهربانی لبخند زد. کاش می شد روزی برای طاهر پیراهن هایش را اتو کند.
با فکر کردن به اینکه ممکن است طاهر هر آن برسد، با عجله دست به کار شد. پشت توری را نگاه کرد. دست بین لباسها برد.
وقتی از نبودن چیزی مطمئن شد ناامیدانه چشم به محتویات چمدان دوخت که نگاهش به روی ساک های آبی و سرمه ای کوچک ثابت ماند. دست برد به سمت یکی از آنها که با شنیدن صدایی متعجب به عقب برگشت. صدای باز و بسته شدن در اصلی بود. با عجله دست به کار شد. چمدان را سر جایش برگداند و قفل کرد. نگاهی به اطراف انداخت. برخاست… صدای باز شدن در ورودی طبقه ی دوم هم به گوش رسید. طاهر بود. رنگش پرید. اگر اینجا میدیدش؟! نگاهی به اطراف انداخت و به سمت پرده ها قدم برداشت. خود را پشت پرده، قسمتی که کمد از دید پنهانش میکرد کشید و نفسش را حبس کرد. صدای قدم ها بلند شده بود. در نیمه باز اتاق کاملا باز شد و طاهر در حال بیرون کشیدن پالتو از تنش وارد شد. پالتو را روی چمدان انداخت و متوقف شد. از توقف طاهر خود را عقب کشید. نمی توانست ببیند طاهر به چه چیزی خیره شده است. سعی میکرد نفس هم نکشد که طاهر خم شد و چیزی برداشت. نمی توانست ببیند طاهر به چه دلیلی آنجا توقف کرده است.
با برگشتن طاهر نگاهش روی گوشی موبایلش که در دست طاهر بود ثابت ماند.
چشمانش گرد شد. آب بدنش به خشکی رفت. به سختی آب گلوی خشک شده اش را فرو داد. گوشی اش؟ به خود لعنت فرستاد. نباید فراموشش میکرد. گوشی اش در دست طاهر بود. طاهر فهمیده بود به آنجا آمده است.
دستش را مشت کرد که طاهر گوشی را در دست تاب داد. بین انگشتانش چرخ داد و گفت: باز این وروجک چه فکری تو سرش می گذره خدا میدونه.
از لبخند طاهر لبخندی روی لبش نشست. طاهر به او فکر میکرد؟ یعنی می شد به او فکر کند؟! گفته بود وروجک… لبخندش عمق گرفت. شنیدن این کلمه از دهان طاهر هم لذت داشت. چشمانش را بست و هیجان زده به پارچه ی حریر پرده چنگ زد.
طاهر متفکر به سمت در برگشت: یعنی خونه هست؟! بدون گوشیش بیرون نمیره.
شانه بالا انداخت و به سمت در چرخید و دست به پلیورش برد. دو طرف پایین پلیور را گرفت و بالا کشیدش تا از تن بیرون بکشد و در همان حال زمزمه کرد: لا برتاح فی لیلة ولا بنساک؛ ولا لقیت نهایة
چشمانش گرد شد.
طاهر پلیور را هم روی چمدان انداخت و دست به تیشرتش برد: و لو حتى ببعد ببقى معاکـــــ…
چشمانش گرد شد. طاهر تیشرت را از تن کند و با بالا تنه ی لخت به سمت چمدان قدم برداشت: و مانتش معایا…
چشم بست و سرش را عقب کشید و زمزمه زد: أنا عایش و مش عایش…
دکمه ی شلوارش را باز کرد.
مستانه نفس از دست داد. هر لحظه چشمانش گرد تر می شد. قلبش در سینه می کوبید و طاهر بی خبر از حضور دخترک پایش را بلند کرد و شلوار را از پا کشید که همزمان با آن مستانه دو دستش را روی صورتش کوبید اما صدای برخورد دستانش، با صدای طاهر در هم آمیخت که بلندتر از قبل زمزمه کرد: و مش قادر على بعدک…
طاهر بی توجه به حضور مستانه با تنها لباس زیری که به تن داشت خم شد و تیشرتی بیرون کشید و زمزمه زد: أنا عایش و مش عایش… و مش قادر على بعدک…
از بین انگشتان دستش که جلوی صورتش را گرفته بودند سرکی کشید و با دیدن طاهر که حال صاف ایستاده بود و دستی به پشت گردنش میکشید دوباره سر عقب کشید. سرش را به کمد رساند و چشم بست. تصویر طاهر در همان حال در برابر چشمانش ظاهر شد. به سرعت چشم گشود و به تنه ی چوبی قهوه ای کمد خیره شد.
خدای من… باورش نمی شد. چرا باید طاهر را در این حال می دید؟!
گر گرفت. طاهر را لخت دیده بود؟! لخت؟ بدون لباس.
قبل از اینکه هین بلندی به زبان بیاورد زبانش را گاز گرفت و از دردش حس کرد گوشهایش سوت کشید. درد در تمام صورتش پخش شد. قطره اشکی از چشمش سرازیر شد اما نتوانست دم بزند.
صدای طاهر قطع شده بود. آب دهانش را قورت داد و سرکی کشید. طاهر در مقابل دیدش نبود. دستش را با تردید از چشمانش دور کرد و خود را عقب کشید تا بهتر ببیند. خبری از کسی نبود.
آرام پرده را کنار زد. باید می رفت اما از حضور طاهر مطمئن نبود. کاش همان اول کاری خود را پنهان نمیکرد. کاش پنهان نمی شد تا طاهر را در این وضع نبیند. وای خدایا طاهر را لخت دیده بود. بی لباس…
دستی به گونه اش کوبید. خدایا…
نفس عمیقی کشید. سعی کرد آرامش خود را حفظ کند. روی پنجه ی پاهایش ایستاد و از کنار پرده سرک کشید.
طاهر وارد اتاق شد. به سرعت خود را عقب کشید. طاهر ماشین اصلاحی را که در دست داشت روی چمدان گذاشت و دستی به صورتش کشید.
پنجه هایش را در بین موهایش فرو برد و تکان داد. موهایش را کمی به سمت بالا کشید و رها کرد.
به سمت کمد قدم برداشت. نفسش حبس شد. قدمی عقب گذاشت. پاشنه ی پایش با دیوار برخورد کرد و درد تا مغز استخوانش نفوذ کرد. قبل از اینکه فریادی به لب بیاورد دستش را روی دهانش گذاشت. با بلند شدن صدای در کمد چشم بست. زیر لب زمزمه کرد: خدایا غلط کردم. خدایا تو رو خدا نبینه من و…
در کمد گویا باز هم بسته شد.
دستانش را به سمت سینه اش کشید و روی هم، روی قلبش قرارداد: خدا جون چاکرتم. خدا جون نوکرتم من و نبینه. خداجون از اینجا خلاص بشم. دیگه غلط میکنم میام بالا…!
صدای دور شدن قدم های طاهر را که شنید نفس راحتی کشید. قبل از اینکه حرکتی از خود نشان دهد صدای طاهر بلند شد: بیا… معلوم نیست این گوشی چرا اینجاست! الانم داره زنگ میخوره. ببرم بهش بدم؟!
خود را از پشت کمد جلو کشید و با دیدن طاهر که گوشی به دست نگاهش به در بود انداخت. پشت به او داشت. بدن سفیدی داشت که اندام چهارشانه اش را در این حالت بیشتر به رخ میکشید. اولین بار بود اندام یک مرد را از نزدیک می دید.
طاهر به طرفش چرخید. با هراس خود را عقب کشید. داشت چه غلطی میکرد؟ اینجا چکار میکرد؟ خیره به طاهر؟! نباید نگاهش میکرد.
با عجز سرش را بین دستانش گرفت. کم مانده بود به گریه بیفتد. حس میکرد هر آن ممکن است قلبش از جا کنده شده و جلوی پایش بیفتد.
بغضی به گلویش چسبید. کاش می شد میرفت. گور بابای مدارک طاهر… اصلا چرا باید مدارک طاهر را می دزدید!
همش تقصیر طاهر بود. اگر از رفتن حرفی نمی زد. اگر نمی گفت قصد رفتن دارد الان در حال حاضر اینجا نبود. اگر طاهر نبود که مجبور نمی شد بیاید سراغ مدارکش…
صدای زنگ تلفن بلند شد. زنگ تلفن طاهر بود. گوشهایش را تیز کرد. لعنتی چرا طاهر نمیرفت جایی تا بتواند فرار کند!؟
صدای طاهر بود که پیچید: جونم لیدا؟!
-:…
دندان روی هم سایید و غرش کرد و با دهن کجی گفت: جونم لیدا!!! ههه!
کنارش فحشی هم زیر لب به زبان آورد اما طاهر بی خبر از همه جا گفت: شام؟! خونه ی تو؟ فکر بدی نیست. آره میام چرا که نه!
دستش مشت شد. طاهر میرفت خانه ی لیدا؟ برای شام؟! خانه ی لیدا! عمرا اگر میذاشت.
-:…
طاهر آرام خندید.
خود را از پشت کمد بیرون کشید و خم شد. نگاهش روی سینه ی طاهر خیره ماند. با موهای سیاهی که روی سینه اش خودنمایی میکرد و آن شورت مشکی…
طاهر گفت: اگه نمی رفتم فکرای خوبی داشتم ولی حیف که دارم میرم.
-:…
نگاهش را تا صورت طاهر بالا کشید. میخواست برود. فرار میکرد. از او فرار میکرد؟ میخواست برود چون لاله گفته بود؟
طاهر شلوار راحتی که روی زمین افتاده بود را برداشت. مطمئن بود وقتی می آمد شلوار روی زمین نبود. در حال پا کردنش گوشی را به شانه اش تکیه زد و گفت: یعنی توقع گل داری؟ یا چیز بیشتر باید بیارم؟!
خندید و ادامه داد: من که قرار نیست مهمونت کنم. تا جایی که یادمه مهمون توام نه؟!
-:…
پوزخند تمسخر آمیزی زد که باعث شد با صدایش طاهر به سمت کمد برگردد. با عجله خود را عقب کشید.
***
لاله کوله اش را برداشت و بوسیدش: مراقب خودت هستی دیگه نه؟!
چشم به زیر دوخت: خاله من خوبم.
لبخندی روی لبهای لاله نشست: نگرانتم. بهم حق بده مستانه… اگه بابات میذاشت میبردمت پیش خودم.
لبهایش را غنچه کرد: بابام تنها میمونه.
لاله سرش را در آغوش گرفت و بوسه ای هم به روی موهایش گذاشت: آخرش تو با این بابات من و میکشی.
خود را عقب کشید: نگو خاله…
لاله خندید و به راه افتاد: کاری داشتی زنگ بزن. هر چیزی هر وقت… خیلی خیلی مراقب خودت باش. درسات و حسابی بخون. دیگه کم کم باید به فکر کلاس کنکورم باشی.
لبخندی زد. امتحان شیمی را دو گرفته بود. اولین بار بود چنین نمره ای می گرفت. دبیر شیمی یادآوری کرده بود این نمره را بخاطر مریضی اش نگه میدارد اما در امتحان بعدی باید جبران کند.
لاله به شانه اش کوبید: چت شد؟
بخود آمد و سریع لبخندی روی لب نشاند: هیچی نشد. کاش میموندی خاله.
از اینکه لاله میرفت خوشحال بود. اولین بار از اینکه لاله نمی توانست بیشتر بماند شاد بود. شب قرار بود طاهر به خانه ی لیدا برود. تنهایی با طاهر فرصت بیشتری را در دستش می گذاشت.
هنوز نمی دانست چه تصمیمی دارد. نمی توانست تصمیم بگیرد برای نرفتن طاهر پیش لیدا چکاری می تواند انجام دهد اما همین که لاله می رفت یعنی فرصتی می یافت تا بهتر روی این موضوع فکر کند.
لاله خم شد. کفش هایش را به پا کرد و گفت: دلم نیست برم اما نمیتونم بمونم. اگه مدرسه نداشتی یه مدت میرفتیم پیش خودم.
شاد نشد. نمیخواست برود. نمیخواست حال که طاهر عزم رفتن کرده بود بیکار بنشیند و شاهد رفتنش باشد. تصمیم داشت از این پس تنها همراه طاهر باشد. فقط با طاهر باشد.
لاله مشکوک نگاهش کرد: چیزی شده مستانه؟
سرش را با تکان شدید به طرفین کشید: نه چیزی نشده که…
لاله با تردید در اصلی را باز کرد و پا در کوچه گذاشت و گفت: دوست دارم مستانه جانم.
خود را در آغوش لاله انداخت و گفت: زودی بازم بیا…
لاله بوسیدش و به سمت دویست و ششی که نام آژانس در تابلوی زرد رنگی در سر درش نصب شده بود رفت. با دور شدن ماشین، خم شد پارچ آب را از روی پله برداشت و پشت سر ماشین خالی کرد. تا پنهان شدن ماشین از دیدش همانجا ماند. در را که می بست سرمای هوا لرزی به تنش انداخت. نگاهش را به پله های طبقه ی دوم دوخت. طاهر خواب بود… برای ناهار که پایین می آمد گوشی را روی میز ناهار خوری گذاشته بود. بی حرف… بی سوال…
از تصور آن لحظه که طاهر را لخت دیده بود چشم بست. لبخند کمرنگی روی لبهایش نشست. تنش را از در آهنی میکند که کلید در قفل چرخید. به سرعت خود را عقب کشید و وَلی در را هُل داد و وارد شد. با دیدنش پشت در گفت: اینجا چیکار میکنی؟
سلامی داد و گفت: خاله لاله رو بدرقه میکردم.
نگرانی در صدای پدرش موج می زد. دست و پایش را گم کرده بود. چشمانش حالت خاصی داشت. همه چیز گویا بهم ریخته بود.
وَلی هراسان پرسید: طاهر کجاست؟
شانه هایش را بالا کشید و گفت: بالا…
وَلی پا روی اولین پله ای که به طبقه ی دوم ختم می شد گذاشت که گفت: بابا…
به طرفش برگشت و منتظر نگاهش کرد.
آرام پرسید: چیزی شده؟!
-:بعدا میفهمی…
باز خواست قدمی به سمت طبقه ی دوم بردارد که گفت: بابا…
وَلی با خشم به سمتش برگشت: الان وقتش نیست مستانه. بعدا حرف میزنیم.
با عجله پله ها را بالا رفت. پارچ را همانجا گذاشت و به دنبال پدرش دوید. پله ها را سریع بالا رفت. وَلی چرخی در وسط سالن زد و صدا زد: طاهر؟
خبری که از پاسخ طاهر نشد وَلی سرکی کشید. به سمت اتاق به راه افتاد و باز هم صدایش زد. به سمت اتاق می رفت که صدای شیر آب از سمت سرویس باعث شد بایستد. چند ضربه به در سرویس زد: طاهر…
همانجا وسط سالن ایستاده بود و حرکات پدرش را تماشا میکرد. چند لحظه طول کشید تا در باز شد و طاهر از سرویس بیرون آمد و با دیدن وَلی با خنده گفت: مرد حسابی یه آهانی… یه اوهونی. آبروم و بردی. دارم میام دیگه. تو این طبقه جز من کی هست که هی صدا میکنی؟ زبونت روی طاهر گفتن گیر کرده؟! سکته رو زدی؟! خیر سرم میخوام برم مهمونی اونقدر ور ور کردی کم مونده بود گند بزنم به لب…
نگاهش به مستانه که افتاد سکوت کرد. فکر نمیکرد مستانه هم آنجا باشد.
چشم چرخاند به سمت وَلی که هنوز همانجا ایستاده بود. نگاهش به پیشانی چین خورده ی وَلی که افتاد لبخند روی لبهایش رنگ باخت. گویا اتفاقی افتاده بود. وَلی کم پیش می آمد با این حال باشد. همیشه آرام بود. اما در حال حاضر می شد نگرانی را در صورتش دید.
وَلی کلافه سنگینی اش را از دیوار کَند و جلوی طاهر ایستاد.
طاهر دستی به یقه ی پیراهنش کشید و گفت: چته؟ چرا این شکلی شدی؟
می توانست سیب گلوی پدرش را ببیند که بالا و پایین می رفت اما گویا زبانش تکان نمیخورد تا آنچه در ذهن دارد را به زبان بیاورد.
طاهر چند لحظه همانطور نگاهش کرد و رفته رفته اخمی در چهره اش نشست و گفت: چی شده؟ چی میخوای بگی وَلی؟
وَلی نگاه دزدید: عزت خان زنگ زد.
ابروانش را بالا فرستاد: عزت خان با تو چیکار داره؟ میخواست چغلی کنه؟! عین این بچه ها دید به نتیجه نمیرسه اومده سراغ تو؟ کور خونده من هر کاری بتونم میکنم طلاق ساجده رو بگیرم. اگه آسمون به زمین بیاد نمیزارم ساجده یه روز دیگه زن اون مردک الدنگ بمونه. همون موقع هم نباید میذاشتم زنش بشه اشتباه کردم مغز خر خوردم الان اشتباهم و جبران میکنم. وَلی چی بهش گفتی؟ نباید جواب می دادی… به خودم جرات داره زنگ بزنه تا هیکلش و آسفالت کنم.
حضور مستانه را فراموش کرده بود و یک نفس حرف می زد. بی توجه به اینکه مستانه حضور دارد کلمات نامناسب را کنار هم ردیف میکرد.
وَلی دست بلند کرد: طاهر…
سکوت کرد. نفس عمیقی کشید و چشمان خیره اش را به چشمان وَلی دوخت: وَلی این تو بمیری اون تو بمیری نیست. آخرش یه کاری دست خودم و این مردک میدم با این فضولیاش… ساجده تا الانشم خیلی عذاب کشیده… از این به بعدش نمیخواد عذاب بکشه. بی شرف، فکر کرده دختره بی کس و کاره هر کار دلش میخواد میکنه. من طلاق ساجده رو نگیرم هم خودم و خلاص میکنم هم اون بی شرف و هم این عزت بی غیرت بی ناموس و …
دست وَلی روی شانه اش نشست: طاهر ساجده…
با شنیدن نام ساجده سکوت کرد. وقتی سکوت وَلی طولانی شد با چهره ای در هم گفت: ساجده چی وَلی؟
وَلی سر بلند کرد. نگاه کوتاهش را از مستانه دوباره به روی طاهر برگرداند و گفت: ساجده فوت کرد.
چند لحظه همه چیز در سکوت فرو رفت. هیچ صدایی بلند نشد. مستانه می اندیشید ساجده فوت کرده است؟! وَلی منتظر واکنش طاهر بود و طاهر…
سکوت کرده بود. سکوتش طولانی که شد وَلی شانه اش را فشرد: طاهر؟
پلک زد.
به چشمانش که تنها یکبار پلک زده بودند خیره بود. دوباره شانه اش را تکان داد: طاهر!
اینبار بلندتر ادا کرده بود. شاید بشنود.
پلک زد و بالاخره بعد از سکوتی طولانی گفت: من هنوز ندیدمش.
وَلی دست از روی شانه اش کشید. سر به زیر انداخت و آرام لب زد: متاسفم.
مستانه متعجب نگاهش میکرد.
طاهر فاصله ی خود و وَلی را پر کرد و سینه به سینه اش ایستاد و گفت: نمیتونه بمیره…
سری به طرفین تکان داد: چهارده ساله منتظرم ببینمش حالا میای میگی بدون اینکه ببینمش مرده؟!
پوزخندی زد: ساجده نمیمیره. خودش قول داده بهم. گفت یه روز میاد پیشم تو هم یادته نه؟ اون روز پیشم بودی. با هم رفتیم در خونش… خونه ای که اون بی شرفم اونجا بود.
وَلی دستهایش را بلند کرد و دور گردنش حلقه زد. سرش را به سمت شانه ی خود خم کرد و چشم بست.
طاهر آرام سر به شانه اش گذاشت. چشم بست. چهارده سال انتظار برای دیدن ساجده؟!
وَلی بی هیچ حرفی ایستاده بود تا شاید بتواند طاهر را آرام کند که صدای زنگ تلفنش بلند شد. تکانی نخورد. تصمیمی برای پاسخگویی نداشت. آرام بود و منتظر تا صدای زنگ تلفن قطع شود اما طاهر قدمی عقب گذاشت؛ فاصله گرفت و گفت: جواب بده.
وَلی با حرص دست به جیب برد.
گوشی را بیرون کشید. با دیدن شماره ی حک شده روی گوشی نگاهی به طاهر انداخت و به سمت خروجی سالن به راه افتاد.
طاهر برگشت. آرام آرام به سمت کاناپه ی جلوی تلویزیون کوچک رفت و نشست. کمی جا به جا شد و بالاخره آرام نشست. چشم دوخت به تلویزیون خاموش… گویا در برابرش در آن صفحه ی سیاه رنگ فیلمی پخش می شد.
در تمام این لحظات مستانه تماشایش میکرد. چند لحظه گذشت. صدای باز و بسته شدن در خانه به گوش رسید. پدرش بیرون رفته بود.
نگاهش به سمت طاهر برگشت. طاهر همان طور که چند لحظه پیش نشسته بود، در همان حالت باز به مانیتور تلویزیون خیره بود.
جلو رفت. به سمت طاهر… با تردید کنارش نشست. ساجده را نمی شناخت… تا به حال او را ندیده بود اما…
طاهر حتی متوجه حضورش نشده بود.
ساجده برای طاهر عزیز بود. ساجده برای طاهر مهم بود… شاید…
طاهر هیچ واکنشی نشان نمی داد. شاید باید گریه میکرد. او با تمام کودکی اش برای نبودن مادرش اشک ریخته بود. با تمام کودکی اش درک کرده بود مادری دیگر نیست.
طاهر هم درک میکرد ساجده نیست. بغض کرد. نگاهش به روی دست طاهر که روی ران پایش قرار داشت ثابت ماند. با تردید دست بلند کرد… دست لرزان و یخ زده اش را به سمت دست طاهر برد.
دستش که روی دست طاهر نشست طاهر باز هم هیچ واکنشی نشان نداد. سرش را کمی کج کرد تا بتواند صورت طاهر را ببیند. همانطور نگاهش به صفحه ی تلویزیون بود. با شک سر چرخاند. شاید اشتباه میکرد و صفحه ی تلویزیون چیزی پخش می کرد اما هیچ تصویری به جز سایه ی اندکی از پنجره روی مانیتور سیاه به چشم نمی خورد.
به دست طاهر که به راحتی می توانست انگشتانش را له کند خیره شد. دستش در برابر دست طاهر چیزی نبود. زیادی ظریف و کوچک بود. اما دستش را چرخ داد و انگشتان طاهر را فشرد.
سر طاهر بالاخره به سمتش چرخید. زل زد به چشمانش… نمی توانست از چشمان طاهر، چشم بگیرد. چشمانی که گویا ناآرام بودند اما با تمام قوا سعی داشتند قوی باشند.
نتوانست در برابر چشمان قهوه ای طاهر مقاومت کند. قطره اشکی از گوشه ی چشمش چکید که باعث شد مقاومت طاهر هم بشکند.
با حرکتی ناگهانی سر طاهر خم شد به سمت شانه اش و صدای هق هقش بالا رفت.
***
به طاهری که روی پله ها نشسته بود خیره شد. درست از لحظه ای که وَلی کمکش کرده بود پیراهن سیاه رنگ را به تن کند و تا پله ها همراهی اش کرده بود، همانجا نشسته بود.
پالتوی سیاه رنگش را در آغوش فشرد و کنارش ایستاد. طاهر سرش را به نرده ها تکیه زد: آخرین بار با بابات رفتیم… سه ماه بود ندیده بودمش. می ترسیدم از اینکه کنترلم و از دست بدم و بلایی سر شوهرش بیارم واسه همین دست بابات و گرفتم و رفتم در خونش… همون خونه ای که با هزار امید و آرزو فرستادمش. اونقدر در زدم تا دلش سوخت و اومد جلوی در.
سر بلند کرد. نگاهش کرد و ادامه داد: دلش سوخته بود به حالم. کنار لبش پاره بود. یه دستشم تو گچ… اون بی شرف لهش میکرد. یبارم جلوی خودم زده بودش. با دیدنش خون به مغزم نرسید. میخواستم برم سراغ اون مردک اما افتاد به دست و پام. برای اولین بار پاهام و بوسید و خواست برم. گفت وقتی هستم بیشتر اذیتش میکنه. گفت وقتی میرم زندگیش خوشه وقتی اسمی از من نیست میتونه نفس بکشه. خواست ولش کنم دیگه فراموش کنم خواهری به اسم اون دارم.
انگشتانش را مشت کرد: گفت اگه من نباشم میتونه زندگی کنه. گفت نمیخواد من باشم و زندگیش و جهنم کنم.
اشک هایش سرازیر شد. قطره اشکی جلوی پای طاهر چکید. نگاه طاهر روی قطره اشکی که روی سرامیک های سفید ثابت مانده بود، خیره ماند.
آرام گفت: بهم قول داده بود یه روز خودش میاد دیدنم. گفت تا وقتی خودش بیاد برم.
نفس عمیقی کشید: من که رفتم. من که به حرفش گوش دادم ولی اون… رفیق نیمه راه شد. میخواستم با خودم ببرمش… لیدا میگفت خوشگله… جا افتاده هست. میگفت دوست داشتنیه. می گفت شبیه منه.
سر بلند کرد. خیره به چشمان قرمز شده ی مستانه گفت: بچگیاش شبیهم نبود. بدش میومد شبیه من باشه. میخواست معلم بشه…
لبخند تلخی به لب آورد: معلم نشد. عزت خان و زنش نذاشتن. گفتن دختر که دیپلم گرفت باید شوهر کنه چه معنی داره درس بخونه. میخواستم حالا بهش فرصت بدم درس بخونه میخواستم بزارم بره دنبال آرزوهاش. میخواستم بفرستمش بهترین دانشگاه دنیا.
لبخندی زد به آرزوهای طاهر. طاهر چشم بست و گفت: حالا نیست. نه به قولش عمل کرد نه گذاشت من به آرزوم برسم.
با چرخیدن کلید در قفل در هر دو به سمت در اصلی برگشتند. وَلی با دیدنشان در همان چهارچوب در ایستاد و با نگاه به چشمان طاهر گفت: گرفتنش… تحویل پاسگاه دادیمش… تو قهوه خونه بود.
پوزخند صدا دار طاهر درد داشت. مستانه پلک زد.
وَلی قدمی به درون خانه گذاشت و در را بست: عزت خان میخواد تو خونه ی خودش مراسم بگیره.
طاهر ابروانش را بالا کشید و پوزخند زد: عزت خان؟!
پوزخندش با مکثی کوتاه به خنده ی تمسخر آمیزی تبدیل شد: براش خرج برمیداره که اینکارا…
وَلی نگاه کوتاهی به مستانه انداخت و گفت: تو خونه ی خودش نمیشه. صحنه ی جرمه. بدون مراسمم… فکر کنم اینجا بهتر باشه اگه موافق باشی.
طاهر که خنده اش با کشش عجیب صورتش تمام شده بود نگاهش را به در دوخت و گفت: ناراحت نمیشی تو خونت مراسم ختم خواهرم باشه؟
وَلی جلو آمد. به شانه اش کوبید: پاشو مرد. این چه حرفیه میزنی؟ ساجده خواهر منم هست. پاشو… کلی کار داریم. نذاشتم عزت خان خودش و تو پاسگاه معرفی کنه… شماره ی خودم و دادم. جسدم به پزشکی قانونی منتقل شده. باید بریم دنبال کارا…
به سمت مستانه برگشت: با ویدا تماس گرفتم الانا میرسه. تا اومدن ویدا طبقه ی بالا رو یکم مرتب کن مستانه… مهمونا برن طبقه ی بالا… پایینم حواست باشه مهمونا تعدادشون بیشتر شد خانما بیان پایین.
به سمت طاهر برگشت: میخوای بیای؟
طاهر سر بلند کرد: کجا؟
وَلی لبخند تلخی زد: هیچی مَرد. بهتره با این حالت نیای. بمون همینجا… نگران هیچی نباش. من به همه چی میرسم.
نگاهش را به سمت مستانه برگرداند و تشر زد: دِ بجنب.
مستانه به سمت طبقه ی پایین دوید.
وَلی دوباره به سمت در خروجی برگشت که طاهر آرام صدا زد: وَلی؟
روی پاشنه ی پا چرخید و گفت: جونم؟
-:چطوری این…
سکوت کرد. نمی توانست آنچه در ذهن داشت را توضیح دهد.مکث طولانی کرد و ادامه داد: چطوری زدتش…
وَلی با تردید گفت: با کمربند افتاده بوده به جونش… کمربند کافی نبوده با لگد هلش داده سرش خورده لب حوض.
چشم بست. دستش مشت شد و ناخن هایش در پوست دستش فرو رفت اما دردی که در دستش میپیچید نمی توانست درد وجودش را آرام کند. دندان هایش را با تمام توان به هم می فشرد.
وَلی چند لحظه ماند و بعد به راه افتاد که طاهر اینبار با صدای نسبتا بلندی گفت: ممنونم وَلی.
-:یادمه وقتی میخواستیم بریم پیش دکتر گفتی مرد اونیه که تو اوج دست رفیقش و بگیره. نکنه میخوای بهم بگی چیزی از مردی نفهمیدم؟!
لبخند تلخی به لب آورد و با چشمان بسته گفت: مَردی رفیق…
وَلی اجازه نداد دیگر حرفی رد و بدل شود و با عجله از خانه بیرون زد. مستانه از طبقه ی پایین بیرون آمد و با دیدنش، همان جا گفت: کاش عمه ویدا زود میومد. من هیچی بلد نیستم.
چشم باز کرد. به حس ناامیدی دخترک لبخند زد. اولین لبخند پر امیدش بعد از فوت ساجده. پلک زد و مستانه سر خم کرد: خوبی؟
-:لازم نیست کاری بکنی. فقط لطفا بالشت وسط اتاق و بردار…
مستانه با عجله از کنارش گذشت و از پله ها بالا رفت.
سرش را بلند کرد و به مستانه که وارد طبقه ی دوم شد خیره ماند.
زنگ در به صدا در آمد و لحظه ای طول نکشید که در باز شد. گویا مستانه باز کرده بود. کسی در را به جلو هل داده و وارد شد. با دیدن طاهر روی پله ها ایستاد. دستش از روی در آهنی سُر خورد و پایین افتاد.
ابروانش را بالا کشید. هنوز هم زیر چادر سیاهش روسری را پیچ میداد و می بست. لبخند زد… ابروانش باریک تر شده بود. چشمانش دیگر برق شیطنت نداشت. نگاهش آرام بود و کمی ترسیده.
سرش را به سمت شانه کج کرد و گفت: در و ببند سرده.
ویدا تکانی بخود داد. جلو آمد و در را بست. اما قدم جلو آمده را دوباره عقب کشید و به در تکیه زد.
خود را عقب کشید. به تیرک برجسته ی سنگ پله تکیه زد: چرا اونجا وایستادی؟
تکیه اش را از در گرفت. قدمی به جلو برداشت و گفت: تسلیت میگم.
آرام و ساده گفت: ممنون.
ویدا هاج و واج تماشایش کرد. فراموش کرده بود این روی آرام طاهر را…
-:میخوای همش اونجا وایسی؟
مستانه از پله ها پایین آمد: سلام عمه.
ویدا نگاه از طاهر نگرفت ولی آرام پاسخ داد: سلام.
طاهر از جا بلند شد. به سمت طبقه ی پایین به راه افتاد و گفت: میرم تو حیاط…
ویدا همانطور خیره خیره نگاهش میکرد. مستانه نزدیکش شد: عمه…
گویا جن زده شده باشد از جا پرید و دست روی قلبش گذاشت. مستانه خود را عقب کشید و گفت: حواست کجاست؟
چادر روی سرش را مرتب کرد: هیچ. همین جا… بریم تو…
جلوتر از مستانه به راه افتاد. پا به درون خانه که میگذاشت صدای باز و بسته شدن در حیاط را شنید. چادر از سر کشید و مستانه گفت: حالا چیکار کنیم عمه؟!
قلبش در سینه می کوبید. آرام لب زد: کاش می دونستم.

5
بوسه ای زیر گردنش نشست. چشم بست. بوسه ای دیگر کمی پایین تر…
دست بلند کرد. پنجه هایش را در بین موهای سیاهش فرو برد و نفسش را آرام رها کرد. بوسه ای دیگر زیر سیب گلویش جا گرفت. سیب گلویش تکان خورد.
آهی که از بین لبهایش بیرون زد حلقه ی دستان دور کمرش را محکم تر کرد. خود را به دستان پر قدرتش سپرد.
سری که به تن خود میفشرد از تنش جدا شد. کمی فاصله گرفت و به چشمان طاهر زل زد. لبخندی روی لبهایش نشست که طاهر خم شد لبهایش را در چند میلی متری لبهایش متوقف کرد. لبخندش از بین رفت. دوست داشت طعم این لبها را بچشد. میخواست لبهای طاهر را مزه کند.
طاهر قدمی جلوتر نمیرفت. خود را در آغوش طاهر بالا کشید. خود برای ادامه پیش قدم شد و لب روی لبهای طاهر گذاشت.
همانطور که فرشته می گفت حس زیبایی را لمس میکرد… گویا در آسمان ها پرواز داشت نه روی زمین خاکی.
قطره اشکی روی صورتش باعث شد از آسمان ها روی زمین سقوط کند. چشم باز کرد. خود را عقب کشید و نگاهش روی قطره اشکی که از چشم طاهر چکیده بود ثابت ماند.
لبهای طاهر آهسته آهسته تکان خورد: مستانه.
چشم بست و با باز کردنش ویدا را روبروی خود دید. ویدا آرام خم شد: پاشو برو تو اتاقت بخواب.
دستی به صورتش کشید. به مبل تکیه زد و چشمانش را مالید.
ویدا به سمت پله ها قدم برداشت: من میرم بخوابم. بهادر و باباتم خوابیدن.
اشاره ای به میز زد: اگه تا وقتی بخوابی طاهر اومد بهش بگو این گل گاوزبون مال اونه.
سری تکان داد و از جا برخاست. ویدا پله ها را بالا رفت. قرار شده بود شب را بمانند… طاهر ترجیح داده بود در طبقه ی پایین باشد تا ویدا و شوهرش راحت تر باشند.
با خاموش شدن چراغ راه پله، نگاهی به لیوان گل گاوزبان انداخت. از جا بلند شد و به اتاقش رفت. لحظه ای بعد با دفتری در دست برگشت و لیوان را برداشت. پالتویش را به تن کشید و در ورودی حیاط را باز کرد. دمپایی های گل دار را پا زد و چهار پله را بالا رفت. طاهر لب باغچه، زانو به بغل چشم به آسمان دوخته بود.
با شنیدن صدای پایش به سمتش برگشت و گفت: نخوابیدی؟
لیوان گل گاوزبان را به سمتش گرفت. طاهر متعجب به لیوان نگاه کرد.
گفت: عمه ویدا گفت برات بیارم.
طاهر با لبخند کمرنگی دست بلند کرد و لیوان را گرفت: هنوزم به این چیزا علاقه داره.
بی اجازه کنارش لب باغچه نشست.
طاهر لیوان را لب زد و گفت: تو نمیخوری؟
-:دوست ندارم. از این چیزا خوشم نمیاد.
طاهر با شیطنت گفت: به نظرت اگه این و بریزم اینجا ویدا بفهمه؟!
سرش را جلو برد. سرکی به ساختمان کشید. خبری نبود. گویا عمه ویدا هم خوابیده بود. از جا برخاست. لیوان را از دست طاهر بیرون کشید و درون حوض کوچک جلوی شیرآب خالی کرد.
به سمت طاهر که برگشت با دیدن چشمان گرد شده اش شانه بالا کشیده و گفت: خودت گفتی دوست نداری.
لبهای طاهر کم کم کش آمد و به خنده افتاد. همراهش خندید و دوباره سر جایش نشست. لیوان خالی را هم روی کاشی ها گذاشت.
طاهر چند لحظه خندید و بعد گفت: ساجده هم گاهی از اینکارا میکرد. وقتی بچه بودیم. بزرگ که شدیم از فخری خانم می ترسید. اونم نامردی نمیکرد یبار دستش و داغ گذاشته بود با قاشق…
چشمانش گرد شد و گفت: واقعا؟
طاهر نفس عمیقی کشید و ادامه داد: خودم دستش و پانسمان کردم. تا دو روز میگفت می سوزه… بعدش کم کم دردش یادش رفت ولی جاش موند. تا چهارده سال قبل که رو دستش بود.
-:چرا میذاشتی؟
با درد گفت: مگه کاری از دستم برمیومد. مثل الان که نمیتونم کاری بکنم. مثل الان که نه میتونم اون فخری و بکشم نه اون شوهر بیشرفش و… نه وقتی میخواست شوهر کنه کاری از دستم بر اومد.
-:خب یکاری میکردی. چه میدونم نمیذاشتی عروسی کنه.
طاهر سرچرخاند. نگاهش کرد: میخواستم ولی خودش نخواست.
حرفی نزد. انتظار این پاسخ را نداشت. نگاهش را از چشمان طاهر گرفت و به دفتری که در آغوش داشت دوخت. طاهر نگاهش را دنبال کرد و گفت: این دفتری نیست که با هم…
کلامش را قطع کرد و با تصحیح گفت: دفتری که برام خریدی.
طاهر با جدیت گفت: همون. برای چی آوردیش اینجا؟!
-:بابا گفت امروز نمیتونی بخوابی.
-:برای همین بیداری؟ مگه تو مدرسه نداری فردا! سردم هست.
-:به بابا گفتم فردا نمیرم.
ابروانش را در هم کشید: لازم نکرده از درست میمونی.
لب ورچید: نمیخوام برم. میخوام اینجا باشم.
به چشمانش زل زد و ادامه داد: پیش تو…
طاهر لرزید از آنچه شنیده بود. اخمهایش از بین رفت. کلامش را گم کرد. حرفی برای زدن نداشت. از این قدرت مستانه برای فریاد احساستش می ترسید. مستانه بی واهمه از احساساتش می گفت. مستانه احساساتش را فریاد می زد. گویی خجالت را کنار گذاشته بود. گویی برایش اهمیتی نداشت اگر کسی از احساساتش با خبر می شد. از این احساسات مستانه ترس زیادی داشت. نگاهش را فراری داد.
خواست چیزی بگوید که مستانه دفتر را به سمتش گرفت: آوردمش شاید بتونه امشب یکم کمکت کنه. میگن اینجور وقتا باید یه چیزی باشه بهت کمک کنه. فکر کنم این خوب باشه.
نگاهی به صورت دخترک شیطان پیش رویش انداخت. دخترک با جدیت دفتر را به سمتش گرفته بود. دفتری که خود برایش خریده بود.
یعنی در این دفتر چه چیزی وجود داشت که می توانست او را از این حال و هوا دور کند؟!
دست پیش برد و دفتر را گرفت.
مستانه از جا بلند شد: فردا میگیرمش…
لیوان را برداشت و با عجله از پله ها پایین رفت و وارد خانه شد. به مسیر رفتنش نگاه کرد. مستانه قبل از ورود به ساختمان برگشت و دستی برایش تکان داد. لبهایش از هم جدا شد.
چند لحظه طول کشید تا توانست حضور مستانه را هضم کند. دفتر را توی دستش جا به جا کرد و به آن خیره شد. به جلد دوست داشتنی اش دست کشید.
دست روی جلد آن گذاشت و بالا کشیدش… اولین برگ سفید را گذراند و نگاهش روی متن ثابت ماند:
مپرس از من چرا
در پیله ی مهر تو
محبوسم که عشق
از پیله های مرده هم
پروانه می سازد…
قلبش در سینه می کوبید. سر بلند کرد. چشم دوخت به اتاق وَلی… اگر وَلی این دفتر را می دید با خط دخترکش… چه جوابی باید می داد.
اگر وَلی روزی از احساسات مستانه با خبر می شد؟
آب خشک شده ی دهانش را فرو داد. نگاهش را برگرداند دوباره به دفتر و ورق زد. با دیدن نام خودش با خط نستعلیق که آبی خوشرنگ پر شده و یک صفحه ی دفتر را پر کرده بود سر چرخاند و به این بار به اتاق مستانه خیره شد. این دختر بالاخره تمام هست و نیستش را به باد می داد. مستانه بی توجه به هست و نیست ها از احساساتش می گفت. دفتری داشت که نام او را به سادگی در ابتدای آن حک کرده بود. دفتری که ممکن بود هر کسی آن را ببیند. دفتری که می شد به سادگی دست هر کسی باشد. وَلی… ویدا… لاله…
لاله حق داشت بترسد. لاله شاید این دفتر را دیده بود.
چراغ اتاق دخترک خاموش شد.
با غضب دفتر را بست و لبه ی باغچه گذاشت. از جا برخاست و چشم به آسمان دوخت: خدایا این چیه سر راهم گذاشتی؟
ستاره ای در آسمان چشمک زد. از سرما بخود لرزید. سر به زیر انداخت و به دفتر لب باغچه خیره شد. پیش رفت و دفتر را برداشت. ورق بعدی که در برابرش ظاهر شد عنوان بزرگی با رنگ قرمز داشت.
« تا حالا با من بهت خوش گذشته؟
اگه از من می پرسیدن، میگفتم خوش گذشتن میشه با شراره با فرشته…
اما حالا میگم با تو بیشتر از همه خوش میگذره. مثل همون اولین باری که با هم دیگه رفتیم فروشگاه واسه خرید. بابا هیچوقت تو خریدا من و نمیبره ولی اون روز تو خواستی با هم بریم. اونقده بهم خوش گذشت اونقده خوش گذشت که هیچوقت نمیتونم بگم چقدر دوست دارم اون روز دوباره و سه باره تکرار بشه.
خیلی دلم میخواد یبار دیگه اونطوری دستم و بندازم دور دستت و کنارت قدم بزنم. خیلی دلم میخواد یباردیگه خانمه اونجوری نگامون کنه و من بخندم بهش.
دلم میخواد با تو برم همیشه خرید. اونطوری در مورد همه چیز با هم نظر بدیم با هم انتخاب کنیم. واییی… یعنی یه روز میشه؟! »
به شکلک لبخند گردی که فقط دو چشم نقطه و دهانی داشت خیره شد. گویا در برابر چشمانش مستانه بود که لبخند می زد.
اولین باری که او را همراه خود به خرید کشانده بود را خوب بیاد داشت. روزی که مستانه غرغر میکرد که حوصله اش سر رفته است. اولین باری که با اخم و تخم گفته بود: یه غذای درست حسابی هم نمیشه خورد.
هنوز هم از یادآوری آن جمله لبهایش کش می آمد. مستانه را همراه خود کشانده بود برای خرید تا بتواند غذایی به قول مستانه درست و حسابی برایش تهیه کند.
مستانه با هیجان در مورد همه چیز نظر داده بود.
دستش را مشت کرد. به مستانه فکر میکرد؟ به مستانه؟! نباید فکر میکرد. نباید به مستانه می اندیشید.
اخم هایش را در هم کشید. او بی منظور مستانه را برای خرید برده بود. میخواست دخترک دوست داشتنی که با لبهای ورچیده از سر رفتن حوصله اش میگفت را دلداری دهد.
نگاهش به سمت دفتر کشیده شد. صفحه ی بعدی:
« هیــــس!
داره صدا میاد… صدای پای توئه… داری اون بالا چیکار میکنی؟
این روزا قبل خواب همش به صدای تو ازاون بالا گوش میدم. مثل لالایی میمونه. لالایی منم باحاله ها… از وقتی مامان نیست کسی برام لالایی نگفته ولی الان هر شب دارم لالایی گوش میدم.
قطع شد. یعنی نشستی؟ یا دراز کشیدی؟
همش دلم میخواد ازت بپرسم چرا رو زمین میخوابی؟ رو زمین خوابیدن باعث میشه کمردرد بگیری.
میشه بهت بگم بیا رو تخت من بخواب؟! من رو زمین میخوابم. قول میدم از این تخت خوشت بیاد.
وای زن و شوهرا چطوری خجالت نمیکشن با هم روی یه تخت میخوابن؟
یعنی منم اگه باهات ازدواج کنم باید باهات روی یه تخت بخوابم؟
اون موقع دیگه نگران نیستم کمردرد بگیری.
بگما طرف راست تخت مال خودمه… من رو پهلوی راستم میخوابم. آخه اگه یه جور دیگه بخوابم خوابم نمیبره. شراره میگه اینم یه روانشناسی داره ولی من سر در نمیارم ازش اما میدونم اونطوری راحت تر میخوابم.
شراره امروز پرسید واقعا دوست دارم؟
نمیدونم چطوری بگم واقعا عاشقتم.»
آب خشک شده ی دهانش را فرو داد. سرما لرزی به جانش انداخت. دست پیش برد و ورق زد:
« چرا نمیتونم هیچکس و توجیه کنم که عشق به هیچی ربط نداره… چرا همه من و بچه میبینن؟!
چرا بهم میگی خانم کوچولو؟ به نظرت من کوچولوام؟
ببین بزرگ شدم. هفده سالمه… بچه نیستم. وقتی میگی خانم کوچولو دلم میخواد گریه کنم. نگو باشه؟ دیگه نگو… »
شکلک ناراحت را باز هم گرد کشیده بود. مثل شکلک لبخند فقط لبهایش رو به پایین بود و بالای سرش هم سه خط به عنوان مو کاشته شده بود. لبخند تلخی به شکلک زد.
چشم چرخاند به برگ دوم دفتر و نگاهش روی جمله ی کوتاهی که کل برگ را پر کرده بود ثابت ماند.
«میخوام بمیرم»
مردن؟ میخواست بمیرد؟ چرا؟
چرای روی سرش به اندازه ی یک لامپ بزرگ شبیه به علامت سوال بود. با عجله ورق زد…
فقط یک متن نوشته شده بود.
«خدایا چطوری بهش بگم دوسش دارم؟ »
چشمش روی نوشته ماند. بارها و بارها آن را زیر لب زمزمه کرد. بارها و بارها از اول جمله خواند. تا پایانش و دوباره به ابتدای جمله برگشت.
نفس حبس شده اش را رها کرد.
برگ بعدی نوشته شده بود.
«سخته…
نپرس چرا…
فقط بدون سخته…
خیلی سخت…»
سخت؟! ورق زد. چه چیزی برایش سخت شده بود که چیزی از آن ننوشته بود. چرا سخت بود؟
ورق زد.
«مثلا میشه از خواب بیدار بشم و تو پیشم باشی؟ مثلا میشه بغلم کنی و من خودم و محکم تو بغلت جا بدم؟ میشه وقتی نگام میکنی بتونم نفس بکشم؟
میشه بازم بغلم کنی؟ مثل همون لحظه ای که بغلم کردی. اگه گریه کنم بازم بغلم میکنی؟»
در برگ بعدی تنها نوشته شده بود:
«دلم بغل میخواد، از نوع طاهرانه»
چشم بست. هر لحظه دفتر توی دستش سنگین تر می شد. گویا هر لحظه وزنه ای روی دفتر اضافه می کردند و منتظر بودند تحملش کند و آخ به زبان نیاورد.
دفتر را بست و عقب کشید.
بغل میخواست؟ از نوع طاهرانه؟!
حس میکرد دیوارهای حیاط به سمتش می آیند و هر لحظه نزدیک تر می شوند. حق داشت از این احساسات بترسد. با این دفتر هر لحظه بیشتر به عمق احساسات مستانه پی می برد.
دفتر را روی زمین انداخت. پاهایش را جلو کشید و نگاه خیره اش را به آسمان دوخت. اما در برابر چشمان گریان مستانه بود.
دخترک چه بلایی به سرش می آورد؟! دخترک دیوانه شده بود؟! او جای پدرش بود. می توانست پدرش باشد. او تنها دخترش بود. دختر دوست داشتنی اش…
مستانه با هیجان در دفتر از عشقش گفته بود. عشق؟
مستانه با این احساسات معنای عشق را می دانست؟
از عشق چه برداشتی داشت؟ عشق یعنی ویدایی که منتظرش نمانده بود. ویدایی که در این لحظه کنار همسرش بود.
عشق یعنی ساجده ای که نخواست همراهش باشد.
بغض کرد. ساجده نخواسته بودش… قول داده بود روزی به دیدنش می آید.
سرما تنش را بیش از قبل لرزاند. دو طرف پالتویش را گرفت و کشید. شاید از هجوم سرما جلوگیری کند. نگاهش به دفتر افتاد…
کاش هرگز این دفتر را برای مستانه نمی خرید. کاش دستش می شکست و نزدیک مستانه نمی شد. کاش هرگز به ایران برنمیگشت. شاید ساجده زنده بود. شاید مستانه اینگونه دل نمی باخت. باید این دفتر را سر به نیست میکرد. شاید احساسات مستانه هم با این دفتر از بین میرفت.
***
روی پاهایش خم شد و نشست. به طاهری که با دستهای گره خورده در جلو و لباس سر تا پا سیاه بالای قبر ایستاده بود خیره شد. پدرش هم کنار او ایستاده بود و نگاهشان به خاک های تلنبار شده روی هم خیره بود.
خسته بود. احساس میکرد پاهایش در کفش گزگز میکند. حتی در حال حاضر که روی پاهایش نشسته بود هم حس میکرد هر آن ممکن است ساق پاهایش بشکند و پایین بیفتد.
به زنی نگاه میکرد که طاهر با اخم و فریاد تشر زده بود حق ندارد به قبر نزدیک شود. زن با چادر سیاهی که روی سر کشیده بود و گریه های پر صدایش نگاه ها را به سمت خود میکشید.
با بلند شدن سر و صداها و فاتحه های ختم شده به سختی تمام توانش را جمع کرد و ایستاد.
نگاه طاهر به قبر بود. زانو زد و کنار قبر نشست. دستش را به روی خاک کشید.
با تردید جلو رفت. از بین جمعیتی که قبر را احاطه کرده بودند خود را جلو کشید و پشت سر طاهر ایستاد.
دستی روی شانه اش نشست. برگشت و به صورت پدرش نگاه کرد.
وَلی لبخندی مهربان به رویش پاشید. سر کج کرد و آرام پرسید: خیلی مونده؟
پدرش نزدیک شد و کنار گوشش گفت: آره یکم دیگه مونده.
اشاره ای به کنار طاهر زد و گفت: بشین همین جا…
با دنبال کردن مسیر اشاره ی پدرش هیجان زده کنار طاهر نشست.
طاهر بی توجه به حضورش زمزمه کرد: اینطوری به قولت عمل کردی؟
چشم بست. سر چرخاند و به نیم رخ طاهر خیره شد که در همین حین قطره اشکی روی گونه ی طاهر سرازیر شد.
دستش را پیش برد و روی دست طاهر گذاشت. طاهر به سمتش برگشت. چند لحظه در صورتش خیره شد و زل زد به چشمان مهربان مستانه که با دنیایی امید تماشایش میکردند. پلک زد. سر چرخاند و دست مستانه را آرام عقب زد.
اخم هایش در هم رفت. با خشم به دست طاهر که در جیبش فرو رفت و از جا برخاست خیره ماند. طاهر هنوز دفترش را برنگردانده بود.
سرش را بالا کشید و همانطور نشسته به طاهر خیره شد. مهمانان نزدیک شده و به طاهر تسلیت میگفتند. نور که با چشمانش برخورد کرد چشمانش را بهم فشرد تا از برخورد خیره کننده ی نور دور کند. سرش را پایین میکشید که پلک زد و نگاهش روی لیدا ثابت ماند. با آن پالتوی سیاه رنگ که گل سینه ی براق طاووس مانند روی سینه اش خودنمایی میکرد، با عینک نقره ای و سیاه روی چشمانش زیادی همخوانی داشت.
دوباره سر بلند کرد. به طاهر که هنوز عینک سیاهش روی چشمانش بود نگاه کرد. اخم کرد. باید عینک میخرید. سیاه… امروز صبح باید میخرید اما دیر شده بود. برای فردا تهیه میکرد.
لیدا قدمی به جلو گذاشت. با عجله و بی توجه به درد پاهایش از جا پرید و کنار طاهر ایستاد. چنان سریع اینکار را انجام داد که نگاه متعجب طاهر را به سمت خود کشید.
عمو بهادر جلو آمد و رو به طاهر گفت: دیگه بهتره بریم خونه…
زنی به قبر نزدیک شد. همان زن بود که طاهر او را از نزدیکی به قبر منع کرده بود. به سمت زن برگشت و نگاه طاهر را هم متوجه زن کرد. طاهر نگاهی به مهمانان که با راهنمایی بهادر به سمت ماشین ها می رفتند انداخت. پا به پا شد. گویا منتظر بود. با دور شدن مهمانان به سمت زن برگشت: پاشو گم شو از اینجا…
زن سر بلند کرد. بالاخره چادر از روی صورت زن کنار رفت و نگاه مستانه روی صورت زیبای زن ثابت ماند.
طاهر قدمی دیگر جلو گذاشت و با تن صدایی که سعی داشت پایین نگهش دارد اما همین خشم صدایش هم رعشه به جان مستانه می انداخت خطاب به زن گفت: مگه نمیخواستی این روزش و ببینی؟ وقتی میبستیش به ریش اون خواهر زاده الدنگت دنبال همین نبودی؟ دیدی که… الان دیگه زیر یه خروار خاک خوابیده. خیالت تخت… پاشو گمشو تا نیفتادم به جونت. از این به بعد منتظر باش ببین با تو و اون خواهر زاده عزیزت چیکار میکنم. همونطور که من و به عزاش نشوندی به عزاش میشونمتون.
چشمان قرمز شده ی زن به صورت طاهر خیره بود. زن با دهان باز مانده نگاهش میکرد. با تعجب به طاهر که از خشم رو به قرمزی می شد نگاه کرد. زن تکانی نخورد و طاهر یکدفعه به سمت زن رفت. حرکتش چنان یک دفعه ای و هراس انگیز بود که مستانه حس کرد قلبش از جا کنده شد. وحشت زده منتظر حرکت بعدی طاهر بود و در مقابل چشمانش طاهر بازوی زن را گرفت و به عقب هلش داد و از مزار ساجده دورش کرد.
گویا تمام تن طاهر سنگی شده بود آماده ی پرتاب… چون گلوله ای که آماده ی فرو رفتن در هدف بود.
دستش برای زدن، بالا رفت. با هین بلندی دست روی دهانش گذاشت. طاهر میخواست زن را کتک بزند؟
به دستی که در بین نور خورشید می درخشید و دستبند سیاه رنگی که به دور مچش بود بیشتر خود را به رخ می کشید.
می توانست حرکت نامحسوس طاهر را ببیند. هر آن ممکن بود دست روی زن فرود بیاید. هر آن ممکن بود پایی که می دید طاهر با چه قدرتی به زمین می فشارد بالا برود و شکم زن را بدرد.
قبل از اینکه دست طاهر روی زن که همانطور زل زده بود به صورت طاهر فرود بیاید دستی مانع حرکت طاهر شد. به لیدا که بازوی طاهر را گرفته بود نگاه کرد. چرا لیدا؟!کسی به جز او نمی توانست در این لحظه مانع طاهر شود؟
لیدا سرش را به طرفین کشید و دست خشک شده ی طاهر را پایین آورد. با آرام شدن طاهر دست او را رها کرده و به سمت زن برگشت و از روی زمین بلندش کرد و به سمت دیگری راهنمایی کرد.
طاهر کلافه دستی به صورتش کشید و به عقب برگشت که با مستانه روبرو شد. مستانه به سختی دستانی که روی دهانش بود را پایین کشید. سینه اش بالا و پایین می رفت. نشان می داد به سختی تلاش می کند نفس بکشد. طاهر قدمی به سمتش برداشت.
از این طاهر خشمگین می ترسید. هنوز هم صورتش قرمز بود. خشم چشمانش را می توانست از پشت آن عینک سیاه رنگ ببیند.
قدمی عقب گذاشت و طاهر قدمی به جلو برداشت: مستانه…
طاهر را این چنین ترسناک ندیده بود. قلبش با تمام قوا در سینه می کوبید. طاهری که دست بلند کرده بود تا آن زن را بزند اولین بار بود می دید. طاهری که می شناخت هرگز این چنین عصبانی نبود.
حس میکرد تنش در این سرمای اواخر پاییزی یخ کرده است. قدمی دیگر به عقب برداشت. چشمانش گشاد شده بود و از بین تمام دنیا فقط طاهر را می دید. گویا نه سنگ قبر ها به چشمش می آمد و نه مزار سرد خاک خورده ی ساجده… تنها طاهر و سیاهی اش بود که در برابر چشمانش وجود داشت.
قدمی به عقب میگذاشت که حس کرد پایش در گودالی تو خالی فرو رفت. دستانش به تندی از برابر دهانش جدا شد و در آسمان به پرواز در آمد. به سمت عقب کشیده می شد. جاذبه ی زمین به سمت خود دعوتش میکرد. به صورت طاهر که وحشت زده به سمتش هجوم می آورد خیره شد. چنان وحشت کرده بود که لبهایش برای فریاد از هجوم ترسی که به وجودش چنگ می انداخت هم از هم جدا نشد. صدای فریاد ترسش از این حرکت در آسمان و عدم کنترلش در بطن خفه شد.
اما قبل از اینکه به زمین برخورد کند بازویش چنگ خورد و احساس کرد دستش پیچید و درد از کتفش تا گوشهایش هم رسید اما سرش روی سینه ی طاهر نشست و دستان قدرتمند طاهر به دورش حلقه شد. همان دست هایی که لحظه ای پیش به روی آن زن بلند شده بودند.
سینه ی طاهر بالا و پایین می رفت و می توانست صدای تند ضربان قلبش را به سادگی بشنود. ضربان قلب خودش هم چیزی از او کم نداشت.
ترسیده بود. از سقوط… از زمین خوردن. از همه مهم تر از این مرد که حال در آغوشش بود.
طاهر آرام زمزمه زد: خداروشکر… هیچیت نشد.
طاهری که میخواست آن زن را بزند، طاهر او نبود. طاهر او این مرد بود که برای زمین نخوردنش خدا را شکر میکرد. طاهر او همین مرد بود که بخاطر او ضربان قلبش چنین بالا می رفت.
دستان لرزانش را بالا کشید. درد در کتفش پخش شد اما بی اهمیت به دردی که در کتفش میپیچید دستانش را به دور طاهر کشیده و به پالتوی سیاه رنگش چنگ زد. خود را به آغوش طاهر فشرد و چشم بست. بغضش ترکید و هق هقش بلند شد.
دستان طاهر دور تنش محکم تر شد. محکم تر فشرد. گویا میخواست با اینکار آرامش کند. طاهر به طور ناگهانی قدمی عقب گذاشت اما دستان حلقه شده ی مستانه به دورش مانع از حرکتش شد. همان جا ایستاد و به هق هق آرام مستانه گوش سپرد. چشم بسته بود. مستانه تمام قوایش را برای در آغوش کشیدن طاهر به کار بسته بود. برایش اهمیتی نداشت کجا بودند… چه کاری میکردند. فقط میخواست اینجا باشد. درآغوش طاهر باشد.
با شنیدن صدایی و زمزمه ای که طاهر زد. هق هقش آرام گرفت.
دستان طاهر روی شانه اش نشست و طاهر ادامه داد: مستانه باید بریم. لیدا منتظرمونه…
اخم هایش در هم رفته بود. از حضور لیدا نامی بیزار بود. می توانست در این لحظه سنگی بردارد و سر لیدا را هدف بگیرد.
دستانش را از پالتوی طاهر کَند. دستانش را پایین کشید. درد تا مغز استخوانش نفوذ کرد. اما با حرکتی ناگهانی قدمی عقب گذاشت. طاهر متعجب حرکاتش را تماشا میکرد. اجازه داد فاصله بگیرد تا بتواند صورتش را ببیند. با دور شدن مستانه دست راستش را به سمت چانه اش برد که مستانه قبل از رسیدن انگشتانش به چانه اش سر چرخاند و دستش در همان حالت ماند.
دور زد و به سمت مسیری که همه رفته بودند دوید. نمیخواست بماند. نمیخواست لیدا ببیندش… نمیخواست در برابر لیدا صورت گریانش قرار بگیرد.
طاهر قدمی به دنبالش، به جلو برداشت و صدایش را بالا برد: مراقب باش مستانه…
اما مستانه نمیخواست صدایش را بشنود. نمیخواست لیدایی را ببیند که در چند قدمی شان تماشایشان میکرد.
***
کنار لیدا روی صندلی کمک راننده نشست و چشم بست.
لیدا در حال حرکت دادن ماشین گفت: خوبی؟
همانطور که سرش را بالشتک ماشین تکیه میزد گفت: باید باشم؟
-:متاسفم که اینطوری شد…
چند لحظه مکث کرد و گفت: کاش میذاشتی میدیدمش.
-:ساجده نمیخواست ببینتت. نمیخواست تو با شوهرش در بیفتی.
با تلخی گفت: شاید اون موقع زودتر می فهمیدم حامله هست.
انگشتان لیدا محکم تر به دور فرمان چفت شد. سر طاهر همانطور چسبیده به بالشتک چرخید و خیره ی نیم رخ لیدا شد: چرا بهم نگفتی ساجده حامله هست؟
-:من وکیلش بودم. بهش قول داده بودم چیزی نگم بهت…
سرش را از بالشتک جدا کرد و با ناراحتی گفت: وکیلی که من براش گرفته بودم.
-:اگه اون بچه نبود حاضر نمی شد بازم طلاق بگیره. ولی بخاطر اون بچه میخواست طلاق بگیره که دیگه بچه این درد و تحمل نکنه.
-:ساجده نباید یه روز دیگه هم تو اون خونه میموند.
لیدا راهنما زد. ماشین را کنار کشید و کاملا به سمتش برگشت: ساجده بچه نبود طاهر… یه زن عاقل و بالغ بود که می تونست برای خودش تصمیم بگیره. من فقط یه وکیل بودم که می تونستم راهنماییش کنم. نمی تونستم به کاری مجبورش کنم.
چشم به بیرون دوخت. نفس پرحرصش را رها کرد و دندان روی هم سایید. ازاینکه هیچکاری نتوانسته بود برای ساجده انجام دهد عذابش می داد. دلش میخواست سراغ آن بیشرف برود و لهش کند. میخواست دنیا را برای برگشتن ساجده بهم بریزد.
-:طاهر… با فکر کردن به این چیزا فقط خودت و عذاب میدی. باور کن تو هر کاری تونستی برای ساجده کردی. بیش تر از این کاری نمیتونستی بکنی… ساجده نمیخواست تا وقتی همه چیز مشخص نشده از اون خونه بیرون بیاد. میخواست اگه نتونست طلاق بگیره بخاطر بچه اش برگرده پیش شوهرش. نمیخواست فردا بخاطر بچه هم با اون درگیر بشه. اون یه مادر بود طاهر… ما زنا وقتی احساسات مادرانمون بیاد وسط از خودمونم میگذریم. نباید خودت و سرزنش کنی. ساجده بخاطر خودش نه بخاطر اون بچه ی تو شکمش زندگی میکرد.
چند لحظه به صورت طاهر نگاه کرد و بعد به راه افتاد. طاهر سکوت کرد… دیگر کلمه ای به زبان نیاورد.
در برابر خانه ی وَلی از ماشین که پیاده می شد لیدا صدایش زد. نیم خیز سرجایش برگشت اما در ماشین همانطور باز ماند. نگاهش را به لیدا نینداخت فقط منتظر ماند تا لیدا دلیل صدا زدنش را عنوان کند.
لیدا چند لحظه نگاهش کرد و گفت: مرگ ساجده میتونه تو رو از دوتا پرونده ی خودت رها کنه.
چنان سریع واکنش نشان داد و به سمت لیدا برگشت که لیدا خود را عقب کشید. با غضب گفت: منظورت چیه؟
-:میتونیم عنوان کنیم دلیل فرارت از سربازی بخاطر شرایط بد خواهرت بوده… اینطوری شاید بشه اوضاع رو به سمت خودمون برگردونیم.
-:نمیخوام از وضع پیش اومده به نفع خودم استفاده کنم.
چنان این جمله را جدی و شمرده شمرده بیان کرد که لیدا دیگر حرفی به زبان نیاورد.
در حال پیاده شدن از ماشین گفت: برای اون مرتیکه حکم اعدام میخوام. اگه نمیتونی بگیری بهم بگو دنبال یه وکیل دیگه باشم.
-:میخوای اعدام بشه.
-:قطعا… کمتر از اعدام و راضی نمیشم. تا جایی که یادمه تو قانون ایران حکم قتل اعدامه… مخصوصا اگه دو نفر باشه نه؟
-:فعلا نتونستم نتیجه پزشکی قانونی رو ببینم. فردا میرم دنبالش… ولی این بستگی به نظر پزشکی قانونی داره. اگه سن جنین مطابق اون نظریه قتل باشه آره میشه گفت قتل دو نفر بوده.
-:یعنی ممکنه اینطوری نشه؟
-:خب ببین اگه جنین به سنی رسیده باشه که بتونه نفس بکشه و ضربان قلب داشته باشه اون موقع میشه قتل اما اگه خیلی کوچیک بوده باشه قتل حساب نمیشه. فقط قتل ساجده به میون میاد.
دستش را مشت کرد: هر کاری میتونی بکن. میخوام اون مرتیکه رو بالای دار ببینم.
لیدا چشم بست. تنها سرش را آرام بالا و پایین برد. پیاده شد و در همان حال آرام زمزمه کرد: ممنونم. برای همه چی…
لیدا متفکر نگاهش کرد.
طاهر به سمت خانه قدم برداشت. چشمش روی اعلامیه چسبیده به در خانه افتاد. چشم بست تا از کنار اعلامیه بگذرد. پا به درون خانه گذاشت. گرمای خانه وجودش را لرزاند.
بهادر که از پله ها پایین می آمد با دیدنش گفت: کجا موندی تو؟
کفش ها را از پا درآورد: مستانه اومده؟
بهادر شانه بالا انداخت: نمیدونم. ندیدمش…
پا روی پله ها گذاشت: اونجا با من بود بعدش ندیدمش. لطفا از ویدا خانم بپرس اومده یا نه نگرانشم.
بهادر گوشی را از جیب بیرون آورد: الان بهش زنگ میزنم. مگه شماره ی مستانه رو نداری.
دستی روی گوشی اش که در جیب پالتویش بود کشید و گفت: گوشیم و نمیدونم کجا گذاشتم.
بهادر در گوشی گفت: ویدا، سلام عزیزم. مستانه اومده؟
به عزیزمی که بهادر به زبان آورده بود لبخند زد. لبخند تلخ… بهادر ویدای او را عزیزم خطاب میکرد. ویدای خودش را… ویدایی که دیگر به او تعلق نداشت. ویدا بهادر را انتخاب کرده بود.
-:…
-:باشه. ممنون. کاری نداری؟
نمیخواست منتظر بماند تا صحبت هایشان را بشنود. لب زد: اومده؟
با پاسخ مثبت بهادر، به راه افتاد. وارد پذیرایی شد. مرد جوانی در حال پذیرایی از مهمانان بود. مراسم ختم خواهرش بود. مهمانان به محض ورودش از جا بلند شدند. پیش رفت… در برابر تسلیت ها تشکر کوتاهی کرد و بعد از خلاصی از مهمان ها قدم به درون اتاق گذاشت. پالتویش را از تن در میآورد که نگاهش به دفتری که روی چمدانش قرار داشت افتاد.
خم شد. دفتر را برداشت. کمی بالا و پایینش کرد و به سمت کیف لپ تاپش چرخید. دفتر را در کیف جا داد و رمزش را هم وارد کرد. از جا بلند شد و به پذیرایی برگشت.
دفتر در کیفش امنیت بالایی داشت. نمیخواست احساسات کودکانه ی مستانه باعث شود دیگران دید بدی نسبت به او پیدا کنند. نباید می گذاشت زندگی برای مستانه بیش از این سخت شود. مطمئنا بعد از رفتنش مستانه با همه چیز کنار می آمد و این عشق را فراموش میکرد.
***
شراره بلند گفت: فردا امتحان فیزیک داریم خوندی؟
درد بازویش آزار دهنده شده بود. سر و صدای بیرون رفته رفته کمتر می شد. گفت: با این وضع چجوری بخونم؟
-:پس فردا میخوای چیکار کنی؟
-:نمیدونم. بهش میگم یکی از اقواممون فوت کرده.
شراره آهسته گفت: خودت میدونی. امروزم برگه های ادبیات و داد. نمره ات خیلی خوب نیست.
-:چند شدم؟
-:دوازده…
از شنیدن نفره حس کرد نفسش بند آمد. دوازده… نمره اش افتضاح بود. با ناراحتی گفت: شوخی میکنی؟
-:بخدا دوازده شدی. منم کلی تعجب کردم. دوبار برگت و دیدم که بدم درستش کنه. ولی همین شده…
-:حالا چیکار کنم؟
شراره دوستانه گفت: مستان این روزا خیلی با درسا خوب نیستی. چی شده؟
-:نمیدونم. ذهنم درگیره.
-:باشه. فقط میخوایم بریم کلاس آقای مجد برای شیمی… میخوای بیای تو هم؟
کمی فکر کرد. کلاس آقای مجد عالی بود. نمیخواست از دستش دهد. پاسخ داد: بزار به بابا بگم. شهریه اش چطوریاست؟
-:برات میفرستم پیامامون و. من دیگه برم. راستی به عمو طاهر تسلیت بگو… میخواستیم با مامان بیایم بعد شعله گفت وقتی نمیشناسینش برای چی میرین. زشته…
-:دستتون درد نکنه. بهش تسلیت میگم از طرفتون.
-:مرسی. برو دیگه. به کارات برس. منم برم برای امتحان بخونم. راستی فرشته بهت زنگ نزد؟ بهم زنگ زد جوابش و ندادم.
گوشی را از گوشش دور کرد. تماسی نداشت. دوباره گوشی را به گوش چسباند: نه زنگ نزده.
-:خب باشی. شعله صدام میکنه. فعلا.
تماس را قطع کرد و از جا بلند شد. کتاب فیزیک را بیرون کشید. لاله آمده بود و در برابر غرغرش برای مدرسه نرفتن تاکید کرده بود فردا به مدرسه می رود.
روی تخت افتاد و درد در شانه اش پیچید. اخم هایش را در هم کشید. دستش را کمی تکان داد… درد بیشتر شد. خود را روی تخت کوبید و از درد پخش شده در شانه اش قطره اشکی از چشمش سرازیر شد.
از یادآوری لیدایی که همراه طاهر شده بود اخم هایش در هم رفت و اشک هایش قدرت گرفت.
چند ضربه به در خورد. به سرعت چرخید. درد دستش باعث شد برای فریاد نزدن دندان هایش را روی هم بفشارد. کتاب را باز کرد. با بلند شدن صدای لاله که گفت: بیا شام…
سرش را تکان داد. سعی کرد بغضش را پس بزند. آرام گفت: باشه.
لاله پرسید: خوبی؟
باز سر تکان داد: اوهوم.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن
بستن