رمان مردی می شناسم

رمان مردی می شناسم پارت 4

-:باشه پاشو بیا…
از اتاق بیرون رفت و در را هم بست. قطره اشکی روی کتابش چکید. کتاب را بست… به لیدا اجازه نمی داد این گونه طاهر را از چنگش در بیاورد.
از جا بلند شد. درد کتفش بیشتر شد اما در مقابله آینه ایستاد. روسری افتاده روی شانه هایش را به روی سر کشید و موهایش را مرتب زیر آن فرستاد.
از اتاق بیرون رفت. سفره ی سفید پهن شده بود و طاهر به همراه پدرش و عمو بهادر کنار سفره نشسته بودند. دست عمو بهادر به روی شانه ی طاهر بود و زیر گوشش چیزی میگفت و ریز میخندید.
نمی دانست رابطه ی طاهر و عمو بهادرش این قدر صمیمی است. نگاهش به سمت عمه ویدا که دیس غذا را در سفره گذاشت خیره ماند. خاله لاله هم با بشقاب های خورشت بیرون آمد و در همان حال با دیدنش گفت: مستان چرا اونجا وایستادی؟
همه ی نگاه ها به سمتش برگشت. چشم در چشم طاهر که شد به سرعت اخم هایش را در هم کشیده و قدمی به جلو برداشت.
خبری از لیدا نبود. به سمت آشپزخانه خم شد.
آنجا هم نبود. با خیال راحت به سمت طاهر قدم برداشت. نگاهی به سفره انداخت و دور زد و کنار طاهر ایستاد. وَلی سر برداشت: چرا نمیشینی مستانه؟
قبل از اینکه خم شود برای نشستن در سرویس باز شد و لیدا در حال خشک کردن دستانش از آنجا بیرون آمد. نیم خیز خشک شد. میخواست بنشیند اما با این وضع… لیدا؟! برای شام مانده بود؟ مگر نسبتی با آنها داشت؟ چرا باید می ماند؟
لاله روبروی مستانه نشست و گفت: بفرما لیدا خانم. راحت باش… ما یه زمانی برای الواتی اسم در کرده بودیم. با ما تعارف نکن…
بهادر بالاخره دست از روی شانه ی طاهر برداشت و گفت: بله لیداخانم با ما به از این باش…
ویدا اخم کرد و تشر زد: اذیتشون نکنین.
لیدا کنار لاله نشست: اذیتی نیست. شرمنده مزاحم شدم…
وَلی بود که اینبار گفت: میدونی لیدا خانم اینجا مزاحم و این چیزا معنی نداره. موندی خوش موندی… مطمئن باش کسی اینجا تعارف نداره باهات. شما هم برای ما فرقی با بقیه نداری.
لیدا لبخندی زد و گفت: از این مورد مطمئنم.
وَلی خندید و بهادر در گوش طاهر چیزی گفت. لیدا گفت: به نظر جمعتون خیلی قدیمیه…
طاهر سر بلند کرد. به مستانه که با اخم شاهد این بحث بود نگاهی انداخت و آرام لب زد: چرا نمیشینی؟
با خشم نگاه دزدید و سرجایش نشست. دست طاهر به نرمی روی بازویش نشست که درد در وجودش چنگ انداخت. خود را به سرعت عقب کشید و نگاه متعجب طاهر به او ماند.
بهادر با خنده گفت: لاله خانم که بعد از ازدواج وَلی به جمع اضافه شد اما جمع سه نفره ما قدیمی تر از این حرفاست… شاید از وقتی که من یادم میاد.
بالاخره ویدا هم سر سفره نشست و لیدا با چشمان گرد شده به بهادر نگاه کرد که بهادر با شیطنت خندید و با اشاره به طاهری که حواسش به مستانه بود گفت: این جناب از وقتی یادم میاد سر جهازی وَلی بود.
همه خندید. حتی مستانه هم با آن اخم و تخمش به خنده افتاد اما طاهر… چشمش به دخترک کنارش بود.
با خنده ادامه داد: باورتون نمیشه؟ ما از همون بچگی تا میخواستیم پسرخاله عزیز و ببینیم باید طاهرم کنارش تحمل میکردیم. میگفتیم وَلی بیا کمک با طاهر میومد. وَلی بیا مهمونی با طاهر میومد. وَلی بریم جهنم با طاهر… وَلی بریم بهشت با طاهر… خلاصه کلوم اینکه این آقا طاهر عنصر جدا نشدنی وَلی بود. حالا بعدها دیگه ما هم رو در واسی و گذاشتیم کنار و کلا وَلی نمیومد طاهر میومد.
مستانه از خنده ریسه رفت.
لبخندی روی لبهای طاهر نقش بست. دخترک بالاخره خندیده بود.
مستانه به جلو خم شد و دردی که از بازویش پیچید باعث شد، خنده ی روی لبهایش به چهره ای در هم کشیده از درد تبدیل شود. سر به زیر انداخت.
دست طاهر به سرعت روی شانه اش نشست و آرام کنار گوشش زمزمه کرد: خوبی؟
برای اولین بار از این نزدیکی طاهر مور مورش شد. حس کرد تک تک حروف خ و ب ی از لبهای طاهر جدا شده و از تار و پودهای روسری عبور کرده و روی پوست گردنش نشستند و به قلقلکش انداختند. اما این قلقلک آنچنان ریز و نامحسوس و دوست داشتنی بود که تنها قلبش را لرزاند.
چشمانش را بهم فشرد. ذهنش قفل کرده بود. صدایی نمی شنید جز صدای طاهر که گویا در سرش انعکاس می یافت. طاهر باز هم نگران و با صدای لرزان چیزی گفت… اینبار آنچه به زبان آورد بسیار بسیار خاص تر از چهار حرف قبلی بود. تا به حال به این فکر نکرده بود حروفات شش حرفی نامش چقدر می تواند زیبا کنار هم ردیف شود.
فشار دست طاهر روی شانه اش بیشتر شد. درد سمت راست بدنش را بی حس کرده بود اما نمیخواست این زمزمه های آرام و در گوشی طاهر را از دست بدهد. نمیخواست این نجوای لذت بخش را که برای اولین بار لمس میکرد به این زودی رها کند. چشم بست. قطره اشکی از چشمش چکید و لاله پرسید: مستانه چی شده؟
شانه اش را از دست طاهر بیرون کشید. سر به زیر از جا بلند شد: شام نمیخورم الان گشنم نیست یکم بعد میخورم.
وَلی متعجب گفت: چی شد مستانه؟
نگاهش نکرد: هیچی بابا… حس میکنم الان معده ام جا برای شام نداره. حلوا خوردم گشنم نیست.
بهادر سرش را عقب کشید و نگاهش کرد: برای خودت ماشاا… خانمی شدیا…
وَلی با محبت پلک زد: دخترم بزرگ شده. منم دارم پیر میشم.
بهادر خندید: خجالت بکش. به خودت رحم نمیکنی به این طاهر بدبخت رحم کن. تازه میخواد زن بگیره بچه دار بشه اول جوونیشه. بما چه ربطی داره تو هنوز نمیتونستی دندونات و بشماری رفتی زن گرفتی.
همه زیر خنده زدند. آرام حرکت کرد و به سمت اتاقش به راه افتاد. قبل از اینکه در بسته شود فشار دستی روی در نشست و آن را به سمتش هل داد. عقب کشید و به طاهر که جلوی در ایستاده و دستش را روی در گذاشته بود زل زد.
طاهر دستش را عقب کشید و گفت: میخوای بریم بیرون؟
چشمانش گرد شد. طاهر از همان جا به عقب برگشت. تنش را عقب کشید و رو به وَلی که در مسیر دیدش قرار گرفته بود گفت: وَلی میخوام مستانه رو ببرم بیرون مشکلی که نیست؟
وَلی لبخندی زد: این وقت شب؟
طاهر سرش را چرخاند به سمت مستانه و خیره در چشمانش گفت: میخوایم یکم حرف بزنیم. درد و دل کنیم. شاید یه دسری هم بیرون خوردیم و برگشتیم.
بهادر خندید: دارین میرین تک خوری؟ ما رو نمی برین؟
نگاه طاهر برگشت. به بهادر خیره شد. نگاه کوتاهش را به سمت ویدا کشید… بهادر لایق ویدا بود. مرد خوبی بود. شاید تنها چیزی که هرگز به آن فکر نمیکرد ازدواج بهادر و ویدا بود. ویدا به سرعت چشم دزدید و سر به زیر انداخت. دوباره به بهادر نگاه کرد و گفت: شما شام به این خوبی دارین بشینین بخورین. ما هم میریم یه هوایی بخوریم.
چشم غره رفت و گفت: تو بیای بیرون سرما میخوریااا… خانمت ناراحت میشه.
ویدا با این جمله به سرفه افتاد و لاله لیوانی بلند کرد و به دستش داد. سنگینی نگاهی باعث شد سر بچرخاند. لیدا خیره خیره تماشایش میکرد. پلک زد. لبخندی روی لبهای لیدا نشست.
نگاهش را به سمت وَلی سوق داد. سنگینی نگاهش باعث شد وَلی آرام و با اطمینان زمزمه کند: مراقب خودتون باشین. سوئیچم روی میزه با ماشین برین سرده.
لبخند تشکر آمیزی به روی وَلی زد و به سمت مستانه برگشت: زود آماده شو منتظرتم.
به سمت بقیه به راه افتاد. با هیجان درون اتاق برگشت. دست روی قلبش گذاشت… با قدرت در سینه می کوبید. نفسش بالا نمی آمد. هر آن ممکن بود از فشار هیجان از حال برود. با بلند شدن صدایی از بیرون نگاهش به سمت کمد لباسهایش کشیده شد. در برابر کمد لباسها ایستاد. لباسها همان ترتیبی را که طاهر مرتب کرده بود رعایت میکردند. نیم پالتوی کوتاه سرمه ای اش را بیرون کشید و به تن کرد. به سمت دراور شالها رفت که با یادآوری لباسهای سیاهی که به تن دارد عقب کشید. روبروی آینه ایستاد. نگاهی به صورت رنگ پریده اش انداخت. درد کتفش عذاب آور شده بود اما…
دست به رژ قرمز برد. می توانست رنگ پریده ی صورتش را برگرداند اما… قرمز نه…
رژ کمرنگ صورتی اش را برداشت و با نوک انگشت کمی به لبهایش رنگ داد. موهایش را کمی از زیر روسری بیرون کشید و گوشی اش را در جیب قرارداد و پا از اتاق بیرون گذاشت. سنگینی نگاه خاله لاله باعث شد چشم از طاهری که پالتو به آغوش جلوی در ایستاده بود، بگیرد. طاهر با دیدنش از جا بلند شد.
به سمت در به راه افتاد و بی حرف در برابر جا کفشی ایستاد.
گویا خبری از طاهر نبود. باید صدایش می زد اما… در حضور همه نمی دانست باید چطور نامش را صدا بزند که طاهر در چهارچوب در ظاهر شد و به سمتش قدم برداشت. در حال به تن کردن پالتویش گفت: سرده خودت و خوب میپوشوندی.
دستش را بلند کرد تا دکمه های پالتویش را ببند که درد کتفش مانع شد. همانطور جلو باز در اصلی را باز کرد و گفت: سردم نیست.
طاهر در حال پا زدن کفش هایش ریموت را فشرد و درهای ماشین همراه با چشمک کوتاهی از چراغهایش باز شد. به سمت ماشین رفت و روی صندلی کمک راننده نشست. طاهر در نور اندکی که از راهرو می تاپید ایستاده بود و دست در جیب هایش گویا دنبال چیزی می گشت. لبخندی به مرد دوست داشتنی گم شده در شبه تاریکی زد.
***
نور خیابان های روشن از چراغ های ماشین ها و هالوژن های متصل به چراغ برقها، در چشمش می زد اما… نمیخواست چشم به روی تصویر پیش رویش ببندد. دخترک آرام و بی حرف در کنارش به روبرو زل زده بود. به سادگی می شد صدای نفس های آرام و شمرده شمرده ی دخترک را شنید.
هیچ حرکتی نمیکرد. به همان آرامی در صندلی فرو رفته بود. دست پیش برد و بخاری را روشن کرد. گرما به انگشتان دستش که به دور فرمان چفت شده بود برخورد کرد. مستانه کوتاه تکانی خورد و دوباره ثابت ماند.
ذهنش مشوش بود. ساجده نبود. دیگر هیچکس نبود. در یک کلام دیگر خانواده ای نداشت. تمام خانواده اش در آن سوی آسمان ها انتظارش را میکشیدند.
نگاهش را به آسمان پر ستاره دوخت. ستاره ها می درخشیدند. روزی که پدر و مادرشان را در خاک گذاشته بودند ساجده کنارش نشسته و دست به سوی آسمان ها گرفته بود: ببین طاهر… زن عمو میگه مامان بابا الان تو آسمونان.
چهارده سال… اگر می دانست آن روز آخرین روزیست که ساجده را میبیند برای همیشه خیره ی صورتش می شد. اگر می دانست آن روز که ساجده میخواست از زندگی اش بیرون برود، آخرین دیدارشان است از او نمی رنجید.
چشم از آسمان گرفت. بخاطر نور قرمز رنگ ترمز ماشین پیش رویش، آرام پا روی ترمز گذاشت و از سرعت ماشین کاست. نفس عمیقی کشید و دوباره سبقت گرفت که دخترک آرام بالاخره به حرف آمد: کجا میریم؟
از گوشه ی چشم خیلی کوتاه نگاهش کرد. سر دخترک بالاخره به سمتش چرخیده بود. پاسخ داد: دور میزنیم. جایی در نظر داری بریم؟
-:نمیدونم.
باز هم سکوت بینشان برقرار شد. میخواست مستانه به حرف بیاید. نمی دانست باید چطور سر بحث را باز کند. نمی دانست چطور می تواند از احساساتی که مستانه خود را درگیرش کرده است، حرف بزند. احساساتی که به نظرش قابل درک نیستند.
نمی توانست حرفی بزند. ذهنش خالی بود از هر چیزی… حال که ساجده نبود مطمئنا ترجیح میداد به زودی از این کشور فرار کند. برود جایی که تنهایی ها دورش را می گرفتند. جایی که می توانست در خیابان هایش به امید روزهای خوب نفس بکشد.
ساجده دیگر نبود تا بهانه ای باشد که بخواهد به این کشور برگردد اما ساجده نبود تا دیگر امیدی برای ادامه هم داشته باشد.
از لحظه ای که اولین بیل را روی پارچه ی سفید ریخته بودند، ذهنش در مورد آینده خالی شده بود.
-:به چی فکر میکنی؟
اینبار نگاهش نکرد. اما جدی گفت: به تو…
چند لحظه طول کشید تا دخترک آنچه شنیده بود را در ذهن تجزیه و تحلیل کرده و با هیجان به سمتش چرخید: واقعا؟
لبخند کمرنگی روی لبش آمد: شک داری؟
مستانه کمربندش را باز کرد و خود را جلو کشید: دفترم و خوندی؟
-:یکمی…
-:چرا همش نه؟
صادقانه گفت: می ترسم.
لبهای دخترک تکان خورد اما کلمه ای از آنها خارج نشد. صدایش خفه شده بود. لبخند روی صورتش پر کشید. با سر کج شده به سمت شانه اش گفت: از چی؟
طاهر با همان آرامش لب زد: از تو…
دخترک کودکانه بغض کرد و به سختی زمزمه کرد: من ترسناکم؟
گوشه ی لبش بالا رفت: تو نه…
عجول بلافاصله از تمام شدن جمله اش گفت: خودت الان گفتی از من میترسی.
پلک زد: از احساساتت میترسم مستانه.
-:مگه احساسات من ترسناکن؟ اینکه دوست دارم ترسناکه؟!
سرعت ماشین را کم کرد و وارد لاین سوم شد: آره… وقتی کسی که حس میکردی جای خانواده اته… جای دُخ…
مستانه تقریبا فریاد زد: من دخترت نیستم. خودم بابا دارم. بابام هست… مامان ندارم ولی هیچوقت هیچکس و جای مامانم نذاشتم. مامان من اون بالاست. هر روزم نگام میکنه. من هیچوقت فکر نکردم بابامی. هیچوقت نه داییم بودی نه عموم. من هیچکدوم و نمیخوام. نمیخوام تو هیچکدومشون باشی. من الان بهت بگم خالتم باورت میشه؟
ماشین را وارد محوطه خلوتی کرد. برخلاف فریادهای جاندار مستانه با آرامش پاسخ داد: خوشحال میشم خاله کوچولویی مثل تو داشته باشم.
دخترک وا رفت. اخم هایش را در هم کشید و ساکت شد. حرفی برای گفتن نداشت. در برابر این به سخره گرفته شدن احساساتش هیچ حرفی نداشت بزند. نمیدانست چه چیزی می تواند طرف مقابلش را در برابر احساساتش به خود بیاورد.
درد کتفش را فراموش کرده بود. اشک هایش سرازیر شد. طاهر در خیابان خلوتی پیچید: چرا دوسم داری؟
مستانه سر بلند کرد. خیره نیمرخش شد. طاهر تنها به روبرو خیره بود. فکر کرد… سکوتش طولانی شده بود.
طاهر از گوشه ی چشم دیدش زد: هوووم؟ نگفتی!
چشم از جاده نمیگرفت. نمیخواست مستانه را نگاه کند تا مجبورش کند حرفی به زبان بیاورد. میخواست احساسات دخترک را برایش شفاف سازی کند تا از این احساساتش دست بکشد. میخواست به او بفهماند که علاقه ای که از آن دم می زند تنها حسی بی معنی و زودگذر است.
پاسخی از مستانه دریافت نکرد. نگاهش را کاملا به جاده متمرکز کرد. گویا مستانه در ذهنش در حال کنکاش بود تا بیابد که دلیل دوست داشتنش چیست.
از پاسخ دخترک که ناامید شد لبخند کمرنگی روی لبهایش نشست. مستانه هیچ پاسخی نداشت که بر زبان بیاورد. مستانه هیچ نمی دانست تا بگوید. مستانه دلیلی برای دوست داشتنش نداشت. دوست داشتنش کودکانه بود مگر می شد دلیلی هم داشته باشد.
نگاهی به مسیر انداخت. ماشین را گوشه ای کشید و پارک کرد. برای مستانه توضیح می داد این دوست داشتن معنایی ندارد. باید امشب برای مستانه توضیح میداد در این روزها نباید ذهنش را درگیر او کند. در آینده می تواند مردی را بیابد که واقعا دوستش داشته باشد. در آینده می تواند عاشق باشد. لبخند بزند و شادی را حس کند.
راهنما زد.
امشب مستانه را قانع می کرد تا این دوست داشتن را فراموش کند. باید می فهماند آرزوها را در یک دفتر نوشتن باعث نمی شد عاشق تر باشی… باید به او میگفت عشق آنچه آدمی در کودکی با آن روبرو می شود نیست. عشق چیزی فراتر از تمام این اتفاقات است. می توانست برای مستانه عشق را بشکافد تا دخترک درک کند احساسش تنها حسی زودگذر نیست.
دست روی ترمز دستی گذاشت و بالا کشیدش… به محض رها کردنش دستش روی سوئیچ قرار گرفت و برای خاموش کردن ماشین میچرخاندش که سایه ی سنگینی را نزدیک بخود حس کرد. سر چرخاند و حس کرد تمام وجودش برای اولین بار به آتش کشیده شد. آتشی که از لبهایش به ذره ذره ی وجودش نفوذ میکرد. شوکه بود. چشمانش در مقابل چشمان خیره ی مستانه قرار گرفته بود. دخترک تکانی نمیخورد. همانطور بدون یک پلک زدن تماشایش میکرد. پلک زد. مستانه همانطور خیره اش بود.
تا به حال این چنین درمانده نشده بود. تا به حال هرگز هیچ زنی برای بوسیدنش پیش قدم نشده بود که این گونه بی حرکت خلع سلاحش کند. ذهنش از کار افتاده بود. نمی توانست روی آنچه در این لحظه اتفاق می افتاد تمرکز کند. در واقع نمی دانست در این لحظه باید چه واکنشی نشان دهد. تنها چیزی که نمی توانست روی آن تمرکز کند حسی بود که می شد از یک بوسه گرفت اما این لحظه برای او گویا شکنجه ای بود که به وجودش تحمیل می شود.
ذهنش فرمان خشم می داد. حس میکرد هر لحظه از اینکه دخترک چنین جراتی کرده است خشمگین تر می شود. نباید با او تنها می شد. نباید همراه خود را بیرون می آورد.
دست بالا برد و روی بازوان مستانه قرار داد و کمی فشرد تا از خود دورش کند. لبهای دخترک قفل شده در لبهایش آخ بلندی را به زبان آوردند. چشمانش در هم فشرده شد.
مستانه تکانی نمیخورد تنها چهره در هم کشیده بود. گویا از درد این چنین برآشفته است.
خود را عقب کشید و با فشاری که به بازوی راست مستانه داد سعی کرد کمی عقب ترش براند که چهره ی مستانه بیشتر در هم رفت. متعجب به چهره اش نگاه کرد و بازویش را بیشتر فشرد و مستانه بخود آمده و سعی کرد بازویش را از بین انگشتان پرقدرتش بیرون بکشد.
متعجب به بازویش خیره شد و بالاخره زمزمه کرد: بازوت چی شده؟
دخترک خیره خیره نگاهش میکرد. با خشم تکانش داد: میگم بازوت چی شده؟
نگاه مستانه به چشمانش بود. از این نگاه خیره خیره خشمگین شد. خود دست به کار شد و یقه ی پالتویش را پایین کشید. دست مستانه که روی دستش نشست دستانش از حرکت باز ماند.
سرش را چرخاند و زل زد به چشمان دخترک: میریم دکتر…
خود را عقب کشیده و ماشین را روشن کرد. دست مستانه که روی دستش که به روی دنده بود نشست با خشم دست مستانه را عقب زد و بی اختیار با صدای بلند فریاد زد: دیگه بمن دست نزن.
سر که به سمت مستانه برگرداند با نگاه ترسیده ی دخترک روبرو شد. با نگاهی که تنش را لرزاند. نگاهی که در عمق سیاهی چشمانش می شد درک کرد. در برابر چشمانش لبهای دخترک به لرز در آمد و با لحظه ای درنگ پشت به او کرد و رو چرخاند.
دستش را مشت کرد. کلافه نفس عمیقی کشید… خشمگین بود. از این رفتار مستانه خشمگین بود. از تمام حرکات دخترک خشمگین بود.
نفس پرحرصش را فوت کرد.
مستانه با بغض گفت: میخوام برم خونه.
توجهی نکرد. دنده را جا زد و ماشین از جا کنده شد و به راه افتاد.
ماشین با سرعت وارد خیابان بعدی شد و صدای بوق ممتد ماشینی که ممکن بود از سمت راست برخورد کند بالا رفت.
بی توجه به بوق ممتد ماشین، پایش را روی گاز فشرد. سرش را چرخاند و گفت: از این به بعد بهم دست نزن. حق نداری از یه متر نزدیکتر بشی. از این به بعد هم باید عمو طاهر صدام بزنی.
دندان روی هم سایید. حس میکرد هر لحظه با فکر کردن به اینکه دخترک با چه جراتی بوسیدتش، آتش میگیرد. لبش را به دندان گرفت و فشرد.
با خشم فریاد زد: حق نداری دوسم داشته باشی.
ماشین را در جلوی محوطه ی بیمارستان پارک کرد. نگهبان درب ورودی با اخم تماشایش کرد. شیشه را پایین کشید و اشاره زد تیرک راه بند را بالا بکشد. مرد خود را از پنجره ی اتاقش بیرون کشید: کجا میری این وقت شب؟ وقت ملاقات الان نیست.
سعی کرد آرامش خود را حفظ کند. اما با تمام تلاشش نتوانست لحن آرامی بخود بگیرد و غرید: مریضه میخوام برم اورژانس.
مرد چند لحظه با تعجب نگاهش کرد. اما وقتی صورت کلافه و خشمگینش را دید سر کج کرد و نگاهی به روی مستانه انداخت که سر به زیر و پست به مرد در صندلی فرو رفته بود. بالاخره تیرک راه بند را بالا کشید.
به سرعت پا روی گاز گذاشت و ماشین وارد محوطه بیمارستان شد و در گوشه ای پارک کرد. پیاده شد. قدم هایش را به آسفالت زمین می کوبید شاید کمی از خشمش کم شود. میخواست زمین و زمان را به فحش بگیرد. در سمت مستانه را باز کرد و با اشاره ی سر گفت: بیا بیرون.
دخترک سر بلند کرد. صورت پر از اشکش شوک زده اش کرد. انتظار این چشم ها را نداشت. اخم هایش را در هم کشید و تشر زد: بیا پایین…
بینی اش را بالا کشید و گفت: تقصیر توئه…
هیچوقت قبل از این، فکر نکرده بود دنیا چقدر می تواند عذاب آور باشد. اولین بار بود که این چنین نفسش سنگین می شد. اولین بار بود به اوج می رفت و حال پایین می افتاد. اولین بار بود که این گونه زمین می خورد. گویا از لب دره ای رها شده باشد. کسی دست روی سینه اش گذاشته و به عقب هلش داده و رهایش کرده است.
درمانده روی زانوانش خم شد و همان جا جلوی پاهای مستانه میان درب باز ماشین و تنه ی آهنی آن نشست. تمام توانش را از دست داده بود.
دخترک خم شد و صدایش زد: طاهر؟!
سر بلند کرد. به مستانه گفته بود این گونه صدایش نزند. گفته بود باید پسوند عمو را هم به نامش اضافه کند اما دخترک گویا هیچ اهمیتی نمی داد به آنچه گفته بود. حتی اگر اهمیت می داد هم مسخره نبود؟ بعد از آن بوسه مسخره نبود اگر میخواست عمو صدایش بزند؟
زندگی روی شانه هایش سنگینی میکرد. نمی توانست هیچ فکر کند. باید چه میکرد؟ از این پس قرار بود چه کند؟ گویا تمام دنیا روی سرش تلنبار شده باشد سرش را خم کرد. نمی توانست سنگینی این بار را تحمل کند. نمی توانست این سنگینی را به دوش بکشد.
درد داشت. تمام تنش درد میکرد. او نمی توانست این بار را تحمل کند.
سرش بیشتر خم می شد که دستی روی شانه اش نشست. سر بلند کرد و خیره به چشمان مستانه پلک زد. مستانه با دقت صورتش را کاوید.
اما نگاه او مستقیم به چشمان دخترک بود. آب دهانش را فرو داد و گفت: چرا من؟
مستانه خم شد. طاهر سر عقب کشید. نمیخواست این بوسه بار دیگر تکرار شود. نمیخواست دوباره بوسیده شود. نمیخواست تمام آنچه از مستانه در ذهن دارد از بین برود. نمیخواست ذهنش بیش از این بهم بریزد. اما…
بازوی مستانه دور گردنش حلقه شد و خود را کاملا خم کرد تا سرش را روی شانه ی او بگذارد.
رها شد. بیش از این نتوانست سنگینی اش را به پاهایش منتقل کند و پاهایش لرزید. روی زمین افتاد و مستانه را هم همراه خود پایین کشید. از این محبت های مستانه حس درد داشت. گویا مستانه سیگاری به دست گرفته و تن گرم و داغ سیگار را در پوست تنش فرو میکرد.
چشم بست و نالید: دوسم نداشته باش.
دخترک سکوت کرده بود. زمانی گذشت تا ادامه داد: من دوست ندارم.
دخترک آرام کنار گوشش لب زد: گفتی دوسم داری.
-:بجای دخترم دوست دارم. بجای دوستم… نه به این معنی که تو دنبالشی… مستانه… برام عزیزی. خیلی عزیزی. اونقدر عزیزی که نمیتونم بهت خرده بگیرم. اونقدر دوست دارم که نمیتونم سرت فریاد بکشم شا…
مستانه در کلامش پرید: کشیدی.
سکوت کرد. حق داشت. بر سرش فریاد کشیده بود. نمی دانست چه بر زبان بیاورد که… مستانه گفت: دوست دارم. خیلی زیاد. میخوام همیشه پیشت باشم. نمیخوام لیدا باشه. نمیخوام نزدیکت بشه. نمیخوام باهاش حرف بزنی.
به حسادت کودکانه ی مستانه لبخند زد. خود را عقب کشید. مستانه را به عقب هل داد و خیره به بازویش گفت: کی اینطوری شد؟
دخترک لبخندی به رویش زد: وقتی میخواستی نزاری بیفتم تو چاله…
از یادآوری آن لحظه، اخم هایش در هم رفت. متوجه نشده بود این چنین بازویش را کشیده است که دخترک دوست داشتنی آسیب ببیند.
به صورت دخترک دوست داشتنی نگاه کرد. با تردید دست پیش برد و دست روی بازوی مستانه گذاشت و آرام لب زد: متاسفم.
مستانه با مهربانی گفت: عیب نداره خوب میشه.
-:باید بریم به دکتر نشونش بدیم.
پلک زد: مستانه؟
دخترک با محبت خیره اش شد. پاسخی نداد اما نگاهش مشتاقانه منتظر پاسخ بود. پلک زد: این دوست داشتن نیست. عشق نیست.
اخم های دخترک در هم رفت.
***
پرستار از جا بلند شد و گفت: باید خیلی مراقب باشی… زود خوب میشه.
پاسخی نداد. تمام حواسش پی طاهری بود که دست به سینه به تخت تکیه زده و با دقت به صحبت های پرستار گوش می داد. در پاسخش گفته بود«مگه تو دل منی که فهمیدی عشق نیست. دوست داشتن نیست. نکنه فکر کردی بچه ام؟».
پرستار به سمت در خروجی به راه افتاد: می تونید برید.
بدون اینکه نگاهش کند، به دنبال پرستار راه افتاد و گفت: میرم هزینه رو پرداخت کنم. بیرون منتظرتم.
قبل از اینکه پاسخی بگیرد، تنهایش گذاشت. چند لحظه به دیوار روبرو خیره شد. تلفنش در جیبش زنگ خورد. گوشی را بیرون آورد و به نام «بابا» بر روی گوشی نگاه کرد.
گوشی را به گوش چسباند: سلام بابا…
-:کجایین دخترم؟
-:هیچی. یکم دور زدیم. الان کم کم برمیگردیم.
-:طاهر اونجاست؟
نگاهی به در انداخت. دستش را روی گوشی گذاشت و با کمی مکث گفت: پیاده شده آب هویج بخره.
وَلی در گوشی خندید: از کی تا حالا آب هویج میخوری؟
از اینکه پدرش مچش را گرفته باشد تردید کرد: برای من نه. خودش میخواست.
وَلی متفکر گفت: طاهر که آب هویج دوست نداره.
لبخندی روی لبهایش نشست. از اینکه طاهر هم مثل او آب هویج دوست نداشت. چرا آب هویج را به زبان آورده بود؟ می توانست هر چیزی باشد. مثلا شیر موز… یا یخ در بهشت! در این سرما؟!
-:مستانه؟
بخود آمد و پاسخ داد: بله؟
-:اتفاقی افتاده.
-:نه مثلا چه اتفاقی بابا؟!
وَلی با تردید گفت: خب یه دفعه ای رفتین بیرون. نخواستم پیش بقیه چیزی بپرسم ولی نگران شدم. تو و طاهر که مشکلی ندارین؟ اتفاقی افتاده نمیخواین بهم بگین؟!
نگاهش را به تخت سفید روبرویش دوخت و گفت: بابا؟
-:جون بابا…
-:طاهر…
-:طاهر چی؟
طاهر در چهارچوب در ایستاد. سرش را به سمت طاهر چرخاند و خیره اش شد. لبخندی روی لبهایش نشست: خیلی خوبه.
وَلی با مهربانی گفت: خوشحالم به این نتیجه رسیدی. طاهر خیلی مرده. خوشحالم حالا اینقدر بهش نزدیک شدی که اگه بخوام میتونم تو رو بسپارم دستش…
به طاهر خیره شد و پاسخ داد: بابا؟ چرا میخوای من و بسپاری دست طاهر!؟ مگه بچه ام.
-:هر چقدر بزرگ بشی برای من بچه ای… بچه ای که باید مراقبت باشم. طاهرم تنها کسیه که اونقدر بهش اعتماد دارم که مطمئنم میتونه ازت مراقبت کنه.
اخم های طاهر در هم رفته بود. قدمی به جلو برداشت.
چشم به طاهر در گوشی گفت: بابا من دوست دارم با طاهر برم.
وَلی سکوت کرد. ساکت شد. طاهر در پاسخ تمام خشمش برای دوست داشتنش گفته بود ماندنی نیست. گفته بود به زودی می رود. حال که طاهر نمیخواست بماند او همراهش می رفت. بخاطر طاهر هر کاری میکرد. میخواست کنارش باشد.
وَلی بالاخره به حرف آمد: طاهر خواسته باهاش بری.
ابروان طاهر در هم گره خورده بود. پلک زد و در پاسخ وَلی گفت: خبر نداره من این و میخوام.
-:مستانه چرا میخوای بری؟
-:مگه نگفتین طاهر میتونه مراقبم باشه؟ اونجا میتونم برم دانشگاه.
چشمان طاهر از تعجب گرد شد.
وَلی گفت: هیچوقت به این فکر نکرده بودم چنین چیزی بخوای. از من خسته شدی؟ چرا دوست داری پیش طاهر باشی؟ اینجا دانشگاه های بهتری هم هست.
طاهر دستش را برای گرفتن تلفن جلو آورد که مستانه خود را عقب کشید و گفت: شما نمیخواستین طاهر و دوست داشته باشم؟
وَلی ساکت شد. انتظار این یکی را نداشت. انتظار نداشت چنین چیزی بشنود.
با تردید گفت: دوسش داری؟
طاهر گوشی را از دستش کشید و وَلی گفت: فکر میکنی دوسش داری؟
از حرکت ایستاد. تمام تنش منجمد شد. نمی دانست باید در پاسخ به وَلی چه بگوید. از اینکه ممکن است وَلی از احساس مستانه با خبر شود، لرز به جانش افتاد. نه… مستانه حق نداشت چنین چیزی بخواهد. با خیزی که مستانه به سمتش برداشت قدمی عقب گذاشت و گفت: وَلی…
وَلی شوک زده پاسخ داد: اِ… طاهر… گوشی دست مستانه بود.
-:آره فکر کنم دخترت خوابش میاد حسابی داره پرت و پلا میگه.
مستانه با تشر از روی تخت پایین پرید: من جدی ام.
طاهر با اخم وحشتناکی نگاهش کرد و در گوشی گفت: من مطمئنا نمیتونم مراقب مستانه باشم. میدونی که اونجا زندگی چطوریاست. نمیدونم چرا چنین چیزی به فکرش رسیده. اگه با خودم مطرح میکرد مطمئنا منصرفش میکردم.
وَلی نفس عمیقی کشید: حالا وقتش نیست. برگردین سر فرصت روش حرف میزنیم.
-:حتما داریم میایم ما هم… بقیه رفتن؟!
-:نه هستن فعلا…اومدی حرف میزنیم. مراقب مستانه باش.
تماس را قطع کرد و گوشی را به سمت مستانه گرفت. مستانه با اخم گوشی را از دستش قاپید و گفت: وقتی تو نمونی من باهات میام.
به سمتش خم شد تا صورتش کاملا در مقابل صورت مستانه قرار بگیرد و زمزمه زد: داری بد بازی شروع میکنی خانم کوچولو…
دهان مستانه باز ماند. طاهر از کنارش گذشت و به سمت در به راه افتاد که گفت: به بابا میگم عاشقت شدم.
پاهای طاهر به زمین چسبید. حس کرد قلبش از توقف ایستاده است. متعجب به سمتش برگشت و به سختی لب زد: چی؟
شانه هایش را بالا کشید و گفت: بابام اونقدری دوست داره که فکر نکنم مشکلی با این داشته باشه. خوشحالم میشه بدونه تو میخوای دامادش بشی.
طاهر با حرص دندان روی هم سایید. نفسش بالا نمی آمد. از بین دندان هایش غرید: من به گور بابام میخندم.
لبخندی به رویش زد. جلو رفت و دست دور بازویش انداخت: چرا عصبانی میشی عزیزم؟
طاهر با خشم دستش را بیرون کشید و به راه افتاد. لی لی کنان به دنبالش قدم برداشت. بازویش درد میکرد اما آنقدر اهمیت نداشت که بخواهد واکنش نشان دهد. طاهر قدم هایش را روی زمین می کوبید و با حرص پیش می رفت. لبخندی به طاهر که این چنین عصبانی بود زد. نمی توانست این عصبانیت طاهر را درک کند. امروز خیلی کارها کرده بود اما پشیمان نبود. تنها راهی که می شد طاهر را برای خود نگه دارد. تنها راهی که می توانست لیدا را از زندگی طاهر بیرون بیاندازد. باید کاری میکرد تا طاهر باور کند دوستش دارد. لبهایش کش آمد. دست روی دهانش گذاشت. طاهر را بوسیده بود. ریز خندید. حق با فرشته بود… بوسه اش رویایی بود… انگشتانش را روی لبهایش حرکت داد.
با حس اینکه کسی نگاهش میکند به سرعت دستانش را عقب کشید و صورت قرمز شده اش را پایین انداخت. لبخند روی لبهایش کش آمد. مزه ی زردآلو داشت لبهایش…
پس برای همین همه عاشق بوسیدن بودند.
وارد حیاط بیمارستان شدند. طاهر به سمت ماشین قدم برداشت و با خشم و لگدی که نثار چرخ سمت کمک راننده کرد در سمت راننده را باز کرد و نشست. نیشخندی به روی چرخ ماشین زد و سر کج کرد و جدی سرش را بالا کشید: دردت اومد؟ عیب نداره میخواست من و بزنه نتونست حرصش و سر تو خال…
طاهر شیشه را پایین کشید و با خشم و صدایی که سعی داشت کنترلش کند گفت: چرا سوار نمیشی؟
پیش رفت. در را باز کرد و روی صندلی نشست. طاهر با خشم پا روی گاز گذاشت و ماشین با تکان شدیدی از جا کنده شد. دستش را به داشبورد گرفت و به روی خشمگین طاهر لبخند زد.
تا رسیدن به خانه بینشان سکوت حکم فرما بود. با توقف ماشین دستش را به دستگیره برد که طاهر گفت: حق نداری به وَلی چیزی بگی.
-:اذیتم کنی بهش میگم.
این را گفت و پیاده شد. پس طاهر از اینکه پدرش بفهمد وحشت داشت. لبخند شیطانی روی لبهایش نشست. زنگ آیفون را فشرد و دستانش را در جیب فرو برد. نمی خواست به هیچوجه از طاهر دور شود حتی اگر مجبور می شد او را با تهدید کنار خود نگه دارد. مطمئن بود پدرش طاهر را دوست دارد.
***
روبروی میرزایی ایستاد و لبخندی به صورت مرتب و آرایش شده اش زد. میرزایی اشاره ای به صندلی زد: بفرمایید، الان جناب مویدی هم برمیگردن.
روی مبل کنار میز وَلی نشست و پا روی پا انداخت: نگفتن کجا میرن؟
خانم میرزایی یکی از ابروان آرایش شده ی خوش رنگ قهوه ای اش را بالا کشید و گفت: فکر کنم زود برمیگردن. همکارا گفتن زود میان.
سرکج کرد: مزاحم شما هم شدم.
میرزایی نگاهی به میز خود انداخت و گفت: نه مشکلی نیست. فعلا کاری ندارم.
روی مبل جا به جا شد: پس چرا نمی شینید؟!
میرزایی لبخندی به رویش زد: نمیخوام مزاحم بشم.
سرش را به طرفین تکان داد و گفت: چه مزاحمی. هم صحبتی با شما باعث افتخار منه. خوشحال میشم…
میرزایی با تردید روی مبل روبرویی اش نشست.
خود را جلو کشید و گفت: نکنه همسرتون از اینکه با کسی همکلام بشین ناراحت میشن؟
میرزایی با دندان هایی که با لبخند به نمایش می گذاشت گفت: مجردم.
ابروانش را بالا کشید و کمی خود را جمع و جور کرد: عذر میخوام جسارت کردم.
-:اختیار دارین. مشکلی نیست.
-:فکر میکردم متاهل هستین. برای همین جسارت کردم. نمی دونستم. البته خیلی خوبه، ما مردا اهل زندگی نیستیم. بهمون خیلی اعتماد نکنین.
میرزایی هم خندید و گفت: نه بینشون آقایون خوبم پیدا میشه بالاخره.
دستش را زیر چانه اش زد و متفکر گفت: بله درسته. مثلا یکی مثل همین وَلی ما…
میرزایی متعجب گفت: آقای مویدی؟
طاهر با هیجان خود را جلو کشید: آره… وَلی نمونه ی یه مرد خیلی خوبه. شاید بتونم بگم بهترین مردی که میشناسم. فکر کنم اطلاع دارین همسرش و از دست داده. اون زمانا من و وَلی خوزستان سرباز بودیم. تو رفت و آمدهامونم توی ترمینال اهواز وَلی یه دل نه صد دل عاشق یه دختر اهوازی شد. اما خب لیلا از تیپ ما نبود. وَلی و من خانواده خیلی مذهبی داشتیم و لیلا خانواده ی آزادی داشت. اما وَلی دست برنداشت. جلوی خانواده ها وایستادن جفتشون.
دست به سینه زد و با نیش باز ادامه داد: خودم براشون رفتم خواستگاری…
چشمان میرزایی گرد شد و هاج و واج گفت: شوخی میکنین؟
-: باورتون نمیشه؟
میرزایی سرش را به طرفین تکان داد.
خندید و ادامه داد: میتونین از وَلی بپرسین. هیچی جونم براتون بگه رفتیم خواستگاری پدرزنش با چوب افتاد دنبالمون. تا پادگان دویدیم.
میرزایی هیجان زده گفت: بعدش چی شد؟
-:بالاخره پدرزنش تردشون کرد و به ازدواجشون رضایت داد. با هم برگشتیم تهران… چند وقت بعدم ازدواج کردن و دخترشون به دنیا اومد. اما چند سال بعد لیلا بیمار شد و فوت کرد. بعد از مرگ لیلا زندگی هم گویا با وَلی قهر کرده.
-:اطلاعی نداشتم فکر میکردم متاهل هستن. همیشه حلقه دستشونه.
نیشخندی زد: آره دیگه… برای همینه میگم نمونه یه مرد کامله. چند ساله تنهایی دخترش و بزرگ کرده. هنوزم به عشق لیلا پا بنده.
میرزایی با نگاه غمزده ای گفت: خوشبحال همسرشون. داشتن چنین مردی واقعا باعث خوشحالیه.
-:آره ولی خب الان دیگه لیلا نیست.
کتش را عقب زد و گفت: میدونین اوضاع زندگیش خیلی بهم ریخته هست. یکاری کرده دخترشم افسرده شده. میخوام یکم حال و هواش و عوض کنم اما نمیدونم از کجا… نمیتونم ببینم رفیقم که همیشه میخندید الان این شکلی داره زندگی میکنه.
میرزایی کنجکاو گفت: فکر میکنین میتونین کاری براشون بکنین؟
چشمکی زد و گفت: باید تلاشم و بکنم.
با ورود وَلی از پشت پیشخوان لبخندی زد و خود را عقب کشید. با نزدیک شدن وَلی نگاه هر دو به سمت او کشیده شد.
وَلی نگاه به میرزایی انداخت و رو به طاهر گفت: خوش میگذره؟
پا روی پا کشید و تکیه داد: من و دعوت میکنی و خودت در میری؟
وَلی با کنایه گفت: بد میگذره بهت؟
سری به طرفین تکان داد و خندید. میرزایی از جا بلند شد: من برم دنبال کارام آقای مویدی.
وَلی لبخندی به رویش زد: ممنون خانم. می بخشید اگر رفیقم وقتتون و گرفته.
-:نفرمایید. از هم صحبتی با ایشون لذت بردم. با اجازه…
این را گفت و سری هم در برابر طاهر خم کرد. طاهر به احترامش نیم خیز شده و میرزایی دور شد. وَلی پشت میزش نشست: خوش میگذره؟
نیشخندی زد: جات خالی بود. حسابی غیبتت و کردم.
چشمان وَلی گرد شد: چی بستی به ریش دختره…
-:دست شما درد نکنه.
یکی از کارمندان نزدیک شد و برگه هایی را به سوی وَلی گرفت. صحبتی کردند و با دور شدنش ادامه داد: میخواستی راجع به چی حرف بزنی؟
-:میخواستم در مورد مستانه حرف بزنیم.
ابروان طاهر در هم کشیده شد. انتظار این یکی را نداشت. این روزها از هر چیزی که مربوط به مستانه می شد فرار میکرد. خود را بیرون از خانه سرگرم میکرد تا کمتر در خانه باشد. کمتر کنار دخترک باشد. کمتر با او برخورد کند. لیدا برنامه های رفتنش را اوکی میکرد. دادگاه نظامی را برده بودند. مشکل فرار از سربازی اش حل شده بود. لیدا توضیح زیادی نداده بود در مورد حل پرونده تنها پرونده ی کامل شده را در برابرش گذاشته بود.
پوست لبش را کند و از دردی که پیچید دندان گزید. وَلی نگاهش را به برگه ها دوخت و در حال امضا زدن گفت: میخواد باهات بیاد…
آب خشک شده ی دهانش را فرو داد. به سختی هوای اطرافش را بلعید و گفت: یعنی چی؟
وَلی سر بلند کرده و دستانش را در هم گره زد: خیلی باهاش حرف زدم. نمیدونم… شاید این انتخاب خوبی باشه که همراهت باشه.
نگاهی به اطراف انداخت و به سختی خود را از پشتی صندلی که گویا شبیه به چسب او را در آغوش گرفته بود کند و به وَلی نزدیک شد: میفهمی چی میگی؟ اون دختر توئه… هیچ رابطه ای با من نداره که بخواد باهام بیاد اون سر دنیا…
-:از کی تا حالا پا بند روابط شدی؟
اخم هایش را در هم کشید و گفت: از وقتی اون دختر توئه. از وقتی که تو تنها خانوادمی…!
وَلی سکوت کرد. خیره شد به چشمانش… طاهر پیش رویش خشمگین بود. می فهمید… حس میکرد.
لبخندی به رویش زد: چته مرد؟ چرا اینقدر بهم ریختی؟!
طاهر کمی مکث کرد. سرجایش نشست و کمی جا به جا شد: من نمیتونم مسئولیت دخترت و قبول کنم وَلی… این خیلی سنگینه.
وَلی لبخند تلخی به لب نشاند. پلک زد. مرد مقابلش از دخترش وحشت داشت.
طاهر از جا بلند شد: اگه میخوای بفرستیش خارج از کشور… بفرستش لندن. آلمان.فرانسه. مالزی… هر جایی به جز دبی. هر جایی که نخوای بسپاریش به من…
-:چرا؟!
ذهنش دستور ایست داد. چرا؟! چرایی که به زبان آورد تمام افکار ذهنش را بهم ریخت. باید میگفت چون دخترت عاشقم شده است؟ چون میترسم از دختر عاشقت؟ چون از هر لحظه ی این زندگی وحشت زده ام؟!
پلک زد. آرام زمزمه کرد: چون دختر توئه.
-:یعنی اگه یکی دیگه بود قبول میکردی؟
حس کرد تمام آنچه در معده دارد به دهانش برمیگردد. درمانده مانده بود. دستش را مشت کرد و گفت: آره هرکسی جز دختر تو…
-:از چی میترسی؟ نکنه میترسی بین تو و دخترم اتفاقی بیفته؟
وحشت زده به صورت وَلی نگاه کرد. وَلی با یک تای بالا رفته ی ابرویش تماشایش میکرد. مستانه چیزی گفته بود؟ از این دخترک بعید نبود چیزی گفته باشد. لعنتی…
کمی تردید کرد و گفت: اگه اتفاقی برای مستانه بیفته هیچوقت خودم و نمی بخشم. من نمیتونم مسئولیتش و قبول کنم. من نمیتونم اگه اتفاقی براش بیفته کاری بکنم. اگه اتفاقی بیفته نمیدونم جواب تو رو چی باید بدم. هیچی نمیدونم.
کلافه دستی بین موهایش کشید.
-:طاهر تو مستانه رو خیلی دوست داری…
از بین دندان های قفل شده اش غرید: من اون و به عنوان دختر تو دوست دارم. نه بیشتر از این…
وَلی چند لحظه خیره خیره نگاهش کرد و گفت: باشه. خودم با مستانه حرف میزنم.
بالاخره سر به زیر انداخت. نفس سنگین شده اش را رها کرد و به سختی لب زد: ممنونم.
***
چشمان گرد شده اش را از اسماء که با خستگی و کمر خم شده به سمتش می آمد گرفت و به شراره دوخت: این چش شده؟
شراره گیج به اسماء خیره شد و از جا برخاست: تو چته؟!
به دنبال اسماء میترا وارد کلاس شد و گفت: وای عاشقتم اسماء شاهکار کردی…
شراره بازوی اسماء را گرفت و روی صندلی خود نشاند.
به سمت میترا برگشت: این چش شده؟
شراره هم همین سوال را به زبان آورد. میترا خندید: از اول زنگ تفریح رفته تو دستشویی معلما تا الان…
چشمان هر دو گرد شد. اسماء به خنده افتاد و اشاره زد نزدیک شوند. میترا با خنده روی پاهای مستانه نشست و اسماء گفت: دیشب از بابام چند تا قرص مسهل گرفتم… امروز از کلاس رفتنی بیرون دیدم آبدارخونه خالیه هیشکی نیست یکی از این قرصا رو انداختم تو قوری روی سماور…
مستانه وحشت زده گفت: هینننن…
شراره خندید: دیوونه اگه گیر می افتادی چی؟
نیش اسماء باز شد و با شیطنت گفت: فعلا که گیر نیفتادم. اگه می افتادم میگفتم حالم بده میخواستم آبجوش بردارم بخورم.
مستانه بی توجه به صحبت های شراره گفت: خوردن از چایی؟
میترا بلند خندید: معلومه که خوردن. تقدیر و خانم رمضانی…
اسماء اصلاح کرد: منفردم خورد.
مستانه دست روی دهانش گذاشت: نفهمیدم که تو ریخته بودی؟!
اسماء ابروانش را بالا کشید: خودم و زدم به بدحالی… رمضانی هم دلش سوخت گفت اینقدر هی نرو این ور اون ور… حالت بد شد برو دستشویی معلما… منم رفتم بست نشستم اونجا…
میترا با هیجان ادامه داد: هر سه تاشون مجبور شدن برن دستشویی بچه ها.
شراره با چشم غره گفت: ولی کارتون خیلی بد بوده.
هر سه به صورت شراره خیره شدند که نتوانست جدیتش را حفظ کند و زیر خنده زد. همانطور که دست روی شانه ی اسماء میگذاشت گفت: کارت حرف نداشت… فقط کاش قبلش یه ندا میدادی یکم می خندیدیم.
-:یه دفعه ای شد. حالا نگران نباش یه بسته دارم از این قرصا…
میترا دستش را دراز کرد: بمنم بده.
اسماء زبان درازی کرد: برو خودت بخر… مال خودمن. لازمشون دارم.
میترا را هل داد و از جا بلند شد. نگاهش به فرشته افتاد که آینه به دست مشغول کرم زدن به صورتش بود. فرشته با سنگینی نگاهش سر بلند کرد و لبخند زد. پدرش گفته بود در مورد زندگی در دبی فکر میکند. لبخندی زد… اما از دوری کردن های طاهر خشمگین بود.
میترا جای او روی صندلی نشست و گفت: دیدین چند وقته یه پسره با یه سوناتا وای میسته جلوی مدرسه…
اسماء خود را جلو کشید: وای آره… دوست پسر بچه هاست؟
میترا شانه بالا کشید: کسی نمیدونه.
شراره روی دسته ی صندلی خود که اسماء روی آن نشسته بود نشست: لابد دیگه وگرنه چرا باید هر روز بیاد جلوی مدرسه ما.
پلک زد. اصلا متوجه چنین شخصی نشده بود.
شراره به سمتش برگشت: مستانه با مجد حرف زدی؟
-:آره… میگه پنج شنبه ها… ولی پنج شنبه ها بابام سرکاره نمیتونه بیارتم.
-:خب با آژانس بیا…
این را میترا گفت. شراره بجای او پاسخ داد: نه نمیشه. اون همه رو چطوری با آژانس بیاد. اون وقت صبح. مامانم میگه آژانسا هرچقدر قابل اعتماد بازم نباید بهشون کاملا اعتماد کرد.
کمی فکر کرد. شاید طاهر می توانست برساندش. اواخر زنگ آخر بودند که باران شروع شد. لبخندی به باران در حال باریدن زد. رعد و برقهای پر صدا و حرکت آرام نوازش مانند و برخورد قطرات باران به پنجره های کلاس تمام حواسش را به سمت خود کشیده بودند. فکر کرد در دبی هم باران می بارد؟!
چند روز پیش پدرش پرسیده بود طاهر را دوست داری؟ پاسخش ساده بود در یک کلمه.«آره.»
دوست داشتنش را انکار نمیکرد. کاش طاهر می آمد دنبالش… می توانستند دست در دست هم زیر این باران قدم بزنند.
گوشی اش را به آرامی از جیب کوله اش بیرون کشید. صفحه ی ارسال اس ام اس را باز کرد. نگاه شراره به حرکت دستش افتاد و متعجب اشاره ای به فلاحی وش که تصویری از فرمول ساختاری دئوکسی ریبوز کشیده و در حال توضیح بود زد.
بی توجه به اشاره های شراره با نگاهی به تخته انگشتانش را به حرکت در آورد و نوشت: میای دنبالم؟! بارون می باره.
با فشردن دکمه ی ارسال دلش لرزید. هیجان زده چشم به گوشی دوخت و با نمایش پیام تایید ارسال لبخندی روی لبش نشست.
فلاحی وش چند ضربه به تخته کوبید و گفت: اینا رو برای خودم نمیگما… من بلدم. خیلی برای کنکور نمونده… فقط یه سال… تا بخودتون بجنبین یه سالم تموم شده و دیگه وقتی نیست. اگه میخواین درست حسابی یه رشته ی خوب قبول بشین بخودتون بجنبین و تلاش کنین. اگه میخواین یه رشته خوب قبول بشین… اگه امیدتون به پزشکی و دندان و داروئه… پس الان وقت بازیگوشی نیست. باید بخونین. الان شاید توی مدرسه نمراتتون خوب باشه ولی فراموش نکنین کنکور یه رقابت با هزاران نفره که از همه جای کشور میان. اگه حواستون نباشه تلاش نکرده باشین باختین بدم باختین.
شراره خودکارش را در دست تاب داد: ما با تمام قوا میخونیم خانم. انشاا… یه رتبه خوبم قبول میشیم.
فلاحی وش لبخندی روی لبهای درشت بی رنگش کاشت: امیدوارم همتون همونی که میخواین قبول بشین. قبولی شما باعث افتخار و سر بلندی منه. افتخاره بگم من روزی معلم دکترای بزرگی بودم.
نگاهش را تا گوشی پایین کشید. جوابی از طاهر نرسیده بود.
اینبار نوشت: بارونیه… خیس میشم…
اس ام اس را ارسال کرد.
فلاحی وش دوباره سر درس برگشت و گفت: زیست یکی از درسای مهم تونه ازش سرسری نگذرین.
با روشن شدن صفحه ی گوشی اش به سرعت سر کج کرد. پیام رسیده را باز کرد اما با دیدن متن پیام لبخند و هیجانات درونی اش از بین رفت. طاهر خصمانه نوشته بود: «سرویس داری».
دندان روی هم سایید و نوشت: امروز با سرویس نمیرم. نیای جلوی بارون میمونم.
تا آخر زنگ یک چشمش به گوشی بود یک چشمش به توضیحات فلاحی وش، که چندان درکی از آنها نداشت چون در تمام مدتی هم که نگاهش به تخته بود به این فکر میکرد هر آن ممکن است طاهر پاسخی بدهد. هر آن ممکن است طاهر از آمدنش بگوید.
اما بر خلاف انتظارش هیچ پاسخی دریافت نکرد. این بی پاسخی را به پای این گذاشت که طاهر خواهد آمد.
با خوردن زنگ وسایلش را جمع کرد و همراه شراره از مدرسه بیرون رفت. شراره به سمت سرویس میرفت که پا نگه داشت. شراره پرسید: چرا نمیای؟
باران با شدت به سر و رویش می کوبید. شانه بالا کشید: میخوام تو بارون قدم بزنم. قراره طاهر بیاد دنبالم.
شراره کمی نگاهش کرد و گفت: واقعا میاد؟
-:بهش گفتم بیاد. تو بارون قدم زدن خوبه.
شراره سری کج کرد: خب پس رفتم من. زنگ میزنم بهت…
قدمی به سمت سرویس برداشت و برایش دست تکان داد.
نوایی از ماشین پیاده شد: مستانه جان نمیای؟
سری به طرفین تکان داد: نه… قراره بیان دنبالم. مرسی… از بارون خوشم میاد.
نوایی با تردید گفت: پس اگه نیومدن زنگ بزن بیام دنبالت.
نیشخندی زد: چشم مرسی.
زمان زیادی طول نکشید تا جمعیت انباشته شده، به خیابانی سوت و کور تبدیل شد. سرد بود و خیسی تنش این را تشدید می کرد. دستانش را در جیب فرو برد و پا به پا شد. گویا طاهر واقعا قصد آمدن نداشت. با نوک کفش به گودال آبی ه ایجاد شده بود کوبید که سوناتای سفید رنگ در برابرش توقف کرد.
با پایین کشیده شدن شیشه ی ماشین نگاهش بالا آمد و به پسر جوانی که با سری کج شده گفت: زیر بارون موندی…
خیره ی پسر شد. با موهای مرتب شانه خورده به عقب و چشمان مهربان و تنی که کمی به سمت فرمان خم شده بود جذاب به نظر می رسید.
پسر گفت: میخوای برسونمت؟
لرزی از تنش گذشت اما سرش را به طرفین تکان داد: نه.
پسر لبخندی زد: مریض میشی.
لب ورچید: اشکال نداره.
-:اگه میخواست بیاد تا الان باید میومد.
دستی به صورت یخ کرده اش کشید و آرام گفت: شاید اومد…
پسر سری تکان داد و لبخندی زد: باشه.
شیشه را بالا کشید و ماشین را به حرکت در آورد. از اینکه پسر رهایش کرده بود لبخند زد. اما سوناتای سفید رنگ کمی بالاتر متوقف شد. متعجب به ماشین نگاه کرد.
اما وقتی از توقف ماشین مطمئن شد و هیچ حرکتی از راننده اش ندید نگاهش را به آن سوی خیابان دوخت. شاید طاهر می آمد. گوشی اش را از جیب بیرون کشید و شماره ی طاهر را گرفت. اما صدای زنی که تاکید داشت دستگاه مورد نظر خاموش است تمام امیدش را به ناامیدی تبدیل کرد.
گوشی را در جیبش گذاشت. مقنعه اش کاملا خیس شده بود و میتوانست خیسی را در بین موهایش هم حس کند.
بغض کرد. قدمی به سمت خیابان برداشت. عقب رفت. سوناتا هنوز همانجا بود. دستانش را در جیب فرو کرد و به راه افتاد. قدم هایش آرام بی حس و حال بودند. رعد و برقی زد. از جا پرید و ضربان قلبش بالا رفت. نگاهی به آسمان انداخت. خود را به دیوار خانه های ردیف شده کنار هم نزدیک کرد. از کنار سوناتای سفید گذشت. طاهر نیامده بود. گوشی اش را هم خاموش کرده بود. مثل تمام روزهای گذشته فرار میکرد.
فرار؟!
قطره اشکی از چشمش سرازیر شد. طاهر از او فرار میکرد؟!
باران به صورتش خورد. شدت گرفته بود و صدای برخوردش بیشتر شده بود. کمی در خود فرو رفت. قطره اشکی دیگر از چشمش چکید. طاهر گوشی را به رویش خاموش کرده بود.
قلبش فشرده شد.
در گودال آبی فرو رفت. تمام کفش ها و لبه ی شلوارش خیس شد. پوزخندی به کثیفی لباسهایش زد. مطمئنا ماشین لباسشویی انتظار لباسهایش را می کشید. کسی در خانه جز همان لوازم خانه انتظارش را نمی کشیدند.
اگر مادرش بود. اگر لیلا بود. شاید طاهر جرات نمیکرد گوشی را رویش خاموش کند.
باید عرض خیابان را رد میکرد. قدمی به خیابان گذاشت که نگاهش روی سوناتای سفید که با فاصله ی اندکی از او توقف کرده بود ثابت ماند. با اخم به ماشین خیره شد. اما هیچ حرکتی از آن ندید. به آرامی راه افتاد. سوناتا هنوز همان جا ایستاده بود.
عرض خیابان را طی کرد. خبری از سوناتا نبود. خود را جمع و جور کرد. لعنت به طاهر… قلبش تشر زد… بغض گلویش را فرو داد. شاید کاری برایش پیش آمده بود. لب هایش را بهم فشرد. آری… شاید برایش کاری پیش آمده بود. طاهر می آمد. این گونه رهایش نمیکرد. زیر این باران شدید رهایش نمی کرد.
کسی صدا زد: خانم؟
کسی مطمئنا او را صدا نمی زد.
اینبار فاصله کمتر شد و کسی دوباره صدا زد: خانم…
به عقب برگشت تا کسی که خانم مد نظرش را صدا می زند ببیند. با نگاه سنگین مردی به سمت خود متعجب ایستاد. به تابلوی بزرگی که اعلام میکرد ماشین متعلق به یکی از آژانس ها هست خیره شد.
مرد سری کج کرد: این ماشین و برای شما گرفتن.
چشمانش گرد شد. مرد گفت: بفرمایید سوار شید.
اخم هایش را در هم کشید. چرا باید سوار می شد؟! از کجا معلوم راننده ی آژانس می بود…
مرد از برخورد قطرات باران به سر و صورتش، عصبی کمی خود را عقب کشید و گفت: کسی تماس گرفتن مشخصات شما رو دادن. گفتن توی این مسیر میتونم سوارتون کنم.
متفکر به مرد نگاه کرد که مرد گفت: خانم نمیخواین سوار شین من برم.
با تردید پا به خیابان گذاشت و به سمت ماشین قدم برداشت. نگاهش روی سوناتایی که آن سوی خیابان توقف کرده بود ثابت ماند. یعنی طاهر برایش ماشین فرستاده بود؟
***
روبروی لیدا نشست. لیدا از جا بلند شد. چتر خیسش را گوشه ای باز گذاشت و گفت: چرا گوشیت خاموشه؟
-:مستانه زنگ میزد خاموش کردم.
-:تا کی میخوای فرار کنی؟
طاهر که خود را با مجله های روی میز مشغول کرده بود سر بلند کرد: تا وقتی دست از سرم برداره!
لیدا پشت میزش نشست: به نظرت ممکنه؟
شانه بالا کشید: بالاخره خسته میشه.
-:داری اینطوری نابودش میکنی طاهر…
با خشم سر بلند کرد و زل زد به چشمان لیدا: انتظار داری چیکار کنم؟ برم بگم عشقت و با آغوش باز میپذیرم. اون کسی که جای دخترمه!؟
-:تا کی میخوای فرار کنی طاهر؟
با خشم غرید: داری چی میگی نمیفهمی چی میگم؟ اون یه دختره پاک و معصومه… یه دختری که شاید حسی که بهم پیدا کرده، اولین احساسش باشه. اولین بار باشه که از نزدیکی به یه مرد حسی پیدا میکنه.
-:تو دوسش داری.
چشم روی هم فشرد و نالید: بجای دخترم.
لیدا دست روی چانه زد: تا کی میخوای به خودت دروغ بگی طاهر…
روی مبل جا به جا شد: من چه دروغی بخودم گفتم؟
-:انکار نکن که وسوسه نشدی.
-: معلوم هست چی داری میگی؟
-: دارم واقعیت و بهت یادآوری میکنم. درسته هم سن باباشی… با زنای زیادی رابطه داشتی. قبلا عاشق شدی و از دستش دادی اما تهش خودتم خوب میدونی مستانه وسوسه ات کرده. زنایی که باهاشون رابطه داشتی اینقدر ناب و بکر نبودن. احساسات مستانه نابه… بکره… مستانه خیلی صادقانه داره با احساساتش به سمتت میاد. این نابی و بکری احساساتش وسوسه ات نکرده؟
قلبش از حرکت ایستاد.
لیدا ادامه داد: مستانه یه دختر هفده ساله هست که داره بهت ابراز عشق میکنه. بتو… تویی که ازش بیست و پنج سال بزرگتری. تویی که رفیق باباشی… جای پدرشی… اما اون عاشقته… با تمام وجودش. وقتی میبینم چطور چشم ازت برنمیداره. وقتی با هر حرکتت تکون میخوره. نگو که متوجهشون نشدی. نگو متوجه نشدی با کوچکترین تغییر حالتت اونم حالتاش عوض میشه.
سر به زیر انداخت و لیدا گفت: طاهر تو دوسش داری… نوع دوست داشتنت نسبت به حسی که اون بهت داره خیلی تفاوت داره. میدونم نمیخوای بیاد سمتت… میدونم هیچوقت نمیتونی به اون دید بهش نگاه کنی اما سعی نکن از خودت برونیش تا شاید احساساتش عوض بشه. این جامعه پر از گرگه… مخصوصا توی این کشور… همه منتظر دخترای ساده ای مثل مستانه ان تا احساساتشون و همونطور که خودشون میخوان به بازی بگیرن. نکن با مستانه طاهر… نذار کارش به جایی بکشه که برای دوری از تو بیفته توی لجن زندگی. مستانه، اون دخترک دوست داشتنی شیرین حیفه برای اینکه اینطوری بخواد بزرگ بشه و توی زندگی دست و پا بزنه. فکر نکن با دور کردنش از خودت بهش لطف میکنی. تو با این کار فقط نابودش میکنی.
طاهر فقط خیره نگاهش کرد.
لیدا خود را جلو کشید. دستانش را روی میزش در هم قفل کرد: طاهر… مستانه اونقدر بچه هست که نتونه جلوی احساساتش و بگیره و کنترلش و از دست بده. خیلی ها منتظرن یکی مثل مستانه پاش بلرزه تا به اسم دوست و رفیق کنارش باشن. اون دختر تو سن بدی قرار داره. نابود میشه اگه ولش کنی به امون خدا… با این دوری کردنا داری همه چی و بدتر میکنی.
رعد و برق زد. لیدا به سمت پنجره ی پشت سرش برگشت و نگاه طاهر به پنجره و بارانی که با شدت خود را به شیشه می کوبید ثابت ماند.
کمی تردید کرد و بالاخره گفت: ماشینت و بهم قرض میدی؟
لیدا لبخندی روی لب کاشت و دست به سوئیچ روی میز برد و روی میز به سمتش سُر داد. با عجله سوئیچ را قاپید و از اتاق بیرون رفت.
سوار آسانسور شد و گوشی را روش کرد. تا بالا آمدن سیستم گوشی، آسانسور هم در طبقه ی همکف توقف کرد. از ساختمان بیرون زد. باران به شدت می بارید. نگاهی به اطراف انداخت و با دیدن ماشین لیدا، ریموت را فشرد و پشت فرمان نشست.
گوشی را در دستش چرخ داد و در حال به حرکت در آوردن ماشین شماره ی مستانه را گرفت. اولین بوق را که خورد تماس قطع شد. متعجب نگاهش را از جاده گرفت و به گوشی دوخت. مستانه قهر کرده بود؟
دوباره شماره گرفت و اینبار صدایی در گوشی دهن کجی کرد. صدای زنی که با صدای جدی و در عین حال رسایش اعلام میکرد دستگاه مورد نظر خاموش است.
متعجب تماس را قطع کرد و دوباره گرفت. مطمئن بود دفعه ی قبل گوشی زنگ خورده بود. یعنی مستانه بخاطر پاسخ ندادن گوشی را خاموش کرده بود؟ اینکار از مستانه بعید بود.
مستانه چنین کاری نمیکرد. گوشی را خاموش نمیکرد. نگاهی به ساعت انداخت. یک ربع از زمان تعطیل شدن مستانه می گذشت. پایش را با قدرت روی گاز فشرد. ماشین با سرعت پیش میرفت. به چراغ سبز خیره بود. به محض رسیدنش چراغ زرد و بعد رو به قرمزی می رفت که پایش را بیشتر روی گاز فشرد و از چراغ تازه قرمز شده رد شد. وقت نبود. مستانه مطمئنا زیر باران مانده بود.
یک ربعی طول کشید با وجود سرعتش بالایش به جلوی مدرسه برسد. با اینکه چراغ قرمز ها را رد کرده و با تمام سرعت پیش آمده بود اما وقتی در آن باران و خیابان های لیز در برابر مدرسه توقف کرد و چشم چرخاند هیچ خبری از مستانه نبود.
ماشین را خاموش کرد و پایین پرید. به سمت مدرسه رفت و آیفون را فشرد.
صدای سرایدار مدرسه در آیفون پیچید. از همان جا پرسید: از بچه ها کسی تو مدرسه مونده؟
سرایدار با بیحالی گفت: چی؟
-:مستانه مویدی! انگار مونده تو مدرسه… میشه یه لحظه در و باز کنین؟
چند لحظه طول کشید تا در باز شد. فاصله ی حیاط تا ساختمان را با دو طی کرد و در برابر سرایدار میانسال که در ورودی ساختمان ایستاده بود ایستاد و بعد از سلامی کوتاه گفت: مستانه مویدی فکر کنم مونده باشه اینجا…
سرایدار سرش را بالا انداخت: نه نمونده.
-:قرار بود بیام دنبالش یکم دیر کردم. تو این بارون جایی نمیره. شما یه نگاه بندازین. از اولیاء مدرسه کسی نمونده؟
سرایدار بی حوصله گفت: من الان داشتم کلاسا رو تمیز میکردم. خودمم در اصلی و قفل کردم هیچکس نیست.
-:میشه یه نگاه بندازم؟ شاید شما ندیده باشیش…
سرایدار کلافه گفت: میگم نیست. چرا نمیفهمی؟ مثلا میخواد قایم بشه؟
دستی به پیشانی اش کوبید و با فشار آن را تا روی چانه اش پایین کشید و گفت: بارونه… تو این بارون جایی نداره بره.
-:شاید خودش رفته باشه. مگه گوشی نداره زنگ بزن بهش.
-:خاموشه اگه نبود که نمیومدم اینجا با شما سر و کله بزنم.
سرایدار بالاخره کلافه از برابرش کنار رفت و گفت: بیا برو خودت بگرد ببین نیست.
با عجله تشکر کوتاهی کرد و وارد کریدور شد. تمام کلاسها و حتی دفتر را هم گشت اما خبری از مستانه نبود. ناامید به سمت خروجی برگشت که سرایدار طلبکار گفت: دیدی گفتم نیست.
سری تکان داد و بی حرف به سمت در اصلی دوید. در را نیمه باز رها کرد و سوار ماشین شد. روشن کرد و به راه افتاد. اگر مستانه میخواست به خانه برود باید این مسیر را در پیش میگرفت. تا ته خیابان رفت و پیچید. نگاهش آرام آرام به دو طرف خیابان بود تا مبادا مستانه از دیدش گم شود. تا مسیر خانه آرام آرام و با چشمان در حال گردش در دو طرف خیابان پیش رفت. شماره ی مستانه را گرفت و پاسخی دریافت نکرد. بالاخره ناامید دست به دامان وَلی شد و با بهانه ای شماره ی نوایی را گرفت.
از نوایی در مورد مستانه پرسید و مرد با نگرانی گفت: نیومد. گفت میان دنبالش… حتی بهش گفتم اگه کسی نیومد زنگ بزنه برم دنبالش ولی کسی زنگ نزد.
با ناامیدی خداحافظی کرد و به مرد که با نگرانی میپرسید: چیزی شده؟
پاسخ داد: نه هیچی نیست. حتما رفته خونه. ممنونم.
مرد گفت: باشه نگران شدم اگه خبری شد منم در جریان بزارین.
شماره ی خانه را گرفت. تلفن زنگ خورد و زنگ خورد و بوق ممتد در گوشی پیچید. دست و پایش به لرز افتاده بود. دوباره شماره ی مستانه را گرفت.
باز هم خاموش بود.
ناامید از یافتن مستانه به سمت خانه راند. باید با وَلی صحبت میکرد. باید به وَلی توضیح میداد. همه چیز را می گفت… از علاقه ی مستانه تا پس زدن های خودش… همه چیز را میگفت و برای یافتن مستانه به اداره ی پلیس می رفت.
با توقف ماشین در برابر خانه با عجله پیاده شد. پاهایش را روی زمین می کشید. اهمیتی نداشت شدت رعد و برق بیشتر شده است. اهمیتی نداشت باران با شدت خود را به در و دیوار می کوبد. کلید را در قفل چرخاند و وارد شد. وَلی گفته بود امروز دیرتر برمیگردد. امیدوار بود وَلی در خانه باشد و مجبور نشود تا آمدنش صبر کند. ذهنش تاکید کرد. نمی تواند صبر کند. باید هر چه سریعتر گم شدن مستانه را به وَلی اطلاع دهد.
در آهنی را هل داد و وارد ساختمان شد. هیچ صدایی از خانه نمی آمد. تمام امیدش برای در خانه بودن مستانه از بین رفت. اگر می توانست از درد گم شدن مستانه زیر گریه میزد. این دختر او را به ته درماندگی کشیده بود. کاش می شد گریه کند و فریاد بزند که چقدر از این هجوم اتفاقات خسته است.
دو پله را که به طبقه ی همکف میخورد پایین رفت و راهرو را طی کرده و وارد خانه شد. هوای گرم خانه در صورت یخ زده اش کوبیده شد. نگاهی به خانه انداخت و وارد آشپزخانه شد. گوشی تلفن را برداشت و با خاموش بودن گوشی بیسیم با حرص دندان روی هم سایید و به سمت تلفن گوشه ی خانه که روی میز سیاه قرار داشت راه افتاد. شماره ی وَلی را گرفت. اولین بوق را خورد… دومین بوق و چرخید.
شوک زده به روبرو خیره شد.
صدای وَلی در گوشی پیچید: جونم؟
چنان شوکه بود که حتی لبهایش تکان نخورد. نفسش به سنگینی بالا می آمد. چنین چیزی امکان نداشت… نباید اتفاق می افتاد.
وَلی بود که گفت: الو مستانه تویی؟
چطور می توانست چنین چیزی اتفاق بیفتد؟!
بخود آمد. نگاه از روبرو گرفت و در گوشی آرام زمزمه کرد: سلام.
-:طاهر تویی؟ چی شده بود شماره ی نوایی رو میخواستی؟
نگاهش را دوباره به روبرو برگرداند تا مطمئن شود. با اطمینان از آنچه می دید پشت به آنچه شوکه اش کرده بود ایستاد.
-:کجایی؟
این را کاملا آهسته به زبان آورد.
وَلی با دودلی پاسخ داد: فعلا بانکم یکم کارم طول میکشه بعدشم میرم هماهنگی ها رو برای مراسم فردا انجام بدم. چیزی شده؟
کوتاه گفت: نه!
و با مکثی طولانی ادامه داد: باشه. بعد حرف میزنیم. خداحافظ.
منتظر وَلی نماند و تماس را قطع کرد. به عقب برگشت. دوباره به همان مسیری که شوک زده اش کرده بود خیره شد. نمی توانست چیزی به زبان بیاورد. به سختی به جلو قدم برداشت. قدم هایی آهسته و روی پنجه ی پا…
کنار مبل ایستاد و خم شد.
به صورت غرق در خواب مستانه خیره شد. خشمگین بود. ناراحت بود. اما اوج نگرانی اش بیش از آنی بود که می شد تصور کرد. نگران شده بود برای این وروجک غرق در آرامش خواب…
این وروجک به سادگی تمام بازی اش داده بود. بازی که نگرانی های عالم و آدم را در وجودش سرازیر کرده بود. دست پیش برد. صورتش را نوازش کرد… تنش گرم بود. گرم گرم… دخترک در تب می سوخت.
نگران نزدیک شد. در حال عقب کشیدن دستش پلک های دخترک بهم فشرده شد و چشم باز کرد. دستش را عقب کشید اما نگاه دخترک به صورتش خیره مانده بود.
چشم بست. میخواست برای این نگرانی اش فریاد بزند. برای اینکه تلفنش خاموش بود. برای اینکه این چنین در تب می سوخت. غرید: خوشت میاد نگرانت بشم؟
دخترک پلک زد. دو بار پی در پی…
لبخند کمرنگی روی لبهایش نشست.
اخم هایش را در هم کشید و خواست تشر بزند که مستانه خود را بالا کشید و دهانی را که باز می شد تا بر سرش فریاد بزند قفل کرد. دستش را به دسته ی مبل تکیه زد تا خود را عقب بکشد که دستان دخترک به دور گردنش حلقه شد و مانع از دوری اش شد.
***
دیشب از بین فیلم هایی که فرشته برایش فرستاده بود، دیده بود که در این بوسه ها باید لبهایش را باز و بسته کند. طاهر خود را عقب کشید.
حلقه ی دستانش را به دور گردن طاهر تنگ تر کرد. در اینترنت خوانده بود باید در هنگام بوسیدن ریلکس باشد. سعی کرد آرامش خود را حفظ کند. در مقاله نوشته شده بود باید فاصله ی لبها کوتاه باشد و زبانش را به بین لبها برساند و لبهای طرف مقابل را بلیسد. چشم بست. تا بهتر بتواند تمرکز کند. زبانش را جلو کشید و از بین لبهای نزدیک بهم اش، روی لبهای چفت شده ی طاهر حرکت داد. دست طاهر روی پهلویش نشست و تقریبا به عقب هلش داد.
تمام باقی مانده ی خجالتش را کنار زد.
نوشته بود باید لبهای طرف مقابل را جداگانه بوسید و مک زد. لبهایش را کمی از هم فاصله داد و لبهای چفت شده ی طاهر را که با تمام قوا بهم می فشرد و قصد جدا کردن نداشت بین لبهایش کشید و مک زد.
نوشته بود نوازش…
یکی از دستانش را محکم تر به دور گردن طاهر چفت کرد و دیگری را کمی بالا کشید و بین موهای شانه خورده ی طاهر به حرکت در آورد. دست دیگر طاهر هم روی پهلویش نشست.
در فیلم هایی که فرشته داده بود می دید مرد چطور با اشتیاق زن را می بوسد. اما طاهر هیچ اشتیاقی از خود نشان نمی داد. ناراحت لبهایش را بیشتر به لبهای طاهر فشرد اما سر طاهر بود که به پایین ختم شد و ارتباط لبهایش از بین رفت. دستانش از دور گردن طاهر جدا نشد تنها کمی فاصله گرفت. طاهر همانطور سر به زیر زمزمه کرد: تمومش کن.
سرش را جلو برد و سر طاهر را در آغوش گرفت. طاهر سعی کرد خود را از آغوشش بیرون بکشد و مستانه مانع شد.
طاهر زمزمه کرد: داری آزارم میدی مستانه.
بغض کرد. اشک هایش سرازیر شد: چرا دوسم نداری؟
-:نمیتونم. نمیخوام…
خود را عقب کشید. رهایش کرد. با پشت دست هایش اشک های سرازیر روی گونه هایش را گرفت و به طاهری که عقب کشیده بود و حال روی زمین رها شده بود خیره شد: چون عمه ام و دوست داری نمیخوای؟ هنوزم عمه ویدام و دوست داری؟
طاهر چنان شوک زده سر بلند کرد که صدای شکستن مهره های گردنش کاملا به گوش رسید. باورش نمی شد مستانه چنین چیزی به زبان آورده باشد. مستانه خود را از روی مبل پایین کشید. در برابرش نشست و دستانش را به دست گرفت: عمه ام و دوست داری؟
طاهر سکوت کرد و مستانه ادامه داد: اون شوهر داره. ازدواج کرده… چرا هنوز دوسش داری؟
طاهر به سختی اما با جدیت و خشم لب زد: دوسش ندارم.
مستانه خود را جلو کشید. سر به سینه اش گذاشت و دستانش را به دور کمرش حلقه زد: پس چرا من و دوست نداری؟ لیدا رو دوست داری؟ لیدا رو میخوای! نمیخوام… باید من و دوست داشته باشی. نمیخوام لیدا باشه. نمیخوام هیشکی باشه. از همشون متنفرم…
دستش را مشت کرد و روی سینه ی طاهر کوبید: چرا دوسم نداری؟
دست طاهر روی دستش نشست و دور مچ دستش حلقه شد. سعی میکرد مانع حرکاتش شود. اما مستانه همانطور ادامه داد: به بابا گفتم دوست دارم. به همه میگم. واسم مهم نیست هیچی واسم مهم نیست. دوست دارم. نمی تونی ولم کنی بری. نمیزارم بری. نمیزارم لیدا و عمه ویدا تو رو ازم بگیرن. میخوام همیشه پیشت باشم. میخوام همش کنارت باشم.
سر طاهر خم شد. دست دیگرش را بالا آورد و به دور شانه های مستانه حلقه زد: حالت خوب نیست. تب داری…
سر بلند کرد. با حس دست حلقه شده ی طاهر به دور شانه هایش کمی خود را عقب کشید و خیره به چانه ی طاهر گفت: میخوام بمیرم. وقتی دوسم نداری میخوام بمیرم. نمیخوام زنده باشم. میخوام برم پیش مامانم. دیگه نمیخوام باشم. نمیخوام بدون تو زندِ…
دست طاهر روی لبهایش نشست و مانع از ادامه ی کلماتی که به زبان می آورد شد.
مژگانش را روی هم فشرد تا از پس پرده ی تار اشکهایش بتواند بهتر صورت طاهر را ببیند. طاهر سعی کرد او را از آغوشش بیرون بفرستد.
نمیخواست از این آغوش جدا شود. سر خم کرد و آرام زمزمه کرد: زشتم؟
طاهر که انتظار شنیدن این کلمه را نداشت متوقف شد. به موهای پخش شده اش خیره شد و گفت: نه…
-:بد ریختم؟
طاهر آهسته گفت: این چه حرفیه؟
خود را از آغوشش بیرون کشید. خیره ی صورتش شد: پس چرا دوسم نداری؟
طاهر تنها صورتش را زیر نظر گرفت.
طاهر دوستش داشت. گفته بود دوستش دارد. دستش را بالا کشید. کف دستش که روی گونه ی طاهر نشست سر طاهر به سمت دستش کج شد. زمزمه کرد: دوسم داشته باش.
فک طاهر منقبض شد.
خود را بالا کشید. طاهر کمی سر عقب برد. از او فرار میکرد. خود را جلوتر کشید. طاهر خود را عقب کشید اما دست مستانه یقه ی پالتویش را چنگ زد. جلو کشیدش و خود کمی بالا رفت. قبل از حرکتی از طاهر، لبهایش روی چانه اش نشست. طاهر به عقب کشیده شد و او هم همزمان با او جلو رفت اما از طاهر جدا نشد. تقریبا تنش روی تن طاهر افتاده بود. خود را کمی بالا کشید. سینه ی طاهر با سرعت زیادی بالا و پایین می رفت.
به سیاهی قهوه ای چشمانش زل زد. رعد و برقی با صدای پخش شد. سرش را روی سینه ی طاهر گذاشت و دستانش را به روی سینه اش به حرکت در آورد. دست طاهر تا روی دستش بالا آمد اما در آخرین لحظه آن را عقب کشید و زمزمه کرد: مستانه…
سر بلند کرد. کمی خود را بالاتر کشید. دستش را به زیر چانه ی طاهر کشید… در فیلم دیده بود زن این چنین مرد را به بازی میگیرد.
انگشتانش را از گوشه ی یقه ی پیراهن مردانه ی طاهر به داخل هل داد و خط گلویش را با انگشتانش نوازش کرد. طاهر هاج و واج تماشایش میکرد. با حرکت سیب گلوی طاهر خم شد. لبهایش را به زیر چانه اش چسباند و متوجه نشد دست طاهر به پرز های فرش چنگ زد.
با زنگ تلفن طاهر از جا پریده و دور شده بود. بعد هم به بهانه ای از خانه بیرون زده بود. لبش را به دندان گرفت و ریز خندید. از جا بلند شد و به سمت اتاقش به راه افتاد.
گوشی که شارژ خالی کرده و در هنگام رسیدن به شارژ زده بود را جدا کرد و در حال روشن کردنش روی تخت نشست. دستش را روی لبهایش کشید. این بوسه لذت دیگری داشت. هر بار حسهای جدیدی از این بوسه ها کشف میکرد. قلبش را می لرزاند. هر لحظه بیشتر دوست داشت پیش رود. بیشتر و بیشتر… میخواست تمام طاهر را داشته باشد. میخواست طاهر هم ببوسدش…
به محض بالا آمدن سیستم گوشی پیامی روی گوشی اش خودنمایی کرد. پیامی از اسماء که نوشته بود یکی از سال بالایی ها به دنبال شماره اش میگردد و میخواهد با او صحبت کند.
کمی فکر کرد. پوست لبش را به دندان گرفت و نوشت: کی هست؟
خیلی سریع پاسخ رسید: اسمش فرانکه… بدم بهش؟!
پوست لبش کنده شد و درد در صورتش پیچید. از جا بلند شد و در حال براندازی صورتش در آینه نوشت: بده.
گوشی را روی میز انداخت که اس ام اسی از راه رسید. گوشی را برداشت. به همین زودی پیام داده بود؟! فرانک… فکر کرد. فرانکی به خاطر نمی آورد. پیام را باز کرد و با دیدن نام طاهر هیجان زده چشم به متن پیام کشید: «یه استامینوفن بخور تبت و میاره پایین.»
لبخندی روی لبهایش نشست. دوباره و دوباره خواند. دیوانه ی متن شده بود. نگاهی به اطراف انداخت. کاش می شد این متن را قاب بگیرد و به دیوار آویزان کند. دور خودش چرخی زد. احساس میکرد سرش گیج می رود اما بی اهمیت به سر گیجه اش باز هم چرخ زد و بالاخره خود را روی تخت انداخت و سرش را عقب کشید و به پنجره ای که پشت سرش قرار داشت به صورت وارون خیره شد و لب زد: دوست دارم. دوست دارم… خیلی خیلی دوست دارم.
چشم بست. از یادآوری لحظاتی که می توانست لبهای طاهر را ببوسید با وجود لبهایی که کاملا بهم چفت کرده بود لبخند عمیقی روی لبهایش نشست. نمی توانست از آن احساس لذتی که زیر پوستش می دوید و قلبش را به بازی می گرفت دل بکند. ضربان قلبش بالاتر رفته بود. میخواست باز هم اتفاق بیفتد. میخواست باز هم تجربه کند… بارها و بارها تجربه اش کند.
با بلند شدن دوباره زنگ اس ام اس گوشی به سرعت سرش را بالا کشید و غلت زد و گوشی را که کنار دستش روی تخت بود برداشت. شاید باز هم طاهر بود. کاش می شد نوشته باشد دوستت دارم. او هم دوستش داشت؟!
دستش را روی قفل صفحه ی گوشی حرکت داد و با باز شدنش نگاهش روی شماره ی ناآشنای نهصد و دوازده ثابت ماند. ابروانش را در هم کشید و انگشت شصتش را روی اسکرین فشرد.
متنی در برابرش ظاهر شد: سلام. به سلامت رسیدی؟!
متعجب سریع و به تندی روی تخت راست نشست. سرش را در گوشی فرو برد و دوباره و سه بار شماره را خواند. مطمئنا ناآشنا بود. اسما گفته بود فرانک نامی شماره اش را میخواهد. فرانک چرا باید چنین پیامی می فرستاد؟!
بالاخره با تردید صفحه ی پیام گوشی را باز کرد و نوشت: شما؟
پیام زمان برد تا تحویل داده شد. چند بار دیگر شماره را خواند. با تردید از جا بلند شد و خود را به میز تلفن توی پذیرایی رساند و در دفتر تلفن هم به دنبال این شماره گشت. اما نتیجه ای نگرفت.
بالاخره چشم به صفحه ی گوشی به اتاق برگشت. نگاهش به نام طاهر افتاد. هیجان زده عقب گرد کرد و به آشپزخانه رفت. از بین داروها استامینوفنی بیرون کشید و با لیوانی آب بالا انداخت. تلخی زهر مانند قرص در دهانش پخش شد. چهره در هم کشید و عق زد به سرعت به یخچال هجوم برد و خیاری هم برداشت و گاز زد. در حال گاز زدن خیار و جویدنش گوشی را برداشت و دوباره مسیر اتاق را در پیش گرفت که اس ام اسی رسید: خوشحالم سالم رسیدی. نگرانت بودم.
چشمانش در کاسه گرد شد. این یکی را نمیشناخت. چرا کسی که نمیشناخت چنین پیامی می فرستاد؟! با اخم و عجله نوشت: من میشناسمتون؟ شما کی هستین؟
اینبار پیام سریع تحویل داده شد و جوابش هم به همان سرعت رسید: نریمان!
***
لاله دست به سینه شد: حالا میخوای چیکار کنی؟
چشم از لاله گرفت و به بارش نم نم باران لبخند زد. دو روز مداوم می بارید.
لاله تشر زد: حالا میخوای بری؟
-:میرم.
-:مستانه چی؟ داره به همه از علاقه اش به تو میگه.
لبخند روی لبهایش از بین رفت. پلک زد: میدونم.
-:میخوای چیکار کنی؟
مکث کرد. طولانی… با شانه های افتاده به طور ناگهانی به سمت لاله برگشت: با من ازدواج میکنی؟
زمان برد تا ابروان خوش فرم لاله بالا کشیده شد. چند لحظه دیگر وقت تلف کرد و بالاخره به خنده افتاد و بین خنده اش بریده بریده زمزمه کرد: شوخی خوبی نبود.
پلک زد: کاملا جدی ام…
چند لحظه طول کشید تا لاله دوباره به حالت قبل صاف ایستاد و گفت: مطمئنم خودتم خوب میدونی که من و دوست نداری…
-:مگه نگران مستانه نیستی؟ این بهترین راهه.
-:که بدونم دختر خواهرم به شوهرم چشم داره؟
-:تنها کسی که میتونه باعث بشه مستانه فکر من و از سرش بندازه تویی…
لاله زبانش را بیرون کشید و روی لب پایینی اش به حرکت در آورد. کمی مکث کرد و با نیم لبخندی که روی صورتش کاشته بود گفت: اولین باری که به عنوان یه مرد دیدمت میدونی کی بود؟
باران سمت بارشش را عوض کرده و اینبار آنها را هدف قرار داده بود. قدمی به عقب برداشت تا بیشتر زیر تیرک مغازه قرار بگیرد و در همان حال بازوی لاله را هم گرفت و به کنار خود کشید و گفت: کِی؟
-:وقتی مستانه به دنیا اومد.
چشمان طاهر گرد شد. انتظار این یکی را نداشت.
لاله شانه بالا کشید: وقتی رسیدم مستانه تو بغلت بود و سرت و چسبونده بودی به پیشونیش… به روش میخندیدی… اون موقع فکر کردم چقدر پدر خوبی میشی.
لبخندی روی لبهای طاهر نشست. از تصور مستانه ای که روزی در آغوشش بود. اما با یادآوری دیروز که مستانه خود را در آغوش کشیده بود نفسش را فوت کرد.
-:اون روز فکر کردم اگه همسرم تو باشی بچه هام میتونن خوش بخت ترین بچه های روی زمین باشن. اما چند روز طول نکشید که دیدم…
طاهر حواسش را جمع کرد و پرسید: چی دیدی؟
-:نگاهت به ویدا رو… لبخندای یواشکیتونو… پچ پچ کردناتونو… اون موقع بود که قصر آرزوهایی که برای خودم ساخته بودم فرو ریخت. اون موقع بود که از اون بلندی افتادم پایین…
آهسته گفت: نمیدونستم.
-:نگفتم که بدونی… گفتم که بگم… من یبار قصر آرزوهام و به امید تو ساختم و به ویدا باختمت… اینبار هم همون کار و نمیکنم که به خواهر زاده ی خودم ببازمش. هم من میدونم هم وَلی و هرکس دیگه ای که مستانه چقدر برای تو ارزشمنده. مستانه اگه فراموشت کنه تویی که فراموشش نمیکنی.
-:مستانه جای بچه ی منه…
-:تو مستانه رو رد میکنی چون دختر وَلیه… وگرنه اون عشقی که تو از بچگی بهش داشتی عشق پدر و فرزندی نیست.
ابروانش را در هم کشید: داری بزرگش میکنی. توقع داری با یه بچه چیکار کنم؟
-:نباید میذاشتی کار به اینجا بکشه.
-:باید چیکار میکردم که نکردم؟ با دو روز رفتنم کارش به بیمارستان کشید… از همون روزی که حس کردم ازش دور شدم اما برعکس شده. میدونی چه عذابی دارم میکشم؟ جای من نیستی لاله… وایستادی بیرون گود و میگی بتازون… اما چطوری؟! این و بگو تا منم پیش برم. همونطور که تو میخوای بتازونم. مستانه هست… مستانه ای که حاضرم جونم و بدم تا یه لبخند روی لباش بشینه. همون دختری که بخاطر اون الان خواهرم زیر خاکه. اما پشیمون نیستم. از اینکه آینده و گذشتم و فداش کردم پشیمون نیستم. اون دختر برای من ارزشمندتر از این حرفاست.
لاله لبخند زد: برای همینم باور نمیکنم که این پیشنهادی که دادی از ته دل بوده باشه. من نشنیده میگیرمش گویا تو هم هیچوقت به زبونش نیاوردی. شاید دیگه همدیگر و نبینیم. شنیدم کارات داره درست میشه و به زودی میری. مستانه شاید بعد از رفتنت فراموشت کنه. تمام تلاشم و میکنم بعد از رفتنت مستانه فراموشت کنه.
طاهر لبخند تلخی به لب نشاند و خیره اش شد. پلک زد. فراموشش میکرد. به همین سادگی…
دخترک آمده بود تمام هست و نیستش را بهم ریخته بود. تمام افکار و زندگی اش را… حال میخواست به سادگی فراموشش کند. لبخند تلخی به لب نشاند. رعد و برقی زد.
سرش را بالا کشید و به آسمان پنهان شده بین ابرها خیره شد. باز هم رعد و برق زد. گویا بوسه ای زیر چانه اش نشست. به سرعت دستش را از جیب بیرون کشید و دست روی گلویش گذاشت. از حرکت دستانش به روی گلویش اخم کرد. چشم بست… دیگر نمی توانست نام مستانه را به عنوان دخترش به زبان بیاورد. مستانه تمام آنچه در ذهن داشت را بهم ریخته بود. چطور می توانست از مستانه به عنوان دخترش یاد کند؟ کدام دختری با پدرش چنین میکرد؟ کدام پدری می توانست چنین رابطه ای با دخترش داشته باشد.
دخترک بوسیده بودش. با تمام تاکیدش برای عدم اینکار… به بوسه هایش اکتفا نکرده بود.
چشم بست.
لاله نگاهی به اطراف انداخت: وَلی اومد…
وَلی که بعد از مراسم هتل برای رساندن مهمان ها رفته بود برگشته و با توقف ماشین برایشان بوق زد. با عجله به سمت ماشین دویدند و با تمام تلاششان زیر باران شدید خیس شدند.
وَلی خندید و گفت: حسابی خیس شدینا…
لاله که روی صندلی عقب نشسته بود گفت: چه بارونی هم گرفته. سال تا سال بارون نمیادا…
وَلی از آینه نگاهش کرد: چشم دیدن اینکه تهران بباره رو نداری؟
-:والله بباره ما که بخیل نیستیم. ولی آفتاب و گرمای خودمون و عشقه… اینجا سرده.
سکوتش که طولانی شد وَلی به سمتش برگشت: کجایی رفیق؟
بخود آمد. لبخند کمرنگی به رویش زد: همین جا…
-:میگی همین جا… اما دل و چشمت یه چی دیگه میگه رفیق. من اگه نشناسمت باید برم باغچه بیل بزنم.
دنده را عوض کرد و ادامه داد: خدا بیامرزه ساجده رو… حس میکنم خیلی وقته پیشمون نیست. هنوزم باورم نشده. هفت روز شد… دنیا همینه تا بخودمون بجنبیم تموم شده. تا بخودمون بیایم خودمونم میریم زیرخاک!
آفتاب گیر ماشین را پایین کشید و آینه اش را باز کرد. به تصویر خود در آینه خیره شد. به چشمان قهوه ای اش که همرنگ چشمان ساجده بود. به پیشانی تقریبا صاف و کشیده اش که ساجده هم به ارث برده بود.
دیگر کسی نبود تا شباهتی به او داشته باشد. دیگر هیچکس نبود.
نگاهش را کشید. به وَلی… اگر می فهمید دخترکش چه افکاری در سر می پروراند چه واکنشی نشان می داد؟ مطمئنا بین دخترکش و رفیقش، دخترکش را انتخاب میکرد. حق داشت… باید طرف دخترش را می گرفت. کسی که از گوشت و خونش بود. اما او… دیگر هیچکس را نداشت تا از گوشت و خونش باشد. کسی را نداشت تا بتواند به عنوان فامیل درجه یک معرفی کند.
آفتاب گیر را بالا زد. امروز، در این لحظه بیش از همیشه احساس تنهایی میکرد. نرسیده به خانه گفت: وَلی من این طرفا پیاده میشم.
وَلی متعجب به سمتش برگشت: تو این بارون؟ این وقت شب؟!
-:میخوام یکم قدم بزنم.
وَلی سری تکان داد: خیلی خب لاله رو بزاریم خونه با هم قدم میزنیم.
دستش را روی دستگیره گذاشت: نه باشه بعد. الان میخوام یکم تنها باشم.
وَلی با اکراه ماشین را کنار کشید و توقف کرد. به سرعت پیاده شد و منتظر ماند تا وَلی دوباره ماشین را به حرکت در آورد و بعد در همان مسیری که آمده بودند به راه افتاد. قطرات باران از بین موهایش عبور میکرد و کاملا فرق سرش را لمس میکرد. اهمیتی نداشت.
روزی خبر مرگ پدر و مادر را شنیده بود. ساجده را در آغوش کشیده و تنها به اطرافیان که دست ترحم بر سرشان کشیده بودند خیره شده بود. حال دیگر ساجده ای هم نبود تا در آغوشش بکشد. اما دیگر عمویی هم نبود که با اکراه سرپرستیشان را قبول کند. دیگر زن عمویی هم نبود تا به اجبار دخترک سربار زندگی اش را به ریش خواهر زاده اش ببندد. دیگر هیچکس نبود. تنها بود… خدا هم تنها بود.
دستانش را در جیب فرو برد. قطره ای باران در یقه ی کاپشنش افتاد و ستون فقراتش را پایین رفت. لرز کرد اما از سختی قدم هایش کاسته نشد. هیچ چیز نمی توانست درد این لحظه اش را از او بگیرد.
باید می رفت. باید می رفت تا باز هم در کنار تنهایی هایش باشد. باید می رفت تا به راحتی تنهایی هایش را لمس کند. باید از این روزهایی که در این کشور گذرانده بود دل می کند. باید فراموش میکرد در این کشور زندگی جریان دارد.
***
به صفحه ی گوشی خیره شد و نوشت: چرا میخوای باهام دوست باشی؟
به حرف N انگلیسی خیره بود که پاسخ رسید: مگه دوستی بده؟
نوشت: خب چرا من؟ من و مگه میشناسی؟!
چند لحظه بعد اس ام اس رسید: اون روز اومده بودم دنبال فرانک، اما رفته بود. وقتی دیدم وایستادی اونجا کنجکاو شدم. خواستم برسونمت ولی نیومدی… فکر کردم دوستای خوبی میشیم.
-:کلی دوست خوب میتونی بیرون پیدا کنی.
بجای پاسخ سوالش، نوشت: میای نت؟
دست به سمت منوی بالای گوشی برد و اینترنت وایفای را روشن کرد. خیلی سریع پیامی رسید: دوست نداری دوستی مثل من داشته باشی؟
نوشت: تا الان همچین دوستی نداشتم. تجربش نکردم.
-:خب پس بیا تجربه کنیم. اگه بد بود میتونیم بهمش بزنیم. دوستی که زوری نمیشه.
کمی فکر کرد. فرشته هم با دوست پسرهایش این چنین آشنا می شد. نوشت: من یکی دیگه رو دوست دارم.
نریمان پاسخ داد: این و از دیروز بارها تکرار کردی. فهمیدم… خل که نیستم.
ریز خندید و پاهایش را از تخت بالا کشیده و چهار زانو نشست: من که نگفتم. فقط خواستم بدونی.
نریمان با شکلک خنده ای گفت: یبار دیگه بگی مطمئن نیستم ننویسم نچسبونمش به دیوار.
شکلک تعجب گذاشت و نریمان شکلک چشمک فرستاد.
در همین حین در اتاق باز شد. از صفحه ی چت نریمان بیرون آمد و به لاله که در چهارچوب در ایستاده بود خیره شد و لبخند زد: دیر کردین…
لاله روی تخت کنارش نشست: بابات رفته بود مهمونا رو برسونه یکم دیر اومد. من و طاهرم منتظر موندیم برگرده بیایم خونه.
لبخند روی لبهایش عمق گرفت. طاهر هم آمده بود. صفحه ی گوشی را خاموش کرد و گفت: رفت بالا؟
از جا بلند شد و به سمت در اتاق قدم برداشت که لاله گفت: پیاده شد. میخواست تنها باشه.
اخم هایش در هم کشیده شد. رعد و برق زد و نگاهش به سمت پنجره رفت: این وقت شب؟ تو این بارون؟ خیس میشه الان. مریض میشه.
لاله اخم کرد: نگرانش نباش…
لب ورچید: یعنی چی نگرانش نباش. ببین خاله چطوری بارون می باره؟
منتظر پاسخی از لاله نماند و از اتاق بیرون زد. وَلی در حال صحبت با تلفن بود. نزدیکش شد و صدای پدرش را شنید که گفت: چترم نبردی… بیا خونه… الان وقت پیاده روی نیست.
خود را به پدرش نزدیک کرد. مطمئنا مخاطبش طاهر بود. اما هیچ نشنید.
وَلی گوشی را قطع کرد و گفت: سلام خانم.
بخود آمد و گفت: سلام. طاهر بود؟
وَلی روی مبل نشست: آره.
-:کجاست چرا نیومده؟
-:گفت دیر میاد. نگرانش نباشیم بخوابیم.
لبهایش را بهم فشرد و گرد کرد: تو این بارون؟ سرده… رعد و برقه. شبه.
وَلی خسته چشم بست: بچه که نیست. خودش می فهمه. من میرم بالا بخوابم تو و لاله راحت باشین.
دستش را به دسته ی مبل گرفت و ایستاد. با همان چشمان بسته اولین قدم را برداشت که صدایش زد: بابا…
برگشت و خیره ی چشمان دوست داشتنی دخترکش شد. اما حرفی نزد.
مستانه سر به زیر انداخت و آرام آرام گفت: ط…ا…
با چشمان خمار خوابش پلک زد و گفت: اگه قرار باشه بیاد دنیا نمیتونه جلوش و بگیره. اگه هم قراره بره هر کاری کنی میره… زمان تعیین میکنه چی بهتره…
مستانه هاج و واج به رفتن پدرش خیره شد و سعی کرد آنچه پدرش به زبان آورده بود را تحلیل کند.
کنار لاله ماند تا بخواب برود. بعد از بخواب رفتن لاله از اتاق بیرون زد و در ورود به راهرو را باز کرد. روی دو پله ای که به در خروجی ختم می شد نشست و از سرمای راهرو خود را در آغوش کشید. پاهایش را کنار هم قرار داد و چشمانش را بست. نمی دانست کی بخواب رفت اما با صدای زمزمه ای کنار گوشش چشم باز کرد.
صدای نوازش گونه ای در گوشش نجوا زد: وبحلف انا بالعشره وبالعشره معاک اموت و اعیش (جز تو کسیو ندارم، به لحظه هایی که با هم گذروندیم قسم میخورم
میمیرم و زنده میشم ).
پلک زد. در گوشش باز هم زمزمه شد: بعد یومین او بعد سنین مش هنساه (پس از دو روز و یا حتی پس از سالها هم فراموشت نمیکنم )
مگر می شد این صدا را نشناسد؟ مگر می شد با این صدا خو نگرفته باشد. این صدا را از کیلومتر ها دورتر هم حس میکرد. این بو را می توانست با تمام بی حسی اش لمس کند.
اینبار لب زد: مراقب خودت باش.
چشمانش را کاملا باز کرد. زمان برد تا به تاریکی عادت کند. سر بلند کرد. با بلند شدن سرش طاهر کمی عقب کشید. کمی فاصله گرفت. در تاریکی زل زد به چشمان قرمز شده اش… بوی مرطوب تنش را می توانست به راحتی حس کند. مشخص بود مدت زیادی زیر باران بوده. خیره ی طاهر شد.

لبخندی به رویش زد: برو سر جات بخواب…
همین؟ خواب؟ مطمئنا دیر وقت بود. نگاهی به اطراف انداخت و چشمانش را مالید: دیر اومدی…
طاهر سری کج کرد. لبخندی به صورت مهربان طاهر زد.
-:اینجا یخ کردی. چرا منتظرم بودی. داری بیخودی خودت و اذیت میکنی.
به موهای خیس ریخته روی پیشانی اش خیره شد. تاریکی خانه باعث نمی شد نتواند او را ببیند. گویا چراغی بالای سر طاهر روشن بود و میتوانست کاملا ببیندش.
خود را جلو کشید و خیلی آرام لب زد: نگران بودم.
طاهر با آرامش همانند او خیلی آرام لب زد: نباید باشی.
پلک زد. بغض کرد و دستش را بالا برد. لب گزید و بغضش را فرو داد. موهای خیس ریخته روی پیشانی اش را عقب زد: میخوام نگرانت باشم. میخوام وقتی دیر میای اونقدر اینجا بشینم تا دلت به حالم بسوزه و بیای خونه.
دست طاهر روی دستش نشست. دستش را پایین کشید و گفت: من هیچوقت دلم به حالت نمی سوزه.
می سوخت. طاهر نگرانش می شد. این را مطمئن بود. بارها دیده بود. به هیچ چیزی به این اندازه اطمینان نداشت.
آهسته گفت: اینقدر بدجنس نیستی. وقتی دیروز نگرانم بودی یعنی دلت به حالمم می سوزه. تو نمیتونی تنهام بزاری…
دستش را فشرد. خود را جلو کشید. میخواست ببوستش. میخواست این بوی رطوبت تنش را از نزدیک حس کند. طاهر خود را عقب کشید: نه مستانه… دیگه این اشتباه و تکرار نکن.
-:چرا باور نمیکنی دوست دارم؟
طاهر نگاه دزدید: این عشق اشتباهه… به زودی یکی و پیدا میکنی که واقعا عاشقش میشی. اون موقع فراموش میکنی طاهری بوده.
از جا بلند شد. مستانه اینبار با صدای عادی به دنبالش از جا پرید و گفت: من هیچوقت فراموشت نمیکنم.
لبخند تلخی روی لبهای طاهر نشست. به سمت مستانه چرخید. خود را جلو کشید. مستانه بغض کرد. این مرد امشب تمام دلش را می لرزاند. دوست داشت همین جا بنشیند و زیر گریه بزند و تا شاید طاهر دلش به رحم آید و در آغوشش بکشد.
برآورده شدن آرزویش زمان زیادی نبرد. به طور ناگهانی دستان طاهر دو طرف صورتش قرار گرفت و سرش کاملا خم شد.
لبهایش روی پیشانی اش نشست و چشم بست. لبخند روی لبهایش عمق میگرفت که طاهر عقب کشید و گفت: هر اتفاقی که بیفته دوست دارم یه روز لباس سفید دکترا رو تو تنت ببینم.
***
وَلی با اخم کارنامه ی ماهانه را به سمتش گرفت: اینا نمره هست؟
سر به زیر انداخت و دستانش را بین زانوانش کشید. وَلی ادامه داد: فکر میکردم دخترم میدونه بهترین کاری که میتونه انجام بده اینه که درسش و خوب بخونه. هر کاری کردی نه نیاوردم که جایزه ای باشه برای درس خوندنت. امروز برای اولین بار جلوی اولیاء مدرسه سرم و انداختم پایین. خجالت کشیدم.
سرش را بیشتر در یقه اش فرو برد.
وَلی اخم کرد و ادامه داد: از این به بعد بیرون رفتن با دوستات تعطیله تا وقتی که بتونی نمره هات و بهتر کنی. اگه نتیجه امتحانات پایان ترمم بد باشه باید از گوشی و اینترنتم خداحافظی کنی.
متعجب سر بلند کرد اما وَلی بدون نگاه کردن به صورتش کارنامه را روی میز انداخت و از جا بلند شد.
به مسیر رفتن پدرش به اتاق خواب نگاه کرد. خود را جلو کشید و کارنامه را برداشت. به نمره های افتضاحش درون کارنامه خیره شد و لب ورچید. خجالت زده کارنامه را در جیب دامن کوتاهش گذاشت و با عجله وارد اتاق شد و در را بست.
نگاهی به گوشی اش انداخت. به امید پیامی از سوی طاهر… دو روز بود رفته بود. گفته بود به اصفهان می رود… برای گردش…
شماره گرفت و گوشی را به گوشش چسباند اما با شنیدن از خاموش بودن دستگاه دندان روی هم سایید. از روز رفتنش حتی صدایش را نشنیده بود. خاله لاله گفته بود طاهر به دردش نمیخورد. گفته بود طاهر مردی است که در این لحظه از زندگی آرامش میخواهد و او تازه اول جوانی و به دنبال هیجان است. اما اهمیتی نداشت که لاله چنین فکری میکرد. او از زندگی طاهر را میخواست حتی اگر مجبور می شد سالها کنار طاهر تنها لبخند بزند.
پیامی رسید. به سرعت چشم به گوشی دوخت اما پیام از سوی نریمان بود که نوشته بود: کم پیدایی امروز…
روی صندلی جلوی کامپیوتر نشست و نوشت: نمره هام بد شده بابام دعوام کرد.
نریمان خیلی سریع پاسخ داد: اینقدر بده؟
-:افتضاح. من همیشه بچه درس خونی بودم.
نریمان با شکلک خنده نوشت: عاشق شدی.
لبخند عمیقی زد و نوشت: عاشق شدن باعث میشه نمره هات خراب بشه؟
پاسخی نداد و نریمان نوشت: عیب نداره اینم میگذره. خیلی عجله نکن… بزودی همه چی درست میشه.
با غم پلک زد: طاهر گوشیش و خاموش کرده. فقط به بابام زنگ میزنه. باهام حرف نمیزنه… چی قراره درست بشه؟ همه بهم میگن ازش دور بشم. خاله لاله میگه تو نمیتونی براش عشق باشی. میگه اون به چشم یه بچه میبینتت…
نریمان نوشت: میتونی بیای همدیگر و ببینیم.
-:بخاطر نمره هام بابام گفته بیرون رفتن ممنوع…
نریمان نوشت: حیف شد. میومدی می تونستیم یکم در مورد طاهر حرف بزنیم.
کمی فکر کرد. از جا بلند شد. باید میرفت. باید میرفت تا با نریمان در مورد طاهر صحبت کند. باید به سراغ پدرش می رفت. پیام فرستاد: بزار ببینم چیکار میکنم.
با عجله به سمت اتاق وَلی به راه افتاد و چند ضربه به در زد. صدای بله کشدار وَلی اجازه ی ورود داد. در چهارچوب در ایستاد و گفت: بابا میشه با دوستام برم بیرون؟
وَلی اخم هایش را در هم کشید و گفت: الان بهت چی گفتم؟
مستانه لب ورچید: بابا خواهش میکنم. قول میدم دیگه خوب درس بخونم.
وَلی با تردید نگاهش کرد. نمیخواست به این سادگی کوتاه بیاید اما مستانه جلو رفت و دست دور گردنش انداخت. صورتش را بوسه باران کرد: بابایی تو رو خدا… قول میدم. قول میدم درس بخونم.
وَلی دستانش را گرفت و سعی کرد آرامش کند: خیلی خب بسه بسه… تف بارونم کردی.
-:بابایی بزار دیگه. دختر خوبیم. باور کن خوب درس میخونم درست بشه.
وَلی نگاهش کرد و با جدیت گفت: قول دادیا…
مستانه بالا پرید و گونه اش را بوسید: قول قول.
وَلی سر کج کرد: برو…
هیجان زده به سمت در راه افتاد که وَلی گفت: با کدوم دوستت میری؟
با شادی به سمت پدرش برگشت: تازه باهاش آشنا شدم. خیلی خوبه. ازم بزرگتره. یکم باهاش صمیمی تر بشم نشونت میدمش.
وَلی لبخندی زد: خیلی خب مراقب خودت باش. گوشیتم همراهت باشه. بی خبر نمونم.
مستانه لی لی کنان وارد اتاقش شد و لباس پوشید. نگاهش به کتابهایش افتاد. فردا امتحان ریاضی داشت. باید درس میخواند. اما از مبحث جدید هیچ نمی دانست. اخم کرد…
گوشی اش را در کیفش گذاشت و از اتاق خارج شد. برای نریمان پیام فرستاده بود در کافی شاپ میبینتش. بعد از خداحافظی از وَلی بیرون زد. تا سر کوچه پیاده رفت و تاکسی گرفت و آدرس کافی شاپ را داد. وارد کافه که شد نگاهی به اطراف انداخت. نریمان را بخاطر نمی آورد. چشم چرخاند شاید کسی به چشمش آشنا بیاید، کسی از پشت سر گفت: سلام…
سلام را چنان با شور و شوق بیان کرد که مستانه از جا پرید و به عقب برگشت. صورت آشنای نریمان در برابرش قرار گرفت. با پالتوی سیاهی که روی بافت سیاه یقه اسکی اش تن زده بود حسابی خوش تیپ بود. قد بلند هم بود… اما طاهر قد بلندتر بود.
نریمان سری کج کرد: وایستادیم جلوی در…
قدمی عقب گذاشت. نریمان نگاهی به اطراف انداخت و میزی را دقیقا گوشه ی کافه جلوی شیشه هایی که مردم در حال رفت و آمد از کنارش میگذشتند نشان داد: اونجا چطوره؟
به راه افتاد. نریمان هم دنبالش می آمد. از اینکه با پسری بیرون باشد، واهمه ای نداشت. قبلا هم با دوست پسرهای فرشته بیرون رفته بودند. همینطور پسرخاله ی شراره… یکبار هم بخاطر موفقیتش برای پذیرفته شدن در تیم مورد علاقه اش، سور داده و ناهار مهمانشان کرده بود. هرچند شراره مجبور شده بود تنهایشان بگذارد.
صندلی را عقب کشید و نشست. نریمان سری کج کرد: وظیفه ی من بود.
لبخندی زد و شانه بالا کشید و کیفش را روی صندلی کنار دستش گذاشت. نریمان روبرویش نشست و دندان های سفید خوش فرمش را با خنده ای به رخ کشید و گفت: فکر کردم نمیتونی بیای.
تمام اشتیاقش را از دست داد: قول دادم درس بخونم.
نریمان دستانش را در هم قفل کرد و خود را جلو کشید: پس چرا ناراحتی؟
-:چون اونقدر عقب افتادم که نمیدونم چطوری جبرانش کنم. هیچی بلد نیستم از مبحثای جدید.
نریمان با نیشخندی گفت: میخوای من کمکت کنم؟
متعجب گفت: مگه بلدی؟
نریمان ابروانش را با شیطنت بالا انداخت و خندید: خودم که نه. ولی میتونم مخ فرانک و بزنم کمکت کنه.
متفکر گفت: فرانک؟! همین دختر داییت!
-:کارش پیشم گیره… هر کاری بخوام میکنه.
دستانش را بهم کوبید و در برابر صورتش گرفت: واقعا؟ میشه؟!
فرانک را بعد از معرفی های نریمان وقتی در مدرسه دیده بود، بخاطر آورده بود. فرانک زرنگترین شاگرد تمام مدرسه بود. فرانک را کمتر کسی بود که نمی شناخت… نامش به عنوان برنده ی مسابقات و المپیاد های علمی همیشه در روی برد ورودی قرار داشت.
نریمان از جا بلند شد و گفت: برم یه چیزی سفارش بدم بعد میام برات میگم.
سری تکان داد و نریمان پرسید: چی میخوری؟
کیک را که به زبان آورد نریمان بشکنی زد: کیک اسفنجی های اینجا حرف نداره. نظرت چیه امتحان کنیم؟
سری به تایید تکان داد و نریمان به سمت پیشخوان به راه افتاد.
جین سرمه ای و کفش های اسپرت جیر پوتین مانندش هم تیپش را کامل کرده بود. خوش تیپ بود. لباسهایش هم جنس خوبشان را به رخ می کشیدند. به تیپ ماشین زیر پایش میخورد. دستش را زیر چانه زد. طاهرش خوش تیپ تر بود. دستبند چرمی که طاهر به دور مچ دستش می بست و پیراهن های مردانه ای که به تن میکرد بهتر بود. طاهر هیکل پرتری داشت. نریمان لاغر بود… طاهر عشق بود. طاهر که در آغوشش میکشید میخواست دنیا مال او باشد.
نگاهش به تقویم دیواری بزرگ روی دیوار افتاد…
چیزی به تولد طاهر نمانده بود. چند روز… چند روز دیگر تولد طاهر بود. تولد طاهر… کمی فکر کرد. میخواست بهترین اتفاق زندگی طاهر را برایش رقم بزند. اتفاق خوب؟
نریمان سر جایش برگشت: به چی فکر میکنی؟
سر بلند کرد: تولد…
نریمان لبخند زد و باز هم دندان هایش را ردیف کرد: تولد کی هست؟
-:طاهر!
نریمان سوتی زد و خندید: خوشبحالش… چه زمانی هم متولد شده. میخوای چیکار کنی براش؟
شانه بالا کشید و لب هایش را غنچه کرد: مشکل همینه نمیدونم.
نریمان دست زیر چانه زد: پس بزار من یکم فکر کنم و یه برنامه بریزم… بعد ببینیم میخوایم برای تولد آقا طاهر چیکار کنیم.
-:واقعا اینکار و میکنی؟
-:مگه دوست نیستیم؟
کمی فکر کرد: چه دوستایی که هیچی ازت نمیدونم.
نریمان دست دیگرش را هم زیر چانه اش زد و با شادی گفت: هرچی میخوای بپرس… کیه که جواب نده.
دستش را کنار سرش چرخ داد و گفت: بزار ببینم. چی بپرسم؟!
یک دفعه زل زد به چشمان نریمان: چند سالته؟
-:بیست و سه…
سرش را به طرفین کشید: هووم. بهت نمیاد. بزرگتر میزنی.
-:دست شما درد نکنه. پیرمم کردی.
خندید و پرسید: چیکار میکنی؟
-:علافی…
چشم غره رفت و نریمان خندید: دانشجو… مهندسی کامپیوتر… نرم افزار.
-:شغلت چیه؟
-:دانشجو جماعت شغلش کجا بود.
ریز خندید: راس میگی. چرا دوست منی؟!
-:چون ازت خوشم میاد.
دستش را بلند کرد و انگشت اشاره اش را تکان داد: من دوست دخترت نیستما…
-:من که گفتم دوست دختر نمیخوام. شما دخترا توقعتون بالاست. من از پسش برنمیام. دوستی عادی و ترجیح میدم.
-:خب پس چرا با یه پسر دوست نشدی؟
نیشخندی زد: چون دیگه باهاشون حال نمیکنم.
چشمانش گرد شد. نریمان خندید: همشون یکی ان. یا فوتبال… یا باشگاه یا دختر بازی… یکم تنوع چیز خوبیه.
سری کج کرد و با چشمان ریز شده به نریمان چشم دوخت. کاش طاهر این گونه روبرویش می نشست. نریمان از خودش گفت… از دانشگاهی که به نظرش خسته کننده است و ترجیح میدهد زودتر از شرش خلاص شود و برای کار به شرکت پدر برود. از اینکه دو خواهر بزرگتر از خود دارد و یک دانه پسر خانواده و عزیز دل خواهرها است هم گفت.
از در کافه که بیرون می آمد حس میکرد نریمان را سالهاست می شناسد. نریمان تنها پسر خانواده ی مادری اش بود و هر از گاهی برای بردن فرانک می آمد جلوی مدرسه…
نریمان اشاره ای به سوناتای سفیدش که جلوی کافه پارک شده بود زد: برسونمت.
ابروانش را بالا کشید و در سکوت نگاهش را به چشمان سبز نریمان دوخت: خودم میتونم برم.
-:دوستا از این کارا برای همدیگه میکنن.
شانه بالا انداخت: بابام…
نریمان خندید: سر خیابون پیاده ات میکنم.
لبخندی زد و سری کج کرد که نریمان در ماشین را باز کرد و منتظر ماند سوار شود و در حال بستن در ماشین گفت: میدونی اولین باره برای یکی از این خوش خدمتیا میکنم؟!
پاسخ شیطنت باری شنید: خوش بحال من…
***
به مرد مقابلش خیره شده بود. مرد میانسال که حتی به خود زحمت نداده بود از روی موتورش پایین بیاید. دستش را بالا آورد و گفت: تحویل آقای طاهر غمگسار میدین؟
لبخندی به روی مرد زد و کنجکاوانه نگاهش را به پاکت نامه دوخت: حتما میدم.
مرد دستگاهی به سمتش گرفت و منتظر امضایش ماند. روی صفحه الکترونیکی امضایی زد و مرد با تشکر موتورش را به حرکت در آورد. خود را عقب کشید. شال را از سر کند و روی بازویش انداخت و پاکت را در دستش جا به جا کرد. مستاصل به پاکت خیره شد. از فضولی نمی دانست به کجا پناه ببرد. وارد پذیرایی شد و پاکت را بلند کرد تا در مسیر دید چراغ قابل مشاهده شود.
ناامید از تاریکی بسته پایین کشیدش… پاکت را روی پیشخوان رها کرد و به سمت کتابهایش رفت. امروز زنگ تفریح را با فرانک ریاضی کار کرده بودند. امتحان ریاضی را خوب گذرانده بود. فرانک مهربان بود… خوش برخورد و دوست داشتنی بود. با اینکه تمام مدرسه از غرور کاذبش می گفتند اما در فرانک غروری ندید. کنجکاو بود بداند فرانک چه آتویی دست نریمان دارد که اینگونه به او باج می دهد اما سکوت کرد و اجازه داد فرانک بهترین معلمی باشد که تا به حال داشته است.
اولین تمرین را حل کرد و سر برگرداند. نگاهش را به سمت پیشخوان کشید. پاکت روی پیشخوان برایش بندری می رفت. گویا دستانش را باز کرده بود و برای هم آغوشی دعوتش میکرد.
دوباره چشم به دفترش برگرداند. باید این تمرین ها را حل میکرد. فرانک گفته بود برای کنکور، ریاضی مهم است. دومین تمرین را هم حل کرد و سراغ سومی رفت. روش هایی که امروز از فرانک آموخته بود حسابی کارساز بود و بیشتر تمرین ها را به راحتی می توانست حل کند.
چرا کوچک بالای گوشی اش چشمک آبی میزد. گوشی را به دست گرفت و در حالی که نگاهش به دفتر بود رمز گوشی را وارد کرد و صفحه ی اس ام اسش را باز کرد. شراره به سینما می رفت… دعوتش کرده بود.
کمی فکر کرد. بعد از صحبت با فرانک ترجیح میداد این دو سال را فقط برای کنکور وقت بگذارد و از کارهای فرعی دور باشد. میخواست پزشکی قبول شود و همانطور که طاهر میخواست لباس سفید پزشکان را به تن کند. نریمان گفته بود باید کسی باشد که طاهر بتواند از کنارش بودن لذت ببرد. باید کسی شود که فاصله ی سنی شان به چشم نیاید… باید برای طاهر این فاصله ی سنی را بی معنی کند.
خودکار را روی دفتر رها کرد و نوشت: نه. باید درس بخونم.
چشمش دوباره به سمت پاکت کشیده شد. طاهر چه پاکتی می توانست داشته باشد که به خانه فرستاده باشند؟ چرا باید پاکت های طاهر را به خانه ی آنها می فرستادند؟ جوابش واضح بود. طاهر در این خانه زندگی میکرد.
شانه بالا کشید. پاسخ شراره رسید اما بجای آن وارد دفتر تلفن شد و از تماس های اخیر شماره ی طاهر را گرفت. چند لحظه صبر کرد تا ارتباط برقرار شد و صدای زن دوباره در گوشش پیچید. با حرص اجازه نداد جمله ی زن تمام شود و تماس را قطع کرد. گوشی را بین انگشتانش فشرد و سرش را روی دفتر گذاشت. کمی به راست متمایلش کرد و پاسخ شراره را باز کرد: خوشحالم برگشتی سر درسا رفیق…
لبخندی زد و سر بلند کرد. باید درس میخواند… بدون توجه به پاکت روی میز. تا ساعتی بعد درگیر تمرین های ریاضی بود که نریمان تماس گرفت. امروز از صبح کلاس داشت و حال بعد از اتمام کلاسهایش تماس گرفته بود: چطوری؟
-:مرسی. شما خوبی؟
نریمان نالید: نه به جون تو… اصلا مرده بیشتر از من جون داره. دارم شوت میشم. اونقدر این استاده وق وق کرد.
خندید: مگه قورباغه هست؟
-:آرهههه. احساس میکنم تو گوشام صدای قورباغه هست. باید ببینیش. چونش جلوئه دقیقا شکل قورباغه.
بین خنده هایش گفت: کجا میخوام ببینمش.
-:یه روز همراه من بیا دانشگاه.
-:اون وقت به چه نسبت؟!
نریمان کمی گوشی را از گوشش دور کرد و صدایش ضعیف تر به گوش رسید: بابا دانشگاه هرکی هرکیه. کسی کاری نداره. میگم دوستمه… از بچه های یه رشته دیگه هست.
-:جدی؟میشه یعنی؟
-:آره حالا ترم بعد یه روز میبرمت.
هیجان زده گفت: دستت درد نکنه. چیکار میکردی؟
-:درس میخوندم. اما ذهنم پی یه پاکتیه که برای طاهر آوردن. خیلی سعی کردم بفهمم توش چیه ولی نمیشه. همش سیاهه.
نریمان خندید: کی آورده؟
-:پیک آورد.
-:پس حله دیگه. چیکار داری چیه…
-:آخه کنجکاوم. چیه که آوردن برای طاهر!
نریمان با بدجنسی گفت: شاید بلیطای رفتنش…
در گوشی جیغ کشید: نهههه.!
حتی تصورش هم وحشتناک بود. کم مانده بود به گریه بیفتد. بلیط طاهر؟ بلیط برای رفتنش. دق میکرد اگر طاهر می رفت. طاهر نباید می رفت. حق رفتن نداشت. اگر می رفت باید او را هم با خود می برد.
نریمان خندید: شوخی کردم بابا. حالا خودت و اذیت نکن. اگه فکر میکنی خیلی کنجکاوی آروم بازش کن بعدم چسب بزن برش گردون سر جاش.
متفکر به پاکت چشم دوخت. حق با نریمان بود میتوانست اینکار را انجام دهد. می توانست محتوای پاکت را ببیند. میتوانست مطمئن شود که بلیطی در کار نیست. طاهر چنین کاری نمیکرد. طاهر دل نمی کند. فکرش هم می توانست به دیوانگی اش بکشد. طاهر ترکش نمیکرد. طاهر اهل این نامردی ها نبود. پدرش از خوبی های طاهر میگفت.
نریمان تقریبا در گوشی فریاد زد: الوووووو…
به خود آمد و گفت: بعدا میحرفیم.
-:اوهو… رفتی تو حس که. باشه برو به فضولیت برس. منم کم فضول نیستما… فهمیدی توی پاکت چیه به منم خبر بده.
تماس را قطع کرد. دستش را به لبه ی پیشخوان گرفت و پاکت را پیش کشید. برگشت و به ساعت نگاه کرد. هنوز تا آمدن پدرش وقت داشت. وارد آشپزخانه شد و چاقویی برداشت. چاقو را لبه ی درب بسته شده ی پاکت نامه گذاشت اما با تردید عقب کشید. نگاهی به اطراف انداخت و پاکت را بلند کرد. هیچ نام و نشانی نداشت. اسمی هم رویش قرار نداشت. می توانست پاکت را باز کند و در پاکت جدید همه چیز را قرار دهد. با این فکر لبخندی شیطانی روی لبهایش نشست. پاکت را برداشت و با دو وارد اتاقش شد.
ابتدا پاکت نامه ای از کمد بیرون کشید تا به محض باز کردنش محتوای پاکت را به پاکت نامه جدید انتقال دهد و با هیجان چشم دوخت به پاکت. دستش را روی گوشه ی آنه گذاشت و عقب کشید. جدا شدن دو برگه از هم همانا و بیرون ریختن محتوایش و رها شدنشان جلوی پایش همانا…
متعجب به دفترچه های کوچک رنگی خیره شد. پاکت را بین انگشتانش مچاله کرد و خم شد. اولین دفترچه را که دقیقا روی انگشتان پایش افتاده بود برداشت و باز کرد. به عکس طاهر روی اولین برگه اش خیره شد. به محتوای عربی و انگلیسی آن…
دفترچه ی بعدی را برداشت و با دیدن پاسپورت طاهر نفسش حبس شد. به تصویر طاهر روی برگه ها زل زد. طاهر به رویش لبخند می زد. پاسپورت؟ طاهر پاسپورت داشت؟ پدرش گفته بود چون طاهر از سربازی فرار کرده و بعد هم غیرقانونی از کشور خارج شده بود، نمی توانست پاسپورتی داشته باشد. اما حال پاسپورت داشت. طاهر پاسپورتی داشت که تصویرش روی آن حک شده بود و نام جمهوری اسلامی ایران را هم در بالای صفحه یدک می کشید. نفس حبس شده اش را به سختی بیرون فرستاد و دست به برگه ی سفید برد.
تای برگه ی A5 را باز کرد و خط خوش زیبایی با نام سلام در بالای آن خود را به رخ کشید.
چشمش به سمت خط بعدی کشیده شد:
بهت قول داده بودم ده روزه درستش کنم. ده روز… بلیطامون رزرو شده. یادم نرفته بهم قول دادی یه هفته مهمونم میکنی تا حسابی دبی و بگردم. برای آخر ماه آماده باش… چند روزی در دسترس نیستم. برگشتم بلیطا رو برات میارم.
به دو خط افقی و نام لیدا که بر روی آن نوشته شد بود خیره شد. طاهر می رفت… آخر ماه.
***
6
چشمان قهوه ای گویا ذره ذره ی صورتش را می پایید. چشمانش خواهشی داشت که برای زندگی دعوتش میکرد. خواهشی که می خواست همه چیزش باشد.
شبی مهتابی… در زیر نور ماه… در کنار این دریاچه ی کوچک که تنها می شد صدای حرکت آرام آب را شنید دست پیش برد و انگشتانش را در انگشتان ظریف و لاک خورده ی سرمه ای اش حلقه زد.
سردش نبود. داغ بود… از حضور او در کنارش داغ بود. سرمای شبانه نمی توانست آتش درونش را خاموش کند.
سرطاهر به سمت شانه اش خم شد. سرش را کمی به سمت طاهر متمایل کرد و صورتش با گونه ی طاهر مماس شد. حرکت لبهایش را ندیده می توانست تصور کند که کش می آید. طاهر آرام زمزمه زد: شیرینی…
لبخندی روی لبهایش نشست. قلبش از آسمان ها سقوط کرد و در گره دستانشان نشست. به دست گم شده در دست طاهر خیره شد. به آرامی انگشتانش را روی انگشتان دست طاهر به حرکت در آورد. سر طاهر خم شد و بوسه ای بر شانه ی بی پوشش نشست. شانه اش کمی به جلو متمایل شد. ناخودآگاه بود… بخاطر لرزش تنش… بخاطر لرز قلبش… قلبی که گویا با شادی بالا و پایین می پرید.
سر چرخاند. زل زد به چشمان قهوه ای…
دست طاهر از بین انگشتانش جدا شد و تنش به سمت او متمایل شد. دست راستش بالا آمد و نزدیک به گونه ی چپش متوقف شد. نگاهش را از چشمانش گرفت و حرکت چشمانش را دنبال کرد که به پایین رفت و دوباره به سوی چشمانش برگشت. پلک زد… میخواست بوسیده شود. میخواست در آغوشش گم شود. در این لحظه به هیچ چیز نمیتوانست بیاندیشد جز آغوش طاهر… جز لبهایی که اولین بار مزه ی زردآلو می داد.
دست طاهر به جای نشستن روی گونه اش کمی فاصله گرفت. کمی عقب کشیده شد و خط گونه اش را از گوشش تا نزدیکی بینی اش با حرکت اسلوموشنی متوقف شد. سق خشک شده اش تر کرد. وحشت کرده بود… اما وحشتش باعث نمی شد دور شود. بیشتر دوست داشت جلوتر برود. دوست داشت پیش برود و باز هم مزه ی زردآلو را لمس کند.
لبهای طاهر که به حرکت در آمد. به سرعت چشم از چشمان قهوه ای مقابلش گرفت و نگاهش را پایین کشیده و به لبهایی که به حرکت در آمده بودند و به نظر می رسید به سوی خود فرا میخوانندش؛ خیره شد.
آنقدر غرق بازی لبها بود که هیچ از آنچه طاهر به زبان می آورد درک نمیکرد. هیچ نمی دانست… هیچ نمی فهمید…
خود را جلو کشید…
سر طاهر خم شد… به سمت شانه اش و برخورد موهای سر طاهر به شانه اش لرزی به جانش انداخت که طاهر را هم متوجه خود کرد تا آرام زمزمه بزند: اینقدر دوست داشتنی هستی…
گویا در میان دیواری قرار گرفته بود که با تمام قوا از هر سو جلوتر می آمد و هر لحظه بیشتر و بیشتر فشرده می شد. شانه هایش را کمی بالا کشید و سر طاهر کمی چرخید و لبهایش به روی ترقوه اش نشست و گویا آن لوزی قالب گرفته از لبهایش را آتش زدند.
لبهای طاهر کمی پایین تر کشیده شد. کمی پایین تر و آتشی دیگر…
بی اختیار دستش بالا رفت و انگشتانش بین موهای طاهر کشیده شد و سرش را بیشتر به تن فشرد.
نفس عمیقی کشید اما در بازدمش به سنگینی لب باز کرد و با حرکتی سریعتر هوای اطرافش را بلعید. تمام وجودش می سوخت… در آتشی که تنها دو بوسه بر جانش انداخته بودند.
طاهر لبهایش را به روی قفسه سینه اش رساند و بوسه ای دیگر زد.
انگشتانش به گردن طاهر رسید و نوازش وار حرکت کرد.
بوسه ای دیگر روی قلبش نشست. بوسه ای که ضربان قلبش را سرعت بخشید و نوای آرام ضربان قلب طاهر را به گوش رساند. در نیمه ی روشنایی مهتاب سرش را به سوی ماه تابان گرفت.
بوسه ای دیگر روی قلبش نشست و کنترلش را از دست داد. گویی تنش دیگر توانی برای عمل به دستورات ذهنش را نداشت. رها شد… برای جلوگیری از رها شدن دستانش را به دور گردن طاهر حلقه زد و سر طاهر بالا آمد. دستان طاهر پشت سرش قرار گرفت و مانع از سقوطش شد. این سقوط نبود… پرواز بود. برایش پروازی بود در آغوش زندگی. سرش را کمی فقط کمی پایین برد و چانه ی بالا آمده اش را با حرکت لبهایش به بالا هدایت کرد و در حال قراردادن لبهایش زیر چانه اش زمزمه کرد:دوست دارم.
پای راستش را کمی بالا کشید. نفس هایش به سختی بالا می آمد.
انگشتان طاهر پهلویش را به بازی گرفته بودند و آهسته نوازش می دادند.
گویا خون در رگهایش به حرکت در آمده بود. تمام تنش چون زغال نارنجی رنگ در حال سوختن بود که می توانست تمام اطرافش را بسوزاند. خود را بالا کشیده و لبهایش را اسیر لبهای داغ کرد. در تب و تاب این مزه ای که گویا تمام احساساتش را جان می داد، می سوخت. دستان طاهر با قدرت در آغوشش کشید و دستش روی شانه ی برهنه اش حرکت کرد.
بند سرمه ای لباس را که طرح های اسلیمی رویش خودنمایی میکردند به روی بازویش سُر داد و کمی فاصله گرفت. دستش را به سمت یقه ی گرد تیشرت سفید طاهر برد و به سمت سر طاهر کشیدش…
طاهر کمی فاصله گرفت. دستانش را بند تیشرتش کرد.
تکیه به آرنج خود را بالا کشید و مسیر فرود آمدن تیشرت سفید تا روی زمین را دنبال کرد و نگاهش به روی تیشرت بود که صورتش سخت اسیر انگشتان قدرتمند طاهر شد و بوسه ای روی لبهایش زد و طرف دیگر بند سرمه ای لباس را پایین کشید.
به پهلوی طاهر چنگ زد و شمارش نفس هایش را از دست داد. چشمانش به خواب دعوتش میکردند. مژگانش روی هم افتادند اما هوشیارتر از آنی بود که بخواهد به خواب برود. می خواست تک تک بوسه هایی که از قفسه ی سینه اش به پایین کشیده می شدند را در ذهنش ماندگار کند. میخواست زنده شدن سلول های مرده ی وجودش را با حرکت لبهای او به جشن بنشیند.
لب پایینش را به دندان کشید. طاهر کمی فاصله گرفت و با دیدن لب اسیر شده اش در بین دندان هایش حریصانه خود را بالا کشید و انگشت شستش را روی لبش قرار داد و به محض رها شدن لبش از اسارت دندان هایش؛ این اسارت به لبهای طاهر تعلق گرفت.
گویا نفس کم نمی آمد. گویا اینبار قرار نبود برای تنفس فاصله بگیرند. دیگر تنها او نبود که می بوسید. اینبار طاهر بود که کم نمی ذاشت. طاهر بود که برای این بوسه ها مشتاق بود. صدای ضربان قلب طاهر بود که با وجود این فاصله هنوز هم به گوش می رسید.
انگشتان طاهر روی لبه ی یقه ی دکلته ی پیراهنش نشست و بدون اینکه لبهایش را رهایی بخشید آن را به سمت پایین کشید… چنان غرق در بوسه های داغ طاهر بود که هیچ اهمیتی به پیراهن سرمه ای که چند لحظه پیش بر تنش بود و حال خبری از آن نبود، نمی داد.
دست طاهر که روی ران پایش نشست چشم گشود. تمام ذهنش به سوی حرکت دست او کشیده شده بود و گویا هر حرکتش می توانست نفسش را بند آورد… آرام زمزمه زد: طاهر…
طاهر بود که خود را کمی پایین کشید و حرکت دستانش را بیشتر پیش برد و در همین لحظه، لبهایش را مماس با لبهایش متوقف کرد و لب زد: جانم؟!
میخواست بگوید بس است… دیگر توان این هیجان را ندارد. میخواست بگوید بیش از این نمی تواند… بیش از این نمی تواند این حجم هیجان را تحمل کند که دست طاهر پیش رفت و بَ از کلمه ی بَسه ای که می آمد تا از بین لبهایش خارج شود به آه بلندی تبدیل شد و چشمانش به روی دنیای واقعی باز شد.
چند لحظه به روبرو خیره شد. چند لحظه زمان برد تا توانست پلک بزند و از شوک آنچه در خواب می دید بیرون بیاید. با درک آنچه اتفاق افتاده بود چشم بست. ادامه ی این خواب را میخواست. میخواست باز هم اسیر دست های طاهر باشد. سعی کرد به خواب رود. این خواب را با تمام شیرینی و هیجان و شوکش میخواست… بارها و بارها…
وقتی با تمام تلاشش خواب بر چشمانش حرام شد بغض کرد. در خود جمع شد و به پهلو روی کاناپه افتاد. دستانش را کنار هم زیر سر فرستاد و اشک هایش روان شد. طاهر می رفت… طاهر داشت میرفت و تنهایش می گذاشت.
گویا باز هم مادرش را از دست می داد اما اینبار دردش عمیق تر بود. طاهر برایش چون تکه ای از قلبش بود که رهایش میکرد. این روزها خواب هایش آشفته بود. در طول شب بیش از دو ساعت نمی توانست به خواب برود. زیر چشمانش به سیاهی می زد و خسته بود. با تمام خستگی تنش را به این طرف و آن طرف می کشید. به مانند امروز… نفس هایش بالا نمی آمد…
بینی اش را بالا کشید و چشمانش را با تمام توان روی هم فشرد. اگر طاهر خنجری برمی داشت و به جانش می افتاد این چنین آشفته و بیمار نمی شد که طاهر اینگونه در پی نابودی اش بر آمده بود.
اشکی از چشم چپش راه افتاد و از روی انحنای بینی اش عبور کرده و از گوشه ی لبش سرازیر شد و روی پارچه ی مبل چکید. مسیر قطره اشک را با چشم دنبال کرد و پوزخندی به آن تحویل داد. درد در استخوان هایش بود. هر چه گریه میکرد نه کسی به کمکش می آمد و نه چیزی از دردش کم می شد. بغضش را پس زد و چند بار پشت سرهم بینی اش را بالا کشید و با یادآوری طاهر غلتی زد و سرش را در پارچه ی مبل پنهان کرد و هق هقش بلند شد.
گفته بود دوستش دارد. دوستش داشت و میخواست برود. همان شب فهمیده بود چیزی درست نیست. وقتی آن گونه پیشانی اش را بوسیده بود باید می فهمید طاهر میخواهد برود. وقتی همراه پدرش و لاله برنگشته بود باید می فهمید طاهر نمیخواهد برگردد.
همیشه وقتی گریه میکرد آرام میگرفت اما اینبار با هر گریه دردش عمیق تر می شد. نمی توانست آرام باشد. نمی توانست این لحظات را با آرامش طی کند. نمی توانست از این لحظات ساده تر بگذرد.
چیزی به گلویش چسبیده بود و پایین نمی رفت. با باز شدن در اصلی از جا پرید. نگاهش به سمت در پذیرایی کشیده شد. سرش به سمت ساعت برگشت. هنوز تا آمدن پدرش وقت بود. این وقت روز چه کسی می توانست باشد؟!
طاهر که اصفهان بود. با ترس و هراس به در زل زد. آرام و با تردید از جا بلند شد. سر و صدای زیادی از در اصلی به گوش می رسید. پتوی کوچک را به دور خود پیچید و قدمی دیگر به سمت در پذیرایی برداشت.
چنان ترس به جانش نشسته بود که تمام اشک هایش را فراموش کرده بود. آرام پشت در ایستاد و دستگیره را کمی به سمت پایین کشید و گوشه ی در را باز کرد که نگاهش روی طاهر ثابت ماند. ناخودآگاه قدمی به عقب گذاشت و دست طاهر که روی دستگیره ی در بود پایین افتاد. طاهر در را هل داد و وارد شد.
چند لحظه نگاهشان در هم گره خورد تا بخود آمد و با تمام دلگیری اش لب زد: سلام.
طاهر به جای پاسخ ابروانش را در هم گره زد: چرا گریه کردی؟
شانه بالا کشید. بی حرف رو برگرداند و به سمت اتاقش قدم برداشت که طاهر قدمی به دنبالش برداشت: مستانه…
نایستاد. وارد راهرو شد که طاهر صدا زد: مستانه چته؟
در برابر ورودی اتاقش برگشت. از پهلو به طاهر چشم دوخت. به چشمانش که خیره اش بود. به ابروان در هم کشیده و نگاه متعجب و نگرانش… به لبهای صورتی شده اش که دیگر در ته ریش سیاه صورتش پنهان نبود. نگاهش را پایین تر کشید. پلیور بافت سفید و قرمز حسابی به تنش نشسته بود. پالتوی سیاهش هم شیک بود و مردانه… کمی بلند بود. پایین تر از باسن… خوش دوخت بود و بیش از همه دستبند چرم سیاه روی دستش خودنمایی میکرد.
سیب گلویش تکان خورد. لبهایش کمی از هم جدا شد. طاهر پا بلند کرد تا قدمی پیش بگذارد. به شلوار جین سرمه ای اش خیره شد. اولین بار بود حس میکرد ترکیب شلوار جین و جوراب سفید چه زیبا می شود. البته در تن طاهر این چنین بود.
طاهری که میخواست با لیدا به دبی برود. طاهری که میخواست ترکش کند. طاهری که مال او نبود… او را نمی خواست. طاهر هرگز او را نمی خواست. نگاهش تار شد. پلک زد. نمیخواست طاهر را از پس این پرده ی تار ببیند. قطره اشکی از چشمش فرو ریخت و طاهر خشک شد.
همانطور ثابت ماند تا طاهر بخود بیاید. قدمی به سویش بردارد و با حرکتی غیر منتظره در آغوشش بکشد و سرش را به سینه اش بفشارد. لبهایش که بهم چسبیده بود از هم جدا شد و تمام هوای اطرافش را نفس کشید. فشار دست طاهر روی سرش را بی توجه رها کرده بود. گویا اتفاقی نمی افتاد. چیزی که روی تنش سنگینی میکرد فشاری بود که از هجوم درد رفتن طاهر می گرفت. دستانش را بلند کرد. پتو از روی شانه هایش سر خورد و در حال پایین افتادن اسیر دست طاهر شد اما باعث نشد فشار دستان طاهر کمتر شود.
به پالتوی تنش چنگ زد و قطره اشکی دیگر از چشمانش سرازیر شد. طاهر می رفت… میخواست برود. در آغوشش میکشید اما می رفت. می بوسیدش اما بلیط خریده بود تا با لیدا برود.
دستانش را به جلو هل داد. پالتوی طاهر به عقب کشیده شد و سرش متعجب خم شد.
فشار دستانش را به پالتوی طاهر بیشتر کرد تا از آغوش او جدا شود. گره دستان طاهر که شل شد خود را عقب کشید و با خشم از آغوشش بیرون رفت.
طاهر متعجب پلک زد. سر به زیر انداخت. اشک هایش سرازیر شد. اشک هایی که سعی داشت جلویش را بگیرد سرازیر شد. به پتویی که ما بینشان زمین افتاده بود خیره شد و زمزمه کرد: دیگه…
بینی اش را بالا کشید. سعی کرد بغض توی گلویش را فرو دهد تا لبهایش تکان بخورد و ادامه داد: نمیخوام…
سرش را بالا آورد. خیره شد به چشمان قهوه ای طاهر و زمزمه کرد: ببینمت.
زانوانش خم شد و نشست. سنگینی اش را به پاهایش منتقل کرد و سرش را روی پاهایش گذاشت و ادامه داد: برو… نمیخوام ببینمت. دیگه بغلم نکن.
طاهر خم شد به سمتش و زمزمه کرد: مستانه…
اشک هایش را با پشت دستش پاک کرد و گفت: نگو…
زار زد: مستانه.
نفسش بالا نیامد. گویا با همین خواسته مرگ را در آغوش کشیده بود.
مرگ در این لحظه برایش راحت تر بود.
برای نفس کشید دهانش را باز کرد. سعی کرد نفس بکشد. طاهر در برابرش نشست.
نمیتونست نفس بگیرد. دنیا به دور سرش چرخ میخورد و میچرخید و دور میزد.
هر لحظه ممکن بود سقوط کند. هر آن میتوانست طاهری که با تصویری تار دور سرش می چرخید را از دست دهد.
چشمانش سنگین شده بود.
طاهر در برابرش خم شد اما سرش به سنگینی رفت و قبل از اینکه سقوط کند به دست دراز شده ی طاهر چنگ زد و در آغوشش چشم بست.
***
آب در حال جوش را درون ماگ ریخت و به سمت مستانه برگشت. مستانه ای که چهارزانو روی صندلی پشت میزغذاخوری نشسته بود و پتو روی شانه هایش قرار داشت. دخترک سرمای شدیدی خورده و در تب می سوخت. هنوز هم بینی اش را بالا میکشید و هر از گاهی قطره اشکی از چشمش سرازیر می شد.
هنوز دلیل گریه اش را نمی دانست. نمی فهمید چرا این گونه اشک میریزد. ساعتی پیش که در آغوشش از حال رفته بود. ساعتی پیش که آنگونه زمزمه کرده بود دیگر صدایش نزند تمام قلبش را لرزانده بود.
یک قدم برداشت و روی میز خم شده و فنجان را در برابرش گذاشت. دخترک بیشتر سر خم کرد. گویا نمیخواست او را ببیند.
باید حرفی میزد. حرفی که بتواند حواس مستانه را پرت کرده و او را وادار به حرف کند.
صندلی روبروی مستانه را عقب کشید. سردرد داشت… چند روز گذشته نتوانسته بود بخوابد… مستانه و بودنش خواب را بر چشمانش حرام کرده بود. رفته بود تا آرام بگیرد اما بیشتر درد کشیده بود.
نگاهش را به روی میز و نمکدان چینی روی آن برگرداند و زمزمه کرد: تا حالا فکر کردی به اینکه پدرت بخواد ازدواج کنه؟
سر دخترک چنین بالا آمد که گویا گردنش شکست. طاهر انتظار چنین واکنشی را نداشت.
مستانه با مکثی طولانی گفت: چی؟
سعی کرد آرام باشد. فقط میخواست قبل از رفتن همه چیز را برای مستانه ساده کند. میخواست در نبودش از همه چیز مطمئن باشد.
تردید کرد برای گفتن. نمیدانست چطور به زبان بیاورد.
لبخندی روی لب نشاند: خیلی تنهاست. فکر میکردم اگه ازدواج کنه شاید کمی با این تنهایی کنار بیاد. هردومون میدونیم الان داره نشون میده خوبه ولی اون مثل قبل نیست. دوست دارم برگرده به روزای قبل اما میدونم با وجود مرگ لیلا هیچوقت چنین اتفاقی نمی افته.
وَلی دیگه نمیتونه مثل باشه اما من امیدوارم بتونم با ترغیبش به ازدواج یکم حال و هوای گذشته رو بهش برگردونم.
آخر کلمه را که به زبان آورد لب بست و به مستانه که چشمانش هر لحظه بی حس تر می شد خیره شد.
مستانه بی حرف تماشایش میکرد. اما چشمانش ترسناک تر از آنی بود که می شد تصور کرد. چشمانش سرد بود. آن چنان سرد که حس سرمایی را در وجودش زنده کرد.
همان حس سرمایی را که روزی در نگاه ساجده دیده بود. همان حسی را که روزی ساجده وقتی خواسته بود دیگر به خانه اش پا نگذارد و فراموشش کند را در چشمان مستانه می دید. این سرما ترسی در وجودش انداخت. نکند بر سر مستانه هم بلایی آید.
دخترک ماگ پیش رویش را پس زد و از جا بلند شد.
به دنبال او برخاست. مستانه به سمت اتاقش قدم برداشت. به دنبالش رفت. میخواست لااقل چیزی بگوید. کلمه ای به زبان بیاورد… تا این احساس سرمای نگاهش را دور کند.
مستانه وارد اتاقش شد. به سمت میزش قدم برداشت…
در چهارچوب اتاق مستانه ایستاد. نمی دانست در این لحظه مستانه به او اجازه ی ورود می دهد یا نه. مستانه در برابر میزش خم شد. پتو از روی شانه هایش افتاد. قدمی به جلو برداشت. می توانست لرز تنش را ببیند. از دکتر رفتن سر باز می زد و نمی توانست وادارش کند برای دکتر رفتن. دستش را به چهارچوب در بند کرد که مستانه به سمتش برگشت. گویا چیزی از کشو برداشته بود. به آنچه بین انگشتان مستانه اسیر شده بود و نمی توانست ببیندش خیره شد. مستانه به سمتش راه افتاد. جلو آمد و در چند سانتی متری اش متوقف شد. فاصله ی ما بینشان را طی نکرد. در همان نیم متری سر بلند کرد. سری به سمت شانه اش کج کرد و پلک زد: میخوای بابام و هم مثل خودت ازم بگیری؟
اخم هایش در هم کشیده شد. انتظار این یکی را نداشت. نمی توانست آنچه شنیده را دقیق هضم کند. منظور مستانه را درک نمیکرد. گفته بود میخواهد وَلی را هم مثل خودش از او بگیرد؟ مگر خودش را از او گرفته بود؟
دست دخترک که بالا رفت مسیر نگاه طاهر هم با دستش حرکت کرد و در لحظه ای آن چنان کُپ کرد که نتوانست حتی میلی متری تکان بخورد. نتوانست درک کند آنچه در بین انگشتان مستانه قرار داشت چه چیز بود که حال به سمت صورتش می آمد. تنها توانست چشم ببندد و برخورد آن چیزهای سفت و سخت را به صورتش تحمل کند. اما گویا یکی بر روی گونه اش فرود آمد و خراشی روی صورتش بوجود آورد که لحظه ای از درد خطهایی روی پیشانی اش افتاد و چشم بست.
با گذشت لحظه ای که صدای برخورد آنچه به صورتش پرت شده بود را با زمین شنید چشم گشود. نگاهش به سمت پایین کشیده شد و به دفترچه هایی که روی پاهایش افتاده بود و برگه ای که روی چهارچوب اتاق مستانه قرار داشت خیره شد که مستانه گفت: برو… فراموش کن که بزارم بابام و هم مثل خودت ازم بگیری. بابام تو نیست که از دستش بدم. من بابام و از دست نمیدم. تو برو با لیدا جونت خوش باش. حالم ازت بهم میخوره. ازت متنفرم. دلم میخواد میمردم و نمیدیدمت. کاش هیچوقت هیچوقت هیچوقت از اون دبی لعنتی برنمیگشتی. کاش منم همراه مامانم مرده بودم و نمیومدم فرودگاه.
این را گفت و در را به روی صورت هاج و واجش کوبید.
در تمام چهل و یک سال زندگی اش اینگونه مات نشده بود. مستانه رسمان ماتش کرده بود. در بازی که فکر میکرد او جلو است این مستانه بود که با حرکتی غیر منتظره کیش و ماتش کرده بود.
چشم از در بسته ای که تقریبا در فاصله ی خیلی کوتاه از صورتش بسته شده بود گرفت و خم شد. دستش که به ویزا و پاسپورت رسید لرزید. پاسپورت و ویزایی که قرار بود در دست لیدا باشد حال چرا باید به دست مستانه رسیده باشد؟
برگه ی تا خورده ی لای در مانده را دید. دست پیش برد و کمی به سمت خود کشیدش تا برگه آزاد شد و بین انگشتانش قرار گرفت. برگه را باز کرد و به متن کوتاه و خط زیبای لیدا خیره شد. آخ لیدا آخ… کاش این ها را ارسال نمیکرد. کاش به دستش نمی رساند تا حال دست مستانه نباشد. کاش اینکار را نمی کرد.
از جا بلند شد. حتی لای پاسپورتی که هیچگاه نداشته بود را باز نکرد. آنها را در جیبش قرارداد و دست به دستگیره اتاق برد. باید با او حرف میزد؟ باید توضیح می داد؟
نفس عمیقی کشید. سرش را خم کرد و به در اتاق مستانه تکیه زد. چشم بست. باید چه میکرد؟ باید برای مستانه از احساسی که در وجودش جوانه زده بود میگفت؟ یا باید از آنچه عقلش نهیب میزد به زبان می آورد؟
دستش را مشت کرد و سنگینی اش را به در منتقل کرد. خسته بود. از این همه جدال عقل و دلش خسته بود. میخواست خلاص شود از این جدال میخواست رها شود از این لحظات… میتوانست از این درد خلاص شود؟ نمی دانست باید چه تصمیمی بگیرد. دلی که به سوی دخترکش راهنمایی اش میکرد و ذهنی که نهیب می زد. ذهنی که یادآوری میکرد از پدر بودنش… ذهنی که باعث می شد تا این احساسات را در ذهنش گم کند.
مستانه ای را می دید که می بوسد… مستانه ای را به خاطر می آورد که در آغوشش بود.
مستانه ای را در ذهن داشت که عاشقانه سرش را به آغوش میگیرد… مستانه ای را در دل داشت که کودکانه دست محبت بر سرش کشیده بود.
در ذهنش روزی حک شده بود که دخترک چهارساله با مهربانی کنارش ایستاده بود و دست نوازش بر سرش کشیده بود. هنوز هم از محبت کودکانه ی مستانه در آن سن به وجد می آمد. مستانه ای که با مرگ ساجده باز هم دست محبت بر سرش کشیده بود. مستانه ای که در آن لحظه تنهایش نگذاشته بود. مستانه را برای این محبت هایش دوست داشت. مستانه ای که در آن لحظات دخترش نبود. مستانه ای که در آن لحظات بزرگ منشانه محبت میکرد. چطور می توانست به این محبت ها بی تفاوت باشد. چطور می توانست به دختری که لبهایش را بوسه می زد به چشم دخترش نگاه کند؟ چطور می توانست هنوز هم مستانه را چون دخترکی ببیند که محبت های پدری اش را زنده می کرد. این مستانه که این چنین بر صورتش می کوفت محبت های پدری اش را زنده نمی کرد. قلبش را به درد می آورد. ذهنش را ناامید میکرد. از اینکه چطور توانسته بود در حق مستانه چنین ظلمی کند. چطور توانسته بود از آن شخصیت پر محبت و دخترانه ی مستانه چنین شخصیتی بسازد که بخاطر از دست دادن او این چنین رفتار میکند.
احساس گناه میکرد. حس گناه تمام وجودش را در بر گرفته بود. بغض کرد… کاش می توانست گریه کند. کاش می توانست از این درد به جایی پناه ببرد. کاش می توانست برای کسی از دردش بگوید. روزی دردهایش را برای وَلی میگفت و حال از وَلی وحشت داشت. از اینکه وَلی از احساسات دخترش با خبر شود. از اینکه وَلی گناهکار بداندش… از هر چیزی وحشت داشت.
نمی دانست وَلی تا چه حد از احساسات مستانه خبر داشت. مستانه از علاقه اش به وَلی میگفت و نمی دانست وَلی چقدر با این موضوع می تواند کنار بیاید. وَلی چه دیدی نسبت به احساسات مستانه دارد.
ناگهان…
در به عقب کشیده شد و بدون اینکه کنترلی به روی جسمش داشته باشد درون اتاق رها شد و مستانه ای را که روبرویش بود ندید و تقریبا روی او پرت شد و سنگینی اش باعث شد مستانه هم همراه او با جاذبه ی زمین همراه شود. قبل از اینکه با سر به زمین بخورد دستانش را تکیه گاه کرد. یک دستش کنار تن خودش و دست دیگرش در کنار تن مستانه قرار گرفت. چند لحظه طول کشید تا توانست خود را بازیابد و دستانش را محکم تر روی زمین تکیه گاه کند و خود را بالا بکشد تا مستانه ای که کنارش قرار داشت را بیش از این آزار ندهد. کمی فاصله گرفت و نگاهش روی مستانه ثابت ماند… لباس سرمه ای حریر با اسلیمی های رویش به روی پوست سفید دخترک حسابی خودنمایی میکرد.
نگاهش به سمت یقه ی دکلته ی پیراهن که پایین کشیده شده و تن مستانه را به نمایش گذاشته بود کشیده شد. اولین باری که یک زن را لخت در کنارش دیده بود هم قلبش این چنین نمی کوفت که حال این گونه قلبش به ضربان افتاده بود.
لبهایش جدا شد. این ضربان شدید نفس های پی در پی هم طلب میکرد.
سنگینی نگاه مستانه باعث شد نگاهش را بالا بکشد. نگاهش در نگاه مستانه که قفل شد. به چشمان عسلی دخترک که زل زد به سختی لب بست و نگاه مستانه بخاطر حرکت سیب گلوی او پایین آمد.
دخترک داشت با او بازی میکرد؟ این دیگر قابل تحمل نبود. نمی توانست این گونه مردانگی هایش را به بازی بگیرد. حس میکرد هر آن ممکن است کنترلش را از دست دهد و…
چشمش به سمت لبهای دخترک کشیده شد. دخترک بارها بوسیده بودش… بارها احساساتش را به غلیان در آورده بود حال… انصاف نبود. به دور از انصاف بود. مستانه حق نداشت اینکار را با او بکند. مستانه حق نداشت این گونه او را تحت فشار بگذارد.
مستانه…
نگاه مستانه دوباره بالا آمد. لحظه ای نگاهش را بالا کشید. چشمان مستانه دیگر سرمای دقایقی قبل را نداشت. باز هم چشمانش مهربان بود. همچون همان مستانه ی چهارساله ای که دست محبت بر سرش کشیده بود. چشمانش بیش از اندازه به چشمان آن لحظه اش شباهت داشت.
سرش کمی خم شد. بی اختیار… بی اجازه از مغزش… بدون آنکه مغزش فرمان خم شدن داده باشد. دست مستانه بالا آمد.
گویا چیزی به جلو هلش می داد. مستانه با نگاهش دعوتش میزد… تمام وجودش دستور پیش روی می داد. سلول های مردانگی اش فعال شده بود. می توانست داغ شدن وجودش را حس کند.
دستش که سمت دیگر مستانه قرار داشت از زمین جدا شد. تا روی شانه های مستانه بالا آمد و همزمان با خم شدن بیشتر سرش دستش روی شانه ی برهنه ی دخترک نشست.
مستانه لب زد. اما چیزی به زبان نیاورد. لبهایش لرزید و سرش کمی دیگر خم شد… در فاصله چند میلی متری. کافی بود کمی در اندازه چند میلی خم شود تا بتواند لبهایش را به کام بگیرد و بعد؟!
مستانه دیگر دخترکی نبود که حال می توانست خود را از او دور کند. مستانه دیگر آن دخترکی نبود که می شد به کودکی هایش بیاندیشد.
دست مستانه بالا آمد. به روی سینه اش که تقریبا نیمه ای از تن دخترک را در بر گرفته بود نشست و یقه ی بافت تنش را به میان انگشتانش کشید.
چشم از لبهای بی رنگ مقابلش گرفت و سرش کاملا خم شده و به حرکت انگشتان دخترک روی یقه اش خیره شد. به بازویی که هیچ پوششی نداشت. به مستانه ای که این گونه به بازی اش گرفته بود.
دهان خشک شده اش را به سختی تر کرد. لبهایش را روی هم فشرد.
انگشتان مستانه بالا آمد. زیر چانه اش نشست و مجبورش کرد نگاهش را دوباره به صورتش برگرداند. نگاهش را به سمت چشمان مستانه می کشید که دوباره چشمانش به روی لبهای رنگ پریده ی مستانه ثابت ماند.
پلک زد و در آن لحظه ی آنی تصویر وَلی بود که در برابر چشمانش جان گرفت. پلک زد… لیلا در برابر چشمانش لبخند می زد.
پلک زد…
مستانه ی نوزاد به رویش می خندید.
انگشتان دستش از روی شانه ی مستانه سُر خورد. کف دستش که به زمین رسید نگاهش را از لبهای مستانه گرفت. با حرکتی ناگهانی خود را عقب کشید و غلت زد. نگاهش به سقف ثابت ماند و نفسش را با حرص فوت کرد. آهیانه ای سرش با تخت برخورد کرد و درد تا گیج گاهش هم رگ انداخت و پیش رفت و وادارش کرد چشم ببند.
از خود عصبانی بود. از اینکه تحت تاثیر مستانه قرار گرفته بود عصبانی بود.
کف دستش را بر پیشانی کوبید و موهای بالای پیشانی اش را بین انگشتانش اسیر کرد و بین دست مشت شده اش کشید. نفس کشید… اما برای رها کردنش گویا نفسش رها نمی شد. بریده بریده… تکه تکه…
خدایا…
چه به موقع به فریادش رسیده بود.
مستانه بلند شد و نشست. سرش را به پهلو برگرداند و چشم از مستانه گرفت. نمیخواست ببیندش.
نگاهش به پتوی جلوی میز افتاد. کمی خود را بالا کشید. دستش را از بین موهایش بیرون کشید و به پتوی روی زمین چنگ زد. پتو را بین مشتش کشید و به سمت مستانه برگشت که سر به زیر روبرویش نشسته بود. سعی میکرد دامن کوتاه پیراهنش را روی ران پاهای برهنه اش بکشد. مستانه با تمام شجاعتش… مستانه با تمام پیش روی هایش هنوز هم آن حس خجالت را لمس میکرد.
خود را جلو کشید. سر مستانه پایین تر رفت و موهایی که گویا بندشان گم شده بود رها شده و روی شانه هایش ریختند. دست پیش برد. پتو را روی شانه هایش انداخت و دو طرف پتو را هم روی پاهای برهنه اش کشید. خود را جلوتر کشید و به روی موهای پریشانش بوسه زد و دستانش را به دور تنش حلقه زد و در آغوشش کشید. پاهای مستانه بالا آمد و چون جنینی در شکم مادر جمع شد و خود را در آغوشش پنهان کرد. لبخندی زد. اجازه داد مستانه با این احساسات ضد و نقیضش خود را در آغوشش پناه بخشد.
دستش را آرام آرام بالا کشید و روی موهای دخترک به حرکت در آورد. انگشتانش شانه وار بین تار موهایش چرخ می خورد.
بینی بالا کشیدن های دخترک که شروع شد. متوجه گریه اش که شد سر خم کرد. سرش را به نزدیکی گوشش رساند و زمزمه کرد: اولین باری که لیلا رو دیدیم تو ترمینال اهواز بود. بابات اونقدری شیفته اش شده بود که اصلا درک نمیکردم. اونقدر تو پهلوم کوبید که تا یه هفته جاش کبود بود. مجبورم کرد دنبالش بریم. آدرسش و گیر بیاریم. اما تو راه گمش کردیم.
بینی بالا کشیدن های مستانه قطع شده بود. لبخندی روی لبهایش نشاند و ادامه داد: وقتی داشتیم برای مرخصی می اومدیم دوباره تو ترمینال دیدیمش… اما اون از تهران میومد و ما میخواستیم بیایم تهران… قرار شد بریم رک حرف بزنیم. اما تا وایستادیم روبروی مادرت، وَلی اونقدر دست و پاش و گم کرد که به تته پته افتاد.
دسته مستانه زیر پتو کشیده شد. لبخندش عمق گرفت و گره دستانش را تنگ تر کرد: مجبور شدم بجاش برای لیلا توضیح بدم قصدمون چیه… وقتی خانواده ی لیلا ردشون کردن و خانواده ی بابات فهمیدن خانواده لیلا کین؛ خیلی تلاش کردیم راضیشون کنیم ولی نشد. تهش شال و کلاه کردم رفتیم برای بابات خواستگاری… بابابزرگت که من و دید. فهمید به عنوان خانواده پا پیش گذاشتم قرمز شد. هنوزم صورت قرمز شده اش جلوی چشامه…
سر مستانه بالا آمد.
آرام خندید: بیچاره پیرمرد و جون به لب کردم تا تونستم رضایت بگیرم. هر چند خیلی هم از حرفش کوتاه نیومد و گفت دیگه دختری نداره اما تهش این بود عقد کردن. دو ماه که به پایان خدمت مونده بود خبر دار شدم میخوان ساجده رو بدن به خواهر زاده زن عموم… رفتم درخواست مرخصی کردم…
به چشمان ملوس مستانه خیره شد و خندید: فرمانده گفت نه که نه… منم دیگه دیدم نمیتونم بمونم یه شب که بابات خواب بود فلنگ و بستم و د برو که رفتیم. شبونه یه ماشین دربستی گرفتم با ترس و وحشت… اومدم تهران.
تا پام رسید خونه وَلی زنگ زد که پسر کجا رفتی؟ چیکار کردی؟ شک داشت خونه باشم. فکر نمیکرد برگشته باشم اما اومده بودم. میخواستم جلوی ازدواج ساجده رو بگیرم. نمی تونستم بزارم زن اون بشه… ساجده تنها کسم بود. میدونستم عموم و زن عموم مجبور شده بودن سر پرستیمون و قبول کرده بودن. حقم داشتن… از مادر پدر من که چیزی نمونده بود بشه پشتوانمون… عمومم چیزی نداشت. به زور خرج خودشون و میداد… یه مغازه ی کوچیک سوپری که چیزی در نمی اومد ازش… حق داشت. اما ما هم کس و کاری نداشتیم. مادرم دوتا برادر بزرگتر داشت که هر دوتا مرده بودن… بابامم همین یه برادر و داشت و خواهر کوچکترش که خیلی زندگی نکرد و موقع به دنیا اومدن بچه اش مرد.
زن عموم از خداش بود ما زودتر از سرش باز بشیم. میخواست به خونه زندگی خودش برسه. قرار بود وقتی برگشتم یه خونه اجاره کنم و از عموم اینا جدا بشیم. وَلی گفت دارن دنبالم میگردن و بهتره برگردم و تنبیه و به جون بخرم. اما…
رفتم به عموم گفتم فقط چند ماه دیگه… تحمل کنن تا برگردم و یجا پیدا کنم و از دستمون خلاص شن. گفت میخوام حرف بزنن تو صورتش. میخوام بگن نتونست بچه های یتیم برادرش و نگه داره؟ گفت میخوام این همه سال زحمتش و به باد بدم.
دیگر خبری از آن شادی لحظات پیش در صدایش نبود. حال صدایش درد داشت. ادامه داد: هرچی گفتم حرف خودش و زد… اومدم به ساجده گفتم جهنم و سربازی. به جهنم که میان دنبالم… به جهنم که میشم سرباز فراری. بیا بریم یه جا بگیریم زندگی کنیم. دندم نرم کار میکنم خرجمون در میاد. گفت پسره رو دوست داره. گفت اینطوری خوبه… گفت اگه ازدواج کنه یه باری رو دوش منم نمیشه. هرچی تو گوشش خوندم گوش نکرد و گفت نه… افتادم رو دنده لجبازی و برنگشتم. شدم سرباز فراری. از خونه کوچه و شهر…
وَلی سربازیش تموم شد. برگشت اومد. لیلا تو خوابگاه میموند. یه روز خبر دار شدم دنبال دکتر میگرده بابات… لیلا حامله بود و میخواستن بچه رو سقط کنن… حقم داشتن. با بی پولی که نمی شد زندگی ساخت. نه خانواده بابات میخواستن مادرت و به عنوان عروسشون قبول کنن نه خانواده مادرت کوتاه میومدن. شب که سرم رسید به بالشت و چشام گرم شد یه بچه کوچیک دیدم تو خواب… بال داشت. شبیه فرشته هایی که از بچگی تو گوشمون میخوندن… جلوی چشمام بزرگ شد و یه خانم خوشگل شد. تمام خوابم چشمش تو چشمم بود.
صبح که بیدار شدم رفتم سراغ ساجده… گفتم برای آخرین بار میگم میای یا میخوای ازدواج کنی؟ سرم داد زد که اینقدر تحت فشارش نزارم و اون تصمیمش و گرفته. آوردم پول و دادم بابات… به دلم افتاده بود بچشون یه دختره. یه دختر دوست داشتنی که شبیه فرشته ی توی خوابم می شه.
مستانه آرام لب زد: شد؟
بالاخره لبهایش به خنده باز شد. سری کج کرد و در حال نوازش موهایش گفت: خوشگل تر…
-:بعدش؟
-:بعد اون زندگی یه جور دیگه شد… تو عروسی مامان، بابات… عمت بدجور به چشمم اومد. انگار تا اون موقع ندیده بودمش…
اخم های مستانه در هم کشیده شد اما او ادامه داد: من بابات نبودم به تته پته بیفتم. اهلشم نبودم بخوام کاری بکنم. رفتم رک به ویدا گفتم میخوامش اما هیچی ندارم. یه سرباز فراری ام که هیچ جا بهش کار نمیدن. گفتم وقت بده تا زندگیم و جمع و جور کنم. تا یکم به اوضاع سر و سامون بدم و به وَلی بگم. به پدرت بگم. قول و قرار گذاشتیم. ویدا هم خاطرم و میخواست. رو ابرا پرواز میکردم. همه چی یه رنگ و بوی دیگه گرفته بود. پیش یه حاجی کار پیدا کردم. کبابی بود و من شدم ور دستش… از پاک کردن میزا رسیدم ور دست آشپز و بعدش من مسئول سیخ کردن بودم.
حاجی اولش نمیدونست سرباز فراری ام. همش میترسیدم اگه بفهمه… اما بعدم که فهمید هوام و داشت. مرد بود… خیلی مرد بود. حاجی یه پسر داشت که دبی رستوران داشت. وضعش توپ بود. تو گیر و دار به دنیا اومدن تو بود که پسرش از دبی اومد. حاجی هم حسابی پیشش تعریفم و کرد. پسر حاجی هم چیزی از خودش کم نداشت. معرفیم کرد به یه رستوران بزرگ تو بالا شهر. اونجا هم شاگرد بودم اما حقوقم بیشتر بود. میتونستم زودتر به هدفام برسم. سه سالت شده بود که با وَلی رفتم دیدن ساجده… خبرش رسیده بود که باز شوهرش افتاده به جونش. بهم گفت دیگه نرم سراغش… گفت وقتی من نیستم زندگیش خوبه خوشه… شایدم حق داشت. بودن من زندگیش و داغون میکرد. سر همین سرباز فراری بودنم کلی حرف شنید. دنبال پول بودم. باید هم خرج زندگی خودم و جور میکردم هم اونقدر پول در می آوردم که بتونم طلاق ساجده رو بگیرم. دیگه نرفتم سراغش اما بدجور میخواستم همه چی و جمع و جور کنم و یه دفعه برم و بگیرم دستش و بیارمش از اون جهنم بیرون.
بغضی که به سینه اش چنگ میزد را فرو داد و مستانه بی حرکت مانده بود. تنها می شنید.
نفس عمیقی کشید: تهش زنگ زدم پسر حاجی… گفتم میخوام بیام اون ورا… ور دست خودت. میخوام کار کنم. گفت چرا که نه… خیلی هم خوبه.
قرار شد یکی و پیدا کنه که بتونه قاچاقی از مرز ردم کنه. پنج سالت شده بود که بار و بندیل و بستم. به ویدا گفتم منتظرم بمون. نمیخواست برم اما من باید میرفتم. گفت بمونم درست میشه همه چی… اما قرار نبود درست بشه. اگه قرار بود زورم به مردم و عموم و شوهر ساجده بچربه باید خیلی پول در می آوردم. با شاگرد مغازه شدن نمی شد این پول و در آورد. دانشگاهمم که به دردی نمیخورد. چون سربازی نرفته بودم هیچ جا استخدامم نمیکردن. ویدا گفت بری نمیبخشمت. گفتم زود برمیگردم. با دست پر میام و عروسی میگیرم برات که همه انگشت به دهن بمونن…
مستانه سری به سمت بازویش کج کرد: نیومدی؟
لبخند تلخی به لب نشاند: عمت شوهر کرد. خبرش یه سال بعد رسید وقتی داشتم با خیال راحت افتتاحیه رستورانم و جشن میگرفتم.
مستانه دستش را روی دست او گذاشت و فشرد.
به قفل دستانشان خیره شد و گفت: از وقتی به دنیا اومده بودی اون بدترین اتفاق زندگیم بود که می افتاد. تو با خودت برام خوش یمنی آورده بودی برام… بعد از به دنیا اومدنت مثل اینکه درای زندگی به روم باز شده بود.
لبخندی روی لبهای مستانه نشست. دست پیش برد. پتویی که از روی شانه هایش سُر خورده بود را بالا کشید و در حال مرتب کردنش گفت: سرما خوردی… حالت بد میشه.
مستانه سکوت کرد و وقتی سکوت طاهر ادامه دار شد گفت: بعدش…
طاهر خندید. سرش را خم کرد و گونه اش را روی سر مستانه گذاشت و دخترک را در آغوشش بالاتر کشید: خودم و غرق کار کردم… میخواستم تلافی کنم. میخواستم یکاری کنم ویدا بارها از اینکه اینطوری قالم گذاشت پشیمون بشه. میخواستم بفهمه خیلی اشتباه کرده. اونقدر عصبانی بودم و سعی میکردم آروم باشم که فقط منتظر یه حرکت بودم تا منفجر بشم. با همه ی اطرافیانم خشن برخورد میکردم. حوصله هیچکس و نداشتم. اونقدر کار میکردم که از خستگی بیهوش بشم تا خبر مرگ لیلا رو شنیدم. خیلی دلم میخواست بیام… باشم. اون لحظه تنها کسی که جلوی چشمام بود تو بودی. نگرانت بودم… اونقدری که حتی به برگشتن و زندان رفتن این ورم فکر کردم. اونقدری نگرانت بودم که به وَلی فکر نمیکردم.
فشار دست مستانه روی دستش بیشتر شد.
لبهایش را تر کرد: تو همیشه برام عزیز بودی. اونقدری عزیز هستی که خودمم نمیدونم چطوری دوست دارم مستانه… تو مستی و خوشی زندگی منی. همیشه بودی… درست از وقتی که فهمیدم وجود داری. درست از وقتی که توی بغلم بهم لبخند زدی. همیشه فکر میکردم دخترمی…
مستانه سر عقب کشید و باعث شد سر طاهر در گودالی تو خالی کمی پایین برود و به سرعت خود را جمع و جور کند و به صورت دخترکی که با لبهای ورچیده شده از بین دندان های قفل شده اش می نالید خیره شود.
مستانه گفت: من دخترت نیستم.
خندید. مستانه را به سرجایش برگرداند و دوباره سرش را به همان حالت قرار داد و گفت: میدونم نیستی. میدونم حسی که بهت دارم خیلی بیشتر از حس یه پدر به فرزندشه. میدونم خیلی وست دارم و نباید داشته باشم اما من همیشه همینقدر دوست داشتم. فراتر از اونی که فکر میکردم.
-:منم دوست دارم. خیلی خیلی دوست دارم.
آرامتر ادامه داد: عاشقتم.
دستش را روی بازوی مستانه به حرکت در آورد: حالا که ساجده نیست. حالا که تنهام… نمیدونم باید چیکار کنم مستانه.
کمی فاصله گرفت: نمیدونم چطوری باید بخاطر تو با دنیا مبارزه کنم.
دخترک به چشمانش زل زد. چند لحظه بعد قطره اشکی از چشمانش سرازیر شد.
دست بلند کرد. اشک روی گونه های مستانه را کنار زد: اینکه بخوام برم به بابات از تو بگم الان برام سخته. الان که دیگه هیچکس و ندارم. الان که دیگه بابات تنها خانوادمه. توانش و ندارم برم از تو بگم مستانه.
مستانه اشک هایش را با نوک انگشتان ظریفش پاک کرد: من میگم.
با تاکید گفت: قبلا بهش گفتم.
موهای پخش شده ی روی صورتش را کنار زد: میدونم.
مستانه با جدیت گفت: اگه بری باهات میام. نمیخوام بری.
-:الان وقتش نیست مستانه. الان آمادگیش و ندارم ازت مراقبت کنم. الان نمیتونم کنارم بپذیرمت.
چانه ی مستانه لرزید: پس من چی…
لب گزید: تو قراره یه خانم دکتر خوشگل و تو دل برو بشی. یه خانم دکتری که حسابی معروف و کار درسته.
-:میخوای بری؟
-:باید برم. مثل دفعه قبل که باید می رفتم. باید برم تا بتونم با نبودن ساجده کنار بیام. با بی کسی خودم کنار بیام.
مستانه خود را بالا کشید. دستانش را به دور گردنش حلقه زد: من و داری.
دستش را به بازوی حلقه شده ی دور گردنش بند کرد و سرش را به روی شانه ی دخترک فشرد و چشم بست: تو بیشتر از خانواده ای… تو امید زندگی کردنمی. زنده موندنم.
قطره اشک مستانه روی بافتش چکید: اگه بری میمیرم.
-:هیچکس بخاطر دوری نمرده… دوری از آدما عاشقای واقعی می سازه. بهشون یاد میده چطوری بیشتر دوست داشته باشن. چطور بیشتر فداکاری کنن.
حلقه ی دستان مستانه تنگ تر شد.
پتو روی پاهایش افتاد و مستانه با بغض گفت: بری دیگه چیکار کنم؟ من همینطوریشم دوست دارم. نمیخوام نمیخوام بری. نمیخوام بمونم اینجا. منم ببر…
-:نمیشه الان باید پیش بابات باشی. شاید فرصت این پیش بیاد باباتم اجازه بده زندگیش یه رنگ و بوی دیگه بگیره. شاید اون موقع بتونم با خودم ببرمت. اون موقع اگه قرار بود با هم باشیم. اگه هنوزم دلت میخواست باهام بیای میبرمت.
مستانه فاصله گرفت. اشک های روی گونه هایش و مژگان تارش، دل او را لرزاند. خود را جلو کشید. لبهایش را به روی گونه ی دخترک گذاشت و شوری اشک هایش را زبان زد. گونه ی دخترک را به لبهایش فشرد و به قلبی که ضربان میکوفت تشر زد. شاید آرام بگیرد.
چشم بست و لبهایش را به لاله ی گوشش رساند و لب زد: هنوز یه ماه وقت هست… یه ماه اینجام…
مستانه به هق هق افتاد… در آغوشش کشید. نمی توانست به تمنای وجودش بی تفاوت باشد.
***
خود را روی کابینت کشید و قاشق توی ماهی تابه را برداشت و به لب نزدیک میکرد که دست طاهر روی دستش نشست: می سوزی داغه…
نیشخندی زد و پاهایش را تاب داد. طاهر بادمجان ها را درون ماهی تابه ریخت و با جیلیز و ویلیز روغن مستانه خود را عقب کشید و طاهر خندید و ماهی تابه را بلند کرد و با حرکت دستش بادمجان ها از ماهی تابه جدا شده و به بازی در آمدند.
هیجان زده دستش را در برابر دهانش گرفت تا از هیجان آنچه می دید فریاد نزند.
با سرخ شدن بادمجان ها، طاهر قابلمه ای گذاشت. نان را درون قابلمه چید و به سمت ظرفشویی رفت.
سرخم کرد درون قابلمه و موهایش به اطراف صورتش ریخت.
طاهر برنج آبکش شده را از روی سینک برداشت و به طرفش برگشت و با اخم تشر زد: صد بار گفتم اونجوری با سر نرو تو قابلمه. موهات میریزه تو غذا… قرار شام بخوریم نه موهای خوشمزه ی شما رو که خانم خانما…
ریز خندید و سر بلند کرد و موهایش را هم با حرکت دستش بالای سر جمع کرد و کشی که مچ دستش بود را دور موهایش انداخت و گفت: گفتی اسمش چیه؟
طاهر برای بار هزارم تکرار کرد: مقلوبه…
دستانش را بین زانوانش اسیر کرد: خوشگل میشه؟
طاهر با دقت در حال چیدن لایه های غذا بود. پاسخ داد: اوهوم خیلی عالی میشه.
-:منم خوشگلم؟
سر طاهر در همان حال که به سمت قابلمه بود به سمتش چرخید. چند لحظه نگاهش کرد و کاملا صورتش را زیر نظر گرفت و گفت: نچ… هنوز مونده تا بزرگ و خوشگل بشی.
پایین پرید و به سمتش خیز برداشت: نخیرم خوشگلم من.
طاهر که قدمی عقب گذاشته بود خندید: خب قراره خوشگل تر بشی.
ایستاد. متوقف شد و لبخند روی لبهایش کش آمد. خوشگل تر می شد. یکی از سیب زمینی های سرخ شده را برداشت و طاهر سرجایش برگشت: ناخنک نزن…
-:غذا بدون ناخنک اصلا حال نمیده.
طاهر تنها لبخند زد.
ادامه داد: کی روز تولدش خودش غذا میپزه؟
-:من هیچوقت تولد نداشتم.
لبخندی زد. تمام تلاشش را میکرد تا برنامه را که چیده است به طاهر لو ندهد. با پدرش برنامه ریخته بودند. مهمان دعوت کرده بودند. عمه ویدا و عمو بهادر می آمدند. چند نفر از دوستان قدیمی هم پدرش دعوت کرده بود.
میخواست برای طاهر ماندگار باشد. میخواست در ذهنش پررنگ شود. طاهر به سمتش برگشت و نگاهش کرد که به خود آمد و لبخندی روی لبش نشاند. طاهر هم لبخند زد و گفت: تو اون ذهنت کوچولوت چی میگذره خدا عالمه. امیدوارم قبل از واقعه با خبر بشم تا بتونم جلوش و بگیرم.
به خنده افتاد. از خنده ریسه رفت و دست روی شکمش گذاشت: اینقدر خرابکارم؟
صاف ایستاد و شانه هایش را بالا کشید. با چشمان باریک شده پاییدش و پاسخ داد: خیلی از اینقدر اون ور تر…
نالید: طاهر…
طاهر خندید و دوباره سر کارش برگشت. صندلی را عقب کشید و پشت میز نشست. به صورت طاهر خیره شد. بغض کرد… طاهر می رفت. قول داده بود مانع رفتنش نشود. اما هر بار که به رفتنش می اندیشید می لرزید. وحشت به دلش چنگ می انداخت. چیزی در ذهنش می گفت طاهر برود دیگر طاهر نیست.
طاهر سر پایین گفت: این ماجرای تعطیلی زمان امتحانا خیلی خوب شده ها. قشنگ داری کیف میکنی.
نیشخندی زد و طاهر سر کج کرد: تو درس نداری؟
-:امتحان بعدیم شنبه هست. کلی وقت دارم تا شنبه.
-:خوشبحالتون. چقدر فاصله…
-:خب فردا تعطیل رسمیه… برای همونه دیگه.
طاهر قابلمه را برداشت و به سمت اجاق رفت: راس میگی فراموش کرده بودم.
-:طاهر…
خشک شدنش را دید. طاهر را آرام… گرم… به زبان آورده بود. طاهر آرام روی پاشنه ی پا چرخید و با لبخندی که سعی داشت روی صورتش بکارد پرسشگر نگاهش کرد.
دست زیر چانه زد و گفت: امروز خیلی خوبه.
لبخند گرمی در پاسخ دریافت کرد. لبخندی که می گفت او هم از امروز لذت میبرد. او هم امروز را دوست دارد، به خاطر می سپارد.
بعد از آماده شدن غذاها و آمدن پدرش، زمانی که طاهر وارد سرویس شد به سمت وَلی برگشت: کیک گرفتین؟
وَلی به صورت هیجان زده اش خیره شد و پلک زد: همه چیز آماده هست. فقط میخوای به چه دلیلی ببریش بیرون!
با شیطنت ابروانش را بالا انداخت. وَلی متعجب نگاهش میکرد. سری کج کرد. وَلی زمزمه کرد: فقط مراقب باش بویی نبره. قراره سوپرایز باشه.
به صورت پدرش زل زد. طاهر از ازدواج او گفته بود. پدرش میخواست ازدواج کند؟ تا به حال به این موضوع نیاندیشیده بود. هیچوقت هیچکس از ازدواج او سخن نگفته بود. طاهر بود که برای اولین بار این موضوع را مطرح میکرد. اگر ازدواج میکرد؟ باید پدرش را با کسی تقسیم میکرد؟ پدرش دیگر نمی توانست به او تعلق داشته باشد؟
بغض کرد. پدرش مال او بود. وَلی مال او بود. هیچکس حق نداشت پدرش را از او بگیرد.
دست وَلی روی شانه اش نشست: چی شده؟
برگشت. خود را در آغوش پدرش انداخت و دستانش را محکم به دورش حلقه زد. چنان محکم او را گرفته بود گویا هر آن ممکن است کسی وَلی را برباید. دست وَلی هم به دورش حلقه شد و با خنده گفت: دختر من با این محبت های یهوییش فقط آدم و شوک زده میکنه.
خود را از آغوش وَلی بیرون کشید و به طاهری که دورتر تماشایشان میکرد نگاه کرد. پس مخاطب پدرش طاهر بود. طاهر با مهربانی جلو آمد و روی مبل نشست: من باید آدم خیلی خوشبختی باشم که شاهد این محبت های پدر دختری ام.
وَلی سوتی کشید: این از اون افتخاراتیه که نصیب هر کسی نمیشه.
خجل سر به زیر انداخت که دست پدرش دور شانه هایش گره خورد و سرش را در آغوش کشیده و در حین بهم ریختن موهایش گفت: این دختر من شیطونم درس میده مراقب باش.
طاهر هم با همان شیطنت جواب داد: میدونم. خوب میشناسمش.
بالاخره خود را رها کرد و سر برداشت: اِ… بابا!
وَلی چشمکی زد: مگه دروغه؟ وقتی چیزی برسه به اون مخ کوچولوت خدا میدونه چه نقشه هایی براش میکشی. من دخترم و نشناسم باید برم بمیرم. اما معلومه طاهرم همچین بی نصیب نمونده از شیطنتات که حسابی میشناستت.
طاهر بلند خندید و مستانه با قهر خود را گوشه ی کاناپه کشید و وَلی خود را روی مبل انداخت و سر به روی پاهایش گذاشت و گفت: قهر نکن خوشگل دختر… بزار یکم اینجا بخوابم. خیلی وقته اینقدر راحت نخوابیدم. از وقتی این طاهر اومده دیگه من و تحویل نمیگیری.
غلتی زد و رو به طاهر زبان درازی کرد.
خم شد و بوسه ای روی سر پدرش نشاند و طاهر با آرامش لبخند زد. نفس عمیقی کشید که توجهش را به سمت خود جلب کرد. نگاه از صورت پدر گرفت و به طاهر خیره شد.
***

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن
بستن