رمان مرد قد بلند

رمان مرد قد بلند پارت آخر

_به جون آوا این آخریشه…بقیه غذامم ببریم شاید شب دوباره گشنه ام شد خواستم جوجه بخورم.

گارسون رو صدا زدم …دستور آوا اطاعت شد و هزینه ی شام دو نفره امون حساب…!

تو ماشین ساکت شده بود…اونقدر ساکت که هر ازگاهی به مژه های فر خورده اش خیره میشدم تا ببینم پلک هاش بازند یا بسته…

انگار توی خلسه فرو رفته بود…مشغول فکر بود یا هرچی…منتهی از زمان و مکان جدا شده بود انگار…حواسش به صدای گوشیش یا حتی صدای گوشیم نبود…

مدتی از مسیر باقی مونده تا خونه گذشت…به پهلو چرخید و اینبار به جای زل زدن به خیابون و ماشین ها به صورتم خیره شد…

_بد نیگا میکنی خانوم؟!…از من خطایی سر زده؟

کفش هاشو درآورده بود…کف پاهاشو روی صندلی ماشین گذاشت و زانوهاشو بغل کرد

_مگه من چطور نگاه میکنم که تو فکر کردی خطایی کردی؟

دوباره به صورتش نگاه کردم…

چقدر سنگینی نگاهش برام لذت بخش بود…

_چی بگم؟…امروز عجیب غریب شدی…!

بی عشوه خندید و چشم هاشو بست…امروز و امشب این خنده ها میتونست مسکن حال بی حال من بشه…

_میدونی…امروز صبح که داشتی از خونه میرفتی یه آن دلم خواست برم برات صدقه بذارم کنار…آخه مثل بعضی روزا خیلی به چشمم اومدی…صبحم که دیدی…فقط چهار بار بهت گفتم که لباس مردونه ات و عوض کن…احساس کردم زیادی تو اون لباسا خوب شدی…قرار نیست تو بغیر من به چشم کسی بیای!…نخند بهم بدجنس…جدیدا یه حسایی پیدا کردم…مثل اون وقتا که تو خونه ات بودم و مهمون برات می اومد…نگاه مهتا…یا اون دختر عمه ی مونگلش…نسبت به نگاه های اونا حس حسادت داشتم…الان بد تر شدم…اوایل زیاد به این قضیه رو ندادم…اما کم کم …راستش…اذیت میشم! یه خورده مراعات منم بکن…! مثلا امروز واجب بود کراوات بزنی…اونم ست دستمال کتت و دگمه های سر آستینات؟…چه کاری بود خب؟…منم به تلافیش مجبور شدم امروز دو ساعت جلوی آینه خط چشمامو صاف کنم!

حس های زنانه ی آوا بیدار شده بودند…مثل گذشته…مثل وقتایی که من غرق لذت میشدم وقتی از آینه اتاق میدیدم که قایمی دم در ایستاده و با چشم های زلش نگاهم میکنه…حتی یه بار برای خالی کردن حرصش شربت مسکنش رو روی لباسم خالی کرد…رفتار اون روزهاش متناسب سنش بود و رفتار این روزهاش…امان از دست زن ها…!

_والا شما یه هفته ای میشه داری مدلای خط چشم و روی پلک های بیچاره ات اجرا میکنی! تقصیر من ننداز …!

با حرص خندید و مشت ظریفش رو به بازوم کوبید…

_شما مردا هیچوقت نمیتونید ما زنا رو درک کنید حتی شما که دکتری…

برای اینکه از دلخوری درش بیارم با لحن صلح جویانه ای گفتم

_به نظر منکه زیاده روی نکردم…! اما چون شما میگی چشم…بیخود برای خودت حرص و جوش نتراش…بعدم…من دیگه سنی ازم گذشته…پسر هیجده ساله که نیستم عزیزم…

_رها میگه…مردا که به چهل میرسن اوجِ…

وسط حرفش اومدم تا ادامه نده…

_تو که منو میشناسی…از تو بعیده این حرفا…حالام صاف بشین قیافه ماتم زده به خودت نگیر که به شوری چشمام ایمان میارم…تو رستوران هی شیطنت کردی باز یادم رفت به تخته بزنم…یالا صاف بشین…

صدای خنده ی پر فریبش فضای ماشین رو پر کرد…یقه ی کتم رو برام صاف کرد و با شیطنت کرواتم رو شل کرد…

چشم ها و لب هام…حتی این قلب…در اوج هیجان به راحتی خندیدند…تنها با نگاه گوشه ی چشمش…

خدایا شکرت…

_میگما…تو نمیخوای برای من یه کادو بخری؟!

حواسم پرت شیطنتش شده بود…

_کادو واسه چی؟

_واسه قشنگی…! خب همینجوری…هر مردی باید هروقت که سرش زیادی شلوغ میشه و وقت رسیدن به زن و زندگیشو نداره با اینجور چیزا محبتشو ابراز کنه دیگه…نگو که حرفای عمه خانوم یادت رفته!

_میبینم که تذکرات عمه خانوم و نسبت به من یادت مونده…اما نسبت به خودت نه!

چشم هاشو گرد کرد و با حرص بهم توپید

_هوی بدجنس…من اینهمه تو این مدت ازت پرستاری کردم بی هیچ چشم داشتی…اینه جواب زحمتام…

جلوی چشم های متعجب منبا دست دیگه اش به پشت دستش زد و رو به آسمون گفت

_خدایا بشکنه این دست که نمک نداره .این همه واسش زحمت کشیدم اونوقت واسه یه کادو خریدن ببین چه عذر و بهونه ای میارن…

بلافاصله کف دستش و محکم کوبید به پیشونیش …!!

_از قدیم گفتن پیشونی منو کجا میشونی…!

هاج و واج وسط زمین و هوا مونده بودم که خودش غش غش شروع کرد به خندیدن و با دست بهم اشاره کردن….

_داشتی سکته میکردی…عجب نقشی بازی کردم.

کنار خیابون ماشین رو نگه داشتم تا هم نفسی تازه کنم هم یکبار دیگه جملات کوبنده ی آوا رو معنی کنم…

_خدا بخیر بگذرونه…من و تو رو با امشبو…من تسلیم…میبرمت هرچی بخوای واست میخرم…منتهی جون کوهیار این نقشارو یه جا جلوم بازی نکن..واقعا دور از انتظار ظاهر شدی…بگردم شماره مسعود کیمیایی و پیدا کنم شاید برای فیلم بعدیش نقش اول شدی بلوط!

خنده اش جمع شد و به حالت اینکه چیزی کشف کرده باشه به سمتم خیز برداشت…

_چی گفتی به من؟

انگشت اشاره اش رو روی لبم فشار میداد که برای تلافی امروز و همه چی نوک انگشتش رو گاز کوچیک گرفتم…

_آی دستم…

_حقته…

انگشت دستش رو فشار میداد و بیخودی ناله میکرد…

_ببین دستم و چیکار کردی…

_خب بابا…لوس نشو…یه گاز کوچیک بود …

سر و صداش خوابید…مثل بچه تخسا نگاهم کرد…ابروهاشو بالا انداخت و با تحکم گفت

_امشب هرچی بخوام واسم میخری جیکتم در نمیاد…الانم دستمو ببوس تا ببخشمت.

نفسم رو توی صورتش فوت کردم تا طره موی روی چشمش کنار بره …دستشو جلوی دهنم گرفت…لب هامو روی انگشت کمی سرخ شده اش گذاشتم…بوس کوچیک کافی بود…اما دستش رو جلوتر آورد تا پشت دستش جلوی لب هام قرار گرفت…

بوی دستاش…بوی تنش…مشامم رو پر کرده بود…قلقلکم میداد برای پی بردن به کشف زن بودنش…کاش میدونست چه حالی میشم وقتی گونه ام رو ناغافل میبوسه و کنار گوشم نفس میکشه…

_بخشیدمت..دستمم اصلا درد نگرفته بود…شوخی بود…یه شوخی لوس که برای دور اول کافیِ!

_چی؟

دستشو تو هوا واسم تکون داد

_هیچی ولش کن آقا

و بعد به ساعت ماشین اشاره کرد

_بریم الان پاساژ میبنده

نفس داغ شده ام رو بیرون فرستادم و لب گزیدم…باز افتاد رو دورِ حرف زدن و خندیدن…امشب از دست این دختر سرم رو به جایی نکوبم شانس آوردم…

با اینکه با عشوه حرف نمیزد…با عشوه نمیخندید اما داشت به اوج میرسوندتم…

کم طاقت شدی مرد…!

خانوم خانوما از قبل لباس دلخواهش رو دیده و پسندیده بود…فقط به قول خودش ظهر هول هولی چشمش به لباس افتاده بود و وقت نکرده بود پروش کنه و بخره…

لباس رو پوشید…اما نذاشت ببینمش…شایدم چون فروشنده گفت که برای پوشیدن لباس عجله کنه

تا بقیه مشتری هام بتونند لباس های مورد علاقه اشون رو پرو کنند با عجله بیرون اومد…

خریدش رو کرد و آروم و بی صدا روی صندلی ماشین خوابش برد…جعبه ی لباسش رو بغل کرده بود و معصومانه چشم بسته بود…کمی از دگرگونی حالش میترسیدم…حق داشت…میون حرفاش بگه که این چند وقت کم دیدمش…حق داشت تو شوخی و خنده حرف دلشو بزنه…حق داشت نقش بازی کنه…

رسیدیم و صداش زدم…چشم باز کرد و با تعجب گفت “چه زود رسیدیم” نمیدونست برای خواب شیرینش با کمترین سرعت مسافت رو طی کرده بودم…

زودتر وارد خونه شد…انگار چرت کوتاه نیم ساعت باز سرحال آورده بودش…وقتی کفش هامو درآوردم دیدم که برای خودش داره زیر لب شعر میخونه و کتری چای رو پر میکنه…

گوش هامو تیز کردم تا بشنوم چی داره میخونه..اما تا فهمید اومدم توی خونه آواز خوندنش رو قطع کرد…دوش کوتاهی گرفتم…ته ریش هامو نزدم چون دوست داشتم آوا رو اذیت کنم! خودم هم میدونستم این ته ریش به صورت مردونه ام میاد…صبح خودش گفت زودتر از شر اینا خلاصش کنم تا موقع بوسیدنش صورتش اذیت نشه…اگه حرفای تو ماشینش راست باشه این حرفشو باید زد به حساب لباس هایی که صبح مدام مجبورم میکرد تا عوضش کنم…

از عطرم زیر گلو و پشت گوشم زدم…موهامو با شونه ی آوا شونه کردم تا باز با دیدن تار موی رنگ شده روی سرم اذیتش کنم…

بدجنس شدم…دست از سر به سر گذاشتنش برنمیدارم…چیکار کنم وقتی میبینم بهم اینقدر حساسه خوشحال میشم…غلطه اذیت کردنش…اما برای تلافی امشب و دلبری هاش …درسته!

“آوا”

شومیز بلوطی یقه نسبتا باز با لگ سفیدم رو پوشیدم…نه خیلی سنگین بود نه خیلی رسمی…خودمونی به نظر میرسید…

آرایش ساده ای روی صورتم پیاده کردم…از بس این روزها بی وقت و با وقت تمرین صاف بودن این خط های جنجالی رو کرده بودم واسه خودم یه پا حرفه ای شده بودم …با یه بار کشیدن چشم هام قاب پیدا کردند…رژ آلبالویی که این روزها تازه فهمیده بودم خیلی بهم میاد رو به لب هام کشیدم…صندل های سفیدم رو پام کردم و باز توی آینه به خودم نگاهی انداختم…همه چی خوب به نظر میرسید…

لبخند رضایتمندی روی لب هام نشست…

_کجایی خانوم خونه؟…کجایی همسر؟…کجایی مهربون؟…

با صدای کوهیار هول و بلایی به جونم افتاد…دوییدم پشت در و پناه گرفتم…این دستپاچه شدن ها برای چی بود؟…اونم این موقع…!

_الان… م…یام…

_پس من چاییمو میخورم…

_باشه …عزیزم…!

صدام میلرزید…دست هامم…اه…لعنت به من…اروم بگیرید…میخوام کنار مردم باشم…مگه شماها قرار نیست از من فرمان بگیرید…پس چرا حرف منو گوش نمیدید…این سرخ و سفید شدنا…این تپش ها…بیشتر منو میترسونه…این صدای جیغی که داری تو گوشم میزنی مال هیچ دختر بچه ای نیست…! هیچ دختری…

تو رو به خالقتون قسم میدم…سد راه من نشید…اینقدر من و توی شک و دودلی نذارید…بذارید منم به آرامش برسم..خسته ام دارید میکنید…

دست هامو جلوی صورتم گرفتم…

واسه چی میلرزی…هربار که دستتو گرفت جز با محبت فشردن و بوسیدن کار دیگه ای کرد که اینجوری داری میلرزی …

دستم روی قلبم نشست

توام کم نمیکوبی بی انصاف…دل دل میکردی برای بودنش…حالا که اومده دل دل میکنی برای فاصله؟…تو که الان توی چنگ منی…تو که هربار وقتی نوازش وار بهت دست کشید آروم شدی…آخه تو دیگه چرا؟

هر دو دستم رو روی گوش هام گذاشتم…

نمیخواید دست از این کار بردارید…نمیشه جای این صدای جیغ ممتد دختربچه ….نجواهای عاشقانه ی کوهیارو برام هر روز و هر لحظه پخش کنید؟…چی از جونم میخواید…منکه با بوسه لاله ی گوشم…پشت هر دوست دارم…تا آسمون رفتم و برگشتم…شما که گر گرفتید از زمزمه های هرشبش…پس چرا به منکه میرسه…به حال من که میرسه…دست به بی حالی میزنید…

جلوی آینه ایستادم…تمام قد…به تمام اجزای تنم…پوشیده و نپوشیده…خیره شدم…حتی به زنانگی های خفته ام که این روزها مدام وسوسه ام میکردند و امشب دستپاچه…!

من به همه ی شما دستور میدم…این لحظه…آخرین باری ِ که ازتون درخواست میکنم…همین یه درخواست…که باهام راه بیاید…همراهیم کنید…دست تو دستم بذارید…به فرمانم باشید…ساز مخالف نزنید…به سازم برقصید…خودتون باشید…شما دیگه مال اون دختربچه ی دوازده ساله نیستید…شما الان صاحب دیگه ای دارید…اونم منم…! آوا…بیست و هفت سالمه…دختربچه ی دوازده ساله ای که شما هنوزم فکر میکنید صاحبتونه مرده…من شماها رو ازش خریدم…حالام شماها وظیفه دارید که به دستور من اطاعت کنید…واسه یه لحظه ام شده…خودتون و بذارید جای دست و دل دختر بیست و هفت ساله ای که بهار زندگیشو هنوزم بعد از بلوغ ندیده…

_آوا جان…کجا موندی خانوم ؟

امان از دست این چشم ها…زودتر از همه به حرفم گوش دادند…! نمیباریدند…رنگ غم نداشتند…امروز سنگ تموم گذاشته بودند واسم…نه خسته به نظر میرسیدند نه غمگین…برگ برنده ی امروزم شماهایید…خوش رنگ ها…خوشحال شدید که کوهیار درباره اتون پیش همه…پشت میکروفن حرف زد؟

لب هام کش اومدند…گونه های بیرون زده ام رو کشیدم…پس دست هام مثل پاهام راه اومدند…از اتاق پامو بیرون گذاشتم و دیدم که قلبم کنج دلم ساکت نشست و قند توی دلم آب شد تا دیدم مردم به ستون بین اتاق و پذیرای تکیه داده منتظر…!

_نگرانم کردی…امروز از بس حرف زدی سکوتت…

کلامش منقطع شد وقتی به لباسم دست کشیدم …و مردمک های چشمش رو به پوشش باز لباسم رسوندم…

_بهم میاد؟

نگاه خریدانه اش به وجد آورد تک تک اجزای خانوم ِ وجودم رو…

پیش روش چرخی زدم و نگاهش به گودی کمرم نشست…چه خوب بود که در کمال آرامش دست هاشو بغل کرده بود و به روم لبخند میزد…هرچند من سرخی صورتش رو دیدم!

پاورچین پاورچین بهش رسیدم…دست هامو قلاب کرده بودم و مثل دختر بچه ها با سر انگشتم بازی میکردم…

_نگفتی؟

خم شد…گونه ام رو بوسید و دست هاشو برام باز کرد…خودم رو به آغوشش سپردم …بوی عطرش زودتر از خودش بهم رسیده بود

_تو خوشگل هستی..هرچی بپوشی بهت میاد….منکه ظهرم گفتم..راضی به زحمت نیستم…

موی سر خودم رو از لابه لای موهای کوتاه اما پرش بیرون کشیدم و پیش چشمش روی زمین انداختم…میخواست باز سر به سرم بگذاره…

به چشم هاش نگاه کردم و آب دهنم رو قورت دادم…یه چیزی به مزاج بزاق دهنم خوش اومده بود انگار…یه طعم آشنا…یه وسوسه ی خواستنی…یه طعم مستی…

پلک هاشو با تاخیر باز و بسته میکرد…پلک هامو نمیبستم تا بخونه حرف دلم و…

لب هاشو کوتاه بوسیدم…وسوسه ی بوسه طولانی توی سرم رژه میرفت اما من برای روی پنجه بلند شدن بی هوا میلرزیدم…

_چند روزه داری زجرم میدی…!

دلم برای نگاه تبدارش سوخت…تماس دستش به بازوی لختم تنم رو لرزوند اما عقب نکشیدم و بیشتر خودم رو به تنش مماس کردم…

_میخوای تلافی کنی؟

لبخند کمرنگش پاک شد…کمی اخم کرد…

_دلم نمیاد اذیتت کنم…

گرمای دستش به گونه ام رسید…من از آتیش نگاهش بیش از این سوخته بودم…

_ولی من…این اذیت شدنو دوست دارم…!

مکث کرد…شاید دنبال ردی از تایید حرفم توی چشم هام میگشت… دستش رو زیر سرم گرفت و دست دیگه اش رو پشت زانوهام…از روی زمین بلندم کرد…سرم رو به سینه ی ستبرش فشار دادم از شرم و حیا…!

چراغ های پذیرایی و یکی یکی خاموش کردیم…حتی کتری به جوش آمده ی روی گاز رو…در اتاق رو با نوک انگشت هام باز کردم …باهم وارد اتاقمون شدیم…بوی عطرش فضای اتاق رو پر کرده بود…نسیم خنکی از بین پنجره ی باز اتاق عبور کرد…پرده های سفید اتاق با وزش باد میرقصیدند…

خوشحال بودند…مثل من و این دل…مثل من و این روح…فضای اتاق ساده ام رو زیبا ساختند…

روی تخت نذاشتم…پاهامو روی زمین گذاشت و باز مقابلش ایستادم…دست هاشو دور کمرم حلقه کرد…سرم از سینه اش فاصله داشت…میخواستم این چشم های دوست داشتنی رو تو این لحظه ها خوب ببینم…

سرش و خم کرد…پیشونی ام رو طولانی بوسید…بهم حس اعتماد میداد…رنگ آرامش…

ازم فاصله نگرفته بود وقتی که گفت

_تمام امروز …با دیدنت…آرزوی این لحظه رو داشتم…

وقتی لاله ی گوشم رو بوسید…صدای نجواهای گذشته اش…حتی از آغاز …توی سرم چرخید…

اجزای تنم به فرمان من میتازیدند…

_فقط امروز؟

وقتی گرمای دستش رو میون موهام حس کردم گردنم رو به سمت بالا کشیدم…این واکنش دست من نبود…انگار تمام این تن برای نوازش شدن..میخواستند از هم سبقت بگیرند..

_هر روزم…هر لحظه که کنارم بودی…!

نفس هاش به گوشم خورد…میون موهام…

صدای بوسه هاش…روی صورتم…روی چشم هام…روی گونه ام…حتی سر شونه هام…تمام صداها توی سرم میچرخید…

_بی قرارم میکنی…کم میارم از دست خودم…بی طاقتم…بی یال و کوپال…

پوست دستم مور مور شده بودند…کف دست های پهن و مردونه اش روی بازوم نشست…

_آشوبم آوا…آرامشم تویی

گرمای صداش آتیشم زد…زیر گلوشو بوسیدم…تپش های قلبم رو توی دهنم حس میکردم…

بوسه اش به لب هام رسید…کوتاه و دلنشین…با یه وقفه دوباره لب هاش بهم رسید…دونه های عرق از لابه لای موهام روی پیشونیم میریخت…گر گرفته بودم…وای از نفس داغش…

_دارم اذیتت میکنم؟

صداش ازم دور شد…مثل گرمای نفس هاش…

پلک هامو ازهم باز کردم…

با صدای دو رگه ام نالیدم…

_نه کوهیار…نه…

با لبخند روی لبش شبیه پسر بچه های تخس چند ساله شده بود…دوست داشتنی تر از همیشه و هر لحظه…

حالم خوش نیست…

تب دارم از درون…

بند های شومیزم رو با سرانگشت هاش کنار زد…روی شونه ام افتادند…منتظر یه اشاره بودند برای سقوط…

با لکنت به زبون آورد…

_میخوای… منو… به آروزم برسونی…!

با درماندگی به چشم هاش خیره شدم…یقه لباسش توی دستم مشت شد…تمام ناز و نیازم تو یه کلمه خلاصه شد…

_کوهیار…

باز از بوسه پر حرارتش لرزیدم…صداشو به فاصله یه نفس کوتاه کنار گوشم شنیدم…

_خواستنت بیتابم کرده آوا…نمیتونم ازت بگذرم…

پهلوم و با دست هاش فشار داد و از روی زمین بلندم کرد….اینبار آروم تر روی تخت قرار گرفتم…

صورتش برای لحظه ای از نظرم پنهان نمی موند..دوست داشتم حرارت به آغوش کشیدنم رو از چشم هاش بخونم…

_ازم نگذر…!

چشم های مردانه اش با من حرف میزدند…من میشنیدم…من باور کردم…دلنشین زمزمه میکرد خواستنش رو…نیازش رو…

نفسی پر لذت کشیدم و باز به کوهیار خیره شدم…

به چشم های سرخش خیره شدم…به مردی که به اندازه ی کافی صبر کرده بود تا یه رابطه ی عمیق و پر لذت رو به وجود بیاره…

ناز میکردم برای به اوج رسوندن تمام این مرد…

یقه ی لباسش توی دست هام مشت شدند…بیرون کشیدم لباس تیره اش رو…سختی عضلاتش توی چشم میزد…

_دوست دارم…آوا…خیلی دوست دارم…

تکه تکه های تنم رو با مهارت به تنش میدوخت…نوک انگشت هاش آتیش داشت انگار…

من چیزی جز لذتی که لرز به اندامم می انداخت حس نمیکردم…بی اراده خودم رو جلو میکشیدم تا در آغوشش نفس نفس بزنم…تا در آغوشش از لذت بودنش “آه” بکشم…غرق احساس خوشی بودم که تا به امروز تجربه نکرده بودم…

دست هامو دور گردنش حلقه کردم…یه دستش پشت کمرم بود و دست آزادش از انحنای سینه ام گذشت…با عطش سیری ناپذیری که سراغم اومده بود بابت خواستنش میبوسیدمش و مینالیدم…

لباسم رو از روی تنم کنار زد…این مرد در رختخواب هم مودب بود…نگاهش پر از آتش بود…اما خونسرد نشون میداد و آروم…نگاهش شعله میکشید به ظرافت های زنانه ام…

بی خجالت…بی شرم …دست هامو میون موهاش فرو بردم و مشت کردم…دور که میشد قدرت دست های من برای چنگ انداختن به لذت سکرآور موهاش کمتر میشد.. در هجوم اندام مردانه اش خم به ابرو نیاوردم…

کشش …خواستن…اشتیاق…فرصتی بهم نمیداد تا فریاد بزنم و میون این معاشقه ی پر حرارت بگم که” دوستت دارم”

غرق لذتی بودم که فرصتی برای کنکاش نمیداد…خودم رو به دست های مردی سپرده بودم که جز دست گیری و محبت کاری خلاف علایقم نکرده بود…

بی تاب بودم از لمس شدن..پر از حجم خواستن…تکه تکه تنم رو با حجم احساسش اندازه میکرد…لمس میکرد…

سینه ام از حس پر شور نزدیکی با ناآرومی بالا و پایین میشد….

انگار این من…منی دیگر بود…منی پر از خواستن…پر از عشوه های ناب پنهان…پر از شعله های داغ سوزان…پر از عطش ناب خواستن…

ریشه ام را به ریشه اش پیوند زد و من بعد از سالها مردن…زنده شدم…

دلم خواسته اش رو خواهش میکرد…کوبش قلب مردانه اش رو توی این زیر و رو شدن…توی این ریز ریز کوفتن های انگشتش در انحنای کمرم …توی این هم آغوشی پر التهاب…احساس کردم…

نتیجه ی تموم بی کسی ها…تنهایی ها…غم ها و بیماری ها…یه آغوش گرم و پرلذت بود…هوسی که تا به امروز نچشیده بودم و الان…توی این لحظه از عسل هم شیرین تر بود…

کوهیار پر از نجواهای عاشقانه بود…پر از دوستت دارم های نگفته…میل به حرف زدن داشتم و نای حرف زدن نه…من تمام لذت رو از حرف هاش…از بودنش…با صدای بی اراده به ناله شبیه شده ام …پاسخ میدادم…

جاذبه ای بوجود اومده بود مثل دو قطب ناهمنام آهن ربا…من رو پر کشش به سمت کوهیار میکشید…

فشار دست هاش روی کمرم زیاد تر شد…پشت سرم رو به بالش فشار دادم…پلک هام روی هم افتادند…از عطر تنش نفس کشیدم…برای زنده شدن به او محتاج بودم…از صدای نفس هاش دوباره زنده شدم…

دردی با لذت متحمل شده بودم…دردی با سراسر آرامش در اوج هیجان…ناگهان فروکش کرد…حجم بودنش از زنانگی ام برداشته شد…

نفس هاش روی گردنم پخش شد و من از خوشحالی برگشتن به آغوشش لبخند زدم…گوشه ی لبم رو بوسید…

چشم باز کردم و چشم های پر حرفش رو میون پلک های نزدیک شده اش یافتم…پلک نمیزد…منهم نمیزدم…میخواستم ببینم منهم میتونم مترجم این چشم ها باشم یا نه…

پلک زد و خط کلامش رو گم کردم…

پیشونیم…چشم هام…گونه ام…لب هام…بازهم بوسیده شدند…از من بابت به آرزو رسوندنش تشکر میکرد و نمیدونست من رو او به آرزوم رسوند…

کنارم که دراز کشید …سرم رو روی سینه اش گذاشتم…پرده ی گوشم هلاک شد بابت شنیدن صدای قلبش…

آغوشش تنگ شد…

این صدا توی گوشم پیچید…

” همیشه آرزوم بودی…”

لبخند رضایت…روی لبم نشست…این آرامش را…این شب را که خیال صبح شدن نداشت را…با هیچ لذت دیگری عوض نمیکردم…هیچوقت…هیچ کجا…

کوهیار روی تخت…به خواب عمیق فرو رفته بود…هنوز سینه ام از حس زاینده ی لذت با ناآرومی بالا و پایین میشد…

ملتهب بودم انگار…تب داشتم هنوز…همه ی تنم میسوخت…پوست تنم هنوز سرخ بود…

آروم روی تخت بلند شدم…اگه میفهمید تمام اون نیم ساعتی رو که بالا سرم نشسته بود و نگاهم میکرد بیدار بودم دلخور میشد!

کف پاهامو روی پارکت اتاق گذاشتم…خنکیش از گرگرفتگیم کم نمیکرد…نگاهم به کوهیار بود…به پوست دون دون شده ی سینه ی ستبرش…نفسش منظم بود…نگران بیدار شدنش بودم…نگران دلواپسی هاش…حتی نگران معذرت خواهی اش…!

آروم و بی صدا از روی تخت بلند شدم …دوش آب سرد شاید میتونست کمی از این حال دگرگون دورم کنه…

در اتاق رو بستم و نفسم رو پر صدا بیرون فرستادم…نگاهم به آینه ی قدی رو به روم افتاد…به دختر بچه ای که با لبخند از ته چشمام بهم دست تکون میداد…لبم رو گزیدم و اینبار سرخی گونه های دخترک دلم رو سوزوند…

روی گردنم دست کشیدم…دست با دست فرق میکنه…وقتی که کوهیار لمسم میکرد تمام این تن روی ابرهای آسمون سیر میکردند و حالا انگار…بازم چشم انتظار بودند…!

دست دختر بچه های بی شرم رو گرفتم …این خنده ها…این برق چشم ها…بعید بود…بعید…!!

دوش آب سرد رو باز کردم…نفسم برای لحظه ای قطع شد…

ترسیدم یک لحظه…از قطره های آب فاصله گرفتم…پوست تنم به طور کامل مور مور شده بود…پره های بینی ام بهم چسبیده بود که لای در حموم رو باز نگه داشتم و نفس کشیدم…

یکهو بند اومد…پیاپی نفس کشیدم…امان از دست این خنده ها…به خودم توپیدم که دختر زشته…آدم ها وقتی به دنیا میان…وقتی پا به دنیای جدید میذارند…گریه میکنند…تو میخندی؟

هیچ چیز نمیتونست بماسونه خونده ی روی لبم رو…

اینبار زیر دوش آروم نفس کشیدم…باز با خنده…به دست و پایی نگاه میکردم که به فرمان من بودند و من ارباب…

نه!…

نشد…ارباب من نبودم…!

ارباب مرد من بود…

دوش کوتاهی گرفتم…

حوله ی حموم رو دور تنم پیچیدم…با حوله کوچیکم موهامو کمی خشک کردم…تاپ و شلوار به تن کردم و از اتاق بیرون اومدم…

دلم هوس چایی تازه دم کرده بود…

چراغ پذیرایی رو روشن کردم و وارد آشپزخونه شدم…کتری آب داغ سرد شده بود…پوزخند نمکی روی لبم نشست…کوهیار خواب بود و میشد چایی داغ لب دوز و جگر سوز خورد…مردم از بس نذاشت این چند وقت چایی داغ نذارم…غصه دندونای منو میخورد و سر به سرش میذاشتم که اگه خراب شد پول درست کردنشو خودم میدم…

ای وااای…

هنوزم میخوام به خودم بگم…چیزی نبود…گذشت…!! انگاری که از خوان اول رد شده باشم…هنوزم باورم نمیشد من…این من…خودش رو به دست کوهیار سپرده بود با خیال راحت…!

روی صندلی آشپزخونه نشستم…هر لحظه رو از خاطرم گذروندم…کوهیار مهربون بود…چقدر میترسیدم از هم آغوشی…حتی از هم آغوشی با کوهیار…تصورم زمین تا آسمون با اتفاق چند ساعت پیش فرق میکرد…اشتباه فکر میکردم…

خودم رو از لذتی محروم کرده بودم که تا به امروز شیرینی اش به مزاجم خوش نیومده بود و امشب…تمام معادله های کودکانه ام به بهترین نحو و بهترین شکل حل شده بود…

سرخوشانه لبخند های روی لبم رو میگزیدم…شیطنت توی وجودم موج میزد…توی دلم قند میسابیدن انگار..

امان از دست این حال خوش…این سرخوشی مطلق…

نکنه خوابم و خیال میکنم…نکنه هنوزم اون دختربچه…نه…نه!

ببین داره میخنده…ببین که چقدر آرومه…ببین که با لبخند به مبل تکیه داده و نگاهت میکنه…

این دختر تازه به آرامش رسیده…تازه معنی با هم بودن رو کشف کرده…تازه به زن بودن رسیده…

هنوزم فکرش پیِ ارباب مهربونش بود…هنوزم تنش بوی عطر اربابش و میداد…

اوج لذت لحظه های باهم بودنمون نگاه کشدار و پر التهابش بود…نگاهی که رنگ دیگه ای داشت…

رنگ هستی…

رنگ بودن…رنگ سرودن…

امان از دست صدای بم ات…که زیر و روم میکنه وقتی جایی نزدیک گوشم شروع میکنی به حرف زدن…

امان از دست نگاه گرم ات…که ذوبم میکنه وقتی زنانگیم رو از نظر میگذرونه…

امان از دست دست های پهن و مردانه ات…که لمس و بی حس کرد هرجایی از تنم رو که دست میکشید…

امان از دست تمام داشته های تو…که این قلب رو بالاخره زیر و رو کرد…

ارباب دوست داشتنی ِ من…

“کوهیار”

صدای آلارم گوشیم رو بعد از دوبار به طور واضح شنیدم…خیال میکردم توی خواب دارم آهنگ گوش میدم!

دستم رو دراز کردم و روی میز کشیدم…یه لحظه یاد آوا افتادم و سریع سرجام نشستم…برای چند ثانیه سیاهی چشم هام از بین رفت و گوشیم رو از روی میز برداشتم…انگشت دستم رو روی هر دکمه ای فشار میدادم تا صداشو قطع کنم تا آوا بیدار نشده…

گیج میزدم…یه بار دیگه با خودم مرور کردم که دیشب چه اتفاقی افتاد…

انگشت های دستم رو روی چشم هام کشیدم…مژه هام درد گرفت بس که کشیدم…

چشم هام باز نمیشد…بدنم هنوز کرخت بود…دلم خواب ممتد میخواست…گردنم کمی تیر میکشد…همینکه چپ و راستش کردم جای خالی آوا شوکه ام کرد…

تکونی به خودم دادم…دور تا دور اتاق رو نگاه کردم…کجا رفته بود؟

پاهام گز گز میکرد…وقت خواب رفتن بود لعنتی ها…؟؟!!

لعنتی منم…!

آب دهنم رو پایین فرستادم…پای راستم رو از روی زمین بلند کردم و چند بار تکون دادم…همینکارو با پای چپم کردم…

نباید فکر بد میکردم..نباید به دلم بد راه میدادم…آوا راضی بود…آوا لذت برد…آوا نیمه های شب خوب بود…

دستگیره ی در اتاق رو به امید اینکه آوا بیرون از این اتاق باشه پایین کشیدم…

نفس حبس شده ام رو با دیدنش به شدت بیرون فرستادم…برای همون چند لحظه دستهای یخ زده ام رو مشت کردم…

مردم از بد گمانی…

خدا…

ملافه ی سفید رو از روی تخت برداشتم و لنگ لنگان خودم رو بهش رسوندم…آروم ملافه رو روش انداختم…تکون ظریفی خورد و بعد از خاروندن بینی اش دوباره بی حرکت خوابید…

صدای اذان موذن زاده از مسجد یه کوچه بالاتر به گوش میرسید…

خدایا…نمیتونم چشم ازش بردارم…

کاش این اذان طولانی تر از همیشه باشه…نمیشه یه اینبار نمازم و اول وقت نخونم؟…

نمیشه چند دقیقه…همینجا بشینم و صورت ماهشو ببینم؟…

نمیشه برای چند دقیقه عطر تنش رو بو کنم؟…

نه اینکه از یادت غافل شده باشما…نه…حواسم به محبتت هست…به لطفت…اما این دختر…غل و زنجیرم کرده…میدونم تو این غل و زنجیر شدن رو دوست داری…

ملافه رو تا زیر گردنش کشیدم …

باید شکر کسی رو میکردم که آوا رو از صدقه سرش پیدا کردم…!

دوش کوتاهی گرفتم و جانمازم رو گوشه هال پهن کردم….نماز شکر کمترین ارادتم نسبت به کسی بود که آرامش رو به زندگیم برگردوند…بهم گفت صبر کن…صبر کردم…بهم گفت مراعات کن…مراعات کردم…بهم گفت دلرحم باش…شدم…!

سال ها…سعی کردم طوری زندگی کنم که اگه روزی…احتیاج مبرم به کمکش داشتم…سرمو بالا بگیرم و بگم..به پاس همه ی فرمانبری هام…بهم عطا کن…

همونم شد…!

سعی و تلاشم رو کردم…صبر و حوصله به خرج دادم…توکل کردم به خودش تا زندگیم رنگ تازه ای بگیره…نه اینکه با این هم آغوشی دلنشین آرامش بهم برگرده ها…نه…اینکه آوا بهم اعتماد کنه…چشم بسته!

جواب تمام زحمتام…با اعتماد آوا…با دوری نکردن آوا…شاید میشه گفت از چند ماه پیش جبران شد و شب پیش…بهترین دقایق زندگی چهل و چند ساله ام رقم خورد…

من قدر ثانیه به ثانیه اش رو میدونم…

من ثانیه به ثانیه اش لذت بردم…

من ثانیه به ثانیه اش به اوجی رسیدم که تا به حال حس نکرده بودم…

تازه برای خودم…بعد از چهل و اندی سال…مرد شدم!!

حس خوبی…حسی مثل حس بودن…حسی مثل حس تکیه گاه بودن…حسی مثل حس هم آغوشی با برگ گل…

دونه های تسبیح رو روی نخ سبزش جابجا میکردم و از گوشه ی چشم…به چشم های بسته اش نگاه میکردم…

ذهنم درگیر چرای رفتارش بود…! اینکه از کنارم بلند شده…اینکه جدا از من خوابیده…

اونقدر ذکر گفتم که این دلهره ی زودگذر محو بشه …

منکه خودم رو بهش تحمیل نکرده بودم…

خودش میخواست…مگه نه؟

نکنه…کاری کردم که …چرا جز صداش…جز نگاهش…چیزی یادم نمیاد…مخالفتی نمیدیدم که ادامه دادم…

نکنه از دستم دلگیر بشه…نکنه دوباره…بذاره و …

فعل بعدی هنوز تو ذهنم تداعی نشده بود که چشم هاشو باز کرد…

چندبار با تاخیر پلک زد و نیم خیز شد…

_ساعت چنده؟

گلوم خشک شده بود…مثل کوه سرجام خشک و بی صدا نشسته بودم و نگاهش میکردم…

متوجه تعللم شد…دستشو تو هوا تکون داد و با لبخند کوتاهی گفت

_کوهیار کجایی؟

به ته ریش صورتم محکم دست کشیدم…

_صبحت بخیر..ساعت پنج و نیمِ…

کش و قوسی به تنش داد…لبخند روی لبش بود…خمیازه ی کوتاهی کشید …

نگاهم رو ازش گرفتم تا این گرگرفتگی بی موقع رو متوجه نشه…

جانمازم رو جمع کردم و تو کشوی میز گذاشتم…

از روی مبل بلند شد…یه قدم برنداشته بغلش کردم…بلندش کردم از روی زمین…

جیغ کوتاهی کشید و سرش رو روی شونه ام جابجا کرد…

_چرا دیشب اومدی اینجا؟

نفس کشدارش مردونگیم و باز به رخم کشید…مثل بچه ها خودش رو توی بغلم جمع کرد…سرش روی سینه ام قرار گرفت…

_خوابم نبرد…رفتم دوش گرفتم…دوتا چایی داغم خوردم…بعدشم اینجا خوابم برد…

جمله هاشو با آرامش عجیبی میگفت…با یه لحن خودمونی و بی رودربایستی…

روی مبل نشستم و روی پام نشست…زل زده بود به چشم هام که با خنده ی پر فریبی گفت

_وگرنه من مگه خلم تو رو ول کنم بیام اینجا تک و تنها بخوابم؟

برق چشم هاش و صدای خنده اش از شوکی عمیق بیرون کشیدم…

_آره…؟!

سرشو به نشونه تایید بالا و پاینن کرد و وقتی که دوباره توی بغلم افتاد زمزمه کرد…

_آره…

کمرش رو نوازش میکردم که خودش رو به سینه ام فشرد…

_کوهیار…؟!

تنگ در آغوش گرفتمش…

_جانم…؟

تپش های قلبش رو حس میکردم…

_میخوام اعتراف کنم…دیشب….برای اولین بار از زن بودن خودم احساس رضایت کردم…با تو به حالی رسیدم که گذشته ام فراموشم شد…

دستی به روی پوست گردنش کشیدم … به جایی ‏که بارها و بارها ، بوسیده و بوییده بودمش …

از پوست گردن خودش ، غرق لذت شد ‏‏… نفس سرشاری کشید …

_حال خوبم و از تو دارم…اینم از اعترافِ من…!

خودش رو توی آغوشم مخفی کرده بود…سرم رو خم کردم و لاله ی گوشش رو بوسیدم…کنار گوشش زمزمه کردم…

_به طالع من خوش اومدی…!

برای لحظاتی چشم هامو بستم..حتی فکرشم نمیکردم که اینقدر خوشبختی ملموس باشه…

“پنج سال بعد”

“آوا”

_الو سلام…ایزدپناه هستم…تماس گرفتم ببینم الان کیک آماده است بیام تحویل بگیرم؟

_سلام خانوم دکتر…چند لحظه صبر کنید…

گوشی رو روی شونه ام گذاشتم و کوهیار رو صدا زدم..

_الو خانوم دکتر؟

_بعله…

_تشریف بیارید..فقط روی کیک عکس صفحه ی اول شناسنامه قرار بود باشه؟

_بعله بعله…ممنون…الان میام

_باشه…فعلا

موبایل رو روی میز گذاشتم و از آشپزخونه کوهیارو صدا زدم…

_جانم خانوم؟

با رکابی و شلوارک ماستیش جلوم ظاهر شد..

_موهاتم که ماستی کرد…!

خواست صورتشو بخارونه که اونم کثیف شد…چرخی جلوم زد و با خنده گفت

_بچه ی من و تو بهتر از این نمیشه…! ببین با من چیکار کرد…

با ناراحتی تکیه امو از میز برداشتم و به سمتش رفتم

_کوهیار نبریمش دکتر؟…این هیچی غذا نمیخوره…بچه ام مریض میشه ها

قیافه ی مغمومی به خودش گرفت

_فعلا که بابای بچه داره از گشنگی مریض میشه…نهار منو کی میدی؟

قیافه اش لنگه ی بچه اش شده بود…تخس و یه دنده…اینجور موقع ها میگه بچه امون به مادرش رفته تا باباش…

_میخوام برم کیک و بگیرم…

با صدای افتادن چیزی جفتمون به سمت اتاق هجوم بردیم…قلبم داشت تو دهنم میکوبید و کوهیار به هول در اتاق رو باز کرد…

_چی شدی مامان؟

با دیدن پسرمون بالای صندلی و افتادن گلدون کنار میز نفسم رفت

_وای بچه ام…

با دیدن جفتمون شروع کرد به بالا پایین پریدن و صدای عجیب غریب درآوردن…داشتم سکته میکردم..هر لحظه ممکن بود از روی صندلی بیفته پایین…

دستم رو روی قلبم گذاشته بودم…

کوهیار قربون صدقه ی پسرش رفت…

_بابایی…ورج و ورجه نکن قربونت برم… می افتی پسرم..

دستاشو روی هوا تکون میداد و صداهای آشنایی از خودش در میاورد…

_گ…گن…گنگس…گنگستار…

تا خواست برای بار بعدی بپر بالا کوهیار بغلش کرد و گردنش رو بوسید…پاهای تپلش رو توی بغل کوهیار تکون داد

_بابایی…

نفس رفته ام برگشت…کوهیار لبخندش رو به صورتم ریخت…!

_ببین مامانت چه حالی شد…ترسوندیش پسر خوب…

دستاشو به سمتم دراز کرد…بغضم رو که میدید بغض میکرد…به کمک کوهیار خودش رو توی بغلم انداخت…محکم در آغوش کشیدمش…عطر تنش رو بوییدم…جونم به جونش بند بود..

بغض کرده به کوهیار نگاه میکردم که در حالی که دست هاشو بغل کرده بود به صورتم لبخند میزد.

_داری خودتو اذیت میکنی…بچه است…نمیشه بیست و چهار ساعته کنترلش کرد..

چشم هامو باز و بسته کردم…پیشونی پسر بازیگوشم رو بوسیدم…چشم های درشتش خبر از خوابالودگی میدادند…بهتر بود قبل رفتن میخوابوندمش…به کوهیار اعتمادی نبود…!

کنارش روی تخت دراز کشیدم …مثل همیشه برای خوابیدن سرش رو به سینه ام میچسبوند و انگشت های کوچیکش رو توی دستم میذاشت…براش قصه میگفتم…خوشش می اومد…اونقدر با انگشت های دستمون بازی میکرد و میشمردشون تا به خواب میرفت…

کوهیارو فرستادم دوش بگیره…غر میزد که گشنشه…مرد گنده بعضی وقتا مثل بچه ها قهر میکرد…میگفت تو به پسرمون بیشتر توجه میکنی…اما اینطور نبود…دلم نمی اومد…تا یه روز از کوهیار غافل میشدم…یا تا یه روز بدون نهار میفرستادمش مطب تا شب عذاب وجدانش گلوم و میگرفت…نصفه ی قلبم برای پدر بود و نصفه ی دیگه برای پسر…مگه میشد یه کدوم و بیشتر از اون یکی دوست داشت؟

ماشین رو راه انداختم…شماره ی رها رو گرفتم تا زودتر بیاد و کمکم کنه…شب قرار بود تولد سه سالگی پسرمون رو کنار بچه ها جشن بگیریم و من کلی کار نکرده داشتم..

توی شیرینی فروشی منتظر آوردن کیک بودم…نگاهم به کلاه های بامزه افتاد…شیش تا برداشتم تا هرکی روش میشه بذاره سرش…با اینکه دیشب کوهیار تزیین پذیرایی رو انجام داده بود اما با نبود بادکنک انگار یه چیزی لنگ میزد…یه بسته دوازده تایی بادکنک خریدم…باد کردنش با خودم…!

_خانوم میخواید روشو ببینید؟

با صدای فروشنده سمت میز رفتم…

صفحه اول شناسنامه پسرمون روی کیک بود…

“یزدان ایزدپناه…متولد بیست و یکم فروردین هزار و سیصد و نود ….صادره از تهران…

نام پدر کوهیار ایزد پناه…نام مادر آوا مشکات…”

لبخند روی لبم برای پنهون کردن بغض خوشحالیم بود…

_ممنون آقا…

جعبه ی شیرینی رو توی ماشین گذاشتم …با کوهیار تماس گرفتم..ترسیدم یزدان بیدار شده باشه و یواشکی به شیطنتش برسه و کوهیارم بی خبر بمونه…

خیالمو راحت کرد وقتی گفت پسرش هنوز خوابه…

این چند وقت اخیر یزدان به قدری شیطنت میکرد که ترجیح میدادم بیست و چهار ساعته دنبالش تو خونه راه بیفتم…

یه بارش که کارم به درمونگاه و سِرم رسید…!

عمه خانوم و خانواده اش اومده بودند خونه امون…حواسم پی مهمونا بود که یهو صدای گریه ی یزدان به گوشمون رسید…

رفته بود تو بالکن و سرش و ازلای نرده ها رد کرده بود…سر کوچیکش قرمز شده بود کاملا از لابه لای موهای بورش پیدا بود…

کوهیار و پسر عمه خانوم به سختی تونستند نرده ها رو که به فاصله ی دوازده سیزده سانت بود رو از هم باز نگه دارند و سر یزدان رو از لابه لاش دربیارند…

چقدر شبش گریه کردم…مردم از وحشت…از ترس…

یزدانم که حالم رو دید بغ کرد یه گوشه و بی صدا گریه کرد…کوهیار اما مثل همیشه…نگاهش…صداش…آرومم کرد…

بار قبلش خونه عرفان…با امیرارسلان شیطنت کرده بودند و کمد دو طبقه ای عروس و ماشین هاشو چپه کرده بودند…با اینکه بلایی سر یزدانم نیومد اما خب امیر ارسلانم مثل پسر خودم…کمد افتاده بود روی پاش و انگشتش پر خون شده بود…

عمه خانوم تو این سه سالی که یزدان به دنیا اومد…بیشتر بهمون سر میزد…حتی از قبل زایمان…دو هفته قبلش اومد خونمون و دیگه نمیذاشت تکون بخورم…خودش و کوهیار مدام مثل پروانه دورم میچرخیدند…

یه قدمم بدون تجویز و اجازه دوتاشون برنمیداشتم…روزهای آخر اینقدر سنگین شده بودم که به سختی نفس میکشیدم و مدام ماسک اکسیژنم به دهنم بود…کمتر حرف میزدم..بیشتر گوش میدادم..

کوهیار هر شب موقع خواب یه ساعتی باهام حرف میزد…بابت رو به راه شدن کارش خوشحال بودم…بهبود بیماراش هردومون رو خوشحال میکرد…دوباره برای خودش شده بود همون دکتری که ساعت ها توی مطبش بیمارها منتظر میموندن…هیچوقت خسته نبود…خسته به نظر نمیرسید…حتی روزهایی که بیمارهای مطبش بهمش میریختند…

قبل از بارداریم…از همون روز اول درباره ی بیمارهاش باهام حرف میزد…اما وقتی فهمید باردارم…دیگه نمیگفت…هر وقت بهبودی برای یه کدومشون حاصل میشد با یه جعبه شیرینی می اومد خونه…

ما هر چند وقت یکبار برای خوب شدن بیمارهاش جشن میگرفتیم..!

شاید چون….ما با افسردگی…بیماری…غم…بزرگ شده بودیم..! ما خوب معنی” خوب شدن “رو میفهمیدیم…شاید از بیرون کسی مارو میدید به حالمون میخندید…شاید مورد تمسخر قرار میگرفتیم…اما پای هر جشنمون نماز شکر میخوندیم…برای مریض هایی که توی بیمارستان..تیمارستان بستری میشدند و خانواده هاشون با ناامیدی و ناملایمتی تمام رهاشون میکردند چون امیدی به خوب شدن حالشون نداشتند..

اما خوب میشدند…!

چنتا از بیمارهاشو دیدم..روز اولشون شبیه روزی که از تیمارستان مرخص شدند نبود…!

یه وقتایی به کوهیار میگفتم تو نگاهت شفاست…حرفات شفاست…معلومه که مریض هات خوب میشند…

اما اون …فقط اسم خدارو میاورد…میگفت اون بالایی که میخواد اینا هرچه زودتر خوب بشند…میگفت من فقط یه وسیله ام…یه وسیله ای که قراره به آدم ها کمک کنم تا زندگی کردن و یاد بگیرند…

ماه های آخر…بیشتر شب ها رو بیدار بودم و قرآن میخوندم…ذکر میگفتم و مناجات گوش میدادم…همیشه یه تسبیح سبز دستم میگرفتم و دور تا دور حیاط راه میرفتم…کوهیار که از مطب برمیگشت بدون اینکه اظهار خستگی کنه گاهی پا به پام راه می اومد و حرف میزد…هیچکدوم از حرفاش تو هیچ روز تکراری نبود…

ما برای سال های سال حرف داشتیم واسه گفتن..گوش داشتیم واسه شنیدن..

یه وقتایی که تو خودم میرفتم و مغموم میشدم بچه ها رو جمع میکرد خونمون…باز به هربهانه جشن میگرفتیم و مهمونی میرفتیم…نمیذاشت لحظه ای تو خودم فرو برم و به هرچی فکر کنم…روزهای اول بارداری شرکت میرفتم…اما دو ماه آخر…تپش های قلب یزدان رو توی دهنم حس میکردم…مدام راه میرفتم یا مدام دراز میکشیدم…یه وقتایی میترسیدم…زیاد تکون میخورد…باخودم میگفتم نکنه حال بچه ام بده…نکنه دلش درد میکنه…درد و دلامو به عمه خانوم میگفتم…بهم یاد داده بود وقت بی طاقتی یزدان دستم رو بذارم روی شکمم و آروم نوازشش کنم…باهاش حرف بزنم…

همینکارو کردم…بیشتر روزها وقتایی که پیش می اومد خونه تنها باشم…با پسرم حرف میزد…درد و دل مادرانه بود دیگه…پر از دلتنگی…پر از شوق…پر از نگرانی

محبت کوهیار روز به روز بیشتر میشد…یه روزهایی حس میکردم کم میارم تو جبرانش…اما اون…اربابه منه دیگه…مرد روزهای سخت من…مردی که نگاهش از صدتا قرص ارامبخش هم بیشتر شفا بخشه…

تا دلم میگرفت…تا غم به دلم راه پیدا میکرد…بی بهونه بغلم میکرد…مثل دختر بچه ها براش ناز میکردم و مثل مردها نازم رو میکشید…دلداریم میداد…از دلتنگیم کم میکرد…

یک سالی که برای بارداری تحت درمان بودم..هربار که ناامید میشدم…اخلاقم عوض میشد..میشدم دختر غر غرویی که فقط بلده داد بزنه و الکی بزنه زیر گریه…اما…کوهیار…یه لحظه ام اخم نکرد…مدام دلداریم میداد که بالاخره “مادر” میشم…

بعضی وقتا از حرفاش کفری میشدم…میگفتم پس چرا نمیشه…پس چرا این آزمایش های لعنتی این دوا درمون های هر روزه به جایی نمیرسند…هربار با آرامشش…با توکلش…دلم رو رام میکرد…

یادمه قبل از اینکه جواب آخرین آزمایشم رو بگیرم…کوهیار شب قبلش بهم گفت اگه خدا نخواد که ما بچه دار بشیم…تو اعتراضی داری…تو حقی رو واسه خودت قائل میشی…؟

بهش گفتم هر دختری…هر زنی…حق مادر شدن داره…حق شبه خلقت آفریدن رو داره…چرا از حقم بگذرم…

بهم گفت…اگه خدا منو ازت بگیره و به جاش یه بچه ی خوب و دوست داشتنی بهت بده…بازم ازش میخوای؟

درنگ نکردم…بدون لحظه ای تاخیر گفتم “نه”…

من همه ی دنیام با کوهیار رنگ دیگه ای پیدا کرده بود…راضی نمیشدم از دستش بدم…که نباشه تا فرزندش باشه…

از کجا معلوم اون بچه بتونه آرامش کوهیار رو به من تلقین کنه…از کجا معلوم اون بچه بتونه تمام خوبی های این مرد رو از ذهنم پاک کنه و به دست فراموشی بده…

مگه میشد کوهیار نباشه و من باشم…

مگه امکان داشت…

دنیارو بدون کوهیار نمیخواستم…دنیارو بدون اربابم نمیخواستم…

انگار خدا میخواست که من همین حرفو بزنم…فرداش جواب آزمایشم اومد…مادر شده بودم…! مادر طفلی ده روزه…

شب ها و روزهام دوباره رنگ دیگه ای پیدا کردند…حسی عجیب داشتم…حس که غلیان کرده بود و من بازتاب این حس رو با دگرگونی ام بروز میدادم…

تو میحط کار…خونه…دورهمی ها…به قدری شاد و خوشحال بودم که مدام عمه خانوم یا کوهیار برام صدقه کنار میگذاشتند و اسفند دود میکردند…

یادش بخیر…چقدر زود گذشت…

انگار همین دیروز بود که برای زایمان به بیمارستان رفتم…

کوهیار باهام تا اتاق عمل اومد…قبل از بیهودش شدن دستم توی دستش بود…کنار گوشم داشت دعای توسل میخوند…بدنم لمس شده بود اما صداشو میشنیدم…پلک هام بسته شده بود اما صداشو…میشنیدم…

وقتی به هوش اومدم…چشم های خیسش بغضم رو باز کرد…سر دلتنگی برداشته بود این دل…با اومدن پسرمون خدا بار دیگه خودی بهم نشون داد …!

خداروشکر کردم وقتی توی اغوشم خزید…وقتی دست های کوچک و مشت شده اش رو بوسیدم…خدارو وقتی دیدم که قبل از شیر دادن به بچه ام رو به پرستار گفتم که “بلد نیستم…باید چیکار کنم”…پرستار بهم لبخند زد و گفت…خود بچه ات میدونه…سرشو بذار زیر سینه ات…

لحظه ای که یزدان…توی آغوشم شیر خورد…مادرانه برای عاقبت بخیری اش دعا کردم…خدارو صدا زدم…

اشک هایی که نفهمیدم کی از چشم هام جاری شده بودند رو پاک کردم…ماشین رو جلوی درب خونه پارک کردم و جعبه ی کیک رو برداشتم…

پسر بچه ی همسایه امون که یکی دوباری تو کوچه با کوهیار فوتبال بازی کرده بود رو صدا زدم تا شب واسه تولد بیاد…

دلم براش میسوخت…روزی که پدرشو بردند برای همیشه…چقدر با مادرش گریه کرد…

زن جوونی که توی بیست و شیش سالگی بیوه شده بود…کم زجه نزد…

از اون روز مه لقا شد یکی از دوست های صمیمی ام…دختری که به خاطر داشتن مرد دلخواهش قید خانواده اش رو زده بود…

خانواده ای که اصرار به ازدواج فامیلی داشتند و هیچ رقمه راضی نمیشدند دخترشون رو به یه پسری بدن که پدر مادر نداره و پرورشگاهیِ…شوهرش…از هزار تا دردی که ما فقط از یکیش باخبر بودیم سکته کرد و برای همیشه زن و زندگیشو تنها گذاشت…

_جناب خوشتیپ یادت نره بیای…به مامانم بگو…دو روز پیش بهش گفتم اما تو که مامانتو میشناسی…زوری باید آوردش از خونه بیرون.

توپ خاکیشو بغل کرد و با خوشحالی گفت

_آخ جون.تولده یزدانه؟…منکه میام…مامانمم میاد شما بگید حتما میاد

روی سرش بوسه ای زدم و عرق روی پیشونیش رو با انگشت هام پاک کردم

_برو بهش بگو…خاله آوا دست تنهاست زودتر بیاید کمک…تو یزدان و نگه دار من و مامانی و کوهیارم کار کنیم…باشه؟

دویید سمت خونه اشون و با ذوق گفت

_الان میایم…

زنگ خونه رو زدم و کوهیار درو باز کرد…

_سلام چرا حیاطی؟

جعبه رو از دستم گرفت…

_اومدم حیاط و آب و جارو کنم…خدایی مرد به خوبی و کاری من دیدی؟

در و با پشت پا بستم و موقع پایین اومدن از پله ها گونه ی استخوانی و مردونه اش رو بوسیدم

_تو که یه دونه ای…من چیکار کنم با این همه خجالت…

به ته ریش آشفته ی صورتش دست کشید و با شیطنت گفت

_شما خوب میدونی که باید چطور از خجالتم در بیای…!

با اینکه شیطنتش ازم پنهون نبود الکی اخم کردم و گفتم

_منظور؟

سریع خودش رو جمع و جور کرد و گفت

_هیچی…منظورم این بود که شبا از مطب که میام جای من جورابامو بشوری…باور کن!

مغرورانه چشم و ابرویی براش اومدم…نگاهشو بامزه ازم دزدید…به محض ورودمون به خونه زیر لب یه چیزی بهم گفت که نشنیدم…که نخواست بشنوم…

کیک رو توی یخچال گذاشت…

_جناب کوهیار خان…کادو برای فرزند دلبندتون گرفتید؟

ناخونکی به غذا زد و گفت

_نه…واسه بچه برای چی کادو بخرم؟

رو به روم ایستاد…نگاهش بین اجزای صورتم چرخید…محو خندیدم…

دست هاشو دور کمرم حلقه کرد …به خودش نزدیکم کرد…نزدیک ِ نزدیک…

_پس واسه کی بخری؟

سرش رو خم کرد…پیشونی اش رو به پیشونی ام چسبوند…

پلک هاش به پلک هام اصابت کردند..

_برای مامان بچه…که همچین هدیه ای بهم داده…!

لبخندش نصفه موند…لب هامو به لب هاش رسوندم…دل نمیکندم…شیرینی تنش باید به تنم میرسید…باید قوت میگرفتم…جون میگرفتم…

نگاهمون بهم بود و زمان انگار ایستاده بود…ثانیه ها و لحظه ها محتاج بوسه های ما بودند…بوسه های دلنشین…پر حرارت…دلچسب…

دست هام روی سینه اش نشست…کوبش قلبش آرامش قلب من بود…دل از لب هام کند…زیر گلوم و بوسید…بوسه اش به پیشانی ام نشست…

صورتش کمی بر افروخته بود…اما مثل همیشه به خودش مسلط بود…خودش رو کنترل میکرد …

توی بغلش فرو رفتم..میخواستم خودم رو توی وجودش حل کنم…بی تاب نوازش هاش بودم…محتاج هم آغوشی با ارباب…

_میدونی که دوست دارم؟

عطر تنش رو بوییدم…نفسم رو با صدا بیرون فرستادم…

_میدونم…

شونه ام رو بوسید و با خنده ی کوتاهی گفت

_پس نهار و بیار تا به جاش تو رو نخوردم!

زد زیر خنده و مشت ظریفی به سینه اش کوبیدم…

_بدجنسِ شکمو…

ازم فاصله گرفت…میدونستم مرد من فکر این لحظه تا شبه که باید سرپا بایستم و کار کنم…فکر حال منو میکنه…نه حال خودش رو…مثل دیشب…به بوسه قانع بود…!

_به جون آوا دارم از گشنگی میمیرم…

_چشم آقا…الان غذا رو میکشم…

میز نهار و باهم چیدیم…انرژی از دست رفته دوباره بهم برگشته بود…به اصرار کوهیار بیشتر از حد معمول غذا خوردم تا شب بتونم سرپا بمونم…خودشم که بنده خدا از بس گشنگی کشیده بود نمیدونست غذارو چجوری بفرسته پایین…البته نباید منکر دستپخت خودم بشم…به لطف عمه خانوم و ریزه کاری هایی که یادم داده بود حسابی تو کارم مهارت پیدا کرده بودم…

ظرف های نهار و کوهیار شست…داشتم میز هارو گردگیری میکردم که مه لقا و یاسین رسیدند…مه لقا کاری تر از من بود…در عرض نیم ساعت پذیرایی رو جارو کشید و به کمک هم میوه ها رو روی میز گرد گوشه پذیرایی چیدیم….

چیپس و پفک هارو یاسین و کوهیار توی ظرف ریختند …هرچند به قول مه لقا بیشتر میخوردند تا کمک کنند…

با بیدار شدن یزدان کوهیار و یاسین به اتاق رفتند تا بچه ی بازیگوشم رو مشغول کنند…تا کمتر مامانشو صدا بزنه و بذاره کار کنم…

شربت ها رو مه لقا درست کرده بود وقتی از حموم بیرون اومدم…

یزدان بی تابیش به قدری شده بود که مجبور بودم بغلش کنم و باهاش حرف بزنم…تا رومو میکردم سمت مه لقا و میخواستم باهاش حرف بزنم دست کوچیکشو میبرد زیر چونه ام و سرم و به سمت خودش برمیگردوند…

خودم حاضر نشده بودم…اما کوهیار حاضر و آماده منتظر مهمونا بود…مه لقا و یاسین تمام تلاششون رو کردند تا من برای نیم ساعت فرصت پیدا کنم و صورتم رو کمی آرایش کنم…

تونیک و دامنی که از قبل کوهیار برام خریده بود رو به تن کردم…

رنگ صورتی روشنش به صورتم می اومد…سایه ی روشن و رژ گونه ی صورتی چهره ام رو دخترونه کرده بود…

لپ هام به خاطر پنج کیلو اضافه وزنم حسابی باد کرده بود…تپلی صورتم دلنشین بود…خودم که دوست داشتم…

از اون قیافه ی لاغر مردنی و زرد که با یه بالا و پایین شدن فشارش غیر قابل تحمل میشد در اومده بودم…

شال طوسیمو روی سرم انداختم…بار دیگه توی آینه به خودم نگاه کردم…لبخند رضایت روی لبم نشست…

کوهیارو صدا زدم تا یزدان و بیاره و لباس های اونم عوض کنم…

_مامان جان بذار شلوارتو پات کنم…

_نوموخوام…

کوهیار میخندید و پسرش با یه شرت تو اتاق میدویید

_لوس نشو یزدان…بیا تنت کنم الان مهمونا میان

_امیررر…هست؟

_آره…امیرم هست…بیا الان میرسن اونوقت تو این لباسای کثیف تنته…

کوهیار نشسته بود رو تخت و داشت به کل کل منو پسرش میخندید…

با شلوار یزدان زدم به پاهای آویزونش…

_پاشو تنش کن…

رو به روم دو زانو نشست

_ببین الان چطور به حرفم گوش میده.

شلوارک یزدان و صاف نگه داشت و رو به پسرش که انگشتاشو یه راست کرده بود تو دهنش گفت

_پسر بابا…بیا شلوارکتو بپوش بریم ماشین بازی…بدو یالا

کوهیار چشمکی بهم زد و با چشم هاش به یزدان اشاره کرد…نگاهم به یزدان کشیده شد…یه قدم به سمتمون برداشت…جای دندون هاش گوشه لباسش رو توی دهنش چپونده بود…چشم های درشت و روشنش برق افتاده بود…

_داره میاد…

یزدان آسه آسه به سمتمون می اومد …کوهیار قیافه ی پیروزمندانه ای به خودش گرفت…اما همینکه یزدان به یک قدمیمون رسید زبونشو به جفتمون دراز کرد و دویید سمت در…

کوهیار با چشم های گرد شده داشت مسیر فرار پسرش رو نگاه میکرد که از خنده روی زمین ولو شدم…

_خوشم اومد ضایعت کرد.

از روی زمین بلند شد و پشت سر پسرش راه افتاد…

یزدان مثل دختره ها جیغ میکشید و دور تا دور خونه میدویید…کوهیار و یاسینم دنبالش میدویید و من و مه لقا از خنده روده بر شده بودیم…

بالاخره پسرشو گیر انداخت و لباسش رو عوض کرد…جیغ جیغ کردنش به گریه رسید…اما چاره ای نبود…

موهاشو براش شونه کردم و بهش کمی عطر زدم…خودشو واسم لوس میکرد و هر از گاهی دستای کوچیکشو دور گردنم حلقه میکرد و میبوسیدتم…

_خووشدل شوودی مامـــانی…

_چشمات قشنگ میبینه …یزدان ِ مامان…؟ پسر ِ مامان…

خودشو تکون تکون میداد و به لباسش ور میرفت…آداب دلبری رو خوب یاد گرفته بود…

_عسلِ مامان…جیگر طلای مامان..یه قول به من میده؟

سرشو بالا و پایین کرد و ساعد دستشو خاروند…

_بِدووو…

بغلش کردم و پیشونی سفیدش رو بوسیدم…لپمو کشید و انگشتشو توی دهنم فرو برد…آروم و قرار نداشت بچه…

_بِدو دیده…

دلم میخواست تا توی دهنشو ماچ کنم وقتی اینقدر با مزه حرف میزد.

_میشه امشب پسر خوب و آرومی باشی…تا همه مهمونا ازت طرفداری کنند و بگن عجب پسر ماهی؟

تو چشمام زل زد…طولانی…با التماس نگاهش کردم…پلک زد دلفریب…دلمو برد با نگاهش…با مژه هاش…

_نیمیشه…!!

غش غش شروع کرد به خندیدن … وقتی قیافه ی غمگینم و دید شروع کرد به بوسیدنم…

_آبلمو کردی مامانتو…ولش کن

کوهیار سعی داشت دست های یزدان رو از دور گردنم باز کنه…

_نمی دام…

یاسین تو چارچوب در اتاق ظاهر شد …مگه اون کاری میکرد.این بچه که از پدر مادرش حرف شنوی نداشت!

_یزدان بیا ماشینت تصادف کرده بنزینش ریخته رو زمین!

همین یه جمله تخیلی کافی بود تا یزدان ولم کنه و بدوئه سمت یاسین…

کوهیار ابروهاشو بالا انداخت و با حالت گنگی پرسید

_رفت بنزینارو جمع کنه؟

مات و مبهوت نگاهش کردم و در تایید حرفاش سرمو بالا و پایین کردم…

_بچه امون از دست رفت…

با شنیدن صدای زنگ در جفتمون زدیم زیر خنده…

مهمون اولمون عمه خانوم بود و دختر و خانواده پسرش…مثل همیشه با روی باز…با لبخند بی همتا…با نگاه پر مهرش اومده بود…

مهمون ها یکی یکی رسیدند…عرفان و پسرش…رها و میعاد…سامان..محمد و خانوم پا به ماهشم اومدند…

منتظر سنا بودم…

وقتی اومد و پشت آیفون اسمشو آوردم سامان نگاهش به در چرخید…سنا حسابی تو این سال ها عوض شده بود..لباس پوشیدنش..حرف زدنش…حتی خنده هاش…سنگین و با وقار…انگار زندگی کردن با خانواده ی جدید مادرش دگرگونش کرده بود…

وقتی وارد خونه شد بغلم کرد…تولد یزدان و تبریک گفت…میدونستم لرزش صداش برای چیِ..برای دیدن سامانی که جلوی پاش بلند شده بود…!

سلام و احوالپرسیش با همه سنگین بود…اما با سامان…منکه بغض صداشو شنیدم…منکه مکث سامان رو وقتی که دست سنا رو گرفته بود دیدم…

یزدان رو به امیرارسلان که نمیشد سپرد…به یاسین سپردم…گوشه پذیرایی و پر از اسباب بازی کرده بودم تا از جاشون تکون نخورن…

مه لقا رو به زور از آشپزخونه بیرون کشیدم…از بس که عرفان تو شوخی و خنده بهم گفت به خودم تکونی بدم و بذارم مهمونم استراحت کنه.

کوهیار بهم یاد داده بود زبون آدم هارو ترجمه کنم! عرفان نگران اگزمای دست مه لقا بود…!بار قبلی که اومده بودند خونه امون مه لقا هم اینجا بود..تازه از پیش دکتر برمیگشتیم…کوهیار حال مه لقا رو پرسید…عرفانم علتشو.

بعد این همه سال دیگه همه باهم راحت شده بودند…خودمونی و صمیمی…علیرضا هم مشغول تدارکات ازدواجش بود…عذرخواهی کرد بابت نیومدنش…اما هدیه اشو فرستاده بود…

توی آشپزخونه شربت هارو توی لیوان میریختم که نگاهم به مهمون ها افتاد…وجه مشترک همه ی

آدم های زیر این سقف لبخندی بود که به لب داشتند…هرکدومشون…شاد و خوشحال به نظر میرسیدند…بدون غم..بدون رنج…

خوشحال بودم بابت خوشحالی خانواده ام..دوست هام…عمه خانوم که خدا صد سال سایه اش رو بالا سرمون نگه داره..

به یزدان نگاه میکردم که تو بغل کوهیار میخندید و شیطنت میکرد…به یاسین و امیرارسلان که انگار روز برادر شدنشون نزدیک بود…به سنا و سامان که رو به روی هم نشسته بودند و نگاه های یواشکی حواله هم میکردند…

به رها و میعاد که خوشبختیشون ملموس و واضح بود…به محمد و همسرش که خودمونی ترین آدم های جمعمون بودند…

و به عمه خانوم…

که از حالت نگاهم میفهمید چی تو دلمه و پیش از حرف زدن دوای دردم رو به زبون میاورد…

ما خوشبخت بودیم…خوشبختی هر روز و هر لحظه به ما نزدیک تر میشد…

خوشبختی یعنی داشتن یزدان و نفس هاش…

خوشبختی یعنی داشتن کوهیار و چشم هاش…

خوشبختی یعنی خدا و لطف هاش…

خوشبختی داشتن خداست…خدارو که داشته باشی…همه عالم رو یکجا باهم داری…

“کوهیار”

ساعت از نیمه شب گذشته بود…

آوا تا دقیقه ی آخر رو پا بود و خونه رو مرتب میکرد…هرچقدر بهش گفتم بذار فردا صبح باهم جمع و جور میکنیم راضی نشد…

رفت تو اتاق تا یزدان و بخوابونه اما خودش زودتر خوابش برد…یزدان رو بغل کردم تا خوابش برد..

کنار آوا خوابوندمش…چه آرامشی بهم تزریق میشد وقتی این دو کنار هم و کنار من بودند…

در بالکن رو آروم باز کردم تا آوا بیدار نشه…خسته بودم خانومم…

روی صندلی نشستم …تاریکی شب…صدای جیرجیرک…ستاره های چشمک زن…حس نوشتن رو تداعی میکردند…

برای منی که چند شبی میشد دست به قلم نشده بودم نوستالژی خاصی بهمراه داشت…

کاغذ و قلم رو برداشتم…صفحه صد و بیست و چهار…

دلم میخواست تمام حس امشبم رو بیان کنم…روی کاغذ بیارم…امشب لحظه های به دنیا اومدن یزدان رو به یادم آورد..

لحظه ای که با آوا وارد اتاق عمل شدم…میخواستم آوارو آروم کنم درحالی که خودم بیشتر نگران بودم…

به دکترش گفتم اول آوا…!

آوا میگفت اول بچه ام…

دکتر جراحش که زنی خوش رو بود سر به سرمون گذاشت…میگفت ترسمون طبیعیِ…مخصوصا سر بچه ی اول…

اما وحشت من بیشتر از آوا بود…آوا نگران از دست دادن فرزندش بود و من نگران از دست دادن هردوشون…

مردم و زنده شدم …وقتی شکمش رو بریدند جیگرم سوخت..گفتم که کاش نمی اومدم تو اتاق…کاش نمیدیدم سختی که میکشه رو…

قلبم از تپش ایستاد وقتی یزدان رو از شکمش بیرون کشیدند…برای لحظه ای دست و پاهام…هیبتم…وجودم سست و بی حس شد…

الحق که زن بودن سخترین حکمی ِ که خدا میتونه به کسی بده…

الحق که زن بودن…شبه خلقت خدا بودن..نعمتیِ که خدا تنها به موجودات نحیفش میده…

چقدر سختی و درد تحمل کرد تا نه ماه بار شیشه رو با خودش حمل کنه…

چقدر مشقت کشید تا رژیم غذاییشو مدام رعایت کنه …

چقدر دعا خوند و قرآن هرباری که خواست به یزدان شیر بده …

زن بودن سخترین کار دنیاست…بیخودی بهشت زیر پای مادرها نیست…من تمام این هارو میدونستم…شنیده بودم…! اما وقتی که بعنوان همراه با آوا به اتاق عمل رفتم تازه به یقین رسیدم…

سختی زایمان رو به راحتی گذروند…

تحمل و صبرش صد برابر شده بود و این دیگه کار من نبود…

کار خدایی بود که به مادر تازه زایمان کرده عطا کرده بود…

بیشتر شب ها پا به پاش تا صبح بیدار میموندم…کم میاوردم..بروز نمیدادم..اما آوا…یادم نیست خم به ابرو آوردنش رو…

یزدان نتونست از علاقه ی آوا به من کم کنه…!

یادمه شبی رو که توی بالکن نشسته بودم و صدای خنده هاشون رو میشنیدم…تو دلم گفتم الان آوا حواسش هست که من چند دقیقه ای میشه کنارش نیستم؟؟!

لبخند محوی کنج لبم جاخوش کرد وقتی صدام زد”کوهیار جان کجایی؟”

خدا تو دل آوا خونه تکونی کرده بود…خدا تمام زندگی مارو رنگ دیگه بخشیده بود…رنگین کمون زندگی ما هر روز روشن تر و زیباتر میشد…

آرامشم کنار آوا هر روز بیشتر میشه و نهایتی براش نمیبینم…

همینکه نگاهش میکنم..حالم خوب میشه…

همینکه صداشو میشنوم..دلم آروم میگیره…

همینکه به راه رفتنش نگاه میکنم…بابت نعمت داشتنش خدارو شکر میکنم…

خدا دو هدیه به من داد…هدیه ی اولش من رو به کارم برگردوند..مسمم تر و با اراده تر…محکم تر و صبورتر…

انگار که این وظیفه ی من بود…حکم الهی…باید خوب میشد هرکی که رو به روم مینشست و لب به سخن باز میکرد…

مشکلات مردم مشکلات منم بود…غم بیمارها غم منم بود…

نمیتونستم سر سری بگذرم…

اینو آوا بهم یاد داد…با بودنش…با خوب شدنش…با خاص بودن و تک موندنش…

آوا دیگه از گذشته اش هیچی به زبون نمی آورد درست از بعد ِ اولین هم آغوشی…

خیالم رو راحت کرد…هربار تنم هوای تنش رو میکرد انگاری که خودش میفهمید…مانع معاشقه ی پر حرارتمون نمیشد…دل به دلم میداد…همراهیم میکرد…

آخ که چه لحظه هایی کنارش دارم…لحظه هایی که با دنیا عوض نمیکنم…هیچ وقت..هیچ کجا…

هدیه ی دوم خدا شد یزدان…

رنگین کمون زندگیمون کامل شد..دلنشین شد…هردومون رو به وجد آورد…شکرگزار کرد…دیگه زندگیمون هدفمند تر شد…جفتمون تلاش میکنیم برای خوشبختی پسرمون…

تنها فرزندی که میتونیم تا آخر عمر داشته باشیم…!

نگاهم از بین پرده های سفید اتاق به آوا رسید..چقدر دلنشین صورتش…چه آرامش

بخشه صدای نفس هاش…

خدایا…من معجزه ی تو رو تو وجود این دختر دیدم…

آوای پونزده ساله کجا و آوای امروز من کجا…

بابت لحظه هایی که بهم دادی…بابت نفسی که بهم میدی…بابت همه داده ها و نداده هات شکر…

خودنویسم رو برداشتم…

این حال خوش باید نوشته میشد…این دفتر پر از حرف های من بود برای آوا…

برای زنی که کنارش نفس کشیدم و معنی زندگی رو از نو فهمیدم…

” تا هستم..

دلنگران برگ ها که میمیرند…

فاصله ها که میرسند…

بغض ها که باز میشند…

قلب ها که به تپش می افتند…

اتفاقی هایی که دیر می افتند…

دلواپسِ

هیچ

حادثه ای نباش

رویا را…به لحظه هایت

پُل میکنم…

نگاهت را

بی پاسخ نخواهم گذاشت…

لبخندم را…

بی پاسخ نگذار…

آرامشِ من…”…

پایان

 

 

نوشته های مشابه

‫3 نظرها

  1. رمان قشنگی بود، قلمش هم خوبه اما چه قدر تلخخخخخخ بود، خوندن چند پارت اولش اعصاب قوی میخواد، متاسفم که همچین زندگیایی هست همچین پدر و مادرهایی.

    1. وای اره خعلی قشنگ بود ولی غمگین:( قلم گیرایی هم داشت تاثیر گذار بود داستانش هم فوق العاده بود دم ادمین گرم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن