رمانرمان مرد قد بلند

رمان مرد قد بلند پارت یک

نام کتاب : مرد قد بلند

نویسنده : دریا دلنواز

ژانر : عاشقانه

مقدمه:

فاصله مان یک اتاق بود. شب ها من درس میخواندم او مینوشت… نیمه های شب هم، از دوازده به بعد، هر یک ساعت همدیگر را جلوی درب ورودی اتاقمان می دیدیم. با یک لیوان چایِ سبز بر دستانمان، گاهی حرف میزدیم. گاهی جُک می گفتیم یا چیزی که بشود به آن خندید اما بیشتر اوقات در سکوتِ سیگار میگذشت. بعضی از فصلها انسان را هم تغییر می دهند. برای خیلی ها پیش آمده در پاییز زرد وُ خسته باشند هرچند اکثرا عاشق میشوند. یا در بهار پُر شور و با انرژی.

آن زمان، فصل، فصلِ زمستان بود. زمستان ما را شبیه خودش کرده بود. حداقل مرا. سرد وُ بی صدا. گاهی هم در اتاق، پشتِ میزم احساس میکردم برف بر شانه هایم نشسته. زمستانِ آن روزها بیشتر از همیشه حالِ سیگار را به خود نزدیک کرده بود. خودش را در دود میپیچید وَ از سینه ام بیرون میآمد. ریه هام که خیلی وقت بود دود را در هیچ فصلی تشخیص نمی دادند وَ فقط دود بود که نشانه ی خوبی برای جانِ سیگار بود. کم سن و سال بودم که سیگار دوستم شد…درست زمانی که آن مرد آمد…

من درس میخواندم، سخت وَ او سخت بود وُ سعی میکرد بنویسد. نهایتش من مهندس شدم. او فقط سخت ماند و چند ورق نوشت.

هنوز هم دارد مینویسد با تمامِ سختی اش اما من همچنان مهندس ام…

حکایت غریبی ست فاصله. در فاصله ی یک اتاق، در فاصله ای به اندازه ی یک دیوارِ چند سانتی. ساعت ها و پنجره ها هم جایشان تغییر میکند.

تنها راه ایمان به قلبت گناه بود…مرد قد بلند…

***

پیش آمده هیچ وقت

پیشانی ات بلند باشد

بختت بلند تر؟

و مردی بلند بلند

بگوید “دوستت دارم”!؟

باید پیش آمده باشد

تا خیال نکنی

زن بودنت

بر بادهای بیابان شده شاید

پیش آمده باید باشد

تا انتقام خودت را

از خودت نگیری

و به خوردِ خودت ندهی بیخود

که چه بهتر که می توانم زن تنهای مستقلی باشم

هیچ زنی

پای این دروغ را امضا نمی کند

مگر آنکه

پیش نیامده باشد…

*********************

_الو سلام مطب دکتر تهرانی بفرمایید ….

_سلام خانوم یه وقت میخواستم…

_پرونده دارید ؟…

_نخیر، بار اولمونه مزاحم دکتر میشیم

امان از این زبون ریختنای بیهوده…

_ شما سه شنبه ساعت 11 می تونید بیاید ؟

صدای نازکشو کشید و بعد مکثی کوتاه گفت

_بله ،بله… می تونم..

_پس لطف کنید سرساعت تشریف بیارید ، خدا نگهدار

مثل هربار…پرونده ها سرجاشون قرار گرفتند..کشوها قفل شدند..

در اتاق دکتر رو هم بستم . ساعت چهار…وقت کار تمام!

_آقای شفیعی من دارم میرم، کاری نداری ؟

_نه بابا جون خسته نباشی ، به سلامت …

کیفم رو از روی آویز برداشتم و از مطب زدم بیرون . با اینکه دکتر امروز مراجعه کننده زیادی نداشت ولی خیلی خسته شده بودم….

شماره ی رهارو گرفتم. یادم نبود امروز کلاس داره یانه…درست بعد چهار تا بوق جواب داد…میگفت چهار براش خوششانسی میاره …!

_سلام خواهری !..

_سلام ،کجایی؟

_بداخلاق…خشن…گلاب به روت تو دستشویی!!…

توپیدم بهش…

_ تو باز با موبایل رفتی دستشویی؟ به جون آوا دوباره بیفته تو چاه ، همونو درمیاری، میشوری ، استفاده میکنی . افتاد؟..

با ناله جواب داد…

_من الان وسط زمین و هوا یه لنگه پا واستادم بعد تو داری تهدیدم میکنی ؟..

_دیگه رها گفتم ، خود دانی . حالا کجایی ؟

_وای تا من میام زور بزنم تو حرف خنده دار میزنی . معلومه که خونه ام ! مگه من تو دانشگاه میرم دستشویی ؟

_آهان یادم نبود ؟ راستی مگه دوباره یوبس شدی ؟

دوباره نالید

_ آره آوا ، اگه بدونی چقدر سخته دلت بخواد یکی یا چیزی بیاد ولی نیاد !!

_ببین !

_هان؟

_هیچی

_ دوست دارم خواهریِ بداخلاق .

گوشیو قطع کردم و برای اولین تاکسی که نزدیکم رسید دست تکون دادم…با خودم گفتم

چقدر خوبه که رها همیشه رهاست…مثل خیلی از دختر های هم سن و سال خودش…من اما…رها نیستم…در بندم…در بند کسی که باز دلم هوایش را کرده…

یک ساعت طول کشید تا به مترو برسم ، بعد هم تا فردیس کرج یک ساعت دیگه توراه بودم ..پشت در ساختمون معطل نشدم چون مثل همیشه باز بود…اما پشت در خونه هرچی زنگ درو زدم رها باز نکرد .

کلید رو جا گذاشته بودم. چند باری به در زدم تا بلاخره شنید و درو باز کرد…

خستگی ناشی از کار باعث شد بهش بتوپم…

_رها معلوم هست کجایی؟ تو قصر که زندگی نمیکنیم!

با همون دستای خیسش تعظیم کرد و ناغافل بغلم کرد…میدونست بدم میاد از این بغل کردنای همیشگیش…!

_ دستشویی بودم عشقم!

هل دادمش عقب …

_ لچر دستاتو شستی ؟!

_پ ن پ کشیدم بالا و امدم درو باز کردم ! اصلاً دستشویی نکردم که ….!

کفش هامو در آوردم و تو جا کفشی گذاشتم…مقنعه امو کشیدم از سرم…روی اولین مبل قدیمی و پاره پوره ی خونه خودمو انداختم…

_همسایه روبرویی امد؟

_آره . باید تعریف کنم واست…

همون اول رها دمپاییو جلوی پاهام گذاشت تا مبادا خیسیِ ناشی از عرق پاهام خونه رو کثیف کنه…اوایل بهم برمیخورد…میگفت از صبح میرم کار میکنم که توشاد باشی …اونوقت تو چی؟…از بوی پام جلوی دماغتو میگیری ُ با زبون بی زبونی میفرستیم تو حموم؟ همون روزام به این نتیجه رسیدم که حق با رهاست…بالاخره یکی از ما دوتا خواهر باید بوی عطر میداد یکی مثل من بوی گه!

با دیدن دمپایی و بینی چین داده اش بدن کرختمو بلند کردم و فرستادمش زیر دوش…

شاید بعد هشت ساعت کار بهترین راه برای فرار از خستگی بود…

لباس هامو بیرون گذاشته بود…جدید بودند…تاپ و شلوارکی که رنگ دیگه اشو خودش پوشیده بود…موهای کوتاه ِ مدل موکتیمو با سشوار خشک کردم…

_آوا کار چه طور بود… ؟دکتر جونم خوبه… ؟

عادت به چایی داغ داشتم…از گز گز شدن لبهام خوشم می اومد..همیشه معتقدم سوختن بهتر از ساختنه…

_ جناب دکتر امروز سگ تشریف داشتن… ! تو چه خبر از دانشگاه… ؟

_امروز دوتا کلاس داشتم که یکیش تشکیل نشد زود امدم..

_کلاس اولت چی بود… ؟

_اینا رو ول کن همسایه جدیدمون بچسپ…!

قند توی چاییم زدم و گذاشتم دهنم…قند های این روزام طعم شیرینی نمیدادند…

_ لابد اینم مثل قبلی 4 تا بچه داره ، آره ؟

رها که داشت موهاشو می بافت گفت: نه بابا ، خودش تنهاست . قربونش برم!

لیوان چاییو سر کشیدم…داغ نبود…قیافه رها بیخودی باز شبیه علامت تعجب شد!

روی زمین دراز کشیدم و ازش پرسیدم : یعنی شوهر نداره ؟

رها دستشو روی سینه اش گذاشت و گفت : الهی فداش شم ، مجرده !

چشم هامو از خستگی روی هم گذاشتم …امروز حسابی دکتر ازم کار کشیده بود…میخچه ی کفه پام کفریم کرده بود…نمی افتاد لعنتی…

بازم رها داشت از همسایه جدید تعریف و تمجید میکرد…

_حالا چرا اینقدر قربون صدقه اش می ری؟

_وای اگه می دیدیش! قدبلند، هیکل س.ک.سی پوست برنزه، موهای کوتاه بور…

_وا تو موهاشو کجا دیدی…؟ رفتی خونه اش ؟

_نه بابا امد جلو در دیدم!

_چه بی حیا ، بی حجاب تو ساختمون میگرده ؟!

_کی ؟ کیو میگی آوا ؟

_دختر همسایه رو دیگه !

دستش خورد به شونه ام…

_دختر کیه ! همسایمون پسره…. !

برق سه فاز بهم وصل کرد…از شدت برق گرفتگیِ آنی سرجام سیخ شدم…

_ تو یه ساعته داری قربون صدقه پسر می ری؟!

رها از روی زمین بلند شد و به آشپزخونه رفت ، داشت میخندید…سوالم خنده دار نبود…

محکم رو پام کوبیم … داد زدم….

_ رها با توام!

از همونجا گفت: آخه خیلی خوبه ، باشخصیت ، با کلاس! از همه مهمتر فیسبوکم داره !

اه . ببین چقدر باهم حرف زدن که فهمیده یارو فیسبوک داره ،دیگه شورشو درآورده . از روی زمین بلند شدم و هنوز پامو تو آشپزخونه نذاشته بودم که چشمم به رها افتاد … یه لنگه پا واستاده بود

_ به خدا باهاش زیاد حرف نزدم ! خودشم نگفت فیسبوک داره ! اسمشو گفت رفتم چک کردم دیدم تو فیسبوک هست …چه عکسی ام داره پروفایلش…به قول سنا جوون…

خنده ام گرفته بود. جلوتر رفتم و گوششو پیچوندم و کشیدم بالا…

_ ببین رها ، ما دوتا دختر تنهاییم . خوبیت نداره با این یارو جور بشی . می فهمی که چی میگم؟!

_آره جون آبجی حواسم هست . من اصلاً باهاش حرف نزدم با همسایه بالایی داشت حرف میزد، صداشو شنیدم

چشمم به سیب زمینی سرخ کرده افتاد و گوششو ول کردم. یه مشت برداشتم و تو دهنم چپوندم…

_تا پاهاتو بذاری رو دیوارو چند دقیقه دراز بکشی… من سفره رو می اندازم عزیز دلم

باید یه سر به اتاق فکرم میزدم…دستشویی تنها جایی بود که اگه ساعت ها میموندم توش رهای همیشه یوبس سرو کله اش پیدا نمیشد..وقتی اومدم بیرون رها داشت با تلفن حرف میزد

روی زمین دراز میکشیدم که صدای زنگ در به گوشم خورد…

چشم غره ی برای رها رفتم تا خودش درو باز کنه…سرشو کج کرد و پشت سرهم شروع کرد به پلک زدن…خر گیرم آورده بود..،مجبور شدم دوباره بلند بشم…

یه شال بلند برداشتم و روی مو شونه هام انداختم…بقیه اشم خدا ببخشه!

_سلام رها خانوم!

بعلهه… جناب همسایه …. از توصیفات رها ، بهتر بود … جواب سلامشو دادم که سینی توی دستشو بالاتر آورد و گفت

_ بابت ناهار ظهر دستتون دردنکنه ، دستپختتون بی نظیره خانوم!

یه نگاه به سینی انداختم و یه نگاه به پسره…. ای رهای دروغگو. واسش ناهارم برده….تف به ذاتت که مثل مامان دروغگویی…

سینی رو با حرص از دستش گرفتم . خواستم درو ببندم که گفت : ببخشید میتونم با خواهرتون صحبت کنم؟

با غیض و صدای بلند گفتم : با خواهرم چیکار داری؟

ترسید و با تردید گفت :آخه چون رئیس ساختمونن . میخواستم راجع به پول شارژ باهاشون حرف بزنم!

اونقدر از دست رها عصبانی بودم که گفتم: خونه نیستن

درم محکم کوبیدم به هم…

تا برگشتم رها با ترس گفت : غلط کردم…آخه گناه داشت بیچاره …

سینی رو روی میز چوبی و کهنه پذیرایی کوبیدم

_رها، من از حرف مردم می ترسم . توروخدا…ساختمون قبلی یادت نیست…مرتیکه کثافت چشم چرون باعث شد از اونجا بلند شیم…حوصله دعوا با همسایه ها رو ندارم . چرا اذیتم میکنی تو ؟

جلوتر امد و با ترس به آهستگی صورتم رو بوسید

_ به خدا، آسیه خانوم اومد پایین و گفت که این پسره بچه خواهرشه و واسه دکتری میخواد درس بخونه اومده این خونه رو گرفته . بعدم گفت جایی کار داره اگه ناهار داریم یه خورده واسه اون ببرم. آسیه خانومم که به اندازه کافی واسه ما زحمت کشیده . دیدم اگه واسه این پسره ناهار نبرم خیلی بد میشه .

بهش خیره شدم…تو چرا اینقدر زود بغض میکنی؟…جای من بودی صبح تا شب…

دستشو از دور کمرم باز کردم…اخمامم باز زودتر باز شدند…

_ می مردی اینو از اول بگی که من اینجوری حال این پسره رو نگیرم؟

خودشو لوس کردو گفت : آخه تو مهلت نمیدی آبجی گلم…

نیشش زیادی باز شده بود…نباید زود میبخشیدمش..دفعه پیشم رها باعث اثاث کشیمون شد…وگرنه اجاره این خونه کجا و اون خونه کجا…

_گم شو سفره بنداز که گشنمه…

_به روی جفت چشمام…

سر غذا رها یکهو زد زیر خنده …بعضی وقتا به این خنده های بی دلیلشم حسودیم میشد…

_به چی میخندی رها ؟

_به پسره… بی چاره فکر کرده تو منی …

_یعنی می خوای بگی ، وقت نکردی بهش بگی ما دوقلوییم؟!…

_نه واقعاً یادم رفت بگم. کاش اون لحظه می اومدم پشت سرت ، عکس العملشو می دیدم … آی می خندیدیم!

آره واقعاً خیلی خنده دار میشد..

_راستی اسم این پسره چیه ؟

_میعاد…میعاد صامعی …دانشجوی کارشناسی برق گرایش مخابرات…

بهش زل زده بودم که گفت : چیه ؟

پوزخند زدم…

_ بقیه اش . آمارشو تا ته درآوردی نه ؟!

یه تیکه نون بربری تو دهنش گذاشت و گفت : نه اون چنان که دلم میخواست . فقط فهمیدم ، سه تا بچه ان . یه خواهر و برادر بزرگتر از خودش داره که جفتشون ازدواج کردن و خواهرش با شوهرش قشم زندگی می کنه ولی برادرش و زنش همینجا زندگی میکنند . پدر مادرشم گیلانن! باباش بازنشسته ارتشه . مامانشم خانه دار!

از روی عصبانیت لبمو گاز گرفتم…بازم مثل همیشه آمار درآورده بود…اونم چه آماری…

_ راجع به مامان بزرگو بابا بزرگش چیزی نپرسیدی؟!

هرچقدر من با حرص این حرفو زدم رها با خنده های بلندش جواب داد

_ نه اونا رو گذاشتم واسه فردا… بهونه داشته باشم بردم دم خونه اش…

دلم می خواست لیوان و بکنم تو حلقش . ازین خنده های بلندش متنفر بودم ….تو دانشگاه هر دفعه میخواستم دنبال این و سنا بگردم گوشامو تیز میکردم و هروقت صدای خنده هاشو میشنیدم تشخیص میدادم طبقه ی چندم دم کدوم کلاس هستند و حتی با کین !…صداش تا ده تا خونه اونورتر میرفت. خدا به خیر کنه با این همسایه جدید .

_ راستی نگفتی دانشگاه کیا بودن؟

_علیرضا ، سامان ، پریسان ، بقیه مال یه دانشگاه دیگه بودن ! راستی علیرضا خیلی سلام رسوند .

_علیرضا؟…بیخود!

_آوا چرا اینقدر این بچه رو دست می اندازی . چشه ؟

_هیچی فقط مامانش هر روز صبح به صبح باید لباس تنه پسرش کنه…آب پرتقال تازه براش بگیره لقمه ی نون پنیر که عمرا یادش بره…اینم که مثل بچه هاست…

_خب مامانش همچین آدمیِ…به علی چه ربطی داره؟

_همون یه بار که موقع خوندن نمره اش بغض کرد فاتحه اشو خوندم…مردی که واسه نمره یه درس دو واحدی بغض کنه مرد نیست…

“علیرضا از دوران کارشناسی با ما بود..کارشناسیِ هممون تقریبا هشت تا نه ترم طول کشید…حتی شنیدن اسمشم عصبانیم می کرد. پسره ی اسکل احمق. هیچوقت روزی که ازم خواستگاری کرد و یادم نمیره ! داشت پنچریه ماشینم و تو پارکینگ دانشگاه می گرفت که بدون مقدمه چینی گفت : با من ازدواج می کنی ؟

اون روزا…حالم خوش نبود…گذشته ام درد میکرد…پیشنهاد علی بهمم ریختو همون لحظهعصبانی شدم …. با آچاری که دستم بود زدم به پیشونیش …. من خیلی آروم زدم . اصلاً محکم نزدم ولی نمی دونم چرا اینقدر از سرش خون اومد…!!

فردای اون روز تو دانشگاه چقدر با بچه ها خندیدیم! سرشو بسته بود ، زیر چشماشم کبود شده بود.تا وارد کلاس شد ، کلاس رفت رو هوا. اونهم اومد و درست پشت سرم نشست . تا کلاس آروم شد سرشو آورد پشت گوشم و گفت : من هنوز سر حرفم هستم به شرط اینکه بذاری دستاتو ببوسم… !!

آخ اون لحظه می خواستم برگردم و با مشت بزنم تو اون دندون های سفید و یه دستش !”

از فکر علیرضا اومدم بیرون…

_آوا راستی امروز سنا زنگ زد !

_چیکار داشت ؟

_با خودت کارداشت گفت فردا به موبایلت زنگ می زنه .

_حال و اوضاعه صداش چطور بود ؟

_خوب بود چطور؟

_هیچی

جاهامونو تو حال و جلوی تلویزیون انداختم … دراز کشیدم. رها زنه خونه بود و من مرد خونه… ! همون روزی که یه جورایی فرار کردیم این قرارو گذاشتیم…

رها این چراغ بالا سره منو خاموش کن . خوابم میاد!..

_آوا واستا الان میام…

می دونستم طبق عادتش داشت کرم صورت و دستشو میزد . بلاخره خانوم تشریف آوردن و چراغ ها رو خاموش کردن …داشت آیت الکرسی می خوند . بعدشم که مثل همیشه هفت تا قل هو الله و آخر سرم یه وجعلنا …. به صورتم فوت کرد…

_تموم شد رها . سوره بقره رو نمی خونی ؟!

خم شد صورتمو بوسید …

موهاشو باز کرد و گفت : شبت بخیر…

مثل همیشه یه دستمو زیر سرش گذاشتم . سرشو روی دستم گذاشت و بغلم کرد

_آوا نخوابی تا من بخوابما !

پیشونیِ سفیدشو بوسیدم

_ باشه ، اول تو بخواب …

رها به پنج دقیقه نمی رسید که خوابش می برد . از وقتی باهم بودیم همینطوری می خوابیدیم . بدون هم خوابمون نمی برد …شاید به خاطر اون چند سالی که پیش هم نبودیم…رها با مامان بود و من پیش…

همیشه ام اول باید اون می خوابید من حق نداشتم شب ها زودتر از اون بخوابم . چون از تنهایی و تاریکی می ترسید . می گفت شبا وسایل خونه غلنجاشونو می شکنند ، آدم وحشت میکنه….

تا صبح بازم پهلو به پهلو شدم…خوابم می اومد اما خوابم نمیبرد…صبح مثل همیشه زودتر از آوا بیدار شدم…غرق خوابش بود…

_رها خانوم…پاشو…سرخوش تو خوابم میخندی؟

_داشتم خواب خوب میدیم…سوار آزارای علی شده بودیم…

زدم تو سرش تا ادامه ی خزعبلاتشو واسم نگه…چشم هاشو به زور باز کرد.

هنوز خسته بودم و خوابم می اومد . به خاطر دوریِ خونه تا محل کارم مجبور بودم هر روز صبح بعد نماز ، صبحونه بخورم و سریع راه بیفتم….

چاییمو تند تند هم میزدم که رها گفت

_ آوا من امروز کلاس ندارم . بیام باهات مطب ؟!

لقمه ای که برام آماده کرده بود و برداشتم

_ نخیر لازم نکرده ، بشین درس بخون . بعدم من به دکتر نگفتم خواهر دارم !

خمیازه ای کشید و گفت : خب بگو من دختر خاله اتم…

برای اینکه از خواب بپره .بالاجبار برای بیدار کردن از خوابی که هنوز درگیرش بود به بازوش کوبیدم…

_ چرا میزنی ؟ خب از خاله بدت میاد بگو دختر عمه اتم! عمه رو که دوست داری …

_ بی شعور ، پدرسگ، خیره سرمون ما دوقلوییم و از خوش شانسیمون تا تعداد سیبیل هامون و سایز لباس زیرمون با هم یکیه !…لال شو لطفا اول صبحی منو حرص نده گاگول!

رها تو همون حال زد زیر خنده …خوب میدونست عصبی ترم میکنه…

_ یادم نبود ، ولی یه چیمون با هم فرق میکنه !

گاز دیگه ای به لقمه ام زدم…

_ چی ؟

_اخلاقامون ..! و از همه مهمتر علامت z پشت پات!

_اولی که آره ولی دومی ُ دکی دیده؟

رها زد زیر خنده و محتویات دهنش پاچید تو صورتم ….

_ پدر سگ نوچ شدم!

_وای آوا قاطی که می کنی ، دیگه نمی فهمی چی میگی !

_خب حالا ، ببند نیشتو الان همسایه ها بیدار میشن . مُرده شورتو ببرن با اون خنده هات…

_رو چشمم بد اخلاق

_سلام خانوم مشکات . .

_سلام دکتر صبح بخیر

_امروز چند تا مراجعه کننده دارم ؟……

_سه تا . قبلا هم اومدن …

_ واسه چه کاری میان ؟

_یکیشون عصب کشی و جرم گیری داره ، دوتای دیگه واسه پُر کردن میان

_باشه ، به شفیعی بگو یه چیزی برام بیاره . من صبحونه نخوردم…

_چشم دکتر

معلوم نبود زنش تو خونه چیکار میکنه با اینکه دکتر ساعت 10 میاد ، هرروز صبحونه نخورده راهیش می کنه ….

آقا شفیعی و صدا زدم و دستور دکترو گفتم. دکتر آدم بدی به نظر نمی اومد من سه ماه بود که پیشش کار می کردم. جدا از اخلاق گندش ، کارش خوب بود . با اینکه حدودا چهل سالش بود ولی هنوز بچه نداشت …. زیاد ازش خوشم نمی اومد … آخه یه وقتایی چنان جدی و خشک با بیمار برخورد می کرد و یه وقتایی اونقدر زیاده روی می کرد که من سریع از اتاقش می اومدم بیرون …!!

_خانوم شما چیزی می خورید براتون بیارم؟

_نه آقا باقر . الان میل ندارم . شما صبحونه دکترو ببر.

دوتا مریضِ اول دکتر اومدند… سومّیه عصب کُشی و جرم گیری باهم داشت . دکتر ازم خواست که دم دستش باشم و چیزهایی که میخواد سریع بهش بدم.

دکتر هنوز دندون و خالی نکرده بود که خانومِ شیرانی شروع کرد به جیغ کشیدن و چنگ انداختن! جای رها خالی بود تا این صحنه رو ببینه . دکتر دستشو از تو دهنِ خانوم شیرانی کشیده بود بیرون ولی اون با چشم های بسته اش هنوز داشت جیع می کشید …

دکتر با تعجب بهش نگاه می کرد که به شونه ی بیمار زدم و در حالی که خنده ی خودمو کنترل می کردم گفتم: خانوم محترم، دکتر کارشونو متوقف کردن …

خانومه در همون حال که ناخن های فرنچ شو به نشانه ی چنگ زدن به طرف دکتر گرفته بود با تعجب گفت : آقای دکتر پس چرا هیچی نمی گید ، صدام گرفت …

دکتر هم با اخم و با اون صدای بمش گفت : خانوم محترم ! شما چشم هاتونو باز کنید تا بی خودی جیغ نزنید، گوشم کر شد…!

خانوم شیرانی آستانه ی تحملشو برد بالاتر ولی بی فایده بود چون دکتر عصبی شده بود و موقع عصب کشی چنان می افتاد رو دندون های خانوم شیرانی که من دائم می ترسیدم لایت کیور از لپِ خانوم شیرانی بزنه بیرون!!

با هر مشقت و سختی بود بعد نیم ساعت عصب کُشیِ خانوم شیرانی تموم شد و من و دکتر با هم یه نفس تازه از دستش کشیدیم …

تو دلم گفتم : بیچاره شوهرش!

_خانومِ مشکات بیمار دیگه ای که نداریم؟

_نه دکتر کسی وقت نگرفته

_باشه پس من میرم . شما هم می تونید زودتر برید . مشکلی نیست .

_ممنون دکتر . واقعا خسته نباشی!

دکتر هم که هنوز از دست بیمار اخری شاکی بود پفی به صورتش داد و گفت : واقعاً ، شما هم خسته نباشید .

تو راه به رها پیامک زدم که دارم میام خونه و اگه چیزی می خواد بگه تا بگیرم. اونهم نامردی نکرد و یه لیست بلند پایه ای از مرغ تا جون آدمیزاد واسم ارسال کرد . با پولی که داشتم فقط 10 تا از 17 تا جنسی که خواسته بود و میتونستم بگیرم. …

_سلام اینا رو از دستم بگیر، شکست.

_آوا همه رو گرفتی ؟

_نه ، دستم جا نداشت! همینا هم خوبه …

_چه خبر خواهری ؟!….

_هیچی ، از صبح یه کم درس خوندم ، پای فیسبوک بودم تا الان …

_واقعاً خسته نباشی گلم!…

_نه خسته نیستم. تو لباساتو عوض کن برات چایی بیارم!

مانتومو در آوردم و دست و صورتم و شستم ، یه سَر به آشپزخونه زدم. چرا بوی برنج نمی اومد!

تو چارچوب آشپزخونه ایستادم…

_رها شام چی داریم؟

رها در همون حال که داشت چایی می ریخت گفت : وا ساعت تازه سه ، کو تا شام …

_آخه من ناهار نخوردم ، گشنمه …

_می خوای یه چی بیارم تا شام نمیری!

لپشو ماچ کردم و گفتم : نه می خوام موقع شام خودمو خفه کنم!

چایی مونو که خوردیم رها رفت سراغ درس و مشقش . منهم جلوی تلویزیون دراز کشیدم ، اینقدر گشنه ام بود که دائم شکمم صدا می کرد . زیرچشمی هم به رها نگاه می کردم تا شاید به خاطر آه و ناله های من از گشنگی دست به کار بشه و چیزی درست کنه ! ولی عین خیالش نبود و به کارهاش می رسید …

نگاهم به گرد و خاک روی تلویزیون افتاد و با انگشتم که روی تلویزیون کشیده بودم به رها اشاره کردم

_ چرا اینجا اینقدر کثیفه ؟ یه دستمال میکشیدی خونه بودی!

رها نگاه دقیق و بانمکی به انگشتم کرد و گفت : کو چرا من نمی بینم؟!

به دلیل گشنگی زیاد ، افسارم و از دست دادمو با غیظ گفتم: بیا جلو تا این انگشتم و بکنم تو چشم های خاکستریت که از گرد این روشنتر بشه …

رها جلوتر اومد و انگشتم و بوس کرد

_ الهی قربونت برم ، حرص نخور ، الان تمیز می کنم. هنوز با همون حالت داشتم نگاهش می کردم که با یه دستمال نمدار اومد … تلویزیون و میزشو تمیز کرد.. یواشکی هم می خندید . …

_رها چرا می خندی ؟…

از ترسش رفت پشت تلویزیون و گفت : اخلاقات عین باباست ! اونهم هر وقت خونه بود یا از سرکار زود می اومد به مامان بدبخت پیله می کرد …! به من و تو هم گیر می داد یادته …!

سرمو روی دوتا دستام گذاشتم و گفتم :آره ، یادم! همه چی یادمِ !

سری تکون دادم تا از فکر و خیال اون دوران لعنتی بیام بیرون…جای سیلی هاش گه گداری میسوخت…

_ من گشنمه پاشو شام بذار ، حداقل بوش سیرم کنه !

رها کارش و ول کرد و رفت تو آشپزخونه : امشب شام چالوس مهمونیم …

سرمو به طرف آشپزخونه چرخوندم و گفتم : مهمون… ؟ مهمون کی ؟!

_خودش زنگ میزنه دعوتت می کنه !

حوصله بیست سوالی پرسیدن نداشتم. چرت می گفت ، کی ما رو دعوت می کنه ؟ خودشم که فکر نمی کنم اونقدر پول داشته باشه که مهمونمون کنه !

به قدری بی حال شده بودم که خوابم برد، نمی دونم چقدر گذشت تا موبایلم زنگ خورد و از خواب نازی که بودم پَریدم . دلم می خواست اونی که پشت تلفنه خفه کنم.

_بله ؟…

_سلام خواب بودی؟ …

_آره شما ؟…

_ شرمنده ! نمی دونستم…

_آقا میگم شما ؟…

_آوا علیرضام!!

_ علیرضا؟!

_خانومِ مشکات خواب آلو ! علیرضا رادفرد ام !

تازه فهمیدم کی پشتِ خطِ . بلند شدم و به دور و برم نگاه کردم رها تو حال نبود ، دوباره گوشیرو گذاشتم دمِ گوشم

_خواب بودم بیدارم کردی!…

_ببخشید فکر کردم سرکارید !…

_بابات سرکاره بی تربیت !…

_ای وای آوا. با تو حالت عادی هم نمی شه حرف زد چه برسه به الان که از خواب بیدار شدی بدو صورتتو بشور چند دقیقه دیگه زنگ می زنم ، فعلاً

گوشی و قطع کردم. هنوز گیج و منگ بودم . رها رو صدا کردم که جواب نداد، از جام بلند شدم و اول به آشپزخونه رفتم. خبری نبود ، به اتاق رفتم کنار کامپیوتر که روی زمین گذاشته بودیمش ، دراز کشیده بود…. آروم صداش زدم ….

چشم هاشو باز کرد و موهاشو خاروند : آوا ساعت چنده ؟…

_نمیدونم ! پاشو …، شام گذاشتی ؟!

رها جوابم و نداد و دوباره رو زمین غلط خورد ، به دستشویی رفتم و صورتم رو آب زدم . این پسره با من چیکار داشت …؟! آخرین باری که بهم زنگ زده بود ، روز اعلام نتایجِ کنکور ارشد بود که می خواست ببینه قبول شدم یا نه… ! الان چیکارم داشت ؟!

داشتم جلوی آیینه با خودم حرف می زدم که دوباره صدای موبایلم در اومد . دستامو خشک کردم و اومدم بیرون …ساعت شش و ده دقیقه بود . گوشیمو جواب دادم. اینبار با صدایی آرومتر :

_سلام! …

_ خداروشکر، خواب از سرت پرید! گفتم الان فحشم می دید!

_پس لطف کن نمازِ شکرم به جا بیار چون خدا بهت رحم کرده …

_حتما خانم مشکات . حتما …

_ خب کاری داشتی ؟…

_رها بهت نگفته؟…

_رها چیزی باید بهم میگفت ؟…

_راستش ، امشب شام می خواستم در خدمتتون باشم…

_اِه پس ما مهمون شماییم؟! …

_بله اگه افتخار بدی …

_آهان اونوقت به چه مناسبت ؟!…

_تشریف که آوردید اونجا عرض می کنم ! میای دیگه ؟…

_نمیدونم باید ببینم رها کاری نداره ؟…

_خیالت راحت ، من از دیروز بهش گفتم که کاراشو واسه امروز انجام بده …

_پس باهم هماهنگ بودید …

خندید و گفت : یه جورایی…

_چه جالب! حالا ما کی و کجا باید بیایم؟…

_اگه اجازه بدی خودم میام دنبالتون! …

_ جواب سئوالمو بده …

_لطف کنید ساعت 7:30 ، رستوران مرکزی نوروزی باشید . خوشحال میشم! …

_باشه پس اگه اومدیم می بینمتون ! خداحافظ …

علیرضا هم با یه حالت ناراحتی خداحافظی کرد …

تا اومدم برم سراغ رها و بابت کارش یه کتک جانانه ای بهش بزنم ، چنان از تو اتاق پرید تو دستشویی که عمراً کانگورو میتونست…

مشت محکمی به در دستشویی زدم که رها جیغ زد

_ به خدا ترسیدم بهت بگم! من بی تقصیرم آوا …

_آخه الاغ چرا منو حرص می دی ، تو که می دونی من علیرضا رو می بینم عصبانی میشم … صداشو لوس کرد

_سامان و پریسانم میان …سنا هم گفته اگه برسه میاد… !

رها که دید حسابی عصبانی شدم ، چند دقیقه ای تو دستشویی موند تا من به اعصابم مسلّط بشم …. چقدر این دختر احمقه …. حالا خوبه می دونه من از پریسان و علیرضا خوشم نمیاد، باز هم قبول کرده… ! به خداوندی خدا اگه واسه شام چیزی داشتیم عُمراً راضی به رفتن می شدم.!

_حالا چرا نمیای بیرون؟رها با توام …

_بیام میزنی ! …

_گم شو بیا کاری ندارمت ، بدو زود بریم ، زود بیایم!

از دستشویی پرید بیرون و گفت : آخ جون پس بریم حاضر شیم. هفت و نیم باید اونجا باشیم!

_اّی تو روحت ، همه چیو باهم هماهنگ بودید آره ؟

جلوتر اومد و بغلم کرد : حالا بریم حاضر شیم. دیر میشه ، زشته !

فقط بیست دقیقه جلو آیینه واستاده بود و آرایش می کرد و در طول همون کارهاشم من مانتو مشکی بلندم و با ساپورت مشکی پوشیدم … شال چروک سفیدم و که روش گل های ریز رنگی بود سرم کردم و در حالی که به دیوار اتاق تکیه داده بودم بهش گفتم: رها من گشنمه ، بجنب!

با یه دست چشمشو داشت می کشید

_هولم نکن ، بگذار اینو بکشم!

روی زمین نشستم و به کارهای رها خیره شدم، خداروشکر که فقط ریمل و خط چشم کشید. عادت همیشه اش بود ، به قول خودش می خواست پُز چشم های رنگیشو به همه بده…مخصوصا پریسان… مانتوی مشکی کوتاهشو با شلوار جین جذب مشکی اش پوشید ، روسری کوتاه قرمزشم با کیف و کفش سِتش از تو کمد درآورد و پوشید

_خب من حاضرم بریم!

دست به سینه بهش نگاه کردم

_ داریم می ریم عروسی؟!

نگاهی به لباساش انداخت

_ اگه منظورت لباس های منه… اینا رو من تو عزا می پوشم!

_روتو برم رها … بریم دیر شد …

_واستا واستا…

_ چه مرگته ؟…

_کیف و کفش چی می پوشی؟…

_کالج مشکی ام با کیف بزرگ سفیدم ! اون اتاقه …

_آهان ، خوبه ، بریم

و بعد جلوتر از من از اتاق زد بیرون. کاراش دیوونه ام می کرد ، تو این بی پولی و گرونی تا پاش می رسید به آسفالت میگفت “دربست”…

جلوی در رستوران پیاده شدیم…چون رستوران دو قسمت داشت به رها گفتم تا به علیرضا زنگ بزنه و بپرسه باید کدوم سمت بیایم…تماس که گرفت فهمید تو محوطه ی بازش نشستند…

علیرضا داشت به سمتمون می اومد …دیدمش اما نگاهمو ازش گرفتم…

رها قربون صدقه اش شروع شد…

_الهی فدات بشم …چقدر ماه این پسر حاجی…

تشری بهش زدم تا از الان شروع نکنه….

_سلام بر دوقولو های افسانه ای…

رها ذوق زده گفت

_سلام عزیز دلم…ناجنس چرا دانشگاه این لباساتو نمیپوشی؟؟

علیرضا تا اومد جواب بده رها مثل چی سرشو انداخت پایین و رفت سمت بقیه….خنده ام گرفته بود…

_چقدر شما دوتا خواهر باهم فرق میکنید…

خندمو جمع کردم…ابرویی بالا انداختم و گفتم

_از چه لحاظ؟

علیرضا به چشم هام خیره شد و با خنده مرموزی گفت

_آخه رها میدونه جواب سلام واجبه اما تو نمیدونی…

چشم غره ای به صورت خندونش کردم و به طرف تخت راه افتادم…پشت سرم می اومد که نزدیک تخت گفت

_خوشحالم کردی اومدی…

تو دلم گفتم

_احمق بیچاره اگه واسه شامش نبود نه تو رو تحمل میکردم نه پریسانو…

پریسان و سامان هم اومده بودند . یه پسر دیگه ام پیششون بود که نمیشناختمش. به آقایون سلام کردم و با پریسان هم که تو قیافه بود ، فقط دست دادم و روی تخت کنار رها نشستم…. سامان و پریسا با اینکه خواهر و برادر بودند ولی اصلاً شبیه به هم نبودند .

پریسان خیلی رو مُد و تیپ بود . هر موقع که من دانشگاه می دیدمش با یه رنگ مو و یه مدلِ مو بود ، چه برسه که الان ارشد هم با رتبه 11 قبول شده بود …! اما سامان بیشتر تیپ مردونه می گشت . زیاد تو نَخ مُد نبود .

علیرضا متأسفانه کنار من نششت و از شانس بدم چون بین اون و رها افتاده بود، هرلحظه ممکن بود مورد ضرب و شتم این دوتا قرار بگیرم ولی چون اگه جامو عوض میکردم مجبور میشدم یا پیش پریسان یا اون پسره بشینم به همین خاطر ترجیح دادم ، اخمامو بیشتر در هم کنم تا مبادا اینا کلکل فوتبالشونو شروع کنن.

رها به پسره که سرش پایین بود و حرفی نمی زد اشاره کرد و گفت :

_آوار این آقای سربه زیر پسر استاد رحیمیِ ! محمدِ….

متعجب به پسره نگاه کردم

_ خوشوقتم …

اونهم لبخندی زد و خیلی سنگین گفت : منهم همینطور خانوم آوا . پدرم از شمام خیلی تعریف میکنند!…

یاد دوران دانشگاه افتادم من با استاد رحیمی نُه واحد درس داشتم. چقدر اذیتش میکردم ، یه روز درمیون به جای خودم رها رو می فرستادم سر کلاس. اون بنده خدا هم که متوجه نمی شد. تا یه دفعه که رهای خاک تو سر آبروریزی کرد ….

سامان- آوا تو در چه حالی؟ اوضاع خوبه؟ …

_ممنون . آره فعلاً همه چی امن و امانه ! تو چیکار میکنی با درس ها ؟

_والا درگیر پایان نامه ام ، حالا حالا ها کار داره!

پریسان زیرچشمی نگام می کرد، چقدر ازش بدم می اومد ، حرف زدنش حالمو بهم می زد. تبلتش رو از کیفش درآورد و به رها گفت : رها بیا اون بازی که تو گوشی محمد بود ریختم تو گوشیم !

توقع داشتم رها طرفش نره ولی مثل بچه ها دستاشو بهم زد و گفت : همون بازی که سر کلاس سجادی بازی کردیم ؟ رکوردش دست منه ؟

پریسان با ابروهای رو هوا با ناخن های فرنچش رو تبلت زد و گفت : آره همونه !

رها هم رفت و پیش پریسان نشست . ….

برامون چای آوردن و همه مشغول حرف زدن با هم بودن . ترجیح میدادم به حرف های آقایون گوش بدم تا به چرت و پرت هایی که پریسان راجع به تبلت و آیپادش به رها می گفت !

تاریخ چک هامو به خودم یادآوری میکردم … آخر ماه ،یه چک واسه قسط کامپیوتر داده بودم که باید دیویست تومن می ریختم به حسابم . پونزدهم ماه بعدم که ترم جدید زبانِ فرانسه جفتمون بود ، باید اونجا هم نزدیکای صد و پنجاه بدم . با سود پول ماشینم می تونستم دوتا قسط ها رو بدم . وای خدا کنه تو این دو ماه دکتر سفر نره وگرنه دوباره بیکار می شم و دوماه باید باد هوا بخوریم، چربی اضافمون آب شد!

_آوا همشون غرق شدن ؟!

صدای سامان که کنار علیرضا نشسته بود ، افکارم رو بهم ریخت .لیوانمو روی زمین گذاشتم و گفتم : کشتیم کجا بود سامان که بخواد غرق شه ! من قایق موتوریم ندارم!

علیرضا که داشت به حرفامون گوش می داد گفت : هنوز منشیِ همون مطبی ؟!

سری تکون دادم که نگاهم به محمد افتاد که بهم خیره شده بود .یکهویی بی مقدمه گفت : شما چرا ارشد نخوندید؟

سَره همه به طرفم چرخید ، از سوال محمد جا خوردم .

_ کنکور قبول نشدم! نه آزاد نه سراسری!

محمد با حالت تعجب گفت : منکه امسال استادیار این دانشگاه شدم ، شناخت چندانیم از شما نداشتم ولی جزوه های کارشناسی شما تو انتشارات دانشگاه هست ! پدرمم که از شما به عنوان دانشجوی نمونه یاد می کنه …..

خواستم جواب محمد و بدم که پریسان با یه حالتی گفت : به جُزوه است مگه ؟ اون پسره کامران رسولیم جزوه هاش پُره ولی چون حفظی درس می خونه ، قبول نشد ! من از روز اول هم به آوا می گفتم که تو همه اش درسا رو حفظ می کنی ، ولی قبول نمی کرد تا نتیجه اشو دید !

رها که انگار بهش برخورده بود از پریسان فاصله گرفت و به حمایت از من گفت : هیچم اینجوری نیست ،آوا هنوز درس های لیسانس حتی اونایی رو که ترم اول داشتیم یادشه !

واسه خودم که دوسال با پریسان دوست صمیمی بودم تأسف خوردم ، چقدر تو درس ها کمکش می کردم. هر روز میومد خونمون و همه اش جزوه هامو کپی می کرد بعد حالا واسه من قیافه ام میاد!

علیرضا به پای محمد زد و گفت : این پریسانم که تا اینجاش به لطف آوا اومده بالا مگه نه سامان؟

سامان هم خندید و گفت : آره دیگه اینو منهم شاهدم!

پریسان که انگار عصبانی شده بود ، سیگارشو از کیفش درآورد و در حالی که روشنش می کرد گفت : داداشی مهم پشتکاره!

محمد خندید و گفت : پس بابام راجع به شما درست می گفت ! دانشگاه نیومدن شما دلیل دیگه ای داره !

محمد مثل باباش بود ، استادم همیشه ذهنِ ما رو می خوند. برای اینکه خیالشو راحت کنم گفتم _نه واقعاً قبول نشدم ، قسمتم این بود دیگه …

محمد هم دیگه چیزی نگفت . به علیرضا که کنارم نشسته بود نگاه کردم .همینجور به پریسان که داشت سیگار میکشید و به موبایلش وَر می رفت ؛ زل زده بود . دوبار صداش زدم ، احمق احترام سامان هم نگه نمیداشت و هر موقع با پریسان دعواش می شد جلوی سامان هم دعواشو ادامه میداد و دست بردار نبود!

آخر با انگشتم به بازوش زدم تا نگام کرد

_ چرا پا نشدی بزنی تو دهنش؟!

_ به خودم ربط داره… بعدم اینجا نمازخونه داره ؟

دوباره با حرص به پریسان نگاه کرد

_ آره بیا ببرمت

_نمی خواد بگو کجاست ، خودم میرم…

از روی تخت بلند شد

_ منهم میخوام نماز بخونم!

تا بلند شدم رها گفت: آوا کجا؟

_می رم نماز بخونم پاشو بریم!

چهار زانو روی تخت نشست و گفت : آهان برو ، من نمیتونم بخونم….

خاک تو سر احمقش . نمی دونه هر حرفی و باید کجا بزنه . سامان و علیرضا زدن زیر خنده و علیرضا هم با دست زد به سر رها که داشت می خندید ….

خجالت نکشیدم …خجالت نداشت…واکنش عادی بدن هر زنی بود…مثل خواهر و مادرای همینا! اما جلوی محمد یکم ضایع بود….

محمد هم با ما بلند شد تا بریم نمازخونه . اگه رها پریود شده لابد از فردا هم من عادت میش شم! وای که دوباره لوس بازی های رها شروع میشه ، باید یه روز درمیون ببرمش درمونگاه سرم بزنه …

پولش چقدر میشه ؟! با ویزیت و پول سرم و تزریقاتش میشه روزی 2 تا 2500 . اَی بابا ، هردم از این باغ بَری می رسد…

محمد و سامان وضو نداشتن و اول رفتن دستشویی ، ولی من و علیرضا وارد نمازخونه شدیم. یه پرده وسطش کشیده بودن و زنونه و مردونه رو جدا کرده بودن . نمازمو خوندم و چون باید از قسمت مردونه می اومدم بیرون ؛ نگاهی انداختم…. هیچکدوم از پسرها نبودن ، خواستم کفشمو بپوشم ، چشمم به علیرضا افتاد که به دیوار تکیه داده بود و دستاشو گذاشته بود تو جیبش

_آوا بین دوتا نماز ، نماز جعفر طیّارم می خونی ؟!

کفشمو پام کردم.

_ نه جزء یک و می خونم ! می رفتی ….

دستاشو از جیبش درآورد و گفت : استغفرالله ! سیبیل کلفت هایی که تو نمازخونه چُرت میزدن و ندیدی ….

اخمی بهش کردم و جلوتر از اون راه افتادم . وقتی رسیدیم دم تخت پریسان غرغر کرد و گفت : وای مردیم از گشنگی معلوم هست کجایید ؟ نماز چی می خوندید شماها ؟

کنار رها نشستم و بدون اینکه به پریسان نگاهی بندازم گفتم : نماز اینا شکستست !من باید کامل بخونم….

سامان چشم و ابروی تهدیدآمیزی واسه پریسان اومد که خفه بشه …به نظر منم زیادی زر زر میکرد…حقش تو دهنی بود اما حیف که به مرد قد بلندم قول دادم!

پریسان تو چی می خوری سفارش بدم؟

پریسان منو رو برداشت و گفت : بذار ببینم چی داره !

رها هم منویی که جلوی منو خودش بود برداشت….

علیرضا_بچه ها فقط فکر دست های منم بکنید ، کیف پولمو جاگذاشتم باید ظرفاشونو بشورم!

رها هم مثل بقیه زد زیر خنده و گفت : خیالت راحت من خونمون خوب ظرف می شورم، کمکت می کنم !

پریسان که انگار غذاشو انتخاب کرده بود ، منو رو بست و گفت : ولی من ناخونام داغون میشه کمک نمی کنم ….

علیرضا هم یه شکلک بامزه ای واسه پریسان درآورد و بعد رو به من گفت : تو چی….؟ تو فکر کنم دَر بری ؟!

به زور خندیدم

_من تو خونه دست به سیاه و سفید نمی زنم ، حالا پاشم اینجا به خاطرِ تو ظرف بشورم؟ عمراً

سامان منو رو آورد جلوی صورتش و با صدای بلند خندید و به قیافه ی مثلاً ناراحت علیرضا گفت : الهی بمیرم برات ، گیر چه آدمی افتادی !

خدایی ذوق می کردم هر دفعه حالشو می گرفتم . اصلاً آرامش عجیبی تو این کار بود !

هر کی سفارش خودش و داد …دم گوش رها گفتم که با هم یه غذا بگیریم .

علیرضا رو به رها گفت : شما چی ؟!

رها شونه هاشو تکون داد و گفت : من و آوا جوجه چینی می خوریم ، مرسی …

علیرضا تیکه انداخت….

_ الان آوا رژیمه یا تو ؟!

رها هم با حالتی که مثلاً من نفهمم گفت : منکه رژیم ندارم ! این گفت یه دونه بگیریم .

تشر محکمی بهش زدم…سامان صداش دراومد

_ چرا بچه رو می زنی؟ خب گشنشه !

بچه ها میخندیدند….منم زورکی لبامو روی هم کشیدم…

رها دوباره حرف مفت زد

_ خودش از ظهر مُخم رو خرد که پاشو شام بذار بعد اینجا میگه سیرم!

علیرضا به من که از عصبانیت داشتم لبمو گاز می گرفتم گفت : همون من ظهر زنگ زدم عصبانی شدی. خواب نبودی ، گشنه ات بود !

دندونامو روی هم فشار دادم…دلم میخواست این دست تو قلافو برای همیشه آزاد کنم…حیف که قول دادم…

علیرضا برای منهم بختیاری سفارش داد. غذا رو تقریباً زود آوردن ! موقع غذاخوردن ، پریسان خیلی زود کنار کشید

_ من دیگه جا ندارم …

رها که دهنش پر بود گفت : تو که چیزی نخوردی …بخور بابا از جیب این بدبخت باید بره !

پریسان خودشو کشید

_ من مثل تو نیستم که ناهار نخورم شام تلافی کنم!

رها به غذا خوردنش ادامه داد ولی منظور حرف پریسان به من بود که ناهار نخورده بودم! چَپ چپ نگاهش کردم .. دست از غذا کشیدم… کوفتم شد با اینکه گشنم بود ولی هیچ چیز از گلوم پایین نمی رفت .

علیرضا که به طرفم خم شد فکر کردم برای برداشتن نمکدونه اما…

_ اشتهات کور شد ؟

سرمو بالا نیاورد و آروم گفتم : نه سیر شدم

_منکه می دونم از حرف پریسان ناراحت شدی ..

کلافه شده بودم…به چشماش زل زدم…

_هیس ولش کن

صدای پریسان دوباره رو مخم رفت…

_ حالا نگفتی علیرضا این ریخت و پاش واسه چیِ ؟

علیرضا بجای پریسان باز بهم خیره شد …لبخند زد و گفت

_ به دو مناسبت ! اول ، اولی و بگم یا اول دومیو؟!

بچه ها زدن زیر خنده …

رها گفت_ گم شو ، بگو هر کدوم که بهتره …

علیرضا هم دستی به موهاش کشید و دکمه ی بالای پیرهنشو بست

_ اول ، اوّلیو می گم… پسر حاجی از سربازی مُعاف شد !

محمد و سامان هر کدوم رو شونه های علیرضا زدن و بهش تبریک گفتند. رها هم کلی براش بوس فرستاد… پریسان هم بهش تبریک گفت ، از اون موقع یادمه که علیرضا پیِ کارهاش بود تا به خاطرِ سنِ باباش و تک فرزند بودنش معافیتشو بگیره . منهم بهش تبریک گفتم . بچه ها که تو خوشحالی خبر اول بودن علیرضا دستشو به نشانه سکوت بالا آورد و گفت : حالا دوّمی …

ما هم ساکت شدیم تا خبر دومو بشنویم که علیرضا گفت : مجوز شرکتم گرفتم !

دیگه اینبار همه از خوشحالی دست زدن و رها هم واسش سوت زد ولی من خنده به لب هام خشکید ….

من و علیرضا و پریسان معماری میخوندیم… علیرضا یه سال پشت کنکور مونده بود ..چون نمیه دومی بود…. رها و سنا هم شهرسازی…بعضی درسامون مشتکر بود و بعضیاش نه…

علیرضا درسش خوب بود ، ولی نه به خوبیِ من ! رابطه مونم با هم خوب بود تا روزی که ازم خواستگاری کرد و منهم رابطه مو با علیرضا کم کردم. پدر علیرضا مرد متدین و بازاری بود . از همون اول هم ماکت هامونو که باید گروهی درست می کردیم ، علیرضا بیشتر پولشو می داد . چون بابای من حاضر نبود یه قرون بابت درس هامون بده …. خوش به حالش ، کاش من جای اون بودم!

بهش تبریک گفتم

_ آوا رو کمک تو حساب وا کردما….

خندیدم و تو دلم گفتم : تو از پریسان کمک بگیر !

بعد هم رو به محمد کرد و گفت : تو که هستی …

محمد دستی به سینه اش زد و گفت : هستم باهات تا آخرش !…

از حرف هایی که محمد و علیرضا با هم زدن فهمیدم که محمد ، دکترای معماری و گرایش مرمّت آنتیک داره و از این ترم استاد یکی از درس های تخصصی رها شده .

به اصرار پریسان ، علیرضا قلیون سفارش داد ، خوابم گرفته بود . به رها اشاره کردم که از بچه ها خداحافظی کنیم و راه بیفتیم….

_آوا بمونید من می رسونمتون

_نه علیرضا، من صبح زود پا شدم ، خوابم میاد…

از بقیه خداحافظی کردم و منتظر موندم که رها هم از بقیه خداحافظی کنه …

سامان اومد طرفم …

_ آوا اگه پریسان حرفی زد من شرمنده ام ، تو که دیگه اخلاقه اینو می شناسی !

چقدراین پسر برعکس خواهرش با شخصیت بود .

لبخند زدم ….

_نه بابا ، این چه حرفیه ، من از بچگی به نیش و کنایه عادت کردم …

علیرضا جلوی خود رستوران از تاکسی های همونجا دربست گرفت و خودش پولشو داد و بهمون گفت رسیدیم بهش زنگ بزنیم.

رها تو ماشین سرشو روی شونه ام گذاشت و خوابید …. چند دقیقه ای گذشت که براش دوتا پیامک اومد… فکر کردم شاید کسی باشه و کار واجبی داشته باشه ، موبایلشو از کیفش درآوردم و پیامک رو باز کردم دوتا پیام از علیرضا واسش اومده بود ….

_رها ، آوا از دست پریسان خیلی ناراحت شد ؟ بهش بگو من این آویزونو نمی خواستم بگم . اصلاً هم نگفته بودم ولی مثل اینکه می فهمه سامان داره میاد اونهم باهاش راه میوفته میاد . بهش پیامک نزدم گفتم دوباره میره خطشو عوض میکنه !

بی اختیار خنده ام گرفت . چقدر از من می ترسید … تا حالا به خاطر این آقا ، دوبار سیم کارتمو عوض کرده بودم…. از بس که بی خود و بی جهت بهم زنگ می زد . اون یکی پیامک و باز کردم اونهم علیرضا فرستاده بود : رها نگیرید دوتایی تو تاکسی بخوابید ، باشه ؟

به جای رها جواب دادم : بیداریم …

با دیدن محمد یاد کلاس های استاد افتادم ، همه اش سر کلاس با هم بحث می کردیم و طرح های همو رَد می کردیم . برعکس سه چهار باری که رها به جای من رفته بود سر کلاس ، اونقدر لال و ساکت نشسته بود سر کلاس که استاد جلسه آخر راجع به یکی از طرح هام ، سوال پیچش می کنه و اون احمق هم که از ترس داشته سکته می کرده ، خودشو لو میده و استاد اون ترم ازم خواست که درسشو حذف کنم و دوباره بردارم چون گفت اگه اینکارو نکنم میندازتم!

شباهت ظاهری من و رها خیلی زیاد بود ، تنها تفاوتی که بعضی وقت ها لومون می داد ، حجابمون بود . رها اصولاً اهل آرایش کامل بود و بیشتر مواقع موهاشو بیرون می ریخت ولی من همیشه آرایشِ ملایمی داشتم و خیلی کم پیش می اومد موهامو بیرون بندازم. دیگه تفاوتی که با هم داشتیم عکس العمل و حرف زدنمون با اطرافیان بود . رها با همه راحت و صمیمی برخورد می کرد ولی من اصولاً خیل سرو سنگین برخورد می کردم و مثل رها قربون صدقه هر کسی نمی رفتم !

موقعی که رسیدیم خونه سریع جای رها رو انداختم تا بخوابه ، رو تشکش دراز کشید و در حالی که گیج خواب بود گفت : تو هم بیا !

مانتوشو از تنش در آوردم و با مانتوی خودم آویزون کردم و طبق عادت همیشه اش تو بغلم خوابش برد .

چشمام داشت سنگین می شد که تلفن رها زنگ خورد و مجبور شدم آروم دستو از زیر سرش بردارم و به اتاق برم . تلفن علیرضا بود ….

جواب دادم : الو سلام ، رسیدیم.

_سلام ، رها خودتی !

_ آره دیگه

علیرضا مکثی کرد و گفت باشه آوا جان شبت بخیر!

تلفن و قطع کردم و زدم زیر خنده ! این علیرضا رو هیچ رقمه نمی شد پیچوند .

صبح موقع خوردن صبحونه به رها گفتم که تو حرف ها به علیرضا بگه که من نمی تونم بهش کمکی کنم ، جدا ازینکه نمی خواستم با علیرضا همکار باشم دلیلِ دیگه اش این بود که من کارم تو مطب خیلی راحت بود و حقوقِ ماهی پونصد تومن واسم کافی بود . نمی خواستم نون خوره علیرضا باشم ، به خصوص که مطمئن بودم پریسان خودشو یه جورایی تو کار میاره . منهم که هیچ رقمه باهاش نمی سازم و قطعاً کارکردن باهاش عاقبت خوبی واسه علیرضا نداره ….

بعضی روزها مطب خیلی شلوغ بود و بعضی وقت ها خیلی خلوت ! واسه منکه زیاد فرقی نمی کرد ولی هر روز بعد کار حدود دو ساعت دو راه بودم و همون از همه بیشتر خسته ام می کرد .. از اول هم مسئولیت هامونو جدا کردیم. قرار شد من بیرون کار کنم و رها خونه …. دلیلشم این بود که من ارشد قبول نشدم ولی رها قبول شد !

موعد چکم نزدیک بود و دکتر هم هی واسه دادن حقوقم این دست و اون دست می کرد . دو روز قبل موعد چکم وقتی آخرین مریض رفت موقع تحویل پرونده ی پزشکی از دکتر بهش گفتم

_ دکتر ببخشید میشه قبل از اینکه برید باهاتون حرف بزنم ؟!

دکتر کتشو داشت تنش می کرد که گفت : آره حتماً بگو!

و بعد پشت میزش نشست و با دست بهم اشاره کرد که روی صندلی بشینم و حرفمو بزنم.

نمی دونستم چه جوری شروع کنم . داشتم با خودم فکر میکردم که چی بگم خودش گفت

_ خانومِ مشکات منتظرم ! بفرمایید

_راستش دکتر می خواستم یه خواهشی ازتون بکنم .

_بفرمایید…

_شما که راجع به زندگی من می دونید . من با پدر و ماردم زندگی نمی کنم و خودم رو پای خودم ایستادم ، واسه همینم …

_آهان متوجه شدم خانوم مشکات ، مشکل شما زمان حقوقتونه ؟

_بله راستش من چک دستِ مردم دارم باید تو موعدش حسابم پر باشه

_من ازتون عذرخواهی می کنم به خاطر درگیری های این چند وقتم ، اصلاً حواسم به حقوقِ شما نبود ! کاش خودتون بهم یادآوری می کردید .

_راستش می خواستم بگم ولی گفتم شاید دستتون خالی باشه ، حرفی نزدم !

دکتر خم شد و از کیفش چکشو درآورد و با پوزخند گفت : من همیشه دستم پُره . ولی شما باید یه فکری به حال خودتون بکنید . این چندرقاز نمی تونه خرج یه خانوم به سن شما رو بده باید یه فکر اساسی کنی !

_بله حق با شماست ، باید به فکر کار دوم باشم !

دکتر برگ چکو کند و از پشت میزش بلند شد ، چک و جلوم گرفت و گفت : منظورم کار دوم نبود … بازم ببخشید اگه دیر شد….

چک و ازش گرفتم و دکتر هم کیفشو برداشت و از اتاق زد بیرون . منظورشو خوب فهمیدم …همه به فکر کمک خرجیِ من بودن!

اون روز سریع از مطب زدم بیرون و چک و خوابوندم به حسابم . نمی خواستم سود ماشینو بردارم ، اون پول واسه روز مبادا بود … بعد هم سودش آنچنان نبود که بخواد کمک زیادی بهم بکنه .

چند هفته ایگذشت تا از حرف های رها فهمیدم که علیرضا شرکتشو با شراکت محمد تاسیس کرده و قراره یه جشنم بگیره ….

منم دعوت کرد ولی به خاطر سردردی که داشتم همون روز پشیمون شدم و نرفتم ، رها هم قرار شد جشنشون که تموم شد ، شب بره پیش سنا و فرداش بیاد خونه….

مشغول خوندن یه مجله دکوراسیون بودم که زنگ خونه رو زدن . جناب همسایه بود ! مانتومو پوشیدم …شالمم رو سرم انداختم…. بنده خدا انگار فهمیده بود که ما دوقلوییم . چون همون اول گفت

_ ببخشید الان شما رها خانومید یا آوا خانوم ؟

اخم کردنو دوست داشتم…آدما پیش روی هرکسی که نمیخنده…

_آوا هستم .

_بله ، خوشوقتم ! می خواستم شارژ ماهانه امو بدم . رها خانوم گفتن میشه بیست و شش تومن …

پول و ازش گرفتم

_ دستتون درد نکنه . سر موقع آوردین !

خندید و گفت : خواهش می کنم ، وظیفه است .

_راستی آسیه خانوم نیستن ؟! خبری ازشون نیست !

_راستش عروسی خواهرم آخر همین هفته اس ، خاله هم دو هفته ای میشه رفته گیلان

_ شما هم که بهونه درس ، نرفتید کمک…

خنده از ته دلی کرد و گفت : چرا اتفاقاً منهم دوهفته ای اونجا بودم ، تازه ظهر رسیدم . اومدم اگه بشه این هفته رو درس بخونم ؛ کنکور نزدیکه !

تلاشش تحسین برانگیز بود : ایشاالله که موفق میشید ، هر چی به صلاحه ….

سری تکون دادو مودبانه گفت

_ایشاالله ، با اجازه مزاحم شدم .

وقتی در و بستم با خودم گفتم : الان این یارو میگه آوا تعادل رفتاری نداره . یه روز خوبه یه روز بَد ..دفعه پیش که خیلی باهاش بد برخورد کردم . کم مونده بود سینی و بکوبم تو فرق سرش!

با تلفن پول قبض آب و گاز رو دادم . رها که خونه نیست ، آدم دلش می گیره . از شانس بد منهم امروز زود اومدم خونه !

کلافه شده بودم یا الکی تو خونه راه می رفتم و با خودم حرف می زدم یا دل و رده ی رادیو بدبخت و می ریختم بیرون …. اون وقت به من میگه بی احساس و سنگدل! دو ساعته رفته زنگم بهم نزده …. با اینکه از دیشب عذا مونده بود ولی بدون رها چیزی از گلوم پایی نمی رفت . کاش می رفتم حالا پریسان و سردردم و یه جوری تحمل می کردم ….

سر نماز که بودم موبایلم زنگ خورد ، بعد نماز سراغ گوشیم رفتم . رها زنگ زده بود .

شمارشو گرفتم به جای رها علیرضا جواب داد ، خودم و به بی حالی زدم

_سلام آوا خانم!

_سلام علیرضا خوبی ؟

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن

codebazan

بستن
بستن