رمان مرد قد بلند

رمان مرد قد بلند پارت 11

من خندیدم و پشت هر قهقه ام صدای هق هقم خوابید…

من خندیدم و رها با گریه گفت هیچوقت تنهام نمیذاره…

من خندیدم و چراغ روشن شده ی ته دلم وعده داد رفتن خواهرم نزدیکه…

آخرشب به کوهیار زنگ زدم و اینبار من گریه کنان تعریف کردم حقیقت تلخی رو که شنیده بودم…بهم گفت رها حق زندگی داره…حق خوشبختی…بهم گفت میاد و با میعاد حرف میزنه…بهم اطمینان داد که هیچکس نمیتونه جای منو توقلب رها بگیره…

وقی از شرط رها حرف زدم خندید و با لحن خوشحالی دوباره یاداور کرد قرارمونو…تردید و شک قلبمو آزار میداد اما انگار چاره ای نبود.

برای اولین بار بود که به اصرار آسینه خانوم روضه دعوت میشدیم..شایدم به این دلیل که آسیه خانوم اولین باری بود که توی ساختمون روضه میگرفت..رها دو روز بود که از سرکار می اومد و بق کرده یه گوشه میشست و مدام میگفت روضه نمیاد! یه شب قبلش به اصرار من رفتیم تا کمک حالشون بشیم…خانواده ی آسیه خانوم و خواهراش هم اومده بودند…خانواده ی خوش برخورد و کاملا خون گرمی بنظر میرسیدن…با وجود اخم و تخم های رها بازم یه جوری برخورد میکردن که من شرمنده میشدم..روز سفره همه ی حواسم به خانواده ی میعاد بود…!! میگم میعاد چون متوجه رفتار های این دو روز اونم بودم…رها جان رها جان از دهنشون نمی افتاد و رها هم اصلا روی خوش نشون نمیداد…سر سفره مثل میرغضب نشسته بود که خواهر میعاد کنارم نشست و بعد اتمام دعا سر حرفو باز کرد…یه جورایی حرف میزد که انگار پشت هر سوال و جوابش نیت و قصدی خوابیده…با مادرم قرار گذاشته بودند تا جمعه برای خواستگاری از رها برن خونه اش…رها مدام به چشم هام خیره میشد و من هربار بیشتر پی میبردم که دوست داره وصلتی صورت بگیره اما به قول خودش طبق شرطی که هم برای من گذاشته بود هم برای میعاد…

اون شب دوباره شد یکی از تلخ ترین و طولانی ترین و شاید بهتر بگم شب ترین شب های زندگی نیم سوخته ی من!

هر دو از خونه بیرون زدیم …بارون و بیشتر از برف دوست داشتم…بارون اول اسفند همیشه خوش یمن بود و اینبار همدرد گریه های من… به کوهیار خبر داده بودم و بازم اون به دادم رسید…باز اون بود که شد سنگ صبور این دله همیشه تنها…باز اون بود که شد آرامش محض قلب تیکه تیکه شده ی من…

رها تمام حرفاشو دوباره از اول برای کوهیار گفت…گفت که میعادو دوست داره اما نمیخواد من تنها بمونم…گفت که هروقت من ازدواج کنم و برم سر خونه زندگیم اون بله میگه…تو یه هفته ای که وقت داشتیم کوهیار تحقیق کرده بود و بدجور هم از میعاد و هم از خانواده اش خوشش اومده بود…بیچاره تا شمالم رفته بود …یه جورایی برادری در حقمون کرد…

با همه موافق بودنم به سرو سامون گرفتن رها بازم وقتی کوهیار اومد و گفت “مبارکه” ته دلم غم رخنه کرد…بازم هرچقدر بیشتر حرف میزد و هرچقدر بیشتر نگاهم میکرد مسخ میشدم و لب میگزیدم..علاقه ی رها به میعاد برای کوهیار اثبات شده بوده و این بیشتر منو محزون میکرد…انگار همه چی دست به دست هم داده بود تا رها زودتر به میعاد محرم بشه…جمعه روز خواستگاری من توی خونه موندم و رها رفت پیش مادرمون…من توی خونه موندم و به یاد خواهرم و روزای خوبی که کنارش بودم اشک ریختم…دلم بدجور گرفته بود و رهام یه لحظه تنهام نمیذاشت…هر نیم ساعت به نیم ساعت زنگ میزد و حالمو میپرسید…هر نیم ساعت به نیم ساعت زنگ میزد و نفس هاشو میشمردم…

وقتی کوهیار بهم زنگ زد و گفت داره میاد دنبالم برعکس همیشه نتونستم جلوی خودمو بگیرم و خیلی سریع حاضر و آماده جلوی در خونه ایستادم…حقیقت بود ترس من از تنهایی…

سه ماه از عقد رها میگذشت و اون هر روز یادم مینداخت قولی که بهش داده بودم…دو هفته قبل از مراسم عروسی رها بابام بدون اینکه باهاش مواجه بشم رفت محضر و وکالت نامه داد برای ازدواجم …

باورم نمیشد …مثل یه چشم بهم زدن بود…رها همه ی خرید هارو بامامانم میرفت و من هرشب منتظر میموندم تا صداش تو راه پله بپیچه …

_شام که نخوردی؟

_نه…اما گشنه ام نیست…

صمیمیت میعاد به دلم مینشست…رفتارش…نوع صحبت کردنش…مرد بودنش….

_رها جان سفره رو بنداز آواهم شام نخورده.

گره ی روسریمو محکم تر بستم و کمک رها کردم تا سفره بندازه…خانوم هی غر میزد و نق به جون میعاد…

_به خدا دفعه دیگه اون خواهرت پاشه بیاد خرید من نمیام!

میعاد یواشکی میخندید و هربار با رها چشم تو چشم میشد خیلی جدی میشد و میگفت ” شما حرص نخور”

میخندیدم و بهش میگفتم “زن ذلیل”

سر غذا رها باهام حرف میزد و حتی از کوهیار میگفت که مامان بهش زنگ زده تا ببینتش…برام مهم نبود…نه اینکه کوهیار مهم نباشه…مامانم…! هیچوقت دوسش نداشتم و حالا به رها گفته بود میخواد برام جهیزیه بخره! حقا که واسه رها سنگ تموم گذاشته بود…هرچیزی که خودمون تو خونه نداشتیم برای رها خریده بود…تنها هدیه سر عقدی که به رها دادم زنجیر طلایی بود که با کوهیار براش خریدیم و پلاکش که مزین شده بود به اسم الله…

“کوهیار”

ازدواج رها به قدری زود و سریع اتفاق افتاد که آوا بدتر و بیشتر از قبل گوشه گیر بشه…بیشتر روزایی که بهش زنگ میزدم شاید تمام مکالمه امون به حرف های من ختم میشد و آوا به اندازه دوسه جمله کوتاهی باهام حرف میزد…سعی میکردم بیشتر وقتمو باهاش بگذرونم اما خودش گاهی اونقدر تو شرکت کار میکرد که تمام مسیر گشت و گذارمون تو ماشین به خوابیدنش ختم میشد…جلوی رها اینطور رفتار نمیکرد …شاید از روزی که درباره ی میعاد باهاش حرف زدم و تا حد شعور و برداشت خودم بهش فهموندم رها با میعاد خوشبخت میشه…خود رهاهم تو اون مدت زمان دوستیشون به اندازه کافی هم میعاد و شناخته بود و هم از خانواده اش فهمیده بود…پدر و مادر و خانواده ی میعاد تو شهرستان خودشون جزو آدم های اصیل و با شرافتی به حساب می اومدن…بعد چند بار حرف زدن با میعادم دستم اومد که چند مرده حلاجه…

آوا به خاطر حضور مادرش هیچ کدوم از خرید های رها رو همراهش نرفت…میدونستم دلش بود کنار خواهرش باشه اما جلوی خودشو میگرفت و هربار بعد اصرار رها بازم میگفت “نه” به گوشم رسیده بود که مادرشون میخواد باهام حرف بزنه اما تو نظرم اومد زنی که هیچوقت برای بچه ی دوازده ساله اش دل نسوزونده حالا هم نمیتونه دلسوزی به جایی داشته باشه…بازم قبول کردم ببینمش…به رهام گفتم اما آوا اصلا دوست نداشت و منصرفم کرد…

خودش گفت قبل عروسی رها عقد کنیم…حالا من…کوهیار ایزدپناه…در سن چهل سالگی…دارم ازدواج میکنم!

بعد چند ماه تماس تلفنی سراغ تنها عمه ام اومدم…روم نمیشد زنگ بزنم! میدونستم تا چشمش بهم بیفته غر غرای دوست داشتنیش شروع میشه…وقتی در خونه رو به روم باز کرد…عینک دودیمو برداشتم و جلوش خم شدم…سرمو که بلند کردم چشم هاش خیش اشک شده بود لب هاش میلرزید…همونجا جلوی در بغلم کرد و گریست…از دست خودم شاکی بودم…گاهی وقتا حتی قبل از دیدار دوباره ام با آوا اونقدر تو خودم و دنیای سیاهم غرق بودم که روزایی که عمه ام می اومد خونه و بهم سر میزد خیلی کم و حتی کوتاه باهاش همکلام میشدم…به رسم فامیل مرد سی و چند ساله بدون زن خوبیت نداشت و عمه ام به برادر بزرگتر از خودش قول خوشبختی منو داده بود…

حیاط با صفای خونه اش مثل همیشه نبود…خشک و بی روح…سرد و ساکت…از خودش پرسیدم و بچه هاش…طاها رفته بود عسلویه و طنین هم دنبال روزمرگی خودش…تا اومدن طنین به حرف ها و گریه های عمه ثریام گوش دادم و گاهی بغض کردم…شکایت و گله نکرد چون بچه هاش بدتر از من! میگفت ماهی یکی دوبار باهم هماهنگ میکنن و هربار یه کدومشون بهش سر میزنن…اون روز نوبت طنین بود که بیاد…یادمه تو خانواده امون رسم نداشتیم دختر تنها زندگی کنه اما مثل اینکه من خط شکن بود و بعد من هرکی راه زندگی خودشو پیش گرفت…

صورت سفید و همیشه مهربونش آرامش حالم شد…بهش گفتم اومد خبر خوب بدم…بگم که پسر برادرش داره ازدواج میکنه و اونم به آرزوش میرسه…مثل همه زنا از خوشحالی چشم هاش برق افتاد و همه زندگی آوا رو ازم پرسید و خواست که بگم کی دیدمش…کی عاشقش شدم…چند وقته دیدمش…خانواده اش چطورین…

همه رو گفتم…!! نه همه ی همه…!” پرستار امیرارسلان پسر یکی از دوستای صمیم بود که دیدمش” چند ماهی میشه میبینمش و ازش خوشم اومده… گفتم که مادرشو قبول نداره و حتی نمیخواد که ببیندش…پدرشم شرایطی مثل مادرشو داشته و آوا تا الانش رو پای خودش ایستاده و این زندگی رو ساخته…از تحصیلاتش گفتم و اخلاقش…خانواده ی رو به سامانی نداشته..

میعادم تا حدودی مشکلو منو داشت…خانواده ی اونم با شنیدن طلاق و اعتیاد زیاد روی خوش نشون نداده بودن اما میعادم درست مثل من…مصمم بود برای رسیدن به خواسته اش…عمه اونقدرام کنجکاوی نشون نداد…اولش تعجب کردم اما وقتی دیدم صندوقچه ی گوشه پذیراییشو باز کرد و از توش پارچه و طلا و حتی قرآن قدیمیشو درآورد به دلم افتاد که میخواد بیاد و خودش عروسشو ببینه…

پارچه چادری…پارچه لباس که میگفت فلان جنس و فلان قیمته و ارزشمند…گردنبند مادرش که هیچوقت دلش نیومد به عروسش و طنین بده و حالا میخواست به قول خودش به عروس تازه اش بده…همه رو توی یه بقچه پیچید و بعد نمازش چادربه سر آماده شد…

به طنین زنگ زد و گفت که امروز نیاد…تو ماشین بهش گفتم قراره فقط بریم محضر و عقد کنیم…جبهه ای گرفت که برای بار اول فهمیدم که عمه ام میتونه ترسناک بشه! باالجبار دروغ گفتم…گفتم که هزینه عروسی رو ندارم بدم…یه چند ماه عقد کنیم و باهم زندگی کنیم ایشالا پول که دستم اومد یه مراسم میگیریم…عمه بیشتر از خودم حساب دارایی هامو داشت…کلی سفارش کرد که اول زندگی نباید جلوی زنم از بی پولی حرف بزنم و ته دلشو خالی کنم…گفت به آقا قاسم سفارش میکنه زمینمو بذاره برای فروش و لازم باشه به عمو سهراب میسپاره سهممو از مغازه پدرم که یه جورایی خود عموم بالا کشید بده و بتونم کاری راه بندازم…بنده خدا فکر میکنه پروانه پزشکیم به خاطر یه ماجرای بی سر و تهی باطل شده و دیگه نمیتونم مطب بزنم.

سه ساعت مسیرو باهم حرف زدیم و مفصل تر همه چیو توضیح دادم …چند بارم به آوا زنگ زدم اما جواب نداد…نگرانش شده بودم و از یه طرفم نمیخواستم رها رو نگران کنم چون میدونستم خونه نیست.

ساعت پنج بود که گوشیم زنگ خورد…دنبالش میگشتم و پیداش نمیکردم …صداش قطع شد و بالاخره تو جیب کتم پیداش کردم…

شماره آوا افتاده بود…باهاش تماس گرفتم و بعد اولین بوق جواب داد…

_سلام…

از صدای بی حالش میشد فهمید چه حالی داره و حتی چی میخواد بگه

_امروز تو شرکت سرم خیلی شلوغ بود…گوشی ام تو کیفم بود نشنیدم زنگ زدی…

بازم هیچی نگفتم تا ببینم ادامه ی حرفاش به چی میرسه

_رها امشب خونه نمیاد…یعنی داره میره عروسی یکی از فک و فامیلای میعاده میخواد بره اونجا…فردا برمیگرده…

صدای نفس های از سرخشمم به گوشش میخورد که لحنش کاملا عوض شده بود و ملایم تر حرف میزد..

_میگم امروز وقت داری بریم خرید؟ هرچند رها گفت یه روز برید که منم باشم…میخوای امروز بریم بیرون؟ حالا خرید نمیکنیم تا رها بیاد…هووم؟ نه یعنی نظرت چیِ؟

عصبانیتم فروکش کرده بود و صدای بیرون فرستادن نفس هامم کمتر به گوش میرسید…

_کوهیار؟!

چرا هربار باید کاری کنم که تو این اسم لعنتی رو با خواهش به زبون بیاری و منو تا سرحد مرگ پشیمون کنی از رفتارم؟

_جانم؟!

_فکر کردم قطع کردی…شنیدی حرفامو؟

روی مبل نشستم و پیشونی خیس عرقمو با دستمال خشک کردم…

_شنیدم…شب خونه باش مهمون داری!

_مهمون؟ خودتو میگی؟

_نه…عمه خانوم میخواد بیاد دیدنت…آمادگیشو داری؟

_وای نه…واسه چی میخواد بیاد؟ اصلا چرا بهش گفتی؟ مگه قرار نبود شیش ماه باهم باشیم اگه نتونستیم همو تحمل کنیم بزنیم زیر همه چی؟

_تمومش کن آوا…شب میبینمت…

صدای بلندم به گوش عمه خانومم رسید…چادر تو خونه اشو زیر بغلش گرفته بود و لنگ لنگان خودشو بهم رسوند

_مادر چرا داد میزنی؟ قربون پسرم برم طوری شده؟

گوشی رو قطع کرده بودم…آوا این روزا بهمم ریخته بود…خواستن و نخواستنش کلافه ام کرده بود…میگفت باش اما در عین بودنم ازم میخواست نباشم! مگه میشه؟

به زور لبخند زدم و عذرخواهی کردم…

_ببخشید عمه خانوم..شرمنده صدام بالا رفت.دست خودم نبود…

خودشو به مبل رسوند و با آه و ناله نشست…روسری بلندشو باز کرد و گره ی بعدی رو محکم تر زد

_مادرجان والا یه طوری داد زدی گفتم این بچه تو خونه با کی دست به یقه شده…کم طاقت شدیا! این کوهیار اون کوهیاری نیست که من میشناختم…!

چی شده بودم که عمه خانومم بعد این همه مدت به روم میاورد که رنگ باختم !

_بازم ببخشید…دست خودم نبود…امشب میریم خونه ی آوا…

لبخند پهن و دلنشینی روی لبش نشست و با شیطنت گفت

_پاشو یه دستی به اون صورتت بزن بچه مردم ترسش نگیره…به اندازه ی کافی چاق شدی عمه !

رد نگاهش به شکمم ختم شد…خندیدم و روی شکمم دست کشیدم…

_عمه خانوم این نشونه سلامتیِ..مردی که شکم نداشته باشه حتما مریضه! این شکم نشون پیریِ منه.

نگاهشو به چشم هام رسوند و متفکرانه گفت

_نه مادرجون…این تعریف بیخودی و از دهنت بنداز بیرون…مردا به اندازه ی کافی بعد ازدواج چاق میشن چه برسه قبلشم مثل تو باشن! بعدم تو اصلا پیر نیستی…قربون قد و بالات بره عمه ات…آدم میبینه حظ میکنه…ماشالا

بلند شدم و با خودم گفتم واسه آوا که مهم نیست…چاق و لاغر چه فرقی میکنه…بعدم من قدم بلنده…دیگه قد 190 وزن هشتاد و پنج کیلو رو که میخواد!

_آوا قد و هیکلش چطوره؟

جلوی حموم واستادم و بدون فکر و یادآوری گفتم

_قدش صد و شصت و یک…وزنش پنجاه و هفت…البته وزنشو دقیق یادم نیست!

وقتی نوچ نوچ کرد و با آروم پشت دستش زد شرمزده اعتراف کردم

_باور کنید روزی که رفتیم آزمایش بدیم فهمیدم!

_پسرم پسرای قدیم…

میخندید و سر تکون میداد…میخندیدم و به این فکر میکردم که رفتار این روزام با آوا خوبه یا بد..دکتر بابازاده شده بود مشاور این روزای من…مدام باهاش در تماس بودم و حتی به مطبش میرفتم و باهاش حرف میزدم…بهم گفت زیاده روی کردم..نه الان…اون روزا که با آوا زندگی میکردم…بهم گفت از خودم تو ذهنش یه قول بی شاخ و دم ساختم که لباس سفید تنشه! غول بودنم به مرد بودنم ختم شد و رفتار ساده و به قول دکتر پر از حماقتم به پیرهن سفید…بهم گفت مثل پدر مادری که با برآورده کردن هرخواسته ی درست و غلط فرزندشون ادعای محبت دارن منم آوا رو به یه دختر لوس و به ظاهر سخت تبدیل کردم…باید گه گداری بهش بفهمونم که فقط اون نیست نیاز به محبت و توجه داره…هرچند آوا اصلا نمیذاره بهش محبت کنم…حتی بعضی مواقع از بکار بردن جمله های با محبت نسبت بهش میترسم!!

از حموم که بیرون اومدم دیدم یه بار زنگ زده و دوتا پیامم بهم داده…تو پیام اول نوشته بود که سرراهش میره خرید و ممکنه دیرتر برسه خونه…تو پیام دومم نوشته بود که شام میمونیم یا نه!

جواب پیام دومشو دادم…”شامم نمی مونیم.عمه خانوم میخواد خودش بیاد.من تو ماشین میمونم.”

جوابی نداد و منم تونستم مقاومت کنم و بهش زنگ نزنم.

ساعت هشت جلوی در خونه اشون پارک کردم..عمه خانوم گفت خودش میره و هروقت که حرفاشون تموم شد زنگ میزنه منم حد یه چایی خوردن بشینم و زود بلند شیم…رو حرفش حرفی نزدم و ریش و قیچی رو سپردم دست خودش.

“آوا”

برای بار آخر جلوی آئینه رفتم …پیرهن آستین کوتاه سفیدم که زیر سینه اش یه پاپیون جمع شده داشت به ظاهر خیلی شیک نبود اما بهم می اومد…شلوار رها رو پوشیدم چون تموم شلوار خودم کوتاه بود و حکم شلوارکو داشت…موهامو شونه کردم بودم و پشت گوشم انداخته بودم…انگشتر سورمه ای رها رو دستم کردم و باز به خودم عطر زدم…بوی عطر هم گلومو اذیت میکرد هم سرگیجه امو بدتر…اما چاره ای نبود دیر رسیدم خونه و وقت نکردم دوش بگیرم…

جلوی در خونه ایستاده بودم که زنی با چادر طرح دار مشکی و روسری قدیمی و بلند قهوه ای کرم سربلند کرد و نگاهش بهم خیره موند…هول شدم و دستپاچه سلام کردم…لبخند عمیقی روی لبش نقش بست و نفس نفس زنون گفت

_آوا… تو…یی …مادر؟

سرمو بالا پایین کردم تا مطمئنش کنم…دست به دیوار بالا اومد و کنارم قرار گرفت..نفس های گرمش و بوی معطر لباسش دلمو زیر و رو کرد..مشتاقانه بغلش کردم و آروم میون دست هام فشردمش…مهربون بود..بوی دلتنگی این روزامو میداد…خوش خنده و خوش رو…کاملا شبیه کوهیاری که بغل کردنش فاتحه ی منو این قلبمو با هم میخوند…

قربون صدقه ی عروس برادرش رفت…بغض کرد و چند قطره اشک ریخت..خریدارانه نگاهم کرد و از چایی خوش رنگم تعریف کرد..موشکافانه میون حرفام اسم کوهیارو گلچین میکرد و میگفت لحن صدا زدنم رو دوست داره هربار که اسم پسر برادرش رو میارم…احساس صمیمت بیش از اندازه ای باهاش داشتم…همینکه روی زمین نشست..همینکه همون اول پارچه چادری رو روی سرم اندازه زد و با اولین قیچی که به پارچه زد کل کشید و من از شرم گر گرفتم…

چایی دوم رو با ولع خورد…میگفت و میشنیدم..از کوهیار و مردونگیش…از محبتش و ایمانش…از پدر و مادر کوهیار و خواهرش که چند سال باهم قهرن و من همون روزا میدونستم میونه ی خوبی باهم ندارن…از دوماد فرنگیشون که کوهیار ارزنی قبولش نداره و کوتاهم نمیاد…حتی از اخلاقیات بد کوهیارم گفت…اینکه سکوت و صبرش حوصله سر بره گاهی …

عمه خانوم نمیدونست برای من و این دل پرتلاطم چه آرامشی داره همینکه گاهی به نگاهش تمام حرف هاشو میگه و من میشنوم…

گفت اختلاف سنی داریم و این مناسب نیست!!

رک و پوست کنده گفت برای کوهیار کم نعمتی نیست داشتن زن جوون و خوش برو رویی مثل من..اما برای من که تو سن شیطنت و شورم حتما گاهی زندگی با کوهیار کسل کننده میشه …عمه خانوم بابت خسیسی پسربرادرش عذرخواهی کرد…! کوهیار بهش دروغ گفته بود…یعنی شایدم راستشو نگفته بود که من مخالف گرفتن جشن عروسی هستم…من از لباس عروسی که باید تن دختر بشه نه زن فرار کردم!

گفت که تو زندگی پنج سال اول بشنوم و بگم چشم! اگه میخوام بقیه زندگیمو خودم حرف اولو بزنم…

گفت مردا بدشون میاد تا ازدواج میکنند زنشون بهشون دستور بده یا بالافاصله بعد هر تصمیمشون زن ادعاش گل کنه که بیشتر از مرد میفهمه و حرفش اشتباست…گفت اگرم با نظر کوهیار مخالفم بذارم بعد یکی دوساعت یا حتی یه روز بهش بگم نظرت درسته ها اما حالا که فکر میکنم میبینم یه جاهاییشو باید درباره اش حرف بزنیم یا عوض کنی…گفت این خیلی بهتر از اینه که حرف از دهن کوهیار درنیومده جلوش واستادم و بگم نظرت اشتباهه یا من مخالفم!

با خنده از خودش گفت و اینکه خونه باباش ریخت و پاش میکرده و خونه شوهرش خسیس شده بوده…

میگفت این اشتباهه…نه به طور کامل اما تاحدودی…میگفت به دختر خودش طنینم گفته که دماغتو بذار خونه شوهرت عمل کن! میخندید و میگفت بچه برادرمه ها اما باید بهت بگم که نذار دست مرد جماعت پول بمونه!

میگفت مردا اگه پول دستشون بمونه سه عده میشن…یا اون پول و خرج پدر و مادر خودشون میکنن یا خرج کارای خیر و از همه مهمتر تنبون خودشونو دوتا میکنند!!

گفت ریخت و پاش نداشته باشم اگرم چیزی نمیخوام باز سعی کنم از کوهیار پول طلب کنم و پس انداز کنم برای روز مبادا…

نصیحتم کرد که تو خونه مثل الان به خودم برسم…مثلا اگه از صبح با یه لباس بودم و کار کردم و غذا پختم موقع اومدن کوهیار حتما لباسمو عوض کنم و به خودم عطر بزنم…

و حرف هایی که من با شنیدنش تن و بدنم می لرزید و عمه خانوم فکر میکرد از خجالت سرخ شدم و لب میگزم…

گفت همیشه تر و تمیز باشم اما هفته ای دوبار زیادی به خودم برسم و لباس خوابای قشنگ قشنگ بپوشم واسه شوهرم!..این ما زناییم که باید صبوری کنیم …

گاهی میون حرفاش میخندید و میگفت باید بره دانشگاه و به دوستای روانشناس کوهیار تدریس کنه…میخندید و از شب اول عروسی خودش میگفت و آخرین لحظه اسم شوهرشو با بغض به زبون آورد…بنده خدا وقتی دید رنگ و روم پریده و دست هام خیس عرق شده به زحمت بلند شد و برام لیوان آب آورد…عذرخواهی کرد که این حرفارو به زبون آورده…گفت این حرفارو باید مادرم بهم بزنه و چون از کوهیار شنیده که چند ساله با مادرم زندگی نمیکنم و ندیدمش جسارت کرده و خودش به زبون آورده…

بحث و عوض کرد و حسابی ام دعوام کرد که چرا راضی شدم کوهیار عروسی نگیره…خودش گفت که نمیذاره و حتما باید یه جشن کوچیک تو خونه برپا کنند…از رها پرسید و منم برای اینکه فکر خودمو از بزرگترین معضل زندگیم جدا کنم حرف زدم…

میون حرفام می اومد و میگفت از خواهرت یاد بگیر…لبخند میزدم و میگفتم رها به مادرم رفته و من به …

یاد روزی افتادم که رها اومد و گفت مامان با بابا حرف زده تا بیاد وکالت بده عروسی کنیم…سخته گفتنش اما دلم برای غریبی بابام سوخت! هنوزم سر حرفم هستم که مادرم از اول دلش رضای اون زندگی نبود…

وگرنه من یادم نمیره چلوکبابایی که هر پنجشنبه شب بابام میخرید و توی خونه دور هم میشستیم و میخوردیم…یادم نمیره هروقت از سرکار می اومد دستاشو به نشونه تسلیم بالا میاورد و میگفت ” عیال زود دوش میگیرم..غر نزن که خونه اتو کثیف کردم و بوم همه جارو برداشته”

میدیدم که بعضی وقتا یواشکی موقع سفره انداختن مامانمو غافلگیر میکرد و گونه اشو میبوسید…من سردی مامانمو یادمه وقتایی که بابام بعضی شبا کفری از اتاق می اومد بیرون و تو حیاط میشست و سیگار دود میکرد…الان که فکر میکنم دلیل همه کارای بابا با برهان و علتش به ذهنم خطور میکرد…بابام از اول بد نبود اما مامانم…مادرش تو محل اسم و رسم خوبی نداشت..طلاق گرفته بود و با آقا اسماعیل سوپری ازدواج کرده بود…زن آقا اسماعیل تو خونه اش بود که مادربزرگم میشه زنش! یادمه مادر بابام همیشه آخر فحش دادناش به مامانم به همین حرفا ختم میشد…میگفت این بچه همون زنه…اینا پایبند به زندگی نیستن…سر و گوششون میجنبه…

منکه حالیم نمیشد…اما حالا…یا حتی تو اوج دوازده سالگیم فهمیدم که یعنی چی…!

_سرتو درآوردم نه مادرجون؟

صورت خواستنیشو بوسیدم و دستای گرممو میون دستای مهربونش حس کردم…مادربزرگم…مادر بابام…تو همون یه ماهی که بهش پناه برده بودم چقدر اذیت میکرد…چقدر ازش بدم می اومد و حالا چقدر این زنو دوست داشتم…

_اختیار دارید…خیلی خوشحالم که منو کوهیار یه فرشته ای مثل شما داریم…

خنده زنون دستشو روی شونه ام گذاشت و با چشم هاش به ساعت اشاره کرد

_میدونستی دو ساعت شازده سوار براسب سفید پایین منتظره؟ نمیخوای یه دونه از این چایی های خوشگلتو بهش بدی؟

خندیدم و به گوشی کوهیار پیام دادم که بیاد…تو آشپزخونه آب تو کتری میریختم و با خودم درباره ی این زن فکر میکردم..اینکه نپرسید مشکلم با مادرم چیِ…چرا با پدرم زندگی نمیکنم…دعا دعا میکردم کوهیار حرفی از گذشته ام بهش نزده باشه…میترسیدم آبروی نداشته ام بیشتر از این ها رفته باشه…به کوهیاری فکر میکردم که این روزا بدعنق شده بود و مثل قبل مهربونیشو حس نمیکردم…ته نگاهش میبینم که میخواد مثل قبل باشه اما نمیدونم چی شده و چی شنیده که هربار یه جوری حرف میزنه که تا سه ساعت بعد حرف زدن پیشمون بشم که چرا فلان روز فلان جا باهاش اینطور حرف زدم و یا حتی بگردم و کشف کنم حرفی که بد بوده و بهش زدم…

هربار که باهاش مواجه میشدم عذاب وجدان میگرفتم و تلاش میکردم که ایندفعه کاری نکنم از دستم دلخور بشه…

رفتم توی اتاق و مانتو قهوه ای رها رو پوشیدم…با شلوار سورمه ای اصلا قشنگ به نظر نمی اومد…عمه کوهیار همه لباس هاش باهم ست بود اونوقت من!

مانتوی سورمه ایمو که دگمه های طلایی داشت برداشتم و به هول پوشیدم…نفهمیدم چطور دگمه هاشو بستم و روسری همرنگشو سرم انداختم…گره روسریمو میبستم که عمه خانوم با عشوه ی بامزه ای گفت “عروس خانوم در میزنن”

پشت در که رسیدم دستپاچه به عمه خانوم لبخند زدم و درو باز کردم…کوهیار با صورت تراشیده و به قول رها برق انداخته پشت در بود…کت و شلوار خوش رنگ طوسی به رنگ پوست و موهاش می اومد…از من سرتره؟ نمیدونم..باید از رها بپرسم

_به چی نیگاه میکنی خانوم؟! سلام!

مردمک چشم هام لرزید روی لب هاش قفل شد…

_سلام…خوش اومدی

کنار رفتم و داخل شد…با عمه خانوم خوش و بش کرد و من به آشپزخونه پناه بردم…دستام میلرزید و هر لیوانی که برمیداشتم تمرکز میکردم تا از دستم نیفته …

_چطوری؟

“هینی” گفتم و برگشتم…پشت سرم با فاصله ایستاده بود و دست هاشو تو جیب شلوارش فرو کرده بود…فهمیده بود که هول شدم و بهم میخندید؟

_خوبم!

سرتا پامو از نگاه گذروند و قدمی بهم نزدیک تر شد….پشتم به کابینت خورد و نتونستم عقب تر برم…مهربون شده بود امروز…نه به بدعنقی پشت تلفنش نه به الانش…هرچند خداروشکر…من همین اخلاقشو دوست دارم…وقتی اخم میکنه دلم میلرزه و پشتم خالی میشه…

نگاهم به لبخند شیطنت آمیزش افتاد و بعد به دست هاش که نزدیکم شد و روی دگمه ی چهارم و پنجم مانتو خشک شد…

_جابجا بستی خانوم..راضی به زحمت نبودم…

نفسمو نگه داشتم تا موقع باز و بسته کردن دگمه ی مانتوم شکمم با دستش برخورد نکنه…

_چرا خودتو اذیت میکنی خانوم…نفس بکش !

یه قدم ازم دور شد و نفسمو بیرون فرستادم.خندید و قوری چایی رو برداشت تا توی لیوان بریزه…

_گرمته؟

ناخواسته زیر نگاه سنگینش دست روی گونه ام گذاشتم…

_نه…چطور؟

با نوک انگشتش به گونه ی راستم زد و گفت

_لبو شدی…

پنجره ی آشپزخونه رو باز کرد و بی هوا دستش به سمت روسریم رفت…گره ی روسریمو باز کرد

_چایی بخورم رفتم.پنج دقیقه تحملم کن…از شرم راحت میشی!

کاش میدونست اینطور حرف زدنش چه چنگی به این دل بهونه گیرم میزنه.من کی گفتم بری تا راحت باشم…اصلا هروقت تو هستی من راحتم…چرا اخه همه تلاشتو میکنی که منو بیشتر بهم بریزی…منی که عادت ندارم به این گه داری تلخی هات..

دل دل میکنم تا بهت بگم دوست دارم..آخ که نمیدونی چقدر دوست دارم بهت بگم بدون تو میمیرم…علم غیب اگر داشته باشی میفهمی و اینقدر تلخ نمیشی برای من و این دل دلواپس…

_منکه چیزی نگفتم!

سینی چایی رو از روی کابینت برداشت و بدون اینکه نگاهم کنه گفت

_چیزی نگفتی اما از خداته زودتر برم…دیگه به منکه نمیتونی دروغ بگی…

گفت و از آشپزخونه بیرون رفت…

گفت و من…”دوستت دارم”

من کفر نمی گم ، من فقط می ترسم ، خواب دیدم خدا هست ! شنیدم خواب زن چپ ِ، تو باشی نمی ترسی ؟ شک نمی کنی ؟ بیخود کرده هر کی گفته شک ابتدای ایمان ِ ، دل من می لرزه ، دل من می ریزه ، دل من از بلاتکلیفی ، هول برش می داره ! به تو پناه می برم از بی خدایی ! می گم جلوی چشمم باش ، اما تو گم می شی ! گم می شی و توی مه فرو میری عشق همیشگی من ! دنیای ما گرگ داره ، من دلم شور می زنه مستأصل و ناچار ، به خدا پناه می برم از بی تویی ، خدا کنه خواب زن چپ نباشه ! ببین چقدر دلتنگ تو و چشماتم ، قهرمان مه گرفته ی شعر های شب های دلتنگی من !

بغض سنگینی تو گلوم نشسته بود…به صورتم آب زدم و برگشتم…کوهیار کنار عمه خانوم نشسته بودند و آروم حرف میزدن به محض اینکه رو به روشون نشستم هر دو ساکت شدند

_دست خالی اومده غرم میزنه…اصلا پسر جون شاید من دلم بخواد امشب پیش عروسم بمونم…تو چی میگی؟

کوهیار به عمه اش نگاه میکرد و من با خنده ی شرمزده ای لب میگزیدم…

_عمه خانوم دیگه یه جعبه شیرینی دعوا نداره..الان میرم بگیرم.

عمه خانوم تابی به گردنش داد و با دلخوری گفت

_لازم نکرده…چاییتو بخور که این بجه خسته اس…رفع زحمت کنیم!

_شما مراحمید…نگید اینطور به خدا من همیشه قیافه ام همینجوریِ!

با این حرفم کوهیار بهم خیره شد و عمه خانوم با خنده گفت

_مادر جون دوساعته دارم چی بهت میگم..همینم مونده جلوی شوهرت بگی قیافه ام الِ یا بلِ…ماشالا از همه لحاظ سرتر از دکتر مایی …مگه نه کوهیار؟!

از توصیف اغراق آمیز اما دلچسب عمه خانوم لذت بردم..

نگاهم به صورت کوهیار افتاد و خنده ای که سعی میکرد از روی لبش جمع کنه.منتظر موندم تا ببینم چه جوابی میده …

لبه فرش خونه رو با ناخن هام فشار میدادم که گفت

_بر منکرش لعنت عمه خانوم…من از بچگی خوش سلیقه بودم شما که باید یادتون باشه!

همزمان با عمه خانوم منم به خنده افتادم

_والا آوا جان از شما چه پنهون این بچه اصلا سلیقه نداشت…همون موقعش یه دوست داشت بهش میگفتم سیا ذغالی…وای اگه بدونی چقدر زشت بود….حالا اون که بنده خدا بود به کنار…یه جوجه و اردکی خریده بود سیاهو لاغر…یادش می افتم حالم بد میشه…

کوهیار و عمه خانوم با یاد خاطره ای که با من مشترک نبود خندیدن …همزمان تلفن خونه که زنگ خورد عذرخواهی کردم و به سمت میز تلفن رفتم…شماره ناشناس بود…نمیخواستم جواب بدم اما انگار اون هام منتظر بودند تا جواب بدم …

_الو بفرمایید..

_…

_الو؟؟

_آ…آوا؟

_خودم هستم شما؟

_منم …بابات!

یه لحظه حس کردم تمام خونه دور سرم چرخید…گوشی تلفن چسبیده بود به دست خشک شده ام.

_هستی آوا…میشنوی صدامو؟

مردمک چشم هام گشاد شده بودن و با بهت به صدای اکو شده ی پدرم گوش میدادم.

_کی آوا؟

بازوم میون دست گرم کوهیار ذوب میشد و من توان لب زدن هم نداشتم. گوشی رو ازم گرفت و خودش حرف زد…دنیا دور سرم میچرخید و اگه دست های کوهیار نبود بازم سقوط رو تجربه میکردم.

_نمیتون حرف بزنن آقا…لطف کنید دیگه تماس نگیرید…

کوهیار جدی و با لحن سرد با پدرم حرف زد و گوشی تلفن رو کوبید…

_خوبی آوا؟

میخواستم بگم نه…میخواستم بگم دارم میمیرم و از همه مهمتر دلم میخواست کنارم بمونه.کوهیار دستمو کشید تا توی اتاق ببره …به دیوار تکیه دادم و زانوهامو به سمت شکمم خم کردم.

عمه خانوم کوهیار رو صدا زد تا بپرسه چی شده و کی بوده…نفهمیدم کوهیار چه جوابی بهش داد که برام آب قند اورد و لیوانُ روی لبم گذاشت.

_آوا یه قلپ بخور…دستات سرده فشارت افتاده

بهت زده به چشم های نگران کوهیار نگاه میکردم .عمه خانوم به هوای نماز خوندن جانمازم رو از توی کشو برداشت و از اتاق بیرون رفت.

مچ دوتا پاهامو گرفت و آروم زانوهامو صاف کرد…بازم همه تنم سرد و منجمد شده بود…

_آوا خانوم نمیخوای جواب منو بدی؟…میگم خوبی؟

گلوم خشک شده بود انگار…زبونم رو توی دهنم میچرخوندم تا به حرف اومدم

_بابام بودا…!

اخم بین ابروهاش اومد و کتش رو با خشونت از تنش درآورد.

صداش میلرزید شاید از روی عصبانیت…

_گفت…تازه از من میپرسه شما؟!

دست برد سمت روسریم و با یه حرکت از سرم برداشت و روی شونه هام انداخت…خیس عرق شده بودم و موهای کنار صورتم به پیشونی و گیجگاهم چسبیده بود…انگشت هامو سمت پیشونیم میبردم که انگار قصدم رو فهمید و با کف دستش روی پیشونیم کشید و چتری های کوتاهمو بالا زد…

_میترسم…

با همه ضعفم..با همه تنها بودنم…با همه ترسم به زبون آوردم..

_میترسم کوهیار…

دو زانو رو به روم نشسته بود که دست هامو میون دستش گرفت و انگشت های شصتشو کف دستم آروم فشار داد.

_من اینجام…از چی میخوای بترسی؟

هربار که انگشت های گرمش با پشت دستم برخورد میکرد گرمای عجیبی توی بدنم رخنه میکرد و خونی تازه تو رگ هام جاری میشد…خلسه ی عیجبی بود…معجزه ی این دست ها خیلی سال پیش برام اثبات شده بود.

_آوا نفست خوب بالا و پایین میشه؟ میخوای اسپری بیارم؟

هجوم اشک هایی که ریختنش نه دست من بود و نه دست این دل به سکوت وادارش کرد…سکوتی که با هق هق خودم شکست…

_من از خدام میترسم…حتی وقتایی که تو باشی.

آروم حرف میزدم و آروم اشک میریختم تا مبادا عمه خانوم بشنوه و با خودش بگه این دختر بیماره و افسرده…

سرمو میون شونه هام خم کرده بودم و بی مهابا اشک میریختم…دست هام تنها شدن و قلبم باز به تپش افتاد تا اینکه اینبار سهم من از دستاش به صورتم رسید.

بند بند انگشتش در تلاش برای پاک کردن اشک های صورتم بود…

_بسه خانوم…من عادت به این اشک هات ندارم. با ما بودی جز داد و بیداد یه خورده قهر از این کارا بلد نبودی.پیشرفت کردی یا پس رفت؟

سرخی چشم های خودش هم دست کمی از من نداشت اما چقدر خوب بود که میتونست جلوی خودش رو بگیره…

کف دستاشو روی گونه هام گذاشته بود که صورتمو عقب بردم و با همون اخم هایی که انگار دلش واسشون تنگ شده بود گفتم

_آقا…حواست باشه ما نامحرمیم!

دستاش رو هوا مونده بود…انگار تو ذهنش داشت جمله امو بالا و پایین میکرد که یهو خندید …

_اینجوریاست؟

هنوز جای دستاش روی گونه ام میسوخت.خنده ی خسته ای روی لبم جا خوش کرد

_اوهوم!

دست راستش سمت صورتم اومد و با پشت انگشت اشاره اش گونه ام رو نوازش کرد و جلوی چشم های گشاد شده ام از فرط خنده گفت

_نمیدونی دکتر محرمه؟ من الان برای آروم کردنت میخوام …

ادامه ی حرفشو نزد و با همون دست معجزه گرش تمام موهامو بهم ریخت و پخش و پلا کرد…

_پاشو که امشب مهمون خودمی…بریم خونه ی من

موهامو مرتب کردم و روسریمو روی سرم انداختم

_نه…جلوی عمه خانوم زشته…من حالم خوبه الان یه آرامبخش میخورم میخوابم تا صبح.

نگاهش به صورتم بود و لب هاش دوباره دو خط موازی دوست داشتنی شد

_خیلی این روسریتو دوست داری؟

تیله چشم هامو به سمت بالا فرستادم

_چطور؟

کتشو از روی زمین برداشت و با خنده ی مرموزی گفت

_بدم نمیاد یا آتیشش بزنم یا پاره اش کنم!

دستشو به سمتم دراز کرد و با اخم ساختگی که بهشم می اومد گفت

_یه بار گفتم دکتر محرمه…پاشو یا علی…

خنده ام گرفته بود.کمکم کرد تا بلند بشم…عمه خانوم نمازش که تموم شد منتظر موند تا پسر برادرش فشارمو بگیره و در صورت رو به راه بودن حال و اوضام برن خونه ی خودشون…همینم شد…فشار خوب بود خیال عمه خانوم راحت شد.

موقع رفتن با تاکیید بهم گفت که یه قرص بیشتر نخورم و تو مصرفش زیادی روی نکنم…حالم خوب بود اما ته دلم باز یه دلشوره ی ناجور خودنمایی میکرد.با رفتن مهمونا به رها زنگ زدم و خبر دادم که عمه کوهیار به دیدنم اومده…حسابی ذوق زده شد و اصرار کرد که به کوهیار بگم فردا عصر بریم خرید و بعدشم شام بیان خونه ی خودمون. با اینکه منم عروسی دعوت بودم اما اصلا حوصله سر و صدا نداشتم .

تلفن خونه رو به دستور کوهیار قطع کردم و بعد از خوردن قرص آرامبخش خوابیدم.

صبح شرکت حسابی شلوغ بود و رفت و آمد های زیادی صورت گرفت…دو تا قرارداد بسته بودند و محمد و علیرضا حسابی خوشحال بودند…سناهم هرازگاهی می اومد تو اتاقم و با خوشحالی قری به کمرش میداد و میگفت از الان داره واسه عروسی رها تمرین میکنه…بعد از رفتن آدم هایی که واسه قرار داد اومده بودند تازه فرصت شد موقع نهار خوردن همو ببینیم و گزارش کار تحویل بدیم…

پریسان با چنگال غذا میخورد و با هر یه چنگالی که تو دهنش میذاشت یه قلپ آبم میخورد تا معده اش قفل کنه و هیکلش بهم نریزه…علیرضا ظرف غذاشو از روی کابینت برداشت و سریع اومد کنارم نشست…حسابی گشنه اش بود و خیلی زود اولین قاشق پر غذاشو تو دهنش گذاشت.خنده ام گرفت وقتی دیدم پریسان داره سر تکون میده و با تاسف به لپ باد کرده ی علیرضا نگاه میکنه…

_بخور آوا…اصلا غذات کو؟

سامان با دهن پر گفت

_به خدا غذا نداد من داغ کنم.

علیرضا به زور غذاشو قورت داد و گفت

_روزه ای؟

پریسان بهم خیره شد و زودتر از من جواب داد

_خودم واسه اش نسکافه بردم.لابد رژیمِ

حسادت پریسان تو همین یه مورد لاغریمم بروز داده شد! رو به همشون گفتم

_رها خونه نبود شام نداشتیم…الانم زیاد گشنه ام نیست…

از روی صندلی بلند شدم تا بقیه ام بتونن راحت غذا بخورن که محمد جلوی در ظاهر شد و گفت

_من دو پرس غذا سفارش دادم الانم داره میاره…

_ممنون باور کن میل ندارم

_میلم نداشته باشی باید بخوری…رنگ و روت زیاد جالب نیست…تازه بعد نهار باید بریم سر یه ساختمون دست پرورده ی این خل و چلارو ببینی…

گفت و از کنارم رد شد…سامان و علیرضا که بهشون بر نخورد اما دیدم که پریسان برای محمد چشم و ابرویی اومد عملا پشتشو بهش کرد…

یه بشقاب کوچیک برداشتم و چند قاشق غذا خوردم…اشتهام حسابی باز شده بود و محمد حتی به شوخی به روم آورد که “مثلا میل نداشتم”

میخندیدم و حرفی نمیزدم…رها بهم زنگ زد و گفت واسه ساعت شیش با میعاد میان که بریم خرید…هم من برای جشن عقدم لباس نداشتم هم رها …خرید های رها خیلی وقت بود که به لطف حضور مستمر مامان تموم شده بود…

به کوهیار خبر دادم که چه ساعتی دم شرکت باشه…گفت که عمه خانوم برای شام دعوتمون کرده و خودشم به خاطر پادردش همراهیمون نمیکنه..

با علیرضا و محمد به ساختمون جدیدی که تازه تمومش کرده بودند رفتیم…ته دلم آرزو کردم رها و میعادم بتونن همچین خونه ای بخرن…

محمد_ چطوره؟ همونی که میخواستی شد یا نه؟

دور تا دور خونه رو چرخیدم و با دقت نگاه کردم…راضی کننده بود…به هرحال سختگیری های محمد رو شناخته بودم…

_خوبه محمد…هرچقدر میگذره هممون بهتر نتیجه میگیریم.دست بچه ها درد نکنه…مخصوصا پریسان!

دیدم که محمد و علیرضا همزمان بهم نگاه کردن و سر تکون دادن…

_الان این عکس العمل واسه چی بود؟

علیرضا آستین لباس مردونه ی جذبشو بالا زد و یه تیکه از دستش رو محکم خاروند

_تو فکر کردی پریسان چند بار اینجا اومده…این طرحم مال خودته قبل عید تحویل داده بودی…بس که سرت شلوغه یارت رفته.

هم تیکه کلامشو درمورد خودم گرفتم هم درمورد پری…

دستامو بغل کردم و به کارگر افغانی که گه گداری موقع رد شدن نیم نگاه اساسی بهم مینداخت با حرص گفتم

_هان؟ کاری داری؟

از ترسش نصفه و نیمه جواب داد و زود گم و گور شد…علیرضا در ورودی خونه رو بست و محمدم روی اپن نشست…

_به نظرت اینو واسه عسل بخرم؟!

بی دلیل خنده ام گرفت…

_به چی میخندی آوا؟

انگشت های دستمو روی لبم کشیدم .علیرضا به جای من با صدای بلند خندید.

_میخواستی بگی خیلی پول داری؟

محمد هول شد و بدون فکر زود جواب داد

_گفتم شاید سورپرایزش کنه…خوشگل نیست؟

علیرضا بازم خندید و محمد زیر لب فحشی نثارش کرد…

_ببین تو میخوای عسلتو ببر برج نیاورون که در شان اسمش و اون بابای فکلیش باشه…واقعا تو موقع زن گرفتن باباشو ندیدی؟

منکه جشن نرفته بودم اما رهام میگفت بابای عروسی خیلی تیتیش بود…

_مسخره بذار زن گرفتن تورم میبینیم…

علیرضا آستین پیرهشنو پایین داد و با لحنی که مخاطبش فقط خودم بودم گفت

_منکه هیچوقت شانس نداشتم…باز خوبه تو تا اینجاش رسیدی…

سکوت بینمون با صدای زنگ موبایلم شکسته شد…کوهیار بود…عذرخواهی کردم و از جمع دو نفره اشون جدا شدم.تو راهرو موبایلمو جواب دادم

_الو…

_کجایی آوا…مگه نگفتم حواست به گوشیت باشه؟

_ببخشید اصلا نشنیدم…کاری داشتی؟

_از دست تو…من کارم زود تموم شد دارم میام دم شرکت گفتم بهت خبر بدم زودتر کاراتو انجام بدی که بریم.

_منکه شرکت نیستم…تازه رهام همون ساعتی که قرار داشتیم میرسه…

_شرکت نیستی؟ کجایی؟

گوشه پله ها ایستادم تا کارگر ها راحت بتونن کابینت ها رو بالا ببرند.

_اومدیم سر یه ساختمون …زود برمیگردم.

_با کی اونوقت؟

با تعجب جمله اشو تکرار کردم…

_با کی اونوقت؟…با علیرضا و محمد…چطور؟

کاملا واضح بود که تمام بازدم نفسشو توی گوشی فوت کرد…

_نگفتی داری میری بیرون شرکت .اونم با علیرضا..!

تو این چند وقت کوهیار حسابی نسبت به علیرضا واکنش نشون میداد…هربار حرفی از شرکت میزدم و علیرضا رو با اسم کوچیک خطاب میکردم از قصد ازم میپرسید فامیلیش چیِ…منکه میشناختمش…میدونستم این کارش به این منظوره که بهتره با اسم فامیلش خطاب کنم…

_کوهیار…بدعنق شدی باز؟

_فامیلی این پسره چی بود؟

خبیسانه خندیدم و گفتم

_کیو میگی علیرضا؟

_واجب شد امشب یه گوشمالی درست و حسابی بهت بدم.بهشون بگو تا نیم ساعت دیگه برت گردونن میام دنبالت…به رهام بگو زودتر راه بیفته.

_چشم آقا…زود میام

صدای خنده هام به اندازه ی کافی تو راهروی ساختمون پیچیده بود…

_زهرمار…! مراقب خودت باش تا بیام.خدافظ

کار خاصی نداشتیم به جز چند مورد سفارش که به کارگرها و مسئولشون گفتیم…تو راه برگشت عسل خانوم آقا محمد چند بار زنگ زد و کاملا مشخص بود داره گزارش همه چیو رو ازش میپرسه…علیرضام هر چند دقیقه یکبار میزد پس کله ی محمد و “زن ذلیلی” نثارش میکرد.

جلوی در شرکت پارک میکرد که چشمم به کوهیار افتاد…از ماشین پیاده شد و اومد سمتمون…زودتر از بقیه پیاده شدم …تو پیاده رو بهش رسیدم و سلام کردم…

عینک دودیشو که این روزا حسابی بهش می اومد از چشمش برداشت و بدون اینکه نگاهم کنه گفت

_رسیدن بخیر…مگه نگفتم زودتر بیا…!

رد نگاهش دقیق به ماشین محمد میرسید…بی دلیل حساس شده بود و من دوست نداشتم خودشو اذیت کنه.

_چقدر این لباس بهت میاد…دوسش دارم!

نگاهش با تاخیر روی مردمک های مشتاقم ثابت موند…

“کوهیار”

_جدا…؟!

چشم هاشو با خنده باز و بسته کرد

_آره به خدا…خیلی بهت میاد..

تیله های خوش رنگ چشم هاش میخکوبم کرده بود…

_چشمات قشنگ میبینه…بریم؟

بریم گفتنم همزمان شد با نزدیک شدن محمد و علیرضا…اول محمد سلام کرد و بعد علیرضا زیرلبی همونو تکرار کرد…با محمد دست دادم

_سلام…ایزدپناه هستم.

دستمو فشرد و با احترام گفت

_خوشبختم آقای دکتر…منم محمدم دوست و همکار آوا…بفرمایید داخل یه چایی شیرینی در خدمت باشیم.

دستشو رها کردم و اینبار دست آوا رو توی دستم گرفتم…از نگاه هیچکدومشون دور نموند…!

_ممنون ایشالا یه دفعه دیگه…فعلا!

آوا باهاشون خدافظی کرد و با هم به سمت ماشین رفتیم.

_رها یه ساعت دیگه میرسه…

در ماشینو براش باز نگه داشتم تا سوار بشه.

_ما میریم دوتا مغازه میبینم تا پت و متم بیان!

بابت تعبیر جدیدم از جناب باجناق آوا زد زیر خنده و با شیطنت گفت

_بیاد بهش میگم..ببینم از پس کدومشون برمیای.

در ماشینو بستم و به شیشه ماشین زدم …مرموز میخندید و شیشه رو پایین میداد…

_جانم…؟!

لپمو گاز گرفتم تا نخندم و بتونم حرفم و بزنم.

_جونت بی بلا…یه چیزی بدون هیشکی حریف من نمیشه.حتی تو!

لب هاشو روی هم فشار میداد و بی صدا میخندید.تا اومدم دستمو ببرم سمت گونه اش سرشو عقب برد.

_اوهوکی…آقا بزن بهادر تو این یه مورد من حرف اولو میزنم..مگه نه؟

همینکه به شوخی موضوع جدی زندگیشو مطرح کرد امیدوار کننده بود…چشمکی زدم و زود جوابشو گرفتم

_پس دیدی جلوی من نمیتونی منم منم کنی…!

خم شدم و عمیق به چشم های خسته اما خوش رنگش خیره شدم…بدون لبخند بهم خیره شده بودیم و من بی اغراق و از ته دلم اعتراف کردم

_من پیش تو نیم منم نیستم…چون… خیلی دوست دارم.

تیله های ته چشم هاش شدن همون دختر بچه ای که حسرت به آغوش کشیدنش همیشه همراهم بود

_بیا سوار شو امروز یه چی خورده تو سرت داری مدام هذیون میگی.

لبخند سنگین اما دلنشینی روی لب هاش جا خوش کرد…سوار ماشین شدم و ضبط ماشین و روشن کردم….

برای اولین بار حس رضایت از رفتارم داشتم…هرچند برام سخت بود گه گداری نقش پسر بچه ی مغرور و خودخواه رو بازی کردن اما همین رفتار ها به این واکنش آوا ختم شده بود و من راضی بودم.یواشکی بهش نگاه میکردم…تو طول مسیر خنده از روی لب هاش پاک نشد…

بلاخره یه روزی به شونه ام میزنی ، که کوله بار تلخ تنهاییم و برداری ، که نیفتم از پا ،قبل از اینکه نابود بشم ! به شونه ام می زنی می دونم ، دنیا رو زیر و رو میکنی، پله پله بالا میآی تا لبه ی آرزوهام… می دونم ، مرد بودنم رو می بخشی ، می فهمی ، می گذری . دلم رو بر می داری می پیچی لای مخمل ، میذاری جای امنی ، که مبادا بشکنه ، که مبادا بلرزه . آخر به شونه ام می زنی ، و درست لحظه ای که انتظارش و ندارم ، آغوشت رو تجربه میکنم… می دونم !

زودتر از رها و میعاد رسیدیم و برای خودمون پاساژ هارو میگشتیم…

آوا کاملا بی حوصله و سرسری به لباس ها نگاه میکرد و هربار بهونه ای تازه میاورد که “رنگش جلفه””کوتاهه”…”بلنده”..”رنگش تیرس”…”خسته شدم”

ولی من با حوصله تر از همیشه رگال هارو کنار میزدم و هر کدوم که خوشم میاومد رو برمیداشتم و به آوا نشون میدادم…بعضی وقتا قیافه اشو یه طوری میکرد که حس میکرد مزخرفترین سلیقه ی دنیا رو دارم…برای جشن عقد کوچیک و خودمونی خودمون کت و دامن میخواست اما بازم همین بهونه هارو میاورد…آخر سر یه دست انتخاب کردم و به زور فرستادمش تو اتاق پرو…نیم ساعت فقط چشم چرخونده بودیم و برای منی که جذاب نبود تک به تک لباس ها تو ذهنم ثبت شده بود و از تکراری بودن بعضی مدل ها خسته شده بودم…

آروم به در زدم…

_پوشیدی؟

صداش در نمی اومد و برعکس صدای خنده ی موش از اتاق پرو میشنیدم…!

_باز کن درو…وای به حالت تنت نکرده باشی

درو باز کرد و من خوش خیال فکر کردم آوا کت دامن پوش جلوم ظاهر میشه…نیشش تا بناگوشش باز بود و دستاشو بغل کرده بود

_نپوشیدمش…

کلافه چنگ به موهام انداختم و درو نیمه بستم…به خانومی که فروشنده بود و طی خنده های واضحش فهمیدم که متوجه مشکل کم حوصلگی خانومم شده گفتم

_میتونم برم داخل ؟ فکر کنم خانوم به کمک نیاز دارن…

خنده اش بیشتر شد و به طبقه بالا اشاره کرد.

_بالا اتاق پروش بزرگتره…بفرمایید اونجا

درو باز کردم و حالا من کاملا نیشم تا بناگوشم باز بود!..

_میپوشم…قول میدم!

به حرفش گوش ندادم و کت و دامن رو از آویز برداشتم و دستشو گرفتم…با خودم میکشوندمش و صدای خنده ی فروشنده تو مغازه پیچیده بود…بالا لباس مجلسی یا چه میدونم…به قول آوا لباس شبم داشت…جفتمون وسط سالن تقریبا بزرگی واستاده بودیم که آوا دستشو از دستم بیرون کشید

_به جون کوهیار میپوشم…تو نیایا.

نمیدونم چرا ولی ته نگاهش اون دختر بچه ی کز کرده و ترسیده رو دیدم…من فقط میخواستم شوخی کنم همین.

_باشه عزیزم…پس منم ببینم بین این لباسا از کدوم خوشم میاد برات بیارم بپوشی…باشه؟

دستاشو بغل کرده بود و واهمه ی نگاهش بیشتر به چشمم اومد

_باشه…

کت و دامن رو دستش دادم و ازش فاصله گرفتم…مثلا حواسم به لباس ها بود اما متوجه تردیدش برای پوشیدن لباس شدم…به روی خودم نیاوردم که چقدر با تاخیر رفت تو اتاق پرو…

از دست خودم عصبانی شدم…شوخی بی مزه بود..اونم با آوا!

روی یه صندلی درب و داغون نشستم و به در اتاق پرو خیره شدم…صدای حرف زدنش با موبایل می اومد..لابد ازم ترسیده بود و داشت به خواهرش پناه میبرد…ای لعنت به من …لعنت

چند دقیقه ای گذشت تا صدام زد…از همونجا جواب دادم…

_جانم خانوم؟

کله اشو با حالت خنده داری از لای در بیرون آورد و تلاش میکرد تا ادامه تنشو نبینم…

_گشاده…دامنش از تنم می افته.

انگار اوضاع بهتر شده بود..شاید به خاطر خواهرش که لابد همین نزدیکی ها بود…

_میرم یه سایز کوچیکترشو بیارم…

از پله پایین رفتم و به فروشنده گفتم.برگشتم بالا و به در زدم. دست برهنه اشو بیرون آورد و گفت

_بدش…

قلاب آویز رو دور مچ ظریفش انداختم و صدای خنده اش در اومد.حالم گرفته شده بود و دلیلی برای یه لبخند خشک و خالی ام پیدا نکردم.

دوباره منتظر موندم تا اینبار در اتاق پرو باز شد و آوا کت و دامن پوش از اتاق بیرون اومد…

دامنش اندازه یکی دو وجب از زانوش پایینتر می اومد…رنگ بدنش رو نادیده گرفتم و عادی تر نگاه کردم…برای اولین بار تو سن چهل سالگی مات تصویر رو به روم شده بودم…از فرم لباس تو تنش گذر کردم و به چشم های به ظاهر خندون اما …

از کی میترسی تو؟ …از من؟ منی که جز ناز و نوازش کار دیگه در حقت نکردم؟ این همه خواستن نخواستن ریشه امو سوزونده…ریشه سوخته دیگه با آفتاب و بارونم رو نمیاد…

_خوبه؟

دوست داشتم بلند شدم و برم کنارش…اما پاروی پا انداختم و دست هامو بغل کردم …مشتم روی سینه ام نشسته بود و وادارش میکرد به سکوت..به از تپش افتادن…به رنگ باختن و متلاشی شدن…

_آره…خودت دوسش داری؟

سرشو پایین انداخت و به لباسش دست کشید…بیشتر که نگاش میکردم بیشتر به بهبودی روحش ایمان میاوردم…همینکه بدون خواست من با این لباس جلوم ظاهر شده بود و سعی نمیکرد فرار کنه نشون خوبی بود…

چقدر سخته دست از پا خطا نکردن…کاش یکم حال منو داشتی…

_خوشگله…رنگشم دوست دارم…اصلا نباتی بهم میاد؟

کور رنگی محض گرفته بودم…چشم هام دو دو میزدن برای کشف زنانگی بیشتر آوا و این دل کم دست و پا نمیزد برای دست یافتن!

_آره خوبه…برم پایین پولش و حساب کنم.

نگاهش نکردم..نه اینکه نخوام…نه اینکه نشه… امروز برای اولین بار از حس مردونه ای که آوا به رخم کشیده بود ترسیدم…!

پایین رفتم و به فروشنده گفتم که لباس رو پسندیدیم…کارت کشیدم و بیرون مغازه منتظر آوا ایستادم…تا اومدن آوا ترجیح دادم برای آروم کردن این اعصاب منحل یه نخ آرامش دود کنم….کلافه بودم..نفهمیدم چه مرگم شد و چرا نموندم…پشت سرهم از سیگار لای انگشتم کام میگرفتم و نوک کفشهامو برانداز میکردم…

_باز تک خوری کردی؟

برگشتم و به صورت بر افروخته اش نگاه کردم…حال خودشم دست کمی ازم نداشت.جعبه کادوپیچ بزرگ رو از دستش گرفتم و ته سیگارم رو تو جوب آب وسط خیابون انداختم.

_مبارکه…بهت می اومد.

_دستت درد نکنه…

_درد نمیکنه…

لبخند خسته ای روی لبش نقش بست و شونه به شونه ی هم راه افتادیم…

_رها و میعاد پیچوندن؟

قبل از اینکه جواب سوالمو بده بازومو گرفت و خودش رو بیشتر نزدیکم کرد تا به مرد کنار دستیمون که براش مهم نبود موقع رد شدن از کنار یه خانوم باید مراعات کنه نخوره…

_میعاد یه کاری واسش پیش اومده نمیان…یعنی خرید نمیان…خونه تو میان.

_خودشون اصرار داشتن باهم بریم خرید.چی شد یه دفعه؟

همون فاصله همیشگی رو حفظ کرد و آروم جواب داد…

_دعواشون شده!

تصور چهره ی آروم و ساکت میعاد در مقابل همون چهره و داد و بیداد خنده آور بود.ندونسته میتونستم حدس بزنم سر اصلی دعوا رها بوده و بس…وگرنه میعادی که من دیده و شناخته بودم محال بود دعوا کنه و تهش به این برسه که رها رو نیاره خرید کنارش خواهرش!

_رها دهن بینِ…مادی ام هست! باهاش حرف بزن از خر شیطون پیاده بشه…مگه میعادو دوست نداره؟

جلوی یه مغازه ایستاد و به لباسی با مدل عجیب وغریب خیره شد.

_کسی هست این لباسو بخره و بپوشه؟

_چشه مگه؟

_خیلی بازه…یه متر پارچه کمتر برده…مگه نه؟

دستشو کشیدم و با خنده یادآور کردم که شغلم خیاطی نیست…شماره موبایل میعاد رو گرفتم …آوا میگفت جواب نمیده و من مطمئن بودم جواب میده…

_سلام داداش…

_سلام مرد حسابی…داداشتو میپیچونی؟ کجایی بابا؟

_این رها دیگه شورشو درآورده…به خدا خودش به خواهرم پیله میکنه بعد میگه من برم ازش طرفداری بکنم..آخه یکی نیست بگه “خانوم من اعصاب مفت گیر آوردی دعوا راه میندازی؟”

حسابی شاکی شده بود…آوا بستنیشو تو آب هویجش هم میزد و نگاهش معطوف به دختر بچه میز کناری بود…حدس میزدم چشم به موهای بلند و بافته شده ی دختربچه داره

_خودتو تو دعوای این زنا ننداز…اینا هم اش همینطورن…خودشون از پس خودشون برمیان…تو کاری نداشته باش.هم طرف اینو بگیر هم طرف اونو…دیگه چرا اعصاب خودتو خرد میکنی؟

_چی بگم آخه…حالام رفته خونه خودشون هرچی ام در میزنم باز نمیکنه…دوست داشت بیاد پیش آوا.

آروم رو دست آوا زدم…صورتشو با تاخیر برگردوند و با لبخند گفت

_بچشون خوشگله…موهاش خرمایی…چقدم بلنده

گوشی رو روی شونه ام گذاشتم و سرمو نزدکیش بردم…

_به خوشگلی بچه آینده ی ما که نمیرسه.کافی چشم و ابروش به من بره قد و قواره اشم به من بره که دیگه فبها…

از قیافه آماده به پرخاشش خنده ام گرفت و نوبت به میعاد رسید تا باهاش حرف بزنم

_پسر خوب…تو که دل دعوا و قهر نداری بیخود میکنی شاخ شونه میکشی…زبون بریز فعلا درو به روت باز کنه بقیه اشم خودت بهتر بلدی…راه بیفتید بیاید…عمه خانوم حسابی تدارک دیده.

معلوم نبود رها چی بهش گفته که پسر مردم تا این حد ازش حساب میبرد و به مرز ناله رسیده بود….

_تو دعا کن این درو باز کنه بقیه اش حله…شاگرد خوبی ام استاد…!

همینم مونده بود آوا بفهمه چه دستور کاری به میعاد دادم و چه مشاوره هایی به رها…

_ببینم از بیست چند میگیری…فعلا.

موبایلو به رها دادم تا توی کیفش بذاره…بوی قهوه و صدای ستار داشت دیوونه ام میکرد.

_چی گفت؟

_میان…رها باز با خواهر میعاد دست به یقه شده. به کی رفته این اخلاقش؟

خوب میدونست دارم به کدوم سال و حتی کدوم روز اشاره میکنم…جلوی خنده اشو گرفت و خودشو به خوردن آب هویجش مشغول کرد…بازم خوب میدونستم این تو داریشو بروز میده و زیاد دووم نمیاره

_اون دختره حقش بود..جا داشت بیشترم میزدمش…میمون با اون سیبیلاش!

تک تک جمله هاش دقیقا کلمات و عباراتی بود که هربار بعد یادآوری از اون روز و اون ماجرا به زبون میاورد..

به خنده هام اونم با صدای بلند اعتراض کرد.

_باز تو اینجوری خندیدی؟ مگه نشنیدی میگن آدم باید طوری بخنده که دندوناش معلوم نشه؟

حسودی میکرد به من و عدم محدودیت هام…حس همیشگی همه دخترها به پسرا

_عزیزم اون جمله رو نسبت به دخترا گفتن…نه من با این قد و قواره ام…

بازم خندیدم و آوا با حرص ساییده شدن دوندوناشو نشونم داد…

_منم میتونم مثل تو بخندما…اما حیا میکنم.میدونی که چقدر معتقدم!

با حرص قاشق بستنیشو تو دهنش میذاشت و دوباره خیلی زود یه تیکه دیگه برمیداشت

_آره …میدونم که میدونی اصلا دوست ندارم تو کوچه و علی الخصوص اینجور جاها با صدای بلند بخندی.

چشم و ابرو اومدن بلد نبودی که به یمن وجود رها یاد گرفتی…

_بریم خونه…خسته شدم

سر تکون دادم و با تهدید چشمامو واسش ریز کردم

_ببین وای به حالت اگه یه بار دیگه بگی خسته شدم. تو ماشین راد فرد بودی خسته به نظر نمیرسیدی!

همین یه جمله کافی بود تا عکس العمل نشون بده و اعتراض کنه.

_کوهیار…!!

اخم غلیظی کردم و جرئه ی آخر قهوه تلخمو نوشیدم.

_کوهیار و …خوشم نمیاد با همکارای مردت اینور اونور بری…چجوری بهت بفهمونم؟

دستمال کاغذی توی دستشو خرد میکرد و خیره به چشم هام تنها پلک میزد

_بین من و علیرضا چیزی نبوده که تو بخوای نگرانش باشی…تو اون شرکت بغیر از اون دو نفر دیگه ام هس…

حرفشو قطع کردم و با تحکم یادآور شدم

_اما هیچکدومشون عاشق تو نبودن بهتم پیشنهاد ازدواج ندادن…!

چند لحظه خیره نگاهم کرد و سنگینی نگاهم مجابش کرد که کوتاه بیاد…سرشو روی میز گذاشت و آروم گفت

_بد اخلاق …

و بعد خیلی آروم تر زمزمه کرد…

_خوابم میاد.

_پاشو بریم اون یکی لباستم بخر که دوباره کاری نشه امروز تمومش کنیم.

سرشو بلند کرد و با چشم های سرخ و خیس نگاه ازم گرفت

_باشه

به روی خودم نیاوردم چون بد اخلاق شده بودم و حق داشت…هرچند از علیرضا خوشم نمی اومد اونم تنها به خاطر اینکه خوش سلیقه بود و خوب کسی رو انتخاب کرده بود اما با کار کردنش کنار بقیه مشکلی نداشتم….من به آوا و اخلاقش…به رفتارش اعتماد کامل داشتم و این حرفا تنها برای این بود که بفهمه برام مهمِ ….منم مثل خیلی از مردا دوست ندارم زنم بیشتر ساعت شبانه روزش رو با کسی بگذرونه که قبلا دوسش داشته… به دکتر بابازاده که گفتم خندید و تاکیید کرد به از بین بردن این حس و تناقض هاش…میگفت حالا که آوا حضور در اجتماعو پذیرفته و با مردها همکار بودن و کنار اومدن رو پذیرفته من بد دلش نکنم…بیشتر ترغیبش کنم به همکاری تو همون موسسه و حتی بهبود روابطش…اما…دکتر برای خودش گفت…من سر حرفم هستم!

بالاخره بعد چند بار از این مغازه به اون مغازه شدن یه لباسو انتخاب کرد و منتظر موندیم تا اتاق پرو خالی بشه و بپوشدش…

لباس آبی آسمانی …

_رنگ دیگه اشو نداره؟

به دیوار تکیه داد و پایین مقنعه اشو صاف کرد.شونه بالا انداخت . لباس رو از دستش گرفتم و به سمت فروشنده ی مرد مغازه رفتم…

_آقا این لباس چه رنگایی داره؟

بی حوصله ژورنالو جلوم گذاشت و گفت

_تو این ببین…

راست میگن که بعضی ها شکم سیرند…براش مهم نبود مشتری که تو مغازه اش اومده ازش خرید کنه و از طرز برخوردش راضی باشه…

_طوسی زردش رو اگه دارین بیارین.

محو تماشای خانوم ِ به ظاهر متشخصی بود که چند قدم اونورتر داشت لباس ها رو دید میزد…دوباره صداش زدم و اینبار بی حوصله تر از قبل گفت

_نداریم آقا…

لباس رو روی شیشه ی ویترین زیر دستم انداختم و برگشتم سمت آوا…

_بریم…این مردک حوصله کتک خوردنم نداره وگرنه یه گوشمالی حسابی بهش میدادم.

سراغ مغازه کناری رفتیم…

بالاخره چشمم به لباسی افتاد که مطمئن بودم ترکیب رنگش به آوا بی نهایت میاد…ترکیب طوسی و زرد مورد پسندم بود….با هم از خیابون رد شدیم و به لباس بلندی که از پایین تا روی زانوی راستش باز بود اشاره کردم…

_اینه هاش…من این دوتا رنگو خیلی دوست دارم.بریم بپوشیش؟

خودشم انگار بدش نیومد..با دقت بیشتری به لباس نگاه کرد و جلوتر رفت…همینکه فهمیدم داره قیمت لباس رو زیر لب میخونه به بازوش زدم و در مغازه رو باز کردم…

ترس تو وجودش بیداد میکرد و نگاهش پر از تردید بود…اینبار موقع وارد شدن به مغازه حسابی ازم فاصله گرفت و حتی تنه اشم به سینه ی پهنم نخورد ….

نه به فروشنده ی مغازه حرص درآر قبلی نه به فروشنده های این مغازه که مانتو شلوار ست به تن داشتند و به شدتم اصرار میکردند که موقع دیدن ژورنال ها شربت به خوردمون بدن!

_آوا…؟!

ورق دیگه ای از ژورنال رو عوض کرد

_هووم…

ای خدا بگم چیکارت کنه که امروز منو از این رو به اون رو کردی و رویی که این سالها فکر کردم گم و گور شده حسابی به رخم کشیدی …دلم لک زده بود برای بغل کردنت و زمزمه های در گوشی…

اصلا کی اینکارو کردم که حالا دلم براش تنگ شده بود؟…سرکوب حس بودنش سال ها همراهم بود و نباید از این به بعدم توقعی از این کودک غرق در دوازده سالگیش میداشتم…

_بیا شربت بخور…خوشمزس.

نگاهش به بیسکوئیت تو دستم افتاد و لیوان خالی شربتم!

_وای کوهیار زشته…شاید ازشون خرید نکنیم بعد تو شربت خوردی الانم داری بیسکوئیت میخوری؟ خاک تو سرم!

_چه زشتی داره..تازه الان میخوام بگم یکی دیگه ام واسم بیاره….خانوم؟!

دستشو نزدیک دهنم آورد و با التماس گفت

_به خدا امروز یه چیزی تو سرت خورده…مثل پسر بچه های ده ساله شدی…صداش نزن آبرومون رفت

سرتق شده بودم و حسابی خیال اذیت کردنش به سرم افتاده بود.

_پاشو برو این لباسو با کد سی و هفتو بپوش تا بیشتر از این آبروریزی نکردم.

زود بلند شد و جلوی خنده های من یه اخم جدی کرد و سمت یکی از خانوم ها رفت.شربت خنک آوا رم سرکشیدم و منتظر موندم…

درو یه خورده باز کرد و سریع سمتش رفتم…مسلما اگه این لباسو میخواستم تو تنش ببینم دیگه از اینی بودم بدتر میشدم…از همون پشت گفتم

_خوبه…

سرخوشانه خندید …از همون خنده هایی که دوست ندارم جز خودم جلوی کس دیگه ای به لبش بیاد…طنین خوش رنگ صداش به گوشم خورد…

_خیلی خوشگله…

_خب اون یکی ام بپوش این فک و فامیل میعاد رسم و رسوم زیاد دارن…بی لباس نمونی…

_وای کوهیار رها اینو ببینه عاشقش میشه…خوشش بیاد میدم بهش…حتما به اون بیشتر از من میاد.

من لباسو انتخاب کردم بعد سهم رها بشه…عمرا اگه بذارم!

_نخیر…مال شماست..اونم شوهرش سلیقه داره بیاد واسش بخره…اون یکی و بپوش بچه.

درو بست و اینبار پشت در منتظر موندم…بیشتر از قبلی طولش داد.به در زدم

_چی شد؟

_به یکی از اون خانوما بگو بیاد کمکم…این زیپ داره پشتش…دستم افتاد.

شیطنتم گل کرد و به شوخی برای عوض کردن جو خودم و خودش گفتم

_من بیام کمکت؟ تا نقد هست نسیه چرا؟

زد به در و با صدایی که تلاش میکرد تا خنده اش معلوم نشه گفت

_درش میارما…

هر دوتا لباس رو پسندیده بود و برخلاف اصرار من میخواست یکیشو برداره…نمیدونم چی شده بود که با خودش فکر کرده بود پول کم دارم…از همون مغازه برای هر دو دست لباسش کفش هم خرید و یه کیفم خودم براش انتخاب کردم….

تو ماشین میعاد زنگ زد و گفت که رسیدن خونه ام…تو ترافیک موج رادیو رو عوض میکردم …

_میگم امروز خیلی خرج رو دستت گذاشتم…اونم واسه هیچی!

ترجیح دادم حرف بزنیم تا به برنامه های سرخوشانه رادیو گوش بدیم…

_آره واقعا…خدا ازت نگذره…خیلی پرخرجی…امشب حتما یه دور میرم مسافرکشی حداقل پول این کفش دربیاد.

به پهلو نشسته بود و با چشم های بی حالش رو بهم اخم کرد…

_شوخی نمیکنم. ببخشید…

زیر نور لامپ ماشین خواستنی تر از همیشه شده بود و من مثل خیلی از آرزوهای به باد رفته ام بازم از خدا خواستم یه فرجه دیگه بهم بده تا سینه سپر کنم برای به آغوش کشیدن دختری که همه دنیای من بود.

_تازه فردا بعد مراسم عقد میریم رستوران نهار میخوریم بعشدم جفتمون دوتایی میریم شمال وگرنه این عمه خانومی که من میشناسم و تو دیدی هزار جور نقشه تو سرش داره…

نگاهمو به ماشین ها معطوف کردم که گفت

_نقشه؟؟…نقشه چی؟ بهش برمیخورده بذاریم بریم.بنده خدا به خاطر ما اومده

نباید میگفت اما گفتم…!

_قدیمیا واسشون شب زفاف و صبحونه فرداش خیلی مهمه! تو که نمیخوای من راست بگم یا حتی دروغ؟

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن
بستن