رمان مرد قد بلند

رمان مرد قد بلند پارت 13

_آهان..ببین بچه جون تو که دیگه باید منو بشناسی…درضمن مردِ و قولش

ساعد دستاشو روی میز گذاشت و کف دستاشو کنار صورتش گذاشت…خودشم خسته بود

_با نیم ساعت خواب سرحال میشی؟ میخوای بیشتر بخوابی خرید و بذاریم واسه ظهر یا عصر؟

از روی صندلی بلند شدم و همزمان سرشو بلند کرد

_مثل اینکه خیلی چیزارو یادت رفته..واسه من نیم ساعت خواب عمیق کافیِ…کاری بود صدام کن.

سرتکون داد و از آشپزخونه بیرون رفتم..خیالم آسوده تر شد. هرچند بازم امیدوارم نبودم حتی به خودم.

روی مبل دراز کشیدم که اومد صدام زد و گفت برم تو اتاق بخواب تا راحت بتونه تلوزیون تماشا کنه…همینکه سرمو رو بالشش گذاشتم عطر موهاش تو مشامم پیچید

کاش حداقل از بودنت کم میشد…مثلا همین بوی عطر…کاش از خودت جا نمیذاشتی…نمیدونی چه دماری ازم درمیاره…یا همون پیراهنی که تنت کردی.بهت میگم بی فکری بهت برمیخوره! فکر اینو نمیکنی من با اون لباس چیکار کنم؟ همینکه لایق لمس تنه ات بوده مثل پتک توی سرم میزنه…

حالتو میفهمم…منم یه همچین حالی دارم..گفتنش سخته…ی جورایی زیر پوستت زق زق میکنه و نمیدونی چرا ولی همه اش میخوای فرار کنی…کجاشو نمیدونی…حتی چراشو….

گمونت پیدا کردی ولی نمیدونی چیِ اونی که پیدا کردی…

دور که میشم ازت..حرفا روی قلبم تلمبار میشه…کی بشه که بگم تو دلم چه آشوبیِ…کی؟؟!

همونی شد که گفتم…نیم ساعت خواب حسابی بهم مزه کرد و از اون خستگی طاقت فرسایی که سراغم اومده بود راحت شدم.بعد از خوردن صبحونه مفصلی که آوا آماده کرده بود به بازار رفتیم…این همه چک و چونه زد برای خرید کردن به جز دو دست لباس تو خونه و یه شلوار مشکی هرچی خرید فانتزی بود…برام جالب بود که نظرش نسبت به گذشته تغییر کرد…تغییراتی که مسلما رها بوجودش آورده بود.وسائل تزیینی روی میز و پارتیشن و تا رسیدیم خونه روزنامه پیچ کرد و گذاشت تو چمدونش…هر از گاهی ام که من سراغ چمدون میرفتم تا لباس های حمومو بردارم می اومد و غر میزد که آخرسر وسائل مورد علاقه اشو میشکونم…

_من رفتم حموم…به رها یه زنگ بزن

تو اتاق بودم و آوا تو آشپزخونه سر و صدا میکرد…لباس هامو پشت در حموم گذاشتم و رفتم سراغش…

روی اپن نشسته بود و توی کاغذ روی پاش یادداشت میکرد…

_چیکار میکنی؟

انگار که صدام حسابی ترسونده بودش تکون خورد و سریع از روی اپن اومد پایین.

_واای تو مگه نگفتی داری میری حموم؟

_گفتم به رها زنگ بزن جوابی ندادی اومد سراغت…چی مینوشتی؟

کاغذ و به طرز تابلویی پشتش قایم کرد

_هیچی…

طوری نگاه کردم که بفهمه متوجه شدم…کنجکاوم کرده بود

_منکه دیدم خانوم…

_حالا تو برو حموم…بیا این غذای منو بذار که فعلا گشنمه حوصله حرف زدن ندارم.

دست به کمر شدنم افاقه نکرد…میدونستم آوا وقتی نخواد حرفی و بزنه زورشم کنی لب باز نمیکنه…

_باشه…منکه میفهمم اون تو چی مینوشتی…

خندید و من شکست خورده برگشتم…

موقع خشک کردن موهام صدای حرف زدنشو با رها میشنیدم…البته نه خیلی واضح فقط در حد اینکه شنیدم داره درباره ی وسائلی که خریده به رها توضیح میده و عصبانیم نیست..

کش شلوارم خیلی سفت بود و مدام میکشیدمش تا شاید شل بشه…. سشوار آوا رو برداشتم و به برق زدم…

جلوی آینه که ایستادم به این نتیجه رسیدم که من از پس خشک کردن خودمم برنمیام! جلوی پیرهنم یه اندازه کف دست خیس شده بود..دگمه ی سشوار نزده بودم که آوا به در اتاق زد و داخل اومد…

_عافیت باشه…

سشوار و رو هوا تکون دادم و گفتم

_اجازه هست؟

دست به سینه به در تکیه داد و با تکون دادن سرش مجوز سشوار کشیدن صادر شد.

_میگم میشه امشب یا صبح زود برگردیم؟ رها خیلی ناراحت بود

سشوار و روشن کردم و کاملا ناشیانه نزدیک موهام آوردم…همینکه یه تیکه از سرم میسوخت دورش میکردم…

_هرچی تو بگی…زودتر برمیگردیم…سوختم!

خندید و نزدیکم اومد…پشیمون شدم سشوار خاموش و از دستم گرفت

_بشین رو این صندلی من موهاتو سشوار بکشم!

_جدی میگی؟

_من با تو شوخی دارم؟

صندلی میز و عقب کشید تا بشینم…از اینکه خودمو دست آوا میدام نگران بودم.

_بلدی؟

شونه رو یه جوری رو سرم کشید که کنده شدن حداقل دو مورد از موهای عزیزمو کاملا حس کردم.

_ببین الان چیکار میکنم..تو چشماتو ببند سرتم بالا بگیر.

به دستورش اطاعت کردم و گرمای سشوار و اینبار خیلی راحت تر تونستم تحمل کنم…شونه رو دیگه مثل بار اول محکم تو موهام نکشید …بعضی وقتا با دست خودش سرمو کج و راست میکرد…معلوم نبود داشت چه بلایی سرم میاورد که همه اش میخندید.با قطع شدن سشوار چشم هامو باز کردم …

_ببین چه خوب شد.

راست میگفت…یه طوری موهامو مرتب سشوار کشیده بود که برای بار اول احساس کردم موهای جوگندمی بهم میاد!

_آفــــــرین…بعنوان شغل دوم بری سراغش موفق میشی.

سشوار و از برق کشید و گفت

_امروز یه شغل سومم پیدا میکنم…آشپزی!

از روی صندلی بلند شدم که به سمت در اتاق رفت و نیمه باز گذاشتش…

_بیا ببین چه برنجی گذاشتم…فقط نمیدونم نمک زیاد شده یا دهن من شوره!

باورم نمیشد برنج گذاشته باشه…با اینکه خودش میگفت تو نبود رها پیش می اومده که دست به کار بشه و حتی میتونه املت خوشمزه ام بذاره…گذاشتن نهار اصلی که با خودم بود…جوجه هارو به سیخ زدم و بیرون از خونه آتیش و راه انداختم…

درست رو به روی آتیش ایستاده بود و یه جوری بهش زل زده بود که گمون کردم باز فکرای پلید داره تو سرش رژه میره

_ببین خانومِ آوا…خیال کردی بذارم با این آتیش سیگار روشن کنی…

با لب و لوچه ی آویزون سعی میکرد دلرحمم کنه…

_کوهیار…تو که بدجنس نبودی…خب خدایی تو این هوا…لب دریا بغیر دانهیل چی میچسبه؟

کافی بود فقط اسممو با این حالت تمنا صدا بزنه تا هرچی میخواد و هرکاری که میخواد بکنه بی دلیل پذیرفته بشه…اما اینبار فرق میکرد…

_بیخود اینجوری حرف نزن…نمیذارم

_اصلا چرا از تو اجازه میگیرم؟! دلم میخواد بکشم.

شد همون بچه تخسی که یه وقتایی مرغش فقط یه پا داشت…جلو چشمای من سیگارشو از جیب شلوار جینش درآورد و نزدیک آتیش شد…

نگاهش میکردم اما به روی خودش نیاورد و با آتیش سیگارشو روشن کرد…اما همینکه خواست نزدیک لبش ببره انبرک ذغال و برداشتم و سیگار از دستش کشیدم…اینقدر حرکتم سریع و آنی شد که فقط تونست جیغ بکشه…

_بده به من سیگارمو…

سیگار و روی زمین انداختم و جلوی چشم های ناراحتش زیر پام لهش کردم.

_واسه یه خانوم به سن و سال تو جیغ زدن کار خیلی زشتیِ…تو که دوازده سالت نیست مثل بچه رفتار میکنی!

اشتباهم و خیلی زود متوجه شدم اما نمیشد هیچجور جمعش کرد. میون شعله های آتیشی که حالا نزدیکش رسیده بود میشد چشم های پر حرفش و دید…

_من وقتی دوازده سالم بود بچه نبودم…زن بودم! اگه توام بهم اجازه میدادی نمیکشیدم…فقط میخواستم شوخی کنم…

مات و مبهوت به مسیر رفتنش نگاه کردم به خودم و هفت جدم لعنت فرستادم بابت مردهایی که هم اسم من بودن و تو نامردی زبون زد…به خودم لعنت فرستادم چون بین این همه روز و ماه و سال دوازده به دهنم اومد…دوازدهی که نحس تر از هرسال برای آوا بود…

دلم میخواست یکی از ذغال های برافروخته رو پشت دستم داغ بذارم …انبرک و روی زمین پرت کردم و برگشتم داخل خونه…

تو پذیرایی و هال نبود…تو آشپزخونه ام سرکی کشیدم…صداش زدم و صدای بسته شدن در اتاق و شنیدم…

_آوا در اتاقو باز کن…اشتباه کردم ببخشید…باز کن درو

_میخوام بخوابم…راحتم بذار

صداش میلرزید …من مقصر بودم که باز گند زدم…من مقصر بودم که دارم با دست های خودم پل های پشت سرمو خراب میکنم.

_آوا یا الان درو باز میکنی یا دیگه نه من نه تو…شنیدی چی گفتم؟

_نمیخــــــــوام…چرا تنهام نمیذاری…؟

مشت محکمم به در خورد و صدای بلند آوا ساکت شد.نفس های پر حرصم سینه ام و به درد میاوردند…

_وسائلتو جمع کن برمیگردیم…هوای اینجا شرجیِ رو مخ من تاثیر گذاشته…جمع کن برمیگردیم…

خاموش کردن آتیش تازه شعله ور شده و برگردوندن جوجه کباب ها داخل خونه خونه پنج دقیقه ام طول نکشید…زیر گاز و خاموش کردم و برنج و کامل پشت پنجره خالی کردم…خدا از کارم راضی نبود یا آوا نمیدونم اما دستم چسبید به ظرف برنج و سوخت…

گاز و برق خونه رو قطع کردم و کتمو از روی آویز برداشتم…اونقدر عصبانی بودم که راه رفتن عادی ام از یادم رفته بود و پاهام به مبل و در برخورد میکرد…دلم میخواست برم لب دریا و فریاد بزنم…به قدری که تمام حرص و حسرت این چند وقتو از دلم بیرون بریزم…

آوا که به خاطر یه حرف قهر میکنه و منی که به خاطر یه قهر کردن اینطور افسارم و از دست میدم به مشکل میخوریم…!

میترسم راه به جایی نبره این علاقه ی یه طرفه

آره…یه طرفه…ندیدم نشونی که به خودم امید بدم دارمش…چشم هاش بهم دروغ میگن…دیگه نگاهش و نمیخونم…یادم رفته اون روزا چطور میتونستیم کنار هم دووم بیاریم…حالا که باید آروم و بی دغدغه باشیم نه من تحمل دارم نه آوا صبر…

چمدون خودمو برداشتم و صندوق عقب ماشین گذاشتم…بوق زدم تا زودتر بیاد…حتی نمیخواستم صداش بزنم…

به ماشین تکیه دادم و به دریا چشم دوختم…منتظر بودم تا قرص آرامبخش اثر کنه و این نفس ها آروم بگیرند.

اینبار دستم و روی بوق ماشین نگه داشتم تا چمدون به دست اومد بیرون…نمیخواستم نگاهش کنم…خشمم هنوز فروکش نکرده بود.با این اوصاف برای گرفتن چمدون به سمتش رفتم .لجاجت نکرد .دستش و عقب کشید و چمدونو بلند کردم …در صندوق عقب و بستم و دیدم که آوا روی صندلی عقب ماشین نشسته…

نفس های کلافه امو بیرون نفرستادم! بلعیدم…مثل عذابی که این روزا میکشیدم و حق نداشتم فریاد بزنم.

در ماشینو باز کردم و دلا شدم…چشم هاش خیس اشک بود اما باز مغرورانه به روبه روش خیره شده بود…

_پیاده شو جلو بشین…پونزده سالتم بود اینجوری قهر نمیکردی…زودم بهت برنمیخورد.اگه فکر کردی من مثل اون روزا صبر و حوصله دارم اشتباه فکر کردی…من همینم که میبینی…میخوام کنار تو به آرامش برسم اما تو داری بدتر عذابم میدی…تو اینقدر تلخ شدی که با یه حرف بی منظور من دیگه نگامم نمیکنی…فکر میکنم هیچوقت دوسم نداشتی…تو فقط هربار تو بحرانی ترین شرایط زندگیت میای و بهم پناه میاری…حال منو بد میکنی و حال خودتو خوب…بعدم با تشکر یا بی تشکر راتو میکشی میری…نگو نه که باورم نمیشه!

_اگه واست مهم بودم مثل همون روزایی که مدام علاقه داری به یادم بیاری بازم تحملم میکردی…تو خسته شدی…نای زندگی کردن نداری…منو بهونه کردی واسه چی؟؟ قرارمون به شیش ماه بود اما ما نتونستیم شیش ساعت همو تحمل کنیم…

نگاهشو به چشم هام رسوند و لبخند تلخی روی لبش جا خوش کرد…

_خودمونو مسخره کردیم…تو راست میگی…اومدم که دوباره تنهات کنم.من اهل موندن نیستم…بذار جای شیش ماه فقط یه ماه کنار هم باشیم تا رها زندگیش سر و سامون بگیره.اونوقت همه چی تموم…بهتر از اینه که هر روز با هم یه ساعت قهر باشیم و یه ساعت آشتی…هووم؟

در ماشین و محکم بستم تا شاید فروکش کن این خشم تازه به وجودم رسیده…نبودم اینطور…شدم…! از وقتی که رفتی…از وقتی که بیخبر جواب همه زحمتامو گذاشتی کف دستم و رفتی…من نمیخوام مرد متعادل هیچکس باشم.

سوار ماشین شدم و اولین کاری که کردم آینه ماشین و روی چشم هاش تنظیم کردم.پیش به سوی جاده ای شدیم که نرفته برگشتیم…به همین راحتی…

درد من یکی دو تا نیست، اما همشون به تو منتهی میشن! اگه قرار بود خواب ها رو خودم انتخاب کنم ، خواب می دیدم دل و مغزت و با ظرافتی جراحی کردم و دنبال جواب سوال ها و علاج دردام می گردم و تو آروم تن دادی به من بی هیچ شکایتی،

فقط برای همین یک بار؛

که خیالم راحت بشه که یا دوستم داری یا نداری، من به حرف های تو اعتماد ندارم، به زمین و زمان دروغ میگی، باید خودم دست به کار بشم. باید دست به کار بشم و یک چیزی اختراع کنم .اسمش و بذارم “دستگاه خواب های درخواستی”!

باید برای یه بارم که شده من جای خدا تصمیم بگیرم؛ این همه عاشقی برای یه کمی خدا شدن کافی ِ! می خوام راه به جایی ببرم که تو نبردی، می خوام راه به جایی ببرم بدون اینکه بدونم کجاست که بی کله دل به دریاش زدم، می خوام به تاریخ ثابت کنم کشف مرز بین دوست داشتن و دوست نداشتن مهمتر از کشف الکل و خواص بابونه و سنجد ِ!

_خسته شدم آوا…از تو نه…فقط از خودم! من تنها تر از توام…تو رها رو داری…میعاد برادر خوبی میشه برات…همکارات..

دوستات…هرچقدر که میگذره بیشتر به این نتیجه میرسم که تو دیگه مریض نیستی…این منم که حالت عادی ندارم.من حالم خوش نیست…من به دکتر نیاز دارم.حتی به تیمارستان! تو خوبی…همینکه پنج سال زندگیتو جمع کردی نشون سالم بودنته…هستن مردایی که با وجود زن و بچه مثل تو کار نمیکنند و به فکر زندگی و خرج و برجش نیستن…همینکه پنج سال دوستای زیادی و دور و بر خودت پیدا کردی و نگه داشتی…اما من چی؟ کو فرهاد؟ سیاوش؟ مریم؟…هیچکدوم برام نموندن…اونا نخواستن یا من بماند…اما باید به روت بیارم تا بفهمی واسه داشتن تو شلوغی دورمو خلوت کردم…تو که رفتی اونا برنگشتن…چند ماه یه بار ده دقیقه وقت همو میگیریم و فقط احوالپرسی معمولی عایدمون میشه…اما تو…کنار خواهرت میتونی شاد باشی.تو رفتی اما سنگینی نبودنت افتاد تو زندگیم…دل و دماغ مطب رفتن و نداشتم…دنبال کار نرفتم…مثل آدمای گوشه گیر همه اش تو خونه بودم…عرفان سه ساله که هست…اون نیست…من هستم! که بچه اشو نگه دارم..که غر و داد و بیدادشو گوش کن…که حتی بهش مشاوره بدم! تو منو داغون کردی …گذشته تو فقط مال تو نیست…مال منم هست…مال منم شد!

حرفی نمیزد…حتی عکس العملی هم به حرفام نشون نداد…روی صندلی ماشین دراز کشید.حوصله فکر کردن نداشتم…حوصله ناراحت شدن و افسوس خوردن هم همینطور…شاید به قول عرفان باید وصل بشم به قانون ” به درک “…بی پرواست اما آروم میکنه…

مسیر و با سرعت میرفتیم و سر هرپیچ فاتحه ی خومون و میخوندم…پلک هام سنگین شده بودند و نمیخواستم آوا رو بیدار کنم .آخرین بار ماشین داشت از کنترلم خارج میشد و نزدیک بود تصادف وحشتناکی اتفاق بیفته.

کنار جاده نگه داشتم و برای چند دقیقه چشم هامو روی هم گذاشتم تا اینکه دست آوا روی شونه ام نشست

_میخوای من رانندگی کنم؟

صداش میلرزید …انگار پشیمون شده بودم شایدم ترسیده بود…با نگرانی صداش میشد فهمید که رانندگیم ترسونده بودش

_خوابت میاد؟

از ماشین پیاده شدم و بطری آبی که صندوق عقب داشتم رو سرم خالی کردم…باید خواب ازسرم میپرید..درد گردنم شروع شده بود و مدام اذیتم میکرد.

پشت فرمون نشستم و کمربندمو بستم

_خوبی کوهیار؟

جوابشو ندادم…

میخواستم هرچه زودتر برسیم خونه…دلم یه پارچ آب یخ میخواست و یه خواب عمیق…غروب بود که رسیدیم خونه.آوا بیدار بود یا خواب نمیدونم اما صداش زدم اونم از ماشین پیاده شد…قید چمدون ها رو زدم و در خونه رو باز کردم…منتظر ایستادم تا آوا کفش هاشو که از پاش درآورده بود دوباره پاش کنه…جلوتر از وارد خونه شد و روی تخت کنج حیاط نشست.

اهمیتی به حضورش ندادم و به اتاقم پناه بردم…کت و شلوارم و از تنم کندم و لباس راحتی پوشیدم…چند دقیقه روی تخت دراز کشیدم اما بی فایده بود…به قرص های آرامبخش معتاد شده بودم…تو مسیر مدام گردنم تیر میکشید و قرص هام همرام نبود…تو آشپزخونه دنبال قرص هایی میگشتم که انگار آب شده بود رفته بود تو زمین…

در کابینت و محکم بستم که چشمم به آوا افتاد…جلوی در یه لنگا پا واستاده بود…کفری شدم و با صدای بلند بهش توپیدم

_نکنه اجازه میخوای؟ بیا تو دیگه!

بند کیفش از روی شونه اش افتاد…کف دست و درست روی محل درد کشیدم…لال شده بود؟

_بیا تو اون درم ببیند…نترس نه سمتت میام…نه نوک انگشتم بهت میخوره…برو تو اتاقت تا گورم و گم کنم…اینجوری راحت میشی نه؟

هرچی به دهنم می اومد میگفتم و دنبال قرص ها تا زیر کابینت هم گشتم…صدای فین فین کردنش و میشنیدم اما باز به روی خودم نمیاوردم…به روش خودم باهاش برخورد کنم بهتر از اینه که نقش یه مرد پپه ی احمقو بازی کنم…

_آوا مگه نگفتم برو تو اتاقت…به اندازه کافی رو اعصابم رفتی.

دست راستمو از بس بالا گرفته بودم و انگشت هاشو به محل درد فشار میدادم بی حس شده بود…برای چند لحظه پایین انداختمش تا خون بهش جریان پیدا کنه…

آوا داشت گریه میکرد و چشم بسته به دیوار تکیه داده بود…

هربار که گردنم تیر میکشید به خدا التماس میکردم آخرین بار باشه اما بلافاصله دوباره همه بدنم منقبض میشد…تحمل دردم کم شده بود یا این درد شدیدتر…نمیدونم…فقط هرچی بود دیگه نمیتونستم تحمل کنم…مشتم روی میز نشست و هل دادم عقب…گفتم شاید افتاده باشه زیرش اما نبود…

زانوهامو روی زمین گذاشتم و بدون اینکه بدونم توی کتری آب داغ هست یا نه زیرشو روشن کردم…پارچه تمیز و از توی کابینت کناری برداشتم و روی دسته ی کتری انداختم…باید گرم نگهش میداشتم…باید دوش میگرفتم اما فلکه شیر و بسته بودم…

_قرصات کجاست

گریه کردن حالاش و این دلسوزی های از سر ترحمش به دردم نمیخورد…جرئت نداشتم وگرنه برای خلاص شدن از این درد یکی از همین کارد های آشپزخونه کافی بود…

همینکه دستش روی شونه ام نشست سرمو بلند کرد…خشم توی چشم هام و ندید گرفت و روی به روم زانو زد…شالش از سرش افتاده بود و با گوشه اش اشک هاشو پاک میکرد.

_تقصیر من شد…خدا منو بکشه تو رو راحت کنه…به خدا…

دستم و به سنگ اپن گرفتم و بلند شدم…ساکت شد و بلند شد…پارچه رو از روی دسته سینی برداشتم و روی گردنم انداختم…

_بذار کمکت کنم.دیشب خوب نخوابیدی صبحم که…

_آوا میخوام تنها باشم..میری تو اتاق یا من برم؟

بهت زده به چشم هام خیره شده بود..پلک نزدم تا از ابهت نگاهم نریزه.

_میخوام کنارت باشم.بری تو اتاقم میام

خودمو به نزدیک ترین مبل سه نفره خونه رسوندم و روش دراز کشیدم…بدو بدو به سمت اتاق رفت و چند لحظه بعد با لحاف نازک و اتو و یه پارچه برگشت…

لحاف و روم انداخت و اتو رو به برق زد…تا داغ شدن اتو کنار مبل نشست…

_میخوای اتاق و بگردم..شاید قرص هات پیدا بشه.همیشه کجا میذاشتی؟

خنده دار بود…!

_همیشه کجا میذاشتم؟

مردمک چشم هاش دو دو میزد برای فهمیدن خاطره ای که از یادش رفته بود…

_برو برام دو تا پروفن بیار…البته اگه زحمتی نیست!

سرخم کرد و با تاخیر بلند شد…

نیم ساعت با خودم کلنجار رفتم و با حوله و پارچه داغ همه تلاشمونو کردیم تا از این درد لعنتی خلاص بشم…دردم قطع نشده بود اما کم شده بود…به شدت اولش نبود…به پهلو روی مبل خوابیده بودم که دست های ظریف آوا حوله رو از پشت گردنم برداشت…تو بیحالی خودم صداشو شنیدم…

_میرم از بیرون برات بخرم…از جات تکون نخوریا…باشه؟

پلک هامو باز و بسته کردم و تصویر تارش از جلوش چشم هام رد شد…

“آوا”

تو حیاط دگمه های مانتومو بستم و بیرون زدم…ماشین دیر استارت خورد …دنده عقب گرفتم و با سرعت از کوچه خارج شدم.عذاب وجدان گرفته بودم…باورم نمیشد حرف هایی که کوهیار تو ماشین بهم زد…حتی رفتار چند دقیقه پیشش…نمیدونم چرا ولی یه لحظه احساس کردم دارم از چشمش می افتم…دارم ناامیدش میکنم…

به محض ورودم به داروخونه اسم دارو از ذهنم رفت…بعدشم که یادم اومد گفتند بدون تجویز پزشک دارو رو نمیدن…

دو تا داروخونه ی بعدی ام همی حرفو زدم و پیشنهاد کردن برای کم کردن درد همون پروفن و مصرف کنه…یک ساعت از رفتنم میگذشت که دست از پا درازتر برگشتم.

چمدون ها رو آوردم توی حیاط و گوشه ای گذاشتم.در خونه رو بی سر و صدا باز کردم…کوهیار هنوز روی همون مبل خوابیده بود…پشت گردنش قرمز شده بود و عرق کرده بود…لحاف و از روی کنار زدم و لباسی که از تنش درآورده بود و روی زمین انداخته بود برداشتم…دلم براش ضعف میرفت اما ازش میترسیدم…این روشو ندیده بودم…یه دنده و لجباز شدن فقط برای من بود…یادم نمی اومد کوهیار باهام قهر کرده باشه…همیشه تو بدترین روزام…با بدترین حالی که داشتم تحملم میکرد…کاش زبون سرجیگر میذاشتم و حرفی نمیزدم…کاش وقتی گفت برگردیم میگفتم نه و میموندیم…خراب کردم روزایی و که قرار بود خاطره بشن.

اتو رو برگردوندم تو اتاق …باید همه جا رو میگشتم تا پیداش کنم.بالاخره تو خونه بود..آب نشده بود بره توی زمین که…

زیر و روی تختشو گشتم…کمد لباس هاش…جیب کت و پیرهن های مردونه اش…حتی توی بالکن..باید بغیر از این پاکت های خالی سیگار و کتاب های کوچیک تو جیبی و چنتا مقاله انگلیسی چیزی پیدا میشد که من میخواستم.پیدا نشد…نبود…گشتم..هرجایی که به ذهنم میرسید.

صندلی خاک گرفته ی بالکن رو عقب کشیدم و نشستم…کتاب شاملو…فروغ…کتاب شازده کوچولو…حتی دفتر شعری که با خط خودش نوشته شده بود…همه رو ورق زدم..ساعت ها نشستم تا شب تر شد…تاریک تر…تا صدای بوق ماشین ها بیشتر شد…

مرور میکردم کتاب هایی رو که اول هرکدوم نوشته بود” حالم..کودکی که هرشب سنجاق پیراهنش در تنش فرو میرود! نمیتوانم دردم را به زبان بیاورم.”

حال بدش تقصیر من بود…تقصیر منی که با بود و نبودم تنهاش کردم…خودش گفت…اعتراف تلخی بود

اما…من دوست دارم! مگه من و تو چیمون از خودمون کمتره که اینجوری عاشقت نباشم؟… ما از سرِ خودمونم زیادیم ..نه از سرِ همدیگه ها؟؟ از سرِ خودمون. اگه از سرِ هم زیاد بودیم که سر می رفت عشقمون فدات شم.

ترسِ منم از همینه، که یه وقت از سرم کم نَشین. تو و سایه ت…

وقتی نصفِ حسرتام با “اگه می دونستی ..” شروع میشه، یعنی چیزایی هس که نمی دونی. جلوی آینه که وامیستم، موهامو که می بینم، یادم میاد چقد از دوست داشتنت میگذره و چقدر هنوز دوستت دارم…

چند ساعت میشد که خوابیده بود…بالاسرش که رسیدم نفس هاشو شمردم…حالش بهتر بود؟

سردرگم شده بودم…تو خونه راه میرفتم و با خودم حرف میزدم..دلم میخواست بیدارش کنم…میترسیدم بیهوش شده باشه…

کنار مبلی که خوابیده بود نشستم…نفس هاش به صورتم میخورد…گردنش با حالت بدی روی دسته ی چرم مبل قرار گرفته بود…یکی از بالش های اتاق و برداشتم و پشت گردنش گذاشتم…میخواستم بچرخونمش تا سرش بیفته روی بالش…

دست هام میلرزید…آروم روی شونه اش گذاشتم و فشار محسوسی دادم…تکون نمیخورد…محض رضای خدا هم شده چشم هاشو باز نمیکرد…

نتونستم به ترسم غلبه کنم…با التماس صداش زدم…به گریه افتاده بودم و دلم میخواست جیغ بکشم تا چشم هاشو باز کنه…خیلی وقت بود که چشم هاشو بسته بود…

اینبار دست هامو روی شونه اش گذاشتم و همزمان با صدا زدنش انگشت های دستم و به شونه اش فشار میدادم…

بالاخره پلک هاش تکون خورد…جونم به لبم رسید تا اسمش به زبون بیاد…

_کوهیار…

پلک های سنگین چشم هاش به زور باز شدن.گردنش و صاف کرد و دست راستشو روی شونه ام گذاشت تا بلند بشه…هنوز پاهاش روی مبل بود…چراغ بالا سرشو روشن کردم.نور اذیتش کرد .دستشو جلوی چشم هاش گذاشت

_خاموشش کن.

پاهاش روی زمین گذاشت و با هرچنگی که به موهاش میزد قلبم و به درد آورد…من تنهاش کرده بودم…من زندگیشو نابود کرده بودم…

_خوبی قربونت برم؟

گردنشو خم کرد و با تعجب بهم خیره شد..میشد زیر نور دیوارکوب تشخیص داد که انتظار همچین برخوردی و نداشته…

_نمیخواد قربون من بری…کمکم کن برم تو اتاق .

سردی لحن و تندی کلامش و به دل نگرفتم…سمتش رفتم …همینکه دستای سردش و توی دست های خیس از عرقم گرفتم از خودم خجالت کشیدم…

_الهی بمیرم برات…تقصیر من شد…الان بری یه دوش آبگرم بگیری منم یه چی درست میکنم دوتایی بخوریم…خوبه دیگه نه؟

پوزخند تلخی روی لبش نشست.ازم فاصله گرفت و در اتاقو بازکرد…

_دیگه هیچی خوب نیست…میخوام تنها باشم!

بغض کردم و رو به روم در اتاق بسته شد…

یه چیزی توی من رخنه کرده این روزا … توی سرم … توی قلبم …. لا به لای موهام … زیر زبونم … روی شونه ام … بختک نیست … میدونم …

سمی و کشنده اس…اسم هم نداره … تنهایی نیست … خاطرات ؟ یه حسی ِ که هر وقت می خوام ناخنای پایم و لاک بزنم میپیچه توی تنم … وقتی می خوام پیراهن های گشاد و مادرونه بپوشم از دست هام نیشگون می گیره . از توی چشمم می ریزه رو گونه ام.

انگار توی سرم پنیر پیتزا ریخته باشن … توهماتم هی کش میان و دراز میشن … اونقدر دراز که می تونند دور تنم بپیچن و خفه ام کنند…

درد می کشم این روزا … حس یک لیوان خالی دهن زده رو دارم که توش خرده نون های آخر سفره رو ریخته باشن و روی سینک ظرفشویی معطل مونده باشه برای چند روز…

درد می کشم این روزها…

نیم ساعت تو اتاقم راه رفتم و به رفتارم فکر کردم…به اشتباهاتی که نمیدونم چرا اشتباهه! شاید باید خیلی نگفته ها رو از زبون یه بزرگتر مثل مادرم میشنیدم و یاد میگرفتم…اما منکه کسی و نداشتم…بابام چیزی بهم یاد نداده بود جز سنگ بودن…وقتی به خواهرم محبت میکردم جوابی نمیگرفتم…زمانی باهام بهتر شد که از رازم بهش گفتم…دست خودم نیست…نمیتونم جلوی زبونمو بگیرم…حرفی و میزنم زودم پشیمون میشم.اما هیچکس بهم فرصت جبران کردن نمیده…دوستام و از خودم میرنجونم و اونهام فراموشم میکنند…اگه کوهیارم مثل اونا باشه چی؟ اگه خسته بشه…کم بیاره…ترکم کنه؟ منکه دیگه کسی و ندارم…رها داره میره سرخونه زندگیش…کی برام میمونه جز کوهیار؟…چرا حرف دل و زبونم باهم یکی نمیشه؟ چرا نمی تونم دست از این لجاجت بردارم؟

صدای زنگ موبایلش چند بار تو سکوت خونه پیچید…از روی میز برداشتمش…اسم عرفان روش افتاده بود.گوشی رو روی سایلنت گذاشتم و سراغ چمدون های حیاط رفتم…تا لبه ی پله ها آوردم اما زورم نمیرسید بلندش کنم…

پله های اول و به زور رد کردم…فاصله ی پله ها زیاد بود و برای دومی باید انرژی بیشتری صرف میکردم…

_بذار کمکت کنم…

با صدای خش دارش ترسیدم.از همون یه پله ایم که کشونده بودمش افتاد…میخواستم به روم نیارم چه خرابکاری کردم…

_چمدونت خیلی سنگینه…بهتر شدی؟

حتی نگاهمم نکرد..دلا شد و چمدون و از کنار پام برداشت.داشت از پله ها بالا میبردش که سراغ اون یکی رفتم و کشیدمش تا جلوی در…

_وسائلت تو کدوم بود؟

یاد عروسک چوبی هایی افتادم که خریده بودم.

_این تو…مراقب باش از دستت نیفته.

انگار هنوز درد داشت…چشم هاشو محکم روی هم فشار میداد و میدیدم که گاهی لبش و گاز میگیره…

کفش هام و درآوردم و پشت سرش وارد خونه شدم.چمدون منو تو اتاقم گذاشت و مال خودش و برد توی اتاقش…

_کوهیار چایی بذارم؟

سر تکون داد و در اتاقشو بست.

اشکال نداره…من یاد گرفتم برای بدست آوردن همه چی باید از خودم بگذرم! از غرورم…از دلم…حالا چه اشکال داره پیش روی تو کوچیک بشم؟ چیزی از من کم نمیکنه…

کتری و برداشتم و شیر آب و باز کردم…یادم افتاد قبل رفتم فلکه آب و بستیم…دوییدم تو حیاط و بازش کردم…

تا دم کشیدم چایی دوش گرفتم و تی شرت و شلواری که خریده بودم پوشیدم…رنگ آبی آسمونی پیرهنم خوب بود اما دوسش نداشتم…یقه اش یه فرمی وایمیستاد…واقعا با این لباس خریدنم.چشم بازار و درآورده بودم..

پایین شلوارمم نیاز به کوتاه کردن داشت.برای همین یه خورده اشو تا زدم …حوصله خشک کردن موهامو نداشتم…روسری کوتاه صورتیمو سرم کردم و پایین روسری رو پشت سرم سفت بستم..لپ هام بیرون زده بود و قیافه بامزه ای پیدا کرده بودم.

با اینکه رها همیشه میگفت از حموم بیرون میای نباید کرم بزنی اما ترجیح دادم کرم مای برنزی که خودش برام خریده بود و به صورتم بزنم .

یه تیکه از ابروهام ریخته بود…از قبل هم اینطور بود…عادت داشتم موقع فکر کردن بهش ور برم و گه گداری موقع خاتمه دادن به فکر هام یه دونه اشو بکنم.

با سایه ابرو تیکه خالی و پر کرده ام.هرکاری میکردم بیشتر به ناقص بودن صورتم ایمان میاوردم..لب های صاف و بی حالتم تو زق میزد…رژ لب صورتیِ بدمزه رو روی لبم کشیدم…خشکی لب هام مشهود شده بود…

همیشه دوست داشتم مثل بقیه ریمل بزنم…یعنی اینقدر به مژه هام بکشمش تا مثل شاخک های سوسک بشه…البته این جمله ی رها بود که هربار موقع ریمل زن با حسرت به زبون میاورد.برای من به همین اندازه که چشم هامو سیاه کنه کافی بود…

با روسری صورتی و رژ لب صورتی و لپ های گل انداخته بهترین سوژه خنده میشدم…کاش رها الان اینجا بود…حداقل با شوخی هاش جومون و عوض میکرد…

افسوس خوردنم بی فایده بود…روی تختم دراز کشیدم و بهش زنگ زدم…شاد و سرخوش بود…خوشحال از عروسی پس فرداش و حنابندون فرداش…از لباسش گفت..از آرایشگرش…از حالگیری خواهر میعاد و جواب های دندون شکن خودش…حداقل تو چند دقیقه ی کوتاهی که باهاش حرف زدم حال و هوام حسابی عوض شد…نمیخواستم خوشیشو خراب کنم…بهش گفتم اومدیم تهران و همه چی بینمون گل و بلبلِ.

ناراحت شد وقتی فهمید حنابندون نمیام…به هرحال نمیخواستم پا تو خونه مامانم بذارم.صحبت کردنمون که تموم شد روسری و از روی موهام برداشتم…

سینی چایی و برداشتم و توی دو تا لیوان چایی ریختم.از شیرینی ناپلئونی که هنوز مونده بود چهارتا برداشتم و توی یه ظرف میوه خوری گذاشتم.قند و خرماهم گوشه ی دیگه ی سینی گذاشتم.مطمئن نبودم خواب باشه یا بیدار اما باز با احتیاط در اتاقشو باز کردم…

روی تخت دراز کشیده بود و با چشم های کامل باز به سقف اتاق خیره شده بود…

_گفتم میخوام تنهام باشم!

لحنش به تندی قبل نبود.سینی چایی رو نزدیک تخت روی زمین گذاشتم و همونجا نشستم.تازه متوجه هدفون توی گوشش شدم…آهنگ گوش میداد؟

_بیا چایی…تازه دمِ

از پایین چشمش بهم نگاه کرد و خیلی زود نگاهشو ازم گرفت.

_نمیخوام…

کف دست هام خیس عرق شده بود…مشتشون کردم و روی پام گذاشتم.

_لباسایی که شمال خریدیما…فقط پاچه شلوارش بهم بلنده…بلدی کوتاهش کنی؟

نیم خیز شد و هدفون و روی عسلی کنار تختش گذاشت…بعد با مکث نسبتا طولانی نگاهم کرد و گفت

_من بلد نیستم زبون تو رو کوتاه کنم چه برسه به پاچه شلوارتو!

ممکن بود با خندیدنم حرصش دربیاد…برای همین سرمو پایین انداختم و لیوان چایی رو از توی سینی برداشتم…

_سرد میشه ها

پاهاشو دیدم که روی زمین گذاشت…آروم آروم سرمو آوردم بالا…زیر نگاهش معذب شدم.

_بهت این رنگ میاد…منتهی رژ لبت نه!

همینکه جمله اش تموم شد زبونمو روی لبم کشیدم و بالافاصله دستمال و از روی میز برداشتم.

_فکر نمیکردم نظرم اینقدر برات مهم باشه.

سرجام نشستم و نفس کلافه امو بیرون فرستادم

_مهمِ…حالا بیا پایین بشین

بلند شد و در کمدشو باز کرد…یه دست کت شلوار بیرون آورد و پیرهن مردونه دودیشو روی تخت انداخت

_گفتم نمیخورم…میخوام لباسامو عوض کنم میری بیرون؟

از بغضی که توی گلوم نشسته بود و این روزا با خودش عهد کرده بود تا زمینم بزنه بدم اومد.

بدون سینی چایی از اتاق بیرون رفتم…بهم برخورد..انتظار نداشتم وقتی من باهاش راه میام اون اینکارو بکنه…هرچند خودمم همین رویه رو پیش گرفته بودم و حالام نباید از کوهیار توقعی داشته باشم.

گشنه ام شده بود…از معده ام صداهای عجیب و غریب به گوشم میرسید.کاش حداقل یه شیرینی تو دهنم میذاشتم…

با تقه ای که به در خورد روی تخت چهارزانو نشستم.

با دیدن سینی چایی تو دست کوهیار نیشم تا بناگوشم باز شد…

_من چاییمو خوردم…

مثل بادکنکی که بادش خالی شد وا رفتم.حتی به شیرینی ها لب نزده بود.داشت سینی رو میذاشت رو تخت که با صدای بلندی که تحت کنترل خودم نبود گفت

_با من قهری با شیکمت که قهر نیستی…خب یه شیرینی میخوردی.

صدای بلندم تو نطفه خفه شد وقتی با چشم هاش نگاه تند و تیز بهم انداخت.

_چنتا شیرینی تو ظرف گذاشته بودی؟

بق کرده نگاهم به بشقاب شیرینی ها کشیده شد…

_چهارتا بود…

انگشت اشاره اشو نزدیک یکی از شیرینی ها گذاشت و با لحن به ظاهر آرومی پرسید

_الان چنتاست؟

بابت صدای بلند و جیغی که سرش کشیده بودم شرمنده شدم

_سه تا…

گوشه لبش و گاز گرفت و به سمت در رفت.

با نگرانی از روی تخت پایین اومدم…

_کجا میری؟ منم بیام؟

پشتش بهم بود…شونه های پهن و مردونه اش حواسم و به خودش جلب کرده بود…آروم و با طمائنینه سمتم برگشت و در حالی که یکی از دستاشو تو جیب شلوارش فرو میبرد گفت

_میخوام برم مسجد نماز بخونم!

حرفش خنده دار بود…نتونستم جلوی لبخند پت و پهنی که روی لبم نشسته بود رو بگیرم…

_با این لباسا میری مسجد نماز؟

یه نگاه سرتاپایی به خودش انداخت و با تعجب پرسید

_اشکالی داره؟

جدی بود و شوخی من بی مورد! خب با کت و شلوار کی میره مسجد نماز؟

_نه حالا من چی بپوشم؟

دستشو از جیبش بیرون آورد و به ساعتش خیره شد

_آوا من با کسی قرار دارم که بهتره تو نیای…! زود برمیگردم

از اتاق بیرون رفت و دنبالش رفتم…مگه با کی قرار داشت که من نباید ببینمش؟

_با کی قرار داری؟ هوی..!

یهو برگشتنش باعث شد محکم بخورم بهش…زود ازش فاصله گرفتم

_هوی یعنی چی؟ هوی یعنی عزیزم دیگه؟

به التماس افتادم…اینجور حرف زدن بهش نمی اومد…به کوهیار من نمیخورد

_ببخشید…از دهنم در رفت.حالا بگو با کی قرار داری؟ دروغ گفتی میری مسجد؟

فاصله ی بینمون و پر کرد …

_الان وقته نمازِ؟؟…با عرفان قرار دارم…

پیله کردم بهش…اما با لحنی که از توش جز احترام هیچ چیز دیگه ای به نظر نمیرسید

_خب چرا من نیام؟ باور کن حوصله ام سر میزه…تو ماشین میشینم تا بیای…خب…عزیزم؟!

پوزخندی که روی لبش نشست دلمو رنجوند…

_این عزیزم گفتنت آخر خنده اس …خودتو اذیت نکن…اون حرفارو نزدم که دلت به حالم بسوزه.برات غذا سفارش دادم…تو غذاتو بخور شاید دیر برگردم.خدافظ

این اتفاق ها فراموش میشه کوهیار…از تو زندگی هم فراموش نشه وقتی که بمیرم فراموش میشه…اما این اتفاق هرچیزی که نداشته باشه برای من درس های بزرگی داشت.فهمیدم آدم یه جاهایی دست خودش نیست که دست زندگی و بگیره و به زندگی بگه بیا از اینور بریم…آدم یه جاهایی تسلیم زندگی میشه…دستش گیر میکنه تو دست های زندگی…

حالام این اتفاق و میذارم توی یه بقچه.سرش و یه گره ی کور زدم و انداختم توی خرابه ی سرکوچه..دیگه دلم نمیخواد به این اتفاق فکر کنم.دیگه نمیخوام مسبب این اتفاق بشم.همین جا یه نقطه میذارم و از اول شروع میکنم

تو که دیگه نمیخوای با من حرف بزنی…فقط کاش بهم بگی همیکه دیگه نمیخوام به گذشته فکر کنم خوبه؟همینکه باهات قهر نیستم خوبه؟ همینکه لحنم و عوض کنم چی؟ همینکه بدونم کجای واژه هات عصبانی هستن و کجای واژه هات دلگیر خوبه نه؟

لب به غذایی که واسم سفارش داده بود نزدم.گذاشتمش توی یخچال و دوباره با هرقدمم خونه رو متر کردم…اونقدر خسته بودم که بعد اون همه فکر و خیالی که تو سرم رژه میرفت زود خوابم ببره…صبح که پاشدم کوهیار خونه بود…اول رفتم دست و صورتم و شستم…

جلوی تلوزیون نشسته بود که متوجهم شد.زیرلب سلام کردم…

_سلام…ظهرت بخیر!

نگاهم به ساعت کشیده شد…یازده و نیم ظهره؟

روی مبل نشستم و همزمان کوهیار بلند شد و به سمت آشپزخونه رفت.انگار حالش بهتر بود…حداقل اون اخم رو صورتش خودنمایی نمیکرد.

_دیشب غذا نخوردی؟ با من قهری با شیکمت که قهر نیستی!

داشت حرف خودمو به خودم برمیگردوند ته مایه ی شوخی ام میون حرفاش به چشم میخورد.سرمو به مبل تکیه دادم و نگاش کردم

_تنهایی از گلوم پایین نرفت.عوضش فکر کنم به تو خوش گذشت…مگه نه؟

سفره رو با خودش به پذیرایی آورد و روی زمین انداخت.بلند شدم تا کمکش کنم

__اتفاقا دیشب زود برگشتم…منتهی خواب بودی دلم نیومد بیدارت کنم.

ظرف خامه و عسل و رو به روم گذاشت…دعا کردم بدون من صبحونه نخورده باشه! برام مهم بود…

_تو صبحونه خوردی؟

ظرف شکر و کنار لیوان چاییم گذاشت و رو به روم نشست

_گفتم بیدارشی با هم صبحونه بخوریم.

لقمه های کوچیک من دربرابر لقمه های تقریبا هم اندازه دهن کوهیار شده بود بهونه واسه نخودی خندیدنم…شاید این یه نشونه بود برای از دل کوهیار درآوردن…

_به چی میخندی؟

با اینکه لحنش مثل قبل بداخلاق نبود اما بازم احساس صمیمیت به زور از تهش پیدا میشد

_بزنم به تخته دندونات سالمن! من همچین لقمه ای بذارم تو دهنم نصف دندونام ریخته.

خندیدم و لبخند زد…به لقمه نون رو به روش خیره مونده بود که گفت

_یادته بردمت دندونپزشکی…چقدر اون روز گریه کردی…واسه یه لحظه ام دستمو ول نکردی.

یادم اومد دو جلسه ای که برای عصب کشی و پر کردن دندونم رفتیم…

_بعدشم تا یه هفته باهات قهر بودم!

سنگینی چشم های زلش پلک هامو خم کرد!

_حالا نوبت من نیست اون قهر و آشتی هارو تلافی کنم؟

پس هنوز سر خونه اولش بود…من و نبخشیدی؟

_من مثل تو صبور نیستم…من فقط شبیه خودمم…میترسم کار دست خودم بودم…بیا و جون آوا ماجرای دیروز و فراموش کن…مثل من!…من همه چیو فراموش کردم…مدام دارم تمرین میکنم که یادم نیارم چی شد و کی بود! از اول زندگیم یاد گرفتم…وگرنه رهارم مثل مادرم نمیبخشیدم…وگرنه تورم به چوب اون مردایی که…

قفل سنگین نگاهش لب هامو بهم دوخت. دوست نداشت پیش روش حرفی از اون اتفاق هولناک بزنم.

_فراموش میکنی و هر بیست و چهار ساعت با هر کلمه ای که من میگم دعوا راه میندازی؟ این فراموش کردن نیست….بدتر یادآوری…تو به خودت فرصت زن بودن نمیدی چون میگی واسم یادآوری میشه…اگه فراموش کرده بودی رابطمون برات تداعی گذشته نمیشد…میشد یه اتفاق جدید…یه حس جدید…تو بچه دوست داری اما تو اولین قدمش کم آوردی…با من صمیمی نیستی و یه کلام نمیگی چه حسی بهم داری. یه وقتایی با خودم میگم واست بشم همون دوست و دکتر قدیم…بعد که میشینم فکر میکنم میبینم تو همون روزام باهام صمیمی نبودی…مریم که رفت تو فقط یادگرفتی چجوری کنارم زندگی کنی..مثلا الان…ازدواج کردیم دیگه…! با گذشته چی عوض شده؟ فقط تو زبون تلخ تر شده و من صبرم لبریزتر…پنج ماهه دیدمت…تو این پنج ماه هرچی گفتی جلوت سرخم کردم.نمیخواستم ازم دور شی…نمیخواستم فاصله بگیری…فکر کردم با این کارم اعتمادتو بهم جلب میکنم…از بی عرضگی من بود یا نخواستن تو نمیدونم…با خودم گفتم از این به بعد تندیشو با تندی جواب میدم…احترام و مهربونیش و با مهربونی…ولی دیدی که اینم نشد…تو نمیخوای کنار من باشی…حق با توئه…منم با هرمز و اون مرتیکه هیچ فرقی نمیکنم…فقط نقاب یه دکتر و زدم تا سرتو رو شیره بمالم…

جمله آخرش اصلا نظر من نبود…حرف تو دهنم میذاشت

_من کی همچین حرفی زدم؟ چرا از جانب خودت میبری و میدوزی؟

تکیه اشو به دیوار داد و کف دستشو روی تمام صورتش کشید…ته ریشش بلند تر شده بود…

_ببین عزیز من…من اگه خودم آرامش نداشته باشم نمیتونم به زندگیمونم کمکی کنم.وقتی میبینم واسه یه شب پیش من نخوابیدن دست به دروغ میشی و بدون اینکه برات مهم باشه ترکم میکنی چه آرامشی از وجود تو میتونم بگیرم؟ آره…خنده هات آرومم میکنه اما وقتی میبینم از ته دل نیست وقتی میبینم یه ترسی ته خنده هات هست از خودم بدم میاد…نگاهت…پر از حرف هایی که نمیخوام ترجمه اش کنم…این روزا با خودم میگم این کی که رو به روم نشسته…! آوا؟!…آوا اگه بود به احترام اون پنج سال زندگی پاک و سالمی که کنار هم داشتیم اینطور رفتار نمیکرد…اشکال از تو نیستا…از منه! دکتر خوبی برات نبودم…حماقت کردم فکر کردم شوهر خوبی برات میشم!

دوست نداشتم باز جلوش گریه کنم…همینکه خواستم به بهونه عوض کردن چاییش بلند بشم مچ دستمو گرفت و نشوندم سرجام…

_صبحونه اتو بخور…راستی امروز میری حنابندون؟

فکر ها رو پس زدم اما اشک های پشت پلکم از دیدش دور نموند…

_نه…خونه مامانمه .

_رها ناراحت میشه…برای چند ساعتم که شده تحملش میکردی…به خاطر خواهرت.

لقمه کوچیک توی دهنمو با چایی تر کردم و جویدم…انگار یه تیکه سنگ تو گلوم جا خوش کرده بود و مانع از خوردنم میشد

_ناراحت نمیشه…میدونه نمیتونم با اون زنیکه چشم تو چشم بشم

تمام مدت نگاهم به سفره بود.

_بی تربیت نشو…به من چه فحشایی میدی؟

جمله دومشو با کمی شوخی و شیطنت به زبون آورد.شاید میخواست تلخی حرفاشو از ذهنم ببره.

_به تو فقط میگم بداخلاق…اصلا بهت نمیاد کوهیار…به خاطر من خودتو بده نکن.مثل مامانم سیاست داشته باش…بگو اشکال از منه!

با خنده سری تکون داد و گفت

_بیا غیبت نکنیم…صبحونه اتو بخور.

لقمه های بعدی سخت تر پایین میرفتند و اگر اصرار کوهیار نبود خیلی زود از سر سفره بلند میشدم.

ساعت دوازده بود که کوهیار رفت توی اتاقش…حوصله ام سر رفته بود…لباس بیرون پوشیدم و تصمیم گرفتم برم یه خورده قدم بزنم.کوهیارم مخالفتی نکرد و فقط بهم سپرد که حواسم به گوشیم باشه.

تو کوچه ها پرسه میزدم تا وقتی که سنا بهم زنگ زد…بعد کلی فحش و ناسزا از شب عروسی و رابطه ی نداشته ام با کوهیار پرسید…اونقدر خشک و سرد برخورد کردم که به همون ناسزاها ادامه داد و آخر سر ازم پرسید که برای فردا وقت آرایشگاه گرفتم یا نه…

از اینکه مدام دهنش به فحش باز میشد ناراحت بودم…بعد این همه سال به اخلاقش عادت نکرده بودم…وقتی فهمید وقت آرایشگاه نگرفتم یادآور کرد که تو عروسی خواهر عروس از خود عروس مهم تره!!! داشت شوخی میکرد بیشتر…اما وقتی از وقت آرایش خودم و تغییرات رنگ موش بهم گفت منم وسوسه شدم تا خودی نشون بدم…میون حرف زدن باهاش چشمم به اسم یه آرایشگاه خورد…بعد خداحافظی کردن با سنا زنگشو زدم …توی آرایشگاه ساده بود اما دوتا خانومی که اونجا بودن حسابی به خودشون رسیده بود و یه جورایی با ظاهر خودشون جلب مشتری میکردن…بهشون گفتم فردا عروسی خواهرمه و وقت میخوام …کلی ژورنال برام آوردن و نظرهای مختلف دادن…حتی رنگ لباسم و اندازه اشو ازم پرسیدند…تصمیم گرفتند موهای روشن کنن…همین امروز!!

_خانوم بهت میاد نسکافه ای؟

دستشو به موهام کشید و گفت

_آره عزیزم…چرا نیاد…عالی میشی.صورتت باز میشه گلم.فقط برای جشن باید شینیون باز و بسته بکنیم که یه تیکه هایی از موهای مصنوعی استفاده کنیم…ماکسی با موی کوتاه اصلا جالب نمیشه عزیزم…عروست میکنم!

خندیدم و انگشت اشاره امو روی حلقه ام کشیدم

_وای ازدواج کردی عزیزم؟

_چند روز بیشتر نیست!

بهم تبرکی گفتند و بهم قول دادن که همه جوره راضیم کنند…همون موقع بهم گفتند که آماده بشم تا موهامو رنگ بذاره…فکر بدی نبود…هزینه اشو پرسیدم..شانس آوردم چون موهام کوتاه بود پنجاه تومن شد..

همیکنه سرمو رنگ گذاشت گلوم سوخت…سراغ کیفم رفتم و اسپری زدم..پچ پچ کردنشونو نادیده گرفتم.

وسط حرف زدنشون درباره ی ماه و روز و فال روز یه شوکی بهم دست داد که بابتش چند دقیقه سرفه ی خشک نصیبم شد…

بیست و پنج خرداد تولد کوهیار بود!! یعنی همین امروز…

رنگم شده بود گچ دیوار…یکی از خانوما حسابی ترسیده بود و برام آب آورد…داشتم دیوونه میشدم.آرزو میکردم تاریخ و اشتباه شنیده باشم اما درست بود…باورم نمیشد یادم بره و دقیق دقیقه ی نود اینطور یادم بیفته.

دعا دعا میکردم کارم زودتر تموم بشه تا بتونم کاری بکنم.چهل دقیقه طول کشید تا موهامو بشوره..بعدشم اصرار کرد که اصلاح صورتم و امروز انجام بدم…صورتم تقریبا تمیز بود و کارم خیلی زود تموم شد.اونقدر هول شده بودم که هیچ لذتی از رنگ موهای جدیدم نبردم…نه میدونستم بهم میاد نه فکر میکردم بهم نمیاد!

خیلی زود از آرایشگاه زدم بیرون و پول توی کیفم و چک کردم…فقط نود و پنج تومن داشتم…یه عابر بانک پیدا کردم و حسابمو چک کردم..دویست تومن پس اندازم بود و صد تومن اضافه…گردش آخر حسابم صد تومنی بود که محمد به حسابم واریز کرده بود…فقط میتونستم به حساب کادوی عروسی بذارم چون حقوقم و تمام و کمال گرفته بودم.اون لحظه به هیچی فکر نکردم جز کوهیار و خوشحال کردنش…

سریع تاکسی گرفتم و به نزدیک ترین مرکز خرید رفتم…تو کمدش به اندازه ی کافی لباس و پیرهن و کراوات داشت…روی میزش چند وقت میشد که یه عطر نیمه خالی گذاشته بود…با اکراه براش عطر خریدم..ترسیدم خرافات رها رو زندگیم تاثیر بذاره…دلم جدایی نمیخواست!

مغازه کنار عطر فروشی یه پیرهن تا نزدیک زانوی جذابی پشت ویترین گذاشته بود..خیلی چشممو گرفت…قیمتش و پرسیدم..با اینکه قیمت مناسبی داشت اما به هوای دو دست لباسی که خریده بودم عذاب وجدان داشتم… اما برای امشب و جشن دو نفره امون واجب بود!

از مغازه بیرون می اومدم که گوشیم زنگ خورد و تازه متوجه پنج میس کال کوهیار شدم…

_جانم؟

_آوا…؟؟ جانم نمیخواد بگی…بیا من گوشتو بکنم بذارم کف دستت که هزار جور فکر و خیال تو سرم افتاد…

_اومدم آرایشگاه دم خونمون کارم طول کشید

با تعجب گفت

_آرایشگاه واسه چی…تو که خوب بودی…موهاتو کوتاه کردی؟

_نه..واسه عروسی رها اومدم وقت بگیرم..دیگه دارم برمیگردم

_بیام دنبالت…میدونی چند ساعته رفتی؟

_ببخشید تازه نیم ساعته اومدم آرایشگاه..همه اش داشتم تو خیابونا قدم میزدم.الان برمیگردم.

_مراقب خودت باش…زود بیا …

_باشه اومدم..فعلا

از بس دوییده بودم تموم بدنم خیس عرق شده بود…مطمئن بودم موهای سرم به فرقم چسبیده.

تاکسی دربست گرفتم تا شیرینی فروشی نزدیک خونه…کیک های تولد داشت اما همه عجق وجق بود…یه کیک چهارگوش دوکیلویی انتخاب کردم با اینکه بزرگ بود اما دوست داشتم عکس دوتاییمون و که روز عقد گرفتیم روش بندازم…عکس و به گوشی یکی از کارکنین بلوتوث کردم و مجبور شدم بیست دقیقه منتظر بمونم تا آماده بشه…عجله داشتم و مدام احساس میکردم یکی داره عقربه های ساعت و میکشه جلوتر…

کیک که آماده شد ازم پرسید چیزی پایینش بنویسم؟

شاید بدون هیچ فکری به زبون آوردم…

بنویسید ” مسیح روزهای تلخ من میلادت مبارک”

دوباره از همون جلوی شیرینی فروشی تاکسی گرفتم.با عجله کلید و توی قفل چرخوندم…حواسم به پنجره ی اتاق کوهیار بود…در خونه رو کاملا بی صدا بستم.پاورچین پاورچین وارد خونه شدم و نگاهم و دور تا دور چرخوندم.با شنیدن صداش که انگار داشت با تلفن حرف میزد نفس آسوده ای کشیدم و به سمت آشپزخونه رفتم.همینکه کیک و داخل یخچال گذاشتم و خواستم از آشپزخونه بیرون برم چشمم به قابلامه روی گاز افتاد که زیرش روشن بود…

درشو برداشتم و بوی لذیذ فلفل سبز و پیاز و ادویه ای که به مرغش زده بود دلم و ضعف داد…روسریم و جلوتر کشیدم تا موهای رنگ شده ام معلوم نشه.در اتاقشو که زدم با صدای بلند گفت

_چه عجب

در و باز کردم و از روی صندلی بلند شد.لبخند روی لبش بود و من آرامش گرفتم

_حالا یه روز ما رفتیم بیرونا…صد بار دیگه ام زنگ میزدی

_چقدرم جواب دادی.کم مونده بود بیام تو کوچه ها دنبالت.چی شد ؟ وقت گرفتی؟

به در تکیه دادم و رو به روم دست به کمر ایستاد

_آره.فردا ساعت یک باید اونجا باشم. حالا به نظرت رفتنم واجبه؟

ابروی چپشو ماهرانه بالا داد و با تعجب پرسید

_عروسی خواهرت و میگی یا آرایشگاه رفتنو؟

فکر اینکه بخوام چند ساعت زیر دست آرایشگر بشینم کلافه ام میکرد

_آرایشگاه رفتن…میخوای کنسلش کنم؟

نزدیک تر اومد و من بیشتر به در چسبیدم.

_اگه از پس رها و اون یکی دوستت سنا برمیای نرو…تو نیازی به آرایشگاه رفتن نداری!

نتونستم خنده ی زیر پوستیمو بروز ندم…نیشِ تا بناگوش باز شده ام به خنده وادارش کرد

_خوشحال شدی ازت تعریف کردم؟

_اهووم!

سرتکون داد و خواست از اتاق بیرون بره که دستمو رو بازوش گذاشتم.

_کجا؟

نگاهشو از بازوش گرفت و با لحن عادی گفت

_برم به غذا سربزنم.

رو به روش ایستادم و دستگیره ی در و گرفت

_نمیخواد…من حواسم هست.تو به کارت برس.خیالت راحت

جمله هامو پشت سرم گفتم و در مقابل چشم های متعجب کوهیار خونسرد تر نشون دادم

_بلدم برنج بذارم…غذاتون خراب نمیشه…خوب شد؟

_باشه…پس منم به کارم برسم.برنج سه پیمونه بذارا…گشنه امه

_باشه…

در اتاقشو بستم و گوشم و به در اتاقش چسبوندم…نفسشو با صدا بیرون فرستاد و با کمی تاخیر از در فاصله گرفت.

باید چند دقیقه فکر میکردم و برنامه ریزی…تصمیم گرفتم اول غذامو رو به راه کنم …

شیشه میز وسط هال و تمیز کردم و کادو و ظرف میوه رو روش گذاشتم…بشقاب و چنگال و یه دونه نمک دون هم گوشه میز قرار گرفت.شربت آبلیمو درست کردم و شیرینیشو امتحان کردم…پارچ شربت و دو تا لیوان هم روی میز گذاشتم…فقط برای کیک جا مونده بود…

لباسم و از توی کیسه شیک و پیکش بیرون کشیدم و با عجله تنم کردم…حس خوبی به ظاهرم نداشتم…با خودم فکر کردم تو تن مانکن پشت ویترین لباسم قشنگ تر بود تا حالا…

کمد لباس هامو زیر و رو کردم اما بازم تصمیم براین شد که همین لباس و بپوشم.جلوی آئینه نشستم پیش از اینکه کرم مای رو به صورتم بزنم تصویر دخترک رو به روی آئینه با موهای کوتاه نسکافه ای و چشم های خاکستری و خسته تو ذوقم زد! بی رنگ و رو تر از من هم پیدا میشد؟

انرژی های منفی توی سرم و بیرون ریختم تا یه امروز به خاطر کوهیار سرحال باشم و شاید الکی خوش…

جلوی آئینه اینبار سعی کردم دنبال دختری بگردم که لباس شکلاتی زیبایی به تن کرده و موهای مجعد و خوش حالتش رو پشت گوشش انداخته…چشم هاش قشنگ تر شدند وقتی برق جادوی سیاه قلم تیره اش میکرد…

زیر چشم های گود رفته اش با کمک کانسیلری که زده بود اونقدرهام به چشم نمی اومد و بهتر به نظر میرسید…لب ها خشک و ترک خورده اش رنگ باخته به نظر میرسیدند…اینبار خشکی لب هاش گرفته شدند و حتی تغییر رنگ یافتند…

صورت استخوانی و لاغرش نیاز به رنگ و لعاب بیشتری داشت…ناشیانه قلموی رژ گونه اش روی صورتش به حرکت افتاد…

به آئینه ی اتاق چشم دوخته بودم که صدای کوهیار در اومد…

_آوا بوی برنجت دراومد…نسوزه…

دوییدم سمت آشپزخونه و به داد برنج رسیدم.نزدیک بود بسوزه اما به موقع به دادش رسیدم.از توی آشپزخونه به کوهیار گفتم

_دم کردم…

_آوا بازم چایی بیار…

لیوان چایی رو برداشتم تا دوباره براش بریزم اما نگاهم به لباسم افتاد…اگه میرفتم تو اتاقش نقشه ام لو میرفت…

_کوهیار سه تا چایی خوردی…نیم ساعت دیگه غذا میارم.

به غرغر کردنش توجهی نکردم و برگشتم توی اتاقم…آئینه ی بزرگ روی میز و به سختی بلند کردم و روی زمین گذاشتم.باید تمام قد خودم و میدیدم…خوب شده بودم…رنگ موهام بهم می اومد…لباسم بیشتر…

این وسط فقط دمپایی ابریم به شدت با تیپم ناهمخونی داشت…تا حالا خودم و به یاد ندارم که اینهمه اضطراب و وسواس به خرج داده باشم.مجبور شدم یکی از کفش هایی که برای عروسی رها خریده بودم بپوشم…رنگ مشکی کفش هفت سانتیم خیلی بهتر از رنگین کمون روی دمپایی ابریم بود.

برای اولین بار از آرایش صورتم خوشم اومد..اونقدر اعتماد به نفس گرفته بودم که حسرت خوردم کاش روز عقدم خودم دست به کار میشد جای اون نقش و نگار های دراکولایی رها…

شمع های کیکش رو که عدد چهل و یک رو به رخ میکشیدند روی کیک گذاشتم…از شدت هیجان و کاری که تا حالا برای کسی انجام نداده بودم دست هام میلرزید…

کیک و روی میز گذاشتم و دوربین کوچیک کوهیار و روی پایه اش نصب کردم و روبه روی میز گذاشتم تا به محض شروع جشنمون فیلم برداری کنه و شاید یکی از بهترین خاطراتمون رو بتونیم ثبت کنیم.

کلاه بامزه ای که از شیرینی فروشی خریده بودم روی سرم گذاشتم و کش سفتش رو پایین چونه ام قرار دادم…خنده دار شده بودم اما بازم برای من بی عرضه که توانایی خوشحال کردن هیچکس رو نداشتم نعمتی بود.

مونده بودم برم تو اتاقش و غافلگیرش کنم یا صداش بزنم و خودش بیاد بیرون…برای چند لحظه ای روی مبل تکی نشستم و ناامیدانه با خودم گفتم” اگه خوشحال نشد؟”

چشمم به عکس روی کیک افتاد…چند بار پشت سرهم نفس عمیق کشیدم تا اضطراب و تشویشی که بیهوده سراغم اومده بود دست از سرم برداره.

شمع های کیک و روشن کردم و از روی میز برداشتمش…دستام کاملا میلرزید و محکم سینی کیک و توی انگشتام فشار میدادم…با پام آروم به در اتاقش زدم…

_چایی آوردی؟

خنده ام گرفت…با آرنجم دستگیره در و به سختی پایین فرستادم و آروم در و با پام باز کردم

هنوز پشت کامپیوترش نشسته بود و کتاب روی میزش و ورق میزد…

_تولدت مبارک…

همینکه سرش رو برگردوند و کیک رو توی دستم دید دوباره گفتم

_فکرشم نمیکردی یادم باشه…نه؟

نگاهش بیشتر روی لباسم میچرخید و کلاهی که روی سرم گذاشته بودم حتی شاید به رنگ جدید موهام فکر میکرد که بهم میاد یا نه؟…یا خشکش زده بود یا زیاد خوشحال نشده بود…بیشتر به سمتم چرخید و با دقت بیشتر نگاهم کرد…

_چی گفتی؟

_بیست و پنج خرداد…روز تولدت…مبارک باشه.صد سال عمر کنی البته اگه تونستی منو تحمل کنی!

بلند شد و با تردید رو به روم ایستاد.چرا رو عکس کیک نگاه نمیکرد؟ چشم و ابروی من از اول هم همین شکلی بود…نکنه بی ریخت شده باشم؟

_عوض شدی…چجوری یادت مونده بود؟ واسه همینم رفتی بیرون؟

خنده روی لبم ماسیده شد بابت دروغی که گفتم

_گفتم برم با یه تیر دو نشون بزنم…جاخوردی نه؟

نگاهش به کیک تولد دقیق تر شد و متن روی کیک و زمزمه کرد…هرم نفس هایی که به صورتم میخورد و دوست داشتم اما…

_آوا…متن روی کیک…یعنی…

میون حرفش اومدم

_تو هم مسیح من بودی هم کوهیارم…تو نبودی معلوم نبود من امروز و این ساعت کجا بودم

لبخند دلنشینش برگه تازه ای از زندگی سیاه و سفیدم و ورق زد…قلبم ریخت با هر پلکی که زد…به موهام دست کشید…

_موهاشو ببین…تو فکر قلب منو نمیکنی با این شکل و شمایل جدید…با یه کلاه تولد..با یه کیک بزرگ میای تو اتاق؟ نمیگی عادت ندارم به این مهربون شدنات؟

دستشو زیر چونه ام برد و کش کلاهو آروم با سرانگشتش جلو کشید…داشت قلقلکم میداد و نتونستم جلوی خنده ام رو بگیرم…

_اذیت نکن…به جاش کیک و از دستم بگیر.

کلاه و برداشت و روی سر خودش گذاشت…تازه چشمش به کیک افتاد و درست کنارم ایستاد…

دستش دور کمرم حلقه شد و ناخوداگاه بدنم مثل همیشه به عکس العمل وادارم کرد…کمرم یهو صاف شد و کوهیار دستشو بیشتر به پهلوم فشار داد…گرمای دست پهنش حتی از روی لباس هم میتونست ذوبم کنه…

_غافلگیرم کردی…یه درصدم نمیتونستم احتمالشو بدم که یادت باشه.واقعا ممنونم…

قلبم سوخت یا گونه ی سرخ شده ام! دقیق یادم نیست…من فقط بوسیده شدم و یک اتفاق ساده برام افتاد…نمیدونم چه اصراری بود که قلبم این موضوع معمول و ممکن رو اینقدر بزرگ و هیجانی جلوه بده؟

“کوهیار”

کیک نسبتا بزرگ و از دستش گرفتم…سرمای دستش رو لمس کردم

_این همه کیک و من بخورم یا تو؟

کنارم قدم برداشت و با لبخند محو روی لبش گفت

_آخه رو اون کوچیکا عکس نمینداختن.

به میز وسط پذیرایی که رسیدیم چشمم به جعبه ی کادو پیچ روی میز افتاد…آوا برای کیک جا باز کرد و روی میز گذاشت

_کادوی منه؟ راضی به زحمت نبودیم خانوم…شرمنده فرمودید

دوربین و روشن کرد و شروع کرد به پذیرایی کردن…روی مبل نشسته بودم و تک تک حرکاتش رو از نظر میگذروندم…اضطرابی که داشت حتی از قدم برداشتنش نمایان بود …حتی از پوست بازوی مور مور شده اش پیدا بود…

_موهات بهت میاد اما لباست بیشتر…امروز خریدی؟

لزومی به یهو نشستنش نبود.اما همینکه از لباسش تعریف کردم روی مبل نشستو پایین لباسش رو تا زیر زانو کشید.

_آره امروز خریدم. یه خورده کوتاهه فقط.

جمله آخرش و انگار داشت با خودش میگفت

_نه اتفاقا…اندازه اش خیلی ام خوبه…

چشم هاش به نقطه ای نامعلوم خیره شده بود که از سرجام بلند شدم و کنارش نشستم.دستم و دوباره دور کمرش حلقه کردم و شونه به شونه اش شدم.

_شمع ها آب شدن…فوتش کنم؟

انگار که صدام از فکر بیرون آوردش…ظرف کیک رو جلو کشید…

_اول آرزو کن

نگاهم میکرد و من تمام احساسم رو یکجا فرو بردم.

بی آنکه بدانی…بی آنکه بخواهی…بی آنکه بخواهم بی آنکه بدانم در اعماق درونم با تو یکی شده ام.نفهمیدم چطور این اتفاق افتاد…بدون اینکه تو باشی درغیاب تو اتفاق افتاد…تو نبودی…بودی و رفتی و باز با من یکی شدی…تو در من حضور داری…تو در من نفس میکشی نه اصلا تو همان نفسی هستی که من میکشم…یه جایی تو اعماق وجودم در بهترین نقطه ی قلبم ما یکی شدیم و حالا داریم با آرامش کنار هم زندگی میکنیم…

تو از بدیهات منی….انگار کشتی بی سرنشین تو وجودم غرق شده باشه انگار سالیان سال گذشته باشه و کشتی جزیی از دریا شده باشه و کشتی و دریا یکی شده باشند…عشق تو من رو طوری در خودش غرق کرده که من دیگه من نیستم…کار ما به ” ما ” رسید…ما با هم یکی شدیم.

نمیفهمم…نمیفهمم…قلبم توی گلو میتپد وقتی به تو فکر میکنم…

_بگو چی آرزو کنم؟

این پلک نزدن ها داره کارم و تموم میکنه آوا جان..

_دعا کن خدا بهمون یه بچه بده…یه پسر که همه چیش به باباش بره…!

معنی تک تک جمله هایی که گفت از بر بودم…نمیخواستم سنگینی حرف هاش سر دلش بمونه.

سرش روی شونه ام قرار گرفت و آروم دستم و روی سرش گذاشتم…نوازش کردم موهاشو…

_ببین خانوم خانوما…یچه ات به من بره که دیگه دوسم نداشته باشی؟ که جای منو توی قلبت بگیره؟ کور خوندی…

خندید و با صدایی که میلرزید از یه بغض کهنه و شاید سرباز نکرده… گفت:

_تو دعا کن من مادر بشم…

روی سرش بوسه ای طولانی نشوندم…

_حالا شد…از الان بگم حق نداری مادر شدی اون جغله بچه رو از من بیشتر دوست داشته باشی…

سرش و از روی شونه ام برداشت و با چشم های نمناکش به کیک اشاره کرد…

_فوت کن…

آرزو کردم هرچی که آوا میخواست …

برای آوردن چاقو از کنارم بلند شد…آوای خاموشم بیشتر از قبل محبت ها و نوازش هامو تحمل میکرد…

دکتر هم بهم یادآور کرده بود …افرادی مثل آواکه توی گذشته و برای مدت طولانی مشکلات سختی رو پشت سر گذاشتند شاید برای چند سال بعد از اون روزها بتونند روی پای خودشون بایستند…اما درست وقتی که زندگیشون به یه سُکان آرامش میرسه افسردگی های گذشته سراغشون میاد…حتی بیشتر به تلخی های روزهای قبل فکر میکنند…انگار آرامش الانشون و تاب نمیارن و عادت کردند به اضطراب و تشویش گذشته…

اون زمانه که با یه شوک باید اون ها رو از منجلابی که توش دست و پا میزنند بیرون کشید و کمک کرد که به زندگی حالشون برگردند…

نظر دکتر درباره ی شوک عصبی با من متفاوت بود…من نمیخواستم آوا رو تو موقعیتی قرار بدم که به خاطر من و مظلوم نمایی من دست به کاری بزنه که دوست نداره..دکتر مدام ازم میخواست به آوا یادآور کنم خواسته و نیازم رو…بهم گفت با بروز ناراحتی و دلخوریم…با کم صحبتی و گوشه گیری…حتی با حرف زدن های کوتاه و تلپاتی دلش و به رحم بیارم…

بهم پیشنهاد داد محبتم رو طور دیگه ای ابراز کنم…روبوسی اول صبح…آخر شب…بین شوخی و خنده..مدام محبتم رو با نوزاش عاشقانه و کنار هم بودن بروز بدم…اما من این روش و متد و قبول نداشتم! شاید به هوای خود آوا و حتی ترحمی که دوست نداشتم بهم داشته باشه. و شاید تنها به خاطر خودم…!

اینکه هربار تا لب چشمه برم و تشنه برگردم عذاب آور ترین حال ممکن برای منِ…منی که سرکه ی ده ساله ای رو پیش روم میبینم و تاب نمیارم…

هیچ رقمه نمیخواستم باهاش بدتا کنم تا اینکه اون روز خودش بهونه دستم داد و منم زود از کوره در رفتم…با اینکه هرلحظه اش به خودم لعنت میفرستادم که چرا دارم ناراحتش میکنم اما بازم برای یکی دو روز دندون روی جیگر گذاشتم…از نتیجه اش راضی ام اما از دلی که شکستم نه…آوا باید درکنار من آرامش داشته باشه نه اینکه مدام دست و دلش بلرزه که نکنه من بازم از کوره دربرم…

_آوا رفتی چاقو بسازی؟ بیا دلم ضعف رفت…

چاقو به دست با چشم هایی که کاملا گریه ی چند لحظه پیشش رو نشون میداد برگشت

_منم گشنه امه.

به جای چاقو دستش و گرفتم تا کنارم بشینه و باز فرار نکنه…کیک تولد و بریدم و یه تیکه بزرگ برای خودم توی بشقاب گذاشتم…

_این زیاده…

یه تیکه کوچیکتر بریدم و برای آوا توی بشقاب دیگه گذاشتم

_اون واسه خودم بود…این مال شما

_اهان…!

بشقاب و دستش دادم

_میگم زیاد گرفتی ها..من و تو مگه چقدر اینو میتونیم بخوریم؟

پا روی پا انداخت و منهم به مبل تکیه دادم و شاید بیشتر به بازوی نحیف آوا…

_میخوای عرفان و زنشو واسه شام دعوت کنیم؟

چنگال و توی کیک فرو بردم و تیکه ی بزرگی و توی دهنم چپوندم…

_فکر بدی نیست…درباره اش فکر میکنم!

_کوهیار ناهارم داریما…خودتو سیر نکن.

نگاهش به لپ باد کرده ام بود و حتما خامه ای که گوشه لبم مالیده شده بود…لیوان شربت و جلوم گرفت..یه قلپ ازش خوردم تا کیکو بفرستم پایین…

_چی گفتی؟

نخودی خندید و خودشو به خوردن کیک مشغول کرد…

_با توام جوجه…به چی میخندی؟ آره عزیزم…من کیک نخورده ام…من اصلا خامه ندیده ام…نمیبینی دست و پام داره میلرزه…

بلند تر خندید و خامه ی روی کیکشو با چنگالش برداشت و سمت دهنم آورد…

_بیا عزیزم..بخور عقده ای نشی پس فردا میریم یه مهمونی خامه میبینی آبرومو میبری…

نوک چنگالو به دهنم چسبونده بود و غش غش میخندید…با اینکه داشت مسخره ام میکرد اما واقعیتی بود که من صادقانه به زبون آورده بودم…دستشو رد نکردم و خامه ی کیک اونم خوردم.طعم بچگیمو میداد…

با دستمال گوشه لبم و پاک کرد و دوباره غش غش خندید و به بازوم زد.

_من فکر کنم تو بغیر از خامه غذاهای دیگه ام خیلی دوست داری.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن