رمان مرد قد بلند

رمان مرد قد بلند پارت 15

_هیچی…یعنی من..گرمم بود …بعد پری گفت…دیگه اومدیم بیرون.تو چی؟

دستپاچگیم کاملا مشهود بود.به خصوص وقتی که کوهیار به چشم هام زل زد و با اخمی که یه لحظه روی صورتش نشست پرسید

_خوبی عزیزم؟

_هووم؟

آرنج پریسان توی پهلوم نشست و خیلی زود به خودم اومدم

_من…خوبم.فقط یه خورده با مامانم حرف زدم که…

پریسان حرفمو قطع کرد و رو به کوهیار گفت

_مامانش هرچی گفت یه کلام حرف نزد…بعدشم مثل چی پاشد رفت پیش خواهرش تا رو به قبله نشه…زبونشو شما کوتاه کردی؟ والا اون آوایی که من میشناختم هیچکس از دست زبون تند و تیزش در امان نبود…حالا چی شده اینطوری شده ما که نفهمیدیم!

کوهیار خندید و در حالی که دستم و توی دستش آروم فشار میداد به پریسان گفت

_اولا مادرشون با این سن و سال متوجه نمیشن که مراسم عروسی جای این حرفا نیست..اما آوا که اینم چیزارو خوب میدونه سکوت کرده…شما حرص نخور! دوما…هرزنی باید از مردش حساب ببره.آواهم از این قانون مستثنی نیست…

تنه ی آرومی بهم زد و پریسان ابروهاشو بالا انداخت و زیر لب حرفی زد که نشنیدیم…

_پریسان خانوم راحت باشید…بلند بگید ماهم بشنویم

پریسان خاکستر سیگارشو روی زمین ریخت و با خنده ی مرموزی رو بهم گفت

_دارم سعی میکنم مودب باشم!

کوهیار از معدب بودن پریسان نهایت استفاده رو کرد و سر جمع چنتا تیکه و متلک بارمون کرد.منکه برای مخفی بودن سیگاری که کشیده بودم سکوت کردم و پریسان هم به خاطر ادب و احترامی که میخواست رعایت کنه سکوت میکرد و گاهی با چشم و ابرو اومدن تکلیف کوهیار و مشخص میکرد.

گپ زدن سه نفمون با اومدن سامان چهار نفره شد تا وقتی که سنا بهمون زنگ زد و ماهم به قسمت زنونه رفتیم…پریسان تک تک حرف های کوهیار و به گوش سنا رسوند و اونم به خاطر کوتاهی تو پاسخگویی اعتراض کزد.

برای سرو شام میعاد پیش رها اومد و فیلبردارم ادا اصول های مخصوصی رو بهشون میگفت …سرمون به خوردن غذا گرم بود که مامانم و مادر میعاد سر هر میز اومدن …موقعی که به میز ما رسیدند مادر میعاد احوالپرسیش گل کرد…نگاه های سنگین مامانم اذیتم میکرد اما به احترام رها و میعاد زبون سر جیگرسوخته ام گذاشتم …

بعد از خوردن غذا خیلی زود مانتومو تنم کردم و سراغ رها رفتم.اصرار داشت که تا خونه اش که میشد همون خونه قبلی میعاد برم اما تحمل مامان تا همینجا هم از سرم زیاد بود .به کوهیار زنگ زده بودم و میدونستم که بیرون منتظرمه اما وقتی دیدمش کنار محمد و سامان و علیرضا ایستاده بود و مشغول حرف زدن بود.

شالم و جلو کشیدم و سمتشون رفتم…محمد زودتر از بقیه متوجهم شد…

_به خواهر عروس…پارسال دوست امسال برو بابا…! چه عجب چشممون به جمال نورانی شما منور شد!

حواسم به نگاه خیره علیرضا بود…نه به من نگاه کرد نه لبخند زد..انگار روی زمین دنبال چیزی میگشت!

_سلام…از کی تا حالا تو این مدلی حرف زدنو یاد گرفتی؟

سامان جای محمد جواب داد

_از وقتی نومزد کرده…مدل حرف زدنش عوض شده..

کوهیار دستشو دور کمرم حلقه کرد و مثل ما لبخند زد.توی اون جمعی که علیرضا ساکت تر از همه ایستاده بود کاملا معذب بودم.

_بریم کوهیار؟ خسته شدم.

نگاهش آرومم میکرد و صداش خلسه ی معجزه آوری تقدیمم کرد

_میریم الان…

_خانوم مهندس…از فردا باید راس ساعت بیاید شرکت چون اون سه نفر خانوم دیگه مرخصی گرفتن به شدت جای خالی شما احساس میشه.

محمد امشب دست بردار من نبود…علیرضا پیش از اینکه چیزی بگم عذرخواهی کرد و از جمع فاصله گرفت تا جواب گوشیشو بده.کوهیار داشت وساطتت میکرد تا یکی دو روز دیگه ام بهم مرخصی بدن و من بیشتر استراحت کنم.

_ولشون کن کوهیار…اینا چشم ندارن استراحت کردن منو ببینن…

شوخی یهوییمو سامان جواب داد

_خاله قزی پرو بازی در نیار…طرح های پریسان و علی به درد عمه هاشون میخوره…پاشو بیا که یه قرارداد توپ بستیم…سور ندادیم تا توام بیای.

_جدی؟ تجاری ِ یا باز مسکونی؟ مال کی هست؟

محمد یقه ی لباسشو که توی کتش گیر کرده بود مرتب کرد و با خنده ی گفت

_تجاریِ…باورت نمیشه…تو بهترین جای شمال تهران.از آشناهای علیرضا بود وگرنه ما کجا این غلطای اضافه کجا…

_چه خوب…پس واجب شد فردا حتما بیام.ماکتشم ساختید؟

سامان پیش دستی کرد و زودتر جواب داد

_نه…فعلا هی داریم به پاسش جشن میگیریم.

_پس واجب شد بیام جمعتون کنم.

کوهیار مثل محمد با صدای بلند خندید و سامان بازم جوابمو داد…کم کم جلوی در تالار داشت شلوغ میشد که از بچه ها خداحافظی کردیم و با کوهیار برگشتیم.

تو ماشین که نشستیم و راه افتادیم کوهیار از مراسم پرسید و بیشتر از مادرم…همه رو براش گفتم…از سکوتم خوشحال بود و از حرفی که به مادرم زده بودم ناراحت…

صندلی ماشینو خوابوندم و به پهلو خوابیدم…چشم هام باز بود و به نیم رخ کوهیار نگاه میکردم.دلم میخواست باهام حرف بزنه..بهم بگه که از دستم دلخور نیست…بگه بازم منو بخشیده و حتی دوسم داره…اصلا باید با زبون بی زبونی حالیش کنم که حداقل روزی سه چهار بار بهم یادآوری کنه که چقر دوسم داره…

_حالا این تن بمیره جواب مامانتو ندادی؟

نفسمو کلافه بیرون فرستادم و با نوک انگشت اشاره ام به مژه های ریمل زده ام دست کشیدم

_نه…فقط همونو بهش گفتم.هرچند حقش بود همونجا دهنمو باز میکردم هرچی لایقش بود بارش میکردم…

دستشو روی سرم کشید و با اخم بامزه ای گفت

_باز که زدی جاده خاکی…بهت گفتم سعی کن به مادرتم حق بدی.

دستشو از روی سرم برداشت و دنده ی ماشین و عوض کرد.

_مامانم منو تنها گذاشت.هیچ مادری اینکارو نمیکنه.

_مامانت تو اون شرایط مسلما نمیتونسته تصمیم عاقلانه ای بگیره.وگرنه تو رم مثل رها با خودش میبرد.وقتی ام که پیدات میکنه میخواسته جبران کنه اما تو بهش این فرصتو ندادی…بدتر از مادر توام پیدا میشه آوا خانوم..اونایی که بچه هاشون میذارن سر راه…یا حتی اونایی که پاره ی تنشونو میفروشن.اگه الان بهت نیش و کنایه میزن چون تو کاملا از زندگیت حذفش کردی…بهتر بود واسه مراسم عقد دعوتش میکردی…اون هنوزم نمیدونه تو اون سال چه بلایی سرت اومده.فکر میکنه تو کنار پدرت زندگی معمول خودتو داشتی…هرکس دیگه ایم باشه همین فکرو میکنه.شاید با خودش فکر میکرده تو رو دست کسی سپرده که بیشتر از چشماشم از تو مراقبت میکنه…اما…

_ازش طرفداری نکن..وقتی ام برگشت فقط از سر ترحم بود نه دلسوزی و نگرانی واسه بچه اش…من هیچوقت اون روزی که اومد بهم سر زد و یادم نمیره…بهم گفت لباسات بود میده…زیر ناخن هات سیاهه…گوشه لبت سسیِ! …

تلخ خندیدم و تو سکوت نگاهم کرد…

_نمیدونست چند دقیقه پیشش بابام بهم سیلی زده بود و گوشه لبم پاره شده بود…میخواستم بوسش کنم که پسم زد…نفسشو حبس کرد ..بینیشم گرفت.من خونریزی داشتم کوهیار …

میون خنده بغضم باز شد…اشکم ریخت و کوهیار کف دستشو رو تمام صورتش کشید…

_کی میخوای از این گذشته دست برداری آوا؟ به قرآن قسم وقتی از اون روزات میگی دلم میخواد هرچی مرده با خودم آتیش بزنم.

سکوت سنگینی بینمون حکمرانی میکرد…تا خونه نه اون حرفی زد نه من…جلوی در خونه ماشینو پارک میکرد که زودتر وارد خونه شدم.تا پامو تو اتاقم گذاشتم لباس راحتی هامو از توی کشو درآوردم…

موهایی که به سرم اضافه شده بود و با سنجاقش از سرم بیرون کشیدم و روی میز گذاشتم.با دستمال آرایشی که داشتم سیاهی زیر چشممو پاک کردم و مژه های مصنوعی که برامون گذاشته بودن از روی چشمام برداشتم…سنجاق های تو سرم انگار پوستم و کنده بودن…وقتی از موهام جداشون کردم پوست سرم میسوخت…

از اتاقم بیرون می اومدم که دیدم کوهیار کتشو روی پاش انداخته و روی مبل دراز کشیده.نگران شدم که نکنه باز گردنش درد گرفته باشه.

_کوهیار..؟!

نیم خیز شد

_جانم؟

نزدیکتر رفتم …حوله ی توی دستم و جابجا کردم

_خوبی؟

دستشو میون موهای پرش کشید و مرتبش کرد.

_آره…فقط خسته ام.صبح زود پاشدم.عصرم که نتونستم بخوابم.میخوای بری حموم؟

نگاهم به حوله ی توی دستم افتاد.با اینکه خسته بودم اما ترجیح میدادم به خاطر فردا و روز کاریمحتما برم.

_اوهوم.

بلند شد و کتشو روی دستش انداخت.دگمه های پیرهنشو باز کرده بود و کاملا خسته قدم برداشت

_پس منم میرم بخوابم.صبح با ماشین برو شرکت.عرفان میاد دنبالم.

رو به روم ایستاد و با لبخند خسته ای که روی لبش نشست گفت

_الان که نیگات میکنم میبینم تو از مادرتم قشنگتری.

خنده ی پهن روی لبم و که دید نزدیکتر اومد و گونه ام و بوسید…

_مرسی..بابت همه چی

چشم هاشو باز و بسته کرد و باز ته دلم لرزید…حس خوب داشتنش هر لحظه بیشتر تو وجودم ریشه دار میشد.

_شب بخیر

_شب توام بخیر.

یعنی تو حموم زیر اون دوش سوراخ سوراخ بشینی و گریه کنی…یعنی بری توی بالکن و باز شاملو بخونی…همسایه های رو به رو دزد خونه اشونو دنبال کنن و تو گریه کنی…با اسپیلت سردت بشه و بدون اسپیلت گرمت…ندونی چیکار کنی…گریه کنی و بوسه بخوای…مرد بخوای…سنگینی یه حجم ته ریش دار ِ آشنا رو کنارت بخوای…کنارت نباشه و گریه کنی…

یعنی دلت هوس جنین کنه…هوس یه کوچک لزج و بی پناه که گونه هاش شبیه تو باشه و ابروهاش شبیه مردت…تو شیکمت نداشته باشیش…و باز گریه کنی…دلت بخواد بری کنارش اما بترسی از حسی که هنوزم داریش…

یعنی دوست داشته باشی کنارش بخوابی و نفسش هاش صورتت و نوازش کنه اما…گریه کنی…اونقدر که پلک های نمناکت سنگین بشن و توی خواب عمیق غوطه ور بشی…

صبح زودتر از کوهیار بیدار شدم و میز صبحانه رو چیدم.با عجله چند لقمه برای خودم درست کردم و به زور توی دهنم چپوندم..چایی ِ شیرین نشده ام و با لقمه ها پایین فرستادم .تو اتاقم دنبال مقنعه ام میگشتم که توی کمد پیداش کردم.اونقدر با عجله اتوش زدم که دستم سوخت…شدت سوختگی خیلی نبود اما قرمز شده بود و کاملا دو بند انگشت اشاره ام کمی متورم شدن.

کلید خونه و سوییچ ماشینو از روی میز برداشتم و از خونه بیرون زدم.با نیم ساعت تاخیر رسیدم شرکت.

پشت در که رسیدم نفسی تازه کردم و زنگ و فشار دادم.علیرضا درو باز کرد…به نسبت دیشب هیچ تغییری نکرده بود..حتی همون کت و شلوار تنش بود.

_سلام.صبح بخیر

زورکی لبخند زدم و وارد شدم…چشم های پف کرده امون شبیه هم شده بود!

_صبح توام بخیر…ببخشید دیر رسیدم.بقیه کجان؟

در و بست و کف دستشو روی صورتش کشید…خستگی توی صورتش موج میزد …

_هنوز نیومدن…توام نمی اومدی محمد یه چی گفت

قبل از اینکه تو اتاقم برم روی یکی از صندلی ها نشستم …علیرضا هم رو به روم نشست و دست به سینه سرشو به دیوار تیکه داد.

_گیج خوابم.دیشب هرچقدر با خودم کلنجار رفتم خوابم نبرد…تو از دوری خواهرت گریه کردی که چشمات پف داره؟

نمیدونستم باید چی بگم..خودمم از حال دیشبم سر درنمیاوردم.شایدم دلم برای رها تنگ شده بود و که مثل دیوونه ها ساعت ها گریه کردم.

_میرم تو اتاقم…کارایی که باید انجام بدم و واسم نوشتی؟

بدون اینکه چشم هاشو باز کنه و حتی جوابی بده سری تکون داد و منم وارد اتاقم شدم.روی میزم برگه ای گذاشته بود و توش کارایی که باید انجام میدادم و نوشته بود.

برای ساعت یازده باید میرفتم ساختمونی که روز تحویلش بود…شانس آوردم ماشین همراهم بود ..

_آوا…؟

در اتاق نیمه باز مونده بود و علیرضا تو همون فاصله ایستاده بود…بیشتر ترسناک شده بود!

_چیِ؟

_حالم خوب نیست…میخوام برم خونه.

پشت میزم نشستم و صندلیمو به جلو هدایت کردم.

_برو به سلامت..خیالتم راحت..کارا رو انجام میدم.

در و با دستش باز کرد و تکیه اشو بهش داد.موهاشو خاروند و با چشم های نیمه باز و خوابالوده اش گفت

_آخه بچه های نه تا ده میان…ملکی میخواد بیاد یه سری برگه ها رو امضا کنه یه چکم تحویل بده…فکر نمیکنم حالا حالاها بیاد..اونم برسه هشت ..هشت و نیمه.

_باشه…منکه هستم.تو برو..فقط باید بهش رسید بدم بابت چک؟

_آره…رسیدشو نوشتم مهرم زدم..تو کشوی میزمه.کاری داشتی زنگ بزن

_خدافظ

صدای بسته شدن در شرکت و که شنیدم از پشت میزم بلند شدم و توی آشپزخونه رفتم.دلم چایی میخواست و عطشم با خوردن آب تموم نمیشد…

طرح هایی که باید دوباره بازسازی میشدن چک میکردم که اسم “ملکی” تو ذهنم اومد..یکی از کار ها برای پروژه ی جدید اون بود…

نگاهم به ساعت اتاق افتاد..کاش تا اومدن سامان و محمد نیاد…! من از نگاه های اون مردک خوش نمی اومد.سکوت اتاق و صدای تیک تاک ساعت بالای سرم دلهره ی عجیبی بهم میداد…

ساعت یک ربع به هشت شد و خبری از سامان و محمد نشد..مضطرب بودم اما همینکه کوهیار بهم زنگ زد صداش مثل آب روی آتیش آرومم کرد…

_تو شرکت تنهام!

_چرا؟

_میان..محمد و سامان میان…

_تو خوبی خانوم؟

_آره…چیزی نیست…فقط هی دهنم خشک میشه …

_برو یه لیوان آب خنک بردار بخور.

_باشه.تو داری میری شرکت عرفان؟

_آره عزیزم.اومده دنبالم .الان تو ماشینیم.سلام میرسونه

_سلامت باشه.کی برمیگردی خونه؟

_امشب دیر میام.مهموناشو میخواد ببره برج میلاد …شامم مجبورم پیششون باشم…برای تو غذا تو یخچال هست…نخوابی تا بیاما…

صدای غر غر کردن و مسخره کردن عرفان و بعد جمله ی آخر کوهیار شنیدم…

_برو تا خفه ات نکرده…کوهیار کاری داشتم میتونم به گوشیت زنگ بزنم دیگه؟

صدای خنده اش قطع شد و گفت

_آره عزیزم..هروقت کار داشتی بهم زنگ بزن…شماره عرفانم که داری.

_اوهوم…باشه پس خدافظ.

_مراقب خودت باش

بعد از تماس کوهیار حسابی سرم گرم کارم بود که صدای زنگ درو شنیدم.اول فکر کردم محمد یا سامان باشند اما هرکدوم از اونا کلید داشتند. پشت در که رسیدم دستی به مقنعه ام کشیدم و تا حد ممکن جلو آوردمش..آثار رژ لب و از روی لب های نازکم پاک کردم…آستین مانتومو به گونه ام کشیدم و با صدای دوباره زنگ دستم و روی دستگیره گذاشتم.

در باز کردم و با دیدن چهره ی ملکی لرز بدی توی تنم نشست.

_سلام خانوم.صبح عالی متعالی…! از دیدنتون بسیار خوشحال و مسرورم بانو..

از جلوی در کنار رفتم تا حین وارد شدن تنه اش بهم نخوره و بیشتر از این مسرور نشه.

_خوش آمدید…

لحن خشک و محکمم به گوشش ناآشنا اومد…اخم الکی کرد و گفت

_خانوم اول صبحی و اینقدر بداخلاقی…

به زور لب هامو روی هم کشیدم و از حرص فشار دادم

_بفرمایید…آقای رادفرد نیستن اما من در خدمتم.

نیش بازش شل تر شد و وسط سالن کوچیک شرکت دوری زد و گفت

_چرا هیچکس نیست…! شما تنها هستید؟!

مرتیکه حرومزاده…خوشحال شده بود…

_الان میان.آقای راد فرد حالشون خوب نبود پیش پای شما رفتن اما بچه ها نزدیکن میرسن خدمتتون.

به اتاق علیرضا و محمد اشاره کردم

_بفرمایید داخل اتاق تا برگه ها رو بدم امضا کنید

تمام مدت نگاه سنگین و کنجکاوشو روی خودم احساس میکردم…وارد اتاق شدم و با تعلل وارد شد..پشت میز علیرضا نشستم و از روی میز برگه هاشو برداشتم.دکمه ی کتشو باز کرد و روی صندلی نزدیک میز نشست.برگه ها رو سمتش گرفتم

_اینا رو باید امضا کنید…

دستم هنوز روی هوا بود که با خنده ی مزخرفی گفت

_حالا چه عجله ای ِ خانوم مهندس…یه چایی یه نسکافه ای چیزی ندارید به ما بدید؟ بذارید مشتری شیم..!

مردک عوضی سرخوش ولش میکردی بیشترم به دلش صابون میزد.جوری روی صندلی لم داده بود که انگار قرار چند ساعتی روی همون صندلی جاخوش کنه.

زیرلب بهش بد و بیراه میگفتم و به خودم لعنت میفرستادم که چرا با رفتن علیرضا موافقت کردم.

_آب قطعه…!

جواب تند و تیزم نیش باز ده اش و جمع کرد..دوباره برگه ها رو جلوش گرفتم

_میشه امضا کنید…من عجله دارم!

بادی به قبقبه ی بزرگش انداخت و با حالت منزجر کننده ای لبخند زنون برگه ها رو از دستم گرفت

_شما عجله دارید؟ کارتون همینه خانوم مهندس…من اگه بگم عجله دارم یه حرفیِ…شما که باید سرتون خلوت تر باشه.

نگاه سنگین و سردم روی چشم های روشنش موند …

_چند روز مرخصی گرفته بودم به همین دلیل کار زیاد دارم…آقای رادفرد گفتند یه چکم باید به من تحویل بدید…

خودکار و از جیب کتش بیرون کشید و روی برگه ها گذاشت

_بله…فقط رسید و کی تحویلم میدید؟

_آقای رادفرد گذاشتند من تحویلتون میدم.میشه لطف کنید چک و بدید؟

کم مونده بود یقه ی کتشو بگیریم و خودم چک و ازش بگیرم.از توی کیفی که همراهش بود پاکتی و برداشت و روی میز گذاشت…

_امروز قرار بود یکی و بفرستند ساختمون جدیدم…طرح ها با کیِ؟

نگاهم به جعبه ی خالی دستمال کاغذی افتاد..دست های عرق کرده امو روی پام کشیدم و نفسمو با حرص بیرون فرستادم…روز اول هفته ام با بودن کنار ملکی به گند کشیده میشد…از اینکه باید امروز بیش از این مردک شیکم گنده ی خوش خنده رو تحمل کنم شاکی شدم.

_طراح کار ساختمون جدیدتون منم…امروز میام

برق چشم ها چشم هامو زد…سریع از روی صندلی بلند شدم و چک و تو کشوی میز علیرضا گذاشتم.رسید چک و برداشتم و سمتش رفتم.از روی صندلی بلند شد…قدش از منم کوتاهتر بود…ریش کوسه ای که گذاشته بود چهره اش و منزجرتر از قبل کرده بود

_اینم رسیدتون…

نگاهم به یقه ی لباسش بود اما اون…رسید و از دستم گرفت

_ساعت چند قراره بیاید سر ساختمون؟

_یازده!

_دیره…منتظر میمونم تا همکاراتون تشریف بیارن تا باهم بریم سر ساختمون.من برای ساعت دوازده بلیط دارم..باید برم فرودگاه امام…

عرق سردی که روی پیشونیم نشسته بود با دستم خشک کردم …تمام بدنم گر گرفته بود و ماهیچه های منقبض شده ام بدنم و قفل کرده بود…میتونستم برآمدگی رگ گردنمم حس کنم.

_باشه…پس من میرم اتاقم تا به کارام برسم.

نزدیک در اتاق علیرضا که رسیدم صداش در اومد…

_آبتون وصل نشد…؟

لعنت به شیطون فرستادم و بدون اینکه برگردم و نگاهش کنم فقط یک کلام گفتم

_نخیر…

صدای خنده اش تا اتاقم می اومد…مرتیکه ی احمق بلند بلند با تلفن حرف میزد و برای خودش تو اتاق ها میگشت…پشت میز کارم نشسته بودم و سعی میکردم روی طرح هایی که باید با نرم افزار میکشیدم تمرکز کنم…در اتاقم نیمه باز بود و گه گداری میدیدمش که داره طول و عرض راهرو رو با کفش های پاشنه تخم مرغیش طی میکنه.

بیست دقیقه ای که توی اتاقم بودم فقط تونستم تصویر طرحمو از چپ و بالا بکشم…نحوه ی حرف زدنش پشت تلفن…یا حتی سکوت نابهنگامش نگرانم میکرد و دستپاچگی نمیذاشت روی کارم تمرکز کنم.

شماره موبایل سامان و گرفتم…همون اول با سلام گفتنش معلوم بود توی رختخوابِ…

_تو هنوز خونه ای؟

_آوا…؟؟ نمیگی داد میزنی گوشم کر میشه؟

نگاهم به درز در بود و گوشی و به دهنم چسبونده بودم…آروم حرف زدم تا صدامو ملکی نشنوه

_سامان…مگه قرار نبود هشت و نیم اینجا باشی؟ این مرتیکه ملکی اینجاست…

_خب خواب موندم…ملکی اونجاست؟

_آره…

_خب با علی کار داره..تو چرا گر گرفتی دادشو سر من میزنی؟

_بیشعور…وقتی دارم مثل اسفند رو آتیش بالا و پایین میپرم یعنی که با اون مرتیکه تنهام…چک و ازش گرفتم…وکالتم امضا کرد…میگه میمونم تا باهم بریم سر ساختمونش…

_عجب پدرسگیا…الان میام.یه ربع دیگه اونجام.یه زنگم به محمد بزن ببین کدوم گوریه…

تپش های نامنظم قلبم تمومی نداشت.دست های خیس عرقم و روی پیشونیم کشیدم و نفسمو با صدا بیرون فرستادم.

_باشه…فعلا

_آوا…؟

_هوم؟

_محمد باید میرفت شهرداری…اون حالا حالاها پیداش نمیشه.

جوش آورده بودم ..کاغذ زیر دستمو مچاله کردم و پرت کردم سمت سطل آشغال

_تف تو روی همه اتون…

گوشیو قطع کردم و سرم و روی میز گذاشتم.به مرز سکته رسیده بودم و هیچکس حالم و نمیفهمید.با تقه ای که به در خورد سرجام میخکوب شدم.

_خانوم مهندس…شما که آب داشتید..براتون نسکافه آوردم!

نگاهم به سینی توی دست ملکی بود و قدم های که به سمت میزم برمیداشت.تکیه امو از صندلی برداشتم و دست هامو از روی میز برداشتم.سینی و رو به روم گذاشت و صندلی رها رو که پشت میزش بود بیرون آورد و جلوی میزم گذاشت.

لیوان نسکافه رو برداشت و قلپی ازش خورد.با چشم هاش بهم تعارف زد تا منم لیوان و بردارم.

_من میل ندارم.

صدای گذاشتن لیوان روی میز حواسم و پرت کرد…

_شما چند سالتونه؟..البته بنده کامل به این موضوع واقفم که نباید سن یه خانوم و پرسید…جسارت کردم!

زبون چرب و نرمش و باید کوتاه میکردم.

_فکر میکنم بیست و یکی دو سال از شما کوچیکتر باشم.شما چند سالتونه؟

_پنجاه و پنج…البته همه بهم میگن جوون موندم!

چین و چروک روی پیشونیش از سنتولدشم بیشتر بود و باز این همه اعتماد به نفس کذایی داشت

_خانوم خوبی داشتید! وگرنه حتما الان با عصا باید راه میرفتید…

مردونه خندید و گفت

_من اگه جوون موندم به خاطر اینه که زنمو زود طلاق دادم…خانوم!

یه لحظه یاد “خانوم” گفتن کوهیار افتادم…اون کجا و این کجا…؟

_نسکافتون سرد نشه…شما ازدواج کردید؟

حلقه ی تو دستم و نگاه کردم و خیلی جدی گفتم

_بله…میشه به کارم برسم؟

سر تکون داد و با لبخند کج و معوجی که روی لبش بود گفت

_بله حتما…

همینکه نزدیکم نشسته بود..همینکه صدای نفس هاشو میشنیدم…همینکه صدای ضرب پاش روی زمین به گوشم میخورد …هر کدوم از این ها کافی بود تا آتیش زیر خاکسترم شعله ور تر بشه.نمیتونستم زیر نگاه های سنگینش کار کنم…از شدت عصبانیت قفسه ی سینه ام بالا و پایین میشد و من به فکر کوتاهی پایین مقنعه ام و نگاه درز بین مردک بودم.حالت تهوعمشده بود قوز بالا قوز…مدام با دهنم نفس میکشیدم تا بوی اون توی مشامم نپیچه.

دو تا طرحی که کشیده بودم و سیو کردم و کامپیوتر و خاموش کردم.بهتر بود هرچه زودتر میرفتم سر زمین مردک تا دست از سرم برداره …

_کارتون تموم شد مادام؟

ناخن های بلندم کف دستم و زخم میکردند بس که دست هامو مشت میکردم تا مشتم توی صورت مردک نخوابه

_بله..بریم سر ساختمون شماتا منم زودتر برگردم..شماهم دیرتون نشه.

از روی صندلی بلند شدم و اون زودتر از اتاق بیرون رفت.به گوشی سامان زنگ زدم تا بگم که میرم سر ساختمون…

_شنیدی چی گفتم؟

_هان…؟ نه

_میگم دارم میرم سر ساختمون ملکی…

_وایسا منم بیام…این علیرضای احمق اصلا حواسش نبوده که تو تنها میمونی…گفت باهات بیام.دو مین صبر کنی رسیدم

خداروشکر کردم و فحش های نصفه و نیمه ای که به علیرضا دادم و پس گرفتم.جلوی درب شرکت که رسیدم دیدم به مردک به دیوار تکیه داده و عینک دودیشو که حتم دارم دوبرابر قیمت سر تا پاش بود از روی چشم هاش برداشت

_شما ماشین دارید خانوم؟ من امروز بی ماشینم…!

سوییچ توی دستم و دید…معلوم نبود دلشو به چی خوش کرده بود که اینجور با دیدنم نیشش تا بنا گوشش باز میشد

_ چند لحظه صبر کنید تا یکی از بچه ها بیاد…

با شنیدن این خبر اخمی به صورتش داد و قدمی به سمتم برداشت

_لازم نیست به کسی زحمت بدید..اگه شما ماشین ندارید میتونیم آژانس بگیریم

عینک دودی سی هزارتومنیمو به چشمم زدم تا بیشتر از این در جستجوی مردمک هام به زحمت نیفته

_آقای ریاحی ام همرامون میاد.

حالا من بودم که میخندیدم …با اومدن سامان خیالم راحت شد…سلام و احوالپرسی سنگینی با ملکی کرد و با ماشین خودش مارو برد .تو راه از آینه ماشینش مدام نگاهم میکرد و با چشم و ابرو اومدن های مخصوص خودش جویای حالم میشد…به زور لبخندی روی لبم نشوندم تا خیالش و راحت کنم که این پیر کفتار به نیتی که داشت نرسید…

جلوی ساختمون ماشین و پارک کرد و ملکی زودتر از هردومون وارد ساختمون شد.

_مردک عوضی…به خدا نون از تو جیب این درآوردن حلال نیست..آخرم سنگ میشه تو گلومون.

_سامان…بی خیال…بذار من این طرح و واسش توضیح بدم زودتر برگردیم..از صبح حالت تهوع دارم اینم میبینم بدتر میشه.

دزدگیر ماشینو زد و وقتی بهم رسید با خنده ی مرموزی گفت

_دارم عمو میشم؟!

به این نتیجه رسیدم که نباید به هیچ احد الناسی رو بدم..حتی سامان..!

_نیشتو ببند…زیاد عمو عمو کنی به جای اون رو تو بالا میارم تا لذت عمو بودن و از الان حس کنی.

لب هایشو جمع کرد و قیافه ی چندشی به خودش گرفت

_نمیخوای بچه بیاری چرا به عموش توهین میکنی…بریم بابا.

توضیحاتی که میدادم و باز مطمئن بودم خودش نمیفهمه…این وسطا فقط سامان سوال میپرسید…زیادی از طرحم خوشش اومده بود…جالب تر از همه اخم های ملکی بود…بدجور کنفش کرده بودم و با لبخند های پت و پهنم مدام روی اعصابش رژه میرفتم.

بعد از توضیحات کمی که به ملکی و کارگر ها دادیم امضای آخرو ازش گرفتم.موقع خروجمون از ساختمون یکی از کارگر ها دنبالم اومد و گفت ملکی کارم داره…وقتی دیدم سامان داره با موبایلش حرف میزنه فقط بهش اشاره کردم که میرم تو ساختمون و زود برمیگردم.

پشت کارگر ساختمون دوباره وارد یکی از سالن ها شدم.ملکی توی آشپزخونه ایستاده بود که صدام زد…

حواسم پیِ ملکی بود که صدای بسته شدن در سالن و شنیدم…

تکون بدی خوردم…لبمو زیر دندونم میگزیدم که از آشپزخونه بیرون اومد و درحالی که به سمتم قدم برمیداشت موبایلشو از توی جیب شلوارش بیرون کشید

_میتونم شماره تماس شمارو داشته باشم؟

برای اینکه ته این قدم ها به نوک کفش هام ختم نشه خیلی سرد و خشک جواب دادم

_فکر نمیکنم لازم باشه آقای محترم..شما هرکاری داشتید به شرکت زنگ بزنید…الانم من باید برم.به اندازه ی کافی امروز معطل شما شدم.

سرجاش میخکوب شد و نگاه هیزش روی لب هام قفل شد

_منو بگو به فکر رشد و تعالی شمام خانوم…! میتونید تو شرکت پسرم مشغول به کار بشید…دستمزدتونم قول میدم که دوبرابر اینجا باشه…تازه اونجا عزت و احترام بیشتری ام براتون قائلند…

نفس های داغم پشت لبم و میسوزوند…لب هامو محکم روی هم فشار میدادم تا بد و بیراه بارش نکنم …

_شما نگران من نباشید…نیازی به لطف شما ندارم.

موبایلشو توی جیبش گذاشت و با خنده سر تکون داد

_عجیبه که نمیخواید پیشرفت کنید. به هرحال شما حسابتون از بقیه آدمای اون شرکت سواست…کاری باشه در خدمتم خانوم.

دست هامو زیر سینه ام قفل کرده بودم و نوک انگشت های پامو توی کفش جمع کردم.دلم میخواست پا به فرار بذارم…همین دهن به دهن شدن هم برای به آتیش کشوندن من کافی بود

_اینم کارتِ منه…هم شماره شرکت…هم خط همراهم و داره…هم شماره منزل.هروقت کاری بود با هرکدوم میتونید تماس بگیرید.

کارتو از دستش کشیدم و با حرص تشکر کردم.موقع خروجم از ساختمون کارتو توی سطل آشغال انداختم …

تو ماشین سامان سوال پیچم کرد که مردک چیکارم داشته…حوصله حرف زدن نداشتم…حس میکردم تمام انرژی بدنم تخلیه شده بود…سرم و روی پشتی صندلی گذاشتم و کیفم و بغل کردم.سامان سرش به رانندگی خودش گرم شده بود و دیگه سوال نمیپرسید…من مونده بودم و تهوع لعنتیم…

_آوا صدای موبایلتو نمیشنوی؟

توی کیفم دنبال موبایلم میگشتم که صدا قطع شد…گوشیو روی داشبورد ماشین گذاشتم و زیپ کیفم و بستم…اینبار بعد اولین بوق جواب دادم

_بله؟

_سلام خانوم…چرا جواب نمیدی؟

خانوم گفتن کوهیار چقدر با ملکی فرق میکرد؟…

_نشنیدم…کاری داری؟

_نه..فقط دلم برات تنگ شده بود…!

وای که چقدر از این لوس بازی های بی مورد و مسخره بیزار بودم…اونم تو این شرایط…!

_آخی…الان صدامو شنیدی دلتنگیت رفع شد؟

همزمان با سکوت کوهیار صدای سامان دراومد.

_بی تربیت کی پشت خطه که باهاش اینجوری حرف میزنی؟ نگو که کوهیاره…

به سامان اخم کردم و زیر “به تو چه ای ” نثارش کردم..اما کوهیار هنوز ساکت بود…

_هستی کوهیار؟

صدای آرومش توی گوشم طنین انداز شد…

_من همیشه به تو احترام گذاشتم اما تو …برات مهم نیست با این سنم…جلوی دوستت کوچیکم میکنی…مرد نیستی اما خیلی نامردی…خدافظ

بوق ممتدی تو گوشم پیچید …دیگه صدایی نمیشنیدم جز همون بوق ممتد…سردم درد گرفته بود و چشم هام میسوخت…حالم دست خودم نبود..باز افسار پاره کرده بودم…باز کوهیار بد موقع یادم افتاد…!

سامان هیچ حرفی نزد و بدتر تو خودم فرو رفتم…بیشتر به حرفم فکر کردم..بیشتر به حرفای کوهیار…دلم میخواست جیغ بزنم…فریاد بکشم…سر همه…بیشتر سر خودم که نمیدونم چی از این زندگی میخوام..

دست من نیست…یهو خسته میشم..میبرم…کم طاقت تر از همیشه سراغت میام و تو درست لحظه ای که باید لبخند بزنی بغض میکنی…

دست من نیست که هر مرد لبخند به لبی منو تا عمق فاجعه ی تلخی هام میبرتم…

چند دقیقه بعد خودم شمارشو گرفتم…برام مهم نبود سامان حرفامو بشنوه…حق با کوهیار بود و باز من اشتباه کرده بودم…

شاید آخرین بوق نواخته شد تا کوهیار تلفن و جواب داد..

_جانم…؟

صدای گرفته اش حتی پشت محبت آمیز ترین حرف هام به گوش میرسید

_ببخشید…

همه التماسم توی همین کلمه ی سخاوتمند خلاصه شد…

_الان باید چی بگم؟

لحنش هنوز مهربون بود…از گوشه چشمم به سامان و لبخند موذیش نگاه میکردم…

_آخه یه مشکلی پیش اومد که عصبانیم کرد.بیام خونه واست توضیح میدم.باشه؟

_باشه.

همین؟…فقط باشه؟…پس دلخوری…چجوری باید بگم ببخشید که ببخشیم؟

_آوا کار دارم…خونه میبینمت.خدافظ

بازم گوشیو بی خداحافظی من قطع کرد.

با خوم کلنجار میرفتم تا کاری کنم که از دلش دربیارم.وقتی رسیدیم شرکت با محمد خیلی کوتاه سلام و علیک کردم و به اتاقم پناه بردم…میدونستم اون لحظه دیگه نباید بهش زنگ بزنم…تلخی حرفم هنوز زیر زبون خودم مونده بود چه برسه به کوهیار…

کارهامو انجام دادم…به رها زنگ زد و در حد چند دقیقه تونستم باهاش حرف بزنم.صدای سرخوش مامانم که برای دخترش صبحونه آورده بود نمیذاشت بتونم راحت و بی دغدغه با خواهرم حرف بزنم.در حد احوالپرسی معمول باهاش حرف زدم و تمام…

برای خوردن نهار محمد صدام زد اما چون با خودم غذا نیاورده بودم ترجیح دادم تو اتاق بمونم و اونارم تو خوردن غذا معذب نکنم…

سنگینی کارها و طرح هایی که باید وارد کامپیوتر میکردم بعد چند روز بیکاری حسابی خسته ام کرده بود…قالیچه کوچیکی که داشتم و گوشه ی زمین پهن کردم و روی زمین دراز کشیدم..کیف خالی از هرچیزمو زیر سرم گذاشتم و چشم به صفحه موبایلم دوختم.

اول خواستم دوباره بهش زنگ بزنم اما پشیمون شدم..گفتم شاید سرش شلوغ باشه و منم بدموقع زنگ زده باشم..برای همینم بهش پیام دادم

“کوهیار…هنوز از دست ناراحتی؟”

جواب نداد…دست به دامن صلوات شدم! …سی و یکمین صلوات و میفرستادم که صدای پیامک گوشیم دراومد.

انگشت شصتم میلرزید…پیام و باز کردم…

“ناراحت نیستم…”

براش نوشتم

“ولی دلخوری…مگه نه؟”

ایندفعه بلافاصله جواب داد…

“اگه برات مهم بود جلوی دوستت باهام بد حرف نمیزدی…الانم نمیخواد عذاب وجدان بگیری..بهتره به کارمون برسیم…مگه نه؟”

جوابی که بهم داد مغزمو قفل کرد…دیگه فکری به دهنم نرسید تا از دلش دربیارم.اونقدر خسته و بی رمغ بودم که نای فکر کردن و پیدا کردن راهی برای آشتی نگشتم.

بعد چند دقیقه پهلو به پهلو شدن سراغ نقشه های رها رفتم…برای محمد بردمشون و طرح های خودم و دوباره واسش توضیح دادم…سرگیجه و دل دردی که همزمان سراغم اومده بود داشت از پا درم میاورد…

یک ساعت تمام درباره ی پروژه ی جدید با محمد و سامان حرف زدیم…اونقدر از مخم کار کشیده بودم که مدام حس میکردم توی سرم پنیر پیتزا ریخته اند و یکی ام از اونطرف سرم داره میکشدش..حتی مورچه های توی سرم دوباره به راه افتاده بودند و قصد راهپیمایی کرده بودند…

_آوا فردا صبح زود نمیخواد بیای..بذار ساعت ده که یه دفعه بریم شهرداری.

ساعت خروجم و توی دفتر نوشتم.

_باشه پس رسیدم دم شرکت زنگ میزنم بهت.

ساعت هشت شده بود و من و محمد آخرین نفری بودیم که از شرکت بیرون میزدیم.در شرکتو قفل کرد و تا جلوی در با هام اومد…

_راستی یه سوال…

درماشینو باز کردم

_بگو؟

نزدیک در ماشین که رسید سوار شدم …دستش و به در نیمه باز ماشینم گرفت

_تو چرا پاتختی خواهرت نرفتی؟

همینم مونده بود برای محمد توضیح بدم که چرا و چی؟

_واقعا نمیدونی یا میخوای از دهن من بشنوی؟

لبخند مرموزی روی لبش نشست .

_بچه ها میگن با مامانت مشکل داری…چرا؟

دستگیره ماشینو گرفتم و آروم کشیدم سمت خودم…با صدای بلند خندید و خودش در ماشینو بست.

_کلک…اومدی خیالم راحت شد…به دکتر سلام برسون بهش بگو خدا بهت صبر بده

شیشه ماشین و پایین دادم تا جوابشو بدم اما سریع رفت سمت ماشین خودش و سوار شد.ماشین و روشن کردم و راش انداختم…

همینم مونده بود با خستگی زیادی که داشتم تو ترافیکم بمونم.ترافیک سنگین و چشم های خوابالودم داشت دیوونه ام میکرد.ترمز و کلاژ گرفتن و تحمل صدای بوق ماشین ها کفریم کرد.مسیری که همیشه نیم ساعته میرفتم یک ساعت و نیم تو راه بودم تازه رسیدم به اتوبان…تو تمام مدت مدام گوشیمو چک میکردم اما کوهیار حتی بهم پیامم نداده بود که ببینه رسیدم یا نرسیدم…

پشت چراغ قرمز خیابون اصلی نزدیک خونه از فرط خستگی برای چند دقیقه ای چشم هامو هم گذاشتم …دلم میخواست پشت فرمون..تو همون خیابون..با همون لباس ها بخوابم.آروم نفس میکشیدم و با بغض توی گلوم کلنجار میرفتم..تو تاریکی شب…صدای ماشین ها و رفت و آمد غریبه ها به اصل خودم برگردوندم…که من چقدر تنهام…

کنار خیابون نشستم. روی چمن هایی که زیر نوافکن های شهر، به یشمی می زدند. تماشای ماشین های عجول و صدای اتومبیل ها، شده موسیقی آرامش بخش این امشبم.

معنی بارونای آخر تیر و نمی فهمم. تـَـق..تـَـق..تـَـق..تـَـق.. . بس ِ!

دراز کشیدم روی یشمی ِ چمن ها و دهنم و تا انتها باز کردم. می خواستم قطره خوار بشم! بلعیدن قاتل خودم و پیش دستی می کردم. حیف که آخر نفهمیدم قطره از دریا ساخته شده یا دریا از قطره. اما من همشونو به یه چشم نگاه می کنم مثل تو و لب هات.

که هم تو برای من، تو هستی و هم لب هات برای من، توئه.

گفته بودم مرگم و تو دریا دیدم. غرق میشم..دست و پا میزنم… می دونم. قرار من و دریاست.

بالاخره یه روز به آب میزنم. فعلا که موهام و زدم تا گوش. باید صبر کنم بلند بشن. می دونم این اتفاق یه روزی می افته که موهام بلند، ناخن هام شکسته و لب هام ترک خورده باشه… روزی که کنار دریا بایستم و برای بلعیده شدن خودم و آماده کنم.

صدای موج دریا تو گوشام آهسته و آهسته تر می شه… می ره تا با صدای اذان موذن زاده قاطی بشه و ویژ کنان با تـَـق تـَـق یکی بشه و از دهن من خارج بشه که نشستم به هذیون زیر نوافکن های این خیابون.

ساعت یازده رسیدم خونه…خونه ی تاریک و سوت و کور…چراغ ها رو یکی یکی روشن کردم و روی اولین مبلی که بهم نزدیک بودم ولو شدم…دگمه های مانتومو باز کردم و مقنعه امو از سرم بیرون کشیدم.کوسن مبل و زیر سرم گذاشتم و آلارم گوشیمو خاموش کردم.

نور بالا سرم درست توی تخم چشمم میخورد…به زور خودم و از مبل جدا کردم و تک تک چراغ های روشن کرده رو دوباره خاموش کردم…دیوونه شده بودم…بعد خاموشی چراغ ها تازه فهمیدم از تاریکی مطلق میترسم…دیوارکوب رو به روم و روشن کردم و روی مبل دراز کشیدم…سرم سنگین تر از چشم هام شده بود…بدم نمی اومد دو تا ژلوفن بخورم و یه بسته زاناکس…دوست داشتم در جا بمیرم و تا ابد بخوابم…خسته بودم…خیلی…

نیمه شب بود که با صدای کوهیار از خواب نازی که بودم بیدار شدم…اولین چیزی که تو نگاهش جستجو کردم قهر و دلخوری امروز عصر بود…

_اینجا چرا خوابیدی؟…لباسات چرا تنته؟… کی رسیدی خونه؟

به اندازه پنج شیش بار پلک زدن طول کشید تا جواب هر سوال و توی ذهنم پیدا کنم…دستمو به پشتی مبل گرفتم و بلند شدم…کنارم روی مبل نشست…به شدت احساس ضعف میکردم و هرم نفس های کوهیار ته دلم و خالی میکرد…

_نباید بیدارت میکردم؟

سرمو چرخونم تا شاید از رد نگاهش بفهمم هنوز از دستم دلخوره یا نه…نگاهش تو تاریکی خونه گم شده بود…

_ساعت چنده؟

از روی مبل بلند شد و در حالی که به سمت اتاقش میرفت گفت

_یک و نیم…تو کی رسیدی خونه؟

سرم و بین دست هام گرفتم و پنجه های حرصیمو تو موهام فرو بردم…دلخور بود…!

_یازده..ترافیک بود..تا دیر وقتم سرکار بودم.

جمله ام که تموم شد سر جاش ایستاد و به سمتم چرخید…

_واسه چی تا دیر وقت سرکار بودی؟

سرگیجه ای که حتی نمیذاشت چشم هامو باز نگه دارم قطعا تا اتاق خوابمم نمیذاشت که برم…دوباره روی همون مبل ولو شدم و مقنعه امو از کف زمین برداشتم و روی چشم هام انداختم..

_کارم طول کشید…

برای چند لحظه کوتاه ساکت موند تا صداشو از بالا سرم شنیدم

_برو سر جات بخواب.

هنوزم برای خوابیدن تمام عمر حاضر بودم از هرچی که دارم بگذرم..

_همینجا خوبه..با همین لباسا…تو برو بخواب..خسته ای.شبت بخیر

مقنعه امو از روی صورتم کشید…سایه اش روی سرم افتاد.لای چشم هامو باز کردم …خنده ی روی لبش دلم و برد…برد به لحظه ای که برای داشتنش حاضر بودم تمام سال و بیدار باشم..!

_تنبل خانوم…پاشو لباساتو عوض کن…برو رو تخت خودت بخواب.

دستشو سمتم دراز کرد…دستم میون دست مردونه اش گم شد…دلم میخواست خودمم میون آغوشش گم بشم و هیچوقت پیدا نشم.

در اتاقمو برام باز نگه داشته بود…موقع عبور از کنارش روی پنجه ی پاهام بلند شدم …گونه اش و محکم بوسیدم…از اون بوسه هایی که بیشتر به ماچ های آب دار شباهت داره تا لمس کوتاه لب با پوست..!

شاید مثل یه مستندی که روی کند پخشش میکردند به نظر می اومد…

دستش دور بازوم حلقه شد… آروم به سمتش کشیده شدم…سرم روی سینه اش جاخوش کرد …دست هام پشت گردنش قفل شدند… و ناخواسته لب هام …لب هاش…عهد کردم…بعد از این… کام دلم رو از لب های “او” بگیرم..جای سیگار…!

به کوهیار گفتم که نه شام خوردم نه نهار…دعوام نکرد…فقط به زور حرف زدن بیدار نگهم داشت تا واسم غذا داغ کنه…از کار و بار خودش و گفت و مهمون های مهمی که برای شرکت عرفان اومدند…موقع حرف زدنش تا چرتم میگرفت صدای “پیش پیش” گفتنش چشم هامو باز میکرد..بیشتر حالت یه آدم مست و داشتم…مست از کامی که گرفته بودم…یا مست از آغوش گرمی که لمس کردم…نمیدونم…

فقط دلم میخواست کوهیار به جای اینکه تو آشپزخونه اینطرف و اونطرف بره…بیاد و بغلم کنه و من توی آغوشش بخوابم…همین…کمترین توقع من از مردی بود که با وجود خستگی که ازش میبارید تمام تلاشش فرو بردن قاشق غذا تو دهنم بود…!

_کوهیار به خدا الان عق میزنما…این بو زُخم میده…! یه خورده پیاز بهش میزدی.

قاشق و توی ماست میزد که دستمو بردم جلو تا ازش قاشق و بگیرم.فهمید و سریع دستشو عقب کشید

_اذیت نکن..مگه من بچه ام نمیذاری خودم غذا بخورم؟

قاشق و توی ماست زد و با خنده گفت

_بچه نیستی ولی از شدت خوابالودگی دو قاشق اولی که خودت برداشتی و رو لباست خالی کردی جای دهنت…

روی شلوار مشکیم پر دونه های برنج بود و منِ احمق مثل منگولا به لباسم خیره شده بودم.

_چی شد؟

شونه بالا انداختم و دونه دونه ی برنج ها رو از روی لباسم برداشتم و توی دهنم گذاشتم.

_یه چی تو سرت خورده آوا…!

گوشم به خنده های سرخوش کوهیار بود و چشمم به دونه های برنج روی زمین…

دلا شدم تا دونه های روی زمین و بردارم که دستمو وسط زمین و هوا گرفت

_دیگه اونا رو نمیشه خورد…من جمع میکنم.

به مبل تکیه دادم و پاهام و روی مبل گذاشتم و زانوهامو تو بغلم گرفتم

_سیر شدم…مرسی

دلا شد تا برنج های ریخته شده روی زمین و جمع کنه.چند لحظه بعد سرشو بلند کرد و مرموزانه نگاهم کرد…

_این مهربون شدنه و اون یه بوس کوچولویی که عنایت کردی نمیتونه رفتار امروز صبحتو از ذهنم بیرون کنه ها…گفته باشم!

نتونست جلوی خنده اشو بگیره…با اینکه خیلی زود از روی صندلی بلند شد اما باز متوجه خنده اش شدم. بشقاب و توی سینگ ظرفشویی گذاشت و شیر آب و باز کرد…

لب هام و تر کردم…راه آشتی و پیدا کرده بودم…!

_حالا من اگه رسما عذرخواهی کنم بگم غلط کردم… بخشیده میشم؟

دست کفیشو تو هوا واسم تکون داد و سرشو به نشونه “نه” بالا فرستاد

_راه نداره…من باید از خیلی وقت گربه رو دم حجله میکشتم.تو داری خون به جیگرم میکنی منم مردونگی به خرج میدم هیچی نمیگم…جون کوهیار این تو بمیری از اون تو بمیریا نیستا…گفته باشم

نقطه سر خط جمله اش همزمان شد با ضربه دستم روی شونه اش…! یه خورده جا خورد اما زود خودشو جمع کرد و جلوی چشم های گرد شده اشو گرفت

_نصفه شبی چونه نزن…منت کشی ام قبول نیست!

سرمو به بازوش تکیه دادم و بازم با التماس نگاهش کردم…خودشو عقب کشید تا جای خالی بده

_قیافه اتو مظلوم نکن که اصلا بهت نمیاد…اصلا تو که شامتو خوردی..جیش بوس لا لا…بدوببینم.

_مگه من بچه اتم میگی جیش بوس لا لا؟ مثل اینکه زنتما!

تلافی کار خودم و سرم درآوردم..به محض تموم شدن حرفم دستاشو آب کشید و به سمتم چرخید…

_پس زنمی دیگه؟

زن بودن خیلی بهتر از این بود که کوهیار بچه خطابم کنه و مثل اون روزا بهم دستور بده و بچگونه باهام حرف بزنه…من بزرگ شده بودم…دیگه اون دختر پونزده شونزده ساله نبودم که برای دست به سر کردنم باهام اینطور حرف بزنه

_آره..زنتم.

یه خورده دلا شد و صورتشو نزدیک منی که دست به کمر ایستاده بودم آورد…

_بوسم کن…!

شیطنت توی چشماش داد میزد…! لبشو به دندون گرفته بود تا نخنده…اما لرزش شونه اش و میفهمیدم…

_خودتو مسخره کن…شوخی ندارم که…بعدم چه ربطی داره؟

سریع جواب داد

_شوخی نمیکنم…شوهرتم ! بوسم کن بریم باهم بخوابیم…به هرحال زبون درازی امروزتو باید تلافی کنم دیگه؟

با اینکه هنوزم عطش بوسیدن تو وجودم شعله ور بود اما میترسیدم…! کنار هم خوابیدن یعنی…

_اشکال نداره…لپمم مثل همون جلوی در اتاقت ماچ کنی قبول میکنم.

نیم رخ همیشه جذابش دست و دلم و لرزوند…بوسیدن گونه اش…یا حتی لبش خواسته ی حال عجیب امشبم بود اما…

انگشت های یخ زده امو توی هم قلاب کردم و سعی کردم مثل کوهیار به جای جدی نگاه کردن به این موضوع با شیطنت و شوخی درباره اش حرف بزنم…

_نمیشه…ته ریشه ات لبمو درد میاره! اصلاح کردی بیا یه فکری به حالت بکنم…

به صدم ثانیه نکشید که با دیدن قیافه ی ضایع شده اش به خنده افتادم.دستمو جلوی دهنم گرفته بودم و به حال نذازش میخندیدم…

_بچه پرو…تو همون برو جیش بوس لا لا…غذاتم که خوردی..منم که ضایع کردی…آخر سرم همین امروز فردا خبر میاد که من تصادف کردم مردم…توام حسرت میخوری چرا امشب بوسم نکردی…! بعله خانوم…آدم که از فردای خودش خبر نداره…شبتون خوش!

حرفش به دلم نَشست…حرف رفتن…اونم اول داستان زندگیمون به دلم بد میاورد.خدا نیاره روزی و که خبر نبودنش و بشنوم…اصلا نمیخوام اون روز باشم…

داشت میرفت سمت تلوزیون که از آشپزخونه بیرون اومدم…کنترل و برداشت و تلوزیون و خاموش کرد…همینکه خواست برگرده و بره سمت اتاقش سد راهش شدم.

_مگه نگفتی جیش بوس لا لا؟

خنده ی پیروزمندانه اش همزمان شد با پایین آوردن سرش و بلند شدنم روی پنجه ی پا…

_لپ دوست داری یا لب؟!

کم مونده بوس از خجالت خیس عرق بشم و از توی گوش و بینیم آتیش بیرون بزنه! نبض شکمم به شدت میزد و حسش میکردم…

شیطنتشو هم دوست داشتم هم نه…نمیخواستم احساساتم و مسخره کنه و از یه طرفم دوست نداشتم به روم بیاره که من برای بوسیدنش پیشقدم شده بودم.

خودش صورت و کج کرد و لپشو باد کرد.قیافه اش خنده دار شده بود.دست هام و روی بازوش گذاشتم از کارم پشیمون شدم چون نمیخواستم لرزش دست و متوجه بشه.لب هام میلرزیدن …نزدیک گونه ی مردونه اش میرسیدم که سرشو یهو برگردوند و لب هام و کوتاه اما با ولع بوسید…

_آخ که چقدر مزه داد…

با اینکه از غافلگیریم و سادگیم سوء استفاده کرده بود اما نارحت نشدم…خب منم…اصلا بهتر!

_الان بخشیدی دیگه؟

دست به ته ریش صورتش کشید و به زور سر تکون داد

_بگی نگی…

_دیگه چرا بگی نگی؟

انگشت اشاره اشو جلوم تکون داد و گفت

_یه شرط دیگه ام دارم! قبول کن که رفتار امروزت درست نبود…

_لازم نیست هی رفتار بد منو به رخم بکشی…شرطتو بگو

عقب عقب رفت و در حالی که نگاهش درست به چشم هام بود روی مبل نشست…

_امشب باید پیش من بخوابی!

با حرفی که زد دستپاچه شدم…بخصوص زیر نگاه سنگین و نافذش نمیخواستم بفهمه که میترسم.تنها راهی که میتونستم برای رد کردن درخواستش انجام بدم این بود که با شوخی و خنده منصرفش کنم.

_من شبا تو خواب لگد میزنم…باور نداری از رها بپرس!

وسط هال ایستاده بودم و اون با لبخند روی مبل نشسته بود.

_الان که نمیتونم به رها زنگ بزنم…اما خب به امتحان کردنش می ارزه.اگه دیدم لگدات میتونه منو با این هیکل از پا در بیاره حتما جامو عوض میکنم.

صدای خنده اش ترس جدی بودن این ماجرا رو از دلم برد.نوک انگشت های پامو مدام جمع میکردم و انگشت های دستمو به بازی میگرفتم

_حالا نمیشه از فردا پیش هم بخوابیم؟ باور کن من امشب غذا زیاد خوردم تا صبح هی باید برم دستشویی…اونوقت تو ویخواب میشی.

بلند خندیدنش حتی اگه برای مسخره کردن من هم بود باز برای من و این دل دوست داشتنی ترین صدای دنیا بود…

_تو یادت رفته که خواب من چقدر سنگینه؟

اینو که راست میگفت…بارها سر گریه کردن های نصفه شبم نگران بیدار شدنش بودم اما اونقدر خوابش عمیق و سنگین بود که اصلا متوجه نمیشد و هر روز صبح از چشم های سرخ و پف کرده ام متوجه میشد چه شبی و گذروندم.

_پاشم برم جا بندازم…فردام میریم یه تخت دو نفره میگیریم…! بعد کارت تو شرکت منتظر بمون تا بیام.

بهم که رسید دستشو دور کمرم حلقه کرد و در حالی که فشار محسوسی به پهلوم میاورد گفت

_بریم…؟

گرمای دستش و از روی لباسم احساس میکردم.دستم و روی دستش گذاشت و با لبخندی که انعکاس لبخندش بود گفتم

_مسواک نزدم..!

پیشونیم و کوتاه بوسید و سمت اتاق رفت…هنوزم حس میکردم دستش دور کمرم حلقه شده…اما نبود..

هرچقدر تونستم مسواک زدنمو طول دادم..اونقدر بیکار و علاف تو دستشویی مونده بودم که از کرم روی میزم به صورتم زدم و دست هامم چرب کردم.بوی توت فرنگی گرفته بودم…درو یواش باز کردم و آروم بیرون اومدم.

در اتاق نیمه باز بود و چراغ خاموش…نزدیکتر که رفتم نور چراغ خواب داخل اتاق افتاده بود.کوهیار جا انداخته بود…تشک و کنار تختش انداخته بود و دوتا بالش کنار هم گذاشته بود…ساعد دستش و روی چشماش گذاشته بود …یه آن که دستشو از روی چشمش برداشت سریع عقب رفتم.

به نفس نفس افتادم…قفسه سینه ام بالا و پایین میشد…دلشوره عجیبی گرفته بودم…به اتاقم پناه بردم و از توی کشو اسپری ام و برداشتم.دوبار زدم تا تونستم عادی نفس بکشم…

به قیافه گریونم توی آینه نگاه میکردم…رنگ به رو نداشتم.نگاهم به ساعت افتاد…دوست نداشتم کوهیار صبح وقتی از خواب بیدار شد کنارش نباشم! بیشتر از این نمیتونستم ازش فاصله بگیرم…بالاخره یه روز که باید…

من در عین فرار از یکی شدن بهش نزدیک تر میشدم.همینکه کوهیار بهم احترام میذاشت و خواسته اش و به زور…یا حتی داد و بیداد ازم نمیخواست آرومم میکرد…هرمز همیشه به زور…با کتک…با فحش و ناسزاهایی که به خودم و بابام میگفت بهم تجاوز میکرد.

کوهیار که اینطور نبود.تو بد ترین لحظه هایی که عصبانیتش به خاطرم بود بهم ناسزا نمیگفت…داد نمیزد…بیشتر از هر پدر و مادری که برای راه افتادن بچه اشون زحمت میکشیدند کمکم کرده بود…اونوقت من…اون و با هرمز قیاس میکردم…خدا از سر گناهم بگذره که این مرد و اینقدر اذیت کردم…

اشک هامو پاک کردم…شونه ی روی میز و برداشتم . کش موهامو باز کردم و شونه اشون کردم.لباس خوابم و از توی کشو برداشتم…لباسم و عوض کردم…پیراهن بلند آستین کوتاه و آزادم بیشتر قیافه ام رو شبیه دختر بچه هایی کرده بود که از شدت خواب نای خوابیدن ندارند…!

با این همه تعللی که کرده بودم بازم وقتی جلوی در اتاقش رسیدم نگاهم و روی چشم های بسته اش زوم کردم…خواب بود…دست هاشو روی شکمش گذاشته بود و پاهاش و روی پشتی زیر پاش…روی هم انداخته بود.زیر لب اما با صدایی که شنیده میشد “بسم الله” گفتم.

تپش قلبم و حس میکردم تا وقتی که پتو رو برداشتم و بی سر و صدا روی زمین و کنار کوهیار دراز کشیدم…انگار که کنار یه آدم جانی یا قاتل خوابیده بودم..طوری نگاهش میکردم که از خودم بدم اومد…انگار خودمم باور شده بود همه مردها شبیه همن و کوهیار شبیه هرمز! دست هام بی جون کنارم افتاده بودن…با اینکه سرمای کمی و حس میکردم اما توان دست دراز کردن و برداشتن پتو رو نداشتم…همینکه پاهای برهنه ام زیر پتو گرم شدند کافی بود.

چونه ام میلرزید…نه از ترس…نه از سرما…از این بغضی که نیمه های شبم دست از سرم برنمیداشت…به پهلو چرخیدم و بهتر بود کوهیار و نمیدیدم…! دیدنش بهم عذاب وجدان میداد…با همه نزدیکی صد فرسنگ ازش دور بودم…دورِ دور…

میخواستم بالشم و گاز بگیرم و این هق هق های ضعیف و خفه کنم…کف دستم و روی دهنم گذاشتم و روی لب هام فشار دادم.

نباید با گریه ام بیدارش میکردم اما همینکه دستش روی پهلوم نشست یکباره بند بند وجودم لرزید…اشک هام سر دوراهی موندن انگار…دستش روی دستم قرار گرفت و آروم از روی لبم پایین کشیدش…

آروم آروم نزدیک شدنش و احساس کردم … وقتی توی آغوشش فرو رفتم همون قطره اشک سمج راه گونه ام و پیش گرفت …دست پر مهرش که همیشه توی سخت ترین لحظه های زندگی دستمو گرفته بود پهلوم و نوازش کرد…

_فکر کردی خوابیدم؟

سرم درست زیر سرش بود وقتی که گفتم

_آره…بیدار بودی یا من بیدارت کردم؟

بوسه ای روی موهام زد و لب هاش جایی نزدیک گوشم رو بوسید.

_من چند ساله که بدون تو خوابم نمیبره…

پلک هامو روی هم محکم فشار دادم …حسرت کنار کوهیار بودن و منم سال ها به دوش کشیده بودم…

لحافی که هنوز روی پاهام بود و برداشت و تا زیر گلوم کشید..نیم خیز شده بود و دوست نداشتم از گرمای تنش دور بمونم. همینکه دوباره بغلم کرد و انگشت های دستم و توی دستش گرفت انگار پلک های سنگین و بی تابم رو مجاب کرد تا روی هم بیفتند…

بین خواب و بیدار بودم که لاله ی گوشم رو بوسید و زمزمه کرد…

_میگن اگه تو خواب و بیدار از خدا چیزی بخوای حتما به آرزوت میرسی…نمیخوای آرزوی همیشگیتو به زبون بیاری؟

پلک های سنگینم خیال باز شدن نداشتند…لب های خشکم و تر کردم…تنها چیزی که به ذهنم رسید همین بود…

_چی از خدا بخوام جز داشتن تو…بودن تو…هوووم؟

صبح با صدای کوهیار بیدار شدم…وقتی لحاف و از روی سرم کشید هاج و واج موقعیتی که توش قرار گرفته بودم و بررسی کردم…کوهیار کنارم رو به شکم دراز کشیده بود و دستشو زیر چونه اش گذاشته بود…دست دیگه اش روی شونه ام قرار گرفت …

_صبح بخیر…پاشو که محمد زنگ زد گفت تا یه ساعت دیگه باید دم شرکت باشی.

دستشو از روی شونه ام برداشت و اینبار خودش و نزدیکم کرد..همینکه دست هاشو دو طرفم قرار داد و روم خیمه زد با دلهره ای که گرفته بودم گفتم

_من هنوزم باورم نمیشه دیشب کنار تو خوابیدم.

دست هاشو خم کرد… برای چند لحظه نفسم و تو سینه حبس کردم…

میخواست پیشونیمو ببوسه…همین!

بلند شد و از اتاق بیرون رفت تازه تونستم به خودم مسلط بشم.

نگاهم به در و دیوار اتاق بود که کوهیار با صدای بلند اما خندون گفت

_پاشو صبحونه بخوریم با هم بزنیم بیرون…

زانوهای بغل کرده امو رها کردم و از روی زمین بلند شدم.دست و صورتم و شستم و لباسمو عوض کردم.مانتو و شلوار رسمی شرکت پوشیدم و مقنعه ام و سرم کردم.

کوهیار زودتر از من آماده شده بود و کت شلوار پوش روی مبل نشسته بود و چایی میخورد.

_میگم این خواب دو نفره ی دیشب خیلی مزه دادا…اگه محمد زنگ نمیزد خونه حالا حالاها قصد بیدار کردنتو نداشتم.

رو به روش روی مبل نشستم…چشمم به لقمه های آماده ای افتاد که برام گرفته بود …جواب محبت هاش و نمیتونستم بدم و هرلحظه سنگینی این عذاب و بیشتر از قبل حس میکردم

_دستت درد نکنه. از این به بعد صبح ها زودتر بیدار میشم خودم صبحونه آماده میکنم.

لیوان چاییمو شیرین کرد و با قاشق هم زد…

_فرقی نمیکنه که…هرکی زودتر پاشد.اینم از چاییت…بخور تا دیرت نشده

نگاهم به بشقابی بود که لقمه های نون و پنیر و توش گذاشته بود. آروم روی شیشه ی میز زد و با خنده ی دلنشینی که روی لبش بود گفت

_میخوای بیام لقمه هارو بذارم تو دهنت؟ یا اصلا میخوای جات بجوئم تو فقط قورتشون بدی؟

از حرفش خنده ام گرفت.قبل از اینکه دست به کار بشه لقمه رو توی دهنم گذاشتم .

_آفرین دختر خوب…

خنده هاس مسریش بهم سرایت کرد .

تو ماشین بهم گفت که عمه خانوم برای فردا نهار با رها و میعاد دعتمون کرده. چون بار اولم بود که میخواستم برم خونه عمه خانوم قرار شد بعد از کارم توی شرکت کوهیار بیاد دنبالم تا بغیر از تخت یه کادوام برای عمه خانوم بگیریم. با اینکه هنوزم به خاطر دیشب و حال عجیبی که شاید برای اولین بار داشتم مات و متحیر بودم اما سعی کردم طوری بروز ندم که کوهیار متوجه بشه…اونقدر سوال و جواب راه انداخت تا منم به حرف افتادم…از شرکت گفتم و پروژه های جدیدمون…حتی از ملکی هم براش گفتم…عصبانی شد…شایدم بیشتر ناراحت…بهم گفت که با محمد یا علیرضا صحبت کنم که دیگه من و یا حتی هیچکدوم از دختر ها رو با اون مرد رو در رو نکنند و تا جایی که میتونند خودشون باهاش همکلام بشن.به منم گفت که توقع نداشته تو شرکت با ملکی تنها بمونم و باید به علیرضا میگفتم که پیشم بمونه…برای اینکه خیالشو راحت کنم گفتم که بین کسایی که با شرکت رفت و آمد دارند فقط ملکیِ که غیرمعموله…

_دستت درد نکنه…

پنجه های قوی دستش دستمو گرفت…همینکه پشت دستم و بوسید حال عجیب این شب ها دوباره توی تنم بیدار شد…

_نیم ساعت قبل تموم شدن کارت زنگ بزن که راه بیفتم. باشه؟

گرمای دستم …گرمای وجودم…حتی نبضی که بی وقفه میزد دیگه دست خودم نبود…دست مردی بود که با هر پلک زدن جای جای بهشت رو قدم میزدم.

_چشم…خدافظ

در ماشین و باز کردم که دوباره صدام زد

_آوا یادت نره به محمد بگیا…اگه خودت نمیگی من الان بیام بالا یا بهش زنگ بزنم.

کامل از ماشین پیاده شدم و در و بستم.به شیشه زدم و منتظر پایین اومدنش شدم.

_میگم…مطمئن باش

ناخودآگاه بهش چشمک زدم…شاید خیلی اتفاقی…خنده های مردونه اش دلفریبانه محکومم میکرد به زندگی کردن…به بودن…به نفس کشیدن

“کوهیار”

پنجمین میس کال عرفان و اس ام اس های کوبنده اشو نتونستم بی جواب بذارم.حسابی دیر کرده بودم . با وجود دو سه کلمه ای که بلد بود انگلیسی حرف بزنه حتم داشتم تا الان جد و آبادمو مورد عنایت قرار داده…

منتظر بوق های بعدی بودم که همون اولی و زود جواب داد…برای اذیت کردنش فرانسوی گفتم

_بُن ژوق…کِل نو وِل؟ (چه خبر)

_دردُ ژوق…کوفت و مرض…مرتیکه کجایی؟

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن