رمان مرد قد بلند

رمان مرد قد بلند پارت 16

در حالی که صدای خنده ام فضای ماشین و پر کرده بود گفتم

_اِکس کوزِ موآ (ببخشید)

_خفه شو نکبت…فارسی حرف بزن بفهمم چی داری میگی

_بی تربیت با بزرگتر از خودت درست صحبت کن.مامانت بهت یاد نداده؟

برعکس جمله ی اول که خیلی آروم و با تن پایین گفت اینبار با صدای بلند فریاد زد

_عوضی…من و با این زبون مزخرف اینا تنها گذاشتی توقع داری قربون صدقه ات برم؟ آخه الاغ جان منکه دیشب بهت گفتم امروز باید زودتر بیای…

_مقسی بُ کو (خیلی متشکرم)

شاکی شد…

_باز که زدی کانال فرانسوی بی شعور..

_یه بار دیگه فحش بدی اون روم بالا میاد اونوقت تو میمونی و مهمونای فرانسویت…شیر فهم شد؟

_باشه بابا…اون روتو بذار زنت ببینه بیشتر عاشقت بشه.کجایی الان؟

_دارم میام…کمتر از نیم ساعت دیگه شرکتم. مهمونا از هتل اومدن؟

_آره…ببینم تو دیشب مگه به من نگفتی زودتر میای؟ احیانا نصفه شبی چه اتفاقی افتاده که نتونستی بیای؟…نکنه شیطون…!!

انگار که چیزی کشف کرده باشه خنده ی پیروزمندانه ای سر داد و گفت

_ای پیر خرفت…بهت گفتم آبرو ریزی راه ننداز…ضایع هر شب هرشب که…

زیر لعنت به شیطون فرستادم و وسط حرفش اومدم.

_اَ بَین تو (به امید دیدار)…اُ قُ وواق (خداحافظ)

_چی میگی نکبت؟…بابا حالا بهت برنخوره…الو؟

تماس و قطع کردم .موبایل و توی جیب کتم انداختم…

امروز حالم خوب بود…خیلی خوب…خدا صدامو شنید…دیشب منو به آرزوم رسوند…فکرشم نمیکردم به این زودی آوا کوتاه بیاد و حضورم و بپذیره.دیشب هر لحظه که بیشتر کنارش نفس میکشیدم..هربار که باهاش حرف میزدم نگران این بودم که نتونه نزدیکیمو تحمل کنه و از کوره در بره…اما عجیب بود این تلاشش برای کنار هم بودنمون…اعتراض نکردنش بهم قوت قلب داد و دست هاشو گرفتم…شاید قبلش تصمیمم این بود که وقتی کنارم خوابید اصلا سمتش نرم و با یه شب بخیر گفتن تمومش کنم…اما وقتی کنارم دراز کشید…وقتی صدای هق هق گریه اشو شنیدم نتونستم مقاومت کنم…ترجیح میدادم اون لحظه با تمام وجود به آغوش بکشمش و از حالی که دارم با خبرش کنم.

برخورد های آوا دور از انتظارم شده بود و این بهترین معجزه ای بود که بعد چند سال به چشم میدیدم.

شرکت که رسیدم قیافه ی آماده به پرخاش عرفان مدام به خنده مینداختم…میدیدم که زیر لب بهم فحش میده و بعضی لحظه هام با انگشت های دستش و نشونه هایی که نشونم میداد تهدیدم میکرد…تا ساعت یک بعد از ظهر فرصت نشد که با عرفان تنها بشم.

پشت میزش نشسته بود و با حرص پاهاشو روی زمین میکوبید.

_کفش ِ پاشنه تخم مرغی پاته؟…صداش اذیتم میکنه…نکن!

با تک تک جمله هام طوری رو اعصاب نداشته اش رفتم که جعبه ی دستمال کاغذی رو به سمتم پرت کرد …

_اگه بهم میخورد چجوری میخواستی جواب آوا رو بدی؟

صورتش ارغوانی شده بود و آماده انفجار…

_بیخود قیافه نیا…همه اش سه ساعت دیر کردم.تا تو باشی بغیر از پول درآوردن دنبال سوادم باشی.این منشی شیکتون که هر روز یه قیافه داره زبان بلد نیست؟ حداقل زنگ میزدی نگار با اینا حرف میزد حوصله اشون سر نره.

دستشو زیر چونه اش گذاشت و اینبار در کمال آرامش نگاهم کرد.

_همینم مونده نگار و بیارم جلوی اینا انگلیسی حرف بزنه.این منشی به ظاهر محترمم فقط بلده مارک لباساشو به انگلیسی بگه…چه برسه فرانسوی بخواد بلغور کنه…ولی این تن بمیره چرا دیر اومدی؟

_حالا شد…بیخود خودتو عصبانی میکنی جوش میزنی! خواب موندم…همین!

“همین” هنوز از دهنم در نیومده بود که اینبار جاخودکاری روی میزشو سمتم پر کرد…

_پافیوز از دست تو دارم خل میشم.باورت نمیشه ولی یه کلامم نمیفهمیدم اینا چی میگن.این خاک تو سرام که اینقدر مغرورن فقط به زبون خودشون زر میزنن …خب من چه خاکی تو سر کچلم میریختم؟

با بلند شدنش از روی صندلی و دور زدنش از روی میز تازه متوجه خالی شدن موهای وسط سرش شدم.

_عرفان نگار موهاتو کنده؟ بدجور خالی شده ها…میخوای یه خورده از موهای خودم و بهت قرض بدم؟

رو به روم که نشست از بالای چشمش بهم خیره شد

_تو امروز زیادی میخندیا…احیانا بابا که نشدی؟

درجا با اخم کردنم بهش فهموندم که باز زیاده روی کرده …اصلا از این مورد شوخی هاش خوشم نمی اومد…

_خب بابا…اخم نکن شلوارم خیس میشه.بگو ببینم نظر اینا چیِ…پول میدن به ما یا اینکه این چند روز پولامون و ریختیم تو جوب؟

_با این ریخت و پاشی که تو کردی اینا باور کردن سودآوریت خوبه…فکر کنم راضی بشن.

_خدا از دهنت بشنوه…اگه بشه چی میشه.

مشغول خوردن بیسکوئیت و آب پرتقالی که آبدارچی شرکت آورد بودم که باز عرفان با لحن طلبکارنه ای به حرف اومد

_چیِ…؟ صبحونه ام بهت نداده؟ با این زن گرفتنت…

جلوی آوا نباید از کوره در میرفتم اما پیش عرفان که همچین محدودیت هایی نداشتم.

_یه بار دیگه پشت سر زن من…یا حتی درباره ی زن من حرف بزنی طوری باهات برخورد میکنم که به غلط کردن بیفتی…عرفان…جدی میگم…من امروز حالم خوبه…نمیخوام با شوخی های مسخره ی تو خرابش کنم.پس لطف کن مشکلات خانوادگی خودت و سرکار همرات نیار تا مجبور بشی گند بزنی تو حال من…افتاد؟

فهمید این تو بمیریا از اون تو بمیریا نیست…لیوان شربت و روی میز گذاشتم و بلند شدم.بهتر بود وقت با ارزشم و کنار کسی صرف میکر دم که فرق حریم و حرمت و خوب بفهمه.

_کجا…شوخی کردم دیگه.

کتم و از روی دسته مبل برداشتم و روی ساعد دستم انداختم

_برم پیش مهمونا…توام بیشتر از این این ور اون ورشون نکن.قرار داد و امروز عصر رو کن

رو به روم ایستاد…دستی به موهاش کشید و در حالی که به پیشنهادم فکر میکرد گفت

_اگه قبول نکنند…نمیشه چند تا وعده ی الکی بهشون بدیم…یا الکی بگیم که با یکی دوتا شرکت بزرگ وارد مذاکره شدیم تا داروهای خاص و وارد کنیم؟ اینجوری باورشون میشه که واسه خودمون کاره ای هستیم…هان؟

_من دروغ نمیگم…ظاهر و باطن همونی بود که تو این چند روز در گوششون گفتم.خواستند قبول میکنند نخواستنم که همه چی به حالت اولش برمیگرده…

پیش مهمون ها که میرفتم گذر زمان رو احساس نمیکردم.حرف های مختلفی که میزدیم بخصوص حرف هایی که مربوط به کار نمیشد بیشتر جذبم میکرد…برای اون ها جالب بود که از فرهنگ و آداب و رسوممون بدونند…برای روز آخر تصمیمون این بود که از قسمت آرندی شرکت بازدید کنیم.طبق معمول ساعت خیلی زود گذشت …موقع نهار برای اینکه به آوا یادآوری کنم که نهار براش گذاشتم به موبایلش زنگ زدم…

_سلام خانوم…خسته نباشی

_سلام…ممنون توام خسته نباشی.

صدای سرحال و رو به راهش رضایتمندی اطمینان بخشی رو برام بهمراه داشت

_نهار خوردی؟

_وای آره کوهیار…این رها آبروی منو جلوی همه برد!

صداش و پایین آورده بود…معلوم بود که نمیخواد کسی حرف هامونو گوش بده

_واسه چی؟ طوری شده؟

_آخه میدونی..من دروغکی به رها و بقیه گفتم خودم غذا گذاشتم.اما این رهای بیشعور اولین قاشق عدسی و گذاشت دهنش گفت کار من نیست و تو پختی…باور کن مردم از خجالت…سنا و سامانم کلی دستم انداختن…تازه محمدم گفت کم کم جناب دکترم باید هر روز خونه رو جارو گردگیری کنه دیگه؟…خیلی بد شد…

بد شدن و توی چی میدید…! صدای خنده هامو که شنید با دلخوری گفت

_چی خنده دار کوهیار؟

_خانوم من…آخه مگه چه اتفاق مهمی افتاده که بابتش خودتو ناراحت میکنی؟

_من به خاطر خودم ناراحت نشدم..از این که به تو گفتن “کوهیار خانوم” ناراحت شدم…تازه حال همشون و گرفتم!

با شنیدن لقب زیبایی که بهم داده بودند اینبار بیشتر از قبل به خنده افتادم …پنجره ی اتاق و باز کردم و سرم و از پنجره بیرون فرستادم تا صدای خنده ام و موش های پشت دیوار نشنوند…

_نخند کوهیار…یه حالی ازشون گرفتم که آخرسر علی آتش بس اعلام کرد…وگرنه دونه دونه برنامه هاشون و باید از اول تو کامپیوتر میکشیدن…

_ای بابا…چرا زحماتشون و به باد میدی…اتفاقا از جانب من بهشون بگو “من حاضرم به خاطر خانومم هر روز خونه رو جارو گرد گیری ام بکنم…تا دیروز کار خودم بود الانم فرقی نکرده…نوکر خانومم هستم…فقط احیانا نگفتی که ظرفای شام و نهارم من میشورم؟

دوباره خنده های بلندم سکوت اتاق و شکست…

_کوهیار…؟ توام که داری مسخره ام میکنی…بذار بیام خونه.برای توام دارم.اصلا از امشب خودم غذا میذارم…چه خوشمزه بود چه بدمزه تا تهش میخوری…ظرفارم خودم میشورم…حتی اگه نصفش از دستم افتاد و شکست…افتاد عزیزم؟

عملا پشت هر جمله ای خط و نشون مخفی و خاص خودش رو پنهون کرده بود.اما من فقط باهاش شوخی کردم..کاری که تا دیروز برای خودم انجام میدم از امروز و هر روز برای آواهم انجام میدادم…گله و شکایتی نبود…امان از آدم ها که فکر میکنند حق دخالت تو زندگی همه رو دارند…کاش خط قرمز هامون و از روز اول دوستی برای هم تعریف میکردیم تا حتی توی شوخی یا جدی بهش پرداخته نشه

_ببین بانو جان…من مخلص شماهم هستم.دوست ندارم زنم تو خونه دست به سیاه و سفید بزنه…به کسی چه ربطی داره…بعدم..خانومِ من قراره که خیلی زود مادر بشه…باید بدنش قوّت داشته باشه…بتونه یه کوچولو رو تو وجود خودش بزرگ کنه و هر روز با خودش حملش کنه…!برای اینم من باید بیشتر از شما تو خونه کار کنم…والا اعتراضی ام ندارم…

منتظر جواب آوا بود و هر لحظه منتظر معجزه ای دیگه…من بازم نگران دختر کوچولوی ته چشماتم…که نکنه به سرش بزنه و باز هوار بکشه که میخواد تنها زندگی کنه…که یهو از کوره در بره و بگه دست از سرم بردار…که نکنه خدایی نکرده پای قول و قرار گذشته رو وسط بکشه…

_آخه اینارو که دیگه روم نمیشه به دوستام بگم…!

نفس حبس شده ام و با شدت بیرون فرستادم …من به معجزه ی خدا و کلامش شک نداشتم…فکر کنم کم کم باید نذری که کرده بودم و ادا کنم…! با خیال راحت روی مبل نشستم و چشم هامو بستم.

_آره خب…حواسم نبود من و تو رو خط قرمزهامون حساسیم…پس ولشون کن..بذار واسه خودشون بگن و بخندن…هووم؟

_این کلمات مبهم چیِ به زبون میاری…واقعا که تو داری در حق زبان فارسی کوتاهی میکنی

چشم هام باز شدند و خنده روی لب هام نشست…

بدجنس حرف های خودم و به خودم تحویل میداد.صدای ظرف خندیدنش شاهرگم کلامم رو میزد تا فقط بشنوم و لذت ببرم…از اینکه هست…از اینکه میخنده و مهمونم میکنه…

_من واقعا شرمنده ام…شما به ادبیات کهن خودتون منو عفو کنید…

_حالا که این همه داری عذرخواهی میکنی…قبول میکنم…بخشیدمت.

_خداروشکر…حالا عصر کی بیام دنبالت؟

_ساعت پنج…ببین اگه خیلی معطلی داره نمیشه خودت بری بخری بیای؟ من خسته ام…

_نه…خسته تر از منکه نیستی…یه مغازه نزدیک خونه هست…میریم از همونجا یه مدل انتخاب میکنیم و میایم…تازه برای عمه خانوم و رهام باید کادو بگیریم.

_دیگه واسه رها چرا؟ این همه خرجش کردیم.

_نمیخوای تو این هفته دعوتشون کنی؟ بالاخره که باید بهش یه هدیه بدی…

_باشه پس…میبینمت…کاری نداری؟

_نه عزیزم…مراقب خودت باش به رها هم سلام برسون

_چشم…خدافظ

با خیال راحت تا عصر کارهامو انجام دادم و زودتر از شرکت عرفان بیرون زدم.همینکه قرارداد بسته شد و عرفان هم به آرزوش رسید برام خبر خوش بود و مایه خوشحالی…برای پنجشنبه ام به صرف شام دعوتمون کرد تا دلخوری حرف های بی ربطشو برطرف کنه و به قول خودش عروس و دوماد و پاگشا…

با اینکه تو این چند وقت متوجه عدم علاقه ی آوا به گوشواره و گردنبند و حتی طلا شده بودم اما برای اینکه به دنیای زنانه نزدیکترش کنم براش یه پا بند خریدم…فروشنده بهم گفت که میتونم با آوا بیام تا تو پایِ خودش جوشش بدن…اونجوری دیگه احیانا باز نمیشه و مدامم میتونه تو پاش باشه.

من فکر میکنم هر کسی که ،هر وقتی تو جهان ،کار مهمی انجام داده ،عاشق بوده…

جهان یعنی جهان هر کسی ،یعنی چهارگوش اتاق یا مرز شهر یا کشور هر کسی ،جهان هر کدوم از ما می تونه همون چیزی باشه که خلق میکنیم ،با خواست و توانایی خودمون ،با مرز ها و خطوطی که خودمان میکشیم…

هر کسی که دست به کاری زده ،چیزی خلق کرده و اون مخلوق ،خارق العاده از آب در اومده و موندگار شده و تحسین برانگیخته ،عاشق بوده.اگر عاشق نبود نمی تونست مخلوقی به این زیبایی داشته باشه

آدم اگه عاشق نباشه یه قدم هم نمی تونه برداره ،یه نفس هم نمی تونه بکشه ،ون گوگ اگه عاشق نبود ،شب ستاره باران و طوری نمی کشید که ستاره هاش مثل آبشار هر بار که نگاش میکنی بیرون بریزه ،مارتین لوتر کینگ اگه عاشق نبود ،بین هزار هزار آدم ،محکم نمی گفت که رویایی داره.رویاش حتی رویا نبود اگه عاشق نبود…

حافظ اگه عاشق نبود این همه غزل نگفته بود ،محمود دولت آبادی اگه عاشق نبود یه کلمه هم تا به حال ننوشته بود،درخت های شهر اگه عاشق نبودن تا حالا وسط این همه دود جون داده بودن ،

پل پارک وی اگه عاشق نبود این همه سال سر جاش نمی موند و یه روز صبرش تموم میشد و می ریخت و همه رو بیچاره میکرد …

درخت های انار اگه عاشق نبودن میوه های به این سرخی نداشتن ،آوا اگه عاشق نبود اینقدر منو محتاج نفس هاش نمیکرد،مطمئنم که اگه عاشق نبود صداشم به این خوبی نبود….

اگر عاشق نبودیم دلیلی برای صبر نبود….

هوس کرده بودم برای خانومم هدیه های بیشتری بخرم…باید خوشحالیمو از اتفاق دیشب بهش ابراز میکردم و حتی به زبون میاوردم..میدونم داره چه جنگ تن به تنی و تحمل میکنه و دم نمیزنه…میفهمم که میترسه از کنارم بودن و باز اعتماد میکنه و هست…من سخت ترین روزهای آوا رو دیده بودم…تحمل و صبری که این روزها پیدا کرده ستودنیِ…نبود اینطور…حتی وقت هایی که برای آزمایش میبردمش جیغ و داد راه مینداخت…مدام قهر میکرد و بهونه گیری میکرد…به زمین و زمان فحش میداد و لعنت میفرستاد..حتی گاهی وقتا پیش می اومد که صبح کنارم هم صبحونه میخوردیم و ظهر حتی حاضر نبود صدامو بشنوه…

سختی آوا مانع درمانش میشد…بارها خسته میشدم و به امان خدا رهاش میکردم…اما همینکه معصومیتش…مظلومیتش به چشمم می اومد دست به کار میشدم و با حس های متضادی که داشت میجنگیدم…

اما همینکه الان به خواسته ام معصومانه تن داد بزرگترین نشونه درمانشِ…درمانی که دست من نبود..بلکه دست خدای من بود…وگرنه اون همه سال همزیستی تاثیر خودش رو باید میذاشت…دو دلی آوا هنوزم برام قابل لمسه…هربار که به شبی مثل دیشب فکر میکردم تصورم این بود که کار دست خودم بدم…که کم بیارم…که قالب تهی کنم…اما …همینکه صدای نفس هاش…زمزمه های زیر لبش…و حتی همون “بسم الله” ورد زبونش موقع ورود به اتاق…هوس جنون آوری رو که سراغم اومده بود پر داد و جاش حالت سکرآوری که گاهی با لمس دست های آوا سراغم می اومد رو تو وجودم بیدار کرد…درست همون لحظه که گرمای تن پر اضطرابش رو حس کردم هوش از سرم رفت…کلنجار رفتم با خودم تا سمتش نرم…اما همینکه هق هق های به ظاهر خفه اش توی گوشم فریاد کشید دست از لجاجت با عقل برداشتم …لمس دست هاش….نزدیکی تنه اش…سری که چسبیده به سینه ی پر سوزم بود…حتی انگشت های ظریف و پهلوی منقبض شده اش …تمام این ها…حتی یکی از اون ها کافی بود تا اختیار از دست بدم و جرئت کنم برای به آغوش کشیدنش…

عقل هیچوقت جای دل نیست…که بفهمه معنی دوست داشتن و خواستن و…

که بفهمه دل دل کردن و رنگ باختن لحظه ی لمس یار و…

که بفهمه وسعت دوست داشتن نگاه معصوم و کودکانه ی دخترک ته چشم یار و…

با تاخیر چند دقیقه رسیدم دم در شرکتشون…با رها جلوی در ایستاده بود و گرم حرف زدن و خندیدن بودن…به محض شنیدن بوق ماشین هردو به سمت صدا برگشتند …از ماشین پیاده شدم و با اومدن رها و آوا زودتر سلام کردم…

_سلام رها خانوم…احوالات؟

مثل همیشه با روی خندون و شاد گفت

_خوبم تو چطوری؟ میبینم که خواهرم پیرت کرده…

دستشو دور گردن آوا حلقه کرد و گونه اشو محکم بوسید…

_خوب تر ازتو…این چین و چروکای روی پیشونیت یه شبه پیدا شدن؟ امان از دست میعاد…از اولشم میدونستم شکسته و مچاله ات میکنه…!

حالا این منو آوا بودیم که به قیافه ی با مزه و غمگین رها میخندیدیم…

_داشتیم کوهیار؟ خیلی بدی…

_حالا به دلت نگیر…شوخی کردم.فردا شب خونه عمه خانوم یاتون نره.

دستشو از دور گردن آوا برداشت و رو به خواهرش گفت

_من چی بپوشم؟ اون پیرهن بلنده خوبه با ساپورت؟ موهام و سشوار بکشم یا فر کنم؟

آوا با خستگی که از صورتش کاملا پیدا بود دست هاشو زیر سینه اش قفل کر و با لحن طلبکارانه ای گفت

_از صبح چند بار این سوال و ازم پرسیدی؟

منم جای رها بودم از لحن جدی آوا میترسیدم و خیلی زود به غلط کردن می افتادم…

_آخ یادم رفته بود…ببخشید

گوشه لبمو به دوندون گرفتم تا خنده ام معلوم نشه.اینم از واقعیت های شخصیت آوا بود! گاهی ترسناک و به شدت خشن…

بیچاره رها…مونده بود زیر نگاه سنگین آوا چی بگه…خودم و نزدیک آوا کردم و بازوش و توی دستم گرفتم

_بریم خانوم…مگه نگفتی خسته ای…بریم که زودترم برگردیم خونه.

رها بدون اینکه به چشم های آوا نگاه کنه عینک دودیشو از بالای سرش برداشت و روی چشم هاش گذاشت…با لحن کاملا دستپاچه ای گفت

_خب دیگه…منم برم دیرم میشه.مراقب خودتون باشید…خدافظ

با رها خداحافظی کردیم و سوار ماشین شدیم….ترافیک سنگینی بود…به قولی حرف هامون هم ته کشید و هنوز به مقصد نرسیده بودیم.کلاژ و ترمز گرفتن های مدام پدر پامو درآورده بود…ماشین و خاموش کردم و هربار که ماشین رو به روم جا بجا میشد دستی و پایین میکشیدم …

_خب چرا از اینور اومدی…؟مینداختی تو اتوبان ترافیکشم کمتر بود. خسته شدم.

نالید و سرشو به پشتی صندلی کوبید…قرار نبود روزهای خستگیش بدعنق بشه! یعنی نمیذاشتم که بشه…

_خانوم ِ بد اخلاق من…مجبور بودم از این مسیر برم…دو تا چراغ قرمز دیگه ام تحمل کنی رسیدیم.باشه؟

کلافه بود انگار…خواستم حرفی بزنم که متوجه دست های قفل شده ی روی شکمش شدم…چند لحظه بعد دست هاشو آروم روی شکمش کشید…آروم و قرار نداشت…گاهی تکیه اشو از صندلی برمیداشت و دوباره تکیه میداد…تو همون پنج دقیقه ای که زیر نظرش گرفتم کافی بود تا متوجه بشم که دچار عادت ماهانه شده…

شیشه ی سمت آوا رو پایین دادم …پای راستشو مدام تکون میداد …

وارد یه خیابون فرعی شدم تا هم میانبری زده باشم و هم برای آوا پتو نازکی که پشت ماشین داشتم و بردارم…

_چرا نگه داشتی؟! نرسیدیم که…

کمربند ماشین و باز کردم و زود پیاده شدم.از صندوق عقب ماشین پتو مسافرتی رو برداشتم …در سمتشو باز کردم…با دیدن پتو با حرص گفت

_این واسه چیِ؟…نمیبینی گرممه؟ خل شدی؟

پتو رو باز کردم و روی پا و شکمش انداختم…دستاشو بالا نگه داشته بود …دو طرف پتو رو دور کمرش پیچیدم…تو همین حین سرش درست روی شونه ام قرار گرفت … گونه اش به صورتم چسبید..انگار همه ی شهر تو سکوت و سکون رفت…نبض دل لعنتی ام بی وقفه میزد…همینکه نفس های گرمش از کوتاهترین فاصله ی بینمون به صورتم میخورد…لرزش و کوبش این قلب دوباره شروع شد…

صداي محزونش از جايي بینِ گوش و شونه ام بلند شد

_ببخشید…دل دردم زده به اعصابم….باز دختر بدی شدم.

سرم و چرخونم و از سر شونه نيم نگاهي به صورتِ سرخش انداختم :مهم نيست…طوری نشد که…

با دیدن بغض نگاهش ناخودآگاه ازش فاصله گرفتم..طوسی های مظلومش تر شده بودن….پشت دستم و آروم روی گونه اش کشیدم و با سر انگشت سبابه ام خیسی کنار چشمش رو پاک کردم…

_میخوای واست از داروخونه قرص بگیرم؟

لبهاشو روی هم قفل کرده بود…تنها سر تکون داد…

_چیزی نمیخوای؟…میخوای برگردیم خونه یه روز دیگه بیایم واسه خرید؟

لرزش چونه اش…خیسی چشم هاش…سردی صورتش…این ها فقط برای یه درد معمول نبود…هیچوقت یادم نمی اومد که آوا به خاطر عادت ماهانه درد زیادی رو متحمل شده باشه…باید دلیل دیگه ای داشت این تردید های پیاپی…

بالا تنه ام و از ماشین بیرون کشیدم …در ماشین و بستم.موهامو چنگ زدم …فکر اشک های آوا رهام نمیکرد…همه قلبم مچاله میشد وقتی با بغض…تو سکوت محض نگاهم میکرد…درست مثل الان…دلواپسیش برای همخوابگی با من بود؟…با منی که جز محبت در حقش کاری نکرده بودم…برای منی که تنش…از برگ گل هم نازک تر تصور شده بود؟

فکر اشک هاش…فکر آغوشش…من چیکار کرده بودم؟…منکه از تمام ترس ها کابوس هاش خبر داشتم…من چیکار کرده بودم؟…چرا دیشب مدام زیر گوشش حرف زدم…؟…چرا دیشب زیاده روی کردم؟…حتی امروز…حرف احمقانه ی پای تلفن که جز تصور احمقانه ی من باعث بهم ریختن آوا شده بود…همه و همه…

تمام عضلات بدنم منقبض شده بودند…من بابت این گناه و زیاده روی خودم رو نمیبخشیدم….من از حقی که به زور میخواستم تصاحبش کنم خودم رو نمیبخشیدم…شده بودم شبیه آدم هایی که با شوخی و خنده حرفشون و میزنند و به هدفشون میرسند…فکر کردم با شوخی های مسخره و خودشیرینی های احمقانه میتونم جسم آوا رو مال خودم کنم…

مال خودم بشه که چی؟…تن به تن بشیم برای چی؟…برای لذت چهارده دقیقه ای یا چند ساعته؟..برای اینکه من لذت ببرم و آوا درد بکشه؟…یادش بیاد هر شکنجه ای رو که تحمل کرده؟…هر لحظه توی ذهنش…میون نفس نفس زدنام…بشم شبیه هرمز؟…آره؟!…من همینو میخوام؟

میخوام که تک تک لحظه های هم مرگ زندگیشو زنده کنم؟…خوب شدن و لذت بخش بودن زندگی تو س.ک.س خلاصه نمیشه؟…پس چرا من به همین هم نفسی گرم و لذت بهش…به همین بوسه های پیشونی آرامبخش…حتی به همین نزدیکی های نابهنگام بسنده نمیکنم؟؟ من چم شده خدا؟

موهام از ریشه درد گرفته بود بس که میون پنجه های دستم فشردمشون…

سوار ماشین شدم…خواستم به آوا بگم که قصد آزارش رو ندارم…قصد نزدیکی و همخوابگی ندارم …اما چشم های بسته شده اش…نفس های منظم و صورت رنگ پریده اش…قفل محکمی به دهنم زد…لال شدم باز…

شیشه ماشین و بالا دادم …خیسی پیشونیش رو با دستمال پاک کردم…پلک هاش نلرزید…به گمانم عمیق خوابیده بود…ماشین و حرکت دادم…راه خلوت تر شده بود…زودتر از پیشبینی نیم ساعت پیشم به مغازه تخت فروشی رسیدیم…

دلم نمی اومد آوا رو بیدار کنم…اما تصمیم گرفتم براش یه تخت یه نفره ی جدید بخرم…هرچی که بهتر از اون مدل قدیمی و پر سر و صدا باشه…

دستم و تا نزدیک شونه اش بردم و دوباره برگردوندم…کلافه بودم…سردرگم…زندگی من پر از دوراهی های تموم نشده بود…هر کدوم و انتخاب میکردم بازم به یه دوراهی دیگه میرسید…من از چشم خدا افتادم…مگه نه؟

با تاریک شدن هوا و پهلو به پهلو شدن آوا به خودم اومدم…ساعت هشت و نیم شب شده بود و من دو ساعت به در مغازه ای که اغلب مشتری هاش خنده به لب داشتند خیره شده بودم..

_رسیدیم؟…چرا بیدارم نکردی…

بی صدا نگاهش میکردم…به مقنعه اش دستی کشید و پتو رو از دور کمرش باز کرد…آفتاب گیر ماشین رو پایین داد و گوشه ی چشم هاشو تمیز کرد…نگاهش به ساعت افتاد…با لحنی خوابالو اما متعادل پرسید…

_تا الان تو ترافیک بودیم؟

تنها لب زدم…

_آره…

_پس چرا نشستی…بریم تا نبسته.

پیاده شدیم…در ماشین و قفل کردم …از طرف دیگه ی جوب پرید و دستش و دور بازوم حلقه کرد…سرش به پشت آرنجم چسبیده بود…

وارد مغازه بزرگ و دو دهنه شدیم…خلوت بود و غیر از ما دو تا خانوم جوون از بین تخت ها رد میشدند و با فروشنده حرف میزدند…نگاه هردومون به تخت های سلطنتی…ساده…چوبی…می افتاد و بی حرف از کنار هم کدوم رد میشدیم…تخت یه نفره ای به چشمم اومد…به ستمش رفتم و آوا همراهم اومد…رو به روی تخت ایستاده بودم…اما تا خواستم حرفی بزنم صدای آوا از پشت سرم شنیده شد..

_این تخته که پشت سرمونه خوشگله…تاجم نداره…از تختای سلطنتی خوشم نمیاد.رنگ تیره ام نباشه…این روشنه…رو تختیمونم روشن میگیرم..تیره نباشه بهتره..نیگاش کن ببین خوبه؟

اکثر تخت های مغازه تاج داشتند…با مدل و طرح های مختلف…اولش عدم علاقه ی آوا رو متوجه نشدم…اما وقتی که جلوی اصرار فروشنده مبنی بر مد بودن اون مدل تخت ها برای عروس مقاوت کرد توی ذهنم دنبال رد پای گذشته اش افتادم…! تاجِ تخت…!

_کوهیار جان…حواست کجاست…

لبخندم کش اومد…به دلم تشر زدم که مگه چند ساعت پیش بابت خواسته معقول و نا معقولت بازخواستت نکردم که باز با یه نگاه…با یه جانم پر و خالی میشی؟

_جونم؟ ببخشید…

نزدیکم اومد و دلواپس طوسی های لرزونش و میون مردمک های چشمم چرخوند…

_طوری شده؟…تو خودتی …

نفسم تنگ شد…داغ بوسه هاش هنوز روی لب هام بود…من حق خاطره بازی ام نداشتم…؟آدم بی فکر و خودخواه حق هیچ چیز نداشت…

_نه خانوم…چیزی نشده…کدوم پسند شد؟

با دست به فروشنده اشاره کرد و دستپاچه رو به روم ایستاد و گفت

_این آقا میگن تخت های تاجدارمون مدن…اونا واسه عروس داماد قشنگ ترن…اما من اون یکی و دوست دارم…مثل اینکه یه خورده ام گرونتر…ولی خب…

دست اشاره ام و نوازش وار روی لب هاش کشیدم…چشم های متعجبش روی اعضای صورتم میچرخید…

_هیشش…هرچی تو بخوای…هرکدوم که تو دوست داری …

چشم های گنگ و ماتش رو از نظر گذروندم …از کنارش رد شدم و سمت فروشنده ای که دور تر ایستاده بود و مشغول حرف زدن با موبایل بود رفتم…سفارش هامو دادم…تخت و تشکش…رو تختی یاسی رنگیو که آوا انتخاب کرده بودم سفارش دادم… قرار شد فردا عصر برامون بیارن…

وقتی از مغازه بیرون زدیم نم نم بارون به صورتمون خورد…دست های آوا گرم شده بودن…خیال پیاده روی به سرش زده بود…اما به خاطر وضعیت جسمانیش مخالفت کردم…

جلوی درب خونه ماشین و پارک کردم…بارون شدید تر شده بود و آوا کیفشو بالا سرش نگه داشته بود تا بارون به صورتش نخوره…سریع کلید و تو قفل در حیاط چرخوندم و آوا زودتر وارد خونه شد…اما من با طمانینه و مکث راه میرفتم..انگار دلم میخواست زیر بارون خیس بشم …اما هوا هم داشت دیوونه ترم میکرد…

روی تخت کنار پله ها نشستم…سرم و رو به آسمون گرفتم …تماس هر قطره ای که به صورتم میخورد و حس میکردم…حتی با وجود شدت بارش…تعداد هر قطره ی بارون و که سیلی آرومی به صورتم میزد و میتونستم بشمارم…دوست داشتم این هوای دل انگیز و ببلعم…سردم نبود اما لرز محسوسی به تنم نشست…قطره های بارون از سر و صورتم میچکید و من باز خیس شدن زیر بارون و به هم نفسی با آوا ترجیح میدادم…!

پیرهن مردونه ام به تن چسبیده بود…شلوار طوسی روشنم حالا به رنگ تیره و مشکی در اومده بود…مژه های نه چندان پرپشتم احساس سنگینی میکردند…

تو حالت خلسه ای که سراغم اومده بود غرق بودم که صدای آوا به گوشم خورد…

_چرا نمیای تو؟…خیس شدی…سرما میخوری کوهیار…

صدای تق تق کفشش که به گوشم خورد از روی تخت بلند شدم…وسط پله ها ایستاد…برای همون چند لحظه ام چتری های صورتش روی پیشونی اش چسبیده بودن…فاصله امون دو پله بود…اون زودتر از من حرکت کرد و پایین اومد…سینه به سینه ام ایستاد …دلواپسی چشم هاش دوست داشتنی بود…نگاه به چشم های روشنش رو تاب نمیاوردم…تا اینکه دست هاش نشست روی بازوم…میخواستم اعتراف کنم که دلم آرام و قرار نداره…میخواستم اعتراف کنم که کاش آرومم کنه…اما…

_کوهیار طوری شده؟ منکه حالم خوبه…تو ماشینم اگه عصبانی شدم واسه این بود که دو سه ساعت قبلش…دلم…

فهمیدم که تموم کردن جمله براش سخته…

مچ ظریف دستش و گرفتم و بی هیچ حرفی از پله ها بالا رفتیم…دلم اتاق خودم و میخواست…انگار که مشت و لگد های عقلم دمار دلم و درآورده بود…خسته بودم…اونقدر خسته که نفهمیدم کی دست آوا رها شد و دستم دستگیره در و چسبید…

_خوبی کوهیار؟

با تمام مرد بودنم…با تمام چهل و یک سال عمرم…دلم برای آغوش مادرم تنگ شده بود! اگر آوا نبود…اگر شب نشده بود…حتما شب رو کنار قبر مادرم صبح میکردم…حتما گریه های این چند سال رو یک شبه برای مادرم سرمیدادم…

رنگ و روی پریده ی آوا…سفیدی لب هاش…بیشتر عذابم میداد…

_دوش بگیرم؟

متعجب بود از حال دگرگونم…سری تکون داد و وارد اتاقم شدم…همه ی لباس هامو درآوردم و به حمام رفتم…گرمی آب تن خسته و مجروحم رو التیام داد…حوله ی سورمه ایمو تنم کردم…پیشونیم…کف دست هام…حتی روی شکمم داغ شده بود…سوزش سرما توی تنم مونده بود اما باید بیرون میرفتم…آوا احتیاج به تقویت داشت…بی رنگ و رویی صورتش…رفتار دیشب و امروزم به اندازه ی کافی بهمش ریخته بود.

موهام و سشوار کشیدم …کت جیرِ دونه برفیمو از توی کمد برداشتم اما تا خواستم بپوشم آوا به در اتاق زد و واردشد…

بوی چایی دارچینیش به محض ورودش به مشامم خورد…با وجود لبخند بی رنگ و روش تمام سعی اشو میکردم که باورپذیر به نظر بیاد…

_کجا میخوای بری؟

_برم بیرون…خرید کنم زود میام.

تاپ آستین حلقه ای ذغالیش که با شلوار اسپرتش ست شده بود به صورت و حتی پوست بدنش می اومد…رو به روش که ایستادم پر ابهام به چشم هام خیره شد…تن داغم رو عقب کشیدم و لیوان چایی رو از توی سینی برداشتم…موقع بیرون رفتن از اتاق تنه ی ظریفی بهش زدم…شاید به خودش بیاد …این همه نزدیکی اگر برای اون خوب نبود برای من دیوانه کننده بود…

روی مبل مقابل تلوزیون نشستم که آوا کنارم نشست…کلافه بودم و سرم درد میکرد…چایی تازه دم و خوش عطر و بوی آوا وسوسه ام کرد که دوبار دیگه امتحانش کنم…از اینکه خوشم اومد دارچین توی چایی ریخته خوشحال شده بود و پهنی خنده ی روی لبش به چشمم اومد…

بوی غذایی که آوا داشت میذاشت به مشامم میخورد…اما اونقدر ذهن و فکرم درگیر بود که نمیتونستم تشخیص بدم داره چی میپزه…سراغ غذاش رفت و برای چند دقیقه ای چشم هامو روی هم گذاشتم…باید زودتر…قبل بسته شدن مغازه …قبل سیل برداشتن خیابون ها بیرون میرفتم.

آرنج دست هامو روی اپن آشپزخونه گذاشتم و به ظرافت کاریش موقع پوست کندن هویج خیره شدم.

دست هاتو نبری؟ بدزخمی…تو یادت نیست…اما من یادمه…زخم های تنت دیر خوب شدن و روحت…هنوزم که هنوزه…پیش کی بریم تا درمونت کنه؟ از عهده من خارجه…من ناتوانم…من توی جهل خودم دست و پا میزنم…از اول هم باید پیِ یه دکتر خوب و کارکشته برات میگشتم…

_آوا من خودم انجام میدم…اون چاقو خیلی تیزه!!

آروم از میون لب های خندونش گفت

_بچه که نیستم کوهیار…

به چشم هام خیره شده بود و چاقوی تیز رو تا نزدیکی پوست دستش میاورد…

_آوا میشه چاقوتو عوض کنی…اون خیلی تیزه.اصلا خودم انجامش میدم…برم بیرون زود میام…دیر نمیشه واسه غذا درست کردن…

نفس آسوده ای کشیدم وقتی از کابینت کنار دستیش چاقوی دیگه ای برداشت…همین لبخند های دلنشین…همین چشم های گاهی مظلوم و گاهی شیطون برای به فنا رفتن من و این دل سالخورده کافی بود…

_آبروریزی امروز برای هفت پشتم بسه…میخوام خودم آشپزی کنم…دستور پخت سه نوع غذا رو رها برام نوشته…نکه اصلا آشپزی نکرده باشما…اونموقع ها که خونه بابام بودم…همیشه تو نبود مامانم واسه بابام غذا میذاشتم…هرچی که مقوی بود…چلوگوشت…خوراک جوجه…حتی فسنجون! آخه از بس تن و بدنش درد میکرد شبا صدای ناله اش نمیذاشت درس بخونم…!میرفتم تو زیرزمین تا درس بخونم…البته همون چند ماه فهمیدم که از نبود مادرم به خودش میپیچده…

چاقوی توی دستش بی حرکت موند…مردمک چشم هاش توی مرداب غلتیدن …نقطه ی نامعلومی که بهش خیره شده بود خیلی زود گم شد….! پشت دستشو به چشم هاش کشید…دوباره به جون هویج ها افتاد…اینبار با حرص…با خشونت…از آرامشی که داشت دیگه خبری نبود…

_چیزی از بیرون نمیخوای؟

_نه

حتم داشتم هیچی نشنید و الکی جواب داد…اپن رو دور زدم …پاتوی آشپزخونه گذاشتم و بالای سرش ایستادم…یه دستم به پشت صندلیش بود و دست دیگه ام روی میز …تازه وقتی خم شدم متوجه گوشواره ی آویز دارش شدم…جدید بود…!

به گوشواره اش دست میکشیدم که سرش و به سمتم برگردوند…حس عجیبی از سرانگشت هام به قلبم ریخت… جایی بین آویز گوشواره و گردنش زمزمه کردم…

_مبارکه…کی واست خریده؟

لبخندش از سر اجبار بود…از ته دل نبود…شاید نای خندیدن و حتی لبخند زدن نداشت…

_رها خریده…خوشگله؟

به دلم مربوط میشد که اون لحظه هوس بوسیدن لاله ی گوش آوا رو کرد…به دلم ربط داشت نه به عقل دیکتاتورم که خیلی زود اعتراض خودش رو نشون داد…من کاره ای نبودم…من بین عقل و دل گیر کرده بودم…برای اینکه بده نشم…یه بار باید طرف عقلمو میگرفتم و یک بار طرف دلمو…یک هیچ به نفع دلم…که با خواسته ی شیطنت بارش خنده ی عمیقی رو لب های آوا نشوند…

_مطمئنی از بیرون هیچی نمیخوای؟ قرصی…دوایی…چیزی که به دل درد این خانوم خوش خنده مربوط بشه…لازم نداری؟

سرخی گونه اش به هوای بوسه بود یا سوال…؟ دستم و از روی میز برداشتم و روی دستش گذاشتم…بس که ناخن هاشو روی پاش فشار داده بود قسمتی از شلوارش دقیقا جای انگشت هاش فرو رفته بود..انگشت شصتمو آروم و نوازش وار پشت دستش کشیدم … آوا نگاهش دقیق خیره به دستم هام بود…

_همه چی داری تو خونه؟

آرامش صداش…هیاهوی ناشی از جنجال درونم رو آروم کرد…

_آره…اومدم دیدم تو کمد همه چی هست…خودمم خریده بودم…فقط تو میخوای بری بیرون برای چی؟

بازی یک هیچ عاقبت خوشی نداره…چون نتیجه اش قابل اطمینان نیست…!هرلحظه احتمال مساوی شدن هست…!

پیشونیش رو خیلی کوتاه بوسیدم تا فقط دلم با خیال راحت به بازیش تا دقیقه نود ادامه بده…همین.

_برم جیگر بخرم…تو این هوا…یه آتیش درست و حسابی تو حیاط راه بندازیم..زود برمیگردم.

تن خسته و داغم رو روی صندلی ماشین پرت کردم…برای چند لحظه ای سرم و روی فرمون ماشین گذاشتم و بعد ماشین رو روشن کردم

تا به مغازه جیگرفروشی رسیدم بارون قطع شده بود و تنها آثارش روی شیشه ی بخار گرفته ی ماشین خودنمایی میکرد…از ماشین که پیاده شدم هوای سرد و سوز پس از بارون لرز بدی به تنم انداخت…از بینیم حرارت بیرون میزد و پشت لبم داغ شده بود.

نوشابه و جیگرخام و دوتا نون سنگک نه خیلی تازه از مغازه خریدم و برگشتم.تا آماده کردن آتیش کنج حیاط آوا چند بار اومد بهم سر زد و به هوای غذاش زود برمیگشت توی خونه…بوی چوب گر گرفته…صدای جلیز ولیز آتیش…لذتی توامان بهم تزریق میکرد..به خصوص وقتی که آوا کتری آب رو همراه خودش آورد و قرار شد چایی ذغالی بخوریم…

مشغول به سیخ کشیدن جیگر بودم که صدای کشیده شدن تخت حواسم و پرت کرد…باورم نمیشد آوا داره با تخت کلنجار میره…ناخودآگاه صدام بالا رفت

_آوا…معلومه داری چیکار میکنی؟

در جا خشکش زد و خیلی سریع به سمتم برگشت…تکیه اش به تخت بود که با بلند شدنم و حرکتم به سمتش تخت رو دور زد تا دورتر بایسته…

_مگه روز اولت نیست؟…مگه دل و کمرت درد نمیکنه؟…این چه کاری بود؟

دستپاچگی از سر و روش میبارید…گوشه ی شالش سفیدش رو به بازی گرفت و وقتی که لب باغچه رسیدم با تردید به چشم هام نگاه کرد و گفت

_بزرگش نکن…من طوریم نیست.تو رنگ و روت از من بدتره ها…

شده بود شبیه همون دختر کوچولویی که وقتی بابت کاری سرزنشش میکردم تخس و یه دنده بهم زل میزد…

_میخوای پلک بزن فکر نکنم با روبات طرفم! بچه پروو…

ابروهاشو بالا انداخت و با شیطنت اما مغرورانه خندید

_پس خودت تخت و ببر نزدیک آتیش تا منم برم شامو بکشم.

مثل غلام حلقه به گوش “چشم” جانانه ای گفتم…تخت و طرف دیگه ی حیاط گذاشتم …رو فرشی به خاطر بارون خیس خیس بود…عوضش کردم …برای اینکه آوا زیاد پله ها رو بالا و پایین نکنه خودمم کمکش رفتم…بوی غذاش که خیلی خوب بود…میخواستم ناخنکم بزنم که با کفگیر داغ پشت دستم زد…

آوا به زور چند لقمه جیگر خورد و بقیه اشم مجبور شدم خودم بخورم…اولین قاشق غذا رو که میخواستم توی دهنم بذارم متوجه نگاه آوا شدم…میخواست عکس العملم و ببینه…میترسیدم غذاش بد مزه باشه و نتونم عکس العمل واقعی و خوشحال کننده ای نشون بدم…با تردید قاشق رو توی دهنم فرو بردم…اونقدر نگران بودم که با اولین باری جویدن غذا هیچ مزه ای زیر زبونم نرفت…

_شیرین پلو دوست نداری؟

چشم های نگران آوا…حواس پرت شده ی من پیِ سرخی گونه اش از سرما…تا به خودم اومدم دیدم آوا با ناراحتی به تخت تکیه داده …

_خیلی خوشمزه اس…من تا حالا این غذارو نخورده بودم…واقعا عالیِ

تکیه اشو از تخت برداشت و بلافاصله با قاشق خودش غذارو امتحان کرد…مزه ی لذیذ هویج زیر زبونم بود…عطر غذاش تازه به مشام از کار افتاده ام رسید …

_به نظر خودمم خوشمزه اس…

_اصلا مگه میشه شما غذا درست کنی و بدمزه بشه؟ مگه مثل منی ادویه کم و زیاد بزنی…شور و شیرینش کنی…اصلا الان که فکر میکنم میبینم چه کلاهی دستی دستی رو سر خودم گذاشتم.باید از اول اول خودت آشپزی میکردی.

لبخند پهنش…برق توی چشم هاش…حتی نخودی خندیدنش…باز عقل و دلم به جون هم افتادن.عقلم تلافی گل های خورده رو میخواست سر دلم خالی کنه.مردمک های چشمم به دستورش از قاب صورتش گذشتند.

خنده ام گرفت…تازه فهمیدم چرا مزه و طعم غذا رو اینقدر دیر متوجه شدم…داشتم سرما میخوردم و این حواس پنج گانه ای که شیش دونگ به اسم آوا زده بودم…کم کم داشت از کار می افتاد….

قاشق دیگه ای رو توی دهنم فرو بردم و اینبار آوا با اشتیاق و لبخند به صورتم نگاه میکرد.

غذا خوردنمون بابت حرف هایی که بینش میزدیم بیشتر از زمان معمولش طول کشید.حتی از بی جنبگی بابت خوردن غذایی که دستپخت آوا بود دچار دل درد هم شده بودم…

_تو دیگه نمیخواد بری بیای…خودم ظرف هارو جمع میکنم…خودمم میشورم.اصلا هر روز که تو غذا درست کردی شستن ظرفا بامن…هر روزم که من غذا پختم ظرفا دست شمارو میبوسن…

بشقابشو میخواستم بردارم که دستشو روی دستم گذاشت و مانع شد…

_کوهیار خودم میبرم.خسته ای انگار…

با تعجب نگاهش کردم اما پیش از اینکه حرفی بزنم دوباره گفت

_داغی…نکنه تب کردی؟

خودمم نمیدونم…وای اون شب…با وجود درد و غم هام…انگار خدا تمام دنیارو رها کرده بود و فقط من و نگاه میکرد…غم هام رفتند…من بودم و دست های آوا که نواشم میکرد…من بودم و زنی که با بغض و دلخوری از بی حواسی چند ساعت پیشم بابت زیر بارون موندن آه میکشید..من بودم و پسر بچه ای که تو اوج مرد بودن…دوست داشت اونقدر خودش رو به مظلومیت بزنه تا دلواپسی ..محبت…حتی نوازش پرستارش رو بدست بیاره…بدجنسی میکردم…حالم اونقدرهام بد نبود…

تمام وسائل و در عرض چند دقیقه دوتایی جمع کردیم و برگشتیم توی خونه…تا خواستم سمت ظرفها برم آوا مانع شد و گفت بهتره که استراحت کنم.غذای باقیمونده رو توی یخچال برگردوندم و منتظر موندم تا آوا لیوان آب رو دستم بده …نه فقط لیوان آب…قرص هم…بین لب هام گذاشت …به لیوان توی دستم اشاره کرد.

_خب دیگه برو بخواب منم اینجاها رو جمع و جور کنم.

دوباره دستشو روی پیشونیم گذاشت…چند لحظه بعد پشت دستشو روی ته ریش گونه ام گذاشت…ادای دکترارو درمیاورد…

_خانوم دکتر خوب میشم؟

تا خنده ی روی لبم و دید آروم ضربه ای به بازوم زد

_امیدت به خدا باشه…!

_دستت درد نکنه..پس جوابم کردی؟

دستاشو بغل کرد و نگاه دقیقی به صورتم انداخت…

_من از اولم جوابت کرده بودم…حالام بهتره بری استراحت کنی…عمه خانوم ببینه سرما خوردی ناراحت میشه ها

_تو از اول نسخه منو پیچیده بودی…منتهی لقب دکتری به من رسید و…

ادامه حرفم زدی نبود…اما آوا خودش کاملش کرد.

_بیمارم شدم من!

باید حرفی که بی دلیل..بی هیچ قصد و غرضی به زبون آورده بودم رو جبران میکردم…

_اما حالا…من شدم مریض و تو دکتر…! کی خوب میشم؟

با خنده شونه ای بالا انداخت و دو انگشت اشاره اشو به پیشونیم زد…بلند بلند برام فاتحه فرستاد!

_خدا رحمتت کنه…مرد خیلی خوبی بوده…

فاتحه ی دلم رو وقتی خوندم که تو از ترس مردهای بی صفت زندگیت به سینه ام کوبیدی و با جیغ فریاد زدی…”ازت متنفرم مرد قد بلند”…

من همون روز فاتحه ی دلم…عقلم…حواسم…همه رو با هم خوندم…

دندان های تو دیوانه اند…دنیا را به بازی گرفته اند…باهر خنده ات…

جهان به نفع تو تمام می شود

و جان سالم به در نمی برد…دلم از دستت

“آوا”

صبح زودتراز کوهیار بیدار شدم …صبحانه آماده کردم و برای نهار شرکت هم از دستپخت دیشبم برداشتم …کوهیار که بیدار شد تبشو چک کردم…به داغی دیشب نبود اما خب بازم تب داشت.با اینکه بهش گفتم یه امروزو خونه بمونه تا حالش بهتر بشه قبول نکردو گفت که باید به یکی از دوستاش سر بزنه و به چندتا کارش برسه..قرار شد خودش برای عمه خانوم هدیه بخره تا دسته خالی نریم.

_کوهیار اگه نهار و رفتی خونه غذا هستا…گشنه نمون

_تو که هرچی غذا بود واسه خودت برداشتی ناقلا.

_بدجنس…بازم مونده.زیاد برداشتم تا پزِشو به رها و بقیه بدم.

_نهار نمیخورم تا شب گشنه بمونم!! پس فرداشب چی داریم؟

اومده بگم چه توقعی حالا یه شب گذاشتم قرار نمیشه هرشب بذارم.اما خب دلم نیومد…از همه مهمتر موقع غذا درست کردن یه حس خوبی داشتم..همینکه قرار بود کوهیار دستپختم و بخوره و لذت ببره بهم انگیزه میداد.

_کو تا پس فرداشب…!

_میخوام این یه شب و به امید غذای تو سر کنم..راستش دستپخت عمه خانوم اصلا خوب نیست!!

نمیدونم چرا..ولی احساس میکردم دستپخت عمه خانوم باید خوب باشه!

_واقعا میگی؟ یا شوخی میکنی؟

قیافه ی مغمومی به خودش گرفته بود.

_بین خودمون باشه ها..اما دستپختش…بنده خدا خیلی ام زحمت میکشه ها اما خیلی بده.

_خب شاید بده دختر عمه ات درست کنه.

_اون به احتمال زیاد نیست…دانشگاش شروع شده رفته شیراز.امشب باید تو راه ماست بخریم به زور ماست غذارو بفرستیم پایین…

یه آن یاد حال بد خودم افتادم…! وقتایی که عادت ماهانه میشم تا بوی سرخ کردنی به مشامم میاد عق میزنم…یا حتی بوی بد غذا…یا طعم بدی توی دهنم باشه که حتما شکوفه زدن رو شاخشه…!

_وای کوهیار…یه چی بگم؟…

با خنده گفت

_چی؟

_من یهو بالا نیارم؟

قهقه های تموم نشدنی کوهیار و سرخ و سفید شدن من بابت شیشه ی پایین ماشین و گذر رهگذرهایی که با تعجب توی ماشینمون و نگاه میکردند…تموم نشدنی بود…

_نخند کوهیار…باور کن دست خودم نیست…وقتی اینجوریم دست به عق زدنم خوب میشه.میترسم عمه خانوم ناراحت بشه.توکه میدونستی میگفتی ما خودمون جوجه میگیریم میایم..شما زحمت نکشید.!!

صورتش بابت خنده های پشت سرهمش سرخ شده بود…

_ببین سعی کن یه فکری به حال خودت بکنی…عمه ای که من دارم تا کل دیس برنج و بشقاب خورشت و وارد معده ی تو نکنه دست بردار نیست…! تو رو بیشتر از من دوست داره!

میخوام صد سال سیاه نداشته باشه!…

_عوضش پس فردا غذای خوشمزه درست میکنم.هرچی دوست داری مواد لازمشو بخر که اومدم واست بپزم.قول میدم بهتر از دیشب بشه.هووم؟

انگار خنده های دیوونه کننده اش تمام انرژیشو ازش گرفته بود…بی حالی از چشم هاش میبارید…حتی سرخی گونه های برجسته و مردونه اش هم…

_پس فرداشب نوبت منه..فعلا تا راه بیفتی یه شب درمیونش میکنیم.شما چی میل داری؟

_زرشک پلو با مرغ…جیگرم میخوام…! با اینکه دیشب یه خورده معده ام درد گرفت اما خب خیلی بهم چسبید.

_دیشب پیش من نخوابیدی؟

با تعجب به صورتش خیره شدم…چطور فکر کرده بود با اون حالش به امان خدا میذارمش؟

_چرا…پیش خودت خوابیدم.صبح زودتر بیدار شدم جامو جمع کردم.

ابرویی بالا انداخت و با لحن شوخی گفت

_تو که به من دروغ نمیگی…؟

در ماشین و باز کردم و پیاده شدم…اما قبل از بسته شدن در بهش گفتم

_هیچوقت…! دیشب کنارت بودم…تا صبح.

تمام دیشب رو کنارش نشسته بودم…تکیه به دیوار…با زانوهای بغل کرده غمبرک زده بودم…توی خواب ناله میکرد…

از بس که پارچه ی خیس از آب خنک رو روی پیشونیش گذاشته بودم پیشونیش سفید شده بود…مردم و زنده شدم تا تبش پایین اومد..دم دمای صبح بود که خوابم برد…خداروشکر کردم که باز زودتر از کوهیار بیدار شدم…وگرنه شاید بادیدن پیاله ی آب و پارچه نمدار میفهمید که بیدار مونده بودم.حال خودم و پاک فراموش کرده بودم و کوهیار برام مهم شده بود…هرلحظه که بیشتر به صورتش نگاه میکردم…بیشتر از ته دلم فریاد میشنیدم که دوستش دارم…که دوستش داشتم!

من زودتر از کوهیار عاشق شدم…! شاید تو همون روزایی که با بدترین حالم..با دیدن قد و قواره ی بلندش…با شنیدن صدای بم و مردونه اش…حتی با استشمام عطرش خیالم راحت میشد و پلک روی پلک میذاشتم که مرد قد بلند توی آسایشگاس…دیگه کسی دستش به تو نمیرسه…که مشکلی پیش نمیاد…که من دیگه…شب راحت میخوابم…

حالا بعد چند سال…دوباره همون آرامش…همون حس اعتماد دوباره تو وجودم بیدار شده بود و من به خوبی حسش میکردم.

مثل همیشه زودتر از بقیه رسیدم.کیفم رو روی آویز اتاق برداشتم و موبایلم رو روی میز گذاشتم.بچه ها از دیروز سوژه ام کرده بودن که آوا گوشی به دست شده…همه اش پای تلفنِ…اس ام اس که براش میاد نیشش باز میشه…مسخره ام میکردن بابت حس جدیدی که داشتم و نمیتونستم بروز ندم..برام اهمیتی نداشت…هرکدومشون یا این دوره رو گذرونده بودن یا باید میگذروندن.

بابت بیخوابی دیشب اولین کاری که کردم برای خودم نسکافه درست کردم.لیوان به دست تو راهروی شرکت راه میرفتم که زنگ درو شنیدم.

با باز شدن در قیافه ی پکر و خسته سامان جلوی چشمم ظاهر شد…پشت سرش علیرضا مشغول حرف زدن با تلفن بود…به هرکدوم سلام کردم و اونهام جواب دادن..علیرضا یه راست به اتاقش رفت و سامان چپید توی آشپزخونه…

_سامان خوبی؟

کیفشو روی میز پرت کرد و روی صندلی لم داد.موهای بهم ریخته اش و دگمه های بالا و پایین بسته شده اش مشکوک میزد!

_دعوا کردی؟

رو به روش نشستم و پا روی پا انداختم.دست هاشو پشت سرش قفل کرد و چشم هاشو ریز کرد.

_دیگه کم کم با رها دارم اشتباه میگیرمت! تو اهل این فضولیا نبودی…!

به محض شنیدن جمله ی دومش با کمترین تعلل از روی صندلی بلند شدم اما هنوز قدم اول و برنداشته بودم که سردی دست هاشو دور مچ دستم احساس کردم.

_بشین آوا…حالم خوب نیست.تو نرو..!

وقتی روی صندلی نشستم دستم و رها کرد …قلپ دیگه ای از نسکافه ام رو خوردم و با تعجب بهش خیره شدم..تو فکر بود…اونقدر که متوجه ورود علیرضا به آشپزخونه و سر و صداش بابت برداشتن لیوان و پارچ نشد…

نگاهم سمت علیرضا چرخید…برای خودش لیوان و پر آب کرد و زیر گفت”شیر نداریم!” باید میگفتم که از قطره های آخر پاکت شیرش توی نسکافه ام ریخته ام …

_علی من ریختم تو نسکافه ام…میخوای برم برات بخرم؟

به کابینت تکیه داد و دست آزادشو تو جوب شلوارش فرو برد…

_نوش جونت…

بعد با صدای آروم و شاید درحد لب زدن به سامان اشاره کرد و پرسید

_این چشه؟

شونه هامو بالا انداختم و دوباره به صورت سامان خیره شدم.دستمو روی میز گذاشتم ..جایی نزدیک دستش…

_سامان طوری شده؟ خیلی بهم ریخته ای…نگرامون کردیا!

همزمان به من و علیرضایی که حالا کنارم نشسته بود نگاه کرد …نفس حبس شده اش رو با آوردن این اسم بیرون فرستاد

_سنا

پوزخند تلخ علیرضا رو دوست نداشتم!

_خب؟ چی شده مگه؟

انگشت های دستشو توی هم قلاب کرد و با ناراحتی که هم توی صورتش و هم توی صداش موج میزد گفت

_ما بهم نمیخوریم…تو یه موردم تفاهم نداریم…بعضی وقتا برای یه ثانیه ام نمیتونم تحملش کنم…اخلاق نداره…بلد نیست محترمانه حرف بزنه…فقط بلده ادای دخترای امروزی و دربیاره…اما بلد نیست با مامان من چطور حرف بزنه!

تک تک جمله هایی که به زبون میاورد بیشتر از چشمم می افتاد…! علیرضا زودتر از من به حرف اومد

_سنا که از روز اول همین بود…اتفاقا از وقتی رابطه اش با تو جدی شده به نظرم اخلاقش خیلی بهترم شده…حالا مگه چیکار کرده؟

انگار از نگاه کردم به من ترسیده بود…نگاهش مستقیم به علیرضا ختم شد.

_دیشب اومده خونه ی ما…مامانم به کلام بهش گفت واسه مراسم عقد باید مامان بابات باشن…من دوست ندارم تو فامیلمون حرف و حدیثی پیش بیاد…سناهم هرچی از دهنش در اومد به من گفت و از خونه زد بیرون.!

ایندفعه با صدای تقریبا بلند گفتم

_همین…من و علیم خریم! باور کردیم…سنا که با مامانش رفت و آمدشو داره…با پدرشم مشکلی نداره…

سامان تقریبا به من من افتاد

_نه فقط این نیست که…اخلاقش…چند روز پیش مهمونی یکی از فامیلا بود با هم رفتیم. هم لباسی که من گفته بودم نپوش و پوشیده بود هم از خونه مست کرده بود …یه کلام به حرفای من گوش نمیده…بهش میگم این زهرماری و نخور…هربار یهویی رفتم خونه اش دیدم خانوم مسته…کم کم دارم شک میکنم که کوک میزنه یا نه! بیخودی تو جمع میخنده…بیخودی گریه میکنه…رفتیم سینما…فیلمه شادِ شادِ..شروع میکنه به گریه کردن…نه آروم…یه طوری که همه چپ چپ نیگامون میکنن…مثل وقتایی که صدای خنده اش تا هفتا کوچه اونورتر میره…همین شب عروسی رها…رفتیم دم خونه اشون…با همه رقصید…اصلا براش مهم نبود منِ چنار اونجا واستادم نیگاش میکنم…مثل بچه ها تا تقی به توقی میخوره میخواد لج منو دربیاره…خیلی با خودم فکر کردم …سنا به درد زندگی نمیخوره.شاید چون هیچوقت سر سفره ی پدر و مادرش بزرگ نشده…! همیشه تنها زندگی کرده…مستقل…مجردی…منه احمق یه بار با خودم نگفتم دختری که از هیجده سالگی خونه مجردی داشته میتونه سالم زندگی کنه یا نه! بس که خرم…!شیطنتاش واسه همه بود اما منِ احمق فکر کردم دلبریاش فقط واسه منه…یه وقتایی که میرم خونه اش از حالی که داره احساس میکنم قبل من…کسی…

علیرضا”لعنت به شیطونی” فرستاد و از روی صندلی بلند شد…بی هیچ حرفی…ساکت تر از همیشه از آشپزخونه بیرون رفت.

من موندم و تهمت های سامان…

_از اولم نباید بهش قول ازدواج میدادم…نباید به خودم وابسته اش میکردم…حتما قبل منم کسایی تو زندگیش بودم که تنهاش گذاشتن…خب منم یکی مثل همونا…بهتر از اینه که هر روز و هرشب برای خودم جنگ اعصاب درست کنم…! هر روز و هرشب تیکه و متلک های مامانم و بشنوم…

فکرم کار نمیکرد…انگار که مغزم هنگ کرده بود…فقط لب های سامان رو میدیدم و حرف هایی که با کارد خونی از دهنش بیرون میریختن…منم مثل سنا تنها زندگی کردم…منم مثل سنا دختر نیستم…! اما…من به اجبار…ولی سنا..از روی عشق و علاقه اش…حالا هم جفتمون رو با یه چوپ میرونند…هم منی که دست خودم نبود هم سنایی که دست خودش بود…چقدر صادقانه خودش رو دست سامان سپرده بود و چقدر وحشیانه پس زده شده بود…اگه قبل از سامانم با کسی دوست بوده که میدونم با یه نفر بوده اما با همون شخص هیچ رابطه ای نداشته…چون هیچکسی و به اندازه ی سامان قبول نداشت…دوست نداشت…اما حالا چی؟ سامان…پیش روی دو تا از دوستاش دم از بی بند و باری و بی عفتیش میزد…علیرضا کجا رفت؟ شاید بهتره منم برم!

توی اتاقم…سرم و روی میز گذاشته بودم که تقه ای به در خورد…علیرضا با برگه هایی که توی دستش بود وارد اتاقم شد…

_ببین این طرح ها اندازه اش با هم همخونی نداره..یه چکشون کن امروز باید ببرم سر ساختمون

برگه ها رو گرفتم و روی میز گذاشتم

_باشه…

دوباره بدون هیچ حرف اضافه ای از اتاقم بیرون میرفت که صداش زدم…درجا به سمتم چرخید …

_نظرت راجع به حرف های سامان چیِ؟

سری تکون داد و خواست دوباره از اتاق بیرون بره…

_علیرضا…دارم باهات حرف میزنم…میگم تو نظرت چیِ؟

پشت به من…درحالی که دستش به دیوار اتاقم بود گفت

_سنا دختر خوبیِ…فقط تنهاس…سامان اگه مرد زندگی بود میتونست همه چیو رو به راه کنه.الانم با حرفاش فقط میخواد عذاب وجدان خودش و کم کنه…حالا میتونم برم؟

_آره…

در اتاقو پشت سرش بست…خوشحال بودم بابت حرف هایی که شنیدم…چند دقیقه بعد سر و صدای احوالپرسی رها و سنا به گوشم خورد…سریع از پشت میزم بلند شدم و بیرون رفتم.مثل همیشه اول رها بغلم کرد و احوالپرسی های معمول…نوبت به سنا رسید…نیشش مثل همیشه باز بود…دندون های سفیدش ردیف شده بودن…وقتی بغلم کرد آهی که زیر گوشم کشید بند دلم و پاره کرد…شاید سنا شبیه من بود! تنها تر…

_چطوری عشقم…دلم برات تنگ شده بود..دیشب زنگ زدم موبایلت جواب ندادی.مشغول شیطونی بودی؟

برای اولین بار دلم نیومد تو ذوقش بزنم.دست هامو دور کمرش حلقه کردم و کنار گوشش زمزمه کردم

_تا صبح بالا سر کوهیار نشسته بود…تب داشت…نخوابیدم اصن

چونه اش رو روی شونه ام فشار داد و نالید..

_منم!

وقتی از آغوشم بیرون اومد با دیدن علیرضا شروع کرد شوخی کردن و بلند بلند خندیدن…به قولی شاید میخواست لج سامان و در بیاره که به در اتاقش تکیه داده بود و دست به سینه به سنا نگاه میکرد…

علیرضا لبخند میزد و تک و توک جواب شوخی های سنا رو میداد…رها سراغ سامان رفته بود و در حالی که قصد داشت موهای بهم ریخته ی سامان و مرتب کنه مدام میگفت “اخمالو شدی مهندس مهربون”

منتظر موندم تا نقش بازی کردن سنا تموم بشه و فوران کنه! به سامان سلامم نکرد…یه راست رفت توی اتاقش و خیلی زود با بلوز و شلواری که تنش بود بیرون اومد…قصد سامان کشی به سرش زده بود…لباس های تنگ و جذبش فریبنده بود..اما نه برای علیرضای بی هیاهو و محمد آروم…

رها برای اینکه خودش و همرنگ دوسش بکنه همینکارو کرد…تی شرت آزاد و آستین بلندش که تا پایین باسن کوچیکش می اومد و شلوار مشکی راسته ای که جذب هم نبود…علیرضا دوباره به اتاقش پناه برد و سامان هم …

به شوخی رو به سنا و رها گفتم

_میخواید منم دربیارم؟ تعارف نکنیدا…

سنا خندید و رها دباره بغلم کرد…باز با شوخی و خنده هاشون لحظاتی رو سپری کردیم…تا اومدن محمد و دستورش برای رسیدن به کارها…

پریسان سرمای شدید خورده بود و با ماسکی که روی دهنش زده بود اصلا نمیشد صورتش و کامل دید…سلام و احوالپرسی ام کرد اما مشخص بود که اونم پکر و دمغه…رها برای همه چایی ریخته بود صدای حرف زدنش با بقیه می اومد…پریسان نیم ساعتی تو اتاقم موند تا درباره ی طرح ها باهم حرف بزنیم…ماسکشو از روی صورتش برنداشت و صدای گرفته اش یه جورایی گوش خراش بود…کارها رو بین خودمون تقسیم کردیم و برای اینکه به پریسان با اون حالش زیاد فشار نیاد بیشتر کارهارو خودم به گردن گرفتم.با رفتن پریسان و اومدن رها از فکر سنا بیرون اومدم…بیشتر توجهم به تعریف های رها از اطرافیانش بود..

_امروز میام خونه ی شماها…میعادم از دفتر میاد اونجا.ماکه ماشین نداریم…

_کار خوبی کردید…بهتر .شبم بمونید دیگه

_فکر بدی ام نیست…بمونیم..منکه از خدامه.راستی تو تعریف کن..همه اش من حرف زدم.از کوهیار بگو…تو زندگی زناشویی مهربونه؟حرف گوش کن هست؟

_کوهیار از اون موقع ام بهتر شده…خب مهربونیاش بیشتر شرمنده ام میکنه…من اگه بخوام محبتم بکنم بلد نیستم…ولی خب همه چی خوبه خداروشکر…

_خب پس…خداروشکر

نمیدونم چرا ولی حس کردم میخواد بازم سوالای دیگه ای بپرسه اما چیزی نگفت…مشغول کار شده بودم که کوهیار به گوشیم زنگ زد تا حالمو بپرسه…خجالت زده شدم وقتی سفارش کرد که زیاد راه نرم و تا میتونم پهلو و کمرم رو گرم نگه دارم…بیست دقیقه تمام باهاش حرف زدم و رها دست زیر چونه اش گذاشته بود و با لذت تمام بهم خیره شده بود…از خواهرمم خجالت میکشیدم…بیشتر کوهیار حرف میزد و من کوتاه جواب میدادم…بهم خبر داد که تختخوابمون و آوردن..خیلی زود بحثو عوض کرد…شاید برای دلواپسی من از هم آغوشی…

باید یکی باشه که ببینی دل توی دلش نیست که تو رو به وقت هایی که می دونه خوب نیستی و حوصله نداری بخندونه و امیدوار کنه و حواست و پرت کنه و به یادت بیاره که هرچقدر اوضاع بدِ… اما یکی یه جایی هست که دوستت داره.. باید یکی باشه که ببینی که چقدر براش مهمِ همین یذره بهتر و بدتر شدنات… باید یکی باشه که نسپاردِت به امون زمان که بلکه خود به خود خوب بشی … باید یکی باشه که ببینی دل توی دلش نیست که دو دقیقه حتی زودتر خوب شدن حالِ دلت و ببینه… باید یکی باشه که ببینی چقدر براش فرق می کنی و چقدر بلدِ تو رو و چقدر حواسش به تو جمعِ…

باید یکی باشه که به یادت بیاره که برای یکی فرق داری. باید آدم برای یکی فرق داشته باشه، فقط برای یکی؛ و اگرنه دنیا همه اش ترس و وحشتِ…! و اگرنه از بالا که به زمین نگاه می کنم همه ی ما یک مُشت تو شلوغی بی پناه و بی اهمیت رهاشده ایم که به هیچ کجای جهان برنمی خوره هر بلایی هم که سرمون بیاد…

باید یکی، فقط یکی، اهمیتِ بود و نبود ما رو به یادمون بیاره که هنوز برای یکی، فقط برای یکی، چقدر مهمیم!… باید یکی باشه که ببینی دل توی دلش نیست که به دست بیاره دلتو…

برای خوردن نهار همه تو آشپزخونه جمع شده بودیم…به محض ورودم با صدای بلند اعلام کردم که امروز دستپخت خودم و آوردم و همه میتونند یه قاشق بخورن…

رها اولین نفری بود که تست کرد…جلوی بقیه صورتم و محکم ماچ کرد

_آفرین…خیلی خوشمزه اس…هرچند به کوهیار حسودیم شد اما خب کوفتش بشه!

محمد دومین نفری بود که قاشق دهنیشو تو بشقابم فرو برد و از غذام خورد…با دهن پر به رها گفت

_توام که دستپختت خوبه…چرا حسودی میکنی؟

تا سناهم از غذا تست کنه رها چشم و ابرویی برای محمد اومد و گفت

_باهم که بودیم آشپزی گردن من بود…حالا که خونه شوهر رفته واسه آقاشون شیرین پلو میذاره

با اینکه حرف رها شوخی بود اما علیرضا به محض نشستنش روی صندلی خیلی جدی گفت

_اگه تو آشپزی میکری آواهم کار میکرد شیکم تو رو سیر کنه!

رها بابت لحن سرد و خشک علیرضا جا خورد و سردرگم نگام کرد…بهش اشاره کردم تا حرفی نزنه…علیرضاهم پر بیراه نمیگفت…اما خب حرف رها بیشتر شوخی بود تا جدی…سنا بی هیچ حرفی چند قاشق دیگه خورد و کنار علیرضا روی صندلی نشست…

بشقابم و به طرفم پریسان هم گرفتم…چند قاشق گوشه ی بشقاب خودش ریخت و تشکر کرد…به خاطر بوی غذایی ام که راه افتاده بود گفت میره تو اتاق خودش غذا بخوره تا به سرفه نیفته…

رو به روی سنا نشستم و با ولع غذایی که خودم درست کرده بودم رو میجویدم…

_تو غذا نیاوردی؟

شاید فقط من و علیرضا بودیم که صدای سامان رو شنیدم…سنا بدون اینکه نگاهش کنه سرتکون داد و گفت

_به تو چه…!

علیرضا به روی خودش نیاورد…فقط بشقابشو بین خودش و سنا گذاشت و از ظرف روی میز یه جفت قاشق چنگال برداشت و جلوی سنا گذاشت…سامان هنوز بالاسر سنا ایستاده بود و با بالاپایین شدن قفسه ی سینه اش کاملا میشد فهمید که چقدر عصبانیه..

سامان خم شد و وقتی که سرش درست کنار گوش سنا قرار گرفت با لحن توبیخ کننده ای گفت

_تکلیفتو امروز معلوم میکنم…

سنا طوری از روی صندلی بلند شد که حس کردم الانه یه سیلی تو گوش سامان بزنه…اما زیر نگاه سنگین سامان لبخند تلخی روی لبش نشوند و از آشپزخونه بیرون رفت…اوضاع بدتر از این حرفا بود…وقتی سنا کسی رو اینطور پس میزد که دیگه میلی بهش نداشته باشه…

علیرضای بیچاره نصف غذاشو تو بشقاب دیگه ای ریخت و منم ازغذام توی همون بشقاب ریختم…یه پیاله کوچیک برداشت و توش ماست ریخت…با وجود غرولند کردن محمد فلفل و نمک هم توی سینی گذاشت و رو به سامان گفت

_ببر براش…

محمد و رها هم صدای علیرضا رو شنیدن..مطمئن بودم رها باید باخبر باشه اما محمد بی خبر از همه جا با رفتن سامان پرس و جو کرد که چی شده…

علیرضا زیاد براش توضیح نداد..فقط گفت که بینشون بحث پیش اومده و دعواشون شده…محمد برای اینکه زودتر باید میرفت شهرداری غذاشو نصفه ول کرد و زحمت شستن ظرف هارو انداخت گردن رها…قرارم شد سرماه بابت ظرف شستن های رها به حقوقش ده هزار تومن اضافه کنه…به شرط اینکه یه خالم رو ظرفا نمونه…

پریسان بشقاب سوپشو آورد و گذاشت روی میز…همزمان علیرضا هم از آشپزخونه بیرون رفت…

_سامان کو؟

_پیش سنا…!!

کنار رها واستاد و ظرف های کفی طرف دیگه ی سینکو آب کشید…

رها با حالت بامزه ای خودش و عقب کشید و گفت

_سرما ندی منو؟

پریسان سری تکون داد و با صدای گرفته اش گفت

_نترس فقط گلوم درد میکنه…اونم که دیگه به تو سرایت نمیکنه

شوخی های رها و پریسان شروع شده بود که با صدای بلند بسته شدن در یکی از اتاق هر سه تامون تکون خوردیم…

_وای چی بود؟

خیلی طول نکشید که صدای داد سامان سکوت سنگین ساختمون و شکست…به هول دوییدم بیرون .سامان وسط راهرو ایستاده بود…به چند دقیقه نکشید که سنا با صورت خیس از اشک از اتاق بیرون اومد …رها و پریسان هم کنارم ایستاده بودن ..سنا مانتوشو تنش کرد و بدون اینکه دگمه هاشو ببنده شالش رو روی سرش انداخت…داشت از شرکت میرفت بیرون که سر راهش سد شدم…

_کجا با این حالت؟

دستشو روی بازوم گذاشت و با بغض گفت

_برو کنار…میخوام برم…میخوام برم تا این آقا با دیدن من عذاب وجدان نگیره…!

_سنا خفه شو

صدای بلند سامان باعث شد سنا هم به تکاپو بیفته و شاید برای کم نیاوردن سعی کرد با صدای بلند حرفشو بزنه…

_چیِ؟ مگه بد میگم؟ عذاب وجدان چی داری؟

برگشت سمت سامان و وقتی سینه به سینه اش ایستاد صدای باز شدن در اتاق علیرضا رو شنیدم..

_برو…فکر کن منو تو هیچ گذشته ای باهم نداشتیم…برو با خیال راحت شوهر هر خری شو که مامانت بهت دستور میده…من دائم الخمر کجا و دخترای آفتاب مهتاب ندیده ی دور ور شما کجا؟ برو با خیال راحت هرکدومشون و خواستی صیغه کن…یه سکه بده چند ماه حال و حول کن…بدبدخت نگران چی هستی…سکه هاتو میفروشم میرم میدوزم مثل روزِ…

سیلی محکمی که صورت سرخ سنا رو نوازش کرد …مشتی که به سینه اش خورد…حتی افتادنش روی زمین…طوری میخکوبم کرده بود که حتی نتونستم مثل بقیه قدم از قدم بردارم و جداشون کنم.

علیرضا دیر به داد سنا رسید…کار از کار گذشته بود…سنا از گوشه ی لبش خون می اومد ..زجه میزد و به خودش میپیچید…پریسان هم ازش فاصله گرفته بود و روی زمین دو زانو نشسته بود…شاید اونهم مثل من هیچوقت فکر نمیکرد روزی…سامان هم…ضربه دستش به قدری سنگین بود که سنا رو به اون حال و روز بندازه…

صدای داد و بیداد سامان و حتی فریاد های علیرضا از توی اتاقشون می اومد…آروم به سمت سنا و رها قدم برداشتم…وقتی سرشو از روی شونه رها برداشت و نگاهش بهم افتاد..لب هاشو مثل بچه ها جمع کرد تا مانع شکستن بغضش بشه…رها ازش فاصله گرفت و به دیوار تکیه داد…زیر چشم هاش به خاطر اشک هایی که ریخته بود سیاه شده بود…

کمک کردم تا سنا رو از روی زمین بلند کنم…مشت محکم سامان درست تو قفسه ی سینه اش نشسته بود…برای همینم دستشو یک لحظه ام از روی سینه اش برنداشت…تو اتاقم براش قالیچه ی کوچیکی که داشتم و پهن کردم…وقتی نشست دوباره صدای گریه اش توی اتاق پیچید…تقه ای به در خورد و پریسان با لیوان آب قند وارد شد…رو به روی سنا نشسته بودم که بلند شدم تا لیوان و از دست پریسان بگیرم…

نگاهش نگاه دلسوزی نبود…این رو وقتی مطمئن شدم که گفت

_از اولم دوستیتون اشتباه بود…من گفته بودم!

سنا بیشتر به خودش پیچید و بلند تر ناله کرد…دلم براش سوخت…دلم برای دختر به ظاهر فریبنده ای که با تمام زرنگیش زمین خورده بود لرزید…

پریسان از اتاق رفت…سنا لب به آب قند نزد…نذاشتم رها بیاد تو اتاقش…گریه های اون به سنا هم سرایت میکرد …سنا زانوهاشو بغل کرده بود و باز دستشو از روی سینه اش تکون نداد…رو به روش دو زانو نشستم..دستمو روی دستش گذاشتم…

_درد داری؟…دستش سنگینه؟…میخوای ببرمت دکتر؟…میخوای بغلت کنم

نمیدونم چرا…ولی آنی چشم هام پر اشک شد…پر شد و یکباره خالی شد…این سوالو هیچوقت…هیچکسی…از من نپرسید…! وقتی توی خونه زیر دست و پای بابام له میشدم و مینالیدم…حتی وقتی که هرمز…

دست هامو براش باز کردم…مثل بچه هایی که دارن خودشون و لوس میکنن با بغض نگاهم کرد و به محض دیدن لبخندم تو آغوشم خزید..تکیه امو به دیوار دادم و در حالی که کمرشو نوازش میکردم چونه ام رو روی سرش گذاشتم…

_تا حالا سامان و اینقدر عصبانی ندیده بودم…چی بهش گفتی قاطی کرد؟

فین فین کرد و سرش رو بیشتر به سینه ام فشار داد…با اینکه درد ماهانه ام به تمام بدنم سرایت کرده بود اما حرفی نزدم..لبم رو گزیدم و گذاشتم بی صدا بغضش رو دوباره بشکنه…

_نه خودش…نه خانواده اش…قبولم ندارن آوا…باور کن خیلی سعی کردم تو دلشون جا باز کنم اما…مادرش..پدرش…شاید همین پریسانی که میبینی یه خورده قبولم داشته باشه..وگرنه کم از دست مادرشون نکشیدم…تیکه متلکاش افتاده تو دهن سامان…مگه من از اول تو مهمونیا و دورهمیا لباس باز نمیپوشیدم؟؟ مگه وقتی ام که با سامان دوست بودم همینطور نمیگشتم؟؟…باور کن مهمونیای فامیلیشون…اون اوایل…خیلی سر و سنگین رفتم…اما دیدم همه اش بهونه اس…مادرش داره بهونه میاره…از فرداش به رنگ موهام گیر داد…یه مدت بعد به راه رفتنم و خندیدنم…سامانم حساس کرده…چند روز پیش که با پریسان بیرون بودیم از بس بهم گیر داد پری از کوره در رفت…فکر میکنه آویزونشم…خب…تمومش میکنم…میتونم ازش دل بکنم…سخت هست….ولی میشه! مگه نه؟

انگشت های دستش سرد سرد بودن…مچ دستشو گرفتم تا از روی سینه اش برش دارم و ببینم درد داره یا نه…اما یه آن…تا نگاهم به مچ دستش افتاد…نفسم رفت! دست بند پهنی که همیشه به دستش میبست باز شده بود….روی مچ دستش پر زخم های تیغ بود…کبودی وحشتناکی داشت…تازه بود انگار…گوشت اضافه ی رو رگش نشون میداد که بار اولش نبوده…

انگشت شصتمو روی زخم هاش کشیدم…به هول سرشو از روی سینه ام برداشت و دستشو برد پشتش…

_گریه میکنی آوا؟

زانوهامو به طرف شکمم کشیدم…همون یه قطره اشک رو با سرزانوم پاک کردم…..

_چند بار رگتو زدی؟

نگاهش به سمت در کشیده شد…صداشو پایین آورد

_خیلی وقت پیش…دیشب جرئت نکردم…راست میگن هرچی سن آدم میره بالاتر قدرت ریسکش میاد پایینتر…!

خنده ی کمرنگی روی لبش نشست…دستبندشو از زیر پام بیرون کشید و به دستش بست…چال گونه اش هنوز مشخص بود…!

_میخندی خل و چل؟

لبخندش پهنتر شد…انگشت های دستشو روی گونه اش کشید و گفت

_دستش چقدر سنگین بود…! صورتم هنوز میسوزه…

همون دستش و روی سینه اش گذاشت …آه عمیقی کشید و با چشم هایی که پر از اشک شده بود بازم لبخند زد…

_سینه ام میسوزه…درست جایی زد که هرشب میبوسید!

اشک هایی که میریخت دل سنگم آب میکرد…چه برسه به منه زخم خورده…به منی که تازه مداوا شده بودم…انگار دیدن صحنه ی کتک خوردن سنا…و شاید همین تک جمله ی آخرش نمک روی زخمم پاشید…اونقدر خوب که یادم اومد…روز و شب هایی که هم بوسیده میشدم و هم تازیانه میخوردم…دلم برای حماقت کودکانه اش سوخت…دلم برای وقتی که بی مادریشو به یادم آورد آتیش گرفت…

رها فین فین کنان اومد تو اتاق…قبلش بهش سفارش کرده بودم که گریه و زاری راه نندازه…اومد و یه راست رفت پشت میزش…سنا همچنان روی زمین دراز کشیده بود …یک ساعت از دعوا و داد و بیداد میگذشت که برای بردن طرحم به اتاق علیرضا رفتم…

اوضاع سامان بدتر بود…! روی مبل اتاق بزرگ علیرضا دراز کشیده بود …بوی سیگار و سنگینی هوا به محض ورودم گلوم رو سوزوند…با وارد شدنم تو اتاق سامان نیم خیز شد و پاهاشو روی زمین گذاشت…برگه و سی دی رو روی میز گذاشتم…

_اینم از کارای امروز…چک کن ببین کامله؟

لپ تاپشو باز کرد و سی دی رو توی دستگاه گذاشت…با دست به صندلی اشاره کرد تا بشینم…حالا درست روبه روی سامان بودم…

دست راستش هنوزم مشت بود…رگ گردنش هنوزم برجسته بود…آروم نشده بود؟

_سامان میخوای بگم سنا بیاد یه چنتا مشت دیگه حواله اش کنی؟ فکر کنم هنوز خالی نکردی خودتو!

نگاه سنگینشو ازم گرفت و به علیرضا کشوند.

_علی من میرم خونه…شب میام شرکت کارارو میکنم.

علیرضا از پشت میزش بلند شد و رو بهم گفت

_برم طرح های پریسانم بیارم…آوا خانوم…ادامه اش نده…بذار مشکلشونو خودشون حل کنند…

سری تکون دادم و به علیرضا که از اتاق بیرون رفت خیره شدم.

اومد بلند بشه که یه آن یاد زخم های دست سنا افتادم…میشد که ندیده باشه؟ دیده بود و به روی خوش نمیاورد که دوست دخترش تا چه حد ناامیده؟

_سامان دست سنا رو که دیدی؟

نیم خیز بود که دوباره روی مبل نشست…با اخمی که روی صورتش بود جمله امو دوباره تکرار کرد..

_دستشو دیدم؟..یعنی چی؟

_دست راستش…! مچ دستشو…

با تعجب سری تکون داد و چشم هاشو ریز کرد..انگار تو ذهنش دنبال تصویر میگشت…!

_همون دستی که همیشه دستبند مشکی داره؟ دستبند پهنه…آره؟؟

سر تکون دادم و به صندلی تکیه دادم…کمرم درد میکرد…زیر دلم بیشتر…درد من کجا و حال سنا کجا؟

_دیدی یا نه؟ اصلا تا حالا از خودت پرسیدی چرا همیشه اون دستبند دور مچشِ؟ بازش کرده جلوت؟ اینهمه تو خونه اش میری میای…مستیشو میبینی…تنشو میبینی…لباس کوتاه و خنده های بلندشو میبینی…مچ دستشم دیدی؟

چنگی به موهاش انداخت و لب گزید…با حرص از روی صندلی بلند شد…همزمان باهاش بلند شدم..

_چته؟…قاطی کردی؟ بهت برخورد؟ میخواستی به روت نیارم که با دختر مردم چیکار کردی؟ تو که همه جاشو دیدی…چشمتو باز میکردی یه نگاه به دستش مینداختی…کور که نیستی…؟

مشتشو به کف دستش کوبید و با صدای تقریبا بلندی گفت

_آوا..اعصابم خورده..با من یکه به دو نکن…بگو ببینم میخوای چی بگی؟

بلند شدم و سمت در رفتم…

_بیا…!

متعجب نگاهم کرد…اونقدر مکث کرد که خودم سمتش رفتم …گوشه ی آستین لباسش رو کشیدم

نفسم به شماره افتاده بود..بدنم گرگرفت…عصبانی شده بودم..بلند شد و پشت سرم راه افتاد.در نیمه باز شده ی اتاقم رو با پا باز کردم…سنا و رها که پشت یه میز نشسته بودن و مشغول حرف زدن بودن با تعجب به سمتمون برگشتند…سامان تو چارچوب در ایستاد…سمت سنا رفتم و بازوشو گرفتم…رنگش پریده بود..

_پاشو یه دقیقه…

خودش و روی صندلی سفت کرده بود…نگاهم به مچ دستش که روی میز بود افتاد…دستمو سمت دستبندش میبردم که منظورم و فهمید و سریع دستشو عقب کشید…

_چیکار میکنی آوا…اذیتم نکن!

رها هاج و واج بهمون نگاه میکرد که سایه ی سامان روی صورت سنا افتاد…بازوم و گرفت و به عقب هلم داد…خم شد و مثل دیوونه ها صندلی سنارو به از دو دسته اش گرفت و به سمت خودش کشید…رها از ترس بلند شد و به دیوار چسبید تا صندلی بهش نخوره…

_ولم کن روانی…چیکارم دارید؟

سامان روی سنا خم شده بود و تلاش میکرد تا دستشو بگیره…سنا نمیذاشت و مدام دستشو پشتش پنهون میکرد…

_بذار شاهکارشو ببینه…خجالت نکش…اونکه همه جاتو دیده..مچ دستتم ببینه! چه اشکال داره

حرف هایی که زدم سامان رو عصبانی تر کرد…طوری بازوی سنا رو فشار داد و مشتشو روی میز کوبید که رها ازشون فاصله گرفت و پشت سرم پناه گرفت..

همینکه مچ دست سنارو گرفت و با یه حرکت دستبندشو از دور مچش باز کرد صدای گریه سنا فضای اتاق رو پر کرد…سامان تو همون حالت خشکش زده بود…حالا سنا بود که مشت های محکمش رو تو سینه ی سامان میکوبید…

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن