رمان مرد قد بلند

رمان مرد قد بلند پارت 17

_ازت بدم میاد…گم شو برو کنار …چرا راحتم نمیذاری…اصلا نمیخوامت…برو به درک

به زور تونست از زیر دست و شونه های سامان رد بشه و بیرون بیاد…رو به روم که رسید اشک هاشو پاک کرد…

_برای چی بهش گفتی؟ من چند ماه با هرجون کندنی بود نذاشتم بفهمه…چرا آخه؟

سنا از اتاق بیرون رفت و تازه متوجه حضور پریسان شدم…سامان تکون نمیخورید…انگار تو کف حماقتش مونده بود…کور بود…وگرنه زخم های روحی سنا…بوی خون مردگی زخم هاش تا فرسنگ ها فاصله ام به مشام میرسید…از کسی که بعد این همه مدت و نزدیکی چنتا زخم سطحی و حتی عمیق دست سنا رو ندیده بود چه انتظاری میرفت؟؟ حتی برای خودم من…به عنوان یه دوست هیچوقت سوال پیش نیومد که چرا این دختر همیشه این دستبند و دستبند های پهن دیگه رو به دستش میبنده…اونم کسی که هیچوقت به گوشواره یا یه گردنبند هم ننداخته؟

کار امروزم تموم شده بود…کیفم و برداشتم و به رها گفتم که پایین منتظرش میمونم…روز مزخرفی بود و اینو علیرضایی که دم در اتاق روی صندلی نشسته بود بهتر میدونست…

_برو دنبالش آوا…این دختر یه کاری دست خودش میده

چهره ی مغموم علیرضا و نگاه نمدار پریسان دیدنی بود…

سنا به قدری بی جون و بی حال شده بود که نتونه تت سرکوچه ام بره…خودم و بهش رسوندم.تا دستم و دور بازوش حلقه کردم خودش و توی آغوشم انداخت و باز گریه کرد…با اومدن رها تاکسی دربست گرفتم تا خونه…

جلو نشستم و سنا و رها عقب…سنا فشارش افتاده بود …عقب ماشین دراز کشید و سرشو رو پاهای رها گذاشته بود…

باید به کوهیار زنگ میزدم و خبر میدادم که مهمون ناخونده داریم…شماره اش و گرفتم…

_سلام خانوم…جانم؟

صدامو تا حدی که میتونستم پایین آوردم…

_سلام..زنگ زدم بگم من و سنا و رها داریم میایم خونه…! سنا حالش خوب نبود نذاشتم تنها بره.گفتم بیاد پیش خودمون خیالم راحت تره…اشکالی که نداره؟

میتونست لبخند روی لبش رو تجسم کنم…

_نه چه اشکالی…خوب کاری کردی…دوست خوب به تو میگن. پس من تا چایی بذارم رسیدید.

لبخند بی جونی روی لبم نشست…امروز به اندازه ی کافی وحشتناک سپری شده بود…فقط صدای آروم و لحن دوست داشتنی کوهیار میتونست همه چی و برام رو به راه کنه…

_ممنون…میشه شبم ببریمش خونه عمه خانوم؟ گناه داره!

_چرا نمیشه؟…خیالت راحت…مهمون شما رو چشم من جا داره…نگران چی هستی خانوم؟

سرم و به پشتی صندلی تکیه دادم و پلک هامو روی هم انداختم…

_تا تو هستی…نگران ِهیچی…

تاکسی جلوی در خونه ایستاد…کرایه رو پرداخت کردم و پیاده شدیم..

_من دست خالی خونه ات نمیام…!

کلید و تو قفل حیاط چرخوندم و به رها که سنا رو کمک میکرد تا قدم برداره اشاره کردم…

_بیارش…این خل شده داره هذیون میگه.

سرجاش ایستاد و دستشو از تو دست رها آزاد کرد.

_به جون آوا دست خالی نمیام…برو از سرکوچه اتون از اون شکلات باراکاها که دوست دارم بگیر بیار…ماهم میشینیم رو همین پله ها…

گفت و روی پله های خونه ی همسایه نشست..بلافاصله رها هم کنارش نشست…بالاسر جفتشون ایستادم و کف هر دو دستم و به فرق سرشون زدم

_خدا شفاتون بده.

سنا از توی کیفش بهم پول داد و منم بدو بدو تا مغازه رفتم …شانس آوردم از همون مدل و مارک شکلات داشت وگرنه سنایی که میشناختم مجبورم میکرد که به بقیه مغازه های محل هم سرک بکشم

وقتی برگشتم دیدم سنا سرشو رو شونه ی رها گذاشته …فکر کردم خوابه اما نزدیک که شدم سرشو بلند کرد..

_خریدی؟

_اوهوم…بریم؟

هردو بلند شدند و باهم وارد خونه شدیم…به محض بستن در صدای سلام گفتن کوهیار رو شنیدم..سلام و احوالپرسی گرمی با سنا کرد و رو به رها گفت

_میبینم که سه تاتون رو به قبله شدید! اتفاقی افتاده؟

سنا سعی داشت خودشو سرحال نشون بده…با لحن شوخ و همیشگیش گفت

_نخیرم…خسته کوفته از سرکار اومدیم …انتظار نداری که واست عربی برقصیم؟

رها هم پشت بندش گفت

_راست میگه…چه توقعاتی داری تو

کوهیار دستاشو به نشونه تسلیم بالا آورد و رو به دخترا گفت

_من تسلیمم..کاملا توجیه شدم..بفرمایید داخل

منم مثل بچه ها لبخند زدم…رها به سنا کمک کرد …ازمون که دور شدن کوهیار به سمتم اومد.

_خانوم ما چطوره؟..بی رنگ و رویی…میگی چی شده یا چهل سوالی راه بندازم؟

لبخند روی لبش تمام دغدغه های هر روزم رو میتونست نابود کنه…از بین ببره…این عمیق خندیدن بزرگترین لطف کوهیار به من بود

_خوبم…تو شرکت سنا و سامان دعواشون شد…

سخت بود واسم که بگم سامان وحشیانه به جون سنا افتاد و کتکش زد…اما گفتم تا هیچ حرف پنهونی بینمون نمونه…

یک قدمی ام که رسید…با اضطراب انگشت های بی حس دستم رو توی هم قلاب کردم.

_سامان کتکش زد…جلوی همه ی ما…!

لبخند دلنشین روی صورتش تبدیل شد به اخم عمیق و طولانی

_به سامان نمی اومد همچین اخلاقی داشته باشه. چه دلیل موجهی پیدا کرده بود واسه کتک زدن سنا؟

شونه ای بالا انداختم وبا تاسف سر تکون دادم

_دوستمو نمیخواد…میخواد برای بچه هاش مامان چشم و گوش بسته پیدا کنه! سناهم که باطنش مثل ظاهرشِ…مثل اینکه بعد چند شب خوابیدن و بیدار شدن تازه فهمیده با سنا تفاهم نداره

دست هاشو تو جیب شلوار اسپرتش فرو برد…مونده بود چی بگه که صدا رها از فکر بیرون آوردش

_جناب دکتر…آمپول تقویتی ام میزنی؟

با تعجب به رها نگاه میکردم که با حالت بامزه ای سرشو تکون داد و شیطنت بار گف

_میخوام تو دستم بزنه بابا…!

صدای خنده های سناهم بلند شد..

باهم وارد خونه شدیم…سنا با بلوز و شلوارش روی مبل نشسته بود و سرش رو به پشتی مبل تکیه داده بود…با دیدنمون دوباره بلند شد و با احترام و البته به شوخی گفت

_جناب دکتر ببخشید مزاحم شدیم…آمپول مارو بزنید رفع زحمت میکنیم..

کوهیار روی مبل تک نفره میشست که مانتوم و درآوردم و روی آویز انداختم…

رها سینی به دست…با چایی های خوشرنگی که ریخته بود به جمعشون پیوست با حالت دلفریبی اه کشید و گفت

_بفرما چایی…کوهیار دم کرده بود منم آوردم تازه دم بخوریم

مقنعه ام و درآوردم و روی مانتوم انداختم.ترجیح دادم اول چاییمو بخورم و بعد برم حموم…

جمع چهار نفره امون با شوخی و خنده های رها و حتی جواب های درجا و آنی کوهیار میشه گفت تلخی کار ظهرمون رو از خاطر برد…حواسم اما کامل به سنا بود..حتی به کوهیار که خیلی صمیمی و راحت با سنا برخورد میکرد تا راحت باشه…

سنا گه گداری دستشو روی سینه اش میگذاشت و حتی سخت نفس میکشید…اما خنده های سرخوشانه اش فضای خونه رو پر کرده بود…شنیدم که صدای زنگ موبایلش از کیفش داره میاد…بهشم گفتم اما گفت کسی باهاش کار واجب نداره و مهم نیست…به تجویز کوهیار بعد از گرفتن فشار سنا به اتاق خودم بردمش تا استراحت کنه و ترجیحا بخوابه…رها هم فرصت نیم ساعته تا اومدن میعاد رو غنیمت شمارد و روی مبل دراز کشید تا چرت کوتاهی بزنه.

لباس هامو از توی کشوم برداشتم و از اتاق بیرون اومدم…کوهیار در اتاقشو نیمه گذاشته بود..وارد اتاق که شدم تازه متوجه تخت دو نفره شدم…اتاق کاملا با همون یه تخت و رویی روشنش عوض شده بود..رنگ روشنش چشم هامو برق انداخت…درو کامل بستم و آروم به سمت تخت رفتم…حواسم به کوهیار بود…تو کمد دنبال چیزی میگشت انگار…

آروم روی تخت نشستم و خودم رو کمی به تشک فشار دادم…دستم و روی ملافه ی خوش رنگی که سفارش داده بودم کشیدم…با پایین اومدن ناگهانی تخت از جا پریدم و به هول برگشتم…

_نترس…!

کوهیار با فاصله کنارم نشسته بود و من اصلا نزدیکیشو متوجه نشده بودم…

_نترسیدم…!

دستشو پشت کمرم گذاشت..با اینکه لرزیدم اما دستشو پس نکشید…حتی جای خالی بینمون هم پر کرد..نفس هاش به صورتم میخورد و دست و دلم میلرزید…دستم رو توی دستش گرفت و با صدای آروم و لحن گرمش گفت

_رنگ و روت خوب نیست…میخوای برات چایی نبات درست کنم؟

به زور فک بهم چسبیده امو تکون دادم…

_نه…من خوبم…تو خوبی؟

سوال خنده دار و بیخودم رو با لبخند جواب داد…

_کنار توام خوبم…

انگشت های سردم گرمی دست هاشو حس میکردند و بی حرکت متوقف شده بودند…باید میفهمید این همه نزدیکی نفسم رو به شماره می اندازه…اینکه ناغافل…بی هیچ مقدمه ای گرمای دستش دور کمرم…حتی میون پنجه های دستم حلقه میشند این نفس وابسته به نفس هاشو به شماره میندازه…

_برم دوش بگیرم که زودتر راه بیفتیم؟

دستش رو از دور کمرم برداشت و روی بازوم نشوند…خیلی طول نکشید تا سرم رو روی سینه اش گذاشتم و کوهیار کنار گوشم زمزمه کرد…

_از وقتی اومدی خیلی پکری…دلم میگیره وقتی نمیخندی..

سرم و از روی سینه اش برداشتم و توی چشم هاش نگاه کردم…لبخند زدم..نه به دلنشینی خنده های او…

_خوب شد؟

_واسه یه ساعت شارژم…!

جلوی خنده های بلندم رو گرفتم وقتی که کوهیار موقع بوسیدن گونه ام از پهلوم نیشگون ریزی گرفت

_پاشو برو که دیرمون نشه…میعاد اومد باید راه بیفتیم…

_باشه…زود میام…بچه خوبی باش به تختمم دست نزن.

چپ چپ نگاهم کرد و روی تخت دراز کشید.

_من دارم بیهوش میشم…میخوابم میعاد اومد صدام کن…باشه بچه پرو؟

_پس منم تو ماشین میخوابم…راستی تو لباسات اتو داره؟

به پهلو شد و دست هاشو بغل کرد

_آره چطور؟

میرغضبانه بهش اخم کرد

_ولی لباسای من اتو نداره! مانتو و شال سبزم اومدم بیرون اتو شده رو تخت باشه.

با چشم های گشاد شده اش بهم زل زده بود که گفت

_خواهش کردی؟…

جلوی در حموم که رسیدم خیلی جدی رو بهش گفتم

_خواهش نکردم…این یه دستوره!

به زور تونستیم با رها سنارو راضی کنیم تا همراهمون بیاد…هرچند آماده شدنش نیم ساعت بیشتر به تاخیرمون اضافه کرد اما ارزششو داشت…یکی از مانتو و شلوارهامو که تازه خریده بودم و خودم هم تازه نپوشیده بودم و از توی کمدم برداشت و پوشید…یه خورده غصه ی لباس نو تن نکرده امو خوردم اما خب به خاطر خوشحالی دوست چند ساله ام دلخوریم زود برطرف شد.

تو ماشین شوخی های مکرر میعاد و حتی کوهیار که پا به پای میعاد دست از سر رها برنداشت حسابی جومون رو عوض کرده بود و حتی منم بیشتر مدت خنده به لب داشتم…حتی سناهم به کل کل های با مزه اش میدون داد و به جمعشون پیوست…

دلم نمیخواست لباس های اتو شده ای که کوهیار برام آماده کرده بود چروک بشه…گوشه ی ماشین کز کرده بودم و دائم حواسم به بالا و پایین پریدن های سنا بود و مانتویی که دوست نداشتم زیر باسنش چروک بشه…

هرازگاهی کوهیار از آینه ماشین بهم نگاه میکرد و با چشم های مهربونش باهام حرف میزد و من تو سکوت جوابش رو میدادم…

سامان به گوشیم زنگ زده بود …فهمیدم که به رهام زنگ زده…ناخودآگاه هیچکدوممون جوابشو نداده بودیم تا وقتی که علیرضا بهم پیام داد و حال سنا رو پرسید..

حالش به ظاهر خوب بود…خنده های بلندش…شیطنت های ریزش…حتی شر و شور همیشگی اش رو داشت اما من مطمئن بودم فوارن آتشفشان درونش هنوز اتفاق نیفته…شاید به احترام ما…به احترام مهمونی که میرفتیم سعی میکرد خوشحال نشون بده…

نزدیک دو ساعت تو راه بودیم تا رسیدیم…موقع پیاده شدن از ماشین میعاد درو برای رها باز کرد و مثل نوکر چاکرا جلوش ظاهر شد…

_خانوم دستتون و بدید به من…سنگ نخوره به پاتون دل من ریش بشه!

رها هنوز از ماشین پیاده نشده بود که سنا لگد محکمی به باسنش زد و اونم تقریبا از ماشین پرت شد بیرون و خورد به میعاد

_گم شو پایین ببینم…

میعاد از خدا خواسته رها رو تو کوچه بغل کرده بود و شاید بدش نمی اومد تا محل اصابت پای سنا رو به بدن رها نوازش کنه!

_چرا خانومم و زدی؟ بیام موهاتو دونه دونه بکنم؟

رها جیغ زد

_وحشی…داغونم کردی…بمیری ایشالا

کوهیار در ماشین و از سمت دیگه برام باز کرد …سریع پیاده شدم تا احیانا سنا هوس نکنه کاری رو که با رها کرد با منم بکنه…

وقتی از ماشین پیاده شد رها تو یه حرکت رفت طرف سنا و موهای اتو کشیده اشو که از شالش بیرون انداخته بود محکم کشید

_عوضی ِ بیشعور…

سنا جیغش رفت هوا…رها پشت میعاد پناه گرفته بود در حالی که میعاد هم کم از سنا نترسیده بود…

_میخوای برم جداشون کنم؟ فکر کنم دعواشون یه خورده دیگه ادامه پیدا کنه همسایه ها بیان میونجی گری…

نگاهم به پنجره ی باز شده ی همسایه افتاد…با اینکه کوهیارم به خنده افتاده بود اما اوضاع رو وخیم تشخیص داده بود

_برو تا آبروی عمه خانوم نرفته.

کوهیار شال رها رو کشید تا با اینکار از میعاد جداش کنه…بعدش رو به سنا با لبخند گفت

_افتخار میدید تا دم در خونه همراهیتون کنم خانوم؟

خنده ام گرفته بود…اونقدر که لبم رو گزیدم و دستم رو جلوی دهنم گرفتم

سنا که تازه بابت جیغ جیغی که کرده بود به سرفه افتاده بود…تعظیم کرد و گفت

_این رومانست منو کشته دکتر…نوکرتم…الان جلوی عمه خانوم یه رویی نشون بدم که به داشتنم افتخار کنید…!

رها داشت مانتوشو میتکوند و با تعجب به سنا خیره شده بود..

سنا تو یه حرکت موهاشو با دست جمع کرد و سریع بافتشون…دگمه های نبسته ی مانتوشو بست و شالش رو جلو کشید…

_خوب شدم دکتر؟

عشوه ی تو کلامش هممون رو به خنده انداخت…کوهیار سمتم اومد و وقتی کنارم ایستاد رو به سنا گفت

_ورژن قبلی ام خوب بود…منتهی برای اینجا این ورژن خیلی سنگین تره…بزنم زنگو؟

جمله ی آخرشو رو به رها و میعادم گفت…اونهام نزدیکمون اومدن …حواسم به سنا بود…با اینکه لبخند روی لبش جا خوش کرده بود اما تو فکر فرو رفته بود…دستم رو دور بازوی لاغرش حلقه کردم و یواشکی گونه اشو بوسیدم…به تلافی کار یواشکیم کاملا با صدا و صد البته آبدار گونه ام رو بوسید…

_عاشقتم آوا…

چشمک زدم

_میدونم!

عمه خانم آیفون رو جواب داد اما گفت باید جلوی در منتظر بمونیم تا اسفندش و دود کنه و بیاد استقبالمون…

کوهیار پایین کت تنگ میعاد و کشید…صورتش آماده منفجر شدن از خنده رو داشت…اما جلوی خودش رو گرفته بود…

_خفه نمیشی توش؟ مال داداش کوچیکتو پوشیدی؟

میعاد مثل پسر بچه ها کتشو از دست کوهیار کشید و همون قسمت رو با دستش صاف کرد…

_من داداش ندارم..توام اینقدر به کت من گیر نده…بهتر از اون خط اتوی شلوار توئه که هندونه رو قاچ میده…

دیدم که رها بابت جواب رک و تند میعاد خوشحال شد و خندید…

کوهیار دو طرف کت میعاد رو تو دستش گرفت و گفت

_بذار ببینم دگمه هات بسته میشه!

معلوم بود که کت بیش از حد به میعاد تنگه…حتی سناهم برای بستن دگمه های کت میعاد به کمک کوهیار رفت اما افاقه نکرد

_دیدی تنگه…کی واست خریده؟ مطمئن باش اونی که واست همچین کتی خریده دوست نداشته! شایدم داشته…میخواسته بهت بگه داری میترکی رژیم بگیر!

رها پقی زد زیر خنده و با ذوق رو به کوهیار گفت

_آخ گفتی کوهیار…این خواهر عتیقه اش سلیقه به خرج داده گرفته…حال کردم با حرفت…منم میگم میعاد و دوست نداره آقا باورش نمیشه..

میعاد شروع کرد به غر غر کردن…

_دلت میسوزه جناب دکتر ؟ اینسری که خواستی از این کت شلوارای شیکت بخری واسه منه بدبختِ فلک زده ی دانشجوام بخر…!

کوهیار به کت خوش دوخت مشکی خودش دستی کشید و برای میعاد قیافه ی بامزه ای گرفت

_این شد…! از اولم باید همینو میگفتی…اینسری برات یه دست شبیه مال خودم میخرم ست بشیم…من و تو که دو قول نیستیم مثل این خانوما…! ولی میتونیم شبیه هم لباس بپوشیم که.

سنا دوباره برگشت کنارم…دستمال کاغذی از توی کیفش درآورد و روی لبش کشید

_چرا پاکش میکنی؟

_زیاد قرمزه…

_رژ رها هم قرمزه…معذب نکن خودتو…

_اینجوری راحت ترم…بعدم سامان نیست که حرصش بدم…

تا خواست جواب بده عمه خانوم سینی به دست درو برامون باز کرد…پیشونی کوهیارو بوسید و منو به آغوش کشید…رها و سنا هم آغوش گرم و پر مهر عمه خانوم و لمس کردن…میعاد برای خودش و خانومش از توی سینی اسفند برداشت و دور سر خودشون گردوند…عمه خانوم حسابی از اینکارش خوشش اومد …اونقدر که مدام به کوهیار اشاره کرد تا یاد بگیره…!

نمیدونست کوهیار با لطف بی حدش…با محبت بی اندازه اش…با لبخند و اوج دل رحمیش چند ساله که منو نمک گیر خودش کرده…من اشباع شده ی محبتش بودم و بس…

وقتی تو خونه روی زمین نشستیم اولین حسرتی که خوردم این بود که کاش برای شام سفره رو تو حیاط خونه اش مینداخت…حسرتم به خاطر داشتن حیاط بزرگ و سبزی های کاشته شده بود…

سلام و احوالپرسی های معمول انجام شد…کوهیار انگار که خونه ی خودش باشه پذیرایی رو شروع کرد…عمه خانوم چوبی گوشه ی پذیرایی رو با برگ کاهو پوشونده بود و روش انواع و اقسام میوه ها رو چیده بود…سنا یه خورده معذب نشسته بود تا اینکه عمه خانوم سر به سرش گذاشت و بابت شیطنت های سر عقدم باهاش شوخی کرد…اما وقتی که از همراهش پرسید…سنا با ناراحتی که سعی داشت پنهونش کنه گفت “دیگه همراهش نیست!”

عمه خانومم زیر لب گفت” هرچی خیره مادر جون!” بعد دست سنا رو تو دستش گرفت و بهش لبخند زد…با عوض کردن لباس هامون دوباره به پذیرایی برگشتیم…کوهیار جلوی تلویزیون ایستاده بود و میعادم داشت با پشت تلوزیون ور میرفت…

_چیکار میکنید؟

میعاد جای کوهیار جواب داد

_کانال ها رو نمیگیره…راش بندازیم که امشب فوتبال داره…کوهیار برم پشت بوم؟

کوهیار با حوصله به کار خودش مشغول شده بود

_نه…نمیخواد الان پیداش میکنم…بچه تو مگه شیش ماهه به دنیا اومدی اینقدر عجله داری؟

کانال سه رو که تلوزیون نمایش داد کوهیار کنترل و رو سر میعاد گذاشت و با خنده گفت

_ بیا…فوتبالتو ببین صدات درنیاد

میعاد که سرش و آورد بالا تازه متوجه دهن پرش شدم..کم مونده بود شیرینی از تو دماغش بزنه بیرون…چشمم افتاد به شیرینی های روی میز…ما داشتیم میرفتیم تو اتاق.. ظرفش پرِ پر بود…

بین کوهیار و میعاد که حالا ایستاده بود رفتم…

_این شیرینی ها رو کی خورده؟

در جا کوهیار ازم فاصله گرفت و همینطور که داشت میرفت سمت آشپزخونه نگاهم رو به میعاد و چشم های گشادش کشیدم…

با دهن پر گفت

_اونم…خورد…!

تا خواستم مچ کوهیار و بگیرم دیدم که آقا کنار عمه خانومش ایستاده و داره کمکش میکنه تا چایی بریزه…آبروریزی بیشتر از این که شیرینی هایی که خودمون خریده بودیم رو کامل خورده بودیم؟؟؟

_مادر تو چرا اومدی…برو بشین قربون اون چشمات برم…

کوهیار لب هاشو از شدت خنده روی هم فشار میداد و من از شدت حرص زوری لبخند میزدم…

_قربونت برم عمه جون…شما نمیخواد با این پاتون این همه به خودتون زحمت بدید! پسر بزرگ کردید واسه این روزا دیگه…!! زحمتشو ایشون میکشه…

عمه خانوم بابت لحن طلبکارنه ام نسبت به کوهیار زد زیر خنده و رو به پسر برادرش که حکم پسر خودش رو هم داشت گفت

_الهی عمه قربونت بره…چیکار کردی که عروسم از دستت شکاره؟

کوهیار خودشو واسه عمه اش لوس کرد و گفت

_هیچی به خدا…میدونم دیگه..بابت پنج تا شیرینی که خوردم میخواد دعوام کنه! از خونه راه افتادیم بهم گفت تو مهمونی زیاد شیرینی نخور آبروم میره…

عمه خانوم با اون خنده های از ته دل و عمیقش گفت

_جونم عمه…نوش جانت…خب راست میگه آوا…الان شیرینی بخوری شام نمیتونی بخوری! من غذایی که تو خیلی دوست داری درست کردم واست…

نمیدونم رها عمه رو چیکار داشت که عمه خانوم از آشپزخونه رفت…من موندم و کوهیار!

_که حالا چغولی ِ منو به عمه ام میکنی؟…میخوای دل عمه ی منو بدست بیاری؟…دیدی ضایع شدی…

غش غش خندیدنش حرصم رو درآورد…تا اومدم حرفی بزنم گفت

_منکه گفتم دستپختش خوب نیست…باید خودم و با شیرینی سیر کنم؟ به نظرم توام خودتو سیر کن.

راستم میگفت…نهارم زیاد نخورده بودم…بهتر بود منم با شیرینی و چایی خودم و سیر میکردم.باهم از آشپزخونه بیرون اومدیم…این سری با چایی دبشی که کوهیار ریخته بود دو تا شیرینی خوردم و اصرار کردم که سنا و رها هم بخورند…گناه داشتند گشنه بمونند…

با شروع شدن فوتبال تمام حواس پنج گانه ی آقایون جذب فوتبال شد…! اولین هووی خودم رو برای اولین بار پیدا کردم و از نزدیک دیدم…بدجور عشوه الاغی برای شوهرم می اومد…اونقدر حواسش غرق بازی فوتبال بود که حتی دوبار صداش زدم و نیم نگاهی ام بهم ننداخت…یه خورده عصبانی شدم…اگه برای درست کردن سالاد به کمک عمه خانوم نمیرفتم حتما کله ی کوهیار و قلفتی میکندم…

بیشتر به خاطر همراهی رها و سنا غصه میخوردم…هم صحبت هامم دست کمی از آقایون نداشتند…انگار فقط من بودم که از این جماعت فوتبال دوست فراری شدم…

کاهو پیچی های تر و تمیزی که توی سبد بود برداشتم …همینکه روی زمین آشپزخونه کوچیک عمه خانوم نشستم اومد داخل…چادرش رو زیر بغلش جمع کرده بود …روسری بلند سفیدش با گل های ریز قرمزی که داشت چهره ی سفیدش رو مثل فرشته ها نمایان کرده بود…

_آوا جان ببخش مادر…یه شب مهمونم بودیا…بچه ها که نبودن کوهیار شد پذیرا کننده توام که زحمت این افتاد گردنت…شرمنده مادر…

دستش رو گرفتم و کمک کردم تا کنارم بشینه…زانوهاشو با دست فشار میداد و زیر لب ناله میکرد…

_به خدا راضی به زحمت نبودیم…شماهم که دست تنها..میذاشتید واسه یه شب دیگه که پسر و دخترتونم بودن…واسه خودتون میگم عمه خانوم.

کلیپس ریزی که به روسری بلندش زده بود رو باز کرد …با تکون دادن گوشه های روسریش سعی داشت خودش رو خنک کنه…معلوم بود همین راه رفتن های سخت حسابی خسته اش کرده…

_قربونت برم مادر…الانشم دیر شده…این بچه ام که کسی رو نداره..منم تا الان براش کم کاری کردم روم نمیشه نیگاش کنم به خدا…

بغض صداش دلم رو به لرزه انداخت…دستم رو روی زانوش گذاشتم..دلجویی باید میکردم

_این حرفو نزنید…شما همین نفسی ام که میکشید برای کوهیار نعمته…نعمتی که میدونم بابت داشتنش حاضره تمام دنیاشو بده…

نگاهم به قطره ی اشکی بود که از گوشه ی چشمش غلتید…

_این بچه به قدری تو زندگیش سختی کشیده که میبینمش از خودم شرمم میاد…کوهیار پای مشکلات و سختی های زندگیش مثل کوه ایستاد…اما درست اون روزهام من کنارش نبودم..فقط به فکر بچه های خودم بودم…پاک این پسرو فراموش کرده بودم.الانم هرکاری بکنم باز کمه…بچه ام از تنهایی دراومد…قربونت برم که منو به آرزوم رسوندی…خیالمو راحت کردی…حالا هروقت اون بالایی بخواد کوله بارم و برمیدارم و میرم پیش آقام..پیش برادرم و زنش…پیش پدر و مادرم…

_این چه حرفیِ عمه خانوم…شما بزرگتره مایی…منکه طعم داشتن مادرو نچشیدم…میخوام که برام مادری کنید…زوده واسه رفتن…ایشالا صد سال سایه اتون بالاسر ما باشه…

لبخند دلنشینش کوهیار به عمه اش رفته بود…با پایین روسریش اشک هاشو پاک کرد .

_مادر قربونت بره…خدا نگه دار خواهرتو…شوهرتو…ماشالا رها روز به روز شاداب تر میشه.پسر منم که حرفاش از نگاهش میریزه…بچه ام حالش خوبه فقط…احساس میکنم یه چیزی هست که من نمیدونم! راز توئه یا کوهیار…چی بگم عروس خانوم؟ اگه بگم فهمیدم که همه چی رو به راه نیست…دلخور میشی ازم؟

تیزی چاقویی که تو دستم فرو رفت ناله ام رو بلند کرد…

_چی شد مادر؟

نگاهم به انگشت اشاره ای بود که با چاقو خط عمیقی روش انداخته بود…خجالت کشیدم وقتی عمه خانوم تو صورتش زد و با وحشت کوهیار و صدا زد…اصلا نفهمیدم چی شد که یهو چاقو رو تو دستم فرو بردم…

وقتی کوهیار و بقیه وارد آشپزخونه شدن برای اینکه بیشتر از این نگرانشون نکنم دستم رو پشتم قایم کردم و ایستادم…

_چیزی نشده…یه خراش سطحیِ…برید فوتبالتون و ببینید…

کوهیار تو چارچوب آشپزخونه ایستاده بود و نگاهش درست به مردمک های سردرگم چشم هام بود…

_نه مادرجون…دستش و برید…ببین چه خونی ریخته اینجا!

چشمم که به کاهو های توی سینی افتاد عق زدم…بوی خون تو مشمامم پیچیده بود…به هول دوییدم سمت دستشویی…خراب کرده بودم…همه چیو…مهمونی عمه خانوم و…

به قدری زیر دلم درد گرفته بود که دست هام و محکم روی دلم نگه داشته بودم…میخواستم درو ببندم اما با هولی که کوهیار به در داد در دستشویی کامل باز شد…

پشتمو بهش کردم و دوباره عق زدم…همون دستم که دو بند بیشتر نداشت بریده شده بود…دیدن انگشت اشاره ام همیشه به یاد اون روز حالم رو بد میکرد…چه برسه الان که خون خالی شده بود

شیر آب سرد و برام باز کرد ..دستش رو خیس کرد و روی صورتم کشید…

_این چیزی نیست؟؟…حواست کجا بود؟

لحن صداش توبیخ کننده بود..شاید به خاطر بهم خوردن مهمونی عمه اش ناراحت شده بود…

_نمیدونم یهو چه مرگم شد…

انگشت دستم و زیر شیر آب برد …رنگ خونی که به چشمم اومد دوباره دلم رو زیر و رو کرد…وقتی بین شونه های پهنش قرار گرفتم سرم رو به سینه اش تکیه دادم…انگشتم میسوخت اما دلم بیشتر!

_آخه چی بهت بگم آوا؟ اون روزم تو خونه دیدم که حواست نیست…الانم ببین چه بلایی سرخودت آوردی…

شیر آب و بست…انگشتم رو محکم تو دستش گرفته بود تا خونش زمین نریزه. بیرون که اومدیم رها پیشم اومد…دو تا باند دستش بود…

_خوبی آوا؟

بوی خون هنوز تو مشامم بود..با دهن نفس کشیدم…

_خوبم

کوهیار دستم و ضدعفونی باند پیچی کرد…عمه خانوم دور سرم ده هزارتومنی چرخوند و برام صدقه کنار گذاشت.همه دمغ شده بودن…کوهیار از همه بیشتر…

_خب حالا حاج خانوم…دستش طوری نشده که اینقدر لوسش میکنید…پاشو بچه برو بقیه کاهو هارو خورد کن گشنمونه!

نگاهم هنوز به اخم روی پیشونی کوهیار بود که سنا بغلم کرد و شونه ام رو بوسید

_الهی فدات بشم…بده دستتو کوهیار بوس کنه تا خوب شه!

صدای خنده ی میعاد و رها هم مثل خنده های نجیبانه ی عمه خانوم بلند شد.رها آب قند به دست دوباره سراغم اومد…کوهیار دیگه نگاهمم نمیکرد…کنار میعاد نشست و به صفحه تلوزیون خیره شد.چند قلپی از آب قند خوردم تا عمه خانوم خیالش راحت بشه…ایندفعه رها به کمکش رفت.

با سنا به تنها اتاق عمه خانوم رفتیم…رو زمین دراز کشیدم و سرم و روی پاهاش گذاشتم…موهامو نوازش میکرد و گاهی مثل دختر بچه های تخس میکشید…

_حامله ای آوا؟

خنده ام گرفت…چه فکر احمقانه ای…

_نه…وقتی عادت میشم مزاجم بهم میریزه.بوی خون حالمو بد کرد

از توی کیفش عطر گرون قیمتش رو درآورد و زیر گلوم زد…بهتر شد…خیلی بهتر…

_سامان بهم زنگ زده

گوشی موبایلشو سمتم گرفت و یکی از پیامک های سامان رو باز کرد…براش نوشته بود”کجایی؟اومدم خونه نبودی…بهم یه زنگ بزن نگرانتم”

_علیرضا به من اس داد گفتم که بامنی…لابد اونم جواب سامان و نداده که دوباره ازت پرسی

گوشی رو توی کیفش انداخت

_از فردا باید واسه یه مدت برم خونه ی مامانم…وای شوهرشو بگو چجوری تحمل کنم…مرد خوبیه ها..اما زیادی مومنه…باید جلوی پسرشم با مانتو و روسری بگردم…ولی خب چاره ای نیست..بهتره جلو چشمه سامان نباشم…

ازسامان حرف میزد و نگاهش به انگشتر ساده ی توی دستش بود…هدیه ساما

_دوسش داری …مگه نه

سرشو پایین آورد و با حالت بامزه ای تو چشمام زل زد…زبون درازیش به خنده وادار کردم

_پس چی…دوسش نداشتم که دستی دستی خودم و بدبخت نمیکردم.الانم اگه از کارم پشیمونم بابت خودم نیست..بابت عذاب وجدانی که سامان گرفته ناراحتم و پشیمون!

سرشو به دیوار تکیه داد و نفس عمیقی کشید…

_به خاطر من چند وقته با خانواده اش جنگ اعصاب داره…نمیخوام به خاطر من یه عمر از پدر و مادرش زخم زبون بشنوه…تموم این چندوقتم تلاش خودم و کردم تا هرطور شده خودم و از چشمش بندازم…گناه داره آوا…! مامان باباشو دوست داره…اونا بیشتر از من گردنش حق دارن…تو این مدت فهمیدم که هیچ رقمه مادرش و حتی پریسان منو به عنوان عروس و زن سامان قبول ندارن…خیلی اخلاقش عوض شده بود…انگاری که تو اوج عصبانیتش دلش نمی اومد اذیتم کنه…تا اینکه خودم تیر خلاصو زدم…عروسی رها…جشن دخترداییش…اونقدر کفریش کردم که شبش یه سیلی جانانه بهم زد..من از اول با سامان همخونی نداشتم…بهَم نمی اومدیم…باور کن مطمئنم سامان بیشتر دلش به حالم سوخت که بهم پیشنهاد دوستی داد…حتی ازدواج!..من برای با سامان بودن هیچ شرطی نذاشته بودم…حاضر بودم چند سال همینطور صیغه اش بمونم…خودش پیشنهاد داد…خیلی زودم پیشمون شد! حالام از نقشی که تو جلدش رفتم خسته شدم…میخوام برای یه مدت برم پیش مامانم بی هیچ دغدغه ای زندگی کنم…

_تو دیوونه ای…خودتو بده کردی که از چشکش بیفتی؟ که کمتر عذاب وجدان بگیره

غش غش خندید و لپم و کشید…میخواست گریه اش نگیره…منم اینطور خندیدن رو بلد بودم

_پاشو آوا دستشویی دارم

وقتی بلند شدم بغضش رو فرو فرستاد و شالش رو از روی زمین برداشت…مطمئن بودم اگه باهاش حرف بزنم و ادامه بدم میزنه زیر گریه…برای همینم هیچی نگفتم تا رفت.

با تقه ای که به در خورد نیم خیز شدم ..عمه خانوم با روی خوش وارد اتاق شد…شرمنده بودم و حسابی ازش عذرخواهی کردم…قربون صدقه رفتناش دلم و آب میکرد..مثل بچه ها ذوق زده میشدم وقتی از چشم و ابروم تعریف میکرد.

_بهتری مادر

_آره..چیزی نبود..یهو حالم بد شد شرمنده…

_این چه حرفی دخترم…از حرفی که زدم پشیمون شدم…شاید نباید دخالت میکردم

شرمزده به صورت مهربونش نگاه کردم

_مشکلی نیست عمه خانوم..اگه ام هست میدونم که کوهیار میتونه حلش کنه…

_میتونه حل کنه؟ یعنی مشکل خودشه که باید خودش حل کنه؟

دوست داشتم یکی به دادم برسه تا از موقعیتی که داشتم فرار کنم..

_نه عمه خانوم..مشکل منه!

_پس باید خودت حلش کنی…چطور فکر میکنی کوهیار میتونه حلش کنه

حرفی که زد و سوالی که پرسید یه جوری میخکوبم کرد…نتونستم جوابی بدم

_باید خودتم برای حل مشکلتون پیشقدم بشی…کوهیار به تنهایی نمیتونه…این تویی که باید خودت و کمک کنی…بعضی وقتا ماها به داد خودمون نمیرسیم و توقع داریم اطرافیانمون درکمون کنند! باید مشکلت رو خودت حل کنی…کوهیار مرده و احساسه تو رو نداره…اگه اخلاقتون باهم جور نمیاد باید تویی که زنی همه چی رو عوض کنی…زندگیتو تو مشت خودت بگیری…تا وقتی کوهیار بخواد مشکلاتو حل کنه تو بهش وابسته میمونی…اعتماد به نفست کم میشه…دیگه کم کم فکر میکنی همه جا و هر لحظه باید اون باشه تا تو قدرت انتخاب داشته باشی…

دستم رو توی دستش گرفت و نوازش کرد…نگاه مهربونش به سکوت وادارم میکرد…دلم میخواست بغلم کنه و حتی برام لا لایی بخونه…

_دختر خوشگلم…نمیخوای بگی چی تو اون دلته ؟…پسر من اذیتت میکنه؟…نکنه چون سنش داره میره بالا ازت بچه میخواد و تو نمیخوای؟…یا شایدم رابطه ی زناشوییتون برات رضایت بخش نیست؟ آره مادر؟

صورتم گر گرفته بود…اونقدر که کف دست هامو روی صورتم گذاشتم…حس میکردم یه خورده دیگه بگذره از توی گوشام آتیش بیرون میزنه…نفس های داغم پشت لبم میخورد…دل دردمم بیشتر شده بود…

_حالا فهمیدم…! تو از رابطه زناشوییتون راضی نیستی…

نخواستم ادامه بده…دلم نمی اومد کاسه کوزه ها رو سر کوهیار بشکونم…با بغض به صورت سفید و مهربونش نگاه کردم…دستی به صورتم کشید و سر بغضم باز شد

_من میلی به رابطه ندارم..تا الانم با کوهیار مثل خواهر و برادر زندگی کردم! دوسش دارم..خیلی …ولی میترسم…اونقدر که علاقه ای به رابطه ندارم…مشکل ما همینه!

لبخند دلنشینش…دستی که برای پاک کردن اشک هام روی گونه ام کشیده شد…دلم رو زیر و رو کرد…برای داشتنش خداروشکر کردم…

دست هاشو برام باز کرد ..با خنده ی پهنی که روی لب داشت گفت

_بیا بغلم مادر…بمیرم و نبینم که تو اشک بریزی.

خودم رو تو آغوشش انداختم…با عشق و محبتی که داشت نوازشم کرد.

_اینکه مشکل بزرگی نیست…چرا بابتش خودتو ناراحت میکنی…پس این پسر من هیچی تو اون دانشگاه یاد نگرفته

گونه ام رو بوسید …شوخی و خنده هاش حال و هوام رو عوض کرد…دست از خجالت کشیدم و از دلم گفتم و حسی که گاهی دچارش میشم…از شبی گفتم که برای اولین بار کنار کوهیار خوابیدم…حتی از نوازش هاش که نفسم رو به شماره مینداخت و کوبش قلبم رو بیشتر میکرد…اونقدر راحت و بی آلایش برخورد کرد که بی هیچ رودربایستی تونستم حرف هامو باهاش در میون بذارم..

از غذایی که بیشتر دوست دارم و میخوردم پرسید…بهم پیشنهاد کرد که انجیر و مویز با چایی بخورم…صبح ها با صبحونه ام گردو عسلیا شیر و خرما مصرف کنم…بین میوه جات بیشتر هلو و موز و نارگیل پرتقال بخورم…غذاهایی مثل ماهی…جیگر…یا حتی اونایی که گوشت قرمز دارن و درست کنم..

با اینکه عمه خانوم مسلما هیچوقت به ذهنش نمیرسید که من شاید تصویر بدی از رابطه داشته باشم بازم بهم سفارش کرد که کوهیار با خیلی از مردها فرق میکنه و اصولا هر مردی با دیگری متفاوته…میون حرفاش گفت شاید من از کسی شنیدم که فلانی با همسرش با خشونت رابطه داره …گفت قرار نیست همه مردا شبیه هم باشند…این فرصت و باید به کوهیار بدم تا حداقل این دلواپسی و دل نگرانی ازم دور بشه و به آرامش برسم…

با اومدن سنا و رها توی اتاق حسابی بحث لباس و پارچه و حتی گرونی راه افتاد…عمه خانوم تو هر زمینه ای اظهار نظر میکرد و الحق که حرفاش درست و به روز بود…سناهم متوجه این قضیه شده بود…بهش گفت و اونم جواب داد که با داشتن دختر هم سن و سال ما و عروس جوون باید خودش و به روز نگه داره و امروزی فکر کنه…

نمیدونم چی شد که یهو سینی چایی که کوهیار برامون آروده بود پشت درو برداشت و شروع کرد به زدن و خوندن…شعرهای قدیمی رو با صدای قشنگش برامون خوند…رها و حتی سنا تکونی به خودشون داد …صدای خنده هامون اونقدر بلند شده بود که میعاد به نشانه اعتراض به در اتاق زد و خانومشو احضار کرد…

وقتی از اتاق بیرون رفتیم کوهیار گوشه پذیرایی داشت نماز میخوند…همگی کمک کردیم تا سفره ی شام و پهن کنیم…بوی غذای عمه خانوم خیلی خوب بود اما بابت عق زدن های یک ساعت پیشم جرئت نکردم ناخنکی به غذا بزنم…

بشقاب ها رو روی سفره با فاصله میگذاشتم که کوهیار نمازش تموم شد…سریع جانمازشو جمع کرد و به ستم اومد…

_بده بشقابارو من میذارم..تو دلا نشو…

دنبال محبت توی صداش میگشتم..انگاری کاره بدی کرده بودم و خودم خبر نداشتم.بشقاب هارو از دستم گرفت…هر بار که ازم دور میشد تا بشقابی رو روی زمین بذاره باهاش حرکت میکردم…

_کوهیار من کار بدی کردم؟

دلا شد تا بشقاب آخر رو روی زمین بذاره…

_آره…خیلی!!

با تعجب سر جام ایستادم و به مسیری که طی میکرد زل زدم…چه کار بدی کرده بودم که خودم خبر نداشتم؟…شاید بابت عق زدنام..یا خرابکاریم از دست دلخور شده بود…شاید اون لحظه ای که عمه خانوم برای بار سوم خواست صورتم رو ببوسه و من تعلل کردم ازم دلگیر شده..یا شاید اون موقع ای که بهم شیرینی تعارف کرد و بهش اخم کردم…

سر سفره که نشستم کوهیار با تاخیر و به همراه عمه خانوم برگشت…کنارم نشست و نفسشو با صدا بیرون فرستاد.نگاهش که به چشم هام رسید دست و پامو گم کردم

_هووم؟

باند دور انگشت دستم رو وارسی کرد…بانداژ دور انگشتم خونی شده بود…خیلی کم.

_درد داری

بالافاصله سرمو به چپ و راست تکون دادم…

_نه به خدا

صورتشو نزدیکم آورد…طوری که نفس هاش به گونه ام خورد

_از دستت ناراحتم چون مراقب خودت نیستی…! تو دیگه به خودت تعلق نداری…تو دیگه مال منی…وقتی بی حواسیاتو میبینم…وقتی میبینم حواست به خودت و سلامتیت نیست عصبانی میشم…فکر خودت نیستی فکر من باش!

دلواپسیش…دغدغه اش…حتی اخمش…برای من بود!! برای دستی که بریده بودم…برای بی حواسی این حواس اجاره ای..

_ببخشید…گرم صحبت با عمه خانوم بودم حواسم پرت شد. حالام این اخماتو باز کن مهمونی کوفتم شد…بداخلاق!

گوشه ی لبش خندید…

_من بد اخلاقم؟

تیکه نونی رو از توی سفره برداشتم و توی دهنم گذاشتم…کوهیار زیادی بهم نزدیک شده بود و صد البته زیادی جذاب! دلم خواست بغلش کنم و انگشت های دستم رو تو موهای گندمیش فرو کنم…

_شما خیلی ام خوبی…

شیطنت لبخندش از همون هایی بود که دلم هواشو کرده بود…

که دوست داشتم همیشه داشته باشه…

که میتونست یخ این قلب سرد و آب کنه…

میعاد ازش خواست دیس برنج و دستش برسونه…نگاهش و ازم گرفت و من هنوز چشم انتظار بودم.

عمه خانوم کنار سنا نشسته بود و یه بشقاب پر برنج براش کشید و جلوش گذاشت…دعا دعا کردم سنا آبروریزی نکنه و موقع خوردن دستپخت عمه خانوم حرفی نزنه.

میعاد زودتر از همه شروع به خوردن غذا کرد…اونقدر با اشتها قاشق های پر و تو دهنش فرو میبرد که با تعجب به کوهیار خیره شدم..

یواشکی …طوری که کسی نبینه دم گوشش گفتم

_کدومش خوشمزه تره؟

از خورشت قیمه بادمجون برام ریخت …

_عق نزنی آبرومو ببری…!

اولین قاشقی که زیر نگاه موشکافانه کوهیار…با ترس و لرز تو دهنم گذاشتم سادگی و حماقتم رو به روم آورد…! دستپخت عمه خانوم بی نظیر بود…به قدری که به خودم لعنت فرستادم که چرا حرف کوهیار و باور کردم و قبل از شام با خوردن شیرینی خودم و سیر کردم…طوری همه محو غذا و دستپخت عمه خانوم شده بودیم که هیچکسی جز خود عمه سر سفره حرف نزد…کوهیار یواشکی میخندید و تهدیدم میکرد که به عمه خانوم میگم شیرینی خوردی تا خودتو سیر کنی…شوخی بامزه ای بود اما خب عوضش یه دلشوره ی چند دقیقه ای رو مستقیما بهم عرضه کرده بود…چقدر از همون روز فکرم و درگیر خودش کرده بود که نکنه سر سفره حالم بد بشه و آبروی کوهیار بره…

مسلما اون لحظه به این قسمت فکر نکرده بودم که با لپ های باد شده آرزو میکردم تا ژله ی توت فرنگی پایین سفره تموم نشه!

به قدری خورده بودم که برای جمع کردن سفره ی شام همون اول اعلام انصراف کردم و به مبل پناه آوردم…میتونستم تا چند دقیقه ی بعدش منفجر بشم و اینو عمه خانوم و لیوان عرق نعنا متوجه شده بودند…

_بیا مادر جون…این لیوان و سر بکش که دل درد نگیری..

سنا موقع برداشتن یکی از سینی ها دو دستی تو سرم کوبید و جلوی چشم های معترض عمه خانوم گفت

_بترکی نخورده…آبرومون رفت..الان عمه خانوم میگه اینا تو خونه اشون نون سق میزنند…

خجالت کشیدم…حق داشت سنا…حتی اون کوهیارم که هی رد میشد و برای مسخره کردنم مدام سر تکون میداد و الکی تاسف میخورد…

_مادر جون چیکار به عروس من داری…دلش خواسته زیاد غذا بخوره…هم کاه واسه خودشه هم کاهدون..

سنا نزدیک آشپزخونه رسید و میعاد بیرون اومد…میعادم برام زبون باز کرده بود

_آوا خدایی تا حالا ندیده بودم با اشتها غذا بخوری..دمت گرم!

این دفعه کوهیار سر راهش سبز شد

_تو مگه چند بار غذا خوردن آوا رو دیدی که الان اینطوری میگی؟ دلش خواسته زیاد غذا بخوره!

میعاد دستشو به نشونه تسلیم بالاآورد اما زنش از تو آشپزخونه حمایتش کرد

_کوهیار خان..بده شوهرم نگران زنته؟خب راست میگه دیگه…منم هاج و واج مونده بودم آوا چرا اینقده اشتها داره…

بعدم با صدای بلند تری گفت

_عمه خانوم من برای فردا نهار خودم و میعاد و سنا و آوا غذا برمیدارم!! کوهیار توام میخوای؟ غذا زیاد مونده ها…تا یه هفته میتونی از شر دستپخت آوا خلاص بشی..

تو راه برگشت دائم به فکر حرف های عمه خانوم بودم…به محبتی که لحظه ای ازم دریغ نکرد…به رفتار و نگاه مهربونش که با دیدنش آرامش عجیبی بهم تزریق میشد…نگاهم به مشبای روی پام افتاد…به بلگه و لواشک و مویز و انواع خوراکی های جورواجوری که برام کنار گذاشته بود و بهم داد…

میعاد تو ماشین خوابش برده بود…اما رها و سنا همچنان مشغول حرف زدن بودن…برعکس من و کوهیار که کارمون شده بود همون چند بار و هرازگاهی نگاه توی آینه …حرف زدن هامون هم با بقیه فرق میکرد…من نگاهشو میخوندم…میفهمیدم درست الان داره به چی فکر میکنه…

حرف های سنا بیشتر از علاقه اش به عمه خانوم میگفت و جذابیتی که براش داشته…موقع اومدنم رک گفت که آخر هفته خودش تنهایی میاد پیش عمه خانوم تا چند روزی پیشش بمونه…بیچاره عمه که میخواست این دخترو تحمل کنه…

بیشتر حواسم به آهنگی بود که توی ماشین پخش میشد…به خلسه ای که انگار درونش فرو رفته بودم و هرچی بیشتر دست و پا میزدم بیشتر فرو میرفتم…با اینکه خوابم می اومد اما خوابم نمیبرد…عجیب بود حالی که داشتم…!

رها و میعاد رو درخونه اشون پیاده کردیم …با رفتن رها سناهم ساکت شد…آرامشش شد سری که روی شونه ام گذاشت…خوابید انگار….

یادم نیست چه مدت گذشت تا رسیدیم خونه…دست سنا رو گرفته بودم تا با خوابالودگی که بهش چیره شده بود کار دستمون نده…کمکش کردم تا لباس راحتی بپوشه…روی تختم که دراز کشید ازم خواست پنجره ی اتاق رو باز بذارم و پرده رو کنار بکشم…دست بندش رو از دور مچش باز کردم…سیاهی دستبند رنگ پوستش رو تغییر داده بود…همون قسمت دستش رو با کرم مرطوب کردم و سنا خوابِ خواب بود…

لباس های خودم هم عوض کردم…به هوای بودن سنا روم نشد تاپ آستین حلقه ایمو تن کنم…ترجیح دادم لباس آستین کوتاه روشنم رو بپوشم …شلوار مشکی برمودام و از ته کشو بیرون کشیدم و عوض کردم…

دست و صورتم رو با آب و صابون شستم…عادت به آرایش نداشتم و حسابی صورتم خسته شده بود…

وقتی بیرون اومدم تازه کوهیار داخل خونه شد…مشمبا و ظرف های غذایی که عمه خانوم برامون پر کرده بود رو روی میز گذاشت…عمه خانوم گفت از روزی که دعوتمون کرده هر وعده غذایی که برای خودش درست کرده رو برای ماهم کنار گذاشته…حداقل شیش مدل غذا برامون توی ظرف های مختلف گذاشته بود…غذاها رو توی فریزر گذاشتم …لواشک هارو با قیچی به اندازه های کوچیک برش دادم و توی بشقاب گذاشتم…از بلگه و مویز هم تو همون ظرف ریختم …

_سنا خوابید؟

کوهیار با ظاهر کاملا خسته به اپن تکیه داد و یه تیکه لواشک تو دهنش گذاشت…

_آره…

طوری لواشک رو تو دهنش میچرخون و صداهای عجیب و غریب درمیاورد که همون لحظه وسوسه شدم تا من هم طعمش رو امتحان کنم…

_خوشمزه اس…گفت خودش درست میکنه…

چشماشو باز و بسته کرد و با لبخند گفت

_به خاطر تو این همه لواشک داده…من هرسری میرفتم خونه اش ازته حیاط یه تیکه کش میرفتم…بعدشم که عذاب وجدان میگرفتم زنگ میزدم بهش میگفتم…البته این مال بچگیا بودا…الان پسر خوبی شدم…

دگمه های لباس چهارخونه اش رو باز میکرد که لیوان آب رو از توی کابینت برداشتم

_ گیج خوابم…میرم بخوابم..شبت بخیر!

نزدیک اتاق که رسید پیرهنش رو از تنش درآورد…نگاهم به زیرپوش آستین حلقه ای افتاد که زیر لباسش پوشیده بود…

_آوا اینارو میذارم تو حموم فردا به زحمت یه ماشین بزن…

در حموم رو باز کرد و لباسش رو انداخت تو حموم…بدون اینکه نگاهم کنه وارد اتاق شد و من تمام مدت سرپا با یه لیوان توی دستم جلوی آشپزخونه ایستاده بودم…

پارچ آب رو با همون لیوان توی دستم برداشتم و وارد اتاق شدم…رو تخت نیم خیز شده بود و داشت موبایلش رو چک میکرد…

_گفتم شاید نخوای الان بخوابی واسه همین نگفتم باهم بیایم!

این خیلی خوب بود که هرچی تو دلم میموند و هرچی دلخوری پیش می اومد قبل از اینکه بگم خودش توضیح میداد و اون دلخوری رو رفع میکرد…پارچ رو میز کنار تخت گذاشتم …کوهیار کمی فاصله گرفت و یه جورایی گوشه تخت طاق باز دراز کشید…

_اشکال نداره…!

میخواستم روی تخت دراز بکشم که به بالای سرمون اشاره کرد و گفت

_این دیوارکوب بالای سرمونم خاموش کن…دستت درد نکنه

با خاموش شدن دیوارکوب و آباژور کنار تخت که اونهم همین امروز به وسائل اتاقمون اضافه شده بود اتاق کاملا تاریک و یه جورایی وهم آور شد…اونقدر که با تاخیر تونستم به خودم غلبه کنم و سریع روی تخت دراز بکشم…

خنکی تشک زیرم…نرمی بالش زیر سرم…لبخند رو روی لبم نقاشی کرد…اما تا چشمم افتاد به سایه درختی که آثارش روی پرده اتاق خودنمایی میکرد یهو به سکسکه افتادم…

دستم رو جلوی دهنم گذاشتم و چشمم رو از پرده اتاق گرفتم و به کوهیار دوختم…پلک هاش بسته بود اما به محض سکسکه دومم چشم هاشو باز کرد و با صدای آرومی خندید…

_چی شدی دختر؟

دستم رو از روی دهنم برداشتم…

_نمیدونم یهویی…

تا اومدم جمله ام رو کامل کنم دوباره سکسکه زدم..

کوهیار به پهلو به سمتم چرخید و دستش رو تکیه گاه سرش کرد…کف دستش رو گوشش بود…فکر کردم شاید صدای سکسکه ام خواب رو از سرش میپرونه…

_الان میرم بیرون..تو راحت بخواب…

ناراحت نشده بودم اما تا خواستم پاهامو بذارم پایین تخت کوهیار دستشو دراز کرد و بازوم رو گرفت

_تو بری شاید خوابم ببره…اما راحت نه…!

برام از توی پارچ توی لیوان آب ریخت…قلپ قلپ آب خوردم…برای چند دقیقه ای ساکت شده بودم انگار…روی تخت دراز کشیدیم و کوهیار به خیال اینکه تموم شد سکسکه هام سرشو روی بالش گذاشت و ابراز خوشحالی کرد…

_خداروشکر قطع شد!

اما همینکه موقع جواب دادن بابت سکسکه ها شونه هام بالا رفتند زد زیر خنده…دیوارکوب بالای سرمون رو روشن کرد…توی چشم های نگران و حتی شرمزده ام خیره شد…لبخند روی لبش جاخوش کرده بود…

دستم رو به سمت خودش کشید و با دست دیگه اش کمرم رو …فاصله ی نزدیک کوهیار…نفس های گرمش…حتی نبض بازویی که زیر سرم بود و میزد…پلک بالا و پایینش که با هربار بسته شدن درهای غم به روم باز میشدند و با هربار باز شدن درهای بهشت آرزوهام گشوده میشدند…

سکسه ی بعدیم بلندتر از قبل شد…یادم رفته بود دستم رو باید روی دهنم بذارم…

_چرا آخه؟

ترسیدم صدای خنده اش به بیرون هم برسه…دستم رو از روی لبم پایین کشید و با خنده به صورتم خیره شد…

_چیکار کنیم این سکسکه ی تو بند بیاد؟

خواستم حرف بزنم اما با سکسکه ای که سراغم اومده بود و هر چند ثانیه یکبار تمام بدنم رو منقبض میکرد تنها شونه ای بالا انداختم…

_نیگاش کن…لپات سرخ شده…

سرخی گونه ام شاید به خاطر گرمای کوهیار بود…حالا که منو به خودش نزدیک کرده بود و جای خودش تنگ تر شده بود…بدنم درست گرمای تنش رو لمس میکرد… که چند لحظه پیش درست همینجایی که من الان خوابیده بودم دراز کشیده بود…شکمم روی تخت بود و گرمای کوهیار حرارت تنم رو بالا برده بود…

انگشت های دستش نوازش وار روی کمرم کشیده میشد…سکسکه هام به خنده میانداختش…از اینکه به منو حال نزارم میخندید دلخور نبودم بلکه بیشتر از همیشه خوشحال بودم…دستم رو کنار سرم و روی بازوش گذاشته بودم رو بی مقدمه بلند کرد و به لب هاش رسوند…به انگشت های بوسیده شده ی دستم حسادت کردم…

سکسکه ام بیشتر شده بود و کوهیار باز نرم نرمک میخندید و آب میکرد دل بی دل منو…دل دل میکردم برای تکیه دادن به سینه ی پهن و امنش…دل دل میکردم برای شنیدن صدای قلبش که ببینم اونم حال منو داره یا نه…تپش های قلب اونم مثل محکم و ممتد میزنه یا نه؟…

سکسکه هام هربار که سینه ام رو بالا و پایین میکرد اخم روی صورتم جا خوش میکرد…هرچی این اخم پر رنگ تر خنده های مسخ کننده ی کوهیار هم عمیق تر میشد…

سکسکه های پشت سرهم نفس رو داشت بند میاورد…

_نخند کوهیار…الان سنا یا از صدای سکسکه ی من بلند میشه یا از صدای خنده ی تو…

دستش هنوز زیر سرم بود که طاق باز خوابید …شونه هاش به خاطر خنده های بی صداش میلرزید…

_خب دست خودم نیست…قیافه اتو میبینم خنده ام میگیره…سکسکه که میکنی چشمات یهویی باز و بسته میشه…بعدم سریع مردمکای چشمت گشاد میشه…به خدا آخر خنده اس!

دیگه خونم به جوش اومد…سرمو از روی بازوش بلند کردم و صاف تو چشماش خیره شدم…

_منو….مسخره…میکنی؟

دوبار سکسکه میون همین جمله ی کوتاه بیشتر به خنده وادارش کرد…

_بیا…حرف میزنی بدترم میشه…هم خنده های من هم سکسکه های تو…

دو بازوم توی دستش بود که کشیده شدم…به خواست خودم نبود وقتی روش خیمه زدم و باز با کشیده شدن دست هام سرم روی سینه اش قرار گرفت…

برای چند لحظه خبری از خنده هاش نبود…نمیدیدم صورتش رو…اما صدای تپش های واضح قلبش به گوشم میرسید…دستم دو طرفش قرار گرفته بودند …انگار توی این دنیا نبودم…حواسم رو پرت کرده بود گوشه ی اتاق…شاید با فاصله ی ناچیزی روی تخت…!

انگشت های هر دو دستم رو به بازی گرفته بود…بیشتر شبیه ماساژ دادن انگشت های بی روحم بود تا نوازش …دوست داشتم ساعت ها تو همون خلسه فرو برم و سکسکه ای سراغم نیاد…اما بازم سکسکه کردم و کوهیار دستش رو روی کمرم کشید…

_برات آب بریزم؟

بدترین اتفاق دنیا درست لحظه ای که تو بهترین حسو حال باشی و یکی بخواد که از اون حال بیرون بیاردت و تو چاره ای نداشته باشی جز نجابت!

_باشه…

گفتم باشه اما دستش بیشتر دور کمرم حلقه شد…محکمتر فشرده شدم…اگر مرز لباس ها نبود شاید من اینطور آسوده تن به تنش نمی سپردم…

با سکسکه ی بعدی آهی کشیدم که دستش بلافاصله روی شونه ام نشست…سرم رو بلند کردم…موهای بهم ریخته ام سر شونه هام ریخته بودن و طره ای هنوز روی چشم هام جاخوش کرده بود…کنارش زد…نیم خیز شد و نگران دردی شدم که شاید به خاطر بلند کردن گردنش میگرفت…

_نمیخواد بند بیاد؟

سرمو به چپ و راست تکون دادم…کم مونده بود از دست سکسکه ای که …زده بود تا حالم… به گریه بیفتم…

_قفسه ی سینه ام درد گرفت از بس که سکسکه کردم…

با لبخندی روی لبش بود سرش رو روی بالش رها کرد و من چونه ام رو روی سینه اش فرو بردم…

_اگه بند نیاد؟

همینکه به پهلو شد از فرط لختی تنم کنارش ولو شدم و تا به پهلو شدم…دیگه خبری از سکسکه و صدای نابهنجارش نبود…

تنها حرکت لب های کوهیار بود…دستم روی سینه اش نشست…گرمای تنم بالاتر میرفت بابت هرم نفس های دیوونه کننده اش که مدام جایی نزدیک لبم نفوذ میکرد…صورتم رو با پنجه های دستش قاب گرفته بود…چسبیده بودم به تنش و نفسم از این همه نزدیکی به شماره افتاده بود…فرصت میداد تا نفس بکشم…تا بکشه شیره ی دوست داشتنی که رو توی طبق براش کنار گذاشته بودم…چشم هاش توی نور ضعیف دیوارکوب برق میزد و همون برق تمام تنم رو گرفته بود…رها نمیکرد…رها نمیکردم…

بوی عطرش تمام مشامم رو پر میکرد هربار که نفس هاشو توی صورتم رها میکرد و من با خیال راحت بازدم نفس هاشو میبلعیدم…دست هاش روی بازوهام نشستند…گرمای دستش حتی از روی لباس هم به تنم سرایت میکرد…آرامش کم کم به وجودم ترزیق میشد هربار که دست هاش نوازش وار روی بدنم به حرکت می افتادند….دگرگونی حالم دست خودم نبود…لحظه ی آخر که دستم رو گرفت و بوسید کنار گوشم زمزمه کرد…

_یه چیزی بگو آوا…

سنگینی سینه اش به تنم فشار میاورد اما من نزدیکی حالم رو دوست داشتم…پلک هام بهم چسبیده بودن…با باز شدن هر چشمم خیسی نمناکی رو حس کردم…هنوز جای لمس لب هاش داغ بود…نفسی که توی سینه حبس کرده بودم بیرون فرستادم…از سینه ام فاصله گرفت…دم عمیقی کشید و خیره نگاهم کرد…

_خوبم کوهیار…

همین دو کلام حرف هم به زور از دهانم بیرون فرستاده شد…نفس تنگی که سراغم اومده بود هدیه دوست داشتنش بود…من آدمِ پس دادن هدیه نبودم…

بیشتر ازم فاصله گرفت …نگاهش اما هربار نزدیکتر میشد انگار…پلک نمیزد و نمیزدم…تا وقتی که کنارم دراز کشید و بازدم طولانیشو بیرون فرستاد…دستش روی لبش بود…دستم روی قلبم بود…میزد لعنتی…تندِ تند…محکمِ محکم…

حالم خوب بود…شاید جایی درست وسط آسمان سوم!! سومین بار بوسیده شدم…لحظه به لحظه اش پیش روم نقش میبست…احساس میکردم تمام تنم بوی عطرش رو دارند و من اینبار بی نصیب نموندم…

وقتی به پهلو شد و به روم لبخند زد گوشه لبم کش اومد …نگاهش شیطون شده بود ..اینطور نگاه کردن هم به مردِ من می اومد….از روی چشم هام سر خورد…به گونه ام رسید و بعد…لب هام…

لبم رو به دندون گرفتم…انگشت اشاره اش رو نزدیک لبم آورد…نوازش وار روی لبهام کشید…من مبهوت و مات خلع سلاح شده بودم

با دل زیر و رو شده ام زمزمه کردم..

_چرا اینطوری نیگام میکنی؟

نگاه مهربونش به چشم های پرسشگرم رسیدند…

_سکسکه ات بند اومد…!

تو شرکت برگه های ریخته شده روی زمین رو جمع میکردم که رها اومد توی اتاق…

_سنا نمیاد؟

_نه…

کمکم کرد تا وسائل بهم ریخته ی میزم رو مرتب کنم…نمیدونم دیروز زلزله تو اتاق من چند ریشتر ول کرده بود!

_پس کجائه؟ تنها خونه ی تو؟

_میگم ولی لال بمون خواهشا به کسی نگو…! میخواست بره پیش مادرش اما مامانش صبح بهش زنگ زد گفت کاری براشون پیش اومده با همکارای شوهرش دارن میرن شمال…اونهام هیچ کدوم نمیدونن سنایی وجود داره…خلاصه منم گفتم اگه قرار به تنها بودنته خونه ی ما بمون….

دگمه ی کامپیوتر و زدم و به صورت متعجب رها خیره شدم…

_چته بچه؟

_با کوهیار تنهاش گذاشتی؟

اولین دقیقه معنی جمله اش رو متوجه نشدم…اما همینکه روی صندلی نشستم…

_رها…؟؟ تو به سنا شک داری یا به کوهیار؟

چشم های گرد شده اش رو باز و بسته کرد و من من کنان گفت

_هیچکدوم…همینطوری گفتم!

دستم رو روی موس کامپیوتر گذاشتم …

_مگه کار نداری؟

سرشو تند بالا و پایین کرد…

_چرا اتفاقا…الان میرم.

آخرین پیامی که از کوهیار دریافت کردم این بود” سنا حالش خوب نبود بردمش پیش عمه خانوم”

ازش تشکر کردم و بهش گفتم که از عمه عذرخواهی کنه تا خودم بهش زنگ بزنم…مونده بودم عمه و سنا میتونن با هم کنار بیان یا نه…هرچقدر عمه ام امروزی و روشن فکر برخورد کنه بازم رفتار سنا مورد تایید هیچکس نیست…چه برسه عمه خانوم و نسل قدیم که برای زنانگی خودشون حرمت قائل بودند…

تا پایان ساعت کاری جو سنگین و خفقان بار شرکت و تحمل کردم…علیرضا و سکوت و نگاه سنگینش…سامان و دل دل کردنش برای یک کلام حرف زدن باهام…حتی محمد و نگاه خیره اش به نقاط نامعلوم شرکت …خبری از پریسان نبود…تنها من و رها بودیم که گاهی صدای حرف زدن یا شاید خندیدنمون توی شرکت میپیچید…

تو راه برگشت به خونه به عمه خانوم زنگ زدم…وسطای حرف زدنمون سنا مدام گوشی رو میگرفت و تو شوخی خنده بهم میگفت قراره همخونه ی عمه خانوم بشه و دیگه باهاش زندگی کنه…عمه ام مثل همیشه خوش برخورد و خوش خنده…کل مسیر و با عمه خانوم و گه گداری با سنا حرف زدم تا رسیدم خونه…

برای شام میخواستم غذا بذارم اما کوهیار بهم خبر داد که عرفان و زنش دعوتمون کردن…با اینکه خستگی شرکت حسابی بهم چیره شده بود اما به خاطر دیدن گل روی امیرارسلان خستگی رو از سر پروندم…

به محض ورودمون امیرارسلان دویید سمتم و خاله خاله گفتنش دلم رو آب کرد…چند بار پشت سرهم صورتش رو بوسیدم…با اینکه لپاش قرمز شده بود و حتی ممکن بود درد گرفته باشه بازم صورتش رو نزدیک لبم میاورد و با هربار که میبوسیدمش و با خنده میگفتم”چه مزه داد!!!” غش غش میخندید و برای خودش و خودم دست میزد…

اونقدر با امیرارسلان مشغول بازی و حتی حرف زدن و کارتون دیدن بودم که نگار هم همنشینی با آقایون رو به من ترجیح داد…بهترم شد…دیگه میتونستم راحت با امیر هم توی اتاقش درد و دل کنم…

_امیر…

ماشین اسبابت بازیشو زیر کارتون جاساز شده ی گوشه خونه پارک کرد…

_چیِ؟…بگو!

ماشین دومو من تا محل پارک هدایت کردم…

_آلوم بیا بنزینش نلیزه.

سرعتم رو کمتر کردم.ماشین رو دستش سپردم و به نیمه ی صورت ظریفش خیره شدم.

_میشه من دعا کنم تو آمین بگی؟

یه زانوش تو بغش بود و زانوی دیگه اش روی زمین…نگاهش و از ماشین گرفت و به چشم هام رسوند…فهمید دارم گریه میکنم…زود خودش و توی بغلم انداخت و از نزدیک به جفت چشم هام نگاه کرد…

_خوشگلم آمین چیِ؟

چونه اش رو بوسیدم…تلخ خندیدم وقتی لپش رو نزدیک لبم آورد…دوست داشت بوسیده بشه…

_آمین بعد دعا یعنی که من به آروزم برسم…تو چون بچه ای…چون گناه نکردی دلت پاکه…هرچی از خدا بخوای بهت میده…ایندفعه دعا کن خدا منو به آروزم برسونه…باشه؟

سرش رو روی شونه ام گذاشت…زانوهاش توی شکمم فرو میرفتن و دلم نمیخواست از این نزدیکی کنار بکشم…میشد تپش های قلب کوچیکش رو هم از روی لباس فهمید…از بس باهاش بازی کرده بودم و با هیجان ماشین هارو جابجا کرده بود تپش قلب گرفته بود…

_ولی من گناه کردم!

صدای بغض آلودش تو گوشم پیچید…سرم رو کج کردم تا صورتش رو ببینم اما انگار کار بدش خیلی بد بود که نگاهش ازم گرفت و سرشو روی شونه ام فشار داد…

_چیکار کردی امیر؟

دستای کوچیکشو که نمیتونست کامل دور گردنم حلقه بشه روی شونه ام تکون داد…

_من دیروز با بابای علفان لفتم استخل کنالش لونه مولچه هالو دیدم…

حرفشو قطع کرد تا آب دهنش رو قورت بده.روی موهاش و بوسیدم …پشتش و نوازش کردم تا دوباره به حرف اومد…

_بابا که لفت بالا منم دنبال مولچه ها کلدم چهالتاشونو کشتم!..نمیخواستم بکشمشون…لفتن زیل پام…هلچی تکونشون دادم دیگه لاه نلفتن…اومدم بالا خیلی گلیه کلدم…علفانم بهم خندید

سرش رو از روی شونه ام بلند کردم و به خاطر این همه خوبیش صورتشو غرق بوسه کردم…خوابوندمش رو زمین و بازم صورتش و بوسیدم…آروم میخندید…هنوز ناراحت بود…

_من قاتلم؟

به سمتش نیم خیز شدم…اما آرنج دست هامو روی زمین گذاشتم و بدنم رو با فاصله ازش نگه داشتم…

_خودت داری میگی حواست نبوده و پات رفته روشون…خب نباید اذیتشون میکردی…اینکه تقصیر خودت بود اما توام فقط میخواستی باهاشون بازی کنی دیگه؟…نمیخواستی که اذیتشون کنی…مورچه ها دوست دارن خودشون باهم بازی کنند…از ما و این قد و هیکل درشتمون میترسن…تو ام که دیگه واسه خودت مردی شدی…معلومه ازت ترسیده بودن حواسشون نبوده میرن زیر پات…توام که حسابی ناراحت شدی…از خدا معذرت میخواستی…مطمئنم میبخشیدت..باشه؟

طوری به حرفام گوش میداد که دلم براش سوخت…دستش و بوسیدم…

_شب خوابم نمیبلد لفتم بالکن با خدا حلف زدم…بخشیده!

نفس های تندش به صورتم میخورد …

_پس من دعامو توی دلم میگو تو آمین بگو…

چشماشو بست و دستاشو توی هم قفل کرد…شبیه کسایی که میخوان دعا کنند …نمیدونم اینکارو کی بهش یاد داده بود…روی پیشونیش بوسه ای زدم و زیر لب آرزو کردم…”خدایا این روزای خوبو ازم نگیر”

_بگم آمین؟

موهای لخت روی پیشونیشو کنار زدم

_بگو…

_آمیـــــــــــــن! حالا بلیم تعمیرگاه؟

اونقدر باهم بازی کردیم که امیر قبل از خودن شام به قول کوهیار بی هوش شد …نگار با چشم و ابرو اومدنش بهم حالی کرد که نباید اونقدر خسته میکردمش تا قبل از شام خوابش ببره…منم رک به عرفان گفتم از اون موقعی که من پرستارش بودم تا الان حداقل دو سه کیلو لاغر شده و چون بچه تو سن رشده اصلا خوب نیست!

کوهیار بابت حرف رک و لحن تندم به روم خندید و چشمک هم زد…! عرفان کاملا موافق شبیه شدن اخلاق من و کوهیار بود…میگفت همینش مونده بغیر کوهیار به نفره دیگه ام بیست و چهار ساعته نصیحتش کنه و خوب و بد و بهش یادآور کنه…

کوهیار اونقدر باهاش صمیمی بود که جلوی نگار بهش بگه که هیچوقت فرق خوب و بد رو نمیفهمیده حتی الان که وارد سی و چند سالگی عمرش میشه.

نگار کم حرف بود…انگار از چیزی دلخور بود…علی الخصوص عرفان…مدام تو حرفاش بهش تیکه مینداخت…کوچیکتر حرف های عرفان و حتی آوردن یه لیوان آب یا دادن یه بشقاب میوه رو اطاعت نمیکرد…بیشتر حرف من و نگارم معطوف شده بود به طرح های جدید دکوراسیون و شرکت های برند و معروف…تو حرفا فهمیدم که بعد برگشتن دوباره اش به زندگی…عرفان اجازه کار کردن و بهش نمیده!…بیشتر رفت و آمدش زیر نظر عرفانه…تو شوخی خنده ام یادمه یه بار بهم گفت “همه ی مردا شبیه همن…خودشون هرکاری دلشون میخواد میکنند و بعدم مثل کنه میچسبن به زناشون که مبادا خدا بذاره تو کاسه اشون و زنشون هم مثل خودشون همون کارو بکنه!”

بیشتر سعی میکردم بهش دلداری بدم…یا حتی مثل عمه خانوم یادآور بشم که همه مرد ها شبیه هم نیستند و این یه تعریف غلطه…حداقلش به عینه فرق کوهیار و عرفان رو دیده بودم…به هرحال اوضاع خونه اشون مساعد نبود…اینو وقتی مطمئن شدم که کوهیار گفت امشب نگار به خاطر من اومده بوده خونه پیش عرفان! …مدتی ِ باز متارکه کرده اند…

باز دلم برای امیرارسلان سوخت…برای بچه ای که تو اوج نفهمی پدر و مادرش از همه بیشتر میفهمه و حق زندگی داره…

چند روزی تو شرکت همه سرشون به کار خودشون گرم بود…حتی نهار هاهم توی اتاق خورده میشد…خیلی کم پیش می اومد باهم چشم تو چشم بشیم…سامان اونقدر بهم ریخته بود که میشد آشفتگیشو توی انتخاب نوع و رنگ لباسش هم فهمید…کارش شده بود فقط سلام و خداحافظی…حتی شنیدم محمد به خاطر اشتباهش توی کار مواخذه اش کرد…رها و علیرضا تو نبود سنا کارشون سنگین تر شده بود…رها هر روز یک ساعت بیشتر از من توی شرکت می موند…یه وقتایی ام غر میزد…وقتایی که میعاد بهش زنگ میزد طوری باهاش حرف میزد که اگه من بودم کله اش رو قلفتی میکندم..

شب هامون مثل همیشه…آروم و بی دغدغه…بی هیچ لحظه ای اضطراب …سپری میشد…کنار کوهیار حالم روز به روز بهتر میشد اگر میگذاشتند…!!

قرار دادهای پی در پی محمد…بیشتر شدن حجم کاری هر روزمون…گاهی پیش می اومد که نمیرسیدم نهار بخوریم…رها و میعاد چند شب خونه ی ما موندن…رها اونقدر خسته میشد از کار که تمام مسیر و توی ماشین میخوابید و شب هام زود به خواب میرفت…کوهیار سرگرم ترجمه ی دو کتاب جدید روانشناسی شده بود…بیشتر شب ها بیدار میوند و میدیدم که تا نزدیکای صبح چشم روی هم نمیذاشت…

روز به روز علاقه و محبتم بهش بیشتر میشد…اونقدر حساس شده بودم که گاهی موبایلشو چک میکردم!! نگران خانوم جوونی بودم که تو انتشارات کار میکردم و گاه و بیگاه زنگ میزد و قرار ملاقات میذاشت! نمیخواستم کوهیار متوجه بشه اما بعضی وقتا گوش وایمیستادم و به حرفاشون گوش میدادم…رفتار کوهیار روز به روز بهتر میشد…دیگه هرشب عادت کرده بودم ببوسمش و بخوابم…عادت کرده بودم هر روز غروب که میاد خونه برم استقبالشو بغلش کنم…عادتم داده بود به سر گذاشتن روی سینه اش و گاهی حرف زدن تا نیمه شب…اما هنوز بزرگترین مشکل ما پابرجا بود…

هرچقدر هم که سعی میکردم باز گاهی کوهیار متوجه میشد از نزدیکی باهاش میترسم…دلخور نمیشد وقتی بعضی شب ها با فاصله ازش میخوابیدم…یا حتی بعضی روزها از کار بیکارش میکردم با شیطنت هام…! یه روزایی رو زمینم بند نبودم و مدام سراغش میرفتم…با بهم ریختن موهاش…با قلقک دادن هام که گاهی کفری اش میکرد و تلافیشو طوری خالی میکرد که هربار وعده میدادم به خودم که دیگه اذیتش نکنم…شوخی هامون بیشتر شده بود…حتی تهدید هامون از خطر قرمز خارج شده بود…نقطه ضعفم رو پیدا کرده بود…همینکه بغلم میکرد…همینکه دست هاشو نوازش وار روی تنم میچرخوند…همینکه لب هامو اسیر کرده بود و خودش رو بهترین شکارچی لحظه هام میدونست…به ظاهر مشکلی نداشتیم…تنها مشکل ما همبستر شدن شبانه بود…!

با سنا کم و بیش در ارتباط بودم…یه هفته تمام خونه ی عمه خانوم مونده بود و بعد سراغ مادرش رفت…خونه اش رو پس داده بود و قرار شده بود نزدیک خونه ی مادرش یه جای دیگه رو رهن کنه…سامان پریسان رو مامور کرده بود تا از زیر زبون من بیرون بکشه که سنا در چه حاله…هیچ حرفی نمیزدم…فقط میگفتم خوبه…هست…نفس میکشه…زندگی میکنه…

بیشتر نمیگفتم و پریسان بیشتر نمیپرسید…

روزهایی پیش می اومد که حتی توی شرکت هم رها رو نمیدیدم…بیشتر با علیرضا یا محمد از شهرداری میرفتیم سر ساختمون و یا دائم برای بستن قرار داد و نشون دادن طرح ها از این شرکت به اون شرکت میرفتیم…

پیش می اومد شب هایی رو که بعد شام روی مبل خوابم میبرد و صبح چشم هامو روی تخت باز میکردم…کوهیار یه جورایی عادتم داده بود تا گزارش کامل روز هامو بهش بگم..خودش هم همینطور بود…از نمایشگاه میگفت..از کتابی که ترجمه کرده بود و به چاپ چهارم رسیده بود…از همکارای خانومش میگفت…اما از سنشون…از تاهلشون حرفی نمیزد..

گاهی حس حسادت طوری تو وجودم رخنه میکرد که با وجود خستگی کاریم میرفتم دفتر انتشارات و غافلگیرش میکردم…میخواستم همه بدونن زن جوون داره!! چه اشکالی داشت حساب کار دست خانوم های پر فیس و افاده ی محل کارش می اومد؟! خانوم هایی که هربار زنگ میزدن خونه امون بابت صدای نازک و عشوه ی پشت تلفن میرفتم گوشه ای و ناخن میجویدم…بارها خواستم بهش بگم بهتره اتاقی که توی دفتر بهش دادند و پس بده و کارهاشو توی خونه انجام بده…اما وقتی گفت تو خونه تو نبود من حوصله اش سر میره دیگه حرفی نزدم..

جشن تولدی که برام گرفت و از خاطر نمیبرم…با میعاد دسته به یکی کرده بودند و یه جشن تولد مفصل برای من و رها گرفتند…سنا و محمد هم تنها کسایی بودند که به مهمونی دعوت شده بودند…نامزد محمد که یکماه میشد از عروسیشون میگذشت هم جزو مهمونامون بود…دختری به شدت خونگرم و گشاده رو…عمه خانوم و دختر و پسرش…عرفان و امیر…نگاری که مجادله اشون با عرفان بالا گرفته بود و صیغه ی بینشون رو فسخ کرده بود…انگار خودش هم به بازگشته به زندگیش امید آنچنانی نداشت که جای عقد دوباره فقط صیغه کرده بودند و بعد هم که فسخ… فقط به یه تماس تلفنی اکتفا کرد و بهم تولد رو تبریک گفت…دور همیِ کاملا دوست داشتنی که با شیطنت های امیر ارسلان و حتی من حسابی شلوغ پلوغ شده بود…لباس های شبیه به همی که میعاد و کوهیار برامون خریده بودند چهره هامون رو خیلی بامزه کرده بود…دقیقه به دقیقه ی جشن جز شوخی و خنده نمیگذشت…کیک دو طبقه و ریخت و پاش های زیاد حسابی برام خوشحال کننده تموم شد…انگشتری که هدیه گرفتم …بوسه ای روی پیشونیم نشست…بزرگترین دستاورد این سه ماه زندگی بود که یک شبه تقدیمم شد…

شیرین زبونی های عمه خانوم و سنا که حسابی باهم اخت شده بودند…حتی سکوت عرفان که با پر حرفی میعاد شکسته شده بود…رها و امیرارسلان با صدای بلند آهنگ برای خودشون میرقصیدند و سناهم گاهی به جمه دو نفره اشون می پیوست…

موقع کیک خوردن امیرارسلان کنار سنا نشسته بود…میون شیطنت هاش دستش به لیوان شربت روی پاش خورد و محتویات لیوان هم روی لباس سنا خالی شد…سنا مثل امیر ارسلان بلند بلند میخندید…اما عرفان یهو از کوره در رفت و جلوی همه سر امیر داد زد…به قدری اون لحظه کفری شدم که اگه نگاه سنگین و “درد” گفتن سنا به عرفان نبود حتما مشتم رو جایی درست وسط سینه ی عرفان میخوابوندم…امیرارسلان پجشنبه و جمعه اش خونه ی ما موند…یادمه آخرشب جمعه وقتی میخواستیم بذاریمش خونه اشون چقدر تو بغلم گریه کرد و من پا به پاش اشک ریختم…

کوهیار چند وقت شب ها دیر خونه می اومد…بعد از کارش اول سراغ عرفان میرفت و چند ساعتی رو با اون حرف میزد…اگه همون روزام عمه خانوم پیشم نبود از دوری چند ساعته اش دق میکردم…شب ها که برمیگشت برام از حرفاش میگفت که به عرفان زده…حتی از حرف هایی که شنیده…تمام تلاشش برای این بود که عرفان پدر خوبی برای بچه اش باشه…از عرفان قول گرفته بود…مردونه…امید داشت به بهبود وضعیت پدر و پسر…امیدوارم کرد به اینکه امیرارسلان بتونه با پدرش خوشبخت و راحت زندگی کنه…

عمه خانوم با زیرکی تمام اون دو سه روزی که خونه امون موند به کوهیار بابت اون همه ترگل و برگل توی دفتر انتشارات تیکه انداخت…آخ که جیگری ازم خنک میکرد وقتی ادای حرف زدن خانوم هایی رو درمیاورد که عصرها به خونه زنگ میزدند…اونهم مثل من شاکی بود که چه خبره وقتی از صبح توی دفتر کنارشونی و باز عصر به عصر میای خونه بهت زنگ میزنن!!

آخ که چقدر خوشحال شدم وقتی کوهیار همون لحظه سرشو برگردوند و بهم نگاه کرد…منم به تلافی دلشوره هام نگاهمو ازش گرفتم تا بفهمه حرفِ عمه حرفه منم هست…

توجیه کرد…بیشتر با خنده…مخصوصا وقتی صدام میزد تا نگاهش کنم و من توی آشپزخونه بی توجه بهش اینور و اونور میرفتم…گاهی اونقدر وسط حرف زدنش میخندید که عمه خانوم هم شاکی میشد…گفت که قول میده از این به بعد کارهاشو پشت در خونه بذاره..خونه و آرامشش رو با زنگ و تماس مشوش نکنه…به عمه خانوم که قول داد تازه تونستم بعد چند روز دغدغه نفس راحت بکشم…درسته تو انتشارات به قولی رو سرش قسم میخوردند و مدیر انتشارات هم براش ارزش و احترام زیادی رو قائل بود…اما وقتی بهش گفتم ناراحت میشم از اینکه اینقدر خودش رو درگیر کار و فعالیتش کرده ساعات کاریشو توی دفتر کم کرد و هر روز خودش می اومد دم شرکت دنبالم و باهم میرسیدیم خونه…

_کوهیار خوابیدی؟

_…

دستم رو روی بازوش گذاشتم…سرم رو نزدیکتر بردم…نفس های منظمش نشون از خواب و راحتی میداد…

نمیدونم این دلشوره ی نیمه شب کی سراغم اومد…از روی تخت به آرومی بلند شدم …موبایلم رو از توی کشو برداشتم و به رها پیام دادم…بیدار بود…خیلی زود جوابم رو داد و گفت که با میعاد رفته بودند مهمونی و تازه رسیدند خونه…حتی به سناهم زنگ زدم..با اینکه خواب بود و از خواب بیدارش کرده بودم سرم غر نزد…بهم گفت که همه چی رو به راهه و حالشم خوبه…اونقدر دلشوره داشتم که میخواستم نصفه شب زنگ بزنم به عمه خانوم…میترسیدم خدایی نکرده اتفاقی براش افتاده باشه…

روی مبل نشسته بودم…ناخن هامو میجویدم…باورم نمیشد لرزش دست هام…فکر همه تو سرم میچرخید…مطمئن بودم صبح نشده خبر یه اتفاق بد به گوشم میرسه…فوت هرکسی رو که دوست داشتم رو تصور میکردم…حتی به امیرکوچولو هم رحم نکردم…تو تصور خودم مرگ عزیزی رو از نظر میگذروندم…میون عزیزام بودن کسایی که روزی بهم زخم دل زده بودند…تو وایبر گوشیم دنبال اسم هایی میگشتم که آنلاین باشن و با بودنشون خیالم راحت بشه…علیرضا نبود…سامانم نبود…با بودن عرفان خیالم راحت شد که همه چی رو به راهه…با آن شدن سناهم فهمیدم که ویخوابش کردم…

_آوا تو چرا نخوابیدی؟

“هینی” گفتم و به هول از روی مبل بلند شدم…کوهیار با موهای بهم ریخته وسط پذیرایی ایستاده بود…متوجه ترسم شد…چراغو روشن کرد…موهاشو مرتب..

_تو چرا بیداری؟…سر شام که کچلم کردی از بس خمیازه کشیدی گفتی خوابم میاد! نذاشتی منم فیلممو ببینم…

_استرس گرفتم…نصفه شبی دلم آشوب شد…اصلا دلم داغ شده…ببین!

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن