رمان مرد قد بلند

رمان مرد قد بلند پارت 2

_نه مثل تو سرم درد میکنه !

الکی خندیدم : تیکه می اندازی ؟ من واقعاً سرم درد می کرد …

_نه چرا تیکه ؟!

_به هر حال شرکتتو بهت تبریک می گم ، ایشاالله موفق باشی .

_الان این حرف ها یعنی که تو هیچ جوره کمکم نمی کنی ؟

_نه تو که می دونی من مشکلات خودم و دارم

_آره می دونم ! من خیلی چیزا می دونم که تو فکرشم نمی کنی

باز داشت تو مسائلی دخالت می کرد که ربطی بهش نداشت … صدامو انداختم تو سرم تا شاید حساب بره…

_ گوشیو بده رها !

علیرضا ازم خداحافظی نکرد و چند ثانیه بعد گوشی و رها جواب داد: سلام خواهری !

_سلام عزیزم . چرا گوشیو دادی علیرضا ؟

_من ندادم . یعنی می خواستم برم دستشویی ، ترسیدم گوشی و با خودم ببرم واسه همین موبایل و دادم علیرضا …

_خب ، حالا خوش می گذره ؟

_آره جات خیلی خالیه ، سنا هم اومده اگر ببینی جواب پریسان رو چه جوری می ده ، از خنده روده بُر می شی

_پس از طرف من اون لُپاشو یه ماچ گنده کن

_باش ولی جلو بچه ها به توام فحش داد که نیومدی !

_ پس موقع ماچ کردنش گازم بگیرش…

رها خندید و گفت : باشه ، حتماً

دلم میخواست رها زودتر بیاد خونه…دلتنگش شده بودم…خیلی…

_رها شب می ری پیش سنا ؟

_آره فکر کنم.خودش که گفت میرم خونه خودم…

_باشه پس مراقبه خودت باش . خداحافظ

می دونستم رها برای منهم فیسبوک درست کرده و اکثر بچه های دانشگاه و اَد کرده ، واسه همین از توی دفترچه اش … رمز و برداشتم و رفتم پشت کامپیوتر. چیزی سر در نمی آوردم ، ولی متن هایی که سنا یا حتی رها رو والشون گذاشته بودن خیلی قشنگ بود….

ساعت نزدیک یک بود که جامو انداختم ، خوابم نمی برد …. کلی غلت زدم تا احساس کردم کسی پشت دره ، از ترس رو زمین چوب شده بودم تا در باز شد و منهم مثل برق گرفته ها از جام پریدم .” سلام خواهری!” .

رها و سنا بودن …. چراغو روشن کردم و رها رو حسابی به آغوش کشیدم . ما تحمل دوری همو نداشتیم حتی برای یه نصفه روز! چجور اون هشت سال تحمل کردیم؟..

_آوا خانوم اینقدر اینو به خودت وابسته نکن . پس فردا شوهر میکنه تو هم باید شبا پیشش بخوابی !

سنا رو بغل کردم دوباره گفت : اونجوری خوشبحال طرف میشه با یه تیر دوتا نشونِ خوشگل میزنه .

رها مثل تموم خانومای خونه سریع رفت آشپزخونه و کتریو پر آب کرد… . من و سنا هم روی زمین نشستیم . مانتو و شالشو روی زمین پهن کرد … هنوز داشتم به حرکات خواهر مهربونم نگاه می کردم و تو دلم به خاطر داشتن همچین خواهری خدا رو شکر می کردم …

زیر لب گفتم : من اینو شوهرش نمی دم ! هیچوقت .

سنا روی زمین دراز کشید و سرشو روی پام گذاشت . بهم زل زده بود .

خنده ام گرفت

_تو چته؟ فرشته رو زمین ندیدی… ؟

لبخند ظریفی زد و گفت : آوا این چه خونه زندگیه واسه خودتون درست کردید؟ هم خودت و بدبخت کردی و هم رها رو !

یاد گذشته نه چندان دورم اذیتم می کرد ، نفس عمیق کشیدم..مرد قد بلند یادم داده بود…

_این زندگی از اون که خیلی بهتره؟!

_ خب با بابات یا مامانت زندگی می کردید ، چی کرمی داشتید که ازشون جدا شید

_سنا جون تو در جریان نیستی من نه بابامو قبول دارم نه مادرم و …

_تو قبول نداری! تاحالا شده نظر رها رم بپرسی ، شاید اون این زندگی رو دوست نداشته باشه .

_هیچم اینطور نیست ، اون این زندگی و دوست داره ، چون منو دوست داره .

داشت دوباره با سنا بحثم می شد که رها با یه ظرف غذا از اتاق اومد

_این چیه رها ؟

_علیرضا داد گفت شیرینی شرکت و باید بخوری….

تا اومدم ظرف غذا رو بگیرم سنا دستشو آورد بالا و محکم زد به چونه ام

داد زدم سرش…

_آی چرا می زنی !

سرشو از روی پام برداشت و گفت : خاک تو سرت . حداقل یه بله ی ناقابل به علیرضا بده . خودتو از یه عمر کارکردن خلاص کن . اون الاغم که منو ول کرد عاشقِ تو شد !

رها خندید منهم به ظاهر تقلید کردم . سنا یه مدتی از علیرضا خوشش می اومد ولی بعد که رها بهش گفته بود علیرضا از همون ترمای اول از من خوشش می اومده ، دیگه قید عشق و عاشقی یه طرفشو می زنه و می چسپه به درس خوندن .

موقع خوردن غذا به اصرار سنا به علیرضا پیامک زدم که” بابت شیرینی و غذا دستت درد نکنه ، ایشاالله کارت حسابی بگیره “.

پیامک و که واسه رها و سنا خوندم . رها خندید و گفت :این همه محبت می کنی ، علیرضا دِق می کنه ها …

سنا هم پشت بند حرفش دراومد

_ راست میگه ، سکته می کنه الان.

یه قاشق پر گذاشتم دهنم و گفتم : همینم از سرش زیادیه …

علیرضا خیلی دیر جوابمو داد ، دیگه رها و سنا خواب بودن . معلوم بود حسابی بهش برخورده چون برام نوشته بود ” خیلی واست مهم بود ، پا می شدی میومدی . منم نیازی به دعای تو ندارم ، واسه خودت دعا کن که شفا بگیری ”

از یه طرف حرصم گرفته بود و می خواستم حالشو بگیرم ازیه طرف دیگه ام حوصله دعوا و پیامک بازی نداشتم واسه همین دیگه جوابشو ندادم

سنا به خاطر دندون دردی که داشت باهام اومد مطب . موقع کشیدن دندون عقلش رفتم بالا سرش ، قیافه اش آخر خنده بود . رنگش شده بود مثل گچ دیوار . دستشو گرفتم تا آرومش کنم . دکتر به خاطر زنگ موبایلش چند لحظه از ما دور شد . سنا دهنش سِر بود و بادکرده بود … با ایما و اشاره اش بهم فهموند تا دلا بشم. می خواست چیزی بگه ….

_جونم بگو

_نگفته بودی دُکی جوونه !

_وا ، دیوونه

_چقدرم خوشگله

برای یه لحظه برگشتم و به قیافه دکتر دقیق شدم . کجاش خوشگله ؟ یه صورت معمولی داشت، ولی خب نقصی هم تو صورتش نداره . سنا باز میخواست چرت و پرت بگه که دکتر برگشت . لبخندی به من و سنا زد .

_چند وقته باهم دوستید ؟

من جواب دادم : 4 سال از ترم دوم دانشگاه !

_پس زیادم تنها نیستی .

وای حواسم نبود به سنا بگم که من راجع به رها به دکتر حرفی نزدم ! خداروشکر دهن سنا به اندازه کافی سِر شده بود که فقط لبخند مصنوعی زد و بحث همینجا خاتمه پیدا کنه .

سنا کارش که تموم شد رفت .

ساعت 7 کلاس زبان داشتم ، رها زودتر از من رسیده بود. سر کلاس دائم خمیازه می کشیدم ،ولی کلاس جالبی بود ، به خصوص برای رها که عاشق فیلم های فرانسوی بود . کلاس ساعت 9 تموم شد ، وقتی رسیدیم خونه . میعاد و تو راهرو دیدیم…

_سلام خانوم ها

جوابشو خیلی سنگین دادم…بازم خسته بودم و حوصله هیچکسو نداشتم… ولی رها گُل از گُلش شکفت و با روی باز جلوی چشم های از حدقه دراومده ی من گفت : سلام ، کجا به سلامتی ؟

میعاد پسر سرو سنگینی بود ، اینو می شد از سر به زیریش فهمید . لبخند رضایتمندی کرد و گفت : دارم میرم بیرون ، یه کم خرید دارم . شما چیزی لازم ندارید ، بگیرم؟

حوصله دلبری کردن های رها رو نداشتم ، از میعاد خداحافظی کردم و رفتم تو خونه و با چشم و ابرویی هم که برای رها اومدم بهش فهموندم که زود بیاد .

صدای رها می اومد : نه ممنون . ولی اگه چیزی میخوای ، بگو اگه خونه دارم بهت بدم!

میعاد هم گفت : نه ممنون ، باید حتماً برم خرید .

مانتومو داشتم در می آوردم که دوباره رها گفت : راستی میعاد ، مادربزرگت بهتره ؟ شهره حسابی سر ارث و میراث قاطی کرد ، نه ؟

تو دلم داشتم فحش نثارش می کردم . آخه به تو چه دختر پرو، فضولی مگه ؟ . همینطور داشت با میعاد راجع به آبا و اجدادش حرف می زد . رفتم دست و صورتمم شستم . باز این خانوم داشت وِراجی می کرد ،

لجم گرفت و با حرص گفتم : رها جان . نمی خوای بیای؟

بالاخره رضایت دادن و بعد بیست دقیقه مکالمه دوستانه ، تشریف آورد .

_رها خجالت نمی کشی ، سه ساعت داری با پسر مردم حرف می زنی ؟

_چه خجالتی ؟ آخه تو در جریان نیستی !

_چرا اتفاقاً می دونم آخر هفته عروسیِ خواهرشه

_اونو که کُل ساختمون تو نبود انسی خانوم فهمیدن ، جریان ارث و میراثشونو میگم

_وای رها بی خیال . من حوصله گوش دادن ندارم ، شام چی داریم ؟

_از دیروز یه کم الویه مونده. از غذای مهمونی علیرضا هم مونده ، کدومو می خوری ؟

_الویه می خورم .

رها لباساشو داشت عوض می کرد که از تو اتاق گفت : آوا، راستی علیرضا امروز نیومد دانشگاه!

اصلاً برام مهم نبود.

_ شنیدی چی گفتم ؟!

با بی تفاوتی شونه ای بالا انداختم

_ به من چه لابد کار داشت دیگه

_نه بابا ، امروز صبح مامانش قبلش درد میگیره…

_اوه ، اوه ، خدا به دادش برسه . لابد دوباره قلبش یه تیر خفیف کشیده ، اونم گیر داده که علیرضا ببرتش دکتر. کار همیشه اشه ، یادت نیست ؟

_راست میگی ، بیچاره علیرضا . لابد تا خود بیمارستان هم کولش کرده !

چقدر با رها خندیدیم . یاد قدیما افتاده بودیم. فیس و افاده ی مامان علیرضا اصلاً به محل زندگیشون نمی خورد . درسته که وضع مالیِ خوبی داشتن ، ولی به هرحال تو محله پایین زندگی می کردند… برعکس مادر من ، مامان علیرضا شوهرشو خیلی دوست داشت . جونش به جون حاجی بنده .

_رها حالا یه زنگ به علیرضا بزن ، حال مادرشو بپرس

_ باشه ، الان می زنگم . تو حرف نمی زنی ؟

_نه ، من حوصله ندارم .

_تو کی حوصله داری؟

_برو جواب خواهر ده دقیقه بزرگترتو نده

زیر چشم غره هایی که داشتم واسش می رفتم ، شماره علیرضا رو گرفت . چنان از پشت تلفن خودشو به ناراحتی زد که انگار ننه ی خودمون رو تختِ بیمارستانه !

_الو علیرضا جون … سلام ، قربونت برم . مامان خوبه ؟… خب خداروشکر … آره خوبه ، آواهم سلام می رسونه ، خیلی نگران شده بود ..(دروغگوی دیوونه ) … باشه عزیزم . تو هم استراحت کن ، فردا میای یونی ؟… اِه ، به استادت گفتی ؟ … باشه پس ، اگه تونستم میام شرکت ببینمت … دوست دارم عزیزم خداحافظ

_خاک تو سرت رها

_ واسه چی آخه؟

_آخه چه معنی می ده به کسی بگی دوست دارم !

_حسودیت شد ؟

یه خورده آب ته لیوان مونده بود از حرصم پاشیدم تو صورتش ….

– خفه شو رها ، بار آخرت باشه پشتِ تلفن صداتو نازک می کنی یا اینجوری عشوه میای ، فهمیدی ؟!

رها قیافه ی بچه گونه ای به خودش گرفت و گفت : دعوام می کنی ؟

چشم غره ای واسش اومدم و تا موقع شام رو زمین دراز کشیدم تا بلکه عصبانیم فروکش کنه ، همیشه این مدل حرف زدن رها ، باعث دردسر میشه. منکه می دونستم تو دلش چیزی نیست ولی بعضی آدم ها که نمی دونن منظور تو از این مدل حرف زدن ، چیز خاصی نیست و این مدل حرف زدن برمی گرده به شخصیت و تربیت آدم !. رها مثل مادرم حرف می زنه . تکون دادن دستاش ، حرکات سرش ، مدل خندیدنش . اون کاملاً رفتارهای مامانم رو انجام می ده. تو دانشگاه هم با پسرای دیگه اینجوری حرف می زد . شایان یکی از هم ترمی هاش چقدر پشت سرش حرف زده بود که این دختره ، مشکل داره و آدم درستی نیست . البته شاید هر کس دیگه ام این رفتارهای رها رو می دید همین قضاوت رو می کرد. پسرها هم از یه طرف عاشق این مدل دخترهای سرزبون دارن . تو دانشگاه من از دست رها ، آسایش نداشتم و دائم وقت های آزادم و کنار رها می گذروندم…

دنیای من با رها خیلی فرق داشت…یاد روزی افتادم که …

به خاطر سردردی که داشتم از رها خواستم تا یه قرص واسم بیاره …نبش قبر کردن مزخرف ترین کاری بود که باید از ذهنم میریختم بیرون…

_آوا جونم

_ بنال چی می خوای ؟

_دوتا چیزِ … اولی … یه خورده پول ! …. دومی … آنتن تلویزیون دوباره پریده .

نه مثل اینکه قرار نبود من بتونم استراحت کنم . با دست به کیفم اشاره کردم تا پولو برداره …

رها صورتم و بوسید و منم دوباره شال و مانتومو پوشیدم و رفتم پشت بوم. یه قدری به آنتن قراضه وَر رفتم تا رو به راهش کنم . با صدای جیغ رها ، متوجه شدم که آنتن برگشته . داشتم در پشت بوم و قفل می کردم که یکی از همسایه ها منو دید.

_ سلام سرکارِ مشکات ! .

متنفر بود از این مرتیکه هیز! چنان مشکات و تلفظ می کرد که دلم می خواست بکوبم تو دهنش خون بالا بیاره . اصلاً به صورتش نگاه نکردم

با سردی جواب دادم

_ سلام ، کاری داشتید ؟

صداشو بم تر کرد و گفت : بابا ما گفتیم رئیس ساختمون زنه ، حواسش به همه چی هست

داشت بهم تیکه می انداخت ، برای اینکه رو به روش واینستم ، چند پله ای اومدم پایین

_چطور مگه جناب شفیعی نژاد ؟

با من از پله ها اومد پایین و با اون صدای روی مخش گفت : راهروی ساختمونو کثافت گرفته ، اوضاع پارکینگ هم که افتضاحه ، این چه وضعشه ؟

محلش ندادم و تا پله های خونه ی خودمونو پایین اومدم و وقتی در خونه رو باز کردم فقط به اون یارو گفتم “باشه رسیدگی می کنم.” بدون خداحافظی درو بستم . چقدر از این مردکِ معتاد بدم می اومد . نکبتِ تمام بود . بیچاره زنش چه جوری اینو تحمل می کنه . ..نمیگه

خونه به این درب و داغونی مدیر ساختمون میخواد فقط برای پرداخت قبض کوفت و درد…نه این کارا …

تو این دو ماهی که گذشت . تنها دلخوشیم ، کلاس زبان فرانسه بود که حسابی حال و هوامو عوض می کرد وگرنه بقیه روزها مثل همیشه می گذشت .

یکشنبه صبح دکتر بهم گفت که دو ماه برای مسافرت از ایران میره و تو این دوماه ، من بی حقوق می شم ! اعصابم خرد شد …مونده بودم چک هامو چجوری پر کنم… ترم جدید رها هم تا دوماه دیگه شروع میشد . از فکر و خیال داشتم دیوونه می شدم. موبایلم که زنگ خورد ، گوشیو بی حوصله جواب دادم .

_سلام آوا ، خوبی ؟

_سلام . بدک نیستم ، کاری داری ؟

_هنوز مطبی؟

_آره چطور؟

_من اون دوروبرم ، خواستم ببینم کی میری خونه ، باهم بریم !

_علیرضا من چندجا کار دارم ، نمی تونم باهات بیام ، کاری داری بگو

_هرجا کار داری می برمت ، کی میری خونه

با اوضاع روحیم واقعا حوصله مترو و برق رفتنشو نداشتم…

_ ساعت 4….

_باشه پس من جلوی در مطب منتظر می مونم . فعلاً

نیم ساعت گذشت تا آخرین مریض هم از مطب رفت و من هم با دکتر خداحافظی کردم … ماشین علیرضا جلوی در مطب پارک شده بود ، تو ماشین ِ گرم و نرمش یه جوری لم داده بود و خوابیده بود که بازم حسادت کردم!.یه جوری به شیشه ماشین کوبیدم که به هول چشماشو باز کرد و بعدم تا چشمش به جمالم افتاد دلا شد و درو برام باز کرد….

_سلام

_سلام خسته نباشی

از تو آیینه نگاهی به سرو وصرتش انداخت و موهاشو مرتب کرد .

با اخم بهش خیره شدم

_خب حالا !!! خسته کوفته منو تو ماشین معطّل کردی ، موهاتو درست کنی ؟

با خستگی که تو نگاهش بود ، لبخندی زد

_ببخشید .

زیر لب گفتم : خدا ببخشه …

تو ماشین حال مادرشو پرسیدم… گفت باید عمل بشه و کمی بابت این ماجرا می ترسه . بقیه راهو ساکت بودیم . منکه به فکر بدبختی این دوماه بودم اما علیرضا به حرف اومد…

_ آوا خسته ای یا چیز دیگه ؟

سرم داشت از درد منفجر می شد . نفس کوتاهمو دادم بیرون

_جفتش…

_هردو ؟ چرا ؟

_هیچی ولش کن تو بگو ، از دانشگاه از شرکتت .

_والا دانشگاه که همون دو روز در هفته . ولی شرکت و هر روز سَر می زنم . فعلا در حال استخدام کردن و تبلیغ و بنر و اینجور حرف هاییم.

_پس حالا حالا ها کار داری !

_آره یه جورایی . تو نمی خوای به من کمک کنی ؟

زل زدن به یه دختر نامحرم اصلا در شان پسری به این محترمی نبود… واسه اینکه کنفش کنم گفتم

_ جلوتو نگاه کن…

انگار دلش زیادی پر بود ، اخم غلیظی کرد و یه نفس شروع کرد به غرغر کردن

_ آوا ، خودت می دونی که با این منشی گری نمی تونی خرج خودت و رها رو دربیاری ، چرا نمیای شرکت من . قول می دم فقط تو سال اول حقوقت دوبرابره اینجا باشه که الان می گیری ! مثلاً خودت و از ما جدا کردی که چی بشه ؟ سه ساله مثل آدمای سادیسمی خل و چل شدی ….سال اول همه چی خوب بود…اگه واسه خواستگاری کردن منه…غلط کردم…پس میگیرم حرفمو… هر چیم بهت میگم ، چنان جبهه ای به خودت می گیری که یه وقتایی فکر می کنم هیچوقت نمی شناختمت!…این مسخره بازیا چیِ؟…مدرک مهندسی داری از بهترین دانشگاه با بهترین معدل …اونوقت …الله اکبر….آدمو کفری میکنی…میبینمت آتیش میگیرم اما به روی خودم نمیارم…تو چرا اینقدر خود رایی…این منم منم پدرتو درآورده…نمیبینی؟؟

دستی به شقیقه هام که از درد داشت می ترکید ، کشیدم …حرفای علیرضا زیادی بود…زر زیادی بود….

_ وای علیرضا بس کن . اگه می خوای دعوا کنی ، نگه دار من پیاده می شم.

دست بردار نبود …با عصبانیت شروع کرد به حرف زدن

_ ببین آوا، روزی که رها گفت تنها زندگی میکنید تو دلم گفتم دمشون گرم به فکر استقلال خودشونن نه مثل من چسبیده به مامان و بابا!! ولی تو، برداشتی خونتو بردی کرج که چی بشه ؟ این همه راه تو و رها میاید تهران ، دوباره خسته و کوفته برمی گردید کرج ؟ به خدا شک ندارم از بس درس خوندی خل شدی !از کوره در رفتم…تا همینجاشم خودمو خیلی کنترل کردم…چون قول دادم وگرنه زودتر از این باید تو دهنش میزدم!!

_ علیرضا نگه دار پیاده می شم … عوضی میگم نگه دار….لعنت به تو!

به جای اینکه حرفمو گوش کنه ، سرعت ماشین و بیشتر می کرد .

صدامو بردم بالا …داد زدم…

_ علیرضا با تو ام ، اصلاً به توچه که ما چه جوری زندگی می کنیم ؟

از عصبانیت صورتش سرخ شده بود ، شیشه رو داد پایین ، چند تا نفس عمیق کشید . سرمو به صندلی تکیه دادم . دعواهای من و علیرضا تمومی نداشت . کاش اصلاً جواب موبایلم و نمی دادم . خودم کم اعصابم خرد بود ، حالا علیرضا هم شروع کرده بود به پاتیناژ رفتن روش.

_ببین آوا ، اصلاً حق با توئه . من احمقم که نگران تو و خواهرتم ، زندگی تو به خودت ربط داره .ولی باور کن رها راضی به این زندگی نیست . می دونی بیشتر روزها میره پیش مادرت و دروغکی به تو میگه دانشگام یا شرکت من ؟ می دونی با پدرت دائم در تماسه ؟ اینا میدونی یا سرتو مثل کبک کردی تو برف؟؟

دلم می خواست اون سر توی برف فرو رفته رو دربیارمو بکوبم به دیوار…بکوبمو از این درد خودمو راحت کنم…. یه آن احساس کردم نفسم بند اومده . دستمو بردم تو کیفم تا اسپریمو بردارم . اما یه لحظه با یادش نفس گرفتم….قول داده بودم محکم باشم…قوی…یه قول سختم ازم گرفت…هرچی باشم…جز “زن”….!!

_ آوا خوبی ؟

شیشه ماشین و دادم پایین . نگاهم به بیرون بود ….

اگه حرف های علیرضا راست باشه ؟ وای خدا ، دیگه خسته شدم .

– آوا با تو ام خوبی ؟…

نفسم بالا نمی اومد . قلبم درد می کرد…این همه سال زجرم دادن بس نبود؟؟…بازم میخوان …

_علیرضا راست می گی ؟

_آره به خدا

_پس چرا رها چیزی به من نگفت ؟

_جرئت داره ؟

کلافه بودم دلم می خواست خودم و بکشم . چشمامو بستم و دوباره سرمو به صندلی تکیه دادم

_ علیرضا ترو خدا من و برسون خونه .

ماشین و راه انداخت . انگار از رنگ و روی پریده ام ترسیده بود …

_خوبی جون ِ علی؟

_آره

_نری خونه به اون بچه گیر بدی ! می فهمه من گفتم…

_کاریش ندارم ، اصلاً به من چه . هر وقت دلش می خواد اونا رو ببینه . لیاقتش همینه …

_آخه چرا نمی گی چی شده ؟ فقط سر اینکه پدر و مادرت از هم طلاق گرفتن ، ازشون جدا شدی؟ منکه می دونم دلیلش این نیست !

حوصله حرف زدن نداشتم . صندلی ماشین و خم کردم

_ رسیدیم بیدارم کن !

تا خود خونه ، فکر کردم … فکر کردم به دورانی که تو اون خونه گذرونده بودم ، چرا رها یادش نیست ؟ چرا رها اینقدر زود فراموش میکنه ؟ من هنوز صدای کتک های بابا تو گوشمه …من هنوز دعواهای مامان و بابا یادمه … تقصیر خودمه . هر وقت بابا مست بود یا خمار بود ، مامان که از خونه می زد بیرون . رها هم که زیر تختش قایم می شد ، فقط من بودم که می شدم سیبل همه چی ! فحش ، کتک … . مامان همیشه از خونه فراری بود ، همیشه وقتی می رسید که بابا آتیشش خوابیده بود ….

دائم با خاله از این مهمونی به اون مهمونی می رفت . از خدا خواسته ام تا بابا ، پول و خونه و مغازه رو به باد داد ، واسه همیشه از خونه رفت ….طلاق گرفت…رها رو با خودش برد…تو دادگاه مهریه اشو به خاطر داشتن یکی از دو قلوها بخشید!…من موندم پیش بابا…همون روزام حالیم بود رها تحمل خیلی چیزا رو نداره…اما من قوی بودم…عادت کرده بودم…ولی…

مامان رها رم با خودش برد خودشم میلش به رها بود…منو از همون بچگی مادر پدرم بزرگ کرده بود…یه جورایی رها با فامیلای مادرم بود و من با تنها فامیل بابام…

اون شبا از ترسم…از ترس کتکاش…از ترس بیرون انداختنم از خونه….حتی وقتی از شدت بوی بدش عُق می زدم ، باز صورتشو می بوسیدم .. موهاشو شونه می کردم ….پاهاشو براش تو لگن میشستم…کثافت کاریاشو با هر زنی از روی تخت جمع میکردم…فقط برای اینکه از خونه بیرونم نکنه…

یه روز که مامان بهم سر زد گفتم حتما با دیدن سر و صورت زخمی و داغونم دلش به رحم میاد و منو میبره…خیلی واسم گریه کرد…با سر آستین پالتوی گرون قیمتش خون روی زخمامو پاک کرد…بهم دلداری داد گفت یه روز میاد منم میبره…عقلم همون موقع ام رسید…بهش گفتم پالتوی خودتو رها رو بفروش منو ببر پیش خودت! دیگه پول داری…اما…

نمیدونستم شوهر مادرم یه فرزندو قبول کرده! مامانم فقط چهار ماه مطلقه موند…ازدواج کرده بود…خیلی زود…بابام که از زبونم شنید…منو جای همه کتک زد…پرتم کرد از خونه بیرون…جلوی همسایه ها تا صبح میشستم دم در خونه قدیمیمون…به در خونه میزدم و بابامو التماس میکردم تا رام بده…دوستاشو راه میداد…شب و نصفه شب…اونام دلشون میسوخت…دعوتم میکردن..به یه جای گرم و نرم…به یه خونه ی پر از غذا و خوراکی…به یه تخت رو به رو به شومینه…

تا صبح میشستم جلوی در خونمون…با یه مانتوی کهنه و یه شال نازک…پاهامو تو شکمم جمع میکردم و دستامو زیر سینه ام قفل…سرمو به درز میون در میچسبوندم تا صدا زدنامو فقط بابام بشنوه نه همسایه ها…صداش میزدم…

“بابا…بابایی…غلط کردم…بابا جون…بابای خوبم…سردمه …درو باز کن…قول میدم دیگه عق نزنم…قول میدم لحافارو بشورم…منکه حرفی نزدم…بابا…من از تنهایی میترسم…پسرا اذیتم میکنن…بیا ببین چی میگن…بابا…مشقامو ننوشتم…خانوم معلم باز رام نمیده سر کلاس…بابا جون لباس مدرسه ام کثیفه…درو باز کن…اگه نشورمش مدیرمون دعوام میکنه…جلوی بچه ها نگهم میداره…گشنمه بابا…یه خورده از غذایی که گذاشتم واسم میاری؟”

صدای خس خس گلوم بلند شد…دستمو زیر مقنعه ام بردم…گلومو نوازش کردم…آروم تر…هیس….

نباید کسی بدونه…هیشکی نباید بدونه…قوی باش…زن نباش…همه زنا ضعیفن…تو مرد باش…

روزای زمستون…با یه لا پیرهن میرفتم تو حیاط تا بدنم برای شب عادت کنه به سرما….!!…هرشب بیرون نمیموندم….بعضی شبا…بعضی شبایی که دلبر بابام می اومد…بعضی شبایی که بابام زیادی از خود بیخود میشد…بعضی شبایی که با دوستاش میشستن وسط پذیرایی و بساط همه چیشون به راه بود..

هر شب یه کاپشن یا لباس گرم دم دستم میذاشتم…تا هر وقت بابا انداختتم بیرون اونو بپوشم…اما هر دفعه غافلگیر میشدم…

مثلا یه شب همون لحظه که سفره شامو براش انداختم فقط به خاطر دیدن انگشتر مادرم تو دستم به جونم افتاد…زیر دست و پاش له میشدمو خودمو تا اتاقم میکشوندم….میخواستم کاپشنمو بردارم…ولی نرسیده به اتاق پشت یقه ی لباسمو میگرفت و پرتم میکرد تو حیاط…روی زمین خیس و خنک حیاط میلرزیدم و اون کاپشن پوشیده مانتو و شالمو مینداخت جلومو و میگفت ” هرّی”…” برو پیش ننه ات”…

میخواستم برم دنبال مامانم اما از نگاه سنگین همسایه پاهام همون جلوی در خشک میشد…

پشت میکردم به هرچی عابره…رو به خونه میشستم و بابامو التماس میکردم…کم کم یکی از رفقای بابام ابراز همدردی کرد باهام…رفیق بابام یعنی یکی مثل خودش…قمار باز حرفه ای….

صداش بعضی شبا تو گوشم میپیچه….” بیا بریم خونه ی من…همه چی هست…گرم میشی…ببین داره دندونای سفیدت بهم میخوره…ببین دستات لمس شده…پاشو بریم..نمیخوای جلوی شومینه بیشینی و چایی بخوری؟”…

بیشتر شبایی که بیرون خونه میموندم می اومد!! شاید از قصد…تو ماشینش رو به روی خونمون میشست و سیگار دود میکرد…پشت میکردم بهش و برام سوت میزد…

اسفند ماه بود…

یه شب که از زور کتکای بابا و سگک کمربندش چشمامم نمیتونستم باز نگه دارم اومد جلوی در خونه…

مرد چاق و قد کوتاه…قبقبِ بزرگشو یادمه…سینه مثل زن برامده اشو…دستای زبر و پهنشو…دندونای کثیف و صورت پر چال و چوله اشو….

از خونه اش برام گفت…عکسای خونه اشو نشونم داد…شومینه داشت !!

توش پر چوب بود و یه آتیشی که گرماش از توی عکسم بهم رسید…دستمو گرفت…بلند شدم…

چند دقیقه بعد یه کوچه بالاتر تو یه خونه به ظاهر بهتر رو به روی شومینه نشسته بودم…لحاف دورم انداخت…برام غذا آورد…شومینه ندیده بودم!! تمام یکی ساعت اولو زل زده بودم به آتیش و شعله هاش…یک ساعت بعد بهم گفت” تمیزی؟”…زخمای صورتمو نشونش دادم…آقاهه مهربون به نظر میرسید…گفتم “صورتم زخمه …از دستمم خون میاد”…

گوشه لبش خندید…به پاهام اشاره کرد….” تو حموم همه چی گذاشتم…زود خودتو تمیز کن بیا بیرون…وگرنه باید شب به این سردیو تو کوچه بخوابی….”

مرد مهربون یه ساعته اول….!

دندوناشو واسم تیز کرده بود…بالای سرم واستاده بود و من خیره شده بودم به لبهاش…صبرش تموم شد…

کف حموم بودم که شیر آبو باز کرد…تازه فهمیدم…! داد زدم…جیغ کشیدم…گفتم میخوام برم…گفتم بذار برم…با تموم لباسام …تمام قد زیر دوش آب سرد نگهم داشت…زورم بهش نمیرسید…لباسامو خیس کرد و در خونه اشو باز…

خندید و گفت ” برو با این لباسای خیس تو کوچه بخواب…گم شو دختر کوچولو”…

صدای شلاپ شالاپ پاهام…صدای قطره های آبی که از سر آستین مانتو و شالم میچکید…صدای اشکی که میریختم…

صدای زوزه ی باد تو گوشم…صدای تکون خوردن موهای خیسم زیر باد…صدای خنده هاش….

در خونه اشو بستم…زمین کوچه سردتر بود…هوا سردتر بود…تنم سردتر بود…میلرزیدم…دستام…

سرم…چشمام…لب هام…چونه ام…نفسم به زور بالا می اومد…هوا تو گوشم میپیچید …کوچه ی تاریک …لباس خیس…بارون نم نمی که به یمن قدمام شده بود سیلاب…

یه قدم دور تر شدم…

دوباره باد پیچید…دلا شدم…دستامو بغل کردم…سیلی میخوردم از سوز…از سرما…از هوا…از بارون…رعد و برق زد…

بازم یه قدم دور شدم…

یهو باد وزیدنش متوقف شد…آسمون سفید شد…زانوهام شل شد و با زانو رو زمین افتادم…لباسم به تنم چسبیده بود…کاری از دست انگشتام برنمی اومد…

مردمک چشمام خیره به آسمون بود که برف و بارون باهم باریدن…باد و سرما با سوز به صورتم خوردن…دست به دیوار گرفتم…

برگشتم…

اینبار پشت در خونه ای نشستم که خیلی زود درش به روم باز شد…

من دوازده سالم بود که زن شدم….

وقتی رسیدیم… علیرضا صدام کرد. از شدت سردردی که داشتم ، نمی تونستم چشم هامو باز کنم ، دستمو به دستگیره ماشین گرفتم و به سختی سرمو بلند کردم.. . از ماشین پیاده شد تا کمکم کنه ، خواست دستمو بگیره ولی نذاشتم و خودم از ماشین پیاده شدم …. بابت حرفاش ازم عذرخواهی کرد

_ آوا ، اگه حرفام اذیتت کرد ، عذرخواهی می کنم . نباید بهت می گفتم . به خدا اگه حرفی می زنم به خاطر خودته ! بیا شرکت پیش خودم کار کن . کاری که با رشته خودت می خونه … اگه دیدن من اذیتت می کنه ، اون بحثش جداست … حداقل به خاطرعزت نفس خودت و خواهرت پیشِ خودم کار کن ….

دستمو به دیوار گرفته بودم . چند وقت بود که حالم خوب شده بود …صدای خنده های اون مرد از امشب دوباره تو گوشم میپیچه…کجایی مرد قد بلند؟؟…

علیرضا انگار داغون تر از من بود …کنارم می اومد…دلواپس شده بود…

_علی برو…خوبم…ممنون که گفتی…

_بمونم آوا…میترسم حالت بد شه…رها خونست؟

_حتما خونست…تو برو…من خوبم…خیلی خوب…

کلید و به زور توی قفل چرخوندم…دعا دعا کردم رها خونه نباشه…سرکی توی اتاقا کشیدم…صداش زدم و جوابی نشنیدم…

مثل همون شبای پشت در دو زانو روی زمین نشستم…خم شدم سمت شکمم…کف دستم روی قلبم قفل شده بود…دلم میخواست زار بزنم…گریه کنم…نفرین کنم… همه چی از اول داشت یادم می اومد…همه چی…موبه مو…لحظه به لحظه…

همون شبم نشد اولین شب آرامشم…چند ساعت از گرفتن حکم زن بودنم میگذشت و اون مرد هیچ چیز براش مهم نبود…سن و سال کمم…ترسم…دردم…

اون فقط به فکر خودش بود…

براش مهم نبود که از ترس بدنم میلرزه و نفسم بالا نمیاد…

کاش زمستون هیچ سالی به این اندازه سرد نمیشد…

روشو به سمتم برگردوند…بهم خندید و گفت ” تن قشنگی داری…کوچولو!” …سرمو تو بالش فرو کردم و هق زدم…

بهش گفتم درد دارم…بهم گفت عادت میکنم…هرچیزی دفعه اولش سخته!…

هرچی تو خونه اش خورده بودم بالا آوردم و پسش دادم…

مجبورم کرد کف اتاقشو بشورم…با اون حالم مجبورم کرد لحاف پر خون ُ ببرم توی حموم و بشورم…

مدام میخندید…مدام گریه میکردم…

دم دمای صبح تازه از اتاق بیرون رفت…روی تخت نرمش رو به روی شومینه خوابیدم…فقط چند ساعت…

نزدیکای ظهر بیدارم کرد…

حتی گریه ام نمیکرم…نگاهم به ساعت روی دیوار بود…اینبار یک ساعت کمتر از بار اول!…

همون روز بهم وعده و وعید داد که اگه شبا بهش سر بزنم برام خرج میکنه…لباس میخره…خوراکی میخره…هرچی که دلم بخواد…حرفاشو شنیدم و لباسامو تنم کردم…برگشتم خونه…

تو خونه ای که بهم ریخته بود میون شیشه های….

میون منقل و کافور دنبال بابام میگشتم…پیداش کردم…روی تخت کنار زن مو طلایی خوابیده بود…راحت نفس میکشید…

اما من…به سکسکه افتاده بودم…چند ساعت بود که درگیرش بودم…بند نمی اومد…

بی سر و صدا حموم رفتم…لیف سفیدو به تنم میکشیدم جای دستاش پاک نمیشد…لیف قرمزو تو سطل انداختم …!!

بچه بودم…کم سن و سال…ساده…بدون هیچ دوستی…بدون هیچ دوست نابابی…فکر کردم عادت شدم…خون ریزی مال اون نبود و من نفهمیده بودم…

از اون شب به بعد نگرانیم دوتا شده بود …یه بابایی که هرلحظه ممکن بود از خونه اش یرونم کنه و یه مردی که تیزی دندوناش روی تنم جا انداخته بود…

جلوی چشم بابا نمی اومدم…پامو از اتاق بیرون نمیذاشتم…دیگه با بوی موادش عق نمیزدم تا صداش عصبانیش کنه…دیگه خونه رو مرتب نمیکردم و دست به شیشه مشروباش نمیزدم…

دیگه سراغ یخچال نمیرفتم تا ناغافل شیشه نحسش از دستم نیفته زمینو بشکنه…تا بهونه دست بابا ندم…

کاری به کارم نداشت چون خونه نمیموند تا بهم پیله کنه…

بعد دو روز خون ریزیم کمتر شد…رفتم مدرسه اما به خاطر غیبتای غیر موجهم رام ندادن…معلم از کلاس بیرونم کرد…ناظم مدرسه سراغ بابامو میگرفت…با هزار جور خواهش و التماس…

با وساطتت معلم ریاضی با گفتن بی بند و باری پدرم …

دلشون به حالم سوخت و سر کلاس رام دادن…تنها درس بود که فکر و خیالمو یه جا جمع میکرد…لذت روزایی که مدرسه بودم هزار برابر بیشتر از روزایی بود که مجبورم بودم خونه بمونم…

یک هفته از اون شب و اون مرد گذشت…تا یه شب که هرمز اومد خونمون…

مرد وحشی خونه ِ گرم!!

با ایما و اشاره بهم میفهموند که برم سمتش…برم خونه اش…

نوشیدنی نحس بابارو که تنها وسیله پذیرایی از مهمونای بابا بود براشون بردم و رفتم توی اتاقم…چند دقیقه بعد با چشمای سرخش تو چارچوب در ظاهر شد…

سیگار روی لبشو برداشت…بهم گفت شب برم خونه اش…بهش گفتم نمیام…بهم گفت کاری میکنه که به دست و پاش بیفتم…بهش گفتم نمیتونه…

نگاهش مدام روی تنم میچرخید…تا اینکه از اتاق رفت و من گوشه اتاق پناه گرفتم …!

شاید اندازه یه پلک زدن طول کشید که صدای داد و بیدادش با بابا بلند شد…

بابای من بدهکار بود و اون طلبکار…بابای من همه پولاشو تو قمار باخته بود و اون پولشو میخواست…

بهونه پولشو آوده بود تا بابامو عصبانی کنه…به خواسته اشم رسید…اون رفت و من زیر تختم قایم شدم…

گوشه لباسمو یادم رفته بود باید جمع کنم…بابا پیدام کرد و از زیر تخت بیرون کشیدم…سراغ مامانمو میگرفت…

فکر میکرد من میدونم کجا زندگی میکنند و حرفی نمیزنم…باز میخواست از مامان پول بگیره…منو کتک میزد و بهم میگفت حروم….بهم میگفت من هرکاری کردم برای خوشبختی شما بوده!!

قمارش گردن ما افتاد…ما که اشتباهه…کسی نبود جز من…من تقاص مارو دادم…

باور نکرد از همه جا بیخبرم…باز شب سرد و لباس نازک…هرمز جلوی در خونه تو ماشینش نشسته بود…تو ماشین گرمش…سیگار میکشید…

درو که باز کرد ته مونده سیگارشو روی زمین انداخت و با پا لهش کرد…جلوی در دو زانو نشستم…خیره نگاهم کرد…

یقه ی کت گرمشو بالا داد

با خنده گفت ” سردت نشه کوچولو…”

بازومو سمت خودش کشید…بلندم کرد از روی زمین سرد…

دیگه نمیخواستم به هر قیمتی گرم بشم…پسش زدم و فرار کردم از دستش…دوییدم …

خودتان را ناراحت نکنید

اما هرچی بیشتر ازش دور میشدم پاهام بیشتر تو برف فرو میرفت…ماشینش پیش روم ظاهر شد…تا زانو توی برف فرو رفته بودم…پاهام توانی برای حرکت نداشتن…

مغزم یخ زده بود…هیچ دستوری نرسید برای فرار کردن…

بلندم کرد و انداخت توی ماشینش…

مشت کوبیدم…به ماشینش…به بازوش…به در…به شیشه…به خودم…بلند تر میخندید…

دستاش راه تنمو یاد گرفته بود…میرفت و می اومد…تا یه کوچه بالاتر…تا خونه اش تحمل نداشت….

توی خونه اش جیغ میکشیدم …

او میخندید و دونه دونه لباساشو…

من زار میزدم و او میخندید….

من میمردم , او زنده میشد…توقع داشت ازم…

از یه دختر دوازده ساله…

صبح برگشتم خونه…لباس مدرسمو پوشیدم…سر کلاس یاد هرمز افتادم…عق بهم نشست..دوبار از کلاس بیرون رفتم…

خالی کردم تهوع لمسشو…

برای دو ماه با التماس و زاری مادربزرگمو راضی کردم تا نوه ی پسریشو نگه داره…

اونم از مادرم بیزار بود…متنفر بود…منم شبیه مادرم…آیینه دقش شده بودم …

راه میرفت و تا چشمش بهم می افتاد بد و بیراه نثارم میکرد…

پا دردشو بهونه میکرد تا سر جاش کارشو انجام بده , و زحمت دستشویی رفتنو به خودش نده..

تمیزش میکردم…

حرفی نبود…

اعتراضی نبود…

فقط تهوع بود…

اونم از عق زدنام بیزار بود…

وقتی دستشوییشو از رون پاش پاک میکردم عق میزدم…اونم منو باعث و بانیِ همه اتفاقای بد میدونست…نفرینم میکرد…

با ما زندگی میکرد اما تا زمانی که خودمون صاحب خونه و زندگی بودیم..میگفت زیاده خواهیای مادرم باعث شده بود زندگیمون دود بشه و بره هوا…

مدرسه میرفتم و هر روز حالم بدتر از دیروز…تهوعم…گرسنگیم….

مادربزرگم هر شب نصفه پیمونه برنج میذاشت…

مادربزرگم هرشب اول برای خودش غذا میکشید…

مادر بزرگم هر شب سیر میخوابید…

تو مدرسه یه روز یکی از بچه های کلاسمون اعتراض کرد و به ناظم گفت من چند باری سر کلاس بالا آوردمو کلاسو به گه کشیدم…ناظممون بازم بابامو خواست…بابای نداشتم که بیارم…

یه روز که حالم خیلی تو مدرسه بد شد یکی از بچه های کلاسمون کمکم کرد و تا درمونگاه بردتم…

علائممو گفتم…چنتا قرص ضد تهوع داد اما دوباره که نبضمو گرفت مشکوک نگاهم کرد …

آزمایش سونوگرافی دادم…نه برای پیدا کردن درد و مرض…

من دوازده سالم بود که حامله شدم…

رفتم دم خونه هرمز…چند ساعت منتظر موندم تا دم غروب اومد…

دعوتم کرد برم داخل خونه اش…روی مبل نشسته بودم که برام شربت آورد…

خوشحال بود که بعد یک ماه و چندی بی خبری یادی ازش کردم…

خوشحال بود که امشب با تنم میخوابه…

هاج و واج بودم…

گیج و منگ…

گفتم “حامله ام…”…

باور نکرد…داد و بیداد راه انداخت…

گفت ” مال من نیست…ببین شبایی که اینجا نمی اومدی پیش کدوم خری بودی…این توله مال اون سگ پدره نه من”…

به دست و پاش افتادم…التماسش کردم که کاری کنه…

من از موجود بی نام و نشون توی تنم میترسیدم…

من از برآمدگی شکمم میترسیدم…

همون شب بردتم یه خونه متروکه و درب و داغون…

چند ساعت منتظر موندیم تا یه مردی اومد…

هول برم داشت که نکنه میخواد از دستم خلاص بشه…

ترسیده بودم که روی تخت خوابوندتم…

شلوارم پایین زده شد…

تزریق آمپولو حس کردم…

و صدای مردی که گفت ” تا چند ساعت دیگه از شرش خلاص میشی”…

برگشتیم خونه اش…

راه نمی تونستم برم..بغلم کرد…

دیگه دختر کوچولو رو دوست نداشت…

آورده بود خونه اش که با مشت و لگداش به اون آمپول کمک کنه…

کف پاهاش تو شکمم زده میشد و من از درد تو خودم حل میشدم…

همون شب…

کنج خونه اش جام داد…

همون شب زن دیگه ای جای من و براش پر کرد…

همون شب مردمو زنده شدم …

دم دمای صبح به زور خودمو از روی زمین کندم و به دستشویی رسوندم…

شلورامو به سختی پایین کشیدم…خون زیاد روی پام…

خونی که مثل ادرار از تنم میرفت و این میون درد عجیب زیر دلم ….

چیزی نخورده بودم که نیاز به دفع مدفوع داشته باشم اما همینکه روی زمین نشستم و فقط اندازه درد بار اول به خودم پیچیدم جسم کوچیک و خون لخته ای از تنم خارج شد…

سفید و قرمز بود…

دستم سمتش رفت…

قدش اندازه انگشت اشاره ام بود…..

شیلنگ آبو آروم روش گرفتم…قطره قطره روی لخته افتاد …

سرمو نزدیک بردم…باز و بسته شدن پلک هام لخته رو نوازش میکرد…

اون بچه بود…

پا داشت…

زانو…

دست…

کوچیک بود…

خیلی…

لمسش کردم…با نوک انگشتم…

خون بیرون زد…

جیغ کشیدم…جیغ….بلند ….رساتر….بلندتر…

در باز شد و هرمز کنار اون زن وارد شد…

من عق نزدم اما اون زد…

شیلنگ ابو از دستم کشید …

اول توی دهنم زد تا جیغ نکشم و بعدش شیر آبو کامل باز کرد…

تا سر برگدوندم دیدم اون لخته ی کوچیک راه چاهو پیش گرفته…

دست دراز کردم اما…افتاد…تو عمق سیاهی…

بازم جیغ کشیدم…بازم خون ریزی…بازم کتک…بازم درد…بازم مردم…

این دومین باری بود که جون میدادم…

دهنم قفل کرده بود…

زن ترسیده بود…برام آب قند آورد…

هرمزو فحش داد…لحاف داغو تمیز بین پاهام گذاشت…

با دستمال دستای خونیمو پاک میکرد ….

دلش برام سوخته بود…

چشمم که به هرمز افتاد دوباره سرش جیغ کشیدم…با اون جون ِ نیمه جونم بهش آویزون شده بود و جواب سیلی هاشو میدادم…از خونه اش بیرونم کرد…

شلوار مشکیم خیس خیس بود…

روی زمین خودمو میکشیدم که اون زن صدام زد…

یادم نیست تا وقتی که چشم باز کردم و دیدم تو خونه ی همون زن روی زمین خوابیدم…لحاف گرم…خونه ی گرم و کوچیک…بالش نرم…

چشم چرخوندم…صداش از اتاق می اومد…حرفاش بوی خوبی نمیداد…

کارش همین بود…راضی نگه داشتن مردای ناراضی…

وقتی اومد بیرون داشتم میرفتم…نذاشت…دوست نداشتم بمونم…

اون بوی هرمز میداد…اون همخوابه ی هرمز بود…نگهم داشت…

برام سوپ گذاشته بود…برام غذا آورد…

لباس گرم تنم کرد…گفت حسرت داشتن همچین دختری تا آخر عمر به دلش میمونه…گفت دفعه دیگه قرص جلوگیری بخورم…!

فکر کرده بود منم همکارشم…بهم اجازه داد شب خونه اش بمونم…

خودش بزک دوزک کرده از خونه رفت…گفت صبح میاد….

منم نزدیکای صبح از خونه اش برای همیشه رفتم…

سیگار ممنوع شده رو به دهن گرفتم…چند پک عمیق به تلافی این چند وقتی که دست بهش نزده بودم…

درمون دردم همون شبا سیگار بود…شبایی که بابا دوباره بیرونم میکرد و من بین درختای کاج ته خیابون میشستم و سیگار دود میکردم…

چه مزه ای میداد …تلخی روزامو دود میکردم …

تو همون حال و روز بازم درس میخوندم…حتی شبایی که بابا بیرونم میکرد…

روزای بد هیچوقت جاشونو به بهترین خاطره هام نمیدن…

همیشه میمونن…یه گوشه ذهن….

اونوقت هزار تا مرد قد بلندم بیان نمیتونن از یادت ببرن تلخی همه عمرتو…

تا به خودم وامدم یه پاکت سیگار کشیده بودم و یه کپسول اکسیژن مصرف…

صدای چرخوندن کلید رها رو شنیدم…

گریه که نکرده بودم اما باید بابت سیگار بهش توضیح میدادم…

_ سلام رها…خوبی؟

با تعجب دور تا دور اتاقو نگاه میکرد

_خوبم..کی اومدی؟

_نیم ساعتی میشه ،

_مطب چه طور بود..؟

از روی زمین بلند شدم

_ فعلاً که دکی داره میره خارجه ، آبجیت بی کار شده !

مثل برق گرفته ها اومد طرفم…

_ وای حالا چی میشه؟

_نمیدونم

_خب برو شرکت علیرضا

_ کار واسه من هست !

از کنار رها رد شدم… خشکش زده بود. برگشتم و به شونه اش زدم…

_رها ، نگران نباش . کار پیدا می کنم.

مثل بچگی هاش ، بغض کرد…چونه اش لرزوند…

_سیگارم کشیدی…زیاد…همه تنت بوی سیگار میده آوا…بدبخت شدیم نه؟

خندیدم …گونه اشو بوسیدم…همیشه نگران بود…

_رها گریه داره …؟ دوماه بیکارم …!

_قسط ها رو می خوای چیکار کنی ؟

_یه فکری می کنم ، تو غصه نخور . شام چی داریم؟

_می خوای از مامان بگیرم ؟

اسم مامان …آتیشم میزد…گر میگرفتم…

با تهدید انگشتمو جلوش تکون دادم…

_اصلاً نمی خوام کسی چیزی بفهمه ، فهمیدی؟

جمله رو با تاکیید گفتم …ازم حساب برد…

اشکاشو پاک کرد و با صدای لرزونش گفت : باشه خب ، نمی گم!

سر نماز یادم افتاد که سنا برای مادربزرگش دنبال پرستار میگشت…

شماره اشو گرفتم…

_الو سلام سنا

_ بَه بَه یه قل افسانه ای…الان من دارم با کدوم قُل صحبت می کنم؟

_آوام

_دیگه بَه بَه . جونم خوشگل؟…ملوس… ؟

_خانومِ شادِ سرخوش ، بیکار شدم

شروع کرد به خندیدن…

_ پس دیگه می ری شرکت علیرضا …بچه به آرزوش رسید…

_من بمیرمم پا تو اون شرکت نمیذارم… گلابی زنگ زدم ببینم هنوز واسه مادربزرگت پرستار میخواید ؟!

_اوهوکی یه سال پیش رفت پیشِ بابا بزرگم !

_یعنی برگشت همدان؟

_نه باهم اون دنیا قرار داشتن رفته یه سراونجا ….

مثل بادکنکی که بادش خالی میشه ، وا رفتم…

_ وای حالا من چیکار کنم ؟

_نگران نباش یکی از همسایه هامون واسه پسرش پرستار می خواد بذار ازش بپرسم شرایطش چیه ، بهت خبر می دم .

_باشه پس منتظرم . سنا پیدا نکنی بیچارما…

_باشه …الان زنگ میزنم…

اگر بتونم یه کار خوب پیدا کنم دیگه مطب نمی رم . هر چند پرستاری از بچه کار سختیه . ولی مجبورم ، نمی خوام برم شرکت علیرضا و گنداخلاقی های پریسان و تحمل کنم. مطمئناً اون و سامان هم اونجا کار می کنند.

صدای گریه های رها ، داشت دیوونه ام می کرد . رفتم تو اتاق و سرش داد زدم

_ رها اینقدر منو اذیت نکن . میگم پیدا میشه ، لابد پیدا میشه دیگه . این گریه کردن داره ؟

پشت کامپیوتر بود . اشکاشو پاک کردم و پیشونی شو بوسیدم .

_ الهی قربونت برم . نبینم اشکاتو .

بلاخره رضایت داد و یه لبخند مهمونم کرد :

_ رها ، می دونی که خیلی دوست دارم

چشمای روشنش برق افتاد

_ بله که می دونم ! ما دوتا که بغیر هم کسی رو نداریم …

کنارش نشستم . نگاهم به صفحه فیسبوکش افتاد… داشت با علیرضا حرف میزد!!

_رها ، گفتی بهش ؟!

خودشو گُم کرد و سریع صفحه فیسبوکش و بست

_ نه به خدا . همین احوالپرسی داشتیم می کردیم .

کاملاً معلوم بود که دروغ میگه چون چند لحظه بعد موبایلش شروع کرد به زنگ خودرن .میشد حدس زد علیرضا نگران شده بوده که چرا یکهو از فیسبوک اومده بیرون .

. رها یواشکی موبایلشو از روی میز برداشت و رفت تو دستشویی . خنده ام گرفته بود . جرئت نمی کرد جلوی من با علیرضا حرف بزنه .

میل به شام نداشتم… اما رها غذاشو خورد … موقع شستن ظرف ها ، رفتم تو آشپزخونه تا آب بخورم که چشمم به انگشتر طلایی روی ماشین لباسشویی افتاد

_ این چیه ؟!

رها برگشت و با دست های کفی اش انگشتر و برداشت

_ بَدله !

از دستپاچگی و خاروندن بینی اش معلوم بود که داره دوباره دروغ میگه ! یاد حرف های علیرضا افتادم … لابد اینو مامان مامان واسش خریده بود …. جلوتر رفتم و انگشتر و از دستش کشیدم

_رها این طلاست … کی بهت داده ؟

از ترس چونه اش شروع کرد به لرزیدن ..

_ مامان برام خریده !

انگشترو پرت کردم رو ماشین لباسشویی …

_ تو کی مامانو دیدی ؟ به چه مناسبت واست خریده ؟

دستشو آب کشید …عقبتر رفت …به چشمام نگاه نمیکرد…

_ دیروز اومده بود دم دانشگاه . گفت دلم هواتو کرده بود اینو واست خریدم آوردم !

واقعاً دلم برای حماقت خواهرم می سوخت . رفتارش برام قابل قبول نبود . اگه دلش می خواد پیشِ مامان باشه ، خب بره . مگه زورش نکرده بودم ؟

شایدم حق داشت…اون با مامان بیشتر از من زندگی کرده بود…

تو اتاقم دراز کشیدم…وقتایی که راه میرفتم سرم گیج میرفت.سنا به موبایلم زنگ زد ،

سرخوش تر از دفعه پیش بود

_سلام جیگرم . خبر خوب دارم !

_چه عجب ، بگو

_خانوم صانع واسه پسرِ پسرش جناب مجد ، پرستار میخواد….

_ چند ساعت …؟ چه روزایی… ؟

_هر روز از هشت صبح تا دو بعد از ظهر

_حقوقش چی ؟

_اونو دیگه باید زنگ بزنی خود مجد بپرسی. شمارشو یادداشت کن

_بگو ، راستی بچه اش چند سالشه ؟

_ توله اشم سه سالشه… سه ساله از زنش جدا شده…

_به درک . شماره رو بگو …

شماره رو یادداشت کردم ، چون دیروقت بود بهش زنگ نزدم و گذاشتم واسه فردا صبح . با اینکه مثلاً از دست رها ناراحت بودم و یه کوچولو باه دعوا کرده بودیم ولی باز شبو تو بغل من خوابید .

_آوا پاشو صبحونه !

با صدای رها و نوری که از پنجره به چشمم می افتاد ،

به زور بلند شدم …

صبحونه رو با رها خوردم . ساعت 10 بود که به موبایل مجد زنگ زدم . صدامو کمی صاف کردم و به رها هم گفتم که سرو صدا نکنه ، بعد چندتا بوق بلاخره جواب داد:

_ بله بفرمایید

_ سلام جناب مجد ؟

_ بله خودم هستم شما ؟

_ مشکات هستم ! واسه پرستاری از پسرتون مزاحم می شم

_ اوه بله بله ، مامی دیشب بهم گفت ، شما سابقه کاری دارید؟

_ چند ماهی تویه مهد کودک کار می کردم ، مربی بچه های 3 تا 4 سال بودم !

_اونوقت می تونم بپرسم چرا سر همون کار نموندید .؟

_به خاطر حقوقش ، خیلی کم بود !

_ من خیال شما رو از بابت حقوق راحت می کنم ، شما چند سالتونه ؟

_بیست و پنج سال

_شما تو این سن اعصاب بچه داری و دارید ؟

خنده ام گرفت

_ بله ولی اگه اجازه بدید اول بیام پسرتونو ببینم بعد تصمیم بگیرم .

_باشه پس من امروز ساعت 12 منتظرتونم !

_میشه آدرسو لطف کنید؟

_بله خانوم یادداشت کنید : الهیه ، خیابان …….

_پس می بینمتون

_حتماً خدانگهدار

راهش بهم دور بود . اونجوری اگه می خواستم هر روز 8 اونجا باشم باید 5 از خونه بیام بیرون . ولی باز حاضر شدم …. مانتو رسمی مشکی با شلوار پارچه ایِ مشکیمو پوشیدم . شال گلبهی که با کفش پاشنه دار و کیفم ست بود رو هم برداشتم …محلشون اعیونی بود….

_آوا کجا ؟

_دارم میرم یه جا ، واسه پرستاری!

_پرستاری از کی ؟

_از یه بچه سه ساله

_می خوای منم بیام ؟

_اگه کاری نداری ، بیا

منتظر موندم تا رها هم آماده شه و راه افتادیم . دیگه اون انگشتر و تو دستش ندیدم .

آدرسو خیلی سخت پیدا کردیم . ساعت 12:15 دقیقه بود که رسیدیم . یه خونه ویلایی ، خونه که چه عرض کنم ، کاخ بود … بدتر از من رها بود…. دهنش باز مونده بود . با تشر من خودشو جمع و جور کرد تا زنگ زدم . آیفون و یه خانمی جواب داد .

وقتی وارد حیاط شدیم بی اختیار از ترس دستای همو گرفتیم

_ وای آوا من می ترسم ، بیا برگردیم

_دیوونه شدی رها ، نترس من باهاتم

_آخه اینجا خیلی بزرگه …حتما صاحبشم آدم خوبی نیست..بی خیال آوا

_چرت نگو…

_خیلی بزرگه ها…

راست می گفت خونه ی بزرگی بود ، آدم وَهمِش می گیرفت . وقتی نزدیک پله های ورودی رسیدیم ، یه خانومی درو باز کرد و خوشامد گفت . منکه وا ندادم تا حالا تو عمرم همچین جایی پا نذاشتم !

ولی رها مثل ندید بدیدا دور و بر خونه رو نگاه می کرد و هرچیز خاصی که می دید با دست بهش اشاره می کرد . خونه ی دوبلکس و شیکی بود . یه قسمت از پذیرایی که ما نشسته بودیم ، طرح چوب بود از دیوار گرفته تا مبل و وسایل تزئینی . طرف دیگه خونه ، ست سبز و نارنجی …. ترکیب این دوتا رنگ با مدل چیدمان مبل های راحتی ، دل آدم و می برد . رها انگار با دیدن خونه ای به این بزرگی افسردگی گرفته بود با حسرت گفت

_ آوا ، همچینم بزرگ نیست … فقط کل خونه ما قد آشپزخونشه !

زدم زیر خنده و با حالت مردونه ای گفتم :می خرم برات ! غصه نخور .تو فقط باش!

چند لحظه ای منتظر موندیم تا از پله ها صدایی اومد . جفت نگاهمون به پله ها بود که پسر جوونی حدوداً سی یا سی و پنج ساله با موهای خرمایی و قد و قواره بلند و ورزشگاهی از پله ها اومد پایین .

رها گوشه مانتومو چسپیده بود . تشری بهش زدم تا لباسمو ول کنه ، آقای مجد لبخند محوی زد و به طرف منکه جلوتر ایستاده بودم دست دراز کرد

_ سلام مجد هستم

دوست نداشتم دست بدم…

_سلام منم آوا مشکات ، همونکه باهاتون تماس گرفتم

سری تکون داد و به رها که مات قد و قواره گنده و مزخرف یارو بود ، دست داد …دق و دلیشو سر دست رها خالی کرد…محکم فشارش داد و منم حس کردم… رها هم خودشو معرفی کرد و بعد با اشاره ی جناب مجد روی مبل نشستیم .

موقعی که رو به رومون نشست به مستخدمش که خانوم میانسالی بود اشاره کرد تا ازمون پذیرایی کنه . منتظر بودم سر حرف و باز کنه اما بی مقدمه گفت

_ شما دوتا چقدر شبیه همید ! من هرچی تو صورتتون نگاه می کنم هیچ تفاوتی نمی تونم پیدا کنم

یه لبخند زورکی تحویلش دادم ولی رها که انگار یَخاش کم کم داشت آب می شد ، خنده از ته دلی کرد و گفت : آره ، همه می گن !

زیر نگاه های موشکافانه اش حس خوبی نداشتم . داشتم عصبانی می شدم و مثل همیشه پامامو به زمین می کوبیدم که مستخدمش برامون شیرینی و شربت آورد . هر از گاهی نگاهی بهش می انداختم . در حالی که شربت می خورد ، نگاهش بهم بود …. کلافه شدم و ازش پرسیدم

_ ببخشید می تونم چند تا سوال بپرسم ؟

شربتو گذاشت رو میز و “نه ” قاطعی گفت … من و رها که از برخوردش شوکه شده بودیم بهم نگاه کردیم و دوباره به مجد خیره شدیم….

_نه خانومِ مشکات ، چون اینجا من سئوال می پرسم نه شما !

برای اینکه حالشو بگیرم ، قیافه حق به جانبی به خودم گرفتم و گفتم : می شنوم …

دلا شد و یه سیب از روی میز برداشت و در کمال آرامش شروع کرد به پوست کندن سیب

_ خب خانوم مشکات تحصیلاتتون چیه ؟!

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن
بستن