رمان مرد قد بلند

رمان مرد قد بلند پارت 4

شام امشبم نخورده گذاشتم تو یخچال تا اگه رها بازم اومد ببینه نخوردم!! نه اینکه لج کنما…نه…بدون رها تو خونه دووم نمیارم…چه برسه به اینکه بشینمو دستپختشو بخورم…

رو به روی تلوزیون نشسته بودم و تو دفترچه قسط هام نگاه میکردم …دو تا قسطم تا ماه دیگه تموم میشد و منم میتونستم یه نفس راحت بکشم…

تلفن خونه زنگ خورد…شماره نا آشنا بود و جواب ندادم…موبایلم پشت بندش تا اینکه دیدم شماره مال خونه ی مجدِ…هول برم داشت…ساعت ده شب چه وقت زنگ زدنه؟

_سلام…بفرمایید…؟

صدای مجد تو گوشم پیچید…

_سلام خانوم مشکات…شرمنده خواب که نبودین؟

_نه…امری داشتین؟

_بله…امروز یادم رفت خدمتتون بگم که منو امیر داریم برای چند روز میریم مسافرت…میتونید تا آخر هفته استراحت کنید…

فکر نداشتن چهار روز بی حقوقی دلگیرم کرد…

_باشه…خوش بگذره…

با خنده گفت

_امیر که میگه شمارم با خودمون ببریم…اما من بهش گفتم شما نمیتونید…اگه زحمتی نیست گوشیو دادم بهش دوباره یادآوری کنید که تا اصفهان مخ منو نخوره…!

حوصله خندیدن و صداشو درآوردن نداشتم…

_باشه…گوشیو بدین بهش…

_پس فعلا…خدانگهدار

_خدافظ…

سرمو به دیوار تکیه دادم و منتظر موندم امیر کوچولو گوشیو بگیره…داش جیغ جیغ میکرد…

_الو…آوا…تو نمیای؟ بیا بلیم دیگه…خواهش میکنم…

این همون محبتیِ که میگم پشتش هیچ هدف و نیت شومی نیست…

فقط دوست داشتنه…دوست داشتنه ساده و بی ریا…

_سلام عزیز دلم…منکه نمیتونم بیام…

_چلا؟

بغض صداش به گلوم چنگ انداخت…

_خواهرم تنهاست…رها! یادته که…دیدیش…اون بدون من خوابش نمیبره…

دور تا دور خونه ی کوچیکمونو نگاه کردم و از نبود رها یه قطره پر سوز از گوشه چشمم غلتید و روی گونه ام افتاد…رها بدون من خوابش نمیبره؟؟…چه دروغی…خودش بهم گفته بود…من نقل قول کردم…همین!

_خب اونم بیال…بیا دیگه آوا جون…

صدام دیگه در نمی اومد…بغضِ بدجور اصرار به وا شدن میکرد…من قول داده بودم…

_امیر…اصلا تو چرا این ساعت بیداری؟…نمیذاری من بخوابم…لوس بازیتو بذار کنار…صدبار گفتم تو پسری..مردی…این ادا اطوارا چی از خودت درمیاری؟…الانم داره خواب از سرم میپره…میری میخوابی صبحم با بابا عرفانت میر مسافرت…دیگه آوا جونت نمیشم اگه بابات بهم خبر بده که اونجا اذیتش کردی…فهمیدی؟

بچه کوچیک بابت حرفای من به گریه افتاده بود…انگاری گوشیو چسبونده بود به دهنش که اینطور صدای نفس های کوتاهش تو گوشم میپیچید…

گریه پشت تلفن خوب نیست چون قرار نیست بعد قطع شدن تماس دستی به سرت کشیده بشه و آغوشی برات باز بشه…

_امیر کوچولو…اشک نریز…منکه نیستم پاکشون کنم..تو گریه میکنی منم گریه ام میگیره ها…دوست ندارم گریه کنم…ترو جون بابات…جون من…گریه نکن…باشه؟

فین فین میکرد…گوشی از خودش دور کرده بود چون صداش دیگه واضح نبود اما میشد شنید که داره به مجد میگه

_نمیاد…منو دوست نداله…مث تو..منم فلدا نمیام…خودت بلو…به آوام بگو هشت صبح اینجا باشه…فهمیدی؟

چند لحظه گذشت تا مجد گوشیو جواب داد…

_ببخشید خانوم مشکات..این بچه از وقتی با شما گشته اخلاقش شبیه دخترا شده!

داشت میخندیدو من از روی صورتم رد اشکای غریبه رو پاک میکردم…چند سال بود که جز موقع خمیازه کشیدنم اونم فقط زمانایی که خیلی خسته بودم اشکی از گوشه چشمم نریخته بود…این اشک ها…برای رها بود یا امیر؟…شاید برای خودم که خیلی تنهام…

_ببخشید!

_شما خوبید خانوم مشکات؟

صدامو صاف کردم و اشکامو پاک…قرار نبود کسی دلش برای من بسوزه و نگرانم بشه…

_بله ممنون!

_اوهوم…والا اینطور که امیرارسلان برای من خط و نشون کشید ترجیح میدم مسافرتو به خودم زهرمار نکنم! یه خواهشی داشتم اگر امکانش هست این چهار روز و شب پیش امیر بمونید…به این دلیل میگم چون امیر با منصوره اصلا جور نیست….حالا امکانش هست؟

اگه رها برمیگشت و به هوای اینکه من کلیدو عوض کردم پشت در میموند چی؟ برمیگرده دیگه نه؟؟…مگه میشه دلش برای خواهرش تنگ نشه؟…ما دوقلوییم…بیشتر از بقیه خواهر برادرا بهم احساس داریم…نیاز داریم…اگه بیاد و کلیدو به هوای بودن من تو خونه برنداره چی؟

_هستید خانوم مشکات؟

_بله؟

_شما حالتون خوبه؟…به نظر خوب نمیاید…

_خوبم آقای مجد…البته این موقعشب که توقع ندارین من مثل صبح ها سر حال باشم؟

_نخیر!!

بهش برخورده بود اما به درک…برام مهم نبود! زیادی دلواپس نشون میداد..میتونستم کلید خونه رو بدم آسیه خانوم تا اگه رها اومد بهش بده…شبا تنهاییم خوابم نمیبره…اینجوری پش امیر میتونم چند ساعتی چشم رو هم بذارم…

_میام جناب مجد…

نفسشو با صدا بیرون داد…

_خب پس…خیالم رحت شد…پس فردا زودترم اینجا باشید برای امیر بهتره…چون من پنج صبح میرم…

_باشه…زود میام..البته اگه شب زود بخوابم!!

دوباره خندید…

_چقدر شما رکید خانوم مشکات! روی منم سفید کردین…برید بخوابید…ببخشید مزاحمتون شدیم…با اینکه خودم بچه دارم اما حواسم نبود بعضی بچه ها شبا زود میخوابن..بازم شرمنده مزاحم شدیم.

خواستم جواب تیکه و متلکشو بدم و بگم بچه تویی و اون خنده های مسخرت که گوشیو بدون خدافظی قطع کرد…

تا صبح از این پهلو به اون پهلو شدم…خوابم نمیبرد…دلم میخواست صدای رها رو بشنوم…چند بار دستم رفت روی اسم ذخیره شدش تو گوشیم اما پشیمون میشدم و دست میکشیدم…

بعد نماز صبحی که اصلا به دلم نَشست لباس پوشیدم و راه افتادم…ساعت شیش بود که جلوی در خونه رسیدم…زنگ رو که زدم خود مجد در حیاط و باز کرد…

با دیدنم ذوق زده شد!

_فکر نمیکردم زود بیاید…!

_دیشب بد خواب شدم صبحم نتونستم خوب بخوابم!

در حیاطو کامل باز کرد و با خنده گفت

_حالا شماهم هی دیشبو بزن تو سر ما!…الانم باید بری منت کشیِ امیر! دیشب مخ منو خورد…فکر کنم این چهار روز به اندازه کافی از نیومدنتون پشیمونتون کنه!

بدون اینکه جوابشو بدم وارد حیاط شدم…چه توقعی داشت ازم؟…پاشم به عنوان پرستار بچه اش برم مسافرت؟ لابد شبم چون بچه اش باباییِ و بدون پرستارش بد خواب میشه باید بینشون میخوابیدم!

نزدیک در ورودی ساختمون میشدم که مجد صدام زدم…رو برگردوندم…دیدم دوییده و نفس نفس میزنه…

_خانوم…امیر خوابه…من دیگه بیدارش نمیکنم…جون شما و جون امیرارسلان…مراقبش باش!

نگاهش رنگ التماس داشت…

_نگران نباشید جناب مجد…خوش بگذره…

رو مو برگدوندم و وارد ساختمون شدم…منصوره خانوم داشت میرفت سمت در…زیر لب بهم سلام کرد…دیدم زورکی سلام کرده دیگه جوابشو ندادم تا برای بار بعد خودشو به این سلام کردن موظف نکنه…

اتاق امیرارسلان بوی خوبی میداد…بوی تمیزی…بوی نویی…با وسواس دور تا دور اتاقو نگاه کردم…خبری از گرد روی تلوزیونش و سیاهی بالای شوفاژش نبود…

مانتومو درآوردم و روی زمین دراز کشیدم…

_اومدی؟

صدای خواب آلوده اش ترسناک شده بود…دستامو زیر سرم قفل کردم و گفتم

_میشد نیام؟…امیر آقا دستور بدن باید اطاعت بشه…مگه نه؟

نگاهم به تختش بود که بلند شد …موهای ژولیده اش توی صورتش ریخته بود…

_علفان لفت؟

_اوهوم!

آنی بغض کرد…چونه ی کوچیکش لرزید…اگه میزد زیر گریه منم گریه میکردم! بغض مهمونم بود…یه بغضی که میخواست به هر بهونه ای شده بیاد بیرون…

سرجام نشستم و یه جیغ بلند کشیدم! …امیرارسلان از شدت جیغ من سر جاش کمر صاف کرد …

_از همین الان خوش خوشانمون میشه…بابا عرفان نیست…میتونیم خوش بگذرونیم…نظرت چی بریم استخر پایین آب تنی؟

برق تو چشماش نشون میداد که داره وسوسه میشه…جای امید داشت وقتی از روی تخت گایین اومد و رو به روم نشست…

_لاست میگیا…اول بلیم صبحونه بخولیم بعد استخل!!

لپاشو کشیدم و پهلوشو قلقلک دادم …از خنده سرخ شده بود که منصوره بی هوا درو باز کرد …

_صبحونه حاضره…!

لحن جدی و طلبکارانه اشو با یه چشم غره جواب دادم…امیر روی پام نشست و رو به منصوره گفت

_دم استخل صبحونه میخولیم…میخوایم آب تنی کنیم…توام بیا!

مهربونیِ این بچه بی نظیر بود…دعوت منصوره اونم با اخمای سه در چهارش نوبر بود…

_زودتر بیاید پایین چایی سرد میشه…

صبحونه رو دم استخر که نبرده بودن…منم زیاد میل نداشتم اما به هوای امیر ارسلان چند لقمه توی دهن گذاشتم …

استخری که طبقه پایین خونه اشون بود شده بود سالن جیغ و سوت…امیرارسلان که دیده بود لباسامو درنیاورد و با همون لباسا بغلش کردم و رفتیم توی آب…مدام توی بغلم بهم آب میپاشید …خیلی سعی کردم به روم نیارم از استخر میترسم…پیشنهای بود که به زبون آورده بودم و کاریش نمیشد کرد…بالا و پایین پریدنمون خیلی زود تموم شد چون من نفس کم آوردم…

از استخر که بیرون اومدیم منصوره خانوم امیرو برد تا لباساشو عوض کنه…منم لباس و شلوارمو عوض کردم…با این اوصاف برای این چهار روز باید چهل دست لباس میاوردم…

حوله کوچیکیو روی سرم انداخته بودم که منصوره بدون امیر اومد…

_مادر امیرارسلان اومده…شما همین پایین بمونید تا بهتون نگفتمم بیرون نیاید!

دستورشو داد و زودم رفت…یه لحظه به این فکر افتادم شاید مجد از اومدن مادر امیر بی خبر باشه…چه دلیلی داشت من پایین بمونم ؟…خب پرستار امیرم…زن مجد که نبودم!

حوصله دردسر نداشتم…روی یکی از صندلی های کنار استخر نشستم …نگران شده بودم وقتی دیدم عقربه های ساعت یه دور کامل زدن و خبری از منصوره و امیر نشد… به سمت در رفتم اما در قفل شده بود!!

کلید پشت درو دیدم…تقلا بی فایده بود…عملا حبسم کرده بودند…مهنی رفتارشونو نمیفهمیدن..چه دلیلی داشت؟…

دوباره برگشتم سمت میز…اینبار نیم ساعت طول کشید تا سر و صدای امیر ارسلان از حیاط به گوشم برسه…بچه داشت گریه میکرد…

با پایه های صندلی شیشه درو شکوندم و دستمو که زخمی شده بود به کلید رسوندم…درو با عجله باز کردم و دوییدم بالا…تو خونه کسی نبود…اما همینکه در حیاطو باز کردم دیدم امیر ارسلان روی پله ها نشسته و داره گریه میکنه…

به سمتش رفتم …چشمای سبزش خیس اشک بود…مظلومانه بغض کرد و گفت

_کجا بودی؟…

بغلش کردم و سرشو روی سینه ام گذاشتم…همینطور که به حیاط نگاه میکردم کنار گوشش گفتم

_پایین بودم..تو چرا گریه میکنی؟…مامانت کو؟ منصوره؟

_مامانم لفت…من دوسش ندالم…چرا نیومدی منو ازش بگیلی؟

حدسم درست بود…منصوره بی اجازه مجد زنه رو راه میداد..امیر بغل کردم و بردم تو اتاقش…بچه میلرزید…خواستم به مجد زنگ بزنم اما دیدم نرفته شاید برگرده و یا حتی مسافرت زهرمارش بشه…بهترین راه حرف زدن با منصوره بود…اما امیر نمیذاشت از کنارش جم بخورم..روی تخت کنارش دراز کشیدم و با سر انگشتام موهاشو مرتب کردم…

_امیر مگه نمیخواستیم کارتون ببینیم؟

با بغض نگاهم کرد و سر تکون داد…

_تلوزیونو روشن کنم؟

دوباره همون حرکات…

دیدن کارتون تام و جری تو سکوت محض جفتمون مسخره ترین کار دنیا بود..روز اولی که چه عرض کنم همون چند ساعت اولی یه مشکل بزرگ پیش اومده بود و من از همه جا بیخبر بودم…حتی تکلیف خودمم نمیدونستم…

با خوابیدن امیرارسلان تونستم از اتاق بیرون بیام…منصوره توی آشپزخونه داشت با تلفن حرف میزد..بهش اشاره کردم که تلفنو قطع کنه…

_کاری داشتین؟

_برای چی مادر امیر اومد منو پایین زندانی کردین؟

فکر میکرد من از چش غره رفتنش میترسم..

_خانوم دوست ندارن پرستار بچشون دختر جوون باشه!

_خانوم بی خود کرده!!

لحن تند و صریحم باعث شد با تعجب بهم خیره بشه…

_این چه طرز حرف زدنه؟

_همینی که هست…به مجد مجبور میشم بگم! باید هم تو ادب شی هم خانومت!

_یعنی چی؟…به شما چه ربطی داره..شما فقط وظیفه پرستاری از امیرو دارید..نه بیشتر نه کمتر!

جلوتر رفت و نزدیکش انگشت اشارمو تکون دادم…با تهدید حرف زدن بهم چسبید…

_ببین…من پرستار بچه ایم که یک ساعت و نیم ازم گرفتنشو درو به روم بستن! اینو که میتونم بگم؟…بقیه اشم خودت به مجد توضیح بده..

نهارو با امیر توی اتاق خوردیم…دلم میخواست تو نبود پدرش بهش خوش بگذره…عصر که مجد زنگ زد حواسم به حرف زنه امیرارسلان بود…هیچ خبری به باباش نداد که مادرشو دیده …معلوم بود به امیرم تذکر داده بودن که باید لال بمونه و حرفی نزنه…چند دقیقه بعد حرف زدنش گوشیو به سمتم گرفت و گفت که باباش باهام کار داره…گوشیو گرفتم از اتاق بیرون رفتم…اتاق کناری جای خوبی بود برای حرف زدن …

_سلام…

_سلام خانوم مشکات…خوبین..با زحمتای ما…

_خواهش میکنم..مشکلی نبود فقط…

_فقط چی؟

_راستش…مادر امیرارسلان اومد دیدنش!

_چی گفتی؟

صداش صد و هشتاد درجه عوض شد…داد بلندش تنمو لرزوند…

_بیخود کرده که اومده…تو به چه حقی گذاشتی بچمو ببینه؟…با توام؟!

_آقای محترم..پدر نمونه! منصوره خانوم منو توی محوطه استخر زندانی کردن و بچه رو بردن بالا…یک و ساعت و نیم بعدم خودم شیشه درو شکوندم وگرنه کسی تو این خونه منو کسی آدم حساب نمیکنه که بخواد اجازه بگیره..

_منصوره گه خورده…رو چه حسابی گذاشته اون زنکیه پا تو خونه ی من بذاره؟

_باهاشون حرف زدم بهم یادآوری کردن که ربطی به من نداره و نباید دخالت کنم!

_برو گوشیو بده بهش..زود!

مرتیکه فکر کرده با نوکرش حرف میزنه…اگه حس و حالشو درک نمیکردم یه طوری جوابشو میدادم که حالیش بشه با کی داره صحبت میکنه…

منصوه توی اتاقش دراز کشیده بود…ادبو از خودش یاد گرفته بودم! بدون اجازه وارد شدم…هول شد و روی تخت دو نفره اش نیم خیز شد..گوشیو روی تخت انداختم و با خنده گفتم

_شوهر همون خانومست که سنگشو به سینه میزدی…!

بیرون که اومدم به این فکر کردم که منصوره چجوری همچین ریسکی و مرتکب شده! به هرحال احتمالشو میتونست بده که من حرفی بزنم و به مجد بگم…نمیدونم…شاید پرستارای قبلی مشکلی نداشتن جز من…

صفحه موبایلمو بالا و پایین میکردم و به میس کال هام زبون درازی میکردم…علیرضا…سنا…حتی سامانم دست به کار شده بود…شماره سنا رو گرفتم…خاموش بود…پیام دادم و گفتم که مجد رفته مسافرت و منم پیش بچه اش موندنی شدم…

نزدیکای عصر بود که منصوره رو با چشمای قرمز رویت کردم…

امیرارسلان دوباره شده بود همون بچه شاد و سرحال…دیوونه بازیاش خنده دار بود…برای خوردن عصرونه امیرو بردم تو حیاط…روی چمن ها نشسته بودیم که برای گوشیم پیام اومد…

“سلام خانوم مشکات…ببخشید اگر بی احترامی کردم…دست خودم نبود…جبران میکنم…منصوره به موقعش توبیخ میشه فقط یه لطفی کنید اگه اون خانوم به ظاهر محترم دوباره پا تو خونه ام گذاشت به این شماره که خدمتتون میدم تماس بگیرید…یکی از دوستان هستن…میتونن خودشونو زود برسونن…متاسفانه من نمیتونم زودتر برگردم …حواستون به امیر باشه…مراقب هم باشید…فعلا”

باباهه یه تخته کم داره…نه به اون تو خطاب کردنش نه به این مواظب هم باشید…

شماره دوست مجدو توی گوشیم سیو کردم و جوابشو دادم…

_دستت چی شده آوا جونم؟

تازه نگاهم به زخم روی دستم افتاد…معلوم نبود دوباره به کجا گیر کرده که خون می اومد…

_چیزی نیست…بیا زیب کاپشنتو بکشم بالا سرما نخوری …راستی سردت نیست؟

_نه…هوا خوبه…دوس دالم…

برعکس من امیر…از زمستون بیزارم…

_بیا چایی کیکمونو بخورم بریم تو خونه…میترسم سرما بخوری…

یه تیکه کیکی تو دهنش گذاشت و به زور حرف زد

_خودت چلا هیچی نپوشیدی؟

_من به سرما عادت دارم…نگران من نباش …

شب بازم بیخوابی نسیبم شد…نزدیکای صبح بیدار شدم و دیدم سنا به گوشیم زنگ زده..حوصله حرف زدن باهاشو نداشتم و از یه طرفم دلم میخواست حال رها رو بپرسم…یه هفته و یه روز میشد که ندیده بودمش…این عمق فاجعه بود…رها نمیدونست تو زندگی من..

از دل برود همان که از دیده برفت…!

_خواب بودی؟

_نه قربونت برم..بیدارم…

_بله…هم بیداری هم …! کمتر بخور…

_آوا تو از کجا میفهمی؟

_یه عمر با بابای زندگی کردم که نخورده و خورده اش یکی بود..توام داری شبیه همون میشی بس که میخوری…کمترش کن…چی شده باز؟

_هیچی بابا…حالم خوش نیست…

_سامان پیشته؟

_نه…اونم مثل همه…

_مثل همه یعنی دنبال رابطه!…سامان بهش نمیاد دنبال چیزی باشه…

_بعضی وقتا به خودم میگم کاش بود!…عوضش دیگه تنها نیستم…

گریه کردنش دلمو ریش میکرد..بعضی وقتا از بعضی آدما تو زندگیت توقع هیچو نداری…حتی گریه کردن…درست مثل سنا…

_رها کدوم گوریِ میگفتی بیاد پیشت…

_خونه مامانته..صبح یه سر اومد پیشم…

_نگهش میداشتی که الان اینجوری بهم نریزی..

_فکر کردی مامانتو ول میکنه میاد پیش من؟…از صبح حالم داغون بود…دیدتم تازه…فقط ابراز همدردی کرد رفت…

صدای عق زدنش رو که شنیدم گوشیو قطع کردم و به سامان زنگ زدم…بار اول جواب نداد تا بالاخره با صدای خوابالوش فت

_هان؟

_سامان آوام…

_جان؟؟؟

_حالا که بیدار شدی پاشو برو خونه سنا…باز زیاد خورده داره هذیون میگه..تا یه کار دست خودش نداده برو…من نمیتونم بیام وگرنه به تو یکی زنگ نمیزدم..خدافظ!

سامان که به گوشیم زنگ زد دوباره همون حرفا رو براش اس کردم تا مطمئن بشه کیم و چی میگم…

یک ساعت گذشت تا سامان زنگ زد …

_بگو…

_سلام…

_سلام..چی شد؟ زندس یا مرد خبرش؟

_زندس…

_تو چته؟ بلا سرش نیاورده باشی…

_آوا اذیت نکن…خودم داغونم..تو کجایی؟ چرا نیستی؟..علیرضام که حرفی نمیزنه…سناهم که از بس تو شوخی و خنه حرف میزنه آدم حرفشو باور نمیکنه…با رها دعوا کردین؟

_آره..یه هفتس…مگه شرکت نمیاد. از خودش میپرسیدی..

_نه نمیاد…به بچه ها گفته آوا راضی نیست! سنا بهت نگفته بود؟

_نه!..پیش سنا میمونی؟

_آره…فعلا که خوابیده.

_برو توام بخواب…شبا هم به جای اینکه تنهاش بذاری بمون تا خوابش ببره…اونوقت برو…از تنهایی میترسه!

_میترسید حونه جدا نمیگرفت…دلت واسه این مارمولک نسوزه…

_اینم یه حرفیِ…یادم باشه دفعه دیگه به تو زنگ نزنم…بزنگم به پسر عموش بیاد جمش کنه!

_وای با تو نمیشه حرف زد آوا…کاری نداری؟

_نخیر…مراقبش باش…بیدار شد سرش غر نزن چون بدتر میکنه…

_اطاعت…امر دیگه؟

_خدافظ

کارم شده بود منشی تلفنی…از پشت تلفن مشکلات مردمو حل میکردم…مجد هم زنگ زد و گفت عصری دوستش میاد تا امیر ارسلانو ببره گشت و گذار…بهمم گوشزد کرد که هم میتونم با اونا برم هم اینکه بمونم خونه و استراحت کنم…

منصوره که لام تا کام باهام حرف نمیزد…منم برام اهمیتی نداشت…امیرارسلان تا ظهر برام از اسباب بازیاشونو اصل و نسبشون گفت…ظهرم بعد نهار دوباره رفتیم تو استخر…

نزدیکای ساعت چهار بود که منصوره اومد تو اتاق و گفت دوست آقا اومده تا امیرو با خودش ببره…امیرو حاضر کردم و راضیش کردم که با عمو جونش تنهایی برن و بذاره منم کمی استراحت کنم…

دیر اومدن …خیلی دیر…ساعت از نه شب هم گذشته بود…منصوره امیرو بغل کرده بود …بچه خوابیده بود و از سرما تو بغل منصوره مچاله شده بود…

_کاپشنش کو؟

_الان میارم…پایینه…

_بچه یخ زده…تنش نبود؟

_چه میدونم!

تو دلم به عموی به ظاهر مهربونش فحش دادم و لحاف ضخیم و گرمی رو روش انداختم…

…عموش که نبود دوست باباش بود اما امیر بهش میگفت عمو…

***

امشب قرار بود مجد برگرده…دوستش نیم ساعتی میشد که اومده بود و منم از اتاق بیرون نرفتم…صدای غش غش خندیدنای امیرارسلان به خنده وادارم میکرد..چند باری سعی کردم صدای اون مردو بشنوم اما خیلی آروم حرف میزد..

دلم هوای رهامو کرده بود…یه عکس سه در چهار ازش توی کیف پولم داشتم…بی معرفت حتی زنگ نمیزنه صدامو بشنوه…من زنگ نمیزنم چون اون اشتباه کرده…اگه تقصیر از من بود بهش زنگ میزدم…

سرمو روی تخت گذاشته بود و حاضر و آماده منتظر بودم تا مجد بیاد و من برم…

تقه ای که به در خورد سرمو از روی تخت بلند کرد…امیرارسلان با ماشین اسباب بزرگی گندش اومده بود تو اتاق…

_خاله بیا بیلون دیگه…چلا اینو پوشیدی؟

ماشین اسباب بازیشو ازش گرفتم …

_کی برات خریده؟

_عمو…خوشگله نه؟

_اوهوم…امیر میشه من برم ؟

رو پاهاش خم شد و صورتمو بوسید…

_اذیت نکن دیگه…بیا بلیم پیش عمو…میخواد ببینه چه شکلیی!

_واسه چی میخواد منو ببینه؟

_آخه بهش گفتم خوشگلی…اسمتم پرسید…منو فلستاده که ببلمت پیشش…

دکمه بالای لباسشو بستم و دستشو گرفتم…بدم نمی اومد عموی محترمشو ببینم ..دلیل دیگه ایم که داشتم اجازه گرفتن از اون و رفتن بود…دلم لک زده بود برای پیاده روی زیر بارون…خسته شدم بس که دعا کردم تا اومدن مجد بارون بند نیاد…

از اتاق بیرون نرفته بودیم که امیرارسلان دستمو کشید…

_جونم؟

_بغلم میکنی آوا جون؟

کیفمو روی کولم انداختم و بغلش کردم…سرشو تو گودی گردنم گذاشت …بچه خوابش می اومد…

_خوابت میاد عزیز دلم؟

_آله…من خوابیدم نلیا…

_شب باید خونه باشم…چهار روز پیش هم بودیم بست نبود؟

_نه…

از پله ها پایین میرفتم که چشمم به مردی افتاد که کنار پنجره قدی هال ایستاده بود و با یه دستش پرده رو کنار زده بود…

قد و قواره اش آشنا میزد و من هرقدم که نزدیک میشدم با تردید نفس بیرون میدادم…

_امیر بیا ببین چه بارونی میاد…اگه بابات قرار نبود بیاد میبردمت زیر بارون…

امیر همینطور که سرش روی شونه ام بود گفت

_اینم از آوا…ببین چه خوشگله…

قد و قواره ی آشنا آشناتر شد وقتی برگشت…

قد بلند و موهای مجعد گندمی…

قد بلند و تیله های همیشه غمگین…

قد بلند و لب های بهم دوخته شده ی موازی…

قد بلند و شونه های امن برای تکیه دادن…

قد بلند و دست های همیشه پر مهر…

قد بلند و پاهایی پر از رفتن…

او مرد قد بلند بود…

نفهمیدم چطور امیرارسلانو روی مبل گذاشتم …

تا به خودم اومدم دیدم تو حیاط خونه ام و بدون توجه به کسی که داشت صدام میزد در حیاطو باز کردم…

پا به فرار گذاشتم…بهت زده از مردی که دیده بودم…

بعد چهار سال…عوض شده بود؟…

همون قد و قواره بلند و پر…همون وصورت گرد و جا افتاده…

تو کوچه ها میدوییدم…

اونم دنبالم بود…

“آوا” “آوا” از دهنش نمی افتاد…

لعنتی صدای آشناش دست و دلم رو میلرزوند…قدم ها سست شده بودند اما بازم مغزم فرمانش ارجح تر بود تا دلم…

باید فرار میکردم…گذشته همیشه اذیتم میکرد حتی روزای گرگ و میشی که با او داشتم…

” مرد قد بلند”

هنوزم باورم نمیشد…این دختر همون کسی که من دنبالش میگشتم…چند سال…اما هیچ ردی از خودش برام نذاشته بود جز یه نشونی…یه نشونی که راهش فقط به قلبم ختم میشد و بس…

راه رفته رو برگشتم…توی خونه عرفان راه میرفتم و صحنه دیدنشو دوباره از نظر میگذروندم…شک داشتم به چشمام…باور نمیکردم تیله های خاکستری بعد این همه سال درست چند قدم دور ازم ایستاده بودند…

یادآوری خاطراتی که هرچند برای من شیرین بود و برای آوای خاموشم تلخ شده بود تسکین روزایی که هرچی دنبالش میگشتم کمتر پیداش میکردم…

دوباره هوایی شدم…دست و دلم درست در مرز چهل سالگی لرزید…دوباره از سر خط به یاد آوردم روزایی رو که هم دوسش داشتم هم…

اولین روزی که قرار بود تو مرکز روانپزشکی آزادی مشغول به کار بشم…مدرک روانپزشکی گرفتنم کار دستم داد…هیچوقت درس خوندن رو دوست نداشتم…هر درسی و دوست نداشتم…فقط به خاطر داشتن یه مدرک وارد این رشته شدم…نمیدونم شاید اگر رتبه ام یه صفر از تهش می افتاد رشته ی یگه ای میخوندم و جای دیگه مشغول به کار…امان از تقدیری که هیچوقت دست خودم نبود….

تواتاق مرکز گروه پزشکی نشسته بودم…هوای دود آلود بیرون ساختمون به داخل هم سرایت کرده بود…نفسم سنگین میرفت و می اومد…با اومدن دکتر بابازاده از روی صندلی بلند شد …باهم دست دادیم و بهم خوشامد گفت…خوشحال بود که بهترین دانشجوی سال تحصیلیش باهاش همکار شده…البته فقط برای مدتی ..تا اتمام این پایان نامه طلسم شده…

از صمیم قلب ناراحت بودم…

من دیر به دنیا آمده ام که زود به زود خسته میشوم…

قدیم ها دنیا روی دور تند نبود..

.قدیم ها میشد عاشق شوم…

خیر نبینمو سال ها بعد خسته شوم…

تناسخ است یا تکامل؟…

که در سی سالگی هزارا سال زندگی کرده ام؟

بعد از پر کردن یه سری اوراق مربوطه رو پوش سفیدی سمتم گرفت ..پوشیدم و باهم وارد پخش بیماران شدیم…

با دیدن هرکدومشون مردونه بغض کردم….

اتاق اول…سه نفر…سه درد مشترک…خوردن قرص های روانگردان…

اتاق دوم…مردی که از خشم دست و پاش به تخت بسته شده بود و از سر قرص های آرامبخش وقتی دید پا تو اتاقش گذاشتیم به ناسزا گفتن بسنده کرد…

اتاق بعدی…مردی که زنشو جلوی چشماش کشته بودند وهیچ کاری نتونسته بود انجام بده…تو همون اتاق یه پسر جوون زیر تخت نشسته بود و ناخن هاشو میجوید…دلا شدم و دستمو سمتش دراز کردم…

دکتر دستمو گرفت…

با بی رحمیِ تمام گفت ” بعضی از اینا وحشی ان…گول این حرکاتشونو نخور”…همون لحظه پسرک به دکتر خیره شد و چند لحظه بعد سرشو روی زانوش گرفت…

بغضم باز سنگین تر شد…یقه ی کرواتمو شل تر کردم…دلم میخواست از همون راهی که اومدم برگردم ..

سر رفته ام از حوصله

آنقدر که ارشمیدس هم نمی تواند حساب کند میزان بیرون ریختنم از روزها را…

و این مرگِ خطرناکی ست می تواند چون اطرافیان را متقاعد کند که خیلی هم زنده ای که خیلی هم آفتابی ست هوا که خیلی هم به به….

..

ولی گریه کنند یا نه

خرما بخرند یا نه

هزاری هم که هرصبح بیدار شوم

چیزی در باورم

بوی کافور گرفته است

بخش زنان…

عامل بیماریِ بیشترشون مانیک بود…

افسردگی شدید بعد از زایمان یا بازهم سرخوردگی های منجر به خودکشی…..حتی بین اون هام کسایی پیدا میشدن که به خاطر مصرف قرص های روانگردان اینجا بستری شده بودند…چهره هایی که در نهایت مظلومیت به فرد تازه وارد شده نگاه میکردن و میخندیدند!!

دوره ی دانشجوییم از بیمارستان روانی فرار میکردم…زجر آور بود…درست مثل الان…

تحمل نداشتم زجه های مردیو ببینم که بعد از خوردن قرص و کشیدن مواد سر مادرشو از تنش جدا کرده بود…

نمیتونستم خنده های هیستیریکی دختری ُ ببینم که بعد از گوش دادن آهنگ متال فقط به خاطر ساکت کردن صدای گریه های خواهرش دست به گلوش میبره و بعد از یک سال سروده شدن کودک …

چشم هاشو برای همیشه میبنده…

شرایط تو بخش اورژانس بیمارستان بدتر بود… هر روز بیماراییُ میاوردن که من از دیدنشون عمیقا میرنجیدم..

دکتر بهم گفت که باید سرپرستی بخش ُ برعهده بگیرم تا از سفر برگرده…اول کاریِ یه مسئولیت سنگین…

دو طبقه ی اصلی ساختمون پر بود از آدم هایی که جز مظلومیت و تنهایی، هیچ چیز دیگه ای بهشون نمی اومد. رئیس گروه شدن تنها خوبی ای که برام داشت، رفت و آمد کم با بیمارا بود.

برای خودم نقشه کشیدم؛ از پشت میزم به هیچ وجه بلند نمی شم. به هیچ وجه!

یک ماه از شروع کارم و روز اول گذشت، فرهاد رو به بخش مربوطه آورده بودم. کار خودم راحت تر شده بود. بیشتر روزها پشت میزم می شستم و به نامه و فکس بزرگان پاسخ می دادم.

فقط برای گرفتن وضو یا تشکیل جلسه در اتاق انتهای راهرو و کم و بیش برای استفاده از اتاق فکر بیرون می اومدم.

با فرهاد شرط بسته بودم که هر روز کمتر سمتم بیاد و از اتاق بکشتم بیرون، نصف حقوقم رو بهش بدم. پولم حلال نبود! برای هر روز پشت میز نشستن و مشاوره دادن به خودِ روان پزشکا، ماهی دو میلیون می گرفتم.

حلال نبود چون این پول باید صرف آدمی می شد که از ترسش پشت میز نشینه و کنار بیماراش باشه.

ترسم فقط از شکستن بغضم بود. این بغض، این بغض لعنتی!

فرهاد، مریم،نازی سیاوش و عطا؛ دوستای دوران دانشگاه، که اون ها هم با اصرار بابازاده وارد این مرکز روان بخشی شده بودند. روزا اول کار نازی بود.

زمانی که اومد داخل اتاقم منتظر نگاهش کردم.

خیره به یه نقطه شده بود. مقنعه اشو از روی سرش برداشت.

دست به زیر گلوش کشید. یک کلام گفت: “دیگه نمیام!”

نازی رفت، همون روز اول کاری. مریمم ترسیده بود. شاید تنها دلیل موندنش وجود فرهاد بود. سیاوش تازه ازدواج کرده بود و بهونه آورد که وقتی می ره خونه به خاطر مسایل کاری فکرش مشغوله و همسرش شاکی. روزهای کاریشو کم کردم؛ در هفته سه روز و دو شب. عطا محکم تر از همه بود، حتی از فرهاد!

نه شکایتی می کرد نه دلخوری. شاکی نمی شد وقتی بیماری باهاش دست به یقه می شد و کتکش می زد. می گفت “من با خدا معامله کردم، کم نمیارم!”

نمی دونم چرا خدا با من معامله نمی کنه؟! سر میز محاکمه ام نمی شینه. من چند ساله محکومم؛ به خاطر ترسم از حرف زدن! قتلی که به چشم دیده بودم و قاتلِ بی گناه اعدام شد و من جون دادنشو بالای دار تو ملا عام دیدم. قاتل اصلی زنده موند و هنوزم نفس می کشه.

خدا محاکمه ام نکرد! تنها کاری که می تونست برای بیشتر عذاب کشیدنم بکنه، فوت پدر و مادرم بود. توی یه تصادف، خارج شدن کامیون از مسیر اصلی و … پدر و مادرم جای من تقاص دادن! من موندمو یه خواهر…اونم تو شهر غریب و دور از منی که بیش از هر موقع بهش احتیاج داشتم…

و من هنوز زنده ام. دوازده سال گذشته بود و من صد سال شکسته تر شده بودم. تنها زندگی کردن جز شکنجه، هیچ سود و ضرری برام نداشت.

جز خودکشی روحی که خیلی پیش موقع شنیدن خبر مرگ پدر و مادرم رخت بست و رفت.

روزهای سختی در پیش داشتم. دکتر بابازاده تمام مسئولیت خودشو به من منتقل کرده بود. دیگه مجبور بودم از اتاق بیرون بیام. بین راهرو راه برم و قسم بدم چشمامو تا از تصویر رو به روشون هیچ چیزی ضبط نکنند.

از دختری که سرش رو به دیوار کوبیده بود و خودش جونش رو گرفته بود. از دیدن زنی که بعد هفده سال به یاد بچه اش لالایی می خوند و هر شب ، هر کجا روی پاهاش می خوابوندش . دیدن اون دختر که خواهر مرده اشو به ظاهر بغل کرده بود و داشت اون شعر متالو می خوند.

تاسف بار تر مرد به درخت بسته شده بود!

تجویز پزشک احمقی که هیچ قبولش نداشتم .

مرد بیچاره رو به درخت بسته بود. لخت و عور، فقط با پوشش روی مردانگیش. جلوتر که رفتم دیدم ناله می کنه. چشم های خیس از اشکش التماسم می کرد تا دستاشو باز کنم. هر از گاهی به بالا سرش نگاه می کرد؛ به کلاغ روی درخت…. ترسیده بود. نگاه پر التماسش دوباره بهم دوخته شد. دستاشو بازکرد و بغلش کردم تنش چسبنده و شاید نوچ بود؛ آب قند روش ریخته بود….!!

اون مرد بی وجدان…اون پزشک بی انصاف اخراج شد… همون روز، همون ساعت، همون لحظه. بیشترم تقصیرش افتاد گردن من! گردن رئیس گروهی که از اتاقش بیرون نمی آد و تمام مسئولیتشو گردن بقیه میندازه.

از اون روز هربار، هر دقیقه، از اتاق بیرون می رفتم و به بیمارا سر می زدم. بیشتر قسمت مردها؛ مشکلات بیشتر از اون قسمت بود. شب و روز اون جا می موندم و گاهی وقتا برای دوش گرفتن یا سه چهار ساعت خواب بی دغدغه پا تو خونه میذاشتم

یک سال به یه چشم به هم زدن گذشت.بابازاده برگشت اما باز من همه کاره بودم و اون ماهی یکی دوبار فقط به اندازه یه نسکافه داغ و یه بغل نصیحت میهمانم میشد…

از همه بدتر تو این یک سال من هیچ کاری برای پایان نامه ام نکرده بودم…تنها دوره درس های دکتری برام امکان پذیر بود و بس…هرچقدر زمان میگذشت فرصت من هم برای شروع و اتمام پایان نامه کمتر میشد…یک سال دیگه فرصت داشتم تا پایان نامه ی خودمو به بابازاده تجویل بدم و من برعکس بقیه بچه ها هیچ کاری نکرده بودم…

فرهاد خوشحال بود که عادت کردم. به ظاهر همینطور بود و در باطن هیچ چیز درست نشده بود. فقط گریه نمی کردم! بغض می کردم موقع پذیرش هر بیماری که پا توی اتاقم میذاشت.

وقتی می دیدم خانواده هاشون، عزیزترین کساشونو میارن و میذارن می رن! موقع خداحافظی هر کدومشون بوی رفتن می دادن، ازون رفتن هایی که امیدی به برگشتنش نبود. من اینو خوب می فهمیدم!

پنج شنبه .

از بهزیستی قرار بود دختری رو بیان که افسردگی شدید داشت. پرونده اش پر بالا و پایین بود. پر از ابهام و انکار…پر از ترسو تاسف…زندگی تلخی که که درست تو چند سال تحمل کرده بود باید از اون بت میساخت…کمترین مشکلات میتونه کمر یه مردو خم کنه…چه برسه به دختری که تو کمترین سن متحمل بزرگترین شکست ها شده بود…

قرار بود پانزده سال داشته باشه . دوازده سالگی پدر و مادرش از هم جدا میشن و بعد چند سال به دلیل زندانی شدن پدرش وگزارش همسایه ها و نبود کسی که حضانتشو برعهده بگیره بهزیستی ازش نگه داری میکنه…تو مرکز بهزیستی متوجه افسردگی شدید این دختر میشن و کمتر از دو هفته به مرکز منتق میشه…تحقیقاتشون از همسایه ها نشون میداده که پدر با دختر میونه خوبی نداشته و اون دخترو وادار به خرید مواد مخدر میکرده….خبر از بیرون موندن های نیمه های شب این دختر داده بودند…

برگه پزشکی قانونی ضمیمه پرونده پر ورق این دختر بود…بیش از ده بار رابطه جنسی و سقط جنین…میشد گفت تو کمترین سن بیشترین زنانگی رو متحمل شده بود…

وقتی آوردنش مانتوی سفید و ساده ی بیمارستان به تن داشت و روسریِ کوتاه صورتی. موهای مشکی دختر بافته شده بود و از بیرون روسری کوتاه پیدا بود…

معصمیتش شبیه فرشته ها بود، یه فرشته ی بدون بال که سرشو بلند نمی کرد تا ببینمش. انگشتای دستشو تو هم قلاب کرده بود، گاهی به پایین موهاش وَر می رفت و گاهی به آستین لباسش. زیر لب با خودش حرف میزد و زمزمه میکرد…بالا و پایین شدن مژه هاش خبر از پلک زدن های متوالیش میداد…

فرم ها رو مسئول بهزیستی پر می کرد. نوبت به اثر انگشت دخترک رسید. خانوم مسئول بی هوا دستشو گرفت، دخترک جیغ زد و خودشو عقب کشید. اون زن دوباره همون کارو کرد. دخترک از ترس سرش می لرزید و تکون می خورد. از پشت میز بلند شدم و اون زن رو پس زدم. دختر گوشه ی صندلی نشسته بود و خودشو مچاله کرده بود.

کنارش نشستم. انگشتش رنگی شده بود. برگه رو روی پاش گذاشتم و دستمو روی بازوش، نگاهم نکرد اما همین که دستمو روی صفحه کاغذ گذاشتم و گفتم:”انگشتتو می زنی این جا؟!” تکونی به خودش داد…

دستش می لرزید . دستمو گذاشتم روی دستش…سرد بود…سردتر از سرما و سوز زمستون… اولش ترسید چون دوباره ازم فاصله گرفت اما چند لحظه بعد دستشو به حرکت در آوردم و روی کاغذ گذاشتم. اثر انگشتشو دوست داشت چون خندید.نگاهم کرد و لبخند زد … اون واقعا یه فرشته بود. یه فرشته با چشمای خاکستری.

توی بخش بستری شد…

آخر شب به اتاقش رفتم. کنج دیوار نشسته بود و زانوهاشو بغل کرده بود. نزدیکش که رفتم سرشو بالا آورد. تو تاریکی اتاق چشم های روشنش برق میزد…خودشو به دیوار چسبوند…از من میترسید…رو به روش روی زمین نشستم …

با لبخند نگاه کردنم به چشمش نیومد…

بغض داشت نگاهش…

سنگین بود نگاهش…

غم داشت…

اولین باری بود که در مقابل دو جفت چشم خاکستری دست پاچه میشدم..نگاهش عجیب بود.. با هر پلک زدنش احساس میکردم چیزی از درونم کشف میکنه…

با تردید سوال مزخرفمو پرسیدم…” خوبی؟”

اخم هاشو درهم کشید و رو برگروند…خیره به دیواری که چند سانت ازش فاصله داشت…پرستارها میگفتند که از وقتی اومده یک کلام هم حرف نزده…چه توقعی داشتم با منی حرف بزنه که از جنس مردهای زندگیش بودم…مرد هایی که از این همه زیبایی دنبال زنانگی او بودند…

لحاف نازک رو از روی تخت برداشتم …سردش بود…میلرزید…

لحافو روش انداختم…تن لرزه داشت.

از من بدش می اومد…

دوسم نداشت…

خیره به دست هایی بود که هنوز روی لحاف جا مونده بود..

میشد حدس زد نگران دست های منه که نکنه راه تنشو پیش بگیره…

همون شب تصمیم گرفتم قید این اتاق و این بیمار رو باهم بزنم…

چند ساعت از رفتن آوا میگذشت و هر لحظه منتظر عرفان بودم تا بیاد و دلمو خوش کنم به نشونه و آدرسی …

امیر روی مبل خوابیده بود و من هنوز مات اتفاقی بودم که باور نمیکردم…آوا…آوا پونزده ساله من…خانوم شده بود…بزرگتر شده بود…پرستار شده بود…کاری که میگفت هیچوقت دوست نداره!!

هزار جور فکر و خیال هزار جور سوال بی جواب توی مخم رژه میرفت و من از همه بیخبر بودم…بازم از خودم میپرسیدم علت فرار آوا رو…آوایی که بدون من قدم از قدم برنمیداشت…باکسی حرف نمیزد…حتی کسی ام نگاه نمیکرد…چیکار کرده بودم که حالا بعد این همه مدت…بعد اون همه دوست داشتن اینطور ازم فرار میکنه..

زیر بارون…تو این سرما…نکنه بازم…اصلا شاید رفت که به اون روزا ادامه بده…بد نشو …قرار نیست دلاشوبه ات رو با هر تهمتی آروم کنی…

کلنجار رفتن با مردی که درست ابتدای چهل سالگیِ بی سرانجام موند…به دلم بد راه دادم…به عرفان شک کردم…لابد با عرفان بوده که از دستم فرار کرد!…لابد…چرا عرفان نمیاد…چرا نمیاد و بگه ..همون فرشته ای که چند ساعت پیش تو خونه اش کنار پسرش بود آوای منه؟؟

منصوره خانومو صدا زدم تا امیرو ببره تو اتاقش…کلافه شده بودم و پشت سرهم سیگار به لب میگرفتم…همه خاطره با هم به سمتم هجوم آورده بودند…هر روز و هر لحظه اش از جلوی چشمام رد میشد …بس که چراغ دیوار کوب و خاموش و روشن کردم سوخت!

پنجمین لیوان آبی بود که میخوردم …منصوره خانوم به هوای من بیدار مونده بود و مدام پذیرایی میکرد…برای اینکه اونم راحت باشه و بتونه استراحت کنه از خونه زدم بیرون…هوای سرد پاییز گرمای تنمو متعادل کرده بود…هیچوقت پاییزو دوست نداشتم…غم انگیز ترین روزهای دنیاست هر نود روزش…

هوای ماشین سنگین شده بود بس که سیگار کشیدم…شیشه رو پایین میدادم که نور ماشینی که از روبه رو می اومد به صورتم خورد…

عرفان بود…نور بالای ماشینو دوباره زدم و پیاده شدم…ماشینو جلوی در پارکینگ نگه داشت و سریع پیاده شد…

_سلام…تو چرا هنوز نرفتی؟؟…اسباب زحمت شدما…شرمنده…

فاصله ای بینمون نبود…باید چشماشو از نزدیک میدیدم تا به حرفاش اطمینان کنم…

_تو چرا نگفتی آوا پرستار امیرِ؟

در ماشینوش بست و یقه کتشو بالا داد…

_آوا؟؟؟…مشکاتو میگی؟…گفتم که واسه امیر پرستار گرفتم..حالا مگه چی شده؟ میشناختیش؟

بدگمانی دوباره به دلم افتاد…سیگارمو روی زمین انداختم و دودشو بیرون دادم..

_تو خوبی؟…چیزی شده؟

_عرفان…تو که به من دروغ نمیگی…؟

_چته تو؟…دست به سوغاتی ها تو خونه من زدی کلک؟…صدبار بهت تعارف کردم گفتی گناهه نماز روزم میپره…حالا تو نبود من …ای ناقلا…

حوصله شوخی و گزافه گویی هاشو نداشتم..کلافه به موهام چنگ زدم…پشت گردنم تیر میکشید…

_عرفان جان…دوست خوب من…رفیق روزای ناکوکم…یه سوال ازت میپرسم منو با دستات کفن کنی راستشو بگو…

_ای بابا…تو چرا باز خودتو به کشتن دادی…چه خبر شده؟

بازوشو گرفتم و فشار محسوسی بهش دادم…باید میفهمید شوخی ندارم…جدی تر از همیشه ام…

_آوا تو خونه ی تو…فقط پرستار بچه اته؟؟

چشماشو گرد کرده بود…با تعجب بهم نگاه کرد…

_دیوونه یعنی چی؟؟…پ نه پ..از منم پرستاری میکنه…ندیدی امشبم اینجا مونده!

همینکه دست به یقه ی لباسش بردم تسلیم شد…از من اینکارا بعید بود…بعید…دور از شانم اما…

_خجالت بکش…داری هر چرتی به دهنت میاد بارم میکنی…به خدا فقط پرستاره امیرِ..بهت که گفته بودم واسش پرستار گرفتم..گفتم که قرار شده فقط این چند روز پیش امیرارسلان بمونه…حالا این آوا چه ربطی به تو داره؟…

دستمو عقب کشیدم…پوسته های روی لبمو با دندون میکشیدم…قاطی کرده بودم…

_بیا بریم تو خونه بگو چه مرگته…این روتو ندیده بودم که به لطف آوا خانوم دیدم!! خونست؟

_نه!

_نمیخوای بگی جریانش چیِ؟ من هنوزم گیج میزنم…توام که اصل حرفو مثل همیشه نمیگی…

دوست نداشتم برای بدست اوردن هرچیزی و هرکسی التماس کنم…غرورم اجازه نمیداد…اما اینبار…همه زندگیمو دوباره بهم برمیگردوند اگر آدرس میداد!

_ببین عرفان…این دختر همونی که چند سال باهام زندگی کرد…تو که میدونی…!

_چی؟…همون دختر تیمارستانی ِ که…

دست به یقه شدم باز…

حرف دهنشو مزه مزه نکرد…عادتش بود…

_بفهم داری چی میگی…اون دختر هیچیش نبود…از منو تو سالم تر بود…

ساییده شدن دندان هامو دید و خشمش فروکش کرد…رگ متورمش نشون از عصبانیتی میداد که فقط شاید به خاطر احترام به من جلوشو میگرفت…

_یقه امو ول کن…ببخشید!

تو خونه اش دنبال آدرس و نشونی میگشت از آوا…تمام برگه های تو کشوی میزشو بیرون ریخته بودیم و دونه دونه نگاه میکردیم…تلفن خاموش آوا بدترین اتفاق ممکن بود…

_من احمق از کجا میدونستم این همون دختره…تو همیشه اسمشو میگفتی…همین…منه احمقم اصلا حواسم به خواهر دو قولش نبود..

_مگه با اون اومده بود؟

_آره…دوستش که همسایه ما باشه به مامانم زنگ زده بود…شماره اونم گم کردم…

_یعنی با خواهرش زندگی میکنه؟

_آره…مطمئنم…باهمم خیلی جور بودن…کپ همنا…

_شماره دوستشو بده..

_سیو نکردم تو گوشیم…من احمق حتی از این دختر یه آدرسم نگرفتم…

_گاگول مگه نمیگی همسایتونه؟؟…بریم دم خونه اش…

به ساعت رو به روم اشاره کرد…

_گاگول خودتی جناب دکتر دوزاری…این موقع شب بهت یاد ندادن واسه میس انداختنم خوبیت نداره؟؟ چه برسه برم دم خونشون سراغ دخترشو دوست دخترشونو بگیرم! تا صبح باید صبر کنیم…راهی نیست…

_فندکمو بده…

_برو گم شو توام فرت و فرت سیگار میکشی…بو گند گرفته لباسات…با بچه ام میرفتی بیرون همینطور میکشیدی؟

_عرفان تمومش کن…یه کاری کن من همین امشب پیداش کنم…تا صبح خیلی مونده…جونِ…

_هوی…میدونی به جونت ویار دارم هی میگی؟؟…جون ِ من…مرگ ِ من…مرتیکه چهل سالته و من فقط سه سال باهات رفت و آمد دارم…از این اوایی که میگی هیچی نمیدونم جز اینکه دوسش داشتی و یه مدتم بیمارت بوده….بگو ازش…میخوام بدونم!

فندکو برداشتم تا سیگارمو روشن کنم…حالم دست خودم نبود…

_مفصله…دوست ندارم تو بدونی! تا همینجاشم زیادی گفتم!

روی مبل خودشو ولو کرد و پاهاشو روی هم انداخت…

_قربونت…ممنون از این همه لطف!! پس خودت برو دنبال آدرسش!…من پسرم پرستاری به اسم آوا نداره!

چپ چپ نگاهش کردم تا کوتاه بیاد…اما منکه میدونستم عرفان پرو تر از این حرفاست…

_اذیت نکن عرفان…تو که میدونی چند سال با یه دختر همخونه بودم…یکی از بیمارام..بعد چند وقتم خودش به این نتیجه رسید که باید بره!…درست زمانی که من کنارش نبودم…گفتنش برام سخته…فقط بدون اون دختر…همه زندگی ِ از هم پاچیده ی منه…بیا پیداش کنیم…

بلند شد و سیگارو از روی لبم برداشت…خودش کشید…سیگار کشیدنو از آوا یاد گرفته بودم …درست همون روزای آشناییمون …

_ببین چه دودی میدم بیرون دکی…یاد بگیر…حرفه ای شدم!

_بگرد دنبال شماره دوستش…

_قاطی نکنیا…ولی منو بگو بدون تحقیق بچه امو دست ِ…

گذرا نگاهم کرد و دوباره ادامه داد…

_راست میگم دیگه…توام بهت برمیخوره…منکه از مشکل آوا چیزی نمیدونم اما حتما تا حدی بدبختی کشیده که تو تیمارستان…

دوباره نگاهم کرد و ادامه حرفشو خورد…

_مدارکشو بده ببینم…

دوباره افتاد روی برگه ها و یکی یکیشونو زیر و رو کرد…

_اینه هاش…کپی کارت ملی و شناسنامه…راستی میدونی که مهندس معماریِ…خوبه تونسته درس بخونه ها..

باور غلط عرفان هم مثل بقیه…دید اشتباهاشون نسبت به هر آدمی که شبیه خودشون نیست…این همه سرسختی و سنگی برای چی؟…

آوا درسش خوب بود…مدرسه و کلاس کنکوری که میرفت تو موفقیتش بی تاثیر نبود…صد دفعه بهش گفتم نمیخواد مهندس بشیا…کو گوش شنوا!

_به چی میخندی؟

خنده ی گوشه لبمو عرفان بهونه کرد…

_جون من…یاد شیطونیتون افتادی؟…چقدر تو جذاب بشی وقتی به نفس نفس بیفتی…!!

_خفه میشی یا پاشم برم؟

_خب بابا…من از اولم معتقد بودم به تو ریش بیشتر میاد…!! پاشو بریم آژانس دم خونمون!

_واسه چی؟

_یکی دوبار با آژانس رفت…باید آدرس داشته باشن…

کتمو برداشتم و تمام قد جلوش ایستادم…

_خب پس بریم…

_خجالت بکش دراز بد قواره!! چه هولم میکنه اسم دختره رو میبرم…جمع کن بابا آبروی هرچی مرده بردی…!

سمتش خیز برداشتم تا دست به پهلوش ببرم..نقطه ضعف عرفانو همه میدونستند…هنوز نفهمیده بود حالم حال شوخی و خنده نیست…

_ببین الکی خوش…من الان آروم و قرار ندارم…وقته خوبیو واسه شوخی انتخاب نکردی…میای یا خودم برم؟

پشت مبل خودشو یه تکونی داد و گفت

_من به اینکارا کار ندارم…فردا آوا نیاد خودت از امیر مواظبت میکنی…بچه ام بی پرستار بمونه پدر منه بی پدرو درمیاره..اونم بدون آوا جونش…افتاد دکی؟

با حرص به بینیم چند انداختم..

_موی دماغم داری میشیا…

مثل پسره تخسش حرف زد…

_من خوابم میاد!

نتونستم جلوی خودمو بگیرم…به سمتش خیز برداشتم و پشت یقه لباسشو کشیدم و یه جورایی کشون کشون تا جلوی درب خونه بردمش…

صاحب آژانس هیچ رقمه را نمی اومد …عرفان هاج و واج موند وقتی با یکی از راننده ها درگیر شدم…خودش گفت آوارو رسونده…مرتیکه با نیش خنده هاش به دلم بد آورد…یه جوری میگفت من رسوندمش که…

با میانجی گری عرفان و یه مرد دیگه دعوا خاتمه پیدا کرد…بیرون آژانس منتظر عرفان ایستاده بودم تا با همون خنده های پر حرفش اومد…

_امشب من سکته میکنم از دست تو…باورم نمیشه!! اون از منکه یقه لباسمو بس کشیدی مث بند تنبونم شل شد…اونم از این بدبخت که دماغشو داغون کردی…خیرسرت دکتری…خجالت نکش..برو با چاقو شیکم یارو رو سفره کن بیا! به نظر منم یاد آوا افتاد نیشش شل شد!

سیگارمو بین لب هام گرفتم و سوییچ ماشینو از تو جیب کتم کشیدم بیرون…

_داد آدرسو؟

_آره…منتهی آوا سر کوچه پیاده میشه…پلاک نداریم…

_سوار شو…

تو ماشین سرشو تکیه داد به پشتی صندلی صدای خرو پفش بلند شد…خوابیدنشم خنده دار بود…بی رگ ترین موجودی بود که به عمرم دیده بودم…

یک ساعت تو راه بودیم تا بالاخره آدرسو پیدا کردم…

سرکوچه رسیدیم .خواستم عرفانو بیدار کنم اما دیدم بی فایدست…تو اون کوچه حداقل بیست تا خونه بود…بد اخلاقیم جلوی عرفانو گرفت وگرنه با شناختی که ازش داشتم باید ته توی ماجرای منو درمیاورد…

روزای اول شراکتمون باهم جور نبودیم…یعنی یه جورایی توفیق اجباری بود…پول هام روز به روز خرج میشدن تا اینکه فرهاد پسرعموشو پیشنهاد داد…گفت یه شرکت واردات دارو داره…برو با اون شراکت کن…

کار توی مطب و مرکز روانبخشی خیلی وقت بود که برام عذاب آور شده بود..وقتی ام که برگشتم ایران تصمیم گرفتم به حرف فرهاد گوش کنم و همون مقدار پولی که داشتم بدم به عرفان تا باهاش کار کنه…

از ماشین پیاده شدم تا دود سیگارم عرفانو اذیت نکنه…طول کوچه رو پیاده گز کردم…مقابل هرخونه ای که می ایستادم به این فکر میکردم که “آوا اینجاست؟”.

دوباره خاطره بود و هجوم تلخ روزایی که هنوزم برای برگشتنش لحظه شماری میکردم….

چند هفته از اومدن بیمار جدید میگذشت و مریم موفق نشده بود حتی یک کلام باهاش حرف بزنه…رفتارش برای سایر بیمارهام عجیب بود…چند بار با دوربین دیده بودم که وقتی کسی نزدیکش میشه دوری میکنه و همکلام نمیشه…حتی اجازه نمیداد کسی کنارش راه بره…بیشتر وقت ها تو اتاقش میشست و به در و دیوار نگاه میکرد…تو مراسم ها و جشن ها حتی به سمت پنجره ام نمیرفت تا حیاطو ببینه و شاید جذب بشه …

تنها موفقیت مریم به این بود که تونسته بود راضیش کنه باهاش حموم بره…اولین باری که برده بودش چند ساعت جلوی چشمام گریه کرد…نالید…از تنش گفت و زخم هایی که جاخوش کرده بود…حتی رفتار آوا براش قابل هضم نبود…ترسش از زیر دوش ایستادن…ترسش از بستن چشماش زیر دوش آب…تمام رفتارهایی که نشون میداد آوای خاموش فوبیای دیگری هم داره…

جلسه ای که برای هماهنگی تست های جدیدمون از بیمارها بود پر تنش برگزار شد…بعضی از پرسنل صبرو تحمل کمی داشتند و تنهایی کاری که برای روانپزشک الزامی بود صبوری و دلسوزی بود…ویژگی که حقوق خوب اینکار به مجموعه ی جدید القا کرده بود…میشد فهمید علاقه ای به اینکار ندارند و تنها برای حقوق و مزایای بالاش استخدام شده بودند…

به خواست مریم قرار شد با آوا حرف بزنم…بعد اولین روز بستری شدنش دیگه ندیده بودمش..

قبل از اینکه وارد اتاقم بشه مریم اومد داخل…بهم گفت به دفتر و کاغذی که روی میزش بوده واکنش نشون داده و با خودکار یه چیزایی نوشته…همینم جای امیدواری داشت که میشد روش حساب باز کرد…

مریم رفت و با آوای خاموش برگشت…دست مریم و محکم چسبیده بود…از من میترسید …روی صندلی نشوندش و رفت…چند لحظه منتظر موندم تا عکس العملشو ببینم…دستاشو روی میز گذاشته بود و برای خودش خط های فرضی میکشید…فاصلمون سه تا صندلی بود….نمیتونستم فاصلمو کم کنم …آروم روی میز زدم…سریع سرچرخوند و نگاهم کرد…چشمای درشتشو ریز کرد…توکل کردم به کسی که زندگیم دستش بود…

اسمشو میدونستم اما ازش پرسیدم…خیره به چشم هام شده بود…گناهی مرتکب نشده بودم اما از نگاهش فرار کردم…به صندلیم تکیه دادم .به ورق های روی میزم نگاه کردم و گفتم ” اسمت آواست…میدونم…مشکلاتی که تا الان داشتی هم میدونم…میخوام کمکت کنم…پس باید همه ماجرا رو از زبون خودت بشنوم…تو این چند ورق کاغذ حرفی از دلت نزده..!! میخوام همه چیو بدونم…خودت برام بگو…از ده بار رابطه ای که داشتی…خودت میخواستی یا وادارت میکردن؟…چند نفر بودن؟..با یه نفر رابطه داشتی یا…بچه ات چجوری سقط شد؟..آدرسی از مادرت داری؟…کسی هست که بخوای ببینش؟..فامیل ؟…دوست ؟…آشنا؟؟…حرف نمیزنی؟”

روشو ازم برگردوند و چند لحظه بعد از روی صندلی بلند شد…سلانه سلانه به سمت در میرفت که بلند شدم خودمو سریع بهش رسوندم . درست رو به روش ایستادم…سفیدی چشم چپش سرخ شده بود…کار اشک نبود…

یک کلام گفت ” برم؟؟”

التماس نگاهش و لرزش چونه اش رو دیدم و دست به بازوش بردم….یک قدم عقب رفت ..

” پس تمام این رابطه ها به اجبار بوده..درسته آوا؟”

دستاشو بغل کرد…چند قدم دیگه عقب رفت و روی زمین زانو زد…نزدیکش رفتم…سرشو بین دستاش گرفت و خم کرد…

” چند نفر بودن؟؟…تو پرونده ات چیزی نگفته؟…بگو آوا….میرفتی برای پدرت مواد بگیری بهت دست درازی میکردن؟…از کی باردار شدی؟ میدونی؟…”

دوباره دستاشو زیر بغلش برد…شونه هاش میلرزید و دندون هاش بهم میخورد…ارتعاش سرش طبیعی نبود…

“هرمز دوست بابام…”

امیدوار شدم…دو زانو رو به روش نشستم…سر بلند نکرد اما من ریختن هر قطره اشکشو به چشم دیدم…جعبه دستمال کاغذی رو پیش روش گرفتم…آستین هاشو ترجیح داد…

“از اونم باردار شدی؟…دوازده سالت که بود؟”

فقط سر تکون داد و به ریختن اشک هاش ادامه داد…

“بچه رو چجوری سقط کردی؟…خودش افتاد؟”

سردرگم نگاهم کرد…لبهاش تکون خورد…

“آمپول بهم زدن”…

افسوس خوردم …من جای آوا شرمزده شدم…جای آوا نه…جای هرمز…جای همه هرمزهایی که مثل گرگ دندون تیز کردند…

“سردته آوا؟”

انگشت اشاره اش دو بند بیشتر نداشت…صورتم مچاله شد و آوا فهمید…چرا متوجه نشده بودیم؟

“انگشت اشاره ات…چی شده؟”

حرفی نزد…انگشتشو پشتش پنهان کرد و نگاهم کرد…

“هرمز میتونه اینجام بیاد؟…شما منو میدید بهش؟”

بازوش گرفتم و از روی زمین بلندش کردم…

دستمالو برداشتم روی صورتش کشیدم…

زل زدن هاش برای من عادی نبود…لبخند زدم تا بهم اعتماد کنه…اخم حک شده روی پیشونیم دست خودم نبود…

“آدرس هرمزو بهم میدی؟ تو پرونده ات چیزی ننوشته بود…خودت حرفی نزدی؟”

نگاهش رنگ باخت…چشمای گشاد شده اش آماج اشک هایی بود که ناباروانه میریخت…

“تو میخوای منو بدی به هرمز؟…منکه کاری نکردم…به خدا رو تخیتمو خودم شستم..کسی ندید کثیف شده…غذام ریخت رو زمین دونه دونه برنجارو برداشتم…با لباسم زمینو تمیز کردم…منکه مونسو کتک نزدم…اون گفت موهات بلنده باید بکنیش…یهو خودش چنگ انداخت به صورتم…من اصلا کاریش نداشتم…به خدا راست میگم..میخوای برات غذا درست کنم؟…بلدما…لباساتو میشورم..رو تختیت…کثیف میشه نه؟…صدام بزنی میاد همینجارم برات تمیز میکنم…اگه بخوای شبام پیشت میمونم…!! فقط منو پیش هرمز نفرست…”

بهت زده به صورت آشفته اش نگاه میکردم و اون برای خودش حرف میزد…بودن کنار منو به هرمز ترجیح میداد…راضی بود با من باشه تا پیش هرمز نره…دوباره گریه سر داد…صورتشو چنگ مینداخت…بازوهاش…

مات و مبهوت از اتاق بیرون رفتم…مریم بیرون اتاق نشسته بود ..با دیدنم جا خورد…به اتاق اشاره کردم..رفت تا به داد کسی برسه که هیچ انتظاری جز این ازش نمیرفت..

با پلیس تماس گرفتم و از اظهارات آوا گفتم…قرار شد با پدر آوا صحبت کنند و از اون حرف بکشن…باید اون مرد پیدا میشد و تقاص پس میداد…

اتاقشو با دوربین چک کردم…برای شامم به سالن غذاخوری نرفته بود…فکرمو بدجور درگیر کرده بود…همینکه از زندگیش هیچی نمیدونستم بهم اجازه میداد درباره اش فکر کنم…خیالبافی کنم…سکوتش یه معنی میداد وحرفای امروزش یه معنی دیگه…

با مریم حرف زدم…قرار شد بره بهزیستی و همه چیو درباره این دختر بپرسه…یه چیزایی بود که ما ازش بیخبر بودیم…

یک ماه طول کشید تا هرمز پیدا شد…تا من همه چیو از زبون اون مرد بی وجدان شنیدم..اون باید به جای آوا بستری میشد…یه مریض روانی که بویی از انسانیت نبرده بود..

پیش آوا رفتم تا این خبرو بهش بدم…فکر کرده بود میخوایم بدیمش دست اون بی همه چیز…وسط اتاق بودم که به سمتم هجوم آورد…قد بلندم مانع خوردن ضربه هاش به صورتم میشد…تمام حرصشو با مشت های بی جونش خالی میکرد…

به سینه ام مشت میکوبید و میگفت ” ازت متنفر مرد قد بلند…ازت متنفرم”

اولین باری بود که به اسم ” مرد قد بلند” صدام میزد…

تا رسیدن مریم و پرستار دیگه بخش آوا تمام حرصشو خالی کرد…بی رمغ و بی جون به روپوش سفیدم آویزون شده بود …دستمو روی دو دستش گذاشتم …این بچه همیشه سرد بود…به مریم اشاره کردم که نزدیک نیاد…آروم آروم به سمت تخت بردمش…ازم فاصله گرفته و باز یقه لباسم توی دستش بود…انگشتای دستمو آروم روی مچ هر دو دستش کشیدم…

ترس توی چشماشو دیدم…میخواستم آرومش کنم …با تردید کنار گوشش زمزمه کردم ” میخوان اعدامش کنن…اگر توام یه بار دیگه پیش پلیسا اعتراف کنی!”

دستای مشت شده اش روی سینه ام نشست…بعد دستاش نوبت سرش بود…آروم شده بود…قلبش دیگه تند نمیزد…نفس هاش با شدت به بیرون فرستاده نمیشدند…صدای آرومش تو گوشم پیچید ” میام”

صحنه دیدار دوباره ی آوا با هرمز از اون لحظه های تلخی بود که هیچوقت دوست ندارم حتی به یادش بیارم…به محض ورود هرمز آوا پشتم پناه گرفت…لباسمو چنگ مینداخت و التماسم میکرد که بریم…حالش خوب نبود و پلیسم مدام اصرار میکرد که باید از زبون خود آوا تایید بشه که اون مرد واقعا هرمزِ…

نبود مریم باعث شد خودم با آوا حرف بزنم…حتی چشماشو باز نمیکرد تا از پشت شیشه اتاق هرمزو ببینه…خودشو بهم چسبونده بود..برای اولین بار حس کردم زورم بهش نمیرسه…جدا نمیشد ازم…فقط التماس میکرد …التماس به رفتن…مجبور شدم سرش فریاد بزنم..باید از این شوک بیرون می اومد…

یک ساعت باهاش حرف زدم تا کمی آروم شد…هرمز هم اعتراف کرد…به همه چی…به همه چی..به همه چی…

فقط یکی از اون ده بار رابطه کار هرمز نبود! رابطه آخر برای مردی بود که آوا به خاطر پدرش و خرید مواد پیشش رفته بود…بند انگشت قطع شده اش برای همون روز بود..بعد شنیدن حرف های هرمز …درست بعد شنیدن خنده های تلخ آوا برای دومین بار مردم…

نزدیک ماشین که رسیدم عرفانو دیدم…تکیه به در داده بود و شیر کاکائو میخورد!

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن
بستن